ماکسیم گورکی در کتاب مادر میگه: مردم زندگی نمیکنن بلکه در فلاکت و بدبختی میپوسن و مقاماتِ حاکمه کاملا کشیک میدن، مثل کلاغ در کمیناند تا ببینن مردم لقمهای نونِ زیادی دارن یا نه؛ به محض اینکه یک لقمهی زیادی دیدن، اونو از صاحبش میگیرن و به او سیلی هم میزنند. بنده خدایی میگفت فقط یه سوال دارم: اگه دلار بشه ۵۰۰ هزار تومن، سکه بشه یه میلیارد، تورم بشه ۴۰۰ درصد، کماکان استیضاح پزشک جان به مصلحت نخواهد بود؟ چرا همیشه مصلحت شماها، در گشنهتر شدن و فقیرتر شدن مردمه؟ چرا مردم را در فشار میگذارید تا صداشون در بیاد. خدا سوسکت میکنه ظلم نکن، خیر ببینی.

دو کلام حرف حساب: میگه اعتبار امضای شاهان و شاهزاده پهلوی از جمهوری اسلامی بیشتره، آره ارواح عمه اش. راست میگه خب ، با امضای نحس اولی آرارات و اروندرود رو داد رفت، دلتو خوش کن به امضای تخمیش، با امضای دومی بحرین رو داد رفت، سومی هم بیچاره طفلی چیزی توی دست و بالش نبود از کشور بده، زنشو داد رفت. آخه خودش دوزار میرزه؟ چه برسه به امضای تخمیش که توی وطن فروش و منافق توش گیر کردی، آره تو راست میگی ولی بقول فرنود کوچولو ساسید ساه. وقتی نگاهم به عکس مزخرفشون میفته دایریا میگیرم، این علامت خوبیه، مگه نه؟ آینده بهت ثابت میکنه که، شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.
هیچکس توی این دنیا مثل مادر نمیشه، پشت نگاهش دریایی از عشق و محبته، توی خونه حال هر کی بد باشه، این مادره که خوبش میکنه، امّا وای به اون موقع که حال مامان خوب نباشه، دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه، به خودم میگم، قدر کسیکه مراقبته و نگرانته رو بدون، کسیکه ازت میپرسه غذا خوردی؟ رسیدی؟ خستهای؟ شاید عادی به نظر بیاد، اما پشت همین سوالای ساده، یه عشق عمیق خوابیده، آدما همیشه نیستند؛ یه روز اینو میفهمی، که همین توجه کردنای ساده، نعمت بزرگ زندگیه.
یه مشاور میگفت: وقتی به اعتماد بنفس داشتن عادت نداشته باشی، اعتماد بنفس به نظرت مغرور بودنه. وقتی همیشه مثل شلغم منفعل بودی، قاطع بودن مثل خشونت به نظرت میاد. وقتی عادت نکردی که به شخصیت خودت احترام بذاری، اولویت دادن به خودت برات مثل خودخواهیه. اینارو گفتم که بدونی دایرهی امن ما همیشه معیار خوبی برای رفتارمون نیست.
یه قانونی هست که میگه: همیشه یه جوری زندگی کن
که اگه رفتی جلو آینه، روت بشه به چشمای خودت نگاه کنی، شاعر میگه دوستی با هر کی کردم خصم مادر زاد شد، در حیرتم آیا اصلا دوستی به معنای واقعی وجود خارجی داره؟ از حذف کردن آدمای زندگیت نترس، زندگی قانون لیاقتاس، به بعضیام باس گفت نمیخواد اینقدر ژست بگیری و فیلم بازی کنی، برو باطنت رو درست کن، رسم رفاقت اینه که با رفیق پیر بشی، نه اینکه وسط راه ازش سیر بشی، اصلاً نیازی نیست اطرافمون پر از آدم باشه، همون چند نفری که انتخاب کردیم و هستن، اگه آدم باشن کافیه. بعضیام سمی هستن و باید دورشون کرد، مخصوصاً از آدمهای پرتوقع و حق نشناس فاصله بگیر، اینا مقیاست را بهم میزنند و حرمت محبتت رو میشکنند، چون اینا حافظهی ضعیفی دارن، خوبیها رو زود فراموش میکنن. به راهی که اکثر مردم میرن شک کن، اغلب مردم فقط تقلید میکنن، از متمایز بودن نترس، انگشت نما بودن هر چند خوب نیست، اما از احمق بودن بهتره.
این روزها، از بزرگترین و اولین اولویت های ما باید اتحاد ملی باشه، خدا راستگویی رو دوست داره ولی از حرف راست، که باعث فتنه بشه بیزاره، از هر حرفی که باعث اختلاف و دو دستگی بشه پرهیز کنیم، در زمانه حساسی زندگی میکنیم، دنیا آبستن اتفاقات بزرگی هست، کمی درک سیاسی خودمون رو بالاتر ببریم و نسبت به تمامیت ارضی کشور، آرامش و امنیت مردم، اسلام و اهل بیت علیهم السلام، خون شهداء و جوانان باغیرتی که از همه چیزشون گذشتند، احساس مسئولیت کنیم، ملاک و معیار مون آدما نباشند، امام علی علیه السلام در واقعه جمل که مردم حیرون شده بودند و نمیدونستند در این جنگ کدوم طرفی باشند، یکطرف همسر پیامبر و در طرف دیگر وصی و داماد پیامبر (ص) قرار داره میفرماید: حق را بشناس، تا اهل حق رو بشناسی، تا اهل حق و باطل برات مشخص بشه، مولا (ع) فرمود، مومن گاهی بین بد و بدتر قرار میگیره، انتخاب سختی هست، ولی چاره ای نیست.
طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن
معاونی که مشاور شده است میداند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام میو گفت: ژاژ خاییدن
حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن
بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن
خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن، مشاییدن
صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن
تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!
سعید بیابانکی
شوخی: علامه جعفرى در تعریف شوخى می نویسد: فروغ جهان افروز روح را خاموش ساختن و به قشر نازکى از نفت که روى آب میسوزد خیره شدن و لذت بردن، شوخى نامیده میشود.
شوخی: نگاه جدى به زندگی و شناخت درست از فلسفه زیست و توجه به پیچ و خم و آینده ما، به حدى مشغول کننده است که اگر کسى به همین جهت، لب به خنده و زبان به شوخى و مزاح باز کند، چندان قابل ملامت ونکوهش نیست؛ حتی بعضی آنرا ضرورت میدانند.
سخن آخر: شوخى و تفریحات سالم و مزاحهاى دور از تحقیر و استهزاء، علاوه بر تأثیر مثبتی که زندگى فردى واجتماعى انسان دارد، یک ابزار کار آمد بیانی و مفید در انتقال مفاهیم بین انسانها میباشد. این پدیده از آمیخته تفکر زیرکانه و قریحه شوخ طبعانه انسان برخاسته است، و این دو را خدا در وجود او به ودیعه گذارده است. لذا بدین سبب، طنز را باید ذاتاً تراوشی از ذوق هنرمندانه انسان دانسته و آنرا یک نعمت الهی در نظر گرفت. اما همین نعمت اگر در مجرا و مسیر خویش جاری نشود، همانند آبی که از مسیل خویش خارج شده است، باعث ویرانی و تخریب میگردد.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۶)
سؤال: میگویند: بوسیله ارتباط با ارواح، به ما ثابت شده که روح به زندگى جدید برمیگردد و این یک امر حسّى براى ماست، شما در برابر این دلیل چه میگویید؟ پاسخ: مَثَل معروفى است: از روباه پرسیدند شاهدت کیه؟ گفت دمم! این هم شد دلیل، که از من بپرسند: از کجا میگویى فلان مطلب حقیقت دارد، بگویم: ارواح در گوش من چنین گفته اند! آیا در هیچ جاى دنیا، ادّعاى مدّعى را میتوان دلیل شمرد؟ اصلاً من خودم قضاوت نمیکنم، این قضیه رو تجزیه تحلیل میکنم و گفتار دو طرف رو براتون باز میکنم و قضاوت نهایی با خود شما، عقل خودتون رو قاضی کنید، چون (العقل دلیل المومن) عقل راهنمای مومن هست. جالب توجّه اینکه همین ادّعاى آنها خود یک سند بر بطلان عقیده آنهاست؛ زیرا مطالبى از قول ارواح به هم مى بافند که براستى مسخره و مضحکه؛ اگر باور ندارید به داستان زیر توجّه کنید! نویسنده مزبور مینویسد: عود ارواح را ما با حرف قبول نکرده ایم؛ عملًا دیده ایم، از مشهودات ما و دیگران خبر نداری؛ بارها دیده ایم یک روح که در عالم ارواح بوده، اطّلاع داده است من بزودى عود میکنم؛ بعد از چندى که گذشته، گفته است من در شکم فلان زن به دنیا برمیگردم! مدّتى که گذشته، یکشب گفته این آخرین دفعه است که آمدم؛ دیگر با شما ارتباط نخواهم گرفت؛ چون تا یکى دو روز دیگر در جسم جنینى که در شکم آن زن است (همان زنى که چند ماه قبل اطّلاع داده بود) القاء خواهم شد؛ پسر یا دختر بودنش را هم اطّلاع داده است؛ بعداً همان شده که او قبلًا گفته است، عجیبتر این که یکى از آن زنها که خودم دیدم، از حامله شدن ناامید بود، به علّت یک جرّاحى که قبلًا انجام شده بود، یا به علّت دیگر که دقیقاً بخاطرم نیست؛ امّا خوب به یادم هست وقتى به او گفتیم: روح ابراهیم (که از خویشاوندان نزدیک آن زن بود) گفته است قریباً در شکم تو عود میکند، خندید و آن را شوخى دانست؛ امّا هنوز یک ماه نگذشته بود، آثار حامله بودن در او نمایان شد. باز خیلى خوب بخاطر دارم از همان ماههاى اوّل و دوم حاملگى، چه آن زن وچه شوهرش و چه اقوامش که یکى از آنها، پدر ابراهیم، که در زندگى سابقش، از معتقدین اسپریتیسم بود، و در فرانسه با این اصول آشنا شده بود، عموماً یقین داشتند نوزاد پسر خواهد بود که همان ابراهیم است. وقتى میخواست موضوعى را تأیید کند و قسم بخورد به شکم خودش اشاره میکرد و میگفت: به جان ابراهیم! تا این اندازه به پسر بودن نوزاد و اینکه او همان ابراهیم است، براى آنها قطعى بود، چون میدانستند نوزاد همان ابراهیم است که چندى قبل از دنیا رفته. اسم او را در زندگى جدیدش و حتّى پیش از اینکه متولّد گردد، ابراهیم گذاشته بودند که حالا گمان مى کنم بیست و دو سه سال داشته باشد؛ یکى دو سال کمتر یا بیشتر. تا شش هفت سال پیش که با خانواده اش از ایران رفت، غالباً او را میدیدم و به شوخى ابراهیم ثانى میگفتم. این داستان که سرتاپا زاییده اوهام و تخیّلات یا دروغ پردازى است، نمونه اى از طرز استدلالات طرفداران این مکتب دروغین است. صحنه سازى خاصّى که در آخر آن بکار رفته، بصورت دُم خروسى است که بیرون مانده؛ آنجا که میگوید: شش هفت سال پیش با خانواده اش از ایران رفت (و حتماً در فرانسه مجهول المکان است) یعنى، مبادا به فکر این بیفتید که آدرس و نام و نشانى او را بگیرید و با او مصاحبه کنید؛ زیرا چندین سال است از ایران رفته؛ رفته که رفته و هیچ کس هم او را پیدا نخواهد کرد.
جن در قرآن
دفاع از نفوذ جن به آسمان برای استراق سمع: وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا (جن) لَمَسْنَا السَّمآءَ بمعنای نزدیک شدن به آسمان بوسیله صعود بدان است. کلمه (حَرَس) بطوری که گفته اند، اسم جمع کلمه حارِس است، و به همین جهت با صفت مفرد توصیف شده است. مراد از حرس شدید نگهبانی قوی است که نمیگذارد شیطانها در آسمانها استراق سمع کنند، و به همین جهت دنبالش فرمود: و شُهُبا که منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است. حیرت و جهل جنیّان نسبت به کیفیت وحی: وَ اَنّا لانَدْری اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا (جن) اینکه جنیّان گفتند ما نمیدانیم آیا خدای تعالی شر اهل زمین را خواسته یا رشد آنانرا، برای جهل و تحیّری است که نسبت به مسئله رجم و جلوگیری از اطلاع یافتن شیطانها از اخبار آسمانی داشته اند، چیزی که هست این مقدار را فهمیده بودند که این حادثه که در آسمان رخ داده، مربوط به اهل زمین است، حال یا برای خیر آنان است، و یا شر آنان، اگر خدای تعالی از پدید آوردن این حادثه خیر اهل زمین را خواسته باشد، قطعا آن خیر یک نوع هدایت و سعادت اهل زمین خواهد بود، و به همین جهت در لنگه دوّم احتمال خود که جا داشت بگویند (و یا خیر ایشان را) گفتند: (و یا رشد ایشان را)، مؤید این معنا جمله (اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ) است که اشعار به رحمت و عنایت دارد.
جنیّان در این کلام خود فاعل اراده رشد را ذکر کردند ولی در جانب شرّ فاعل را ذکر نکردند، و نگفتند: (اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ، ) بلکه فعل اراده را به صیغه مجهول آوردند، تا هم رعایت ادب را نسبت به خدای تعالی کرده باشند، و هم فهمانده باشند خدای تعالی شرّ کسی را نمیخواهد، مگر آن که خود انسان کاری کرده باشد که مستحق شرّ خدائی شده باشد.
