دو چشم آبی ات را میپرستم

لب عنابی ات را میپرستم
برای من تو بی تابی مکن مادر

کـه من شادابی ات را میپرستم…

عکس عاشقانه

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه شدند. منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در دانشگاه ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.» منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.» منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما