محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب
محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب

ناصرالدین شاه

جناب حضرت اجل و کچل، جناب ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتون‌بارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدون‌بارون فردیناند روچیلد بدست داده که واکنش این شاه قجری جالب است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچه‌های بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیده‌اند که از تعریف و توصیف خارج است، (عجب شاه ندید بدید و حسرت منگولی) آینه‌های بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاری‌های خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، (خب احمق یک مشت بذر گل بپاش داخل باغچه همین میشه) و جلو باغچه‌ها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساخته‌اند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدم‌ها و اسب‌ها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، (مرغ همسایه غازه) و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساخته‌اند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گل‌ها و سبزی‌ها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، (بیچاره علی آباد که باصفاتره) و بعضی گوشه‌ها و گریخته‌ها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودی‌ها چه دستگاهی درست کرده‌اند، اطراف حوض چراغ‌های حبابی الکتریسیته نصب کرده‌اند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، (بفرمایید خر کیف شدیم) بعد به طرف باغچه‌های بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپه‌های گل‌کاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، (شادقلی باصفاتره) تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصر وادسدون روچیلد(ای شاه بیسواد وادستون روچیلد، درسته) دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبل‌های نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساخته‌اند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است (خب ابله تو هم آباد کن) و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسبابها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پرده‌های گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پرده‌ای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پرده‌های نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاق‌ها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاق‌ها و راهروها و دالان‌ها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشم‌انداز عمارت به صحرا و جنگل‌ها و آبادی‌ها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچه‌های گلکاری و حوض بزرگ، فواره‌ها از مجسمه‌های ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاری‌ها را در حقیقت سحر کرده‌اند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانی‌ها، چه لادن‌ها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیه‌السلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند.. (ای بدچشم هیز.. اونجا هم له له میزدی برای حرمسرا؟ آخرشم به قتل رسیدی و نفله شدی و.. حسرت به دل رفتی.. تو دیگه چرا عالیجناب؟!)

ساقی امشب مدت هجران به پایان میرسد
ساغر پرمی مهیا کن که جانان میرسد
در بیابان، بوی دل پیچیده است از هر طرف
محملِ لیلی مگر از کشور جان میرسد
روز بازار وصال است و رواج نقد جان
می پیاپی ده که پیمانه به پیمان میرسد
از پیِ تسخیر ملک دل که نزهتگاه اوست
لشکر دیوانگی با ساز و سامان میرسد
سوره الماس باشد زخم عاشق را دوا
مژده بادا دردِ سیل اکنون به پایان میرسد
سید نعمت اللّه جزایری، تخلص: سیل

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش هفتم. تاریخ و ساختار اشرافیت بریتانیا: الیگارشی بریتانیا در عصر ویکتوریا (۱۸۳۷ تا ۱۹۰۱) در رأس یکی از بزرگترین امپراتوریهای مستعمراتی تاریخ جای گرفت؛ به تبع این اقتدار سیاسی به مروج برتری و سروری فرهنگ غرب در پهنه‌ی جهانی بدل شد و تأثیری عمیق و بنیادین در تحولات پسین دنیای معاصر، از جمله ایران، بر جای نهاد. شناخت این تحول بدون شناخت ساختار و ایدئولوژی این الیگارشی ناممکن است. از اینرو، ضرور است قبل از پرداختن به تحولات عظیم جهانی در دوران پس از جنگ کریمه (۱۸۵۴ تا ۱۸۵۶) با پیشینه، ساختار و ایستارهای اخلاقی و ارزشی الیگارشی بریتانیا آشنا شویم. در این بررسی کوشیده‌ایم تا درباره‌ی پیشینه و سیمای سیاسی برخی از مهم‌ترین خاندانهایی که از معماران این امپراتوری بودند شناختی اجمالی بدست دهیم.
پیشینه‌ی پارلمان و دمکراسی انگلیسی: پدیده‌ای که در سده نوزدهم میلادی بنام دمکراسی انگلیسی شهرت فراوان یافت و مورخینی چون توماس ماکائولی آن را بعنوان الگویی فراروی سایر ملت‌ها -اعم از اروپایی و غیراروپایی- قرار میدادند، در واقع تداوم ساختار سیاسی آشنایی است که، به این یا آن شکل، در بسیاری از جوامع بشری وجود داشته است. ساختار و سنن اشرافیت انگلیس تا پیش از سده هفدهم تفاوت محسوسی با سایر کشورها نداشت. این ساختاری است مبتنی بر حکومت خاندانهایی که به تدریج در کوران تحولات اجتماعی، بهر دلیل، برکشیده شدند، به ثروت و اقتدار رسیدند و در یک فرایند تدریجی، سلسله مراتب، سنن و ایستارهای اشرافی خاص خود را پدید ساختند. در تاریخ‌نگاری انگلیس ساختار سیاسی فوق، بدلیل وجود این اشرافیت، نظامی یگانه و منحصر به فرد جلوه‌گر میشد و مفتخرانه نه تنها در برابر نظام‌های سیاسی مشرق زمین، که بزعم اینان گویا فاقد نهادها و ساختارهای مستقل از نهاد سلطنت و دولت مرکزی و لذا یکسره استبدادی است، بلکه در برابر نظام‌های سیاسی اروپای قاره، بویژه فرانسه، نیز قرار میگرفت. اینگونه مفاهیم مطلق‌گرایانه و نگرشهای یکجانبه و خودمحورانه به تاریخ، مورد انتقاد برخی محققین بوده و هست. از جدیدترین این بررسی‌های انتقادی، باید به کتاب نیکلاس هنشل انگلیسی اشاره کرد. به نوشته‌ی هنشل، شیوه نگرشی که او آن را افسانه‌ی سلطنت محدود و مشروط انگلستان میخواند، در دهه ۱۴۶۰ با سِر جان فورتسکو پدید شد و او بود که این اسطوره را رواج داد که گویا در نظام سیاسی انگلستان گوهری یگانه نهفته است. بود. فورتسکو در سالهای ۱۴۴۲-۱۴۶۱ قاضی کل انگلستان بود. او نظریه فوق را در رساله معروف خود بنام: در ستایش قوانین انگلستان، بیان کرد که در فرانسه برای ادوارد، ولیعهد تبعیدی هنری ششم مخلوع، نوشت. این رساله بار اول در زمان سلطنت هنری هشتم و اوج سرکوب هواداران کلیسای رم در انگلستان، اسکاتلند و ایرلند منتشر شد و بار دوم در سال ۱۷۰۱ به منظور توجیه سلطنت مشروطه ویلیام اورانژ در انگلستان و علیه هواداران مشروعیت سلطنت وارث ذکور خاندان استوارت. این بار عنوان رساله چنین بود: تفاوت میان سلطنت مشروطه و سلطنت استبدادی. از آن پس افسانه فوق در میان انگلیسی‌ها رواج گسترده یافت. در تمامی سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم انگلیسیها به خود بدلیل خوش‌اقبالی‌شان تهنیت میگفتند. پارلمان آنها حافظ منحصر به فرد حقوق زندگی، آزادی و مالکیت انگاشته میشد. حکمرانی که از لذت دوستی مردمش بهره‌مند است نیازی ندارد که اموال آنها را به زور تصاحب کند: مردم خود آزادانه آن را برای رفع نیازهای مشروع او تقدیم خواهند کرد. سپس نوبت به انقلاب فرانسه رسید و رساله معروف ادموند برک در ذمّ انقلاب و ستایش از دمکراسی انگلیسی. بدینسان، این مضمون قدیمی فراتر رفت و به این نظریه بدل شد که گویا میان مردم اروپای قاره و انگلستان نوعی تمایز ذاتی وجود دارد. انگلیسی‌ها در ذات خود مردمی آزادی دوست‌اند و فرانسوی‌ها برده (واژه فوق در زبان فارسی به مشروعیت ترجمه شده که غلط نیست. این واژه در زبان انگلیسی نیز در اصل به معنای مشروعیت به کار میرفت و مفهومی دینی بود از جمله برای تفکیک وارث مشروع از نامشروع؛ چه در مباحث معمولی ارث، چه در مبحث وراثت عناوین اشرافی و مقام سلطنت. معهذا، در فرهنگ سیاسی جدید منظور از آن مقبولیت مدنی است نه مشروعیت دینی. به عبارت دیگر، حکمران مشروعیت خود را نه از اصل حق الهی سلطنت بلکه از مردم و قانون میگیرد.). اینک، به تعبیر هنشل، انگلیسیها فرانسویان را به استبداد متهم میکردند و بر کردار خویش در قبال کاتولیکهای ایرلند و جاکوبیت‌های اسکاتلند چشم می‌پوشیدند. در همین حال، فرانسویان نیز بنوبه خود نظام سیاسی خویش را در برابر روسیه و عثمانی قرار میدادند و این دو را به استبداد متهم میکردند و خبر نداشتند که اقتدار حکومت در این کشورها تا چه حد مشروط است. چنین بود که در تاریخ‌نگاری انگلیس، نه تنها در کتابهای درسی که حتی در معروفترین آثار، این الگو حاکم شد که گویا در فرانسه و انگلستان دو نظام سیاسی متمایز وجود داشته است: در فرانسه‌ی پیش از انقلاب، نظامی استبدادی مستقر بود که در آن قدرت از بالا به پایین جریان داشت و در انحصار پادشاه بود. حق الهی سلطنت تنها از سوی خداوند م‎توانست مورد پرسش قرار گیرد نه مردم و نهادهای مدنی. مردم رعایای مطیع و منقاد پادشاه بودند و از هرگونه حق مشاوره محروم. در مقابل، در انگلستان حکومت مشروطه سیطره داشت. قدرت از پایین به بالا جریان می‌یافت و پادشاه با نهادهایی که قدرت‌شان منبعث از ذات ایشان بود نه عطیه‌ی مقام سلطنت، بطور مدام در مشورت بود. مردم شهروند بودند نه رعیت؛ در فرایند حکومت مشارکت داشتند و از این طریق بدان مشروعیت میبخشیدند. این نگرش خام و عامیانه مختص مورخین انگلیسی نبود؛ مورخین سلطنت طلب فرانسوی نیز، از موضع نوستالژی بوربونی، عموماً چنین نگاهی داشتند. بزعم هنشل، این تصویر با واقعیت تاریخی همخوان نیست: پادشاه نه در فرانسه تا بدان حد مطلق‌العنان و فارغ از قیود ساختارها و نهادهای مدنی بود و نه در انگلستان تا بدان حد که وانمود میشود محدودالاختیار و تابع نهادهای مدنی و قدرت خویش را بر جوشیده از پایین، از مردم، می‌انگاشت. در واقع، مفهوم حق الهی سلطنت همانقدر در انگلستان کهن و ریشه‌دار است که در فرانسه و سایر کشورهای اروپایی. حق الهی سلطنت یک مفهوم بسیار کهن است و همانقدر غربی است که شرقی. سر جیمز فریزر، مردم‌شناس نامدار انگلیسی در کتاب 13 جلدی خود، شاخه‌ی زرین، نشان داد که در بسیاری از جوامع کهن شاه معمولاً بعنوان روحانی، یا واسطه میان خداوند و انسان یا خود خداوند انگاشته میشد. فوستل دوکولانژ، بنیانگذار تاریخ‌نگاری جدید در فرانسه، در کتاب تمدن قدیم درباره‌ی منشأ دینی ساختارهای سیاسی در یونان و روم باستان شرحی دقیق و مبسوط به دست داده است. او نهاد شاه در یونان و روم باستان را تداوم نهاد کهانت دینی میداند و از جمله مینویسد: کاهن آتشگاه مدینه [پولیس] را شاه میگفتند و گاه نیز او را اسامی دیگر می‌نهادند، در هر حال کسی که این اسامی برو اطلاق میشد فی الحقیقه بر مذهب مدینه ریاست داشت و نگاهداری آتشگاه و تقدیم قربانی و ذکر ادعیه و ریاست بر مجالس طعام مقدس عمومی از وظایف وی بود. از آثار نویسندگان قدیم آشکار است که شاهان یونان و ایتالیا دارای مقام کهانت بوده‌اند، بر تخت نشستن شاهان نیز مستلزم تشریفات مذهبی خاصی بود، علت ظهور این مراسم آن بود که چون شاه جدید به ریاست عالیه دینی برقرار میشد و مقدرات مدینه موکول به ادعیه و قربانی‌های او میگشت، مردم میخواستند که قبلاً از موافقت خدایان در انتخاب وی مطمئن شوند، چنانکه پدر خانواده بعنوان ریاست مذهبی حاکم و پیشوا و رئیس خانواده محسوب میشد، کاهن بزرگ مدینه نیز عالی‌ترین مقام سیاسی را احراز میکرد و این مقام را بنابر قول ارسطو آتشگاه مدینه بدو تفویض مینمود، بنابراین، سرپیچی از اوامر چنین مردمی امکان‌ناپذیر بود، شاه وجودی مقدس بود و گرچه مردم در شخص او گمان خدایی نداشتند ولی معتقد بودند که جز وی هیچکس آتش خشم خدایان را فرو نمیتواند نشاند و بی معاونت او هیچ قربانی و دعایی پذیرفته و مستجاب نخواهد شد. با گروش کنستانتین اوّل (کبیر)، امپراتور روم، به مسیحیت، این انگاره با آئین مسیح آمیخته شد. اوسبیوس، اسقف و شهید مسیحی سده چهارم میلادی، کنستانتین را ناظر امور خارجی (غیر روحانی) میخواند. این پدیده در امپراتوری روم شرقی (بیزانس) نظام سیاسی را آفرید که به سزار- پاپی شهرت دارد. در این نظام، رئیس دولت ریاست کلیسا را نیز بدست داشت و عالی‌ترین مرجع امور دینی انگاشته میشد. این سنت را بعدها تزارهای روسیه ادامه دادند. چنانکه خواهیم دید، هنری هشتم نیز بنیانگذار چنین نظامی در انگلستان بود. در دوران پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی و تأسیس نخستین دولتهای قبایل بومی اروپای مرکزی -غربی- شمالی، این نگرش تداوم یافت. هنشل مینویسد مفهوم حق الهی سلطنت در اروپا همانقدر کهن است که نهاد سلطنت قدمت دارد. از سده هشتم میلادی شاهان خلیفه خدا در زمین انگاشته میشدند و در مراسم تاجگذاری این مفهوم بیان میشد که شاه در پرتو عنایات الهی حکومت میکند. حکمرانان فرانسه از اعقاب شاه- کاهنان مروونژی (مروونژی: شاهان قبایل فرانک که بطور سنتی نخستین دودمان پادشاهی فرانسه انگاشته میشوند. در سالهای ۴۷۶ تا ۷۵۰ میلادی حکومت کردند، تبار ایشان به فردی نیمه اسطوره‌ای بنام مروج (Merovech) میرسد) بودند که برای خویش حق حکومت الهی قائل بودند. پیش از آنان، شاه از درون دنیای پر رمز و راز جادو پدید میشد و نهاد سلطنت نوعی طلسم جادویی بود. در تمامی این دوران بر اطاعت و عدم مقاومت در برابر فرمان شاه تأکید میشد. در سده‌های میانه در سراسر اروپا اقتدار شاهان منبعث از خداوند انگاشته میشد که گویا بطور موقت به حکمران سیاسی تفویض شده است. به نوشته مارک بلوخ: پادشاهان قدیم ژرمن دوست داشتند خود را از اعقاب خدایان قلمداد کنند. این نیمه خدایان، یا آئه‌سیرها (آئه‌سیر: (Aesir) شاه- خدایان قبایل اسکاندیناوی در دوران قبل از مسیحیت/ فرهنگ وبستر)، دارای یک خصلت اسرار‌آمیز بودند که مردمانشان در جنگ‌ها پیروزی، و در صلح حاصلخیزی زمین‌ها را از آنها طلب میکردند. امپراتوران روم نیز خود را به ملکوت و به دنیای خدایان وابسته میدانستند و هاله تقدس را بصورت تاج و کلاه بر سر میگذاشتند. این دو میراث، بویژه سنت‌های الهی پادشاه آلمان، سلطنت‌های اروپای فئودالی را نیز به آسمان و ملکوت الهی ربط داده بود. چنانکه پادشاهان فئودال نیز خود را فرستاده، برانگیخته و رابط خدا معرفی میکردند. بلوخ می‌افراید: داشتن فره و جنبه الوهی یا رازآمیز شاه در واقع وسیله توجیه و انطباق مابعدالطبیعه بر مسائل سیاسی و حکومت بر کشور بود. پادشاه از این طریق توجیه میکرد که به هر حال در رأس همه است. بلوخ این ساختار را بسیار شبیه و فئودالیسم ژاپن می‌یابد. از این روست که در انگلستان سده‌های میانه تصور میشد که لمس پادشاه یا حتی جامه او راهی است برای شفای بیماری خنازیر. انگاره شاه- خدایی به اشکال مختلف در اندیشه سیاسی انگلیس تداوم یافت. توماس کرانمر، اولین اسقف اعظم کانتربوری در دوران رفورماسیون انگلستان، از مروجین حق الهی سلطنت بود و بر اساس این انگاره بود که روا دانسته میشد هنری هشتم خونخوار و سپس دخترش الیزابت بر کلیسا فرمان رانند و عالی‌ترین مرجع دینی سرزمین زیر فرمان خود باشند. هریسون نظام سیاسی جدیدی را که در پیامد رفورماسیون انگلیس در این کشور استقرار یافت، چنین توصیف کرده است: از این پس پادشاه به صورت مرجع اصلی در مسائل مربوط به اعتقادات مذهبی و تفسیر کتاب مقدس و انضباط و اصول اخلاقی درآمد... سلطان وجودی است نیمه خدایی و نماینده مستقیم و بی‌واسطه خدا در روی زمین. ملکه الیزابت در یکی از اعلامیه‌های خود چنین اعلام میکند: چون بر همه عالمیان آشکار است که چگونه نظر عنایت خاص خداوند متعال شامل حال مملکت ما شده و آن را در کنف حراست خاص خود درآورده است، و طی سالیان متمادی، شخص شخیص و نفس نفیس ما را بعنوان نایب قادر متعال و فرمانروای مطلق همان اقلیم به حفاظت خاص خود مخصوص گردانده است. خود شکسپیر این نظریه را به بیانی فصیح‌تر ادا کرده است: فرمانروای کشور در رأس هرم اجتماعی قرار داشت و در میان مراسم و تشریفاتی محصور بود که حکایت از الوهیت او داشت. دست مردم عادی به دامان ملکه نمیرسید. اعضای شورای سلطنتی حق باریافتن داشتند و فقط معدودی از دیگران. تازه آنان می‌بایست هنگام سخن گفتن با ملکه به زانو درآیند مگر آنکه وی به نشانه عنایت خاص به ایشان اشاره به ایستادن کند. توماس هابس، اندیشمند سیاسی نامدار انگلیسی که گاه از او بعنوان پدر جامعه‌شناسی علمی یاد میکنند، در کتاب درباره‌ی مدنیت کلیسای مسیحی، و دولت مسیحی را پدیده‌ای واحد میدید که در رأس آن پادشاه قرار دارد. از این رو، او برای شاه این حق را قائل بود که درباره‌ی نظریات دینی و مراسم عبادی مردم تصمیم‌گیری کند. او در دهه بعد در کتاب لویاتان این نظریه را بسط داد. هابس این کتاب را، که از مهم‌ترین منابع کلاسیک اندیشه سیاسی جدید است، علیه اقتدار پاپ و کلیسای رم و برای اثبات مشروعیت حکومت شاهان مسیحی، مستقل از تابعیت کلیسا، نگاشت. هر چند هابس قرارداد اجتماعی را در بنیاد دولت مدنی میدید، لیکن باید توجه داشت که وی برای حکمران مدنی شئونی دینی قائل بود و همان اختیاراتی را برای او به رسمیت میشناخت که به سلطنت الهی نسبت داده میشد. هابس در واقع شارح نوع جدیدی از نظام سزار - پاپی است که حکمرانان خودکامه اروپا مدعی آن بودند. هابس باب سوم لویاتان را، که مهم‌ترین بخش این کتاب محسوب میشود، چنین نامیده است: درباره‌ی جامعه مشترک‌المنافع [دولت] مسیحی، او دوگونه جامعه را متمایز میکند: سلطنت الهی و سلطنت ظلمانی. سلطنت ظلمانی یا شیطانی مفهومی است که در اصل به دولت‌های غیرمسیحی اطلاق میشد ولی هابس آنرا به معنای حاکمیت پاپ و کلیسا به کار برد بر اساس فقره‌ای از کتاب مقدس که در آن از اتحادیه فریبکارانی سخن رفته که سلطه خود را بر این جهان تأمین کرده‌اند تا نور مسیح را خاموش کنند. سلطنت الهی را نخستین بار قوم برگزیده خداوند (بنی‌اسرائیل) در سرزمین کنعان پدید ساختند. هابس وعده خداوند به ابراهیم را قراردادی میداند که میان خدا و ابراهیم منعقد شد و طبق آن ابراهیم خود را تابع قوانین مثبته الهی قرار داد. بدینسان، ابراهیم نخستین کسی است که سلطنت الهی را بر اساس قرارداد در زمین مستقر ساخت. این نخستین جامعه مشترک‌المنافع یا نخستین حکومت مدنی است. در این جامعه حکمران خداوند است و روحانیون عالی‌رتبه (پس از مرگ موسی) نایب‌السلطنه یا نایب‌الحکومه اویند. بطور خلاصه، هابس سلطنت الهی را یک سلطنت مدنی میداند زیرا مبتنی است بر تبعیت مردم بنی‌اسرائیل از قوانین‌شان. به زعم هابس، سلطنت الهی مختص قوم بنی‌اسرائیل بود و پس از انتخاب شائول (طالوت) به شاهی بنی‌اسرائیل به پایان رسید. از آن پس سلطنت الهی، تا زمان ظهور مسیح، وجود ندارد و شاهان بر اساس قرارداد حکومت میکنند. او این حکمرانان را شاهان قراردادی میخواند. بر این اساس، هابس سیطره‌ی پاپ و کلیسای رم بر مسیحیان را مردود میشمرد و در مقابل حق حکومت شاهان و پرنس‌ها و دوک‌ها، حکمرانان مدنی، را، بالاستقلال و بدون مزاحمت کلیسا، بر دولت مدنی اثبات میکند. او از قرارداد میان خداوند و ابراهیم این اصل را استنتاج میکند که هر جامعه مشترک‌المنافع [مسیحی] باید در عمل خارجی و آئین دینی خود از قوانین حکمران خویش اطاعت کند. به عبارت دیگر، هر حکمران مسیحی عالی‌ترین مقام روحانی و رئیس کلیسای کشور خود نیز هست. او به فقراتی از متون کتاب مقدس استناد میکند که خدمتکاران را به اطاعت از اربابان در همه چیز و کودکان را به اطاعت از والدین در همه چیز فرا خوانده است. قانون مدنی فرمانی است که حکمران در قلمرو خود صادر میکند و لذا هیچ قانون اثباتی نمیتواند حکمران را محدود کند زیرا منشاء قانون اثباتی خود اوست. از اینروست که هابس به شدت کاتولیکهای انگلستان و آلمان را، که به فرمان پاپ علیه حکمرانان خود تمرد میکنند، و نیز پرسبیترین‌ها (واژه پرسبیتر از پرسبیتروس (presbyteros) یونانی، به معنی بزرگ، گرفته شده است. در دوران اولیه تاریخ مسیحیت یک مقام روحانی بود فروتر از اسقف واژه پریست (priest) به معنی کشیش نیز از همین ریشه است. در سده شانزدهم در تداوم کلیساهای اصلاح شده کالونی پدید شد و منظور کلیساهایی بود که زیر رهبری بزرگان (پرسبیترها) باشد. پرسبیترین‌ها، بویژه پرسبیترین‌های اسکاتلند، در انقلاب پوریتانی و سرنگونی چارلز اول مشارکت داشتند) را، مورد حمله قرار میدهد زیرا آنان حکمرانان قانونی خود را ترک گفته‌اند. بدینسان، بزعم هابس، پادشاه حتی برغم عدم تمایل رعایایش حق حکمرانی دارد؛ قدرت و اختیارات او مطلقه است و تنها در برابر خداوند پاسخگوست. هابس بخشهای متأخر کتاب خود را کمی پس از انقلاب پوریتانی و اعدام چارلز اول منتشر کرد. لذا، در فصل پایانی این حق را برای رعایا قائل شد که حکمرانی را که از ایشان حمایت نمیکند طرد کنند و حکمرانی را برگزینند که حامیشان است. سر رابرت فیلمر انگلیسی نیز مروج اینگونه نظریات بود. مهم‌ترین کتاب فیلمر پدرسالاری است که در سال ۱۶۸۹ جان لاک در رساله‌ی نخستین میثاق حکومت مدنی به نقد آن پرداخت و نظریات فیلمر را بکلی یاوه خواند. این پس از سقوط جیمز دوم و بازگشت لاک از آمستردام است. به نوشته‌ی بریتانیکا، امروزه محققین چنین نظری ندارند و کتاب فیلمر را از زاویه تاریخ اندیشه سیاسی اثری برجسته و قابل تأمل میدانند. فیلمر جامعه را به یک خانواده تشبیه میکند و شاه را پدر این خانواده می‌انگارد. به نوشته هنشل، حتی در انگلستان سده هیجدهم نیز مفهوم حق الهی سلطنت همچنان در پایه مشروعیت نهاد سلطنت بود. او از جمله به این اصل حقوقی سر ویلیام بلاکستون استناد میکند که: هیچ دادخواست و اعلام جرمی علیه پادشاه نمیتواند انجام گیرد حتی در امور مدنی؛ زیرا هیچ دادگاهی نمیتواند بر او سیطره قضایی داشته باشد... هیچ قوه قضایی در روی زمین قدرت آن را ندارد که پادشاه را به جنایت متهم کند تا چه رسد به اینکه او را تنبیه کند. بلاکستون پادشاه را موجودی میداند که تابع هیچ انسان زمینی نیست، وابسته به هیچ انسانی نیست و قابل محاسبه بوسیله هیچ انسانی نیست. از اینرو، در پادشاه، مانند یک کانون، تمامی شعاع‌های نورانی مردمش تبلور می‌یابد و این امر وحدت، قوام و شکوه و اقتداری را میسازد که شاهان قدرتمند بیگانه از آن به هراس می‌افتند و به آن احترام میگذارند. بلاکستون شخصیت حقوقی بلندپایه‌ای است و کتاب چهار جلدی او، حواشی بر حقوق انگلستان، تا به امروز از مهم‌ترین منابع حقوق مدنی در انگلستان و ایالات متحده آمریکاست. توجه کنیم که بلاکستون این نظریات را ۷۷ سال پس از انقلاب شکوهمند و ۶۰ سال پس از مرگ جان لاک بیان داشته است. پارلمان نهادی است که از زمان جنگهای صلیبی بدلیل نیاز شاهان اروپا به انباشت خزانه خویش و تأمین مخارج سنگین جنگهای فوق تقریباً در همه جای اروپا پدید شد. پارلمان کارکرد قانونگذاری نداشت؛ مجمعی از بزرگان کشور بود که به فرمان شاه گرد می‌آمدند تا پول مورد نیاز میان ایشان تقسیم شود و آنان این وجوه را از رعایای خود اخذ کنند. در انگلستان این نهاد به تأثیر از الگوی فرانسه تأسیس شد و واژه پارلمان، از پارله به معنای گفتگو، از زبان فرانسه به انگلیسی راه یافت. در فرانسه این نهاد در سده دوازدهم میلادی پدید آمد و مجمع مشاورین پادشاه بود. در اواسط دوران سلطنت لویی نهم (Louis IX
لویی نهم، از خاندان کاپه، رهبر هفتمین جنگ صلیبی ۱۲۴۸ تا ۱۲۵۰ میلادی است و به این دلیل پس از مرگ از سوی کلیسای رم به لویی قدیس یا سن لویی ملقب شد. در سال ۱۲۴۸ قشون صلیبی را بسوی شرق هدایت کرد و دمیاط مصر را به اشغال درآورد. در سال ۱۲۵۰ در منصوره مصر شکستی سخت خورد و در حالی که در اثر اسهال غش کرده بود به اسارت مسلمانان در آمد، یکماه بعد در مقابل تخلیه دمیاط و پرداخت ۵۰۰ هزار لیور فدیه آزاد شد. پس از آزادی، بقایای قشون خود را به سوی عکا فلسطین هدایت کرد ولی کاری از پیش نبرد. پس از شش سال جنگ ناکام به فرانسه بازگشت. در سال ۱۲۷۰ از طریق دریا راهی شمال آفریقا شد تا جنگ صلیبی هشتم را آغاز کند. با دشواری فراوان به ساحل رسید ولی در تونس درگذشت. در تاریخ‌نگاری اروپا سن‌لویی بعنوان پادشاهی آرمانی، زاهد و معتقد به دین، توصیف شده است. ژان ژوئنویل، دوست و همراه و مؤلف زندگینامه لویی، مینویسد: پس از فتح دمیاط بارون‌ها به تدارک مجالس سور و مردمان عادی به عشقبازی با زنان هرزه معتاد شدند/ ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد چهارم) بعضا شاه این درباریان را فرامیخواند تا درباره‌ی برخی مسائل قضایی گفتگو کنند. این مجمع به درباریان در حال گفتگو یا پارلمان شهرت یافت. صرفنظر از پیشینه شوراهای بزرگان قبایل انگلوساکسون، (در قبایل انگلوساکسون، یک شورای مشورتی مرکب از بزرگان و ریش سفیدان وجود داشت که ویتان Witan یا ویتناگموت Witenagemot نامیده میشد. این جلسات هرگاه که شاه اراده میکرد تشکیل میشد و به بحث درباره مسائل مهم می‌پرداخت) تاریخ‌نگاری انگلیس سر آغاز تکوین ساختار پارلمانی این کشور را در اواخر سده دوازدهم و اوایل سده سیزدهم میلادی میداند. نیاز به گردآوری مالیات برای تأمین مخارج سنگین جنگ صلیبی سوم و نیز برای پرداخت غرامت آزادی ریچارد اول، (پادشاه انگلیس ۱۱۸۹ تا ۱۱۹۹ معروف به ریچارد شیردل، از سرداران جنگ صلیبی سوم. صلاح‌الدین ایوبی او را از فلسطین بیرون راند و در مسیر بازگشت به انگلستان به اسارت هنری ششم هوهنشتاوفن، امپراتور روم مقدس، درآمد ۱۱۹۲ و درازای پرداخت فدیه‌ای به مبلغ ۱۵۰ هزار مارک رهایی یافت که در آن زمان مبلغی هنگفت بود) فراخوان اعیان و متنفذین کشور را ضرور میساخت. پیامد جنگ صلیبی سوم افزایش بی‌سابقه قدرت و نفوذ سیاسی بارون‌ها بود. سرانجام، در فاصله میان دو جنگ صلیبی چهارم و پنجم، تعارضی شدید میان جان، پادشاه انگلیس از یکسو و روحانیون و بارون‌های مورد حمایت فرانسه و پاپ اینوسن سوم (این اینوسن سوم را مقتدرترین پاپ تاریخ مسیحیت میدانند و مینویسند در دوران او دستگاه پاپ به اوج اعتبار و قدرتش رسید. اینوسن سوم از فوریه ۱۱۹۸ تا زمان مرگ پاپ بود و در دوران او بود که جنگ صلیبی چهارم ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ میلادی رخ داد. ونیزی‌ها بخاطر منافع تجاری خویش این جنگ را که علیه مصر مسلمان آغاز شده بود، علیه امپراتوری ارتدکس بیزانس سوق دادند. اینوسن سوم در کوران تدارک جنگ صلیبی جدید برای آزادی ارض مقدس در ۱۶ ژوئیه ۱۲۱۶ بطور ناگهانی درگذشت) از سوی دیگر رخ داد. این پادشاه برادر کوچک و ناشایست ریچارد اول است و به این دلیل که در جنگ با فیلیپ دوم، پادشاه فرانسه، تمامی مستملکاتش را در نورماندی فرانسه از دست داد ۱۲۰۴، به جان لکلند (جان بی سرزمین) معروف شد. او در دوران ستیز با پاپ اینوسن سوم برای انباشت خزانه خالی خود به غارت اموال کلیسا و دست‌اندازی به اموال مردم پرداخت. از سال ۱۲۱۳ استفن لنگتن، (استفن لنگتن در انگلستان زاده شد و تحصیلاتش را در حوزه علمیه پاریس به پایان برد. از دوران تحصیل دوست نزدیک لوثر سگنی (پاپ اینوسن سوم بعدی) بود. تا سال ۱۲۰۶ در پاریس و رم به تدریس اشتغال داشت. در این سال اینوسن سوم او را به مقام کاردینالی ارتقا داد و کمی بعد در سمت اسقف اعظم کانتربوری منصوب کرد. جان، پادشاه انگلیس، با استفن مخالف بود و اجازه نداد وی وارد انگلستان شود. تنها پس از تحریم جان و تهدید او به تکفیر و خلع بود که در سال ۱۲۱۳ به استفن اجازه داده شد به این کشور وارد شود و در مقام خود جای گیرد. پس از صدور مگنا کارتا تا سال ۱۹۱۸ در رم اقامت داشت و سپس بار دیگر به انگلستان بازگشت. او طی واپسین دهه زندگی‌اش، که مقارن با سلطنت هنری سوم است، با اقتدار تمام در رأس کلیسای انگلستان قرار داشت و فتاوی مهمی صادر کرد که به بخش مهمی از قوانین این کشور بدل شد. لنگتن یکی از برجسته‌ترین متکلمان و متألمان اروپای آن عصر بود) اسقف اعظم کانتربوری، رهبری فکری بارون‌های ناراضی را بدست گرفت و آنان را به سوی خواست اصلاحات اجتماعی هدایت کرد. سرانجام، در زیر فشار کلیسا و بارون‌ها، جان به اجبار فرمانی صادر کرد که به مگنا کارتا موسوم است. در این فرمان ۶۳ ماده‌ای شاه حقوقی برای اشراف قائل شد و از جمله به ایشان این امتیاز داده شد که تنها از سوی اشراف همرده‌ی خود محاکمه شوند و حکم محاکم دیگر درباره‌ی ایشان بی‌اثر باشد. شاه حق وراثت عناوین و املاک اشراف را نیز به رسمیت شناخت. در مگنا کارتا امتیازات فراوانی نیز به کلیسا اعطا شده است. از جمله در ماده اول، آزادی کلیسا در زیر فرمان پاپ اینوسن سوم به رسمیت شناخته شده و شاه تضمین داده که به اموال آن دست‌اندازی نکند (در این فرمان، گروه‌های اجتماعی انگلستان چنین توصیف شده است: با عنایت الهی، جان، پادشاه انگلستان، لرد ایرلند، دوک نورماندی و اکویتان و کنت آنژو، به اسقف‌های اعظم، اسقف‌ها، راهبان بزرگ، ارل‌ها، بارون‌ها، قضات، جنگل‌داران، کلانتران، پیشکاران، خدمتگزاران، و به تمامی ضابطین سلطنتی و اتباع وفادار. زمان صدور مگنا کارتا مقارن با تکاپوی یهودیان در انگلستان است. مواد دهم و یازدهم مگنا کارتا بیانگر رواج گسترده رباخواری یهودی در انگلستان زمان جنگ‌های صلیبی است. گفته میشود: اگر کسی مبلغی از یهودیان قرض کند، کم یا زیاد، و قبل از آنکه آن را بپردازد فوت کند، تا زمانی که وارث او صغیر است بهره به آن تعلق نخواهد گرفت. و اگر کسی بمیرد در حالیکه به یهودیان بدهکار است، بیوه او ارثیه خود را می‌برد و از این بابت سهمی بابت بدهی پرداخت نخواهد شد. در ماده چهل و یکم به تجار این حق داده شده که آزاد و ایمن به انگلستان بیایند، در سراسر این کشور سیاحت و معامله کنند و بجز در زمان جنگ از عوارض و مالیات معاف باشند. در ماده پنجاه و چهارم گفته میشود هیچ کس را به خاطر شکواییه یک زن به اتهام قتل کسی نمیتوان دستگیر کرد مگر در مورد قتل شوهرش). مگنا کارتا نخستین فرمانی نیست که شاهان انگلیس صادر کردند و طی آن امتیازاتی به اشراف دادند. از اوایل سده دوازدهم میلادی، هنری اول (پسر ویلیام فاتح)، استفن (دخترزاده ویلیام فاتح) و هنری دوم (بنیانگذار سلسله پلانتاژنت) فرامینی صادر کرده و حقوقی برای بارون‌ها قائل شده بودند. ویژگی مگنا کارتا در آن است که اولاً فرامین قبلی عطیه شاهانه بود و به زور کسب نشده بود؛ ثانیاً آن فرامین بسیار کلی و مبهم بود. هر چند مگنا کارتا با مخالفت مشاوران هنری سوم مواجه شد و هنری و پسرش، ادوارد اوّل، تغییراتی به سود خود در آن انجام دادند، ولی سرانجام این متن به رسمیت شناخته شد و تا سده‌های بعدی در پایه حقوق مدنی انگلستان جای گرفت. دومین مرحله در تکوین شالوده‌های اولیه پارلمان انگلیس در پیامد ماجرایی است که به جنگ بارون‌ها شهرت دارد. این جنگ در زمان سلطنت هنری سوم، پادشاه ستمگر و منفور انگلیس، رخ داد. رهبری جنگ بارون‌ها را یک کنت‌زاده فرانسوی مقیم انگلیس بنام سیمون دو مونتفورت بدست داشت. او پسر یکی از سرداران صلیبی، دوست نزدیک و شوهر خواهر هنری سوم بود. بتدریج، هنری از اقتدار سیمون به هراس افتاد و او و همسرش را از انگلستان اخراج نمود. سیمون به جنگ صلیبی رفت؛ در میان صلیبیهای مستقر در فلسطین اعتبار فراوانی کسب کرد تا بدان حد که فردریک دوم هوهنشتاوفن، امپراتور روم مقدس، او را در سمت نایب‌السلطنه خود در فلسطین منصوب نمود. سپس، سیمون به انگلیس بازگشت و با هنری آشتی کرد. در این دوران، سیمون با برخی روحانیون مصلح، مانند رابرت گراستست، (رابرت گراستست: در سالهای ۱۲۱۵ تا ۱۲۲۱ رئیس حوزه علمیه آکسفورد بود و از سال ۱۲۵۳ اسقف لینکلن. گراستست به نظارت دین بر دولت باور داشت و در این راه کوشید به دلیل ترجمه متون فلسفی و علمی یونانی و عربی به زبان لاتین در جهان مسیحیت شهرت فراوان داشت. خود وی نیز به مشربی فلسفی، آمیزه‌ای از دو مکتب مشایی و اشراقی، تعلق داشت) اسقف لینکلن، دوستی نزدیک یافت. کمی بعد، بار دیگر روابط هنری و سیمون به تیرگی کشید. در این زمان اعتبار سیمون در اروپا تا بدان حد بود که زمانی که لویی نهم، پادشاه فرانسه، در جبهه جنگ صلیبی بود و مادر و نایب‌السلطنه‌اش درگذشت (۱۲۵۲)، اشراف فرانسه از سیمون دعوت کردند تا بعنوان نایب‌السلطنه زمام امور این کشور را بدست گیرد. ستمگریهای هنری از یکسو و تأثیر نظرات اصلاح‌طلبانه گراستست از سوی دیگر سبب شد که سرانجام سیمون در رأس گروهی از بارون‌های ناراضی شورش را آغاز کند. او در ۱۴ مه ۱۲۶۴ هنری را شکست داد و ولیعهد، ادوارد (ادوارد اول بعدی)، را به اسارت گرفت. از آن پس سیمون به حکمران بخش اعظم سرزمین انگلستان بدل شد. سیمون در دوران اخیر چهره مطلوبی از خود نشان نداد. بریتانیکا از دیکتاتوری نظامی سیمون‌دو مونتفورت یاد میکند و به سرکوب شدید مخالفین او اشاره دارد. روش‌های خودکامه سیمون سبب انزوای وی در میان بارون‌ها شد. ادوارد از چنگ او گریخت و با مهارت توانست گروهی از بارون‌ها و شهسواران را در پیرامون خود گرد آورد. در ۴ اوت ۱۲۶۵ سرانجام ادوارد قشون سیمون را شکست داد و او و هوادارانش را به قتل رسانید. بر پایه درسهای این حوادث، در دوران سلطنت ادوارد اول، معروف به ادوارد ساق بلند، نخستین گام‌های جدی برای سامان‌مند کردن نظام سیاسی و حقوقی انگلستان، با هدف تحکیم پایه‌ها و اقتدار نهاد سلطنت، برداشته شد. به همین دلیل است که در تاریخ‌نگاری جدید انگلیس برای ادوارد اول مقامی والا قائل‌اند و او را به دلیل نقشش در وضع قوانین و سامان‌مند کردن حیات سیاسی این کشور ژوستی‌نین انگلستان مینامند. یکی از مهم‌ترین اقدامات ادوارد، تأسیس مجمعی بنام مگنا کنسیلیوم (شورای بزرگ)، مرکب از رجال روحانی و غیر‌روحانی، بود. معهذا باید توجه نمود که فاصله این نهاد با مفهومی که از پارلمان معاصر میشناسیم بسیار زیاد است. در واقع، کارکرد اصلی این مجمع گرد‌آوری مالیات و تأمین هزینه‌های جنگ بود؛ و هرگاه که شاه اراده میکرد فراخوانده میشد. به سبک فرانسه، مجمع کوچکتری نیز تأسیس شد بنام دربار یا شورای پادشاه که اجلاسهای آن شورای پادشاهی در حال مذاکره (پارلمنت) خوانده میشد. این مجمع گاه به فرمان شاه وظایف قضایی را نیز بدست میگرفت. شاه برخی از شوالیه‌ها و قلعه‌داران مورد نظر خود را نیز به این مجمع فرامیخواند. این نهادی بود مرکب از اشراف و شوالیه‌های مورد نظر پادشاه، و ادوارد میکوشید تا از این طریق نفوذ اشرافیت مقتدر شکل گرفته در دوران جنگهای صلیبی را کاهش دهد. بعبارت دیگر، این نهادی بود علیه همان کسانی که به زور جان بی‌سرزمین، پدر بزرگ ادوارد، را به صدور مگنا کارتا واداشتند و علیه پدر او، هنری سوم، شوریدند. در همین فضا و در چارچوب همین ستیز با اشرافیت صلیبی بود که ادوارد در سال ۱۲۹۰ یهودیان را از انگلستان اخراج کرد. هدف دیگر ادوارد، تأمین هزینه جنگهای بی‌پایان او با اسکاتلند و فرانسه بود که هماره وی را در وضع مالی وخیمی قرار میداد. در سده چهاردهم‌، این دو مجمع به صورت دو مجلس سامان یافتند؛ یکی به اشراف اختصاص داشت دیگری به شوالیه‌ها و قلعه‌داران که عوام خوانده میشدند. در مجلس لردها دو گروه عضویت داشتند: اشراف بزرگ زمیندار، که به لرد فانی شهرت داشتند، و کشیشان بلند‌پایه که به لرد روحانی موسوم بودند. افسانه یکتایی پارلمان انگلیس با انتشار رساله‌ی فورتسکو پدید شد که این نهاد را بمثابه میراث یگانه و منحصر به فرد انگلیسیها جلوه‌گر میساخت. این انگاره، بویژه در دوران ستیزهای خونین انگلیس و فرانسه، رواج فراوان یافت و به دستمایه‌ی غرور ملّی انگلیسیها بدل شد که با آن خود را از مردم اروپای قاره ممتاز میساختند. این اسطوره در اعماق آگاهی ملی انگلیسیها جای گرفت و جایگاهی نازدودنی یافت که تا به امروز تداوم یافته است. حال آنکه نه پارلمان به انگلیسیها اختصاص داشت و نه میان پارلمان فرانسه و پارلمنت انگلستان تمایز اساسی موجود بود؛ هر دو مجامع اشراف و شوالیه‌های برگزیده و مطلوب نهاد سلطنت بودند نه نمایندگان بخشهای مختلف جامعه. پارلمان انگلیس در مراحل اولیه آن تنها مجمع اشراف، روحانیون و قضات بود و نهادی انتخابی نیز نبود. رابطه‌ی اعضای پارلمان پاریس با سایر اشراف فرانسه را همانگونه توصیف کرده‌اند که رابطه ۱۵۰ عضو مجلس اعیان انگلیس را با سایر اشراف این کشور، به نوشته هنشل، در مقایسه با پارلمان‌های بسیاری از دولتهای اروپای قاره، اقتدار پارلمان انگلیس تا سال ۱۶۸۸ به طرزی حیرت‌آور محدود بود: از پرتو حقوق انحصاری پادشاه مشروعیت می‌یافت. اجلاسهای آن به اراده پادشاه برگزار میشد و به هیچ‌روی حق برگزاری جلسات منظم یا حتی ادواری را نداشت و در فاصله‌ میان دو اجلاس فاقد هرگونه موجودیت و عملاً منحل بود. هنشل نهاد پارلمان در انگلستان سده هیجدهم را کمیته زمینداران میداند و می‌افزاید این نهاد، اگر با زبان امروزین سخن بگوییم، در بهترین حالت نماینده و سخنگوی جمعی محدود و چند هزار نفره از مردم بود. بریتانیکا نیز نهاد پارلمان دوران فوق را مرکز تجمع آن الیگارشی میداند که بخش عمده انتخابات پارلمانی را در زیر نظارت خود داشت. ولتر تخمین میزد که حکومتهای شهری، انتخابات پارلمان و امور قانونگذاری، اداری و قضایی انگلستان بدست تقریباً ۸۰۰ تن از مردم این کشور می‌گشت. نمایندگان پارلمان را مالکان، که در این زمان بیش از ۱۶۰ هزار تن نبودند، برمی‌گزیدند. پارلمان نه تنها نهادی انتخابی، به معنای امروزین، نبود بلکه در برابر نهاد سلطنت نیز از چنان اقتداری که بدان نسبت داده میشود برخوردار نبود. توجه کنیم که اصولاً تا پیش از دهه ۱۷۷۰، یعنی یک سده پس از انقلاب شکوهمند، در بریتانیا و در سایر کشورهای اروپایی هیچگونه قانون اساسی مکتوبی وجود نداشت. هنشل مینویسد: این تصور به شکلی گسترده وجود دارد که گویا وزرای سده هیجدهم انگلستان در برابر پارلمان مسئول بودند. به شکلی چنین بود ولی نه آنگونه که تصور میرود. پارلمان بعنوان یک مجمع سیاسی قدرت پرسش از وزرا را نداشت. وزرا خود را تنها خدمتگزار پادشاه میدانستند و در برابر پارلمان تنها بعنوان یک نهاد قضایی مسئول بودند که میتوانست آنها را بخاطر اعمالشان متهم یا جلب کند. بزعم هنشل، اقتدار نهاد سلطنت در انگلستان حتی تا به امروز نیز پایدار است: در زمان جنگ جهانی دوم در حالی که روزولت، رئیس جمهور ایالت متحده، برای اعلام جنگ به ژاپن مجبور بود در انتظار اجلاس کنگره بماند، وینستون چرچیل راه کوتاه‌تری را برگزید. او و جرج ششم جنگ را اعلام کردند و پارلمان را در برابر کار انجام شده قرار دادند. نهادی که از دوران جنگهای صلیبی در اروپا پدید شد، بعنوان پارلمان شهرت یافت و در سده‌های نوزدهم و بویژه بیستم در بنیاد ساختارهای سیاسی جدید دنیای معاصر قرار گرفت، در بسیاری از نظام‌های سیاسی مشرق زمین دارای پیشینه‌ی کهن است و گاه از حقوق و اختیاراتی بسیار فراتر از پارلمان‌های اروپایی سده‌های سیزدهم تا هیجدهم میلادی برخوردار بوده است. برای نمونه، در میان مغولان نهادی مقتدر بنام (چی اولغان) را میشناسیم که انتخاب رؤسای قبایل یکی از کارکردهای اصلی آن بود. (این رؤسا عموماً خاان [خان] نامیده میشدند.) ولادیمیرتسف درباره‌ی شوراهای مغولان (چی اولغان) مینویسد: پس از اینکه خانات نیمه مستقلی بوجود آمد، تشکیل شوراهای محلی قاعده و رسمی عادی و معمولی گشت. شوراهای رؤسای فئودال واسال بوسیله شاهزادگان دورافتاده کم اهمیت متوالیاً تشکیل میشد، ولی این اجتماعات مانع از تشکیل شوراهای بزرگ‌تر و مهم‌تر نمیشد؛ بطوری که در بعضی از شوراهای بزرگ نمایندگان خانات و نواحی مختلف دنیای مغول، مانند فئودالهای خلخ و اویرات، شرکت میجستند. در این اجتماعات به مسائل جنگ و صلح و کارهای مختلفی که مورد نظر عموم بود، رسیدگی میشد، تصمیمات این شوراها اغلب به شکل مجموعه قوانین در می‌آمد و همه اربابان و رؤسایی که در این شورا شرکت جسته بودند، مجبور به پذیرفتن این قوانین بودند. در ایران نیز نهادی متنفذ بنام انجمن بزرگان را میشناسیم که از دیرباز جایگاهی اساسی در ساختار سیاسی جامعه ایرانی و اداره‌ی امور کشور داشته و عاملی مهم در راه محدود کردن خودکامگی پادشاهان و حکمرانان بوده است. در بررسی متون ایرانی- اسلامی نمونه‌های فراوان میتوان یافت که کارکردهای متنوع نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران جلوه‌گر میسازد. در یک بررسی اجمالی، چهار کارکرد اصلی نهاد بزرگان را در رابطه با نهاد سلطنت میتوان شناخت:
۱- کارکرد مشروعیت: بنیادی‌ترین کارکرد نهاد بزرگان اعطای مشروعیت به نهاد سلطنت بوده است. مقام پادشاه در آغاز در انجمن بزرگان و از طریق بیعت ایشان مشروعیت می‌یافت. این کارکرد بسیار جدی است تا بدان حد که بزرگان در برخی موارد، نه همیشه، توان آن را داشتند که از صعود پادشاهان ناشایست یا بدکار جلوگیری کنند یا چنین پادشاهانی را در موارد ضروره، و البته نادر، عزل کنند. ذیلاً برخی نمونه‌ها از شاهنامه فردوسی ارائه میگردد: یک مورد کاملاً گویا ماجرای تمرد بزرگان از پادشاهی لهراسب است برغم اینکه او را کیخسرو، پادشاه وقت، نامزد تصدّی این مقام نمود. پس از اینکه کیخسرو در حضور بزرگان تاج بر سر لهراسب نهاد و او را جانشین خود خواند، زال به نمایندگی از سوی انجمن بزرگان ایران اعلام کرد که لهراسب را به پادشاهی نخواهند پذیرفت:
شگفت اندرو مانده ایرانیان
برآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند
که لهراسب را شاه بایست خواند
ازان انجمن زال بر پای خاست
بگفت آنچ بودش بدل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلند
سزد گر کنی خاک را ارجمند
سربخت آن کس پر از خاک باد
روان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند بداد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
خروشی برآمد ز ایرانیان
کزین پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزار
چو لهراسب را کی کند شهریار
کیخسرو در مقابل این اعتراض عمومی انجمن ایرانیان میکوشد ایشان را به پادشاهی لهراسب قانع کند. در این تلاش، هیچ نوع تهدید یا حتی اشاره به حقوق فردی مقام سلطنت در نصب پادشاه بعدی دیده نمیشود. به عکس، پادشاه بزرگان را از بیداد علیه نامزد مقام پادشاهی بر حذر میدارد:
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی
بجز دود زآتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگر
نه هر کو بدی کرد بیند گهر
کیخسرو آنگاه از دلایل خود به سود جانشینی لهراسب سخن میگوید و انجمن را به تأیید لهراسب میخواند:
نبیره جهاندار هوشنگ هست
خردمند و بینادل و پاک دست
پی جادوان بگسلاند ز خاک
پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی
بدین هم بود پاک فرزند اوی
به شاهی بر او آفرین گسترید
وزین پند و اندرز من مگذرید
و البته پادشاه چنان متنفذ است، یا استدلال او چنان نیرومند است، که میتواند سرانجام انجمن را به پذیرش پادشاهی لهراسب قانع کند.
نمونه دیگر: پس از قتل نوذر، بزرگان یا بخردان پسران او را در خور پادشاهی نمی‌بینند و در جستجوی مردی شایسته برمی‌آیند:
نزیبد بریشان همی تاج و تخت
بباید یکی شاه بیداربخت
که باشد بدو فرّه ایزدی
بتابد ز دیهیم او بخردی
آنان سرانجام، از تخم فریدون، تنها پیرمردی ۸۰ ساله (طهماسب) را شایسته می‌یابند و او را به تخت می‌نشانند:
ندیدند جز پور طهماسب زو
که زور کیان داشت و فرهنگ گو
بشد قارن و موبد و مرزبان
سپاهی ز بامین و وز گرزبان
یکی مژده بردند نزدیک زو
که تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاه
ترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفته موبدان
همان گفته قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاه
به سر بر نهاده کیانی کلاه
نمونه دیگر: پس از گرشاسب شاه، رستم، بعنوان فرستاده بزرگان، نزد کیقباد میرود و او را بعنوان برگزیده ایشان برای تصدی مقام سلطنت فرا میخواند:
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیرد کوپال و بفراز یال
ابر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس
نه بینیم شاها، تو فریادرس (این قسمت تلخیص هستش، کاملش این هست):
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیر کوپال و بفراز یال
برو تازیان تا به البرز کوه
گزین کن یکی لشکر همگروه
ابر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
به دو هفته باید که ایدر بوی
گه و بیگه از تاختن نغنوی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس
نبینیم شاها تو فریادرس
پس از ورود کیقباد، بزرگان پس از یک هفته رایزنی سرانجام او را به تخت پادشاهی می‌نشانند:
نشستند یک هفته با رای زن
شدند اندران موبدان انجمن
به هشتم بیاراست پس تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج
به شاهی نشست از برش کیقیاد
همان تاج گوهر به سر بر نهاد
همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزم زن
چو کشواد و خرام و برزین گو
نشاندند گوهر بر آن تاج نو
نمونه دیگر: به دلیل ستمگری‌های یزدگرد بزه‌گر، انجمن مهتران، که از ایشان بعنوان سران جهاندیده و کارکرده یاد شده، از تداوم پادشاهی در تخمه او جلوگیری میکنند:
بخوردند سوگند یکسر سپاه
کز آن تخمه هرگز نخواهیم شاه
که بهرام فرزند او همچو اوست
از آب پدر یافت او مغز و پوست
و پیری روشندل و جوانمرد را بنام خسرو به تخت می‌نشانند:
یکی مرد بد پیر خسرو به نام
جوانمرد و روشندل و شادکام
هم از تخمه سرفرازان بد اوی...
سپردند گردان بدو تاج و گاه
برو انجمن شد ز هر سو سپاه
معهذا، بهرام‌ گور، پسر جوان یزدگرد، تاج و تخت پدر است. او که از کودکی در میان اعراب یمن پرورش یافته، به همراه مربی و حامی‌اش، منذر تازی (منذر از خاندان نصر بن ربیعه است که آنان را بنی لخم ومناذره نیز خوانده‌اند. خاندان فوق، که ابن خردادبه ایشان را تازیان شاه نامیده است، حکمرانان یمن بودند و بعدها، به روایت طبری، انوشیروان آنان را شاه تمامی اعراب کرد. (محمد محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، ج ۱) خسرو پرویز آخرین شاه این خاندان، نعمان بن منذر، را به قتل رسانید و حکومت ایشان را منقرض نمود. برخی مورخین علت این اقدام را گروش نعمان به مسیحیت ذکر کرده‌اند. خسرو پرویز پادشاهی بدکار بود. همو بود که به یاری یهودیان فلسطین را اشغال کرد (۶۱۴ تا ۶۱۷ م) که در این دوران بر مسیحیان این سرزمین ستمهای فراوان رفت. دکتر محمدی ملایری بررسی مفصل و ارجمندی درباره‌ی این ماجرای مهم و نیز سیاست ضدعربی خسرو پرویز به دست داده ولی به روی دیگر سکه، یعنی پیوند خسرو با دشمن مشترک مسیحیان و اعراب (الیگارشی یهودی)، توجه نکرده‌اند. به گمان استاد شهبازی مورخ بزرگ معاصر، علل سیاستهای ضد مسیحی و ضد عربی خسرو پرویز، و نیز بیدادگری‌ها و تاراجگری‌های او در ایران، را بدون توجه به رابطه او با الیگارشی یهودی نمیتوان شناخت)، و لشکری انبوه از اعراب به فارس می‌شتابد و در حوالی جهرم مذاکره میان بزرگان تازی و بزرگان ایرانی آغاز میشود. البته این سپاه ۳۰ هزار نفره اعراب و زور بهرام گور است که انجمن را به مذاکره وادار میکند؛ ولی بهرام معترض قادر به تصرف تاج وتخت از طریق قهر و غلبه نیست و برغم فرادستی نظامی سرانجام در برابر خواست منطقی انجمن تمکین میکند:
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و سالخورده سران
پدر بر پدر پادشاهی مراست
چرا بخشش اکنون برای شماست
به آواز گفتند ایرانیان
که ما را شکیبا مکن بر زبان
نخواهیم یکسر به شاهی ترا
بر و بوم ما را سپاهی ترا
کزین تخمه پر داغ و دودیم و درد
شب و روز با پیچش و باد سرد
چنین گفت بهرام کاری رواست
هوا بر دل هر کسی پادشاست
مرا گر نخواهید بی رای من
چرا کس نشانید بر جای من
چنین گفت موبد که از راه داد
نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد
تو از ما یکی باش و شاهی گزین
که خوانند هر کس برو آفرین
آنگاه انجمن، که اینک بهرام نیز در آن عضویت دارد، سه روز به کنکاش می‌پردازد؛ از میان یکصد تن واجد شرایط، پنجاه نفر، و از میان گروه اخیر سی نفر را بر میگزیند و سرانجام محدوده‌ی انتخاب به چهار نفر میرسد که بهرام یکی از ایشان است. این امر اعتراض سخت بسیاری از بزرگان ایران را برمی‌انگیزد که از ستمگری یزدگرد خاطره‌ای تلخ دارند. بهرام در خطابه‌ای غرا از بیدادگریهای پدر تبری میجوید، خود را شریک درد ایرانیان و از قربانیان پدر میخواند و بدینسان همدلی ایشان را برمی‌انگیزاند:
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و کار کرده سران
همه راست گفتید و زین بتّرست
پدر را نکوهش کنم درخورست
ازین چاشنی هست نزدیک من
کزان تیره شد رای تاریک من
چون ایوان او بود زندان من
چو بخشایش آورد یزدان من
رهانید کی باشم از دست اوی
بشد خسته کام من از شست اوی
از آن کرده‌ام دست منذر پناه
که هرگز ندیدم نوازش ز شاه
بدان خو مبادا که مردم بود
چو باشد پی مردمی گم بود
سپاسم ز یزدان که دارم خرد
روانم همی از خرد برخورد
ز یزدان همی خواستم تاکنون
که باشد به خوبی مرا رهنمون
که تا هرچ با مردمان کرد شاه
بشوییم ما جان و دل زان گناه
به کام دل زیر دستان منم
بر آئین یزدان پرستان منم
شبان باشم و زیردستان رمه
تن آسانی و داد جویم همه
منش هست و فرهنگ و رای و هنر
ندارد هنر شاه بیدادگر
لئیمی و کژی ز بیچارگی ست
به بیدادگر بر بباید گریست...
سرانجام کار به داستان معروف برداشتن تاج از میان دو شیر میرسد که بهرام برنده و بدینسان پادشاه برگزیده انجمن بزرگان است.
نمونه دیگر: یکی از برجسته‌ترین مواردی که جایگاه برجسته نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران کهن بیان میدارد، ماجرای عزل خسرو پرویز، زندانی و محاکمه کردن و سرانجام قتل این پادشاه بدکارست. مورخین برای این حادثه، که مورد تأیید منابع تاریخی متعدد است، جایگاهی برجسته قائل‌اند زیرا نمونه‌ای دیگر از چنین دادرسی علیه یک پادشاه را در تاریخ آن عصر نمیتوان یافت. یکی از اتهامات خسرو قتل نعمان بن منذر است. اتهام دیگر، تبدیل جنگ ایران و روم به جنگی مذهبی است که سبب شد تمامی مسیحیان جهان، از جمله در متصرفات شرقی امپراتوری روم و حتی در ارمنستان ایران، به جانب رومیان بگروند. دکتر محمدی ملایری مینویسد: آنچه در این مورد بی‌سابقه و بی‌نظیر بوده و برای نخستین بار در تاریخ این سرزمین روی داده، به داوری کشیدن و محکوم کردن شاهی است به کیفر اعمالی که در دوران سلطنت خود مرتکب شده، اعمالی که آنها را، کسانی که وی را به داوری کشیده‌اند، خلاف مصلحت ملک و ملت تشخیص داده‌اند. این امر است که در تاریخ ایران سابقه نداشته، و به قتل خسرو پرویز یا به تعبیر دیگر به اعدام او اهمیتی بیش از قتل شاهان دیگر داده.
۲- کارکرد هدایت و مشورت: دومین کارکرد نهاد بزرگان در رابطه با نهاد سلطنت، هدایت پادشاه از طریق اندرز و مشورت است. این کارکرد از مراسم تاجگذاری آغاز میشود که طی آن معمولاً پادشاه برنامه و اهداف خود را به اطلاع بزرگان میرساند و ایشان نیز، علاوه بر تهنیت، مطالبی بیان میدارند. یک نمونه، سخنان منوچهر به هنگام آغاز پادشاهی در جمع بزرگان است و سخنان بزرگان خطاب به او. این کارکرد هدایت و مشورت در تمامی دوران سلطنت تداوم می‌یابد. یک نمونه رایزنی بهرام چوبین با اعضای انجمن مهتران است که ایشان را بعنوان برگزیدگان سران ایران میشناسیم. حدود یکصد بیت از شاهنامه به شرح مذاکرات این اجلاس اختصاص دارد. در این انجمن افراد زیر سخن میگویند: نخست پیرترین فرد حاضر در جمع، شهران، به پا میخیزد، سپس خراسان سپهبد، سپس فرخ‌زاد، سپس خَزَروان و آنگاه جهاندیده سنباد. در این داستان، فردوسی شیوه رایزنی انجمن بزرگان را توصیف کرده است که در این مورد سرانجام کار به نزاع میکشد و شمشیرکشی!
پراکنده گشت آن بزرگ انجمن
همه رخ پر آژنگ و دل پر شکن
۳- کارکرد نظارت: رابطه بزرگان با پادشاه به اندرز و مشورت محدود نیست و گاه با مواردی از نظارت سخت بر عملکردهای او مواجهیم. اندرز دادن زال به نوذر و هدایت او به راه راست، مأموریت زال از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و نکوهیدن این پادشاه بدلیل آزمندی‌هایش، ایضاً، مأموریت گودرز از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و پشیمان شدن پادشاه از گستاخی‌ هایش، اندرزهای بزرگان و پهلوانان به کیخسرو که گمان می‌برند فریفته دیو شده است، قهر کردن بزرگان از خسرو پرویز به دلیل ازدواجش با شیرین ارمنی به مدت سه روز و سرانجام اندرزهای ایشان به پادشاه در روز تشکیل انجمن (روز چهارم)، و اندرز یزدگرد دبیر به نوشیروان در برابر جمع بزرگان که سخت گزنده است:
ابر شاه زشت است خون ریختن
به اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبکسر بود شهریار
بداندیش دست اندر آرد به کار...
۴- کارکرد قضایی: در برخی موارد انجمن بزرگان به سان محکمه عالی عمل میکرد. معروفترین و مهم‌ترین نمونه آن در شاهنامه، محاکمه تاریخی خسرو پرویز است. نمونه دیگر، محاکمه اسفندیار، پسر گشتاسب شاه، است که با فرمان پدر به مرگ تراژیک متهم انجامید. متون تاریخ کهن ایران سرشار از نمونه‌های بسیار فراوان از نقش و تأثیر انجمن بزرگان بعنوان یک نهاد و ساخت سیاسی نافذ و قدرتمند است. این موارد چنان غنی است که میتواند دستمایه پژوهشی گسترده و حجیم و ارزشمند قرار گیرد و بر بسیاری از پیشداوری‌های نظری سطحی رایج نقطه پایان نهد. برای نمونه، در سیاستنامه خواجه نظام الملک طوسی نیز تداوم نهاد بزرگان در دوران اسلامی و کارکردهای آن را میتوان دید. یکی از این موارد، توصیفی است که خواجه از شیوه انتخاب سبکتگین به دست داده است. پس بنشستند و تدبیر کردند که الپتگین را پسری نمانده است که به جایگاه او نشاندیمی و بر خویشتن مهتر کردیمی. تدبیر ما آن است که یکی را از میان ما که او شایسته‌تر باشد اختیار کنیم و او را بر خویشتن امیر کنیم. پس نام غلامانی که مقدم‌تر بودند بر دادن گرفتند. هر کس هر یکی را عیبی و عذری می‌نهادند تا به سبکتگین رسیدند. چون نام او بردند همه خاموش گشتند. بزرگان سپس محاسن و معایب سبکتگین را بررسی میکنند و بالاخره به گزینش او رأی میدهند: آخر بر آن متفق گشتند که سبکتگین را بر خویشتن امیر کنند. سبکتکین سر درنمی‌آورد تا الزامش کردند. در این دوران نهاد بزرگان همچنان، در موارد خاص، کارکرد قضایی داشته و این چیزی است شبیه به کارکرد قضایی پارلمان انگلستان در چند سده بعد. عضدالدوله دیلمی پس از اثبات خیانت قاضی القضات خود در مجلس همه بزرگان دولت، او را خلع و تنبیه میکند. این رویه در زمان سلطان محمود غزنوی نیز جاری است. محمود نیز خیانت قاضی بدکردار را با بزرگان برملا بگفت، سپس او را به عقوبت سخت حکم کرد و در پی شفاعت بزرگان مجازات او را کاهش داد. شاید یکی از معروفترین نمونه‌های اینگونه محاکم، مجلسی است که در سال ۴۲۵ ق. برای تسجیل محکومیت و مصادره‌ی اموال حسنک، وزیر سلطان محمود غزنوی، برپا شد. برخلاف کسانی که ماجرای حسنک وزیر را نمونه‌ای مثال زدنی و قابل تعمیم دال بر فقدان ساختارهای مدنی در جامعه ایران انگاشته‌اند (دکتر همایون کاتوزیان غربگرای غربگدای غرب شیفته، نمونه‌ی قتل حسنک وزیر را احمقانه به تمامی تاریخ ایران تسری میدهد و بر اساس آن احکامی ابلهانه از این قبیل صادر میکند: برخلاف جوامع فئودالی اروپا، در ایران طبقه آریستوکرات وجود نداشت و به تبع آن حقوق خدشه‌ناپذیری که تنها این طبقه از آن برخوردار بودند نیز موجود نبود، دولت در ایران خداوندگار بی‌چون امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بود که به هر که دلش میخواست امتیازاتی میداد و از هر که روی میگرداند امتیازاتش را میگرفت، و مآلاً این امر امتیاز مالکیت خصوصی و ادامه زندگی را نیز در بر میگرفت، این منطق نظام استبدادی است، زیرا برخلاف نظام‌های اروپایی بر اساس قراردادهای طبقاتی و اجتماعی استوار نبوده است، به دیگر سخن، این منطق نظامی است که در آن دولت فوق اجتماع قرار دارد، دولت به طبقات اجتماعی وابسته و متکی نیست؛ بلکه این جامعه و طبقات گوناگون اجتماعی آن است که به درجات مختلف به دولت وابسته‌اند/ محمدعلی (همایون) کاتوزیان)، اتفاقاً مجلس فوق سندی است ارزنده در اثبات سامان‌بندی نظام سیاسی و محدودیت قدرت حکمران در جامعه کهن ایرانی. بیهقی (۳۸۵ تا ۴۷۰ ق) دبیر و مورخ فاضل محمود و مسعود غزنوی، ترکیب این مجلس را چنین بیان کرده است: و جمله‌ی خواجه‌شماران و اعیان و صاحب دیوان رسالت و خواجه بوالقاسم کثیر، هر چند معزول بود، و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی آنجا آمدند. و امیر دانشمند نبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آنجا فرستاد. و قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان، کسانی که نامدار و فراروی بودند، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته. زندانی و اعضای مجلس، جز یکی، رفتاری موقر و متین دارند و تمامی جزییات بر سامان‌مندی و فرهیختگی دلالت دارد نه جز آن. حسنک پیدا آمد، بی‌بند. جبه‌ای داشت حبری رنگ با سیاه میزد، خلق‌گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری، مالیده و موزه میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می‌بود... چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، بر پای خاستند. بوسهل زوزنی (بوسهل زوزنی، از امرای محمود و مسعود غزنوی، دشمن حسنک و عامل اصلی دسیسه علیه او. بیهقی او را سیاست پیشه‌ای مکار و فرصت‌طلب توصیف کرده است واجد شرارت و زعارت ذاتی) بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام، و بر خویشتن میژکید... و خواجه‌ی بزرگ روی به حسن کرد و گفت: خواجه چون می‌باشد و روزگار چگونه میگذارد؟ گفت: جای شکر است. خواجه گفت: دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید، فرمانبرداری باید نمود به هر چه خداوند فرماید، که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت برسید. گفت: خداوند را کرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنگ گفت: سگ ندانم که بوده است؟ خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کشند، یا جز دار، که بزرگتر از حسین علی (علیه السلام) نیم... و دو قباله نوشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از جهت سلطان، و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستند. و آن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز، علی الرسم فی امثالها... هر قدر این مجلس را فرمایشی و قتل حسنک را به دلیل پیام خلیفه بدانیم، این نکته قابل انکار نیست که اموال حسنک با صدور فرمان فردی و خودسرانه‌ی خلیفه یا امیر غزنوی مصادره نشد. یعنی خلیفه یا سلطان بدون رعایت ضوابط و قواعد حقوقی رایج در آن زمان قادر به این اقدام نبودند. این نمونه گواه بر مبانی استوار حقوق مالکیت خصوصی در جامعه اسلامی ایران است؛ حقی که خلیفه یا سلطان، بی‌اذن مالک، حتی اگر حسنک قرمطی محکوم به مرگ باشد، قادر به سلب آن نبودند (کاتوزیان مینویسد: در ایران مالکیت خصوصی حق نبود، امتیاز بود. امتیازی که دولت به هر فردی که اراده میکرد میداد و، در نتیجه، میتوانست با یک اشاره پس بگیرد. کاتوزیان محاکمه حسنک وزیر را با محاکمه سِر توماس مور بصورت ابلهانه مقایسه میکند و مینویسد: توماس مور میتوانست جان و آزادی خود را با امضا کردن چند سندی که از او میخواستند و او از نظر اخلاقی حاضر به این کار نبود، حفظ کند. به علاوه، دولت انگلیس... نتوانست بدون ارائه یک شاهد کاذب در یک محکمه علنی او را محکوم سازد. ایشان توجه نمیکند که اتفاقاً حسن نیز میتوانست با در پیش گرفتن چنین رویه‌ای جان ومال خود را نجات دهد. حسنک، پانصد سال پیش از سِر توماس مور، در محکمه‌ای مشابه حضور یافت و خلیفه عباسی و سلطان مقتدر غزنوی توان آن را نداشتند که بدون دریافت امضا از او، درحضور شهود و با رعایت تمامی تشریفات حقوقی مرسوم در آن زمان، اموال او را به تاراج برند). خلاصه کنیم: در جامعه کهن ایرانی، پیش و پس از اسلام، از پادشاه و حکمران بزه‌گر همچون یزدگرد، ظالم یا خودکامه فراوان سخن میرود و این تعبیر دقیق و درست است. برای نمونه، خواجه نظام‌‌الملک پادشاهی را خودکامه میداند که با بزرگان مشورت نکند: مشورت ناکردن در کارها از ضعیف‌رایی باشد و چنین کس را خودکامه خوانند. این با مفاهیم استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم (توتالیتاریانیسم واژه‌ای کاملاً نو است. در اولین دائره‌المعارف علوم اجتماعی چاپ سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵ در ایالات متحده آمریکا مقاله‌ای با این عنوان وجود نداشت، نخستین اشاره به این واژه در سال ۱۹۳۳ به ضمیمه فرهنگ انگلیسی آکسفورد راه یافت. مفهوم توتالیتاریانیسم هر چند برای ارجاع به پدیده فاشیسم هیتلری جعل شد، لیکن در دهه ۱۹۵۰ و در کوران جنگ سرد بود که به منظور ارائه یک تصویر نظری از نظام کمونیستی شوروی بطور جدّی پرداخت شد و تنها در این دهه بود که کتابهایی مختص این مفهوم به طبع رسید. نظریه‌پردازان اصلی توتالیتاریانیسم هانا آرنت، کارل فریدریش و زیبگنیو برژینسکی هستند که آثارشان همه در دهه ۱۹۵۰ منتشر شد. به نوشته دائره‌المعارف علوم اجتماعی در این زمان، بویژه در ایالات متحده آمریکا، تلاشهای جدّی و مکرر صورت میگرفت تا برای جهاد آزاد، در مقابله با کمونیسم، یک ایدئولوژی وضع شود. این تلاشها هر چند با شکست مواجه شد، ولی مهر خود را بر اندیشه اجتماعی و سیاسی غرب بر جای نهاد و برخی مقولات و مفاهیم را شکل داد. هربرت اسپیرو در دومین دائره‌المعارف علوم اجتماعی منتشره در اواخر دهه ۱۹۶۰ در ذیل مدخل توتالیتاریانیسم مینویسد: این واژه، که نخست از طریق تبلیغات ضد نازی در دوران جنگ دوم جهانی شیوع عام یافت، سپس در جنگ سرد به یک شعار ضد کمونیستی بدل شد. کاربرد تبلیغی این واژه کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی مبهم ساخته است. اسپیرو سپس ابراز امیدواری میکند که با تحول فرایند سیاسی جهان و از میان رفتن جنگ سرد کاربرد این واژه کاهش یابد. او می‌افزاید: اگر این انتظارات برآورده شود، در سومین دائره‌المعارف علوم اجتماعی، مانند نخستین آن، مدخلی با عنوان توتالیتاریانیسم نخواهد بود. همانگونه که اسپیرو تأکید کرده، توتالیتاریانیسم یک واژه قرن بیستمی است زیرا تا این زمان آن پدیده سیاسی که توسط این واژه توصیف میشد توجه کسی را به خود جلب نمیکرد. و در واقع، باید گفت که تا این زمان چنین پدیده‌ای مابه ازای خارجی نداشت. معهذا، در دوران جنگ سرد تلاشهایی صورت گرفت تا برای این مفهوم پیشینه تاریخی کهن جعل شود. کارل پوپر با پرداخت مفهوم تاریخیگری توتالیتاریانیسم را به اندیشه کهن مهدویت یعنی هزاره‌گرایی یا مسیح‌گرایی پیوند زد. کارل ویتفوگل در ۱۹۵۷ با تدوین تئوری جامعه آبیاری ریشه توتالیتاریانیسم را در تاریخ کهن آسیا جستجو کرد. و بارینگتون‌مور در ۱۹۵۸ میان توتالیتاریانیسم توده‌ای یا غیر متمرکز- بعنوان پدیده مولود جامعه جدید صنعتی- با توتالیتاریانیسم غیرمتمرکز- بعنوان یک پدیده کهن - تمایز قائل شد و این مفهوم را بر نظام قبیله‌ای زولو و سلسله‌های کهن پادشاهی چین و هند انطباق داد. در باره‌ی نگرش کسانی چون ماکیاولی، بوسوئه، منتسکیو، مارکس و ویتفوگل به تاریخ شرق و پیشینه مفاهیم استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم بنگرید به کتاب: دین و دولت در اندیشه سیاسی، عبدالله شهبازی) تفاوت دارد که منظور از آن جامعه‌ای است بسیط و فاقد قوانین سامان دهنده نظم اجتماعی و نهادها و ساختارهای سیاسی میانین که کارکرد تحدید قدرت مرکزی را بدست دارند. جامعه ایرانی- اسلامی، تا پیش از استقرار دیکتاتوری پهلوی در دوران جدید که راه حذف خشن تمامی ساختارهای مدنی را در پیش گرفت (شهبازی در سال ۱۳۶۹، در بررسی وصیتنامه اردشیر ریپورتر بعنوان مانیفست استقرار دیکتاتوری پهلوی در ایران، در این باره سخن گفته. در تحلیل فوق، از جمله، چنین آمده است: جامعه ایران طی هزاران سال بر شالوده بنیادهای طبیعی و سنتی و فرهنگی خود ساختارهای سیاسی خود را، به مثابه اشکال بومی مدیریت، ایجاد کرده بود، این ساختار پیچیده طی قرون متمادی از متن مقتضیات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه پدید شده و به بهترین شکل کارکردهای سنگینی چون احداث و صیانت شبکه آبیاری سنتی (قنات) و مسائل عمومی جامعه روستایی، مدیریت کوچ در اقتصاد شبانی و حل و فصل مسائل صنوف در اقتصاد شهری را سامان میداد. در اروپای کهن نیز این ساختارهای سنتی مدیریت وجود داشت. و سیر طبیعی تکامل آن به ایجاد سیستم‌های کنفدراتیو و خودگردان معاصر رسید و امروزه جهان غرب توجهی بیش از پیش به حوزه‌های خرد مدیریت مبذول میدارد. معهذا، در ایران این اشکال طبیعی سازمان سیاسی به دلایل متعدد و از جمله رسوخ استعمار در دوران قاجار و انحطاط دولت مرکزی به فساد مزمن کشید و در دوران پهلوی منقطع شد و بر اساس طرح استعمار بریتانیا به تأسیس یک دیوانسالاری غیر طبیعی و وارداتی انجامید. روشن است که ایجاد یک دیکتاتوری متمرکز به بهترین شکل میتوانست سیطره استعمار بریتانیا بر جامعه ایران و دفاع از ایران در مقابل دست‌اندازی‌ های قدرتهای رقیب (بویژه روسیه) را تأمین کند ولی این دیوانسالاری ارتباطی با حل و فصل مسائل درونی جامعه نداشت و لذا در دوران پهلوی بیگانگی شدید میان بقایای نهادهای سنتی- مردمی مدیریت و عرف با دیوانسالاری رسمی و قانون پدید شد/ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۲) هیچگاه چنین نبود. پادشاه خودکامه، مستبد، ظالم، فاجر و غیره بر جامعه بی‌قانون و فاقد ساختارها و نهادهای سیاسی حکومت نمیکرد، او پایمال کننده این قوانین و معارض با این ساختارها و نهادها بود و دقیقاً به این دلیل عناوین فوق بر وی اطلاق میشد. اصولاً دانش جدید کمتر جامعه کهنی را چنین بی‌قانون و بی‌نظم و مقهور اراده تام و تمام یک فرد یا یک گروه حاکم میشناسد که نظریه‌پردازان سیاسی مکتب استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم جلوه داده‌اند. امروزه، انسان‌شناسانی چون کلود لوی اشتراوس حتی در جوامع بظاهر بسیط و بدوی (چون برخی قبایل آمریکای جنوبی، آفریقا و استرالیا) و در پدیده‌هایی چون واژگان خویشاوندی، مناسک جادویی و اسطوره‌ها ساختارها و قواعدی بس بغرنج یافته‌اند که به شکلی اکید سامان‌بخش نظم اجتماعی و سیاسی بوده است. تاریخ‌نگاری جدید آفریقا نیز وجود چنین نظام سیاسی بی‌قانون و بسیط را در آفریقای پیش از ورود اروپاییان نمیپذیرد. پیشتر گفتاری از ژزف زربو، ویراستار تاریخ آفریقای یونسکو، نقل کردیم در اعتراض به اینگونه نگرشهای متأثر از شووینیسم فرهنگی غرب. به طریق اولی، چنین نگاهی به تاریخ ایران بس نارواست. این جامعه‌ای است که از دیرباز دارای مدون‌ترین مجموعه‌های قوانین مدنی بوده که جزیی‌ترین روابط اجتماعی، از جمله حقوق مالکیت خصوصی، را سامان میداده است. در بخش مهمی از مجموعه‌های مفصل فقهی اهل سنت و تشیع قواعد مالکیت به تفصیل بیان شده و این قواعد مبانی حقوقی استواری برای مالکیت خصوصی فراهم می‌آورد که در تاریخ گذشته اروپا مشابهی برای آن نمیتوان جست (عجیب است که هواداران نظریه استبداد شرقی کمترین توجهی به احکام اسلامی و متون مفصل فقهی، بعنوان مجموعه‌ های مدون و مکتوب قوانینی که جوامع اسلامی را سامان میداده و به شکلی دقیق و اکید بر روابط اجتماعی، از جمله بر حقوق مالکیت خصوصی، حاکم بوده است، ابراز نمیدارند). این بحث را با داستانی به پایان میبریم که به روشنی گواه حاکمیت قانون و حضور و اقتدار ساختارهای مدنی در زمان غزنویان است: علی نوشتگین، سپهسالار محمود غزنوی، شبی با سلطان تا سحرگاه به شرابخواری پرداخت و آنگاه رخصت خواست که به خانه خویش رود. محمود گفت: صواب نیست روز روشن، بدین حال، چنین مست بروی. هم اینجا، اندر حجره‌ای، بیاسای تا نماز دیگر. آنگاه به هوشیاری برو. که اگر بدین حال تو را محتسب اندر بازار بیند، بگیرد و حد زند؛ و آبروی تو ریخته شود؛ و دل من رنجور گردد؛ و هیچ نتوانم گفتم. علی نوشتگین اندرز سلطان نشنفت زیرا سپهسالار پنجاه هزار سوار بود. در وهم او نگذشت که محتسب این معنی در دل یارد اندیشیدن. نستوهی و ستیهندگی کرد که البته بروم. و محمود به او رخصت رفتن داد. علی نوشتگین با بوشی عظیم از خیل و غلامان و چاکران راهی خانه خود شد. از قضا در میانه‌ی بازار محتسب، با صد مرد سوار و پیاده، به او رسید. چون علی نوشتگین را چنین مست بدید، بفرمود تا از اسبش فرو کشیدند و خود از اسب فرود آمد، و بفرمود تا یکی بر سرش نشست و یکی بر پای او. و بدست خویش چهل چوب بزدش بی‌محابا، چنانکه زمین را به دندان میگرفت و حاشیت و لشکرش مینگریستند. هیچ کس زهره آن نداشت که زبان بجنباند. روز دیگر، چون علی نوشتگین به خدمت رفت، سلطان گفت: چون رستی از محتسب؟ علی نوشتگین پشت برهنه کرد و به محمود نمود شاخ شاخ گشته. و محمود بخندید و گفت: توبه کن تا هرگز مست از خانه بیرون نروی/ خواجه نظام الملک طوسی، سیاستنامه (سیرالملوک)

حدیث :
راوى گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کبر در وجود بدترین کسان از هر جنسى مى باشد و کبر بالاپوش خداوند است پس هر کس در آن با خداوند به ستیز پردازد جز پستى و فرومایگى چیزى بر او افزوده نمیگردد. همانا که رسول خدا صلى الله علیه و آله از یکى از کوچه هاى مدینه عبور میکرد و زنى سیاه سرکین حیوانات را از روى زمین جمع میکرد. به آن زن گفته شد: از جلو راه رسول خدا صلى الله علیه و آله کنار رو. زن گفت: کوچه پهن و عریض است. برخى از اطرافیان پیامبر قصد کنار زدن زن را نمودند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: او را واگذارید زیرا او متکبر و سرکش است.

سرخ پوست

به های و هوی آمریکا نگاه نکنیم، در پشت صحنه جوری چیده شده که دلار آمریکا بزودی از معادلات و معاملات جهانی کنار زده میشه و آمریکا میمونه با ۳۹ تریلیون دلار بدهی و اوراق قرضه هایی که باید نقد کنه، خواهید دید که بزودی بانکهای آمریکایی تند و تند ورشکسته میشن، جنگ و درگیری شهری کل امریکا رو فراخواهد گرفت، بسیاری از ایالتهای آمریکا اعلام استقلال خواهند کرد و تجزیه آمریکا را به چشم خواهید دید، آمریکا به کشوری تبدیل میشه که حتی کشورک های کوچک هم از اون قوی تر خواهند بود، همه اینو فهمیدن که اگر آمریکا یک هفته به اسرائیل کمک نکنه، اسقاطیل نابود میشه، وقتی در آینده نزدیک آمریکایی وجود نداره، قطعا اسقاطیلی هم وجود نداره، الانشم بعد ۷۶ سال کشتار زیره همین غزه خیسیده، نابودی اسقاطیل و سگیونیست قبل از ۸۰ سالگی اش قطعی هست، این در پیشگویی های خودشون هم اومده، این یکی دو سال آینده سال اضمحلال گردنکشان عالمه، الان ما تنها یک راه داریم و اونم مقاومته، مردم ما اهل تسلیم و ذلت نیستند، ۴۷ سال قبل که هیچی نداشتیم، حتی تجربه هم نداشتیم، ۴۰ کشور متخاصم فعلی مرتب حزب بعث رو تجهیز کردند، حریف ما نشدند، الان که دیگه ناچارند در محاسباتشون قبول کنند که ایران به هیچ شغالی باج نمیده و قدرتشم داره، این خائنین هم موفق نمشن چون مردم مطالبه گر انتقام و مجازات شیطان بزرگ آمریکاست.

سرخپوستان آمریکا: پدران و اجداد امریکاییهای کنونی تمدن خود را بر پایه قتل عام و کشتار ۱۱۲ میلیون سرخپوست بنا کردند و حقوق بشر مهمترین دستاوردی است که قدرتهای بزرگ از آن برای تحت فشار قرار دادن کشورهای دیگر استفاده میکنند تا به اهداف سلطه گرانه خود برسند. دخالت امریکا در مسائل امنیتی جهان است که باعث ایجاد ناامنی و جنایات و کشتار مردم بیگناه شده است و در این میان کشور ایران بیشترین صدمه را از جانب امریکا متحمل شده است. از جمله جنایاتی که امریکا علیه ایران انجام داده حمله ناوگان امریکا به هواپیمای مسافربری ایران در ۱۲ تیر ۱۳۶۷ بوده است. از هفتم تیر تا دوازدهم تیر شما ببینید چقدر ترور، قتل‌عام و کشتار انجام شد. چقدر زن، کودک، عالِم، سیاستمدار، بوسیلۀ عوامل آمریکا آماج این جنایتها قرار گرفتند. اگر طرّاح این حوادث هم سرویس‌های امنیّتی آمریکا و غرب نبودند، حدّاقل کمک‌کننده بودند؛ حدّاقل تشویق‌کننده بودند. این دشمن‌ها را بشناسیم. نگاهی به عملکرد امریکا از زمان تشکیل این کشور تا به امروز:
کریستف کلمب، کاشف آمریکا:
کریستف کلمب در سال ۱۴۵۱ در جمهوری ژنوا (جنوب غربی ایتالیای امروزی) متولد شد برخی معتقدند او یک یهودی اسپانیایی تبار است و عده ای دیگر او را پرتقالی میدانند. دیوید م.ایچورن نویسنده یهودی میگوید: نه نام حقیقی او کلمب، نه یک ایتالیایی متولد ژنو بوده؛ بلکه نام حقیقی او جان کولن بود که در نزدیکی‌ شهر پانته‌ودرادر اسپانیا به دنیا آمده بود و او در واقع یک یهودی اسپانیایی بوده است. کریستف کلمب با پادرمیانی یک یهودی سرشناس توانست موافقت ملکه ایزابل در اسپانیا را جهت حمایت برای حملۀ دریایی با ناو جنگی (به سمت غرب) و پیمودن عرض اقیانوس اطلس بدست آورد و پس از حدود ده هفته بعد کلمب و همراهانش در دوازدهم اکتبر ۱۴۹۲ میلادی وارد این جزیره‌ای شدند که بعدها بنام باهاماس شناخته شد، کلمب از باهاماس خارج شد و به حمله خود ادامه داد و چندین جزیره دیگر در منطقه شناسایی و غارت نمود. او فکر میکرد که وارد هندوستان شده اما بعدها که دریانور دیگری بنام امریکووسپوس ثابت کرد که اراضی جدید الاکتشاف توسط کریستف کلمب هندوستان نیست، نام خود را روی آن سرزمین ها گذاشت و به اسم آمریکا معروف شد. دایرة المعارف یهود، از اسحاق آبرابانل، لویی سانتانگل و گابریل سانچز بعنوان سرمایه گذاران سفر کلمب نام میبرد، تهاجم او به کمک نقشه هایی صورت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند. 
قتل عام سرخ‌پوستان و بومیان در آمریکا:
به نوشته ارنست ماندل در یک فاصله زمانی پنجاه ساله ابتدا ۱۵ میلیون سرخ پوست را نابود کردند. مناطقی مانند هائیتی، کوبا، نیکاراگوئه و سواحل ونزوئلا، که تراکم جمعیت زیادی داشت، کاملا از جمعیت خالی و هولوکاست واقعی کلمب نام گرفت. زمانی که کلمب قاره آمریکا را کشف نمود جمعیت بومیان آن بالغ بر ۳۰ میلیون نفر بود در حالی که هم اکنون با یک جمعیت دو میلیونی مواجه هستیم. در حقیقت نسل کشی به شکل غزه بود، یعنی قتل عام سرخ پوستان و بومیان منطقه تنها محدود به قرون ۱۵ و ۱۶ نبود بلکه بطور کاملا گسترده و وحشیانه تر از قرن ۱۷ اوج و شدت گرفت و قرن ۱۷ میلادی را بایستی نقطه اوج بدترین قتل عام‌ها دانست. طبق آمار، پدران و اجداد آمریکایی‌ های کنونی تمدن خود را بر پایه قتل عام و کشتار ۱۱۲ میلیون سرخپوست بنا کردند. 
روند شکل‌گیری آمریکای کنونی:
در واقع، امریکای کنونی برآمده از یک سلسه جنگ‌های استعماری است که اروپاییان بر سر ایجاد سلطه و فرمانروایی بر سرزمین جدید به راه انداختند. ایالات متحده را فراماسونرها و سرمایه داران امریکایی با کمک استعمارگران فرانسوی بوجود آوردند. بنیان گزاران امریکا عمدتا شکارچیان انسان یعنی برده‌داران، مالکان و سهامداران کمپانیهای بزرگ بودند و از این رو منافع آنان ایجاب میکرد که مانع شورش تهیدستان شوند. بیشتر مهاجرینی که در قرن هفدهم به آمریکا مهاجرت کردند، اهالی بریتانیا بودند، ولی برخی یهودیان از کشورهای هلند، سوئد، آلمان و اسپانیا در مناطق مرکزی و جنوبی پخش بودند. تا سال ۱۶۹۰ میلادی، جمعیت آمریکا به حدود ۲۵۰ هزار نفر رسید. از آن به بعد، هر ۲۵ سال این جمعیت دو برابر شد تا این‌که در سال ۱۷۷۵، به بیش از دو و نیم میلیون نفر رسید. آنها به سه دسته مستعمرات مرکزی، جنوی، جامعه، مدارس و فرهنگ تقسیم میشدند. جنگ‌های امریکا بنام آزادی صورت میگیرد، مهاجران در جستجوی آزادی به امریکا میروند و حکومت، بسیاری از کارهایی که انجام میدهد را، با ادعای دفاع از آزادی مردم توجیه میکند. با این وجود سوال اساسی این است که آیا در این جامعه انسانها واقعا آزادند؟ آزادی به چه مفهومی؟ سلطه کامل طبقه حاکم بر مطبوعات، رسانه‌ها، کتاب‌ها، دانشگاه‌ها، سینما و تلویزیون آزادی افکار عمومی را شدیدا به چالش میکشد. اساسا ساختار تبلیغات و ادبیات رسانه ای، افکار و خواسته‌ های مخاطبین را تعیین میکند و آنها را پرورش میدهد. در امریکا، تمرکز قدرت در دست نخبگان محدود و سرمایه دار و لابی است؛ رهبران سیاسی امریکا در واقع سیاست مداران درجه دومی هستند که مسئولیت اولیه آنان اجرای تصیمات پشت پرده نخبگان قدرت و ثروت است.
آزارهای جنسی و کودک آزاری: 
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی و ملی در آمریکا روزانه ۵ کودک بر اثر کودک آزاری میمیرند که سه چهارم آنها کمتر از ۴ سال دارند و در هر ده ثانیه یک مورد کودک آزاری گزارش میشود. هر ۹۸ ثانیه یک امریکایی مورد تجاوز جنسی قرار میگیرد که از این میان در هر ۸ دقیقه قربانی حادثه یک کودک است حال آنکه از هر ۱۰۰۰ فرد متجاوز تنها ۶ نفر راهی زندان میشوند! (این آمارها طبق منابع خودشان است و قطعاً بیشتر است)
نقض گسترده حقوق بشر در زندان‌های امریکایی: 
امریکا در حالیکه ۵ درصد جمعیت جهان را داراست،۲۵ درصد زندانیان را در خود جای داده است. طبق آخرین آمار رسمی دفتر آمار وزارت دادگستری این کشور، بیشتر از دومیلیون و ۴۰۰ هزار زندانی در زندانهای امریکا هستند، تقریباً در این کشور از هر ۱۰۰ نفر یک نفر در زندان هستند و بر اساس گزارش سازمان عفو بین الملل، آمریکا در میان ۵ کشور ناقض حقوق بشر است. 
علاوه بر زندان‌هایی که در داخل خاک امریکا هستند، زندانهایی که این کشور در خاک کشورهای دیگر و جزایر ناشناخته مورد استفاده قرار میدهد، هم مورد تأمل قرار میگیرد.
زندان ابوغریب، گوانتانامو، بگرام، بازداشتگاه تگزاس ایالات متحده آمریکا، زندان جزیره ریکرز، زندان واحدهای مدیریت ارتباطات و زندان ایالتی خلیج پلیکان، از جمله زندانهای شناخته شده است که فجیح‌ترین شکنجه ها و ازارهای جنسی در آن اتفاق می‌افتد و تعداد زیادی از زندانیان در این زندانها یا بر اثر شکنجه کشته میشوند و یا خودکشی میکنند. 
از میان زندانیان آمریکا هرساله ۸۰۰ هزارو ۶۰۰ نفر قربانی خشونت، تجاوز و آزار جنسی قرار میگیرند. 
مصرف بالای مواد مخدر در آمریکا: 
بنا به گزارش بررسیهای سالانه مواد مخدر و سلامت (NSDUH) آمریکا، هم‌اکنون بیش از ۲۴ میلیون نفر از افراد بالای ۱۲ سال در آمریکا مواد مخدر مصرف میکنند و میزان مصرف مواد مخدر در آمریکا عامل اصلی مرگ‌ومیر است، براساس گزارشی که اخیراً کلیر مک‌کاسکیل، سناتور دموکرات ایالت میسوری، منتشر کرده در طول سال ۲۰۱۶ در آمریکا بیش از ۴۲ هزار نفر بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر جان خود را از دست داده‌اند. 
مرگ و میر ناشی از مصرف بیش از حد مواد مخدر در حال حاضر عامل اصلی مرگ در افراد زیر ۵۰ سال در آمریکاست که در سا‎های اخیر آمار مرگ و میر در آن  بخاطر دور شدن از اخلاق و دین، به شدت افزایش یافته است. 
برده‌داری سنتی و نوین: 
هنگامی که اروپاییان استعمار قاره آمریکا را آغاز کردند، بردگان را برای کار کردن در کشتزارها و معادن جدید، از آفریقا بدانجا بردند. میان سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی در حدود ۱۵ میلیون سیاهپوست آفریقایی شکار شدند و به قاره آمریکا انتقال یافتند.
بیشتر این بردگان بوسیله دیگر سیاهپوستان آفریقایی اجیر شده و خائن، به هنگام جنگ یا شبیخون‌ هایی که برای شکار آنان صورت میگرفت، به اسارت در می‌آمدند و هم اکنون برده‌داری جنسی و قاچاق کودکان مصداق برده‌داری نوین در آمریکاست. 
بین سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۲ میلادی، بیش از ۶۰ درصد از تقاضاهای تحصیلی سیاهپوستان برای ورود به دانشکده‌های حقوق آمریکا پذیرفته نشده است. 
آمریکا تاکنون به عضویت کنوانسیون حقوق کودک، کنوانسیون حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، پروتکل اختیاری کنوانسیون منع شکنجه، کنوانسیون بین‌المللی حمایت از افراد در برابر ناپدید شدن اجباری، کنوانسیون رُم در خصوص اساسنامه دیوان کیفر بین‌المللی، کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان و کنوانسیون حقوق بشر بین‌المللی درنیامده است. 
نقض آزادی مذهبی و اعمال تبعیض علیه مسلمانان 
با وجود آنکه مسلمانان تنها کمتر از یک‌سوم پیروان دین یهود در آمریکا، یعنی کمتر از شش دهم درصد جمعیت شهروندان آمریکایی را تشکیل میدهند و اغلب یهودیان امریکا، یهودیان مخفی هستند؛ اما بیشتر از ۱۴ درصد از پرونده‌های شکایت از رفتار نامناسب و تبعیض دینی و یک‌چهارم از پرونده‌های شکایت از تبعیض شغلی از سوی مسلمانان مظلوم است. 
نقض فاحش حقوق بشر در آمریکا بوسیله سلاح گرم 
در سال ۲۰۱۷، ۱۷۳۴۰ مورد تیراندازی در آمریکا به ثبت رسیده است که در نتیجه آن ۴۳۲۵ نفر کشته و ۸۴۰۱ نفر زخمی شده اند؛ ۱۸۰ تن از قربانیان این حوادث را کودکان زیر ۱۱ سال و ۹۰۲ تن از قربانیان را نوجوانان تشکیل میدهند.
طبق آمار لایو ساینس در آگوست ۲۰۱۶، درحالیکه جمعیت آمریکا کمتر از ۵ درصد از کل جمعیت دنیا را تشکیل میدهد، ۳۱ درصد کل عاملان حمله در تیراندازی‌ های جمعی در این کشور زندگی میکنند. 
رسانه روسی اعلام کرد: کشتار میلیون ها سرخپوست آمریکا بزرگترین نسل کشی در طول تاریخ بشری است.
کانال تلویزیونی REN TV در گزارش خود گفت: سرخپوستان صاحبان اصلی سرزمین آمریکا ، فقیرترین ساکنان فعلی این کشور را تشکیل میدهند.
در این گزارش صحنه هایی از مناطق زندگی شماری از سرخپوستان نشان داده شد که از چند کلبه محقر تشکیل شده و در شرایط ابتدایی فاقد لوله کشی آب بود و دستشویی چوبی آن در کنار خیابان قرار داشت.
براساس اطلاعات موجود در دو قرن اخیر حدود ۱۰ میلیون سرخپوست در آمریکا به روش های مختلف کشته شده اند. شماری از سرخپوستان در جریان تهاجم نیروهای آمریکایی به مناطق سکونت آنها کشته و شمار بسیار زیادی هم بر اثر بیماری و کمبود مواد غذایی جان خود را از دست داده اند. زشت تر اینکه، گروه بزرگی از سرخپوستان بر اثر پتوهای اهدایی امریکا که به ویروس بیماری تیفوس آلوده شده بود، بیمار شده و جان سپردند.
نیروهای آمریکایی که در طول قرن ۱۹ در مناطق مختلف سرخپوست نشین با تهاجم برنامه ریزی شده آنها را به قتل رسانده و قبایل سرخپوستها را نابود کردند در قرن بیستم هم با بمباران محل های سکونت این قبایل با هواپیماهای بمب افکن به این کشتارها ادامه دادند.
بسیاری از اراضی سرخپوستان با امضای قراردادها با آنها و در حالت مستی به مالکیت سفیدپوست ها درآمده، بطوری که بر اساس اطلاعات موجود، منطقه مانهتان نیویورک با یک جعبه ویسکی از قبایل سرخپوست خریداری شده است.
خنده دار اینکه گفته شد: دولت آمریکا ۱۷۵ میلیارد دلار بابت استفاده از سرزمینهای سرخپوستان به آنها بدهکار است اما هر بار از پرداخت حتی بخشی از این مبلغ به سران آنها خودداری میکند.
سرخپوستان آمریکا در فقر و بیکاری بسر میبرند و فقط شماری از آنها میتوانند با اجرای برنامه های موسیقی برای گردشگران امرار معاش کنند و سفیدپوستان آمریکایی از استخدام سرخپوستان خودداری میکنند و به آنان کار نمیدهند.
درآمد میانگین سرانه سرخپوستان به ۳ هزار دلار در سال میرسد که پایین ترین درآمد سالانه این کشور را تشکیل میدهد بگونه ای که از هر ۱۰ سرخپوست یک نفر بر اثر گرسنگی جان خود را از دست میدهد.
اعتراضات سرخپوستان آمریکا تاکنون بارها سرکوب و سران معترضان دستگیر یا کشته شده اند.
سرخپوستان همچنین از اینکه سفیدپوستان با برنامه ریزی به فروش مشروبات به آنها میپردازند و مغازه های مشروب فروشی در سکونتگاههای سرخپوستان دایر میکنند، ناراحت هستند اما اعتراضات آنها بجایی نرسیده است. علت چیست؟ سرخپوستان از نظر ژنتیکی به مشروبات الکلی غیرمقاوم هستند و براثر مصرف کمی از این نوع مشروبات حالت عادی خود را از دست میدهند و به سکته و بیماریهای روانی مبتلا میشوند.
در گزارشی، صحنه هایی ناراحت کننده از سرخپوستان در قفس های باغ وحش ها نشان داده شد که تا دهه ۱۹۵۰ میلادی گروههایی از سرخپوستان در باغ وحش های کشورهای بظاهر متمدن اروپایی نگهداری و از آنها برای جذب گردشگران استفاده میشد.
صاحبان اصلی سرزمین آمریکا به سرنوشت بسیار تلخی گرفتار شده و آخرین بازماندگان آنها با مرگ و گرسنگی دست و پنجه نرم میکنند. اللهم عجل لولیک الفرج، الهی آمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. مرد تنهای شب.

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش ششم: وزارت روزبری دیری نپایید. شش ماه بعد بار دیگر دولت گلادستون سقوط کرد و او نیز وزارت خارجه را ترک گفت. اینک روزبری در اوج شهرت بود. در سال ۱۸۸۸ شورای ایالتی لندن تأسیس شد؛ روزبری بعنوان نامزد مستقل در انتخابات این شورا شرکت کرد و در مقام اولین رئیس شورای فوق جای گرفت. در همین دوران بود که سفر تابستان ۱۸۸۹ ناصرالدین شاه به انگلستان رخ داد و روزبری و همسرش، در کنار روچیلدها و ساسون‌ها، میهمانداران پادشاه ایران بودند. ناصرالدین شاه در سفرنامه‌اش حنا روچیلد ۳۹ ساله را چنین توصیف کرده است: زن لرد روزبری که در لندن یک شب میهمان او بودیم، دست راست و زن بارون روچیل دست چپ ما بود. و این زن لرد روزبری یهودی است و از عموزادگان روچیلدها است ولی خود روزبری مسیحی است. و این زن خیلی چاق و فربه و گردن کلفت است بطوری که از شدت چاقی زیادی سن او معلوم نمیشود و خیلی شبیه عجه‌های ترکمن است. یک سال و نیم پس از سفر ناصرالدین شاه، در ۱۸ نوامبر ۱۸۹۰ حنا روچیلد به بیماری تیفویید درگذشت. گفته میشود روزبری از مرگ همسر به شدت متألم شد و مدتی از سیاست کناره گرفت. او از اواخر سال ۱۸۹۱ طی قراردادی با موسسه مک میلان، در چارچوب طرح زندگی‌نامه ۱۲ دولتمرد انگلیسی، زندگی‌نامه ویلیام پیت (کوچک) را نوشت. روزبری بعدها نگارش تک‌نگاری‌های تاریخی درباره رجال سیاسی را ادامه داد و آثاری چون واپسین دوران زندگی ناپلئون (۱۹۰۰)، لرد راندولف چرچیل (۱۹۰۶) و چاتام: زندگی و پیوندهای جوانی او (۱۹۱۰) را تدوین کرد. در سال ۱۸۹۲ گلادستون، که اینک چهارمین دولت خود را تشکیل داده بود، تصدی سمت وزارت امور خارجه را به روزبری پیشنهاد کرد. او به بهانه تألمات روحی نپذیرفت و به ملک خود رفت. معهذا، ملکه ویکتوریا مصرانه خواستار استقرار روزبری در رأس دیپلماسی بریتانیا بود و لذا ادوارد، ولیعهد، را مأمور کرد تا او را قانع کند. چنین بود که در اوت ۱۸۹۲ روزبری بار دیگر بعنوان وزیر امور خارجه به دولت گلادستون راه یافت. این دوره از وزارت روزبری تا آغاز مارس ۱۸۹۴ به درازا کشید و این زمانی است که گلادستون بدلیل کهولت استعفای خود را به ملکه تقدیم کرد. جانشین طبیعی گلادستون، سِر ویلیام هارکورت، وزیر دارایی و رئیس مجلس عوام، بود که بعنوان مدافع سرسخت و راستین لیبرالیسم گلادستون شناخته میشد. معهذا، ملکه ویکتوریا بدون مشورت با گلادستون، روزبری را به کاخ ویندزور دعوت کرد و او را در سمت نخست وزیر بریتانیا منصوب نمود. در ۳ مارس ۱۸۹۴ دولت لرد روزبری آغاز به کار کرد. به رغم این برخورد ناشایست، هارکورت به کار خود به‌عنوان وزیر دارایی و رئیس مجلس عوام ادامه داد. دولت روزبری عرضه تعارض شدید دو نگرش متضاد به مسائل داخلی و خارجی در حزب لیبرال بود. در یکسو، هارکورت قرار داشت و در سوی دیگر روزبری. هارکورت طرحی جامع برای دریافت مالیات از املاک موروثی ارائه داد که پیامدهای اجتماعی و سیاسی عمیق داشت و آن را با موفقیت به پیش برد. روزبری مخالف اصطلاحات هارکورت بود و سرانجام ستیز میان این دو به استعفای روزبری (۲۳ ژوئن ۱۸۹۵) انجامید و این پایان دولت ۱۵ ماهه اوست. روزبری در ۸ اکتبر ۱۸۹۶ رسماً از ریاست حزب لیبرال نیز استعفا داد. لرد روزبری، چون لرد راندولف چرچیل و آرتور جیمز بالفور، به آن گروه از نسل جوان اشرافیت بریتانیا تعلق دارد که در دهه‌های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ در پیرامون خاندان روچیلد و الیگارشی یهودی لندن و در مکتب سیاسی دیزرائیلی پرورش یافتند. آنان در دهه ۱۸۸۰ با حمایت آشکار و پنهان زرسالاران یهودی برکشیده شدند و در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم حاکمیت بریتانیا را تمام و کمال به دست گرفتند. این همان فرایندی است که بلونت دردمندانه آن را سلطه دارودسته اشرار بین‌المللی و مرگ بریتانیای مسیحی خوانده است. روزبری، برغم تعلق ظاهری به لیبرالیسم گلادستون، دوست صمیمی راندولف چرچیل و آرتور بالفور محافظه کار بود. سر وینستون چرچیل مینویسد: او بزرگترین دوست پدرم بود… و من این دوستی را به ارث بردم… او نخستین کسی بود که مرا بیشتر با پدرم آشنا کرد. روزبری بعدها در برکشیدن وینستون چرچیل جوان در صحنه سیاست بریتانیا بسیار مؤثر بود. هربرت تینگستن در بررسی خود درباره چهره‌های عصر ویکتوریا میان روزبری و بالفور شباهتهای فراوان یافته است: روزبری و بالفور اعضای نمونه وار اشرافیت بریتانیا بودند که برای آنان سیاست نوعی تفریح به شمار میرفت که در اوقات فراغت به آن میپرداختند؛ نه کسب و کار ایشان را بعنوان سرمایه‌دار و زمین‌دار مختل میکرد، نه تفریحاتشان را و نه سیر و سیاحت و نگارش‌شان را. تینگستن به شباهت‌های متعدد میان زندگی و شخصیت روزبری لیبرال و بالفور محافظه‌کار اشاره میکند و تنها این نکته را مسکوت میگذارد که هر دو پیوندی استوار با خاندان روچیلد داشتند؛ یکی داماد روچیلدها بود و دیگری دوست صمیمی ایشان. در کتاب تینگستن، به سان بسیاری از کتب مشابه، روچیلدها اصولاً وجود ندارند! لرد روزبری بنیانگذار نحله‌ای در لیبرالیسم انگلیسی است که به لیبرال- امپریالیسم شهرت دارد. پیوند روزبری با مفهوم امپریالیسم، که در دهه ۱۸۸۰ رواج یافت، بسیار عمیق است تا بدانجا که گاه از او بعنوان یکی از نخستین کسانی یاد میشود که این واژه را در فرهنگ سیاسی به کار گرفتند؛ آنجا که در سال ۱۸۸۵ گفت: امپریالیسم، امپریالیسم معقول که آن را متمایز میدانم از چیزی که آن را امپریالیسم وحشی و بی‌قانون میخوانم، چیزی نیست جز میهن‌پرستی بزرگتر. در واقع، روزبری در تمامی دوران حیات سیاسی‌اش مجری امپریالیسم بود و این امپریالیسم در بسیاری موارد به عریان ترین شکل مصداق همان پدیده‌ای است که او امپریالیسم وحشی و بی قانون خوانده است. تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) مینویسد لرد روزبری در دوران تصدی وزارت خارجه تعلقی پرشور به سیاست توسعه امپراتوری داشت. و الن پالمر می‌افزاید: روزبری مورد اعتماد اعضای حزب لیبرال نبود، بعضاً به این دلیل که بعنوان یک امپریالیست سرسخت شناخته میشد. نگرش و منش روزبری در سیاست خارجی در برخی موارد مورد تأیید گلادستون نبود لیکن روزبری بعنوان مجری منویات دربار بریتانیا راه خود را، برغم دولت، میرفت. برای نمونه، در ۸ فوریه ۱۸۸۶، آنگاه که روزبری برای نخستین بار وزیر خارجه دولت گلادستون شد، لرد سالیسبوری محافظه کار به ملکه ویکتوریا نوشت: لرد روزبری واقعاً صادقانه میخواهد سیاست گذشته را ادامه دهد… ولی او به شدت نگران دخالتهای آقای گلادستون است. ادگار فوختوانگر مینویسد در قبال دو مسئله مهمی که در دوران ریاست روزبری بر وزارت امور خارجه رخ داد (مسئله اوگاندا و مصر)، دیدگاه‌ های او و گلادستون اساساً مغایر بود. موضع سیاسی روزبری استوار بود حال آنکه نگرش گلادستون به سیاست خارجی تجانسی با عصر ستیز امپریالیستها نداشت. نتیجه آن شد که روزبری در عمل سیاست خود را پیش میبرد و نخست وزیر و کسانی چون هارکورت را، که با نخست وزیر در سیاست خارجی هم رأی بودند، فریب میداد. روزبری منادی خطر روسیه، و در مقیاسی کمتر خطر فرانسه، برای منافع جهانی بریتانیا بود و از این رو تز اتحاد سه‌گانه با آلمان، اتریش- هنگری و ایتالیا را مطرح میکرد. روزبری در اوایل دهه ۱۸۹۰ به کمک دوست صمیمی‌اش سِر سیسیل رودز سیاست تهاجم در قاره آفریقا را به پیش برد و این مطلوب ملکه بود. ویکتوریا در سال ۱۸۹۴ با مباهات گفت اخیراً رودز به او گفته که از زمان آخرین ملاقات با وی (اوایل ۱۸۹۱) دوازده هزار مایل به مستملکات من افزوده است. این سالهای ریاست روزبری بر دیپلماسی و دولت بریتانیاست. به نوشته بریتانیکا، روزبری در سال ۱۸۹۴ نظام تحت الحمایگی را در اوگاندا مستقر کرد در حالیکه گلادستون خواستار آن بود که به نفوذ بریتانیا در این کشور بطور کامل پایان داده شود. در آینده پیوندهای سیسیل رودز با روچیلدها و نقش پول و دسیسه الیگارشی یهودی را در این توسعه‌طلبی امپریالیستی خواهیم شناخت و درخواهیم یافت که داوری بلونت، آنگاه که روزبری را مجری سیاست روچیلدها میخواند، کاملاً صحیح است. پیوند روزبری با سیاستهای امپریالیستی در سالهای بعد نیز تداوم داشت. در دوران جنگ آفریقای جنوبی، معروف به جنگ بوئر (۱۸۹۹-۱۹۰۲)، هوادار پرشور سیاستهای امپریالیستی وقت بود. او در سال ۱۹۰۲ به تأسیس مجتمع لیبرالها دست زد و بدینسان در رأس گروهی از لیبرالها جای گرفت که، در مقابل لیبرالهای مخالف جنگ، از سیاست دولت محافظه کار سالیسبوری حمایت میکردند. روزبری در سال ۱۹۰۵، کمی پیش از بازگشت مجدد لیبرالها به قدرت، رابطه خود را بطور کامل با ایشان گسست و مخالفت خود را با طرح حزب لیبرال برای اعطای خودگردانی به ایرلند ابراز داشت. روزبری برغم انتظاری که از او میرفت نه نخست‌ وزیری بزرگ شد و نه رنج تحمل دورانی طولانی از مسئولیت سیاسی را بر خود هموار کرد. ناکامی او در این امر، بخشی بدلیل بی اعتمادی شدید بدنه حزب لیبرال به او بود و بخشی بدلیل خصال شخصی‌اش، رویستون پایک به طنز مینویسد: گلادستون زمانی او را مرد آینده خواند و یکی از بیوگرافی نویسانش او را مرد موعود نامید. ولی آینده نومید شد و امید پژمرد و نوبت به وینستون چرچیل رسید که شخصیت او را در سه جمله توصیف کند: در آغاز میگفتند او می‌آید. سپس میگفتند اگر فقط او بیاید.  و سرانجام، سالها پس از آنکه او برای همیشه از سیاست کناره گرفت، میگفتند: اگر فقط او بازگشته بود. از لرد روزبری و حنا روچیلد چهار فرزند بر جای ماند: دو پسر و دو دختر. پسر کوچک، بنام نیل پریمروز، در دوران جنگ اول جهانی (۱۹۱۷) معاون وزارت خارجه و منشی پارلمان وزارت دارایی شد ولی کمی بعد در فلسطین به قتل رسید. یکی از خواهران او با لرد کریو، دولتمرد لیبرال، ازدواج کرد. لرد روزبری ششم در سال ۱۹۷۴ درگذشت. امروزه، نیل آرچیبالد پریمروز، ارل روزبری هفتم، وارث این خاندان است و هاری رونالد نیل پریمروز (متولد ۱۹۶۷) پسر ارشد اوست. این پریمروز ۳۱ ساله فارغ‌التحصیل کالج اتون آکسفورد و دارای دانشنامه افتخاری از کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج است و لرد دالمنی لقب دارد. حیات دومین نسل روچیلدهای انگلیس، پسران ناتان مایر روچیلد، در دهه ۱۸۷۰ به پایان رسید: ناتانیل در ۱۸۷۰، مایر آمشل در ۱۸۷۴، آنتونی در ۱۸۷۶ و سرانجام لیونل، بزرگترین ایشان، در ۳ ژودن ۱۸۷۹. بدینسان، اداره بنیاد روچیلد لندن به نسل سوم روچیلدهای انگلیس انتقال یافت. بارون لیونل روچیلد سه پسر داشت: ناتانیل مایر (لرد روچیلد اول)، آلفرد چارلز و لئوپولد. از او دو دختر نیز برجای ماند که اولی، لئونارا، با بارون آلفونس روچیلد پاریس و دومی، اولینا، با بارون فردیناند جیمز روچیلد وین ازدواج کرد. وراث سر آنتونی روچیلد دو دختر او بنام‌های کنستانس و انی بودند. اولی در سال ۱۸۷۷ با سریل فلاور (لرد باترسی اول) ازدواج کرد و دومی در سال ۱۸۷۳ با الیوت یورک. درباره بارون ناتانیل روچیلد، سومین پسر ناتان و داماد بارون جیمز روچیلد فرانسه، پیشتر سخن گفته‌ایم. اعقاب او در واقع به شاخه فرانسه خاندان روچیلد تعلق دارند. او دارای دو پسر بنام‌های جیمز ادوارد و آرتور بود. از آرتور فرزندی بجای نماند. بارون جیمز ادوارد روچیلد در سال ۱۸۷۱ با لئورا ترز، دختر بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، ازدواج کرد. حاصل این وصلت، پسری بنام هنری جیمز و دختری بنام ژان شارلوت است. بارون هنری جیمز روچیلد در سال ۱۸۹۵ با ماتیلد ویسویلر ازدواج کرد و ژان شارلوت در همین سال با دیوید لئونینو. درباره فرزندان بارون هنری جیمز روچیلد در آینده سخن خواهیم گفت. تنها فرزند بارون مایر آمشل روچیلد، چهارمین و آخرین پسر ناتان مایر، حنا روچیلد است که درباره وصلت او با لرد روزبری سخن گفته‌ایم. لرد ناتانیل مایر روچیلد، پسر ارشد و جانشین بارون لیونل روچیلد، با مرگ پدر ریاست بنیاد روچیلد لندن را بدست گرفت و آن را در کوران سالهای پرتحول و دهه پایانی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به پیش برد. لرد ناتانیل روچیلد، که بدلیل برخورداری از مقام بارونی دربار انگلیس به لرد روچیلد اول شهرت دارد. برجسته‌ترین و متنفذترین شخصیت تاریخ خاندان روچیلد است. لرد ناتانیل روچیلد یکسال از ادوارد هفتم، چهار سال از لرد روزبری، هشت سال از آرتور جیمز بالفور و نه سال از لرد راندولف چرچیل بزرگتر بود. او در قلب کانونی جای داشت که چهار شخصیت فوق از نامدارترین اعضای آنند. در دوران اوست که جهان دستخوش دگرگونی‌های ژرف شد و ناتی، عنوانی که در محفل دوستان صمیمی‌اش به آن شهرت داشت، توانست امپراتوری مالی روچیلدها را با این تغییرات همساز کند، آن را توسعه دهد و جایگاه بی‌رقیب آن را در قله‌ی اقتصاد و سیاست جهانی حفظ کند. ناتانیل مایر روچیلد تحصیلات خود را در کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج به پایان برد و در ۲۵ سالگی بعنوان نماینده شهر آلزبوری به مجلس عوام راه یافت. او به مدت بیست سال (۱۸۶۵-۱۸۸۵) در این سمت بود. در ۲۷ سالگی با اما لوییز، دختر بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، که دختر عمه‌اش نیز بود، ازدواج کرد. در سال ۱۸۷۶ با مرگ عمویش، سِر آنتونی روچیلد، وارث عنوان بارونتی او شد و در سال ۱۸۸۵ به مقام بارون دربار انگلیس دست یافت. بدین‌سان، نام ناتانیل مایر روچیلد ۴۵ ساله بعنوان اولین یهودی که به مجلس لردهای بریتانیا راه یافت در تاریخ به ثبت رسید. در همین دوران بود که در میان توده مردم به پادشاه یهودیان شهرت یافت؛ عنوانی که در دهه ۱۸۴۰ بارون جیمز روچیلد فرانسه به آن شهرت فراوان داشت. راندولف چرچیل، پسر سِر وینستون چرچیل، درباره ی جایگاه یگانه ناتانیل روچیلد در جامعه اشرافی بریتانیا شرحی مبسوط بدست داده است. او می‌افزاید: روچیلدها در چشم بسیاری از مردم پادشاهانی کوچک بودند. موقعیت شامخ لرد ناتانیل روچیلد بعنوان رهبر یهودیان جهانی در تاریخ‌نگاری یهود مورد اذعان است. کاولس مینویسد لرد روچیلد رهبر یهودیان انگلیس بود و از آنجا که انگلستان قدرت رهبری کننده جهان به شمار میرفت، لرد روچیلد نیز رهبر یهودیان جهان تلقی میشد. این جایگاه با مقام او در ساختار دینی یهودیان تطابق داشت. ناتانیل به مدت ۳۶ سال رئیس کنیسه‌های متحده بریتانیا بود؛ نهادی متنفذ که عمویش، سِر آنتونی روچیلد، و لیونل لوییز کوهن تأسیس کردند. این جایگاهی است که اعضای خاندان روچیلد در سایر کشورها نیز از آن برخوردار بودند. گفتیم که تقریباً در همین دوران بارون گوستاو روچیلد فرانسه بیش از چهل سال ریاست انجمن رؤسای کنیسه‌ های پاریس را بدست داشت. ویرجینیا کاولس مینویسد این لرد روچیلد بود که تعیین میکرد حاخام کل یهودیان انگلیس باید چه کسی باشد. این نیز درست است. در واقع، ناتان آدلر، حاخام بزرگ یهودیان امپراتوری بریتانیا (۱۸۴۴-۱۸۹۰)، و به تعبیری حاخام کل یهودیان جهان، از نزدیکان و برکشیدگان روچیلدها بود و هرمان آدلر، پسر و جانشین او (۱۸۹۱-۱۹۱۱)، نیز چنین پیوندی داشت. هرمان آدلر پیش از نیل به مقام حاخامی یهودیان امپراتوری بریتانیا معلم و سرپرست آرتور ساسون ۱۵ ساله، خویشاوند روچیلدها، بود. لرد ناتانیل روچیلد زندگی شاهانه‌ای داشت. تنها مصرف ماهی خانه او را معادل ۵۰۰۰ پوند استرلینگ در سال تخمین میزنند و این برابر است با حقوق سالیانه یک وزیر در آن زمان. مقر شهری او، در دوران ۳۶ ساله ریاستش بر امپراتوری جهانی روچیلدها، خانه پدری (شماره ۱۴۸ محله پیکادلی) بود و در همین مکان بود که در سال ۱۸۹۶ سِر وینستون چرچیل ۲۰ ساله به دیدارش میرفت. در این دوران لیدی روزبری (حنا روچیلد) در ساختمان شماره ۱۰۷ پیکادلی (خانه قدیمی ناتان مایر روچیلد)، بارون فردیناند روچیلد وین، شوهر خواهر ناتانیل، در شماره ۱۴۳ و آلیس، خواهر زشت و مستبد فردیناند که او نیز در لندن مأوا گرفته بود، در شماره ۱۴۲ میزیستند. مقر ییلاقی لرد ناتانیل روچیلد در کاخ باشکوه ترینگ پارک بود که دفتر کارش (نیوکورت) ۶۵ کیلومتر فاصله داشت. این مِلکی است در منطقه ترینگ باکینگهام شایر به وسعت ۱۶۰۰ هکتار که در سال ۱۸۷۲ بارون لیونل روچیلد به مبلغ ۲۳۰ هزار پوند خریداری کرد. ناتانیل در محوطه‌ای به مساحت ۱۶۰ هکتار به احداث کاخ و تأسیسات پرداخت و پارک ترینگ را به چنان فضایی بدل ساخت که برخی معاصرین آن را سرزمین جادویی خوانده‌اند. حدود ۸۰ هکتار از این مِلک محل نگهداری گوزن بود. خلق و خوی لرد ناتانیل روچیلد را شبیه به پدربزرگش، ناتان مایر روچیلد، توصیف کرده اند. مینویسد به شدت خشن، تندخو و متکبر بود و از این نظر در جامعه اشرافی لندن تنها یک تن به او شباهت داشت: دوست صمیمی‌اش لرد راندولف چرچیل. آنتونی الفری مینویسد: ناتانیل روچیلد یکی از زمخت ترین مردان انگلستان بود… و حتی تا به امروز خشونت، گستاخی و عدم تحمل او در قبال مخالفتهای دیگران حیرت آور است. او نیز، چون ناتان مایر، کار خشک و خسته‌کننده را بر هر اشتغال دیگر ترجیح میداد و دقیقاً بدلیل این روحیه بود که، بر خلاف برادرانش، هیچگاه خواستار رابطه صمیمانه شخصی با ادوارد هفتم نشد. آرتور بالفور، که خود بعنوان فردی منزوی شناخته میشد، کمی پس از مرگ لرد ناتانیل روچیلد چنین نوشت: ضربه ناشی از مرگ ناتی برای من بیش از آن است که بیشتر مردم تصور میکنند. من به واقع شیفته او بودم و شخصیت خوددار و تا حدودی گریزان از لذات او را تحسین میکردم… او کاملاً نسبت به تجملات و زخارف دنیا بی اعتنا بود… او کاملاً ساده زیست. راندولف چرچیل، پسر وینستون چرچیل، لرد ناتانیل روچیلد را بعنوان شخصیتی بزرگ و منحصر بفرد در جامعه انگلیس توصیف کرده است. ناتانیل حافظه‌ای نیرومند داشت و تسلطش بر حوادث تاریخی تا بدان حد بود که دیزرائیلی میگفت: هر وقت میخواهم درباره یک ماجرا تاریخی مطلبی بدانم از ناتی میپرسم. او با بسیاری از رجال سیاسی و ارباب مطبوعات و کارگزاران متنفذ مستعمراتی دوستی داشت و کاخ ییلاقی‌اش در ترینگ مأوای گروهی کثیر از چهره‌های درجه اول امپراتوری بریتانیا بود. پروفسور دیویس از لرد راندولف چرچیل و آرتور بالفور بعنوان میهمانان دائمی او در ترینگ پارک نام میبرد و از آلفرد میلنر، جوزف چمبرلین و سیسیل رودز بعنوان کسانی که معمولاً به ترینگ پارک میرفتند. گلادستون در سال ۱۸۹۳ سه روز به ترینگ پارک رفت و نارضایتی برخی مطبوعات رادیکال انگلیس را برانگیخت. آنان به شدت نگران بودند که مبادا نخست وزیر سالخورده بدلیل القائات امپریالیستی روچیلدها به فساد کشیده شود. میلنر، چمبرلین و رودز از متنفذترین رجال مستعمراتی بریتانیا در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بودند و از کارگردانان موج امپریالیستی تهاجم به قاره آفریقا در این دوران. در آینده با زندگی و نقش تاریخی این سه آشنا خواهیم شد. همسر لرد ناتانیل روچیلد را نه چندان زیبا و به شدت لئیم توصیف کرده اند هرچند میگویند او ملکه ویکتوریا را خسیس‌تر از خود میدانست. او نیز دوستان صمیمی خود را داشت. پروفسور دیویس از لیدی گاسفورد، همسر ارل گاسفورد (ارل گاسفور لقب اعضای خاندان آچسون است. این خاندان ایرلندی در دوران جیمز اول و دوک باکینگهام به جرگه اشرافیت بریتانیا راه یافتند و در سال ۱۷۲۸ عنوان اشرافی بارونت گرفتند. در سال ۱۸۰۶ عنوان ارل به ایشان اعطا شد. معروفترین چهره این خاندان، آرچیبالد آچسون، ارل گاسفورد دوم (۱۷۷۶-۱۸۴۹)، است که در سالهای ۱۸۳۵-۱۸۳۷ فرمانفرمای کل مستعمرات بریتانیا در آمریکای شمالی بود. امروزه، وارث این خاندان چارلز دیوید آچسون، ارل هفتم (متولد ۱۹۴۲)، است که از جانب مادر آمریکایی است)، بعنوان یکی از نزدیکترین دوستان لیدی روچیلد نام میبرد. لیدی گاسفورد و همسرش از اطرافیان ادوارد، ولیعهد، بودند. این زن دختر دوشس منچستر، معشوقه و همسر بعدی لرد هارتینگتون، است و مادر و دختر به زیبایی شهره بودند. دختر نیز چون مادر عفیف نبود و بعنوان معشوقه لرد روچیلد شناخته میشد. دیویس مینویسد: معهذا، بنظر میرسد دوستی ناتانیل با لیدی گاسفورد لطمه‌ای به رابطه او با همسرش وارد نمیساخت و آنان، چون والدین شان، زندگی خانوادگی سعادتمندی داشتند. آلفرد روچیلد، دومین پسر بارون لیونل روچیلد، را بر خلاف برادر بزرگش خوشگذران و بانزاکت توصیف کرده‌اند. او چون سایر روچیلدها شیفته اشیاء عتیقه و آثار هنری بود و چون برادران و عموزادگان خویش کاخهای باشکوه به پا کرد. مقر شهری او ساختمان شماره یک سیمور پلیس، در نزدیکی پیکادلی، بود و این بجز کاخ ییلاقی او در باکینگهام شایر، در چند کیلومتری ترینگ پارک لرد ناتانیل، است که به کاخ هالتون شهرت داشت. ویرجینیا کاولس مینویسد: آلفرد روچیلد عاشق موسیقی، لباس، اثاثیه منزل، تابلوهای نقاشی، زنان زیبارو و تجمل بود. دو کاخ او سرشار از اشیاء نفیس و گران‌قیمت بود و تکاپویش در عرضه آثار عتیقه و هنری تا بدان حد بود که