زیارت جامعه بخش پنجم
مرتبه قاب قوسین و مرتبه ولایت، ولایت کلیه و ذکر و صادر اول و مرتبه نبوت، همه اسامی مرتبه ششم در کلام وی هستند. البته به لحاظ اینکه از خداوند تلقی میکند به وی ولی و رسول گفته میشود. شایان ذکر است که مراتب وجود و عوالم گوناگون به اعتبارات گوناگون تقسیمات گوناگون شده اند، چنانکه در روایات نیز گاه به عالم دنیا و آخرت و گاه به ۱۴ هزار عالم و گاه به ۱۸ هزار عالم تقسیم شده است، لذا باید به جهت تقسیم نگریست. ارتباط عوالم طولی با عوالم عرضی و چگونگی تشخّص تقابلی و محیطی و محاطی ائمه اطهار علیه السلام با خلق را در این مبحث روشن میکنم، و اینکه به چه اعتبار مردم و ائمه علیه السلام در عرض هم و به چه اعتبار ایشان، مبداء دیگران و منتهای دیگرانند، و نیز ارتباط پروردگار با مردم چگونه است. مراتب علم ائمه علیه السلام و خصوصیات آن نیز روشن میشود، و مراتب مشیت و اراده و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل معلوم. در مقدمه به همین مقدار اکتفا میکنم که خدای تعالی کلید محبوبانش قرار دهد و اینرا آبشخوری شیرین برای جویندگان معرفت و اهل ارادت نماید، لاحول ولا قوة الاّ باللَّه العلی العظیم. ابتدا حمد و ثنای خداوند: ستایش خدای راست که الهام بخش ستایش بندگان است؛ بندگان را بر معرفت ربوبیت خویش سرشت، راهنمای وجودش را خلقش، و نشانه ازل خود را حدوث مخلوقات، و شباهت خلایق به همدیگر را نمایان گر بی نظیر بودن خود، و شاهد قدرت خود را آیات خویش قرار داد، صفات بر ذات وی ممتنع و رؤیتش به چشمان مستحیل و احاطه ی بر وی به عقول محال است، وجودش را نهایتی نیست و بقای او را غایتی نیست، مشاعر او را درک نمیکند و حجابها او را نمی پوشانند، حجاب بین او و خلقش خلق او هستند، زیرا آنچه را که ذوات مخلوقات دارند بر وی ممتنع است، و آنچه را که بر مخلوقات ممتنع است بر وی ممکن، تا مخلوق از خالق تفاوت کند و محیط از محاط تمیز یابد و پرورش گر از پروریده. وی واحدی است نه به وحدت عددی، و آفریدگاری است نه بواسطه حرکت. بیننده ای نه به آلت، و شنونده ای نه به ابزار جدا، و شاهدی نه با تماس است، باطنی نه در تحت پوشش، و آشکار جدایی نه به دوری مسافت، ازلش جلوگیر جولان فکرها و دیمومت وی رادع عقول از استشراف است، از کُنه وی بینندههای نافذ باز میگردند و از وجودش اوهام گردش گر در میشکند. معرفت وی ابتدای دیانت و کمال معرفت وی توحیدش و کمال توحیدش نفی صفات از اوست، زیرا هر صفتی شهادت میدهد که غیر از موصوف میباشد، و موصوف شهادت میدهد که غیر صفت است، و این هر دو شهادت بر دوگانگی است که ازل بودن وی آن را نمی پذیرد، پس هرکس او را وصف کند او را محدود کرده، و هر کس او را محدود کند او را تحت شمار درآورده، و هرکس او را تحت عدد درآورد ازلیت وی را زائل کرده، و هر کس از چگونگی وی بپرسد، او را تحت اوصافی قرار داده است، و هر کس بپرسد او در چه چیز قرار دارد او را مشمول و در ضمن چیزی قرار داد، و هرکس از اینکه او بر چه چیز قرار دارد، جویا شود پس او را بر دوش چیزی قرار داد، و هرکس از مکانش بپرسد او را از برخی جهات خالی کرده، و هرکس از ماهیت وی بپرسد او را وصف کرده، و هرکس از نهایت وی بپرسد او را دارای نهایت قرار داده است. دانا به هنگامی که دانسته ای نبوده و آفریدگار به هنگامی که آفریده ای موجود نبود، پرورنده به هنگامی که پروریده ای نبود و اینگونه پروردگارمان موصوف میشود و او بالاتر از آنچه است که وصف کنندهها وصف کنند. شهادت به لا اله الّا اللَّه میدهم، خدایی که یگانه است و شریکی ندارد، چنانکه خود برای خود به یگانگی شهادت داد و فرشتگان و خردمندان مخلوقش شهادت دادند، خدایی جز خدای عزیز و حکیم نیست. و گواهی میدهم که محمّدصلی الله علیه وآله بنده ی برگزیده و پیامبر مرضی خداست، او را برای هدایت و دین حق به پیامبری فرستاد تا بر همه ادیان غالب شود، گرچه دوگانه پرستان را خوش نیاید. و گواهی میدهم که علی امیرمؤمنان و یازده فرزند معصوم وی یعنی حسن و حسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و حسن و حجت منتظر علیهما السلام وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله حجّتهای الهی بر بندگان و جانشینان وی بر روی زمین و بندگان گرامی خدایند؛ از سخن او به در نمیروند و فرمان وی را بکار میبرند و ایشان را دوست دارم واز دشمنان ایشان بیزار و به خواست خدا بر همین زندگی میکنم و بر آن میمیرم و برانگیخته میگردم. ولا حَول ولا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم.
صحیفه سجادیه بخش دوازدهم
در سوره مطفّفین درباره کتاب بدکاران میگوید: إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفی سِجِّی: کتاب فاجران در دوزخ است و درباره کتاب نیکوکاران میگوید: کَلاَّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ
لَفی عِلِّیِّین: کتاب نیکوکاران در علیین است. حرف (فی= در) دلالت دارد که واقعاً خود اعمال در دوزخ و بهشت نبشته و حضور دارند، زیرا اگر مراد یک نوشتار لفظی بود، معنائی برای (در) نمی ماند. دقت کن: نمیگوید (اعمال در آن کتاب است) میگوید آن کتاب در دوزخ است. در مقابل استدلال فوق گفته اند: در همین سوره دربارۀ هر دو کتاب آمده است که کتاب مرقوم:
کتاب رقم شده، کتاب رقممند. و (رقم) از مقولات اعتباری و تدوینی است، نه واقعی تکوینی. اما این سخن وقتی درست است که رقم را به معنی شماره بگیریم، در حالیکه معنی (رَقَمَ ، کَتَب) است و رقیم که فعیل به معنی المفعول است یعنی مکتوب. و مرقوم نیز به معنی مکتوب و کتاب است. و کتاب مرقوم یعنی کتاب مکتوب. و مراد این است که گمان نکنید آن کتاب یک شیئ فرضی، ذهنی، یا خیالی است، بلکه واقعاً یک شیئ رقم خورده و مکتوب است. و با بیان دیگر: مرقوم یعنی ثبت شده، و اینک بحث در این است که آیا خود اعمال مجسم به عنوان اشیاء مادی در دوزخ و بهشت تکوین و ثابت شده اند، یا اسامی، حروف و الفاظ است که در یک نوشتاری ثبت تدوینی شده اند. آیا مراد کتاب تکوین است یا کتاب تدوین؟ پس خود کلمه مرقوم تاکید است بر واقعی وتکوینی بودن اشیاء در آن کتاب. کمی در مورد تجسم عمل: ۱- غیر از خدا، همه چیز (حتی فرشته، روح، عقل) همگی مخلوق و تابع زمان و مکان هستند. زیرا همه چیز متغیر و متحرک است و تغییر و حرکت بدون زمان و مکان نمیشود، بلکه تغییر و حرکت، عین زمان و مکان هستند. پس هیچ چیزی فارغ از زمان و مکان نیست، و آنچه ارسطوئیان و صدرویان (مجرد و مجردات) مینامند، چرندیات است، گرچه با غفلت از قرآن و حدیث بطور خیره سرانه به آن اصرار و لجاجت میورزند. و همچنین با غفلت از قواعد و قوانین علوم متعدد از آن جمله فیزیک و علم شناخت ماهیت زمان و مکان. و تاسفبار اینکه با اینهمه خودشان را عقل گرا نیز میدانند. درگیری و چالش متمادی چند قرنی دین داران با دهریّون و طبیعیّون و چالش شان با مارکسیسم در دو قرن اخیر، یک فضای ذهنی بوجود آورده که اگر مطابق قرآن و احادیث، بگوئید: غیر از خداوند هر چیزی که هست زمانمند و مکانمند است، پس یا ماده است یا مادّی. فوراً ذهنها به سراغ دهریّه و مارکسیسم رفته و شما را به آنگونه تفکر متهم میکنند. امّا حقیقت این است که هر چیز (غیر از خداوند) یا ماده است، از فشرده ترین ماده مانند سنگ، تا بسیط ترین ماده مانند هوا، و یا مادی است از فرشته، روح تا بسیطترین مادی مانند عقل. و عقل بسیطترین بسیطها است، زیرا که فرشته هم عقل دارد و وجود فرشته فشرده تر از عقل است که عقل را پذیرا شده و در خود جای داده. و اگر دوست ندارید دربارۀ فرشته لفظ عقل را به کار ببرید، بالاخره آن فهم و درک که جبرئیل دارد، بسیطتر از وجود خود جبرئیل است. و آن فهم و درک جبرئیل نیز فعل، متغیر و متحرک است، پس زمانمند و مکانمند است و مجرد نیست و مادّی است. و این سخن با بینش دهریّه و مارکسیسم هزاران فرسخ فاصله و فرق دارد و متهم کننده در این مسئله نادان است و عیب از خودش است. ۲- و آنچه در این جهان، این کائنات، اینجا، یعنی ما سوی الله، وجود دارد دائماً در تغییر و تحول است، برخی در تغییر سریع و برخی در تغییر و تحول بس آهسته و درنگ آمیز. و در این میان، از گونههای مختلف تغییر و تحول آنچه به بحث ما مربوط و محور بحث تجسم عمل است، تحول ماده به انرژی، و تحول انرژی به ماده است. ۳- شرح این تحول: مادّه به انرژی تبدیل میشود؛ مانند موادّ خورشید که به انرژی مبدل شده و به زمین آمده و به گیاهان و جانداران روی زمین میرسد، بلکه سنگ و خاک زمین نیز آن را جذب میکند. تنه چند تنی یک درخت را در نظر بگرید؛ درصد بیشتر آن از انرژیهای خورشید است که آمده در پیکر آن درخت به ماده تبدیل شده، و اینک آن را بسوزانید، چیز اندکی از آن بصورت خاکستر میماند و بقیه همگی از نو به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. انسان نیز از غذا (و نیز از خورشید) انرژی گرفته و بر سلولهای بدنش میافزاید، از جانب دیگرسلولهای بدنش در اثر کار، فعالیت و حتی در اثر نفس کشیدن و فکر و اندیشه، به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. بدن انسان یک دستگاه است که پیوسته سلول جدید میسازد و سلولهای پیشین را میسوزاند، که به این روند تحولی بدن، اصطلاحاً (بدل ما یتحلّل) میگویند. ۴- نظر به این که انسان (علاوه بر روح نباتی و روح غریزه) روح سوم هم دارد بنام (روح فطرت) انرژی صادره از او در محیط معمولی نمیماند؛ اگر در اثر اعمال نیک صادر شده، به آسمان اول میرود و اشیاء بهشت از آنها ساخته میشود. واگر در اثر اعمال بد صادر شده به دوزخ میرود و اشیاء دوزخ را میسازد. انرژیهای این جهان خواه در قالب ماده باشند و خواه آزاد، دارای دو خصیصه مثبت و منفی هستند. و تنها انرژی صادر شده از انسان است که یا مثبت است و یا منفی، مثبت برای ساختن بهشت میرود، و منفی برای ساختن دوزخ. حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن چشمهایمان روشن شود. مراد همان چشم روشنی در اصطلاح مردمی است. إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَار: آنگاه که چشمها از هیبت روز قیامت خیره و هاج و واج شوند، گوئی برق شدیدی به آنها برخورده و دیدشان را مختل کرده است. وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَار: و صورتهای ما بوسیله آن سفید گردد آنگاه که پوست و بشره سیاه میشود. همانطور که آیه میفرماید: یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه: آنروز (روز محشر) چهره هائی سفید و چهره هائی سیاه میشوند. آیا مراد همان اصطلاح رو سفیدی و رو سیاهی است که در اصطلاح مردمی هست؟ یا واقعاً رنگ پوست نیکوکاران سفید و رنگ چهره بدکاران سیاه خواهد شد؟ نظر به کلمه اَبشار که در بیان امام علیه السلام هست، میتوان گفت مراد معنی دوم است؛ بَشَرَة یعنی پوست، و اَبشار یعنی پوست ها. و در آن اصطلاح مردمی روسفیدی و روسیاهی میگویند، نه پوست سفیدی و پوست سیاهی. و اگر مراد سفیدی و سیاهی واقعی باشد، اثری از آثار تجسم عمل میگردد و این سخن امام نیز در ردیف احادیث فراوانی قرار میگیرد که ادلّه تجسم عمل هستند. و چون با این سخن امام آیه مذکور نیز تفسیر میشود، این آیه هم در زمره آیات تجسم عمل قرار میگیرد. حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّه: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن از آتش دردناک خدا بسوی جوار با نعمت و عزت خدا، آزاد شویم. عتق: آزاد کردن و آزاد شدن برده؛ انسان بطور بالقوه و بالامکان، باصطلاح در بینابین قرار دارد؛ ممکن است به دوزخ برود و ممکن است به بهشت. پس انسان در گرو عمل خودش است؛ حمد و ستایش خداوند او را از این گرو آزاد میکند، زیرا حمد از اندیشه و تفکر ناشی میشود و ایمان شخص حامد ایمان مبیَّن است، ایمان تقلیدی نیست. و ایمان مبیّن، نسبی است و هر کسی (از بی سوادترین فرد تا دانشمندترین فرد) میتواند ایمان تقلیدی داشته باشد یا ایمان تبیینی و آگاهانه.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم بار دیگر به نزد شاهزاده آمد سلام کرد و او را دعا گفت و نشست و از جمله دعاهاى او این بود: از خداوندى درخواست میکنم که اوّل است و قبل از همه اشیاء بوده و هیچ چیز پیش از او نبوده است، و آخر است و بعد از همه اشیاء خواهد بود و هیچ چیز با او باقى نمى ماند، باقى است و هرگز فنا در او راه ندارد، عظیم و بزرگوارى است که عظمت او را نهایت نیست، یگانه اى است که احدى در خداوندى با او همراه نیست، و قاهرى است که همتایى براى او وجود ندارد و پدیدآورنده اى است که در آفرینش کسى را شریک خود نساخته است، و توانایى است که ضدّى ندارد، صمدى است که مانندى ندارد، پادشاهى است و هیچ کس همراه او نیست، تا تو را پادشاه عادل و پیشواى هدایت و رهبر پرهیزکاران قرار دهد و تنها اوست که تو را از کورى ضلالت مى رهاند و در دنیا زاهد و دوستدار خردمندان و دشمن گمراهان مى سازد، تا آنکه تو را و ما را به آنچه بر زبان پیامبرانش از بهشت و رضوان وعده فرموده برساند، که رغبت ما بسوى خداى تعالى آشکار، و خوف ما از او نهان و دیدگان ما بسوى کرامت وى باز و گردنهاى ما در طاعت او خاضع و جمیع امور ما به او بازگشت خواهد کرد. شاهزاده تحت تأثیر این دعا قرار گرفت و رغبتش در امور خیر افزون گشت و از کمال و حکمت و دانایى آن حکیم متعجّب شد و پرسید: اى حکیم از عمرت چند سال گذشته است؟ او گفت: دوازده سال، شاهزاده به خود آمد و گفت: فرزند دوازده ساله طفل است و من تو را در سن کهولت و شصت سالگى مى بینم. حکیم گفت: آرى از ولادتم شصت سال میگذرد، امّا تو از عمر من سؤال کردى و عمر عبارت از حیات است و حیاتى وجود ندارد مگر در دین و عمل به آن و دورى از دنیا و از آن زمانى که به این حالات موصوف شدهام تا حال دوازده سال مى گذرد، و پیش از آن به سبب جهالت در زمره مردگان بودم و آن را از عمر خود حساب نمى کنم. شاهزاده گفت: چگونه کسى را که مى خورد و مى نوشد و حرکت مى کند مرده مى خوانى؟ حکیم گفت: زیرا با مردگان در کورى و کرى و گنگى و ضعف حیات و فقر شریک است، و چون در صفات با مردگان شریک است لا جرم در نام هم شریک خواهد بود. شاهزاده گفت: اگر تو این حیات ظاهرى را حیات نمیدانى و به آن غبطه نمى خورى، سزاوار نیست که مرگ را هم مرگ بدانى و از آن کراهت داشته باشى. حکیم گفت: اى شاهزاده اگر به این زندگانى اعتماد مى نمودم خود را به چنین مهلکه اى نمى افکندم که به نزد تو بیایم، با وجود آنکه میدانم پدرت بر اهل دین خشم بسیار دارد و در صدد قلع و قمع آنهاست، آرى من مرگ را مرگ نمیدانم و این حیات را نیز حیات به حساب نمى آورم و از مرگ کراهت ندارم و چگونه رغبت در این حیات داشته باشد کسى که ترک لذّتهاى دنیوى کرده است و چگونه از مرگ مى گریزد کسى که نفس خود را با دست خود کشته است. اى شاهزاده آیا نمى بینى که دینداران ترک دنیا از اهل و مال خود کرده اند، و رضا به داده خدا داده اند و رنج عبادت بر خود خریده اند بگونه اى که جز به مرگ نمى آسایند؟ پس کسى که از لذّتهاى حیات متمتّع نگردد این حیات به چه کار او آید؟ و کسى که آسایش وى جز از مرگ نباشد چرا از آن بگریزد؟ شاهزاده گفت: راست مى گویى اى حکیم، آیا دوست میدارى که فردا مرگت فرا رسد؟ حکیم گفت: بلکه سرور من در آن است که همین امشب مرگم فرا رسد نه فردا، زیرا کسى که نیک و بد را فهمید و دانست که جزاى هر یک نزد خداى تعالى است، بدى را بخاطر عقابش ترک میکند و نیکى را بواسطه ثوابش به جا مى آورد و کسى که به وجود خداى یکتا یقین داشته باشد و وعده هاى او را تصدیق کند البتّه مرگ را دوست مى دارد، به دلیل آنکه به آسایش پس از مرگ امیدوار است، دنیا را نمى خواهد و از آن کراهت دارد زیرا مى ترسد که مبادا به شهوتهاى دنیا فریفته شود و مرتکب معصیت حقّ تعالى گردد. چنین شخصى مرگ را دوست مى دارد تا از شرّ فتنه دنیا ایمن شود و به سعادت عقبى فائز گردد.