وی را بعنوان بزرگترین کارشناس نقاشی‌های سده هیجدهم فرانسه در انگلستان میشناختند. او دارای ارکستر و سیرک شخصی خود بود. بارون آلفرد روچیلد در ۲۶ سالگی عضو هیئت مدیرین بانک انگلستان شد و به مدت ۲۱ سال (۱۸۶۸-۱۸۸۹) در این سمت بود. این بهترین روشی بود که میتوانست پیوند میان بانک مرکزی انگلستان و بزرگترین بنیاد مالی جهان آن روز را تأمین کند. آلفرد روچیلد تا پایان عمر (۳۰ ژانویه ۱۹۱۸) مجرد ماند. او معشوقه‌ای داشت بنام ماری بویر که همسر رسمی فردریک وامبول بود. آلفرد از این زن دارای دختری نامشروع بنام آلمینا شد. این دختر به همسری جرج هربرت، ارل کارناروان پنجم، درآمد و به کنتس کارناروان شهرت یافت. آلفرد کمی پیش از مرگ بیش از ۵۰۰ هزار پوند از ثروت خود را به این دختر بخشید و بدین‌سان آلمینا وامبول در زمره زنان ثروتمند بریتانیا جای گرفت. آلمینا و همسرش پس از مرگ آلفرد در کاخ شهری او ساکن شدند. این لرد کارناروان در تاریخ باستان شناسی و مصر شناسی نامی بزرگ دارد. قاعدتاً بدلیل علاقه بارون آلفرد روچیلد به آثار عتیقه و با سرمایه‌گذاری او، کارناروان از سال ۱۹۰۳ کاوشی وسیع و بی سابقه را در آثار باستانی مصر آغاز کرد و کمی بعد (۱۹۰۶) هوارد کارتر، باستان شناس نامدار انگلیسی، را به خدمت گرفت. کارناروان و کارتر تعدادی از مقابر فراعنه سلسله‌های دوازدهم و هیجدهم مصر را در درّه پادشاهان کشف کردند. بزرگترین کشف ایشان آرامگاه توت‌عنخ‌آمون (۱۹۲۲) بود. این از بزرگترین اکتشافات تاریخ باستان شناسی است و ارزش مالی گنجینه به دست آمده در این آرامگاه غیرقابل محاسبه است. به نوشته ویرجینیا کاولس، استخدام هوارد کارتر و کشف آرامگاه توت عنخ آمون با سرمایه آلمینا ممکن شد. آلمینا عمری طولانی داشت. او بلافاصله پس از مرگ لرد کارناروان (۱۹۲۳) با کلنل دنیستون ازدواج کرد و در سال ۱۹۶۹ درگذشت. حاصل وصلت او و لرد کارناروان پسری است که با دختر یاکوب وندل آمریکایی ازدواج کرد. این دو والدین ارل کارناروان هفتم اند. هنری جرج هربرت، ارل کارناروان هفتم، تا سالهای اخیر در قید حیات بود. وارث او، که روزی ارل کارناروان هشتم خواهد بود، جرج رجینالد هربرت است که هم‌اکنون لرد پروچستر لقب دارد. او ۴۲ ساله و فارغ التحصیل کالج سن جان آکسفورد است. خاندان کارناروان از برکشیدگان دوران اقتدار گارت و ریچارد ولزلی در دربار جرج سوم اند. عنوان بارونی ایشان در سال ۱۷۸۰ بدست آمد و مقام ارلی ایشان در سال ۱۷۹۳. علاوه بر ادوارد هفتم، از آلفرد روچیلد بعنوان دوست صمیمی بارنی بارناتو، جوزف چمبرلین و لرد کیچنر خرطوم نام میبرند. بارنی بارناتوی یهودی شریک و دوست سِر سیسیل رودز و از بنیانگذاران امپراتوری جهانی الماس روچیلدهاست و لرد کیچنر فاتح سودان، فرمانده کل ارتش هند و وزیر جنگ بریتانیا در آستانه جنگ اول جهانی. لئوپولد روچیلد، سومین و کوچکترین پسر بارون لیونل، نیز چون آلفرد خوشگذران و جلوه فروش بود. اقامتگاه اصلی لئوپولد در لندن ساختمان شماره ۵ هامیلتون پلیس بود و او سه کاخ شهری و ییلاقی دیگر نیز داشت. کاخ اصلی ییلاقی او در نیومارکت واقع بود و این مکانی است در کمبریج شایر که مرکز مسابقات اسبدوانی بریتانیا به شمار میرفت. در واقع، بارون لئوپولد روچیلد در عرصه مسابقات اسبدوانی همان جایگاهی را داشت که آلفرد در صحنه آثار عتیقه و هنری. او از بزرگترین مالکان اسب در بریتانیا بود و برنده عالی‌ترین جوایز مسابقات اسب‌دوانی. اسبی داشت بنام سن فراسکین که در سال ۱۸۹۶ برنده ۴۶۷۶۶ پوند استرلینگ جایزه شد و این بالاترین رقمی بود که در آن دوران به برنده‌ای پرداخت شد. بارون لئوپولد روچیلد از نخستین کسانی است که در بریتانیا اتومبیل خرید و به این رشته جدید روی آورد. او از بنیانگذاران انجمن اتومبیل‌رانی انگلستان است که بعدها به کلوپ سلطنتی اتومبیل رانی تغییر نام یافت. لئوپولد ۳۶ ساله در ۱۹ ژانویه ۱۸۸۱ با ماریا پروگیا، زیباروی ۱۹ ساله یهودی و خواهر زن آرتور ساسون، ازدواج کرد. در این مراسم ادوارد، ولیعهد، شرکت کرد و دیزرائیلی نیز حضور داشت. به نوشته ویرجینا کاولس، دیزرائیلی در تمامی مراسم عزا و عروسی روچیلدها شرکت میجست و این آخرین آن بود زیرا اندکی بعد درگذشت. علاوه بر ادوارد هفتم، لئوپولد دوست صمیمی باجناقش، آرتور ساسون، نیز بود. از اعضای شاخه انگلیس خاندان روچیلد در نیمه دوم سده نوزدهم باید به بارون فردیناند روچیلد نیز اشاره کرد. یادآوری میکنیم که او از سال ۱۸۶۰ در لندن اقامت گزید و پنج سال بعد با دختر بارون لیونل روچیلد ازدواج کرد. اولینا، همسر او، ۱۸ ماه بعد در بستر زایمان درگذشت ولی فردیناند در لندن ماندگار شد. بارون آنسلم روچیلد وین به یاد عروسش مدرسه‌ای در بیت المقدس ساخت و بارون فردیناند به یاد همسرش بیمارستان یکصد تختخوابه‌ای  در لندن. او تا پایان عمر مجرد ماند. در سال ۱۸۷۴ بارون آنسلم درگذشت و بخشی از ارثیه او، از جمله دو میلیون پوند پول نقد، به فردیناند رسید. او با این پول ملکی را در باکینگهام شایر به مساحت ۱۰۰۰ هکتار از دوک هفتم مارلبورو، پدر ورشکسته ی لرد راندولف چرچیل، خرید به مبلغ ۲۲۰ هزار پوند. او سپس ظرف هفت سال بوسیله یکی از برجسته‌ترین معماران فرانسوی آن عصر کاخی عظیم و باشکوه در این ملک ساخت که به وادسدون معروف است. فردیناند این کاخ را با گران‌بهاترین و نفیس‌ترین مبلمان‌ها و آثار عتیقه و تابلوهای فرانسوی آراست و نخستین میهمانی خود را در آن در سال ۱۸۸۱ برگزار کرد. او در این کاخ میزبان بسیاری از شخصیتهای نامدار بود؛ از ادوارد ولیعهد انگلیس تا پرنس ردولف ولیعهد اتریش، از ملکه فردریک آلمان تا ناصرالدین شاه ایران. آوازه کاخ وادسدون تا بدانجا پیچید که ملکه ویکتوریا سخت کنجکاو شد آن را ببیند. او تنها عضو خاندان سطنتی بریتانیا بود که هنوز به این کاخ نرفته بود. در ۱۴ مه ۱۸۹۰ این دیدار صورت گرفت و ویکتوریا به یادگار درخت سروی در محوطه کاخ وادسدون غرس کرد. شکوه زندگی فردیناند تا بدان حد بود که لیدی بروک، معشوقه ادوارد هفتم (کنتس وارویک بعدی)، در خاطراتش او را تجسم لورنتسوی باشکوه خوانده است. بارون فردیناند روچیلد تبعه دولت انگلستان بود و یک انگلیسی تمام عیار به شمار میرفت. او که یک سال از لرد ناتانیل روچیلد بزرگتر بود، پس از ورود ناتانیل به مجلس لردها (۱۸۸۵) جای وی را بعنوان نماینده آلزبوری در مجلس عوام گرفت. با تأسیس شورای ایالتی باکینگهام شایر فردیناند به عضویت آن نیز برگزیده شد. فردیناند، چون آلفرد، از گردآورندگان بزرگ آثار هنری و عتیقه بود و در هیئت امنای موزه بریتانیا عضویت داشت. بدین‌سان، روچیلدها در قله محیط پرتجمل اشرافی انگلستان عصر ویکتوریا جای داشتند. اینک آنان نه تنها بزرگترین بانکدار جهانی بودند، بلکه از بزرگترین زمین‌داران انگلستان نیز به شمار میرفتند. آنتونی الفری مجموع املاک روچیلدها در باکینگهام را حدود ۶۰۰۰ هکتار گزارش کرده است. این در دورانی است که مِلک ییلاقی ادوارد، ولیعهد انگلیس، در ساندرینگهام در آغاز ۲۸۰۰ هکتار بود که بعدها ۱۶۰۰ هکتار دیگر بر آن افزوده شد و جمعاً حدود ۴۴۰۰ هکتار شد. بزرگترین کلکسیونهای جهان از نیمه سده نوزدهم به روچیلدها تعلق داشت. و آنان برگزار کننده باشکوه‌ترین میهمانی‌های لندن بودند. به نوشته لیدی بروک،  روچیلدها بدون تردید بهترین ضیافتهای شام را در لندن برگزار میکنند و لطافت تجمل را با آن می‌آمیزند. آنها بهترین آشپزها و جیبی خالی نشدنی در اختیار دارند. آنتونی الفری می‌افزاید: پسران لیونل حتی ضیافتهای پدر را تحت‌الشعاع شکوه میهمانیهای خویش قرار دادند. ولی خود آنان به غذا علاقه‌ای نداشتند. آلفرد رژیم غذایی سختی داشت و ناتانیل در سر میز شام تنها شیر و بیسکویت میخورد. ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتون بارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدون بارون فردیناند روچیلد بدست داده است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچه‌های بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیده‌اند که از تعریف و توصیف خارج است، آینه‌های بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاری‌های خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، و جلو باغچه‌ها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساخته‌اند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدم‌ها و اسب‌ها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساخته‌اند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گل‌ها و سبزی‌ها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، و بعضی گوشه‌ها و گریخته‌ها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودی‌ها چه دستگاهی درست کرده‌اند، اطراف حوض چراغ‌های حبابی الکتریسیته نصب کرده‌اند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، بعد به طرف باغچه‌های بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپه‌های گل‌کاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصد وادسدون روچیلد، دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبل‌های نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساخته‌اند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسباب‌ها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پرده‌های گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پرده‌ای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پرده‌های نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاق‌ها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاق‌ها و راهروها و دالان‌ها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشم‌انداز عمارت به صحرا و جنگل‌ها و آبادی‌ها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچه‌های گلکاری و حوض بزرگ، فواره‌ها از مجسمه‌های ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاری‌ها را در حقیقت سحر کرده‌اند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانی‌ها، چه لادن‌ها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیه‌السلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند. در کنار توصیف ناصرالدین شاه از کاخ روچیلدها، توصیف ماری گلادستون، دختر ویلیام گلادستون، را نیز بشنویم. او که زمانی به همراه پدر به کاخ وادسدون فردیناند روچیلد رفته بود، در خاطراتش مینویسد: احساس میکردم در زیر فشار شکوه و تجملی مفرط و خفه‌کننده قرار گرفته‌ام.

حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که به اندازه دانه خردل کبر و بزرگ منشى در قلبش باشد هرگز به بهشت وارد نمیشود، و کسى که قلبش به اندازه دانه اى از خردل ایمان باشد داخل دوزخ نمیگردد، راوى گوید: عرض کردم: فدایت شوم همانا (گاه باشد که) مرد جامه اى (فاخر) بر تن مى پوشد یا اینکه بر مرکبى (رهوار) سوار میشود پس (در این حالت) نزدیک است که از (هیئت) او کبر و بزرگ منشى فهمیده شود (آیا چنین کسى به بهشت وارد نمیشود؟) حضرت فرمود: اینگونه نیست بلکه کبر انکار نمودن حق، و ایمان اعتراف نمودن به حق است.

روزه خواری

ناصرالدین‌شاه قاجار در ماه رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به این مضمون نوشت: من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بیگناه میدهم؛ لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید! میرزای شیرازی پاسخ داد: بسمه تعالی! حکم خدا قابل تغییر نیست، لکن حاکم قابل تغییر است. اگر نمیتوانی به اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت پایین بیا، تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مومنین بیهوده ریخته نشود!
طنز تیره: بهتر است بگوییم ذات طنز در خدمت خرق عادت است، از یک نواختی زندگی، از روی بدیهی ها و عادت­ها عبور کردن و از روابط روتین، سنتی و متداول پرده برداشتن. یک طنزنویس مردمی نمی­تواند خود را یک موجود فرازمینی، و تافته ای جدا بافته بداند، یعنی فقط می­تواند انسانی منتقد باشد، و احتمال دارد انتقادش درست یا غلط باشد، جسارت و اعتماد بنفس ویژگی خاص و ممتاز اوست ولی به دور از منیّت، یعنی نباید و نمی­تواند متفرعن باشد. حتماً کسی هم هست که به رفتار و حتی نوع نقد طنزگونه او، انتقاد دارد. منظورم این است که آن طنزپردازی که خود را عقل کل دانسته و ملاک حقیقت را نظر شخصی خود بداند، مسلماً در این نگرش دچار خود شیفتگی و اشتباه می باشد، و همین خود بینی در موارد بسیاری، ارزش طنز او را مخدوش نموده و آن را به طنز سیاه یا خاکستری تبدیل میکند.

داستان سیاوش در شاهنامه یکی از داستانهای جذاب و معروف است که نه تنها ایرانیان، بلکه تمام جهان کم و بیش در مورد آن میدانند. فردوسی در کتاب داستان های شاهنامه، خوب و بد را در کنار نور و تاریکی قرار داده. او عمیقاً در بطن ابیات خود، مخاطب را از طریق توصیف رفتار و سرنوشت شخصیت ها، به استقبال از خوبی ها و پرهیز از بدی ها دعوت میکند. زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی میشوند و در سرتاسر شاهنامه، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگی‌های این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، مخاطب را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی هوسران و حیله گر است. رودابه، که در راه راستی گام برمیدارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه بنام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه در قطب مخالف، نامادری است که پسرش به سلطنت میرسد، پس راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم مرور میکنیم:
شعر مرگ سیاوش در شاهنامه:
سیاوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ایوان زمانی بماند
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
طلایه فرستاد بر سوی گنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
که افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
که بر چارهٔ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود
از آتش ندیدم جز از تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کجا باید انداختن
سیاوش ندانست زان کار او
همی راست آمدش گفتار او
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی بارهٔ گام زن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای
سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پنجم. طلوع و افول کردی موبیلیه: تکاپوی بنیاد روچیلد برای سلطه بر راه‌آهن اروپای قاره با مقابله گروهی از یهودیان مواجه شد. این مصادف با دورانی است که به تأثیر از تحولات فرهنگی اروپا موجی نیرومند به سود انحلال جوامع یهودی و همسانگری با جوامع میزبان در میان یهودیان پدیده شده بود. این گروه به یهودیت به عنوان یک دین، نه یک ساختار سیاسی، مینگریستند که حوزه اعتبار آن تنها در قلمرو زندگی فردی است. این موج به هاسکالا یا جنبش روشنگری یهود شهرت دارد. در مقابل، گروهی از یهودیان قرار داشتند که از سنن الیگارشی حاخامی دفاع میکردند و خواستار حفظ، احیا و تقویت ساختارهای سیاسی جهانوطنی قوم یهود بودند. شبکه یهودیان وابسته به الیگارشی لندن در رأس این گروه جای داشت. تلاش این گروه از یهودیان در آغاز دهه ۱۸۶۰ به تأسیس آلیانس اسرائیلی، در دهه ۱۸۸۰ به پیدایش جنبش هووی زیون و در دهه ۱۸۹۰ به پیدایش صهیونیسم انجامید. درباره این حوادث بطور مشروح در آینده سخن خواهیم گفت. موج تعارض میان ماسکیلیم‌ها، یعنی روشنگران یهودی هوادار اصلاح دینی و جنبش هاسکالا، و یهودیان وابسته به الیگارشی مالی و مستعمراتی بریتانیا، و در رأس آن روچیلدها، در عرصه تکاپوی مالی و اقتصادی نیز بازتاب داشت. بدین‌سان، از دهه ۱۸۳۰ اتحادی از برخی خاندان‌های متنفذ یهودی علیه روچیلدها و شبکه ایشان شکل گرفت. مهم‌ترین این خاندان‌ها عبارتند از: مندلسون، اسکلس، آرنشتین، ایتزیگ، اوپنهایم، فولد و پرر. بنیانگذار خاندان مندلسون، موسس (موسی) مندلسون اندیشمند نامدار یهودی سده هیجدهم و بنیانگذار جنبش روشنگری یهود است. جوزف و آبراهام دو پسر موسس مندلسون، از بانکداران بزرگ وین در اوایل سده نوزدهم بودند و سرمایه کلانی را در فرانسه پس از ناپلئون، در احداث شبکه‌های راه‌آهن و اعطای وام به برخی دولت‌ها، بویژه روسیه، به کار انداختند. برادران مندلسون شخصیت‌هایی فرهیخته بودند و مورد احترام محافل روشنفکری اروپا. در نسلهای بعدی ایشان نیز برخی چهره‌های برجسته علمی و هنری پدید شدند. فلیکس مندلسون آهنگساز نامدار نیمه اول سده نوزدهم، پسر آبراهام مندلسون است. مؤسسه بانکی مندلسون تا نیمه اول سده بیستم در برلین و آمستردام فعال بود. اعضای خانواده مندلسون در سده نوزدهم به مسیحیت گرویدند و رابطه خود را با یهودیت قطع کردند. خاندان اسکلس از خاندان‌های سرشناس یهودی اتریش در سده‌های هیجدهم و نوزدهم میلادی است. در اوایل سده نوزدهم، برنهارد اسکلس و باجناقش، ناتان آدام آرنشتین از بانکداران بزرگ وین بودند. آنان در سال ۱۸۱۶ بانک ملی اتریش را تأسیس کردند. پس از استقرار سالومون مایر روچیلد در وین (۱۸۲۰)، اسکلس و آرنشتین بعنوان بزرگترین رقبای سالومون شناخته میشدند. برنهارد اسکلس در سال ۱۸۲۲، همزمان با روچیلدها، به مقام بارونی دربار اتریش دست یافت. اسکلس‌ها نیز، چون اعضای خاندان مندلسون، فرهیخته و محترم بودند. گوته با برنهارد اسکلس و همسرش دوست بود و با ایشان مکاتبه داشت. آنان و فرزندانشان در سال ۱۸۲۴ به مسیحیت گرویدند و پیوند خود را با یهودیت گسستند. پسر برنهارد، بنام دنیس اسکلس وارث و رئیس مؤسسه پدر بود. او با امیل پرر در کردی موبیلیه شریک بود و با متلاشی شدن این بانک او نیز ورشکست شد. ویرجیناکاولس از بارون سینا  (خاندان سینا از بانکداران متنفذ وین بود که در عرصه صنعت راه‌آهن فعالیت داشت و در کنار خاندان‌ های اسکلس و آرنشتین از رقبای مهم روچیلدها بشمار میرفت. بارون سینا کمی پس از سالومون روچیلد امتیاز احداث خط جنوبی اتریش را بدست آورد. در دائره المعارف یهود نامی از این خاندان مندرج نیست. در سایر منابع در دسترس نیز اطلاع بیشتر نیافتیم) و اسکلس بعنوان سرسخت‌ترین دشمنان روچیلدها نام می‌برد. خاندان آرنشتین نیز از بانکداران بزرگ یهودی وین در سده هیجدهم و نیمه اول سده نوزدهم بودند. موسسه آرنشتین وین با موسسه فولد پاریس شریک بود و از رقبای روچیلدها به شمار میرفت. این موسسه نیز بوسیله روچیلدها ورشکست و سرانجام در سال ۱۸۷۳ منحل شد. اعضای این خاندان نیز در سده نوزدهم به مسیحیت گرویدند و پیوندهای خود را با یهودیت گسستند. خاندان اوپنهایم نیز (شهری است در آلمان که برخی خاندان‌های یهودی نام خود را از آن گرفته اند. خاندان معروف اوپنهایمر از این گروه است. خاندان اوپنهایم با اوپنهایمر تفاوت دارد و این دو را نباید اشتباه کرد. مثلاً دیوید بن آبراهام اوپنهایم، حاخام برجسته یهودی و داماد لفمن بهرندز، از خاندان اوپنهایمر است نه اوپنهایم) از خاندانهای ثروتمند یهودی مخالف روچیلدها در اوایل سده نوزدهم میلادی است. اعضای این خاندان در اواخر سده هیجدهم در شهرهای فرانکفورت و بن اقامت داشتتند. اوپنهایم‌ها نیز به مسیحیت گرویدند و در جامعه فرانسه و آلمان مستحیل شدند. دیوید اوپنهایم از اعضای این خانواده است. او از بنیانگذاران و مدیران راینیشه زایتونگ (۱۸۴۱-۱۸۴۳) است که نشریه روشنفکران چپگرای آلمان به شمار میرفت. خاندان ایتزیگ که بعدها به هیتزیگ شهرت یافت، از یهودیان ثروتمند برلین در نیمه دوم سده هیجدهم بود. دانیل ایتزیگ (۱۷۲۳-۱۷۹۹) زمانی به عنوان رئیس یهودیان برلین شناخته میشد. دختران او با ناتان آرنشتین، برنهارد اسکلس و مندل اوپنهایم ازدواج کردند. اعضای خاندان ایتزیگ نیز به مسیحیت گرویدند و رابطه خود را یا یهودیت گسستند. خاندان فولد از بانکداران یهودی پاریس بود که در زمان لویی فیلیپ به ثروت و قدرت رسید. برلئون فولد در مشارکت با سولومون اوپنهایم موسسه بانکی فولد، اوپنهایم و شرکا را تأسیس کرد. (این موسس در سده بیستم به هاینه و شرکا تغییر نام داد) دختر سولومون اوپنهایم نیز با بنویی‌فولد، پسر بزرگ برلئون فولد، ازدواج کرد. بنویی‌فولد موسسه فوق را توسعه داد. او در سالهای ۱۸۳۴-۱۸۴۲ نماینده مجلس فرانسه بود. آشیل فولد پسر دوم برلئون فولد است. او ابتدا در اداره مؤسسه خانوادگی به برادرش کمک میکرد. در سال ۱۸۴۲ به عضویت مجلس فرانسه برگزیده شد. وی، چون برادرش، به جناح اکثریت محافظه‌کار مجلس تعلق داشت و از سیاست‌های مالی فرانسوا گیزو حمایت میکرد. پس از سقوط لویی فیلیپ، از مه ۱۹۴۸ به انتقاد از سیاستهای مالی دولت موقت پرداخت. او در سال ۱۸۴۹ بطور کامل از مؤسسه خانوادگی کناره گرفت، به سیاست مشغول شد و نقش مهمی در صعود لویی بناپارت ایفا کرد. آشیل فولد در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت چهار بار (۱۸۴۹-۱۸۵۲) وزیر دارایی شد. او در سالهای ۱۸۵۲-۱۸۶۰ وزیر کشور بود و در همین دوران نمایشگاه بین‌المللی پاریس (۱۸۵۵) را برگزار کرد. در سالهای ۱۸۶۱-۱۸۶۷ مجدداً وزیر دارایی ناپلئون سوم بود. او پس از بازنشستگی، در ۵ اکتبر ۱۸۶۷، کمی پیش از بارون جیمز روچیلد درگذشت. فولد از نظر سیاسی شخصیتی راستگرا و محافظه‌کار بود و به این دلیل آماج حمله برخی روزنامه‌نگاران سوسیالیست، بویژه مارکس، قرار گرفت که وی را نمادی از آریستوکراسی مالی یافته بودند. دیدیم که حملات مارکس به آشیل فولد بتدریج تا بدانجا اوج گرفت که سرانجام در کتاب هیجدهم برومر لویی بناپارت (۱۸۵۲) نام و یاد بارون جیمز روچیلد را بکلی تحت‌الشعاع قرار داد. آمریکانا آشیل فولد را نمونه‌ای تمام عیار از اورلئانیست‌هایی میخواند که بر امپراتوری دوم فرانسه سیطره یافتند. معهذا، فولد پیوند جدی با یهودیت نداشت و تاریخ‌ نگاری رسمی یهود نیز از او به نیکی یاد نمیکند. دائرة المعارف یهود برادران فولد (بنویی و آشیل) را یهودیان مرتد میخواند و مورخین دانشگاه عبری اورشلیم از عدم مشارکت او در امور یهودیان سخن میگویند. این در حالی است که فولد هیچگاه رسماً مسیحی نشد و گاه از او بعنوان نخستین سناتور یهودی فرانسه یاد میشود. معهذا، او با زنی پروتستان وصلت کرد و فرزندانش از آغاز مسیحی بودند. دو پسر آشیل فولد، بنام‌های ارنست آدولف و ادوارد ماتورین، و نوه او، آشیل شارل فولد، نماینده مجلس فرانسه بودند. سومین پسر آشیل فولد، بنام گوستاو فولد، نمایشنامه‌ نویسی سرشناس شد. نیای خاندان پرر، یک یهودی اسپانیایی بنام یاکوب پرر است که در نوجوانی به فرانسه آمد و بدلیل فعالیت در عرصه آموزش ناشنوایان شهرت یافت و مورد تقدیر لویی پانزدهم قرار گرفت. امیل و اسحاق پرر، روزنامه‌نگاران و بانکداران نامدار فرانسه، نوه‌های اویند. امیل و اسحاق پرر از شاگردان و هواداران سن‌سیمون نظریه‌پرداز نامدار سوسیالیست، بودند. آنان از دهه ۱۸۳۰ به فعالیت‌های مطبوعاتی پرداختند و به دلیل نگارش رساله‌هایی در زمینه مسائل اقتصادی و اجتماعی به شهرت رسیدند. برادران پرر، به تأثیر از سن‌سیمون، آرمان سوسیالیسم مبتنی بر سرمایه‌داران بزرگ خیراندیش را دنبال میکردند و در این میان برای توسعه شبکه راه‌آهن جایگاه ویژه‌ای قائل بودند. امیل پرر در نوشته‌های خود بر توسعه راه‌آهن تأکید فراوان داشت و آن را عاملی برای نجات آینده بشریت، ایجاد کار برای توده‌ها، ارتباط میان ملتها و راهی بسوی رفاه و امنیت جهانی میدانست. بدین‌سان، پرر ابتدا همکاری با بارون جیمز روچیلد را آغاز کرد و تا سال ۱۸۴۸ در کنار او بود. او کمی بعد به جبهه آشیل فولد پیوست و، به تعبیر مورتون، به سرسخت‌ترین و مصمم‌ترین دشمن روچیلدها بدل شد. مورتون می‌افزاید: زمانی که پرر به آشیل فولد پیوست نوکر او نشد، بلکه یک شریک برابر حقوق و حتی بیش از آن بود. چهار سال بعد برادران پرر به کمک آشیل فولد بانک معظم کردی موبیلیه را تأسیس کردند و سهمگین‌ترین مبارزه را علیه روچیلدها سامان دادند. تکاپوی بارون جیمز روچیلد در عرصه راه‌آهن فرانسه از سال ۱۸۳۵ آغاز شد. این مقارن با سلطنت لویی فیلیپ و اقتدار تی‌یر است. نخستین اقدام جیمز احداث خط پاریس- سن ژرمن بود (شهری کوچک در ٢١ کیلومتری غرب پاریس) که امتیاز آن با تلاش امیل‌پرر به تصویب پارلمان رسید. این طرح در سال ۱۸۳۷ گشایش یافت. در این زمان گروهی از نمایندگان پارلمان فرانسه مخالف احداث راه‌آهن به وسیله بخش خصوصی بودند و بهره‌گیری جیمز روچیلد از امیل پرر سوسیالیست قاعدتاً به این دلیل بود. برای نمونه، لامارتین نطق‌های غرایی در دفاع از احداث راه‌آهن بوسیله دولت ایراد کرد و از خطرات سیاسی، اقتصادی و استراتژیک سلطه خصوصی بر نیروهای ناشناخته عصر جدید سخن گفت. او فئودالیسم جدید و بارون‌های راه‌آهنی را که میتواند سلطه نابخردانه خود را بر تجارت فرانسه برقرار کنند محکوم کرد. بهرروی، سرانجام پیروزی با هواداران خصوصی کردن راه‌آهن بود و در نتیجه از ۳۲۴۰ کیلومتر خط آهنی که در سال ۱۸۵۲ در فرانسه وجود داشت، تنها ۵۸۰ کیلومتر آن را دولت احداث کرد. کمی بعد جیمز روچیلد و آشیل فولد، هردو، امتیاز احداث خط پاریس- ورسای را بدست آوردند و این طرح را در سال ۱۸۳۹ به پایان بردند. این امر مانع از رقابت و خصومت این دو نبود. تکاپوی روچیلدها در ساختمان شبکه راه‌آهن فرانسه در سال ۱۸۴۲ اوج گرفت و این زمانی است که ایشان موفق شدند، با کمک سیاسی و تبلیغاتی برادران پرر، امتیازات بزرگی را بدست آوردند و بر پایه آن کمپانی راه‌آهن شمالی را، به ریاست امیل پرر، تأسیس کنند. این در زمان اقتدار گیزوست. سهام کمپانی فوق به مبلغ ۱۵۰ میلیون فرانک به بازار بورس عرضه شد و هفت و نیم میلیون فرانک آن مجانی به وزرا، نمایندگان مجلس و روزنامه‌نگاران اهدا شد. این تطمیع کار خود را کرد. به تعبیر مورتون، بناگاه مدافعان سعادت عامه به منافع راه‌آهن روچیلدها پی بردند و در ۱۵ ژوئن ۱۸۴۶ در مراسم افتتاح خط آهن شمالی نمایندگان دربار، مجلس و مطبوعات به افتخار بارون جیمز روچیلد هورا کشیدند. روش غیراخلاقی ارتشاء و تطمیع که روچیلدها برای کسب امتیازات فوق در پیش گرفتند در همان زمان اعتراض وسیعی را برانگیخت و موج بیزاری از ایشان را در میان توده مردم دامن زد. انتشار کتابهای یهودیان؛ سلاطین زمانه (توسنه، ۱۸۴۵) و روچیلد اول پادشاه یهود (دیرنوائل، ۱۸۴۶) مقارن با این حوادث است. برای نمونه، در سال ۱۸۴۰ یک روشنفکر یهودی بنام لودویگ بورن که زمانی خانواده وی چون روچیلدها در محله یهودی‌نشین فرانکفورت میزیست، نوشت: آیا این سعادت بزرگی برای جهان نیست که تمامی پادشاهان خلع شوند و روچیلدها در تخت سلطنت ایشان جای گیرند؟ به پیامدهای چنین حادثه‌ای توجه کنید: این سلطنت جدید هیچگاه برای دریافت وام پیمانی منعقد نخواهد کرد، رشوه‌دهی مستقیم و غیرمستقیم به وزرا متوقف خواهد شد زیرا به آن نیازی نیست، یا کسی نیست که رشوه دهد. راه‌آهن شمالی بارون جیمز روچیلد مانند راه‌آهن شمالی بارون سالومون روچیلد در اتریش، بزرگترین سرمایه‌ گذاری بود که تا آن زمان در شبکه راه‌آهن فرانسه صورت میگرفت. کمپانی دیگر روچیلدهای فرانسه در عرصه راه‌آهن، کمپانی پاریس -لیون- مدیترانه (پ. ال. ام.) بود که در دوران لویی بناپارت آغاز به کار کرد و خط بزرگ آن، که پاریس را به سواحل مدیترانه پیوند میداد، در سال ۱۸۵۵ گشایش یافت. به نوشته کلافام، کمپانی راه‌آهن شمالی و کمپانی پ. ال. ام. هماره نیرومندترین کمپانی‌های راه‌آهن فرانسه بودند. در کوران حوادث پس از انقلاب ۱۸۴۸ روابط بارون جیمز روچیلد و امیل پرر دستخوش تحول شد و سرانجام در سال ۱۸۴۹ به جدایی پرر از روچیلدها انجامید. پرر، به رغم اینکه اینک فردی ثروتمند به شمار میرفت، هنوز به آرمانهای سن‌سیمونی خود وفادار بود و مترصد فرصتی بود تا آن را تحقق بخشد. زمانی که آشیل فولد به وزارت دارایی فرانسه رسید، پرر طرح تأسیس یک بانک عمومی را به او پیشنهاد کرد که از طریق جذب سرمایه‌های کوچک طبقات متوسط و فقیر سرمایه‌ای عظیم را گرد آورد. این طرح مورد توجه فولد قرار گرفت و وی نظر مساعد لویی بناپارت را به آن جلب کرد. هدف فولد و پرر از تأسیس این بانک، صنعتی‌ کردن سریع فرانسه بود و این نه تنها با بناپارتیسم عوام‌فریبانه‌ی لویی بناپارت انطباق داشت بلکه میتوانست پشتوانه نیرومند مالی در اختیار حکومت او قرار دهد. در نتیجه، در نوامبر ۱۸۵۲، درست در همان زمان که لویی بناپارت به مقام امپراتور فرانسه دست یافت، بانک کردی موبیلیه نیز تأسیس شد. در فهرست اسامی مالکین سهام اولیه (مؤسسین) اسامی بانکدارانی چون بارینگ‌های لندن، تورنولیای رم، هاینه هامبورگ، لافیته و اوپنهایم فرانسه، و میلیونرهای مقتدری چون دوک گالیرا و دوشس لوختنبرگ (دختر نیکلای اول تزار روسیه) به چشم میخورد. بنویی فولد، برادر آشیل فولد، یک چهارم سهام مؤسسین را در مالیکت داشت و امیل پرر و برادرش اسحاق پرر نیز یک چهارم سهام را داشتند. دوک مورنی برادر ناتنی لویی بناپارت، سهام مفصلی در اختیار گرفت و عضو هیئت مدیره بانک شد. برای تحریک مردم به سرمایه‌ گذاری، مطبوعات موجی پرهیاهو از ستایش و تقدیس معاملات بورس به همراه وعده‌های فریبنده دال بر ثروتمند شدن هرچه سریع‌تر آفریدند. بانکی با چنین پشتوانه سیاسی و تبلیغاتی و چنین بنیانگذاران معتبر به سرعت میتوانست به کانون جذب نقدینگی توده روستایی و شهری جامعه فرانسه بدل شود و چنین نیز شد: سهام کردی موبیلیه شامل ۱۲۰ هزار سهم بود که با قیمت هر سهم ۵۰۰ فرانک به بازار بورس عرضه شد تا هر کسی قادر به خرید سهمی باشد. به این سهام ۱۵ درصد بهره پرداخت میشد. قیمت این سهام تنها به مدت نیم ساعت ۵۰۰ فرانک بود. در پایان روز اول هر سهم به ۱۱۰۰ فرانک و در پایان هفته اول به ۱۶۰۰ فرانک رسید. فروش سهام کردی موبیلیه با احتساب قیمت پایه آن و صرف‌نظر از سودی که در معاملات بورس نصیب دلالان و سفته‌بازان کرد، در نخستین گام سرمایه‌ای انبوه معادل ۶۰ میلیون فرانک فرانسه در اختیار مدیران بانک قرار داد. اهمیت این سرمایه زمانی آشکار میشود که دریابیم بانک فرانسه، بعنوان معتبر ترین نهاد مالی این کشور، سرمایه‌ای معادل ۹۲۲۵۰۰۰۰ فرانک در اختیار داشت و به اعتبار آن میتوانست ۴۵۰ میلیون فرانک اسکناس چاپ کند. بدین‌سان، نخستین بانک مردمی بر پایه آرمان‌های سن‌سیمونی پدید شد. آمیزه‌ای از جاه‌طلبی‌ها و شیادی‌های لویی بناپارت، ثروت و قدرت آشیل فولد، در مقام یک بانکدار درجه اول و وزیر دولت فرانسه، و مدیریت و دانش و آرمان‌ گرایی امیل پرر، غولی مالی بنام کردی موبیلیه را آفرید؛ تنها نهاد اقتصادی که در طول تاریخ خاندان روچیلد توانست بطور جدی سلطه آن را به مخاطره اندازد. تأسیس کردی موبیلیه را باید تهاجمی سنگین از سوی فولد، پرر و خاندان‌های شریک و خویشاوند ایشان (اسکلس، آرنشتین، مندلسون، سینا و غیره) به مواضع روچیلدها دانست. نخستین واکنش بارون جیمز روچیلد سفر به وین بود. فرانتس جوزف امپراتور ۲۲ ساله هابسبورگ، با این سرکنسول افتخاری خود در پاریس دیدار کرد و از طریق او، نه کنت هوبنر سفیر اتریش در پاریس، پیام خصوصی صمیمانه‌ای برای لویی بناپارت فرستاد. هدف از این مانور سیاسی آن بود که ناپلئون سوم حمایت دربار هابسبورگ از روچیلدها را احساس کند و دریابد که برخلاف پررها، روچیلد یک قدرت اروپایی درجه اول است و بنیادی است که از طریق آن منویات حسنه بزرگترین سلطنت مشروع اروپا جریان می‌یابد. (کمی پیش از این سفر بنیادهای روچیلد لندن و فرانکفورت وامی به مبلغ ۳/۵ میلیون پوند برای دربار اتریش فراهم آورده بودند) و گفتیم که در ژانویه ۱۸۵۳، کمی پس از هیاهوی تأسیس کردی موبیلیه، بارون جیمز روچیلد دست پرورده خود، اوژنی مونتیخو را بعنوان ملکه فرانسه وارد خوابگاه لویی‌بناپارت کرد. مهم‌ترین عرصه تکاپوی برادران پرر، چون گذشته، راه‌آهن بود. از زمان تأسیس کردی موبیلیه تا انحلال آن در سال ۱۸۶۷، برادران پرر مقام دوم را در احداث راه‌آهن اروپا، پس از روچیلدها، به دست داشتند. آنان بعدها مباهات میکردند که با تلاش خود قریب به ده هزار کیلومتر راه‌آهن ساختند. کردی موبیلیه به تأسیس کمپانی‌های متعدد راه‌آهن دست زد که مهم‌ترین آن کمپانی راه‌آهن جنوبی بود. بدین‌سان، برادران پرر با اتکاء بر پشتوانه مالی بانک فوق برخی خطوط اصلی راه‌آهن فرانسه -خط جنوبی، خط مرکزی و خط شرقی- را احداث نمودند. بزودی عرصه رقابت برادران پرر و روچیلدها به خارج از فرانسه کشیده شد. کمپانی راه‌آهن جنوبی پررها ساخت نخستین شبکه‌های خط آهن اسپانیا و تونس را آغاز کرد و بویژه در اسپانیا رقابت شدید میان کردی موبیلیه و روچیلدها درگرفت. کردی موبیلیه به سرمایه‌گذاری در احداث شبکه راه‌آهن سویس نیز پرداخت و چنانکه گفتیم پررها و مندلسون‌ها با احداث کمپانی راه‌آهن روسیه تلاش برای مشارکت در احداث شبکه راه‌آهن این کشور را آغاز کردند. در سال ۱۸۵۵ آشیل فولد، که اینک وزیر کشور بود، پروژه بازسازی شهر پاریس و تبدیل آن به پایتختی در شأن امپراتوری دوم را به پایان برد و به افتخار آن نمایشگاه بین‌المللی پاریس را برگزار نمود که تقلیدی بود از نمایشگاه بزرگ ۱۸۵۱ لندن. بدین‌سان، پاریس لویی پانزدهم به پاریس مدرن ناپلئون سوم بدل شد. در این بازسازی، بخش مهمی از ابنیه تاریخی و بافت کهن پاریس تخریب شد و در مقابل خاطرات دوران زیست لویی بناپارت در لندن بر بافت جدید شهر تأثیر چشمگیر برجای نهاد. مسئولیت بازسازی پاریس را بارون هوسمن بدست داشت و سرمایه آن را کردی موبیلیه فراهم آورد. روچیلدها در این پروژه مشارکتی نداشتند. در این زمان سرمایه جیمز روچیلد در جای دیگری در کار بود. اینک زمان جنگ کریمه است و بارون بزرگ با اعطای وام عظیم ۷۵۰ میلیون فرانکی به ناپلئون سوم، متحد بریتانیا، بعنوان سرمایه‌گذار اصلی این جنگ شناخته میشود. اتریش و سایر سرزمین‌های تابع امپراتوری هابسبورگ مهم‌ترین عرصه رقابت کردی موبیلیه و روچیلدها، پس از فرانسه، بود. این ستیز از ژانویه ۱۸۵۵ به اوج خود رسید و این زمانی است که برادران پرر و خاندان‌های سینا، اسکلس و متحدین ایشان با کسب امتیازاتی از دولت‌اتریش کمپانی راه‌آهن دولتی اتریش را تأسیس نمودند. این کمپانی در سال ۱۸۵۷ خط موسوم به فرانتس جوزف را در مجارستان به پایان برد. در مقابل، روچیلدها امتیاز خطوط راه‌آهن لومباردی- ونیز را بدست آوردند و در سال ۱۸۵۶ کمپانی سلطنتی راه‌آهن لومباردی- ونیز و ایتالیای مرکزی را تأسیس کردند. این کمی پیش از پایان حکومت خاندان هابسبورگ در ایتالیا (۱۸۵۹) است. در سال ۱۸۵۶، کردی موبیلیه گزارش سالیانه خود را منتشر کرد. طبق این گزارش، در سال مالی گذشته سرمایه در گردش کردی موبیلیه معادل ۶۰ میلیون پوند استرلینگ بود و سود خالص آن ۲۸ میلیون پوند. این پایان اوج و سرآغاز افول کردی موبیلیه است. موفقیت پرهیاهوی کردی موبیلیه در جذب سرمایه‌های کوچک و تبدیل آن به سرمایه‌ای عظیم توجه مقامات اتریشی را به خود جلب کرد. در اواخر سال ۱۸۵۵، گردانندگان کردی موبیلیه از مقامات اتریشی درخواست کردند که شعبه بانک خود را در وین بگشایند، ولی با کمال حیرت شنیدند که دولت اتریش قصد دارد بانک مشابهی تأسیس کند. بدین‌سان، کردیت انشتالت بانک مردمی اتریش، نیز در صحنه اقتصاد اروپا پدیدار شد. این بانک، هرچند طبق الگوی کردی موبیلیه راه‌اندازی شد ولی یک تفاوت اساسی داشت: رئیس و سهامدار اصلی آن بارون آنسلم روچیلد پسر ۵۲ ساله بارون سالومون مایر روچیلد و داماد ناتان مایر روچیلد لندن، بود. در ۱۲ دسامبر ۱۸۵۵ فروش سهام کردیت انشتالت در بازار بورس وین آغاز شد و انبوه مردم برای خرید آن هجوم بردند. سهام این بانک شامل ۵۰۰ هزار سهم بود. تجربه کردی موبیلیه سخت اغواگر بود. بهای اسمی اوراق تنها ۱۵ میلیون فلورین بود ولی در بازار به ۶۴۴ میلیون فلورین به فروش رفت. یکی از نویسندگان آن زمان، بر اساس تجربه کردی موبیلیه و کردیت انشتالت، روانشناسی توده مردم را چنین توصیف کرده است: همگان بر این باور بودند که دوران طلایی سهام ارزان فرا رسیده است و هر کس هجوم می‌آورد تا نخستین کسی باشد که از این فرصت طلایی بهره می‌برد، مردم اشتباه نکرده بودند. در ظرف یک هفته قیمت سهام دو برابر شد. کردیت انشتالت به مقتدرترین نیروی مالی امپراتوری اتریش بدل شد و شبکه وسیعی را، از معادن زغال سنگ تا خطوط راه آهن، در زیر نظارت خود گرفت. بدین‌سان، تهاجم سهمگین روچیلدها به کردی موبیلیه آغاز شد. در اواخر سال ۱۸۵۹ قیمت سهام کردی موبیلیه بناگاه از ۱۶۰۰ فرانک به ۸۰۰ فرانک تنزل کرد. موقعیت فولد به مخاطره افتاد و وی از سمت وزارت کشور استعفا داد. معهذا، وی کمی بعد (۱۸۶۱) بار دیگر بعنوان وزیر دارایی منصوب شد. در این دوره از وزارت فولد چرخشی بنیادین در مواضع او پدید شد؛ رابطه وی با امیل پرر به سردی گرایید و در مقابل رابطه حسنه‌ای میان او و بارون جیمز روچیلد برقرار شد (در سال ۱۹۴۲ بارون الی‌روچیلد، از اعقاب بارون جیمز روچیلد، با یکی از اعقاب آشیل فولد بنام لیلیان فولد- اشپرینگر ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر به نام ناتانیل (متولد ۱۹۴۶) و دو دختر است). نگون‌بختی امیل پرر و کردی موبیلیه در ۱۷ فوریه ۱۸۶۲ آشکار شد و این زمانی است که لویی بناپارت به همراه آشیل فولد، وزیر امور خارجه، لرد کاولی سفیر بریتانیا، و ریچارد مترنیخ سفیر اتریش به کاخ فریر (در سال ۱۹۴۲ بارون الی‌روچیلد، از اعقاب بارون جیمز روچیلد، با یکی از اعقاب آشیل فولد بنام لیلیان فولد- اشپرینگر ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر به نام ناتانیل، متولد ۱۹۴۶ و دو دختر است) بارون جیمز روچیلد، در ۴۰ کیلومتری شرق پاریس، رفت. این کاخی است که بارون جیمز روچیلد به تقلید از کاخ منتمور برادرزاده لندنی‌اش بارون مایر آمشل روچیلد پسر چهارم ناتان مایر، در محوطه مِلک ۳۰۰۰ هکتاری خود ساخته بود؛ کاخی باشکوه با جنگل‌ها و دریاچه‌ های متعدد. سازنده هر دو کاخ سِر جوزف پاکستون انگلیسی است که از معماران نامدار زمان خود بود. تا سالهای اخیر در این کاخ بارون گی روچیلد فرانسه اقامت داشت. امپراتور و همراهانش در جنگل روچیلد به شکار پرداختند و شب در سالن مجلل کاخ گرد آمدند. در آنجا گروه کُر پاریس برنامه‌ای اجرا کرد که روسینی آهنگساز بطور ویژه برای این میهمانی ساخته بود. ناپلئون سوم بعنوان یادگار، درخت سروی در محوطه کاخ فریر غرس کرد. کمی پس از این میهمانی ماجرای مکزیک رخ داد. در سال ۱۸۶۴ لویی بناپارت، ماکزیمیلیان، برادر فرانتس جوزف امپراتور اتریش، را فریفت و به کمک ارتش فرانسه وی را بعنوان امپراتور مکزیک منصوب کرد. در سال ۱۸۶۷ ارتش فرانسه از مکزیک فراخوانده شد و ماکزیمیلیان و همسرش بی هیچ پشتوانه و حمایتی در مقابل شورشیان رها شدند. درباره این ماجرا، که به قتل ماکزیمیلیان و جنون همسرش، کارلوتا (شارلوت)، انجامید، قبلاً سخن گفتیم. این ماجرایی است که آلفرد کوبن آن را تراژیک، نفرت‌آور و ابلهانه خوانده است. گفته میشود که عامل اصلی این ماجراجویی خونین و بی ثمر اوژنی مونتیخو، ملکه فتنه‌گر فرانسه، بود. و اگر چنین است بی‌شک باید در پس این ماجرا دست پنهان بارون جیمز روچیلد و دوستان انگلیسی او را دید. قربانی این ماجراجویی مشکوک تنها ماکزیمیلیان و کارلوتا نبودند. قربانی واقعی کردی موبیلیه بود که در زیر فشار لویی بناپارت مجبور به پرداخت وام‌های کلان برای تأمین هزینه سنگین لشکرکشی فرانسه و استقرار حکومت پوشالی ماکزیمیلیان شد. بدین‌سان، ضربه نهایی بر پیکر این بانک وارد آمد. در دسامبر ۱۸۶۶ ارزش سهام کردی موبیلیه از ۱۹۸۲ فرانک به ۶۰۰ فرانک رسید، در آوریل ۱۸۶۷ به ۳۵۰ فرانک و در اکتبر به ۱۴۰ فرانک. برادران پرر در زیر بار سنگین تعهدات مالی به رسوایی کشیده شدند و بی‌اعتباری آنان بجایی رسید که کردی موبیلیه بعنوان بزرگترین قمارخانه جهان شهرت یافت. به نوشته کوبن، روچیلدها اکنون انتقام موفقیتهای گذشته برادران پرر را میگرفتند. کردی موبیلیه محتضر در زیر ضربات روچیلدها از پا درآمد، به ورشکستگی کامل کشیده شد و لویی بناپارت کاری به سود برادران پرر نکرد. او عوام‌فریبانه چنین گفت: من مایلم هرچه در توانم است برای آنان انجام دهم زیرا امپراتوری به ایشان مدیون است، ولی نمیتوانم مانع اجرای عدالت شوم. پس از فروپاشی کردی موبیلیه، روچیلدها تعدادی از کمپانی‌های کوچک راه‌آهن فرانسه را خریداری کردند. مهم‌ترین آنان کمپانی ویکتور امانوئل است که در دهه ۱۸۶۰ تونل‌های مهمی در فرانسه احداث کرد. این کمپانی در سال ۱۸۶۷ به تملک کمپانی‌پ.ال.ام روچیلدها درآمد. (جنگ روچیلدها و کردی موبیلیه یک جنگ اقتصادی عظیم بود که ۱۵ سال به درازا کشید؛ از نوامبر ۱۸۵۲ با تولد کردی موبیلیه آغاز شد و در اکتبر ۱۸۶۷ با مرگ آن به پایان رسید. هرچند این جنگ با پیروزی روچیلدها پایان یافت ولی بر روانشناسی مردم فرانسه تأثیری عمیق و نامطلوب برجای نهاد و از اواخر دهه ۱۸۸۰ موجی از نفرت را علیه زرسالاران یهودی برانگیخت.
روچیلدها و بانکداری جنگل در آمریکا: دهه ۱۸۳۰ سرآغاز حضور فعال بنیاد روچیلد در ایالات متحده آمریکا نیز به شمار میرود. این تکاپو در دوران اندرو جکسون، هفتمین رئیس جمهور آمریکا (۱۸۲۹-۱۸۳۷)، آغاز شد و تا بدانجا اوج گرفت که در اواخر دهه ۱۸۴۰ و بار دیگر در اوالی دهه ۱۸۶۰ سخن بر سر آن بود که شاخه بنیاد روچیلد رسماً در ایالات متحده گشایش یابد و یکی از پسران بارون جیمز روچیلد در رأس آن قرار گیرد. در تاریخ ایالات متحده آمریکا، اندرو جکسون به عنوان قصاب بزرگ سرخپوستان شهرت دارد. تهاجم جکسون به قبایل سرخپوست با پیدایش طلا در منطقه جئورجیا، سرزمین قبیله چروکی، آغاز شد و او به رغم پیمان معتبر سال ۱۷۹۱ میان چروکیها و دولت جئورجیا اخراج ایشان را از سرزمین آباء و اجدادیشان آغاز کرد. این سرآغاز موجی خونین از امحاء سرخپوستان آمریکاست. دی براون مینویسد: در سال ۱۸۲۹ اندرو جکسون، که سرخپوستان او را تیزچاقو نام داده بودند، رئیس جمهور آمریکا شد. این مرد در دوران فرمانروایی خود، که به عصر ازاله معروف است، با سربازان خود به جان سرخپوستان افتاد و هزاران تن از افراد قبایل چروکی، چیکاساو، چکتاو، کریک و سمینول را قتل‌عام کرد. اقدامات وحشیانه اندرو جکسون سرزمینی پهناور را در کالیفرنیا از سکنه بومی آن تهی کرد و در اواخر دهه ۱۸۴۰ در اختیار جویندگان طلا قرار داد. سیاست مداران واشنگتن برای آنکه به تجاوز خود به مرزهای دائمی سرخپوستی صورت قانونی بدهند، اعلامیه تقدیر را برای توجیه عمل غاصبان اختراع کردند. به موجب این اعلامیه، تقدیر حکم میکرد که اروپاییان و اعقاب ایشان بر سراسر قاره آمریکا حکومت کنند. آنان مظهر و نماینده نژاد غالب بودند و بنابراین مسئولیت خود سرخپوستان و سرزمین‌های ایشان و همچنین مسئولیت جنگل‌ها و ثروت‌های معدنی نهفته در آن سرزمینها را به عهده داشتند. اعلامیه تقدیر را در سال ۱۸۴۵ یکی از اعضای حزب دمکرات بنام جان اوسولیوان نگاشت و بزودی مورد قبول تمامی احزاب قرار گرفت و به منشور حکومتی ایالات متحده بدل گردید. این از شرم‌آورترین اسناد تاریخ معاصر غرب است. مالدوین جونز روح و کارکرد این منشور را چنین بیان داشته است: مشیت الهی چنین است که ایالات متحده بر سراسر شمال قاره آمریکا تسلط داشته باشد. این امر توجیه عقلایی مناسبی فراهم آورد برای تصرف اراضی نژادهای کوچکتر چون سرخپوستان و مکزیکیها بوسیله پیشتازان تشنه زمین. این منشوری بود بسیار شبیه به آنچه بعدها، در همین سده، برای توجیه امپریالیسم قدرتهای بزرگ اروپایی به کار گرفته شد. اعلامیه تقدیر سرشار از رگه‌های رؤیاپردازی، و حتی آرمان‌گرایی، بود؛ در آن این اعتقاد تبلور یافته بود که افزایش قلمرو آمریکا بهترین وسیله برای اشاعه آرمان‌ها و نهادهای دمکراتیک است. بدین‌سان، توفانی عظیم از حرص، توحش و شیادی‌های مالی آغاز شد و گروهی کثیر از ماجراجویان اروپایی را به این سرزمین جلب نمود. در فاصله پنج سال (۱۸۴۸-۱۸۵۲) جمعیت اروپایی‌تبار کالیفرنیا از ۱۵ هزار نفر به ۲۵۰ هزار نفر رسید. و در سال ۱۸۵۰، بی آنکه نظر سرخپوستان، سکنه بومی منطقه، پرسیده شود، کالیفرنیا بعنوان سی و یکمین ایالت اتحادیه آمریکا اعلام شد. در جریان یورش جویندگان طلا یهودیان مشارکت فعال داشتند و سودهای فراوان به جیب زدند. یکی از موفق‌ترین آنان لوی‌اشتراوس است که به تولید پوشاک برای کارگران معادن طلا اشتغال داشت. او بنیانگذار لباسهای جین موسوم به لویس است. روچیلدها در این ماجرا حضور جدی داشتند. در این زمان بنجامین داویدسون از خویشاوندان نزدیک بارون لیونل روچیلد، در سانفرانسیسکو مستقر شد و فعالیت خود را بعنوان نماینده و کارگزار بنیاد روچیلد آغاز کرد. منابع موجود درباره نوع فعالیت‌های بنجامین داویدسون و نقش روچیلدها در ماجرای یورش جویندگان طلا اطلاع بیشتر به دست نمیدهند. معهذا، بنظر میرسد که بنجامین داویدسون بدلیل برخورداری از پشتوانه مالی بزرگترین بنیاد مالی جهان نقشی مهم در حوادث فوق داشت. این بنجامین داویدسون، قاعدتاً، پسر یا برادر کوچک میر‌داویدسون است که در زمان عملیات مالی علیه ناپلئون در آمستردام مستقر بود و عضو شبکه ناتان مایر روچیلد و هریس محسوب میشد. دومین سیاست جنجالی اندرو جکسون اقدامات او علیه بانک مرکزی آمریکاست. این ماجرا در تاریخ ایالات متحده به جنگ بانک شهرت دارد. اندرو جکسون در سال ۱۸۳۳ جنگی به ظاهر ابلهانه را علیه بانک ایالات متحده آمریکا و پول کاغذی (اسکناس) آغاز کرد؛ ذخایر دولت را از بانک فوق بیرون کشید و اعلام کرد که در خرید و فروش اراضی تنها طلا معتبر است. جنگ جکسون علیه بانک ایالات متحده به‌شدت عوام‌فریبانه بود؛ او بانک فوق را بعنوان سنگر آریستوکراسی سلطه‌گر و کانون فساد در سیاست کشور معرفی کرد. و انبوهی از عوام و بدهکاران خرده‌پا را بدنبال خود کشید. این در زمانی است که بانک ایالات متحده، به ریاست نیکلاس بیدل (نیکلاس بیدل به یک خانواده ثروتمند کواکر ساکن پنسیلوانیا تعلق داشت. در سال ۱۸۱۹ از سوی مونروئه، رئیس جمهور وقت ایالات متحده، بعنوان یکی از مدیران دولتی بانک ایالات متحده منصوب شد و در سال ۱۸۲۳ هیئت مدیره (شامل ۵ مدیر دولتی و ۲۰ مدیر خصوصی) وی را به ریاست بانک برگزید) به نهادی کارا بدل شده، به شکلی مطلوب امور مالی دولت را سامان میداد و پول کاغذی آن اعتبار و مقبولیت عام یافته بود. اقدامات اندرو جکسون بحرانهای شدید مالی سالهای ۱۸۳۷ و ۱۸۳۹ را آفرید و سرانجام، به همراه اشاعه احتکار و سفته‌بازی در معاملات پنبه، به ورشکستگیها و انحلال بانک فوق در سال ۱۸۴۱ انجامید. از آن پس دورانی از آشفتگی در نظام بانکی ایالات متحده پدید شد که به بانکداری جنگل معروف است (این دوره از تاریخ مالی آمریکا دوران (بانکداری گربه وحشی) نامیده میشود و منظور بانکداری بی قانون و ناامن و غارتگرانه است. از آنجا که مفهوم قانون جنگل حاوی چنین معنایی است، نگارنده معادل بانکداری جنگل را برگزید) و تا اوایل دهه ۱۸۵۰ را در بر میگیرد. در تاریخ‌نگاری ایالات متحده علت دشمنی اندرو جکسون با بانک ایالات متحده گاه به سرشت روستایی او نسبت داده میشود که بدبینی به بانک و پول کاغذی را سبب میشد و نیز به جهل او از کارکرد های بانک مرکزی. برخی چون آرتور مه‌یر شلزینگر (پسر)، مورخ یهودی حرکت جکسون را بعنوان فشاری از سوی زحمتشکان و طبقات پایین بر جامعه تجّار و صرّافان مسلّط آن روز معرفی کرده‌اند. گروهی از محققین متأخر، چون جوزف دورفمن و برای حمومند، اینگونه نظریات را برنمی‌تابند. برای نمونه، حموند، که جونز کتاب او را بعنوان جامع‌ترین پژوهش در تاریخ جنگ بانک میشناسد، جنگ جکسون علیه بانک ایالات متحده را تهاجمی علیه ثروتمندان موجود میداند برای استقرار دژهای جدید سرمایه‌داری از سوی کانونهای حامی جکسون. اصولاً دیرزمانی است که تصویر زیبا و مساوات‌ گرایانه‌ای که آلکسیس دوتوکویل، اندیشمند نامدار فرانسوی، در کتاب دمکراسی در آمریکا (۱۸۳۵) از جامعه آمریکایی عصر جکسون بدست داده فرو ریخته است. مالدوین جونز مینویسد: به زعم آلکسیس دوتوکویل، مشخصه بارز آمریکایی‌ها برابری در شرایط ایشان است. او تأکید میکند که تمامی جامعه آمریکا به طبقه متوسط بدل گردیده هرچند ممکن است معدود افرادی بسیار ثروتمند یا بسیار فقیر باشند. کسانی که بعنوان ثروتمند شهرت یافته‌اند با معیارهای اروپایی در واقع ثروتمند نیستند. آنان عموماً قبل از هر چیز مردان خودساخته‌ای هستند که به همان سادگی که ثروت خود را بدست آورده‌اند میتوانند آنرا از دست بدهند. تصور وجود شرایط برابر در جامعه آمریکایی نیمه اول سده نوزدهم، تصویری است که سایر سیاحان اروپایی آن عصر، چون هریت مارتنو (بانوی نویسنده انگلیسی. وی در سال‌های ۱۸۳۴-۱۸۳۵ از ایالات متحده دیدن کرد و در بازگشت دو کتاب موفق نوشت: جامعه آمریکا (۱۸۳۷) و یادمان سفر غرب (۱۸۳۸) که حاوی انتقاداتی از جامعه آمریکایی نیز بود. وی از دوستان توماس مالتوس و توماس کارلایل است)و چارلز دیکنز (برغم این، نگاه چارلز دیکنز به ایالات متحده نقادانه و طنزآمیز نیز بود. او و همسرش در ژانویه ۱۸۴۲ سفری شش ماهه را به کانادا و ایالات متحده آغاز کردند. به تعبیر دیکنز، عاشق آزادی از این سفر نومید بازگشت. اشاره مالدوین جونز به یادداشت‌های سفر آمریکا ۱۸۴۲ است که در آن مطلب تندی علیه جامعه آمریکایی به چشم نمیخورد ولی دیکنز در داستان بعدی اش، مارتین چازلویت، برخی جنبه‌های زندگی آمریکایی را به ریشخند گرفت و حملات سخت مطبوعات آمریکا را علیه خود برانگیخت) نیز به آن باور دارند. آنان به فقدان موانع اجتماعی و صفوف متمایز طبقاتی اشاره میکنند و اینکه القاب اشرافی اروپا بعناوین افتخارآمیز ساده‌ای چون قاضی و کلنل بدل شده است. رفتارهای رسمی بسیار کمتر از اروپاست و مهاجرین به سرعت ایستار های مساوات‌ گرایانه را میآموزند. سیاستمداران خاستگاه پست اجتماعی خود را به رخ میکشند یا به خاطر فقدان آن پوزش میطلبند، و حتی کودکان اصل اقتدار را نفی میکنند. تصویر توکویل در برخی موارد اغراق‌آمیز است. بررسی‌های اخیر وجود نابرابری‌های عظیم اجتماعی را، بویژه در شهرهای شمال شرقی، آشکار ساخته است. در زمان بازدید توکویل از آمریکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) تنها در نیویورک یکصد نفر با ثروت بیش از یکصد هزار دلار میزیستند و در بوستن ۷۵ نفر. در سوی دیگر، توده عظیم و فزاینده مهاجرین بینوا قرار داشتند. بعلاوه، تنها عده بسیار قلیلی از ثروتمندان مردان خودساخته بودند؛ و ثروتهای بزرگ نیز به سادگی از دست نمیرفت. این جامعه آمریکایی، که فاقد طبقات اجتماعی انگاشته میشد، فاصله زیادی با یک جامعه غیرطبقاتی داشت. در همه‌جا تمایز آموزش و منزلت اجتماعی به چشم میخورد و در برخی نقاط، مانند نیویورک و بوستن و فیلادلفیا و بالتیمور، نخبگان ثروتمندی وجود داشتند که اگر آنان را آریستوکراسی رسمی ندانیم، حداقل این است که اشراف‌منشانه میزیستند و، بویژه زنان ایشان، زندگی انحصاری حریصانه و زننده‌ای را جلوه‌گر میساختند. بهرروی، علت جنگ بانک هر چه باشد، حماقت و جهل اندرو جکسون یا هجوم ثروتمندان نوکیسه برای تصرف سنگرهای جدید قدرت مالی یا شیطنت دسیسه‌گران و شیادان مالی، پیامد آن حضور فعال روچیلدها در صحنه مالی ایالات متحده بود. پیوند دولت اندرو جکسون با روچیلدها در زمان حیات ناتان مایر روچیلد آغاز شد: درست پس از آغاز تهاجم به سرخپوستان و جنگ علیه بانک ایالات متحده، در سال ۱۸۳۴ بنیاد روچیلد لندن، بجای بنیاد بارینگ، بعنوان بانکدار دولتی ایالات متحده در قاره اروپا منصوب شد. بنیاد روچیلد لندن تا سال ۱۸۴۳ در این سمت بود و سپس بار دیگر بنیاد بارینگ طرف معامله‌ی دولت امریکا شد. و سرانجام، این بنیاد روچیلد بود که در کوران بحران مالی سال ١٨٣٩ وامی عظیم برای ایالات متحده فراهم آورد. آندریو جکسون، که به دلیل روشهای خودسرانه اش به آندریو شاه اول شهرت داشت، در سیاست خارجی رابطه حسنه با دولت انگلستان داشت و در نتیجه در سال ١٨٣٠ بنادر جزایر هند غربی بریتانیا به روی کشتیهای آمریکایی گشوده شد. آغاز ریاست جمهوری آندریو جکسون مقارن با دوران دولت ولینگتون در انگلستان است.