حُسنیّه بخش پنجم
احضار علمای بصره و بغداد: چون فرمان به والی بصره رسید، او بی درنگ ابراهیم بن خالد را بر شتری رهوار سوار کرده و به همراه فرستاده خلیفه به دارالخلافه بغداد فرستاد. ابراهیم چون به بغداد رسید، به هارون گفت تا همه علمای بغداد را حاضر کنند. دولتمردان و بزرگان ممالک دیگر هم که از اطراف آمده و در بغداد جمع شده بودند نیز در دارالخلافه حاضر شدند. برای ابراهیم بن خالد، کرسی زرّین نهادند، و حُسنیّه را آورده و حقیرانه در جایگاه تماشاچیان نشاندند. حُسنیّه بی اعتنا به جلال و جبروت مجلس پیش رفت و مقابل ابراهیم بن خالد نشست. هارون ملعون به حُسنیّه اشاره کرد که مباحثه را آغاز کند. حُسنیّه رو کرد به ابراهیم و گفت: آن ابراهیم بن خالد که صد جلد از تألیفات او در بین دانشمندان معروف است و به عداوت و دشمنی با علیّ بن ابی طالب علیه السلام افتخار میکند تو هستی؟ ابراهیم برآشفته و گفت: مرا مسخره میکنی؟ و رو به اهل مجلس کرد و گفت: مرا با کنیزی هم بحث کردن چه معنا دارد؟ این کار موجب بی ارزش شدن علم و اهانت به علما و دانشمندان است. یحیای برمکی، وزیر هارون که با او خصومت داشت خندید و گفت: ای ابراهیم این سخن از تو که اهل فضل هستی بعید است. مگراین سخن بزرگان دین نیست که: اُنْظُر اِلی ما قال وَ لا تَنْظُر اِلی مَنْ قال (یعنی: بنگر به سخن، منگر به گوینده سخن) حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! بتوفیق خدای تعالی در همین مجلس تو را از این کرسی زرّین به زیر خواهم کشید. ابراهیم چون فهمید حُسنیّه میخواهد حقیقت مذهب اهلبیت علیهم السلام را بر هارون روشن گرداند، گفت: چون من از راه دور آمدهام حق تقدّم با من است و من باید سؤال را آغاز کنم. قصدش این بود که پیشدستی کند تا به او مهلت ندهد. حُسنیّه گفت: بسیار خوب شما مقدّم باشید و از هر چه میخواهید بپرسید. ابراهیم همواره سؤال میکرد و حُسنیّه بافصاحت تمام پاسخ میگفت و اشکالات وی را بسیار زیبا و متین جواب میداد و قاطعانه رد مینمود، بطوری که حاضرین از سخنان متین او حیران مانده بودند. بالاخره حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! سؤالات تو طولانی شد، میترسم باعث کسالت تو شود. اجازه بده تا من نیز سؤالی بپرسم. این واقعه را قطعاً امام صادق علیهالسلام میدانسته، که در آینده چنین مناظره ای روی خواهد داد و حُسنیّه را به شاگردی خویش، قبول فرمودند تا در چنین روزی، هم حجت را بر هارون ملعون تمام کند، و هم شیعیان از محتویات این مناظره بهره ببرند، چون سراسر دلیل و حجت بر حقانیت شیعه و دارای نکات آموزنده بسیاری است. ادامه دارد..
در مورد کارخانجات شرکت نستله یهودی: بخشی از سهام شرکت نستله در بازار بورس سیکس سوئیس و بورس یورونکست معامله میشود. در سال ۲۰۱۱ شرکت نستله در فهرست فورچون جهانی ۵۰۰ رده نخست از سودآورترین شرکت جهان را به خود اختصاص داد. وضعیت این شرکت در سال ۲۰۱۹ با درآمد بیش از ۹۳ میلیارد دلار در رتبه ۷۶ از نظر درآمد و با سودی بیش از ۱۰ میلیارد دلار در رتبه ۵۳ سودآورترین شرکت جهان و با مجموع دارایی بیش از ۱۳۹ میلیارد دلار در رتبه ۱۷۴ فهرست فرچون قرار گرفت. و حسب اعلام فهرست فایننشل تایمز جهانی ۵۰۰ در ۳۱ مارس سال ۲۰۱۵ این شرکت با ارزش بازار ۲۴۴ میلیارد دلار با سه رتبه سقوط نسبت به سال ۲۰۱۴ در رتبه ۱۴ قرار گرفت. کوکا کولا (به انگلیسی: Coca Cola ) نوشابه کولای گازدار پرطرفدار است که در بیش از ۲۰۰ کشور جهان به فروش میرسد و روزانه حدود ۲ میلیارد بطری کوکاکولا در جهان مصرف میشود. این نوشابه محصول شرکت آمریکایی یهودی کوکاکولا است و یکی از نمادهای فرهنگی کشور ایالات متحده آمریکا بشمار میآید. کمپانی کوکاکولا با سرمایهای بیش از ۴۷ میلیارد دلار کمپانی اصلی کوکاکولا در آتلانتا، آمریکا، قرار دارد، کوکاکولا در سال ۲۰۱۳ در رتبه نخست از فهرست بزرگترین تولیدکنندگان نوشیدنی و مواد غذایی جهان قرار گرفت. یهود تلاش میکند علاوه بر سود جویی و تجارت در تغذیه جهانی، از محصولاتش بعنوان اسلحه برای نابودی جوامع غیر یهودی استفاده کند و هر از گاهی بعضی از محصولات خود را توسط میکروبهای جدید و دست ساز آلوده میکند که اغلب این آلودگی ها نامحسوس است و در دراز مدت آثار ژنتیکی آن در افراد قابل تشخیص است. وِیفر (به انگلیسی: Wafer ) گونهای بیسکویت ترد، شیرین، بسیار نازک و خشک است که اغلب برای تزئین بستنی استفاده میگردد. ویفر نوتلا محصولی از شرکت ایتالیایی Ferrero که بیش از ۱۶۰ کشور جهان طعم آنرا چشیدهاند. هفت برند مطرح ویفر خارجی در ایران: ویفر ای بی کی، ویفر روشن، ویفر زیموپوک، ویفر ویف آپ، ویفر نوتلا، ویفر کیندر، ویفر میلکا. که تمام این محصولات در زیر شاخه نستله یهود هستند.
سلمان فارسی بخش ۳۳
ابن مسیب روایت میکند که یک روز امیرمؤمنان (ع) وقتى از خانه خارج شد، با سلمان برخورد کرد و فرمود: اى ابوعبدالله! حالت چطور است؟ سلمان پاسخ داد: سر از خواب برداشتم در حالیکه در اندیشه چهار غم و غصه بسر میبرم. امام على (ع) فرمود: چه غم و غصّه هایى دارى؟ سلمان جواب داد: ۱- غمّ و غصّه افراد خانواده که نان میخواهند و نیازمندى هایى دارند؛ ۲- اندیشه اینکه خداوند متعال از من اطاعت و عبادت میخواهد؛ ۳- در فکر غم و اندوه کار شیطان بودم که به گناه راهنمایى میکند؛ ۴- در فکر کار ملک الموت بودم که از من روح طلب میکند. امام على (ع) با شنیدن این سخنان فرمود: من همچنین مطالبى را براى رسول خدا بیان داشتم که آن حضرت به من مژده داد: اینگونه غم و غصّهها موجب آمرزش گناهان، مصونیت از آتش دوزخ و ترفیع مقام بندگان در پیشگاه خداوند میشود/ جامع الاخبار
مالک اشتر قسمت هشتم
مالک در یمن: از زندگانی مالک از بدو تولد تا پذیرش دیانت اسلام اطلاع زیادی در دست نیست. برخی کتب محل تولد وی را روستای بیشه و دثینه دانسته اند. ولی احتمالاً محل تولد مالک باید در مرکز استقرار نخعیها بوده باشد. همچنین جایگاه نخع را در یمن جنوب شرقی بیضاء در دورههای مران، کبران نزعه، حجومه، ملاحه، التیجب و صحب میدانند. از زمان تولد مالک نیز اطلاع دقیقی در دست نیست (سیّد محسن الامین بدون ذکر مآخذ سن مالک را در جنگ جمل ۸۰ سال ذکر میکند) براساس شواهد و قرائن میتوانیم حدود زمان تولد و سن وی را مشخص کنیم. مالک از زمان فتح شام از بزرگان نخع بود و در دوره خلافت عثمان زمانی که با تعدادی از همراهانش به شام تبعید شد، از لحاظ سنی از آنان بزرگ تر بود، زیرا که هنگام بحث با معاویه، کمیل سخنانی را بر زبان راند که مالک ظاهرا روش بحث و استدلال وی را نپسندید و خطاب به کمیل چنین گفت: ای کمیل چون از ما همه زِادِ تو کمتر است چرا افتتاح سخن تو کردی؟ بگذار جماعتی که از تو مهترند و به زاد بزرگ تر سخن گویند، کمیل خاموش ماند، مالک اشتر سخن آغاز کرد. کمیل در ۱۲ هجری متولد شده بود و در سال سی و سه، ۲۱ سال داشت، بنابراین نظر عطار قیس که سخنان معاویه خطاب به تبعیدیان و از جمله مالک و کمیل که شما گروهی از عربانید که دندان و زبان دارید و به اسلام اعتبار یافته اید را دلیل بر سن بالای همه آنان میداند، درست نیست. اما مالک در اواخر عمر حضرت رسول صلی الله علیه و آله از بزرگان نخع بوده است، چرا که واقدی میگوید برخی از بزرگان نخع علی علیهالسلام را همراهی کردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. در شعر مالک خطاب به عایشه، خاله ابن زبیر، نیز سخنانی است که تا حدودی مشخص کننده سن وی است. وی در این شعر در مورد علت عدم موفقیتش در کشتن ابن زبیر میگوید: من پیرمرد نسبتا سالخورده بودم و او (ابن زبیر) جوان بود، سیری و جوانی او سبب نجات وی از دست من گشت. ابن زبیر در این زمان (جنگ جمل) ۳۶ سال داشت. همچنین در پیکار صفین هنگامی که جوانی از یحصبیان حمیری به مبارزه اشتر آمد، مالک ندا داد: جوانی در برابر جوانی، و از فرزندش ابراهیم خواست به مبارزه آن هماورد برود. از طرفی سن مالک مسلما از عمار پایین تر بوده است، به دلیل این که عمار به پیری و مسن بودن شهره بود و از گزارشهای راویان در مورد درگیری عمرو بن یثربی و عمّار و سخنان سفرای علی علیهالسلام نزد معاویه چنین استنباط میشود، همچنین مالک، ضمن شعری در صفین چنین سرود: اگر آنها عمّار مسلمان کهنسال را، با توجه به اینکه عمار در دوران خلافت علی علیهالسلام حدود نود سال سن داشت و هم سن پیامبر در زمان حیات ایشان بود، سنِّ مالک باید در دوران خلافت علی علیه السلام زیر ۸۰ سال بوده باشد. از زندگانی مالک تا زمانی که نمایندگانِ پیامبر (ص) به یمن آمدند و مردم را به اسلام دعوت کردند، خبری نیست. واقدی نقل میکند، در زمانی که حضرت علی علیه السلام برای تبلیغ اسلام از سوی پیامبر به یمن و میان قبایل آن فرستاده شد، برخی از بزرگان شاخه نخعِ قبیله مذحج اسلام آوردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. آنها آن حضرت را در اقدامات نظامی در مذحج همراهی کردند. پس از آن نمایندگان یمن آخرین نمایندگانی بودند که در نیمه محرم سال یازده هجری به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند، آنها ۲۰۰ نفر بودند که در یمن با معاذبن جبل بیعت کرده و مسلمان شده بودند مالک از بزرگان نخع بوده ولی دقیقا مشخص نیست که موفق به دیدار پیامبر شده است یا نه. با توجه به اینکه هر کس حتّی یک بار پیامبر را ملاقات کرده جزو صحابه محسوب میشود و از مالک در اکثر منابع با نام تابعی یاد شده است و از طرفی خود مالک خویش را در شمار تابعین میداند بنابراین ظاهرا مالک جزو دیدارکنندگان با پیامبر نبوده، هر چند که مسلمان شدنش توسّط علی علیه السلام به روزگار رسالت پیامبر بوده است. اوّلین برخورد و آشنایی مالک با امام علی علیه السلام هم مربوط به همین دوران یعنی اواخر حیات پیامبر میشود. ارتباط میان مالک و علی در دورههای بعد در واقع بی مقدمه نبود. مالک تحت تأثیر رفتار این نماینده پیامبر قرار گرفت. علی علیهالسلام در جمع آوری زکات برای یمنیها مشقت ایجاد نمیکرد و با آنان مدارا میکرد آن حضرت با حرکتهای نظامی، تبلیغی، اقتصادی و قضایی زمینه تحکیم دولت حضرت رسول را فراهم کرد و با اختیارات کامل مالی که داشت حکومتی کوتاه مدت در سرزمین مذحج و هَمْدان عرب، بوجود آورد و در این مناطق هوادارانی چون مالک بن حارث را یافت که شعاع نورانیت معرفت اسلامی را از آن حضرت
فراگرفت و چنان شخصیت دینی مالک را شکل داد که همراه مولانا علی علیهالسلام در برخی حوادث عصر پیامبر (ص) در یمن شرکت کرد و پس از پیکار اجنادین با خاندان خود نزد علی علیهالسلام به مدینه آمد و بعد از آن ابوبکر وی را به سمت شام فرستاد در سالهای بعد و در زمان خلافت علی علیه السلام حمایت این مذحجیها و همدانیها از وی در سطح بالایی بود. در پی کردن شتر عایشه و در موقعیتهای حساس متفاوت، آنها حمایت خویش را از مولا علیهالسلام دریغ نمیکردند. مالک ضمن شعری در صفین به این موضوع اشاره میکند: دلاوری همدان و مذحجیان این جنگ را بس، قومی که چون آنان را فراخوانند به انبوه آیند. همچنین در شعر دیگری یکی از عراقیان چنین میسراید: از شمشیرهای مذحج و همدان برنیاید که ریش دراز را چنانکه بود باز گردانیم حتّی حمایتهای مذحجیها و مخصوصا همدانیها بعد از امام علی علیه السلام از قیامهای شیعی زیاد بود. همه این موارد تا حدودی میتواند متأثر از عملکرد علی بن ابیطالب در مأموریتهای عهد پیامبر به یمن باشد. در این راستا، ارتباط عاطفی و صمیمانه بین امام و مالک نیز به وجود آمد که در اندیشه و نگاه مالک نسبت به حضرت امیر مؤثر بود. این دیدگاه در سخنرانیهای مالک هنگام بیعت با علی علیهالسلام آشکار است.