آندریو جکسون فراماسون بود و در ٧ اکتبر ١٨٢٢ به عنوان استاد اعظم گراندلژ تنسی برگزیده شد. در دوران اقتدار او نخستین جنبش ضد ماسونی تاریخ ایالات متحده پدید شد و به سرعت به یک جنبش گسترده سیاسی بدل گردید. مخالفان سیطره فراماسونها بر سیاست ایالات متحده، به تأسیس انجمن ضد ماسون دست زدند، که سپس به حزب ضد ماسون تغییر نام یافت. ضد ماسونها در تبلیغات خویش مدعی بودند که سرزمین آمریکا آماج توطئه عظیم ماسونی برای براندازی قانون قرار گرفته و
اشراف از طریق سازمان فراماسونری سلطه خود را بر تمامی احزاب سیاسی کشور برقرار کرده اند. این جنبش مقارن با اوجگیری تکاپوی کلیسای رم علیه فراماسونری است. در فاصله حدود یک دهه سه پاپ به صدور اعلامیه های شدید علیه فراماسونری دست زدند: پیوس هشتم (١٣ سپتامبر ١٨٢١)، لئو دوازدهم (١٣ مارس ١٨٢٥) و گرگوری شانزدهم (۱۵ اوت ١٨٣٢) (در مأخذ فوق نام لئو دوازدهم به اشتباه لئو سیزدهم درج شده. لئو دوازدهم در سالهای ۱۸۳۲-۱۸۲۸ پاپ بود و لئو سیزدهم در سال‌های ۱۸۷۸-۱۹۰۳ و البته لئو سیزدهم بعنوان ضد ماسون‌ترین پاپ تاریخ کلیسا شناخته میشود. علت صدور بیانیه‌های فوق دسیسه‌ هایی بود که در این دوران در شبه جزیره ایتالیا با حمایت الیگارشی لندن علیه دستگاه کلیسا جریان داشت و زرسالاران یهودی، فراماسونها و سازمانهای سرّی کاربوناری و کامورا و مافیا عامل آن شناخته میشدند). نیروی محرکه جنبش ضد ماسون آمریکا نیز گروهی از کشیشان بودند که برغم تعلق به مذهب پروتستان در احساسات ضد ماسونی با کلیسای کاتولیک اشتراک نظر داشتند و برخی از آنان، چون دیوید برنارد، از فرقه باپتیست، زمانی خود ماسون بودند. بریا هاتچکیس، از سران کلیسای پرسبیترین نیویورک، در رساله های خود، مانند پیامی به تمامی ماسونهای شرافتمند، جنگ ماسونها علیه دین را مورد پرسش قرار میداد و نقش مهمی در انگیزش احساسات دینی علیه فراماسونری داشت. حزب ضد ماسون در سال ١٨٣٠ فرانسیس گرانگر را بعنوان نامزد خود در انتخابات فرمانداری نیویورک معرفی کرد. گرانگر ١٢٠ هزار رأی بدست آورد ولی شکست خورد. او در انتخابات سال ١٨٣٢ نیز ناکام ماند ولی آراء وی به ۱۵۶ هزار رأی رسید. در این سال حزب ضد ماسون ویلیام ورت را، در برابر آندریو جکسون و هنری کلای، بعنوان نامزد خویش در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کـرد. هـنری کلای، نامزد حزب جمهوری خواه ملی، نیز چون رقیب دمکراتش ماسون بود و استاد اعظم پیشین گراندلژ کنتاکی. او داماد توماس هارت (احتمالا این توماس هارت از خاندان یهودی هارت است)، زمین خوار نامدار کنتاکی، است. حزب ضد ماسون در این انتخابات شکست خورد ولی موفق شد دو نماینده را، ویلیام سیوارد و میلارد فیلمور، به مجمع قانونگذاری نیویورک وارد کند؛ و در سال ١٨٣٥ موفق شد جوزف ریتنر را به فرمانداری پنسیلوانیا برساند. در انتخابات ریاست جمهوری سال ١٨٣٦ نیز نامزد مورد حمایت حزب ضد ماسون، ژنرال ویلیام هنری هاریسون (ژنرال هاریسون ۶۸ ساله در سال ۱۸۴۱ به ریاست جمهوری رسید ولی یک ماه بعد (۴ آوریل ۱۸۴۱) درگذشت. او سالخورده‌ترین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکاست و کوتاه‌ترین دوران ریاست جمهوری را در تاریخ این کشور بنام خود ثبت کرده است) از حزب ویگ، شکست خورد. این پایان کار حزب ضد ماسون است. تخمین زده میشود که این حزب در اوج اقتدارش حدود ٣٤٠ هزار رأی در سراسر ایالات متحده داشت. معهذا، در همین دوران استاد اعظم پیشین تنسی، آندریو جکسون، دو بار (١٨٢٨ و ١٨٣٢) در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد و در انتخابات بعد (١٨٣٦) نیز مارتین وان بورن فرماندار پیشین نیویورک، وزیر امور خارجه (١٨٢٩ -١٨٣١) و معاون (١٨٣٢- ١٨٣٦) آندریو جکسون و نامزد مورد حمایت او از حزب دمکرات به پیروزی رسید و در مقام هشتمین رئیس جمهور ایالات متحده (١٨٣٧- ١٨٤١) جای گرفت (در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۲۸ اندرو جکسون ۶۴۶ هزار رأی و رقیب او از حزب جمهوریخواه ملی ۵۰۸ هزار رأی به دست آوردند. در انتخابات بعدی (۱۸۳۲) آراء جکسون ۶۸۷ هزار بود و آراء هنری کلای ۵۳۰ هزار. مارتین وان بورن در انتخابات سال ۱۸۳۶ با ۷۶۵ هزار رأی برنده شد و ژنرال ویلیام هاریسون در انتخابات سال ۱۸۴۰ با ۱/۲۷۴ میلیون رأی. آراء وان بورن در این زمان ۱/۱۲۷ میلیون رأی بود. این ارقام در عین حال بیانگر افزایش سریع جمعیت ایالات متحده در دهه ۱۸۳۰ است). در زمان بحران مالی سال ١٨٣٧ ایالات متحده و در آستانه دورانی که بنام بانکداری جنگل شناخته میشود، روچیلدها نماینده رسمی خود را در نیویورک، قلب مالی آمریکای شمالی، مستقر کردند. این فرد اگوست بلمونت است که بعدها در مشارکت با زرسالاران یهودی و بنیاد مورگان امپراتوری مالی معظمی را در ایالات متحده ایجاد کرد. بنوشته پروفسور دیویس، اگوست بلمونت نماینده رسمی روچیلدها در ایالات متحده بود بجز در کالیفرنیا که اعضای خاندان داویدسون، خویشاوند نزدیک روچیلدها، بعنوان کارگزار ایشان به خرید سنگ طلا اشتغال داشتند. اگوست بلمونت در منطقه هسه آلمان بدنیا آمد و به خاندان یهودی پرتغالی بلمونت (شاخه ای از خاندان نامدار مندس) تعلق داشت. در ١٤ سالگی در موسسه روچیلد فرانکفورت به کار پرداخت. کمی بعد به دفتر ناپل منتقل شد و در انعقاد پیمانهای مالی روچیلدها در ایتالیا، از جمله با واتیکان، نقش داشت. در ٢١ سالگی (١٨٣٧) برای تصدی سرمایه گذاری روچیلدها در هاوانا به این بندر اعزام و کمی بعد به نیویورک منتقل شد. او در نیویورک موسسه اگوست بلمونت و شرکا را، بعنوان نماینده بنیاد روچیلد، تأسیس کرد؛ در جریان بحران اقتصادی آمریکا ثروتی انبوه اندوخت و مؤسسه وی به یکی از مؤسسات اصلی مالی ایالات متحده بدل شد. در سال ١٨٤٤ بعنوان کنسول افتخاری اتریش در نیویورک منصوب شد ولی در سال ١٨٥٠ در اعتراض به عملکرد دولت اتریش و در حمایت از لویی کوشوت، رهبر شورش مجارستان، از این سمت استعفا داد. بلمونت از فعالین حزب دمکرات بود و در زمان ریاست جمهوری فرانکلین پیرس بعنوان سارژدافر (۱۸۵۳-۱۸۵۵) و وزیر مختار ایالات متحده در هلند (۱۸۵۵-۱۸۵۷) منصوب شد. آمریکانا مینویسد وی در زمان جنگ داخلی از روابط خود با محافل بانکی اروپا به خوبی بهره برد. بلمونت در سالهای ۱۸۶۰-۱۸۷۲ ریاست کمیته ملی حزب دمکرات آمریکا را بدست داشت و در این سمت، به نوشته دائرةالمعارف یهود، تأثیری بزرگ بر حزب دمکرات و جامعه آمریکا بر جای نهاد. بلمونت بعنوان گردآورنده بزرگ آثار هنری و عتیقه و یکی از بنیانگذاران مسابقات اسب‌دوانی در آمریکا شهرت دارد. در اواخر سده نوزدهم و نیمه اول سده بیستم، تکاپوی اگوست‌بلمونت را دو پسرش پی گرفتند: پری‌بلمونت تحصیلات خود را در کالج هاروارد و دانشکده حقوق کلمبیا به پایان برد. در سال ۱۸۸۱ بعنوان نماینده شهر نیویورک به مجلس نمایندگان آمریکا راه یافت و در سال ۱۸۸۵ رئیس کمیته امور خارجی کنگره شد. در انتخابات سال ۱۸۸۸ شکست خورد و بعنوان وزیر مختار ایالات متحده در اسپانیا (۱۸۸۸-۱۸۸۹) منصوب شد. پری بلمونت دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ ایالات متحده آمریکاست. از آثار او باید به برابری سیاسی: تسامح از راجر ویلیامز تا توماس جفرسون (رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا از حزب دمکرات در سال‌های ۱۸۸۵-۱۸۸۹، ۱۸۹۳-۱۸۹۷) اشاره کرد. پسر دوم، که او نیز اگوست‌بلمونت نام داشت، در سال ۱۸۷۴ تحصیلات خود را در دانشگاه هاروارد به پایان برد و در موسسه بانکی پدر به کار پرداخت. او در سال ۱۸۹۰، با مرگ پدر، ریاست مؤسسه را بدست گرفت. به نوشته آمریکانا، در دوران ریاست اگوست بلمونت پسر، موسسه فوق چون گذشته تأثیر بزرگی بر امور مالی و راه آهن ایالات متحده برجای نهاد. از جمله، در سال ۱۸۹۵، در دوران ریاست جمهوری استفن کلولند در مشارکت با موسسه جی.پی. مورگان وامی به مبلغ ۶۲ میلیون دلار به دولت آمریکا پرداخت کرد و بدین‌سان به بحران مالی دولت پایان داد (در اواخر سده نوزدهم، یک پوند استرلینگ برابر با ۵ دلار ایالات متحده آمریکا محاسبه میشود. بنابراین، مبلغ فوق برابر است با ۱۲/۴ میلیون پوند استرلینگ). اگوست بلمونت در سال ۱۹۰۰ کمپانی رپید ترانزیت سابوی کنسترکشن را برای احداث شبکه راه‌های سریع زیرزمینی در شهر نیویورک تأسیس کرد. او نیز چون پدر از گردانندگان حزب دمکرات بود.
خاندان روچیلد و عصر ویکتوریا: در سال ۱۸۵۵ سه تن از پسران مایر آمشل، بنیانگذار بنیاد روچیلد، درگذشتند. آمشل رئیس شاخه فرانکفورت، سالومون رئیس شاخه وین و کارل رئیس شاخه ناپل. ناتان مایر روچیلد لندن پیشتر (۱۸۳۶) درگذشته بود. سرانجام، بارون جیمز روچیلد، کوچکترین برادر، نیز در اواخر سال ۱۸۶۸، دو سال پیش از سقوط لویی بناپارت، در ۷۶ سالگی درگذشت. این مقارن با تشکیل اولین دولت بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر یهودی‌الاصل بریتانیا و دوست نامدار خاندان روچیلد، است. ویرجینیا کاولس مینویسد نیمی از مردم پاریس در تشییع جنازه‌اش شرکت کردند، تمامی پادشاهان اروپا نمایندگان خود را برای شرکت در این مراسم به پاریس اعزام داشتند. آندریو جانسون (سیاستمدار آمریکایی از حزب دمکرات. معاون رئیس جمهور در دوران آبراهام لینکلن. با قتل لینکلن (۱۸۶۵) به ریاست جمهوری رسید و تا سال ۱۸۶۹ در این سمت بود. در دوران او بود که سرزمین آلاسکا از دولت روسیه به مبلغ ۷/۲ میلیون دلار خریداری شد و نیز در دوران او بود که ماجرای مکزیک رخ داد؛ بعلت فشار دیپلماتیک دولت آندریو جانسون، لویی بناپارت ارتش فرانسه را از مکزیک خارج کرد و شورشیان مورد حمایت ایالات متحده ماکزیمیلیان را به قتل رسانیدند)، رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، بوسیله تلگراف به خاندان روچیلد تسلیت گفت. از میان پسران مایر آمشل روچیلد بنیانگذار تنها بزرگترین ایشان، بارون آمشل مایر روچیلد (رئیس شاخه فرانکفورت)، بلاعقب بود و اولادی از خود بر جای نگذارد. معهذا، از چهار پسر دیگر خاندانی پرشمار پدید شد و تکاپوی شاخه‌های بنیاد جهان‌وطنی روچیلد را تداوم بخشید.
شاخه وین: درباره وضع بنیاد روچیلد وین پس از مرگ بارون سالومون روچیلد پیشتر سخن گفته‌ایم. یادآوری میکنیم که سالومون یک پسر و یک دختر داشت: آنسلم و بتی. آنسلم سالومون روچیلد داماد ناتان مایر روچیلد لندن بود و بتی به همسری عمویش، جیمز روچیلد فرانسه، درآمد. بارون آنسلم سالومون روچیلد از زمان انقلاب ۱۸۴۸ و فرار پدرش از وین ریاست شاخه اتریش بنیاد روچیلد را بدست گرفت. با مرگ او (۱۸۷۴) کوچکترین پسرش، بارون سالومون آلبرت روچیلد، در این سمت جای گرفت. سالومون آلبرت، داماد بارون آلفونس روچیلد پاریس، تا زمان مرگ (۱۹۱۱) اداره شاخه وین بنیاد روچیلد را بدست داشت. پس از سالومون آلبرت، پسران او، بارون آلفونس مایر روچیلد و بارون لویی ناتانیل روچیلد، ریاست شاخه وین را به دست گرفتند. این بارون لویی روچیلد همان کسی است که بخاطر معادن ویتکوویتز به اسارت آلمان درآمد. بنیاد روچیلد اتریش در سال ۱۹۳۹، در آستانه جنگ دوم جهانی، منحل شد.
شاخه‌های ناپل و فرانکفورت: جانشینان بارون کارل مایر روچیلد ناپل، سه پسر او بودند: مایر کارل، آدولف کارل و ویلهلم کارل. این سه برادر با اعضای خاندان روچیلد وصلت کردند: مایر کارل با لوییز، کوچکترین دختر ناتان مایر روچیلد لندن، ازدواج کرد؛ آدولف کارل با کارولین، دختر بزرگ بارون آنسلم سالومون روچیلد وین، و ویلهلم کارل با حنا خواهر کارولین. پس از مرگ پدر و عمو، بارون مایر کارل روچیلد در رأس شاخه فرانکفورت جای گرفت و بارون آدولف کارل روچیلد در رأس شاخه ناپل. پس از اتحاد بریتانیا (۱۸۶۱) بارون ادولف کارل روچیلد نیز به فرانکفورت کوچید و بدین‌سان شاخه ناپل بنیاد روچیلد منحل شد. بارون مایر کارل روچیلد، چون عمویش، متنفذترین چهره مالی فرانکفورت بود. او، به تعبیر الفری، سخت خود را با امیال دربار پروس منطبق کرد و از این طریق نفوذ سیاسی فراوان بدست آورد. در سال ۱۸۶۷ به عضویت مجلس آلمان شمالی برگزیده شد و کمی بعد به عضویت مجلس اشراف آلمان درآمد. او نخستین یهودی بود که به این نهاد راه می‌یافت. با مرگ او، برادر کوچکش، بارون ویلهلم کارل روچیلد، ریاست شاخه فرانکفورت را بدست گرفت. با مرگ او (۱۹۰۱) شاخه فرانکفورت بنیاد روچیلد نیز منحل شد.
شاخه پاریس: بارون جیمز روچیلد دارای چهار پسر بود: مایر آلفونس، گوستاو سالومون، سالومون جیمز و ادموند جیمز. مایر آلفونس، که با نام بارون آلفونس روچیلد شهرت دارد، در زمان حیات پدر (۱۸۵۴) ریاست مؤسسه مالی روچیلدهای فرانسه، بانک برادران روچیلد، را بدست گرفت و پس از مرگ پدر در سال ۱۸۶۹ رئیس هیئت مدیره کمپانی راه‌آهن شمالی نیز شد. او که ۱۹ سال از بارون لیونل روچیلد، پسر عموی لندنی‌اش، کوچکتر بود در سال ۱۸۵۷ با لئونارا، دختر ۲۰ ساله لیونل، ازدواج کرد و بدین‌سان داماد او نیز به شمار میرفت. بارون گوستاو روچیلد، پسر دوم جیمز، بیش از چهل سال ریاست انجمن رؤسای کنیسه‌های پاریس را بدست داشت. همسر او از خاندان یهودی آنشپاخ بود. سالومون جیمز روچیلد، داماد بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، در زمان حیات پدر در ۲۹ سالگی درگذشت. و سرانجام، بارون ادموند جیمز روچیلد، داماد بارون ویلهلم کارل روچیلد فرانکفورت، بدلیل نقش درجه اولش در استقرار یهودیان در فلسطین شهرت جهانی یافت و به پدر صهیونیسم ملقب شد. در آینده، درباره تکاپوی صهیونیستی بارون ادموند روچیلد سخن خواهیم گفت و در بحث الیگارشی جهانی و دنیای امروز با وضع کنونی بنیاد روچیلد فرانسه آشنا خواهیم شد.
شاخه لندن: ناتان مایر روچیلد، بنیانگذار و رئیس شاخه لندن، چهار پسر داشت: لیونل ناتان، آنتونی، ناتانیل و مایر آمشل. پس از مرگ ناتان، پسر بزرگ او، لیونل ناتان روچیلد، در ۲۸ سالگی در رأس موسسه معظم مالی روچیلدهای لندن، بنام ن.م.روچیلد و پسران، قرار گرفت و به مدت ۴۳ سال ریاست آنرا بدست داشت. لیونل، بر خلاف پدر، عنوان بارونی دربار اتریش را به کار برد و لذا بارون لیونل روچیلد خوانده میشد. او در میان اعضای خانواده و یهودیان به ربی یا رب شهرت داشت. لیونل در سال ۱۸۳۶ با دختر عمویش شارلوت، فرزند ارشد بارون کارل مایر روچیلد ناپل، ازدواج کرد. بدلیل جایگاه برجسته بنیاد روچیلد لندن در اقتصاد و سیاست جهان آن روز، بارون لیونل روچیلد حتی در زمان حیات عموهایش چهره شاخص خانواده به شمار میرفت و پس از مرگ بارون جیمز روچیلد فرانسه بعنوان رئیس خاندان روچیلد شناخته میشد. در این زمان او ۶۰ ساله بود، بارون آنسلم وین ۶۵ ساله، بارون مایر کارل فرانکفورت ۴۸ ساله و بارون آلفونس پاریس، داماد لیونل، ۴۱ ساله. آنتونی، دومین پسر ناتان، علاوه بر عنوان بارونی موروثی دربار اتریش، در سال ۱۸۴۰ عنوان بارونت را از دربار بریتانیا دریافت داشت و به سِر آنتونی روچیلد شهرت یافت. او مشاور مالی و مسئول سرمایه‌ گذاری های ادوارد، پرنس‌ولز (در انگلستان بطور سنتی عنوان شاهزاده ولز (Prince Wales) به پسر ارشد و وارث تاج و تخت انگلیس اعطا میشود. منشاء این سنت به اواخر سده سیزدهم میلادی میرسد که ولیعهد حکمرانی منطقه ولز را به دست داشت. چنین سنتی در ایران دوره قاجاریه نیز بود و ولیعهد بعنوان حکمران آذربایجان منصوب میشد. بنابراین، هرگاه از پرنس ولز سخن میرود منظور ولیعهد آن زمان انگلستان است. آخرین پرنس‌ولز چارلز ولیعهد کنونی انگلستان است که در سال ۱۹۵۸ این عنوان را دریافت کرد) آن زمان و ادوارد هفتم بعدی، بود. سِر آنتونی روچیلد بنیانگذار و اولین رئیس کنیسه‌های متحده بریتانیاست. این نهاد، که در سال ۱۸۷۰ تأسیس شد، بعنوان یکی از متنفذترین نهادهای دینی یهودیت شناخته میشود. سِر آنتونی در سال ۱۸۴۰ با لوییز مونت‌فیوره، دختر آبراهام مونت‌فیوره و برادرزاده سِر موسس مونت‌فیوره، ازدواج کرد. بارون ناتانیل روچیلد، سومین پسر ناتان، در سال ۱۸۴۲ با شارلوت، دختر بزرگ بارون جیمز روچیلد فرانسه، ازدواج کرد. او در سال ۱۸۵۱ در پاریس سکونت گزید و بعنوان کلکسیونر آثار هنری شهرت یافت. ناتانیل تاکستانی بزرگی در منطقه بوردو فرانسه احداث کرد که سالی چند ماه در آن اقامت داشت. شراب تولیدی او در نمایشگاه سال ۱۸۵۵ پاریس مقام اول را بدست آورد. بارون مایر آمشل روچیلد، چهارمین و کوچکترین پسر ناتان، در سال ۱۸۵۰ با جولیانا کوهن، دختر اسحاق کوهن (کوچکترین پسر لوی بارنت کوهن)، ازدواج کرد. مادر جولیانا به خاندان ساموئل تعلق داشت. مایر آمشل نیز مِلک بزرگی در روستای منتمور باکینگهام شایر خرید و در آنجا به پرورش اسب مشغول شد. اسب‌های او برنده بزرگترین جوایز اسب‌دوانی انگلستان بود. او در اوایل دهه ۱۸۵۰ سِر جوزف پاکستون، معمار نامدار، را به خدمت گرفت و کاخی باشکوه در ملک خود بنا کرد و در آن مجموعه‌ای از نفیس ترین و ذیقیمت ترین آثار هنری و عتیقه را گرد آورد. این کاخ در سراسر انگلستان به شکوه و زیبایی شهره بود. ناتان مایر روچیلد سه دختر نیز داشت: شارلوت، بزرگترین ایشان، با بارون آنسلم سالومون روچیلد وین ازدواج کرد و لوییز، کوچکترشان، با بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت. حنا، دختر میانی، در سال ۱۸۳۹ با هنری فیتزروی، ازدواج کرد از اخلاف نامشروع چارلز دوم پادشاه انگلستان و باربارا ولیرز. کمتر از یک سال پس از مرگ ناتان مایر روچیلد، در ۲۰ ژوئن ۱۸۳۷ ویلیام چهارم درگذشت و برادرزاده او، آلکساندرینا ویکتوریا، بعنوان ملکه پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند بر تخت سلطنت نشست. ملکه ویکتوریا تا زمان مرگ (۲۲ ژانویه ۱۹۰۱) به مدت ۶۳ سال و ۷ ماه و دو روز سلطنت کرد و بدینسان طولانی ترین دوران سلطنت را در تاریخ انگلستان بنام خود ثبت نمود. در تاریخنگاری غرب، این سالها به عصر ویکتوریا شهرت دارد. ویکتوریا: دختر ادوارد اگوستوس ملقب به دوک کنت، چهارمین پسر جرج سوم، است. پیشتر درباره پیشینه پیوند روچیلدها با دوک کنت سخن گفته‌ایم. یادآوری میکنیم که دوک کنت، چون سایر پسران جرج سوم، با زرسالاران یهودی نزدیکترین پیوندها را داشت؛ ناتان مایر روچیلد بانکدار شخصی او نیز بود و این رابطه پس از مرگ وی با بیوه‌اش ادامه یافت. این پیشینه کافی بود تا لیونل و سایر اعضای خاندان روچیلد را از آغاز در زمره نزدیک ترین افراد به دربار انگلستان جای دهد. به نوشته ویرجینیا کاولس، از آنجا که خویشان ویکتوریا، جرج چهارم و برادرانش، با واسطه ناتان مایر روچیلد مبالغ هنگفتی از ویلیام هسه کاسل قرض کرده بودند، بی تردید ویکتوریا به خوبی با این خانواده آشنایی داشت. نخستین نشانه لطف ملکه اعطای اجازه استفاده از عنوان بارونی دربار اتریش به ایشان بود. و درست در همین سال نخست صعود ویکتوریا بود که موسس مونت‌فیوره به دریافت عنوان سِر مفتخر شد و بعنوان کلانتر لندن منصوب گردید. مورخین ثروت روچیلدها را در آغاز سلطنت ویکتوریا ۲۰۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین میزنند. این ثروت در دوران ریاست لیونل افزایش چشمگیر یافت. در این دوران بنیاد روچیلد لندن ۱۸ فقره وام به دولت بریتانیا و سایر دولت‌ها پرداخت کرد. جمع مبلغ وام‌های فوق یک میلیارد و ششصد میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشود. این رقم معادل با چهل میلیارد پوند امروز است (ارزش پوند استرلینگ در سده نوزدهم تقریباً ۲۵ برابر امروز بود). بنیاد روچیلد لندن اعطای وام به دولت‌ها را از سال ۱۸۱۸، با وام ۵ میلیون پوندی به دولت پروس، آغاز کرد و احتمالاً آخرین وام بزرگی که در دوران ریاست ناتان به دولت بریتانیا پرداخت شد، وام ۱۵ یا ۲۰ میلیون پوندی سال ۱۸۳۵ برای لغو برده‌داری در پلانتهای هند غربی بود. و احتمالاً آخرین وام خارجی نیز پرداخت ۴ میلیون پوند به دربار پرتغال در همین سال بود. فرایند پرداخت وام به دولتها در دوران ۴۳ ساله ریاست بارون لیونل روچیلد تداوم یافت. ذیلا فهرستی از وام‌ها و سرمایه‌گذاریهای بنیاد روچیلد لندن را در دوران ریاست بارون لیونل بدست میدهیم با این توضیح که این فهرست تنها شمه‌ای از تکاپوی مالی بنیاد فوق را از نیمه دهه ۱۸۴۰ تا پایان دهه ۱۸۵۰ در بر میگیرد:
سال ۱۸۴۵: مشارکت در تأسیس کمپانی راه‌آهن شمالی بارون جیمز روچیلد فرانسه؛
سال ۱۸۴۷: وام ۸ میلیون پوندی به دولت بریتانیا به همراه بنیاد بارینگ برای کمک به قحطی‌زدگان ایرلند؛
دهه ۱۸۵۰: کسب انحصار معادن نقره اسپانیا و سرمایه‌گذاری در استخراج این معادن؛
سال ۱۸۵۱: وام ۲/۲۵ میلیون پوندی به دولت اتریش (بنیاد روچیلد فرانکفورت نیز ۱/۲۵ میلیون پوند به دولت اتریش پرداخت کرد)؛
سال ۱۸۵۲: وام ۱/۵ میلیون پوندی به دولت برزیل؛
سال ۱۸۵۳: پذیرش مسئولیت تسویه بدهی‌های دولت بلژیک؛
سال ۱۸۵۴: صدور ۲/۵ میلیون پوند اوراق قرضه برای کمپانی راه‌آهن شرقی فرانسه؛
سال ۱۸۵۵: وام ۱۶ میلیون پوندی به دولت انگلستان و مشارکت در وام ۷۵۰ میلیون فرانکی بارون جیمز روچیلد به دولت فرانسه برای تأمین مخارج جنگ کریمه؛
سال ۱۸۵۵: وام ۵ میلیون پوندی به دولت عثمانی بابت مخارج جنگ کریمه با ضمانت دولت‌های بریتانیا و فرانسه؛
سال ۱۸۵۶: دو وام ۹ و ۵ میلیون پوندی به دولت بریتانیا؛
سال ۱۸۵۶: مشارکت در کمپانی سلطنتی راه‌آهن لومباردی- ونیز و ایتالیای مرکزی؛
سال ۱۸۵۸: صدور ۱/۸ میلیون پوند اوراق قرضه برای سرمایه‌گذاری در کمپانی راه‌آهن باهیا و سانفرانسیسکو (برزیل)؛
سال ۱۸۵۸: وام ۱/۵ میلیون پوندی به دولت برزیل برای تأسیس کمپانی راه‌آهن دن پدرو سگوندو؛
سال ۱۸۵۹: وام ۲میلیون پوندی برای تأسیس کمپانی راه‌آهن سان پائولو (برزیل) در مشارکت با موسسه پ. کازنوو و شرکا؛
سال ۱۸۵۹: وام ۶ میلیون پوندی به دولت اتریش؛
سال ۱۸۵۹: تجدید بدهی‌های دولت برزیل؛
سال ۱۸۶۰: وام ۱/۲۵ میلیون پوندی به دولت برزیل.