ادامه خندق: نعیم بن مسعود اشجعی خدمت پیامبر گفت: ای رسول خدا من مسلمان شدهام و هیچکس از خویشان من خبر ندارد، پس حکم و فرمان خود را به من بفرمائید. پیامبر به او فرمود: تو در میان ما یک نفر بیشتر نیستی، پس هر چه میتوانی برای ما انجام بده. نعیم بن مسعود رفت تا به قلعه بنی قریظه رسید و گفت من دوست صمیمی شمایم و گفت شما و قریش و غطفان در نزد محمد یکی نیستید، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست. قریش و غطفان بلادشان دور است و آنها آمدند تا بر شما وارد شوند، پس اگر فرصتی به دست آوردند که شکستی به اسلام بزنند خواهند زد و گرنه به وطن خود برگشته و شما را با این مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نیست. پس شما مبارزه و جنگ نکنید مگر آنکه چند تن از اشراف قریش را به گروگان بگیرید تا وثیقه شما باشد که قریش حرکت نکنند تا با محمد جنگ کنند. بنی قریظه به او گفتند: تو مطلبی را به آن اشاره کردی که ما از آن غافل بودیم. سپس نزد ابو سفیان و اشراف قریش آمد و گفت: ای گروه قریش شما دوستی من را نسبت به خودتان میدانید، که من از محمد و دین او بیزارم، من آمدهام نصیحتی به شما کنم، خواهش دارم آن را کتمان نمائید. گفتند: تو پیش ما مورد اطمینان هستی هر چه بخواهی انجام میدهیم. گفت: آیا میدانید که بنی قریظه از پیمان شکنی خود پشیمان شده و نزد محمد فرستاده اند که تو از ما راضی نیستی مگر اینکه عده ای از رؤساء قریش را به گروگان بگیریم و تحویل شما دهیم تا آنها را بکشی، آنگاه به اتفاق شما با آنها بجنگیم تا ایشان را از زمینهای خودمان بیرون کنیم، محمد پذیرفت، اگر فرستادند که از شما گروگان بگیرند مواظب باشید که یک نفر را هم به آنها ندهید. جداً از این کار حذر و پرهیز کنید. سپس نزد قبیله غطفان آمد و گفت: ای گروه غطفان من مردی از شما هستم و آنچه به قریش گفته بود را به ایشان گفت. چون صبح شد و آنروز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفیان عکرمه پسر ابو جهل را با عدّه ای از قریش نزد بنی قریظه فرستاد و گفت به آنها بگو که ابو سفیان میگوید: ای بنی قریظه علوفه و اسبهای ما از بین رفتند و ما ساکن اینجا نیستیم، پس بیرون بیائید تا با محمد مبارزه و پیکار کنیم. آنها در پاسخ گفتند: امروز روز شنبه است و ما هیچ کار نمیکنیم، و علاوه بر این ما به اتفاق شما با محمد کارزار نمیکنیم مگر اینکه شما چند نفر از بزرگان قریش را به عنوان گروگان به ما بدهید تا مورد وثوق و اطمینان ما شود که شما نروید و ما را تنها نگذارید که با محمد بجنگیم. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند این همان مطلبی بود که نعیم گفت و ما را از آن بیم داد، پس پیغام فرستاد که ما یک نفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل هستید بیرون بیائید. جنگ کنید و اگر هم خواستید کنار بنشینید و جنگ نکنید. یهود بنی قریظه گفتند: به خدا قسم این همان چیزی بود که نعیم به ما گفت. پس پیام فرستادند که به خدا جنگ نخواهیم کرد مگر آنکه چند نفری از شما را به گروگان بگیریم و خداوند بین آنها تفرقه انداخت و بادی، بسیار سرد در شبهای زمستان بر آنها فرستاد تا از جنگ منصرف شده و برگشتند. محمد بن کعب گوید: حذیفة یمانی میگفت: قسم به خدا که ما در روز خندق به انداز ای سختی و گرسنگی و ترس دیدیم که جز خدا کسی نداند، و پیامبر برخاست و آنقدری که خدا میخواست در آن شب نماز خواند. سپس فرمود: کسی هست برود و خبر قریش را بیاورد تا در بهشت رفیق من باشد. حذیفه گوید: به خدا قسم هیچکس از ما در اثر خستگی و ترس و گرسنگی برنخاست. پیامبر مرا طلبید و من چاره ای جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّیک، فرمود: برو و خبر قوم را بیاور و کاری نکن تا برگردی. گفت: من نزد قریش آمدم در حالیکه باد لشکر خدا بود، بساط و اردوی آنها را بر هم زده نه بنائی برایشان مانده بود، و نه آتشی و نه دیگ غذایی. و من در همین حال بودم که ابو سفیان از خیمه اش بیرون آمد و گفت: ای مردم قریش هر کس ببیند که در کنار او کیست، حذیفه گوید: من زرنگی کرده و پیش دستی کردم بر ران دست راستی خود زدم و گفتم: تو کیستی؟ گفت: من فلانی هستم. آنگاه ابو سفیان مرکب خود را خواسته و سوار شد و گفت: ای گروه قریش به خدا قسم که شما در اینجا نمیتوانید بمانید زیرا سواره و پیاده هلاک شدند، و بنی قریظه هم با ما خلاف کرد و این هم باد سرد سخت که هیچ چیز برای ما باقی نگذارد. پس سوار بر شتر خود شد در حالیکه پای او را باز نکرده بود و پس از سوار شدن پای شتر را باز کرد. حذیفه گوید: در دل خود گفتم اگر این دشمن خدا را تیری زده و میکشتم کار بزرگی کرده ام. پس تیری در کمان گذارده و میخواستم بر او بزنم و او را بکشم که یاد سفارش پیامبر افتادم که فرمود کاری نکن تا برگردی. تیر را از کمان درآورده و خدمت رسول خدا رسیدم در حالیکه مشغول نماز بود، و چون متوجه بازگشت من شد گوشه ی عبایش را بر من کشید. و رکوع و سجده برد و نماز را به پایان برد و فرمود: چه خبر داری؟ من نیز تمام جریان را بازگو کردم.