اهمیت روچیلدها در تأمین نیازهای مالی دربار و دولت بریتانیا چنان عظیم بود که زمانی پالمرستون به ملکه ویکتوریا بخاطر سعادت برخورداری از حمایت روچیلدها تبریک گفت. سلطه روچیلدها بر اقتصاد و سیاست انگلستان عصر ویکتوریا را از کاریکاتوری میتوان دریافت که در سال ۱۸۷۰ در روزنامه پریود به چاپ رسید. در این کاریکاتور، که نام کروزوس (پادشاه لیدی در سال‌های ۵۶۰-۵۴۶ پیش از میلاد: او بخش مهمی از آسیای صغیر را تصرف کرد و بدلیل معادن سرشار طلا در سرزمین‌های زیر فرمانش در میان یونانیان بعنوان ثروتمندترین مرد جهان شهرت افسانه‌ای داشت. با تصرف لیدی بوسیله کورش هخامنشی به سلطنت کروزوس پایان داده شد. بروایت هرودوت و کزنفون، پس از سقوط لیدی، کروزوس در زمره درباریان کورش جای گرفت) نوین را بر خود دارد، لیونل روچیلد بر تختی از صندوق‌های پول نشسته، بر وام‌هایی که به دولت‌های روسیه، عثمانی، مصر، برزیل، اسپانیا و غیره داده تکیه زده و عصایی جواهرنشان بدست دارد. در برابر او حکمرانان دنیای غرب ایستاده و کرنش میکنند: پاپ، ویکتوریا ملکه انگلیس، ویلهلم اول قیصر پروس، ناپلئون سوم امپراتور فرانسه و غیره و غیره.
پروفسور دیویس مینویسد لیونل و برادرانش به شیوه‌ای باشکوه و توانگرانه میزیستند. آنان زمین‌دارانی بزرگ بودند و متنفذین سیاسی بزرگتر. ریچارد بتل، وزیر دادگستری (وزیر دادگستری را در برابر لرد چانسلر (Lord Chancellor) به کار برده ام که دقیق نیست. لرد چانسلر عالی ترین مقام قضایی انگلیس است و عضو الزامی هیئت دولت. او در عین حال عضو مجلس لردهاست و عالی ترین مقام قضایی این نهاد. لرد چانسلر مهردار سلطنتی و مشاور مخصوص پادشاه نیز هست) از حزب لیبرال، مقام خود را مدیون آنان بود. روچیلدها در دوران لیونل نیز، چون گذشته، با همان محافلی پیوند استوار داشتند که در قلب آن خاندان ولزلی جای داشت. ریچارد ولزلی (لرد مورنینگتون) شش سال پس از ناتال مایر روچیلد درگذشت و آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) شانزده سال بعد. بارون لیونل ناتان روچیلد ۲۳ سال از ولینگتون کوچکتر بود معهذا چون پدر بعنوان دوست صمیمی دوک بزرگ شناخته میشد. به نوشته ویرجینیا کاولس، رسید دو میلیون پوندی که روچیلدها در سال ۱۸۱۵ به ولینگتون پرداختند و با این پول پیروزی ارتش انگلیس را تأمین کردند تا به امروز زینت بخش دفتر کار روچیلدها در لندن است. لیونل خانه‌های شماره ۱۴۷ و ۱۴۸ خیابان پیکادلی را خرید، این دو خانه را یکی کرد؛ در آن بنایی معظم ساخت و بدین‌سان همسایه دیوار به دیوار ولینگتون شد. این مقارن با سالهای ۱۸۴۸-۱۸۵۲ است؛ دورانی که شورشهای کارگری در اوج خود بود و ولینگتون سالخورده فرماندهی دفاع از شهر لندن را بدست داشت. محله پیکادلی در سده‌های هیجدهم و نوزدهم مأوای اشراف درجه اول بریتانیا بود و این محله‌ای است که بسیاری از نهادهای مهم بریتانیای آن عصر نیز در آنجا مستقر بود؛ از انجمن سلطنتی تا دانشگاه لندن و موزه تاریخ طبیعی و آلبرت هال و غیره و غیره. کاخ دونشایر، در حاشیه خیابان برکلی، از سده هیجدهم مأوای دوک‌های دونشایر بود و سر رابرت والپول، لرد بایرون، جرج کانینگ و ماکائولی از جمله ساکنان این محله بودند. لرد اشبرتون در شماره ۸۲ پیکادلی میزیست و دوک کمبریج در شماره ۱۳۶. خانه شماره ۱۴۹ پیکادلی، کاخ اپسلی است که پنجره‌های آن به هایدپارک گشورده میشد. این مأوای دوک ولینگتون بود و مکانی که طی سال‌های ۱۸۱۶ تا ۱۸۵۲، هر ساله دوک بزرگ در روز ۱۸ ژوئن سالگرد پیروزی خود در جنگ واترلو را در آنجا جشن میگرفت. دیویس از بنجامین دیزرائیلی، رالف برنال- اسبورن، چارلز ولیرز و جان تادئوس‌دلانه بعنوان صمیمی‌ترین دوستان لیونل روچیلد نام میبرد یعنی کسانی که اکثر اوقات در خانه او بودند و بعنوان پای ثابت میهمانیهای شام او شناخته میشدند. با بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر نامدار عصر ویکتوریا، آشنا خواهیم شد. چارلز ولیرز، برادر ارل کلارندون چهارم، را پیشتر شناخته‌ایم. درباره برنال- اسبورن نیز در آینده سخن خواهیم گفت. اینک میکوشیم تا به رابطه بارون لیونل روچیلد و دلانه نظری بیفکنیم و از این طریق پیوند روچیلدها با موسسه مطبوعاتی تایمز لندن را بشناسیم:
جان تادئوس‌دلانه: روزنامه‌نگار نامدار عصر ویکتوریا و سردبیر تایمز لندن، همان کسی است که این روزنامه را به نشریه‌ای متنفذ، پرخواننده و دارای تأثیر سیاسی فراوان بدل کرد. آمریکانا در جای دیگر از دلانه در کنار ادوارد لوی لاوسون (بارون برنهام) سردبیر دیلی تلگراف، پیتر بورسویک سردبیر مورنینگ پست و ادوارد استرلینگ، بعنوان یکی از معدود روزنامه نگارانی یاد میکند که در برتیانیای سده نوزدهم تأثیر آنان در شکل‌دهی افکار عمومی گاه از شخصیتهای سیاسی درجه اول بیشتر بود. دلانه تحصیلات خود را در سال ۱۸۳۹ در آکسفورد به پایان برد و در سال ۱۸۴۱، در ۲۳ سالگی، بعنوان یکی از سردبیران تایمز منصوب شد. او در سال ۱۸۴۷ بطور کامل سردبیری تایمز را به دست گرفت و تا سال ۱۸۷۷ در این سمت بود. آمریکانا میافزاید: دوستی دلانه با شخصیت‌های اجتماعی منافع اطلاعاتی ارزشمندی در اختیار او قرار میداد که وی را قادر میساخت از طریق آن هدایت افکار عمومی و سیاستهای دولت را بدست گیرد. او همچنین سیستم مکاتبات خارجی [تایمز] را بهبود بخشید و به خوبی آن را اداره کرد. جمله معروف دلانه (تایمز، ۶ فوریه ۱۸۵۲) این است: وظیفه مطبوعات سخن گفتن است و وظیفه دولتمردان سکوت. پیوند دلانه با بارون لیونل روچیلد چنان نزدیک و استورا بود که در کوران جنگ فرانسه و آلمان یک روزنامه فرانسوی (۲۴ اوت ۱۸۷۰) نوشت تایمز ارگان روچیلدهاست. در پی درج این مطلب، روچیلد های پاریس طی اطلاعیه‌ای هرگونه رابطه بنیاد روچیلد و روزنامه تایمز را تکذیب کردند. این تکذیب بدلیل سیاستهای خصمانه تایمز علیه فرانسه مغلوب صورت گرفت. این خصومت تا بدانجا کشید که تایمز پیشنهاد کرد آلزاس و لورن، منطقه مرزی مورد اختلاف آلمان و فرانسه، در زیر قیمومیت انگلستان بعنوان منطقه بی طرف شناخته شود. این پیشنهاد چنان جسورانه و زننده بود که سِر هنری پونزونبی، منشی خصوصی ملکه ویکتوریا (۱۸۷۰-۱۸۹۵)، به ملکه نوشت: بنظر نمیرسد این روش خوشایندی برای هدایت صلح باشد. این پیشنهاد برخی احساسات را در قاره تحریک میکند. گفته میشود تایمز هنوز به شدت تحت تأثیر روچیلدهاست. پروفسور دیویس مینویسد: در صمیمت روچیلدها با دلانه تردید نیست. در میان کسانی که بیش از دیگران به خانه روچیلدها، در شهر و در ییلاق، میرفتند، پس از دیزرائیلی باید به سردبیر تایمز اشاره کرد. او می‌افزاید: تطابق گسترده دیدگاه‌های تایمز با روچیلدهای لندن آشکار است. در واقع، در این زمان روچیلدها نیز چنین نگرشی در قبال فرانسه داشتند. مایر کارل روچیلد، رئیس شاخه فرانکفورت، در ۲۷ اوت ۱۸۷۰ به بارون لیونل روچیلد لندن نوشت: فرانسوی‌ها باید تحقیر شوند. این تنها راه برای حفظ ما از جنگهای بیشتر است. بدین‌سان، چنانکه خواهیم دید، فرانسه تحقیر شد و به شدت تحقیر شد. آنتی سمیتیسم دهه ۱۸۸۰ فرانسه نتیجه این تحقیر است. بزعم دیویس، نمونۀ تایمز بُعدی دیگری از شبکه اطلاعاتی خارق‌العاده روچیلدها را نشان میدهد. سردبیر تایمز جزیی از شبکه روچیلدها بود و آنان جزیی از شبکه تایمز بودند. پیوند تایمز با روچیلدها به دلانه ختم نمیشد. بسیاری از گردانندگان تایمز چنین رابطه‌ای داشتند. برای نمونه، دبیر سرویس شهری روزنامه تایمز، مدیر کمپانی راه‌آهن سان پائولوی برزیل، متعلق به روچیلدها، نیز بود. او در سال ۱۸۷۴ با ثروتی انبوه بازنشسته شد. بدین‌سان، عجیب نیست که در اروپای سده نوزدهم تایمز بعنوان ساز یهودیان شهرت یافته بود. در واقع، پیوند روچیلدها با تایمز لندن تداوم سیاستی بود که الیگارشی یهودی از گذشته در پیش گرفته بود و از طریق پیوند با شبکه‌های ارتباطی نوپدید اروپا و آمریکا خود را در قلب و رأس نظام اطلاعاتی دنیای غرب قرار میداد. بنیانگذار روزنامه تایمز فردی بنام جام والتر است که در اواخر سده هیجدهم به تجارت زغال سنگ انگلستان با سایر کشورها و معاملات دریایی اشتغال داشت. او در سال ۱۷۸۳ ورشکست شد ولی به کمک دوستانش چاپخانه‌ای مجهز در لندن تأسیس کرد و به چاپ و نشر کتاب روی آورد. جان والتر از اول ژانویه ۱۷۸۵ انتشار روزنامه‌ای بنام دیلی یونیورسال رجیستر را آغاز کرد. این نشریه سه سال بعد به تایمز تغییر نام داد. در سال ۱۷۹۵ که جان والتر از کار کناره گرفت و اداره روزنامه را به پسر بزرگش، ویلیام والتر، سپرد، تایمز هنوز نشریه مهمی به شمار نمیرفت. در سال ۱۸۰۳ جان والتر دوم، پسر کوچک جان والتر اول، ریاست موسسه را بدست گرفت. او تحصیلات خود را در کالج ترینیتی آکسفورد به پایان برده و در جامعه اشرافی بریتانیا فردی شناخته شده بود. جان والتر دوم از سال ۱۸۰۶ تلاش برای تبدیل تایمز به نشریه‌ای جدید، با معیارهایی که امروزه از مطبوعات میشناسیم، آغاز کرد و از جمله شبکه خبری گسترده‌ای در قاره اروپا ایجاد کرد. جان والتر دوم به ابتکار جدید دیگری نیز دست زد و آن تبدیل تبلیغات تجاری به منبع مهم درآمد روزنامه بود. او در سالهای ۱۸۳۲-۱۸۳۷ و ۱۸۴۱- ۱۸۴۲ نماینده مجلس عوام بود. در دوران ویلیام والتر و سالهای نخست ریاست جان والتر دوم، دو سردبیر سرشناس تایمز هنری کرب رابینسون و دکتر جان استودارت بودند. استودارت بعنوان هوادارا افراطی حزب توری شناخته میشد. در سال ۱۸۱۷، سه سال پس از ورود نیروی بخار بعرصه صنعت چاپ، توماس بارنز بعنوان سردبیر تایمز منصوب شد. او تا زمان مرگ (۱۸۴۱) در این سمت بود. جان والتر سوم، مالک و رئیس بعدی تایمز، نیز فارغ‌التصیل آکسفورد است. او در سال ۱۸۴۷ ریاست موسسه را بدست گرفت و سردبیری روزنامه را به جان‌تادئوس‌دلانه سپرد. در واقع، در دوران ریاست جان والتر سوم و سردبیری دلانه است که تایمز به متنفذترین نشریه انگلستان بدل شد. جان والتر سوم در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۶۵ و ۱۹۶۸-۱۸۸۵ نماینده مجلس عوام بود و به شدت درگیر مسائل سیاسی، در این دوران، فردی بنام مایبرای موریس بعنوان جانشین وی امور مؤسسه را اداره میکرد. پسر بزرگ جان والتر سوم، که به جان والتر چهارم شهرت داشت، در زمان حیات پدر (۱۸۷۰) در یک سانحه کشته شد. پس از جان والتر سوم ریاست مؤسسه تایمز به پسر دوم او، آرتور فریزر والتر، رسید. او نیز فارغ‌ التحصیل آکسفورد بود. آرتور والتر در سال ۱۹۰۸ با مشکلات مالی مواجه شد و لذا مؤسسه خود را به شرکت سهامی بدل کرد. بدین‌سان، بخش عمده سهام این موسسه به مالکیت سِر آلفرد هارمسورث (لرد نورثکلیف بعدی) درآمد. معهذا، آرتور والتر همچنان ریاست هیئت مدیره کمپانی را بدست داشت. رئیس بعدی کمپانی تامیز جان والتر پنجم است. در دوران ریاست او، در سال ۱۹۲۲، جان یاکوب استور چهارم، زرسالار نامدار انگلیسی- آمریکایی، سهام لرد نورثکلیف را به مبلغ یک میلیون و ۵۸۰ هزار پوند خرید و به مالک اصلی و رئیس هیئت مدیره موسسه بدل شد. معهذا، یک دهم سهام همچنان در مالکیت والتر باقی ماند و وی بعنوان مالک دوم موسسه شناخته میشد. در تمامی این دوران پیوند تایمز با الیگارشی یهودی استوار بود. سردبیر تایمز در واپسین سالهای عصر ویکتوریا جرج ارل باکل است. او فارغ التحصیل و استاد آکسفورد بود و بعدها بعنوان مورخی سرشناس نیز شهرت یافت. باکل از سال ۱۸۸۰ بعنوان دستیار توماس چنری، سردبیر تایمز، منصوب شد. (چنری در عین حال استاد زبان عربی در دانشگاه آکسفورد و از عبری شناسان انگلیس بود.) با مرگ چنری در سال ۱۸۸۴ باکل سردبیری روزنامه را بدست گرفت. بزرگترین حادثه دوران سردبیری باکل رسوایی بزرگی است که بدلیل انتشار نامه‌های جعلی منسوب به چارلز استیوارت پارنل، نماینده مقتدر ایرلند در مجلس عوام، پدید شد. پارنل شکایت کرد و در جریان دادرسی یک میلیون پوند به تایمز خسارت وارد آمد. باکل در سال ۱۹۱۲، چهار سال پس از خرید سهام تایمز بوسیله لرد نورثکلیف، استعفا داد. باکل از نزدیکان لرد ناتانیل مایر روچیلد، پسر بزرگ و جانشین بارون لیونل روچیلد، بود. او از طریق انعکاس نطق‌های لرد راندولف چرچیل در مجلس عوام و درج سرمقاله‌های جنجالی به سود او، سهم مهمی در اشتهار و برکشیدن این دوست صمیمی لرد روچیلد داشت و بعدها همین نقش را در زندگی وینستون چرچیل جوان، پسر راندولف، ایفا کرد. پس از استعفای باکل از تایمز، لرد روچیلد وی را مأمور اتمام زندگینامه دیزرائیلی نمود. تدوین این زندگینامه پیشتر آغاز شده بود. در سال ۱۹۰۶ لرد روچیلد، بعنوان رئیس موقوفه بیکانسفیلد، مبلغ ۲۰ هزار پوند در اختیار مانی پنی، نویسنده سرشناس تایمز، قرار داد و وی نگارش این زندگینامه را آغاز کرد. مجلدات اول و دوم در سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۱۲ منتشر شد ولی بدلیل بیماری و مرگ مانی پنی کار متوقف ماند. لرد روچیلد ادامه کار را به باکل محول کرد و او در سال ۱۹۱۶ دو جلد بعدی و در سال ۱۹۲۰ دو جلد پایانی این بیوگرافی شش جلدی را منتشر نمود. کار بعدی باکل، تدوین و انتشار نامه‌های ملکه ویکتوریا بود. دوران سردبیری باکل مقارن با حوادث انقلاب مشروطیت در ایران است. مالکیت موسسه تایمز در نیمه دوم سده بیستم دستخوش تغییر و تحولاتی شد. در سال ۱۹۶۲ جان یاکوب استور به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و ریاست موسسه را پسر بزرگ و وارث او، گاوین استور، بدست گرفت. او در سال ۱۹۶۳ بقایای سهام خانواده والتر را به مبلغ ۲۵۰ هزار پوند خریداری کرد ولی اندکی بعد تصمیم به فروش کمپانی گرفت. در سپتامبر ۱۹۶۶، کنت روی تامسون (لرد تامسون)، ثروتمند کانادایی- انگلیسی، مؤسسه تایمز را خرید و آن را در مؤسسه ساندی تایمز ادغام نمود. لرد تامسون رئیس مجتمع مطبوعاتی تامس است که مالکیت ۶۵ نشریه را در کانادا بدست داشت. (در اواخر سال ۱۹۸۰ لرد تامسون نیز تصمیم به فروش تایمز گرفت و سرانجام در سال ۱۹۸۱ این موسسه معظم و کهن مطبوعاتی دنیای غرب در مالکیت روپرت مردوخ، زرسالار معاصر یهودی، قرار گرفت. پیوند الیگارشی یهودی و روچیلدها با مطبوعات متنفذ بریتانیا به تایمز محدود نبود. نمونه دیگر، دیلی تلگراف است. دائرةالمعارف یهود درباره پیشینه خانوادگی و فردی جوزف موسس لوی، مالک و بنیانگذار واقعی روزنامه دیلی تلگراف توضیحی نداده است. این روزنامه را فردی بنام کلنل اسلیگ تأسیس کرد و او سه ماه بعد آن را به جوزف موسس لوی یهودی فروخت. لوی از یکسال پیش مالک و سردبیر روزنامه ساندی تایمز بود. او اولین شماره این روزنامه را در کیفیت جدید بعنوان روزنامه صبح لندن در ۱۶ سپتامیر ۱۸۵۵ منتشر کرد و قیمت آن را به نصف (یک پنی) کاهش داد. این اولین روزنامه ارزان قیمت لندن بود. لوی کمی بعد خبر داد که دیلی تلگراف دومین روزنامه پرفروش صبح، پس از تایمز، است. بدینسان، دیلی تلگراف به یکی از متنفذترین نشریات بریتانیا بدل شد. جوزف موسس لوی از دوستان نزدیک سِر آلبرت (عبدالله) ساسون بود. مدیریت دیلی تلگراف را پسر ارشد جوزف لوی، بنام ادوارد، بدست داشت که در سال ۱۸۷۵ نام خانوادگی خود را به لاوسون تغییر داد. ادوارد لوی لاوسون در سال ۱۸۹۲ بارونت شد و در سال ۱۹۰۳ بارون برنهام لقب گرفت. دیلی تلگراف از آغاز بعنوان سخنگوی حزب لیبرال شناخته میشد ولی در سال ۱۸۹۷ به گلادستون پشت کرد و به هوادارای از دیزرائیلی محافظه کار برخاست و از آن پس مدافع محافظه کاران بود. تیراژ این روزنامه در سال ۱۸۷۱ به ۲۰۰ هزار نسخه رسید. لرد برنهام پدر سِر هاری لاوسون وبستر لوی لاوسون است که در سال ۱۹۲۸ روزنامه را به برادران بری (اعضای خاندان بری با القاب بارون باکلند، ویسکونت کامروز، ویسکونت کمزلی و بارون هارتول شناخته میشوند. لرد هارتول (ویلیام مایکل بری) در سالهای ۱۹۵۴-۱۹۸۷ رئیس و سردبیر دیلی تلگراف و در سالهای ۱۹۶۱-۱۹۸۷ رئیس و سردبیر ساندی تلگراف بود. جان سیمور بری، ویسکونت کامروز دوم، (متولد ۱۹۰۹) مدیر موسسه دیلی تلگراف است. او در سال ۱۹۸۵ با پرنسس ژوان علی خان، همسر مطلقه علی خان و مادر کریم خان، آقاخان چهارم، رهبر کنونی فرقه اسماعیلیه، ازدواج کرد) فروخت. در دوران ریاست بارون لیونل بر بنیاد روچیلد لندن، یکی از کسانی که بعنوان دوست روچیلدها شناخته میشد و غالباً در کاخ منتمور بارون مایر آمشل روچیلد جای داشت، اشراف زاده‌ای اسکاتلندی بنام آرچیبالد فیلیپ پریمروز بود. او بعدها با عنوان لرد روزبری به شهرت فراوان رسید و در دو دهه پایانی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بعنوان یکی از رجال درجه اول بریتانیا شناخته میشد. نام خانوادگی پریمروز از مِلکی به همین نام در فایفشایر (در انگلستان کهن، شایر به منطقه‌ای اطلاق میشد که در رأس آن یک بزرگ یا کلانتر قرار داشت. در دوران جدید شایر به معنای ایالت یا استان است. مثلا، فایفشایر به معنای ایالت فایف است، باکینگهام شایر به معنای ایالت باکینگهام است و دونشایر به معنای ایالت دون) اسکاتلند گرفته شده که جایگاه اولیه خاندان فوق است. به نوشته پرات و هیست، پریمروزها در زمره خاندانهای کهن اشرافی بریتانیا جای ندارند. منشاء آنان به نیمه اول سده هفدهم میرسد و نخستین فرد از ایشان که به شهرت رسید منشی شورای مشاورین خصوصی جیمز اول بود. گفتیم که این دوران اقتدار جرج ولیرز (دوک باکینگهام) است و حضور چهره‌های هرزه و ناشایست در جرگه مقربین شاه و وورد خاندان‌های جدید به صفوف اشرافیت انگلستان. پسر پریمروز نیز در دوران چارلز اول در سمت پدر جای داشت. او در سال ۱۶۵۱ بعنوان بارونت دست یافت و سِر آرچیبالد پریمروز نام گرفت. وی پس از سقوط حکومت پارلمان و اعاده سلطنت (۱۶۶۰)، به مقام قضاوت دست یافت و لرد کارینگتون لقب گرفت. این لرد کارینگتون بنیانگذار واقعی خاندان پریمروز است زیرا به ثروت فراوان رسید و روستای دالمنی (روستای دالمنی در لنلتگوشایر اسکاتلند واقع است. در اواخر سده نوزدهم وسعت اراضی این روستا ۲۴۲۵ هکتار و جمعیت آن ۲۵۰۰ نفر گزارش شده است. این روستا پیش از پریمروزها به خاندان ارل‌های هادینگتون تعلق داشت) و املاک دیگری را در لنلتگوشایر و میدلوتن (نام قبلی این منطقه ادنبورگشایر بود. یکی از ایالات اسکاتلند است در جنوب شرقی این سرزمین به وست ۹۴۸ کیلومتر مربع. مرکز این ایالت شهر ادنبورگ است که مرکز اسکاتلند نیز به شمار میرود. در تقسیمات جدید این ایالت وجود ندارد) خریداری کرد. وسعت مجموع املاک او ۸۰۰۰ هکتار گزارش شده است. نوه او، بنام سِر جیمز پریمروز، در آغاز سده هیجدهم بعنوان نماینده میدلوتن به پارلمان راه یافت و ویسکونت روزبری و بارون پریمروز و دالمنی لقب گرفت. او در سال ۱۷۰۳ بعنوان ارل روزبری دست یافت. پدر آرچیبالد فیلیپ پریمروز لرد دالمنی لقب داشت. این عنوانی است که پسر ارشد و وارث ارل‌های روبری با آن شناخته میشوند. زمانی که آرچیبالد کودک بود پدرش درگذشت و لقب پدر به پسر انتقال یافت. کمی بعد (۱۸۵۰) کاترین استانهوپ، مادر لرد دالمنی چهار ساله که از زیباترین زنان جامعه اشرافی بریتاینا بود، با لرد هاری وین ازدواج کرد. این لرد وین وارث دوک کلولند سوم بود و از اعقاب نامشروع باربارا ولیرز (دوشس کلولند). وی بعدها چهارمین دوک کلولند شد و بدین‌سان مادر آرچیبالد دوشس کلولند لقب گرفت. ناپدری آرچیبالد بسیار ثروتمند بود و املاک پهناور و کاخ‌های متعدد در تملک داشت. روزبری از کودکی به همراه مادر و ناپدری پرورش یافت، در ۱۳ سالگی وارد دبیرستان اتون شد و در ۱۹ سالگی به کالج کریست‌چرچ آکسفورد راه یافت. در سال ۱۸۶۸ پدربزرگ ثروتمند آرچیبالد درگذشت و لقب و میراث او به نوه‌اش رسید. چنین بود که لرد دالمنی ۲۱ ساله ما ارل روزبری پنجم شد، کرسی پدربزرگ را در مجلس لردهای بریتانیا تصاحب کرد و مالک ۴۰ هزار پوند درآمد سالیانه شد. در این زمان دو سال از تحصیل او در آکسفورد میگذشت. به نوشته پرات و هیست، در دوران تحصیل لرد روزبری در اتون و آکسفورد همشاگردی‌هایش در او برجستگی خاصی سراغ نداشتند؛ اشراف زاده جوانی بود که چون دیگران به ورزش و مسابقه اسب دوانی علاقه فراوان داشت. رویستون پایک مینویسد: در این دوران روزبری به قمار نیز تعلق بسیار داشت و مبالغ سنگینی میبرد و میباخت. او از این زمان، چون دوست صمیمی‌اش لرد راندولف چرچیل، در زمره حلقه دوستان خصوصی ادوارد، ولیعهد، جای گرفت و بعنوان یکی از اعضای کاخ مارلبورو، مقر پرنس ولز، شناخته میشد. مشهور است که روزبری میگفت سه آرزو دارد: با وارثی ثروتمند ازدواج کند، نخست وزیر شود، در مسابقات اسب دوانی برنده شود. او به هر سه آرزویش رسید. از سال ۱۸۶۸، درست از همان زمان که لرد روزبری به مجلس لردها راه یافت، مراوده او با کاخ منتمور بارون مایر آشل روچیلد آغاز شد. بارون مایر روچیلد تنها یک دختر ۱۷ ساله بنام حنا داشت که روزبری سخت خود را شیفته او نشان میداد. گفته میشود واسطه آشنایی حنا روچیلد و روزبری همسر دیزرائیلی بود. بهرروی، در سال ۱۸۷۴ بارون مایر آمشل روچیلد و سه سال بعد همسرش درگذشتند و حنا تنها وارث ثروت انبوه ایشان بود. اینک حنا روچیلد مالک دو میلیون پوند استرلینگ پول نقد به اضافه مِلک ۲۰۰۰ هکتاری منتمور و کاخ باشکوه آن بود و بعنوان ثروتمندترین وارث انگلستان زمان خود شناخته میشد. کمی پس از مرگ جولیانا کوهن، مادر حنا، وصلت روزبری ۳۱ ساله و حنا روچیلد ۲۷ ساله انجام گرفت. مراسم ازدواج روزبری و حنا روچیلد (۱۰ مارس ۱۸۷۸) یکی از وقایع مهم انگلستان آن زمان بود. دو جشن گرفته شد: یکی خصوصی و با حضور یهودیان و دیگری در کلیسای کریست چرچ محله پیکادلی. در این مراسم باشکوه، میهمانانی سرشناس چون ادوارد (ولیعهد)، دوک دوّم کمبریج (پسر عموی ملکه ویکتوریا و دوست قدیمی ناتان مایر روچیلد) و دیزرائیلی (نخست وزیر) حضور داشتند. دیزرائیلی دست عروس و داماد را بدست داشت و آنان را در مراسم همراهی میکرد و ادوارد از شهود عقد بود. بدینسان، لرد روزبری با متنفذترین خاندان‌های یهودی آن عصر خویشاوند شد. ویرجینیا کاولس مینویسد در همان زمان، لرد روزبری بعنوان نخست وزیر آینده بریتانیا شهرت داشت و شایع بود که بخاطر پول با حنا روچیلد نازیبا و فربه ازدواج کرده است. روزبری از اوایل تحصیل در آکسفورد فعالیت سیاسی را در حزب لیبرال آغاز کرد و در مجلس لردها نیز در جرگه لیبرال‌ها جای گرفت. این مقارن است با دوران صعود گلادستون و تأثیرات عمیق او بر سیاست و فرهنگ بریتانیا. در این امر تناقضی نهفته است. روزبری از اوان جوانی با دیزرائیلی یهودی، رهبر حزب محافظه کار و رقیب سرسخت گلادستون، پیوندی استوار داشت. گفته میشود که نخستین دیدار روزبری با دیزرائیلی در سال ۱۸۶۵ رخ داد؛ زمانی که روزبری ۱۸ ساله بتازگی دبیرستان اتون را به پایان برده و در آستانه ورود به کالج کریست چرچ قرار داشت. در ۳۱ اوت این سال دیزرائیلی به روستای ربی، مِلک دوک کلولند، رفت و میهمان ناپدری و مادر روزبری شد و این در حالی است که دوک کلولند به حزب ویگ (لیبرال) تعلق داشت. در این دیدار، صحبت‌های مفصلی میان روزبری و دیزرائیلی صورت گرفت که بر تمامی دوران پسین زندگی روزبری مؤثر بود. به نوشته رابرت بلیک، هرچند روزبری در تمامی عمر عضو حزب لیبرال بود ولی شیفته دیزرائیلی ماند. او بعدها به فرزندانش گفت که برای نخستین بار در جربان این دیدار با دیزرائیلی به سیاست علاقمند شد. پرات و هیست مینویسند: از همان زمانی که روزبری به حزب لیبرال پیوست و در زمره هواداران گلادستون جای گرفت، شایعات گسترده‌ای وجود داشت که وی در زیر نفوذ جادویی دیزرائیلی است. آنان می‌افزایند: شاید در این شایعه واقعیتی نهفته بود زیرا روزبری در سال ۱۸۷۸ با حنا روچیلد ازدواج کرد و دیزرائیلی در این وصلت نقش داشت. بدلیل این وصلت، لرد روزبری با مقتدرترین بنیاد بانکی اروپا پیوند یافت، در رابطه تنگاتنگ با مردانی برجسته از تمامی ملیت‌ها قرار گرفت و به ثروت و اقتدار فراوان رسید. بهرروی، لرد روزبری رابطه‌ای صمیمانه با گلادستون داشت و در سال ۱۸۸۱ بعنوان معاون وزارت کشور به دولت او راه یافت. پس از دو سال استعفا داد ظاهراً به این دلیل که طرح تأسیس وزارت امور اسکاتلند و تصدی این جایگاه بوسیله او تحقق نیافت. پس از استعفا به همراه همسرش راهی استرالیا شد. در این سفر غنای مستعمرات پهناور بریتانیا وی را شگفت زده ساخت. روزبری در استرالیا سخن معروف گفت که بعدها به شعار رسمی دولت بریتانیا بدل شد: دیگر مستعمرات به معنای متعارف کلمه وجود ندارد، این یک ملت است، هیچ ملتی، هرچند بزرگ، نیاز ندارد که امپراتوری خود را رها کند زیرا امپراتوری اتحادیه مشترک المنافع ملت‌ها است. کمی پس از