کوروش کبیر خبیث بخش نهم
در مجموع و بطور خلاصه، حمله کوروش به بابل نه تنها موجب شکلگیری سبک تازهای در فرهنگ و هنر و معماری و دیگر دستاوردهای فکری یا مادی نشد، که حتی همان دستاوردهای موجود علمی و اجتماعی را که بابل به تازگی به آنها دست یافته بود، به باد داد. از دوره کوروش و عمدتاً از زمان هخامنشیان در بابل، تقریباً هیچگونه یادمان و آثار فرهنگی و تمدنی بر جای نمانده است. چرا؟ چون کوروش هنری جز کشتن، سوزاندن، هوسرانی و نوکری افکار پلید یهود نداشته، بابل پس از سلطه کوروش نه تنها چیزی به دست نیاورد، که دارایی پیشین خود را نیز از دست داد. در دوره سلطه کوروش بر بابل، مدارا و تساهل دینی که در زمان پادشاهی هفده ساله نبونید به اوج خود رسیده بود، تا حد زیادی، نابود کرد و از بین رفت. صلحطلبی و خودداری از تجاوز به کشورهای دیگر که در زمان نبونید رایج شده و تثبیت شده بود، مجدداً تباه شد و دوره جدیدی از لشکرکشیها و کشورگشاییهای بیپایان با بهرهگیری از جان و مال مردم بیچاره آغاز شد. در زمان سلطه کوروش بر بابل، سنتهای تاریخنویسی بابلی، نجوم بابلی، نظامهای فکری و فلسفی و دینی متنوع بابلی، اسطورههای بابلی، نگارگری بابلی، تندیسسازی بابلی، مدارس و مراکز آموزشی و بسیاری از دیگر مبانی تمدن بابل تا حد زیادی به فنا رفت. این در حالی بود که سنتهای بردهداری، رباخواری، بهرهکشی جنسی از دختران، وحشیگری نسبت به زنان، خرید و فروش زن همانند گوسفندان، و نیز مالکیت و تربیت اطفال به عنوان سرباز و نیروی نظامی، به شکل خجالت آوری گسترش و استحکام بیشتری یافت. خب، بریم سراغ اصل مطلب. منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حرفنویسی، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان کوروش، بلکه به روایت ناظری ناشناخته که میتواند نظر بزرگان و کاهنان بابل باشد، بازگو میشود: مرد ناشایستی (منظور نبونید، آخرین شاه بابل) به فرمانروایی کشورش گمارده شده بود (از این بند نیز میتوان دریافت که نبونید نه با زور و قدرت، بلکه با گزینش و رأی عده ای بعنوان شاه بابل انتخاب شده. سنت شاه انتخابی از زمان غلبه کوروش از میان رفت و جای خود را به ولیعهد و شاه انتصابی داد) او یک ساختگی به جای آنها گذاشت. معبدی بَدلی از نیایشگاه اِسَـگیلَـه (اِ، سَگ، ایلَـه) برای شهر اور (او، ریم) و دیگر شهرها ساخت. ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۷
برکنارى و ترور خالد بن ولید: عمر در پى کشته شدن مالک بن نُوَیره و یارانش توسط خالد و زنا کردن خالد با همسر مالک، درخواست قتل خالد بن ولید را کرد ولى با آنکه رفتار خالد بسیار ناشایست و زشت بود ابوبکر مخالفت نمود. عمر نیز پس از رسیدن به ریاست اولین کارى که کرد بر کنارى خالد بود. وى سپس در سال ۲۱ هجرى خالد را در حمص کشت (به کتاب نظریات الخلیفتین، ج ۲، ص ۲۷۳ ۲۸۰ در شروط (الولاة وادارتهم)، ترجمه خالد مراجعه کنید) خالد بن ولید از خطرناک ترین دشمنان عمر بود و فرماندهى بزرگ ترین لشکر عراق را نیز در دست داشت. همچنین، برکنارى و ترور شرحبیل بن حسنه: دومین فرمانده نظامى در عراق نیز شرحبیل بن حسنه بود که جزو مهاجران حبشه هم بشمار میرفت. وى از اولین مسلمانان و از سرداران فتح عراق بود و ابوبکر وى را به فرماندهى یکى از لشکرهاى عراق گمارده و به او اعتماد کرد، لیکن عمر اقدام به برکنارى شرحبیل کرد و سپاهش را بین سه فرمانده تقسیم کرد. شرحبیل گفت: اى خلیفه مسلمانان! آیا من ناتوان هستم یا خیانت کرده ام؟ عمر گفت: هیچکدام. شرحبیل گفت: پس چرا مرا برکنار کردى؟ عمر گفت: در شرایطى که بهتر از تو سراغ دارم برایم سخت است که تو را فرمانده سپاه قرار دهم. شرحبیل گفت: اى امیر مؤمنین! پس در بین مردم برایم عذرى موجه بیان کن. عمر گفت: بزودى چنین خواهم کرد، البته اگر غیر از این برخورد را داشتى چنین نمیکردم (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) سپس عمر برخاست و برایش اعاده حیثیت نمود. لازم به ذکر است که شرحبیل آنطور که عمر گفت نبود: شرحبیل تمام اردن به جز منطقه طبریّه را بطور (عنوه) ولیکن بدون جنگ و خون ریزى فتح کرد و ساکنان طبریه نیز با او مصالحه کردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) بدین ترتیب، شرحبیل از اولین مسلمانها و از مجاهدان اسلامى و نیز فرماندهان با تدبیر بشمار میرفت، ولى با این وجود، عمر وى را از مسؤولیت و فرماندهى برکنار کرد! عمر، عمروبن عاص ملعون را بجاى شرحبیل گمارد و عمروبن عاص نیز شایعاتى بر ضد شرحبیل پخش کرد، تا کارى را که عمر بر ضد شرحبیل آغاز کرده بود تکمیل گرداند. شرحبیل گفت: عمروبن عاص دروغ میگوید، زمانى که من از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بودم عمرو، از شتر خاندانش نیز گمراه تر بود (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲) پس از آن که شرحبیل از فرماندهى سپاه دوم عراق برکنار شد و شایعات فراوانى بر ضدش پخش شد، بالاخره در شام به همراه بلال و یارانش کشته شد (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲، تهذیب الکمال، ج ۲)
احکام اسلام عملی است و باید اجرا کنیم، تا نتیجه بگیریم و عمل نکردن به قوانین اسلام، مایه ی بدبختی و بیچارگی است. اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در مسلمانی ماست. اگر مسلمانان مانند بیماران خودسر، تنبل و تن پرور و جاهل شدند، چه ربطی به اصل دین دارد؟ قرآن مجید مردم را امر به کار نموده، امر به تدبّر و تفکّر و تعقّل نموده، سعی و عمل یکی از دستورات مهمّه ی دین مقدّس اسلام است. قانون مجری میخواهد. در ازمنه ی قدیم اجرای قانون میکردند، عملی میشد، امروز هم بکنند، عملی خواهد شد؛ چنانچه حجازیها عمل میکردند و نتیجه میگرفتند. این خود حجّتی است برای تخطئه کنندگان دین که بدانند، اینکه قوانین دینی در هر دوره ای اجرا شود عملی است. بدیهی است قانون برای مردم است نه مردم برای قانون؛ پس قانون را باید عملی کرد و از روی هوای نفس نباید وضع قانون کرد، بلکه روی صلاح ظاهر و باطن مردم باید قانون وضع شود و قانونگذاری که بتواند به ظاهر و باطن و صورت و معنای مردم احاطه داشته باشد، جز ذات اقدس پروردگار نمی باشد. پس قوانین الهی را که روی صلاح مردم وضع شده اجرا نمایند، تا اثرات صالحه ی آن را ببینند. مثلاً یکی از احکام مهمّه ی اجتماعی اسلام، حلال بودن خرید و فروش و حرمت رباست، چنانچه در آیات چندی این معنی را واضح مینماید و صریحاً میفرماید: أَحَلّ اللهَ الْبَیْعَ وَحَرّمَ الرّبَا: حلال نموده خداوند بیع را و حرام نموده ربا را. چون ربا ایجاد تنبلی مینماید و باعث تمرکز سرمایهها در افراد معدود و سبب بیچارگی عامه مردم میباشد، حرام شده، حالا اگر اسمش را عوض کنیم و بگذاریم سود بانکی، بازم رباست. آیا اگر دنیای جهل و نادانی مادیت، معاملات ربوی را معمول داشتند و بانکها و بنگاهها و مؤسسههای ربوی ایجاد نمودند، مسلمانان هم کورکورانه باید تقلید کنند؟ به دلیل آنکه مردم هوی پرست سرمایه دار، پیروی از آنها نمودند؟ آیا عملیات یک دسته از مردمان مادّی سرمایه دار باید سبب بر طرف شدن حکم مسلّم الهی و حلیت ربا شود؟
این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیهالسلام سروده:
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای
و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه…؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد…
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.
ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیله القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد
خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید
اما:
چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نـَفـَست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود
شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانه ی عَمّار
یا در کاسه ی سر بوذر
هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!
ای خرما فروشان کوفه!
ای ساربانان ساده ی روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
چگونه شمشیری زهراگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم
با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصَولتِ حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟
کدام وامدار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی/ گرمارودی
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: تفکر آدمى را بسوى نیکى و عمل به آن فرا میخواند.
حدیث :
هارون الرشید ملعون و غاصب، به امام موسى بن جعفر علیه السلام نوشت که: مرا موعظه کن و کوتاه سخن گو، راوى گوید: حضرت براى او نوشت: هیچ چیز نیست که چشم تو آن را ببیند جز اینکه در آن موعظه اى نهفته است.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس چیزى را که من نگفته ام به من نسبت دهد پس باید نشیمنگاهى از آتش را جایگاه و اقامتگاه خود سازد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در وصیتش به اصحاب خود فرمود: بر حذر باشید از اینکه ستمکارى را بر علیه مسلمان مظلومى یارى کنید، اگر چنین کنید آن مظلوم شما را نفرین مى کند و دعایش درباره شما اجابت مى شود، همانا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: به راستى که دعاى مسلمان مظلوم بر آورده مى شود، و باید برخى از شما برخى دیگر را یارى کند، زیرا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: یارى کردن مسلمانى، پاداشش بهتر و بزرگتر از یک ماه روزه و اعتکاف در مسجد الحرام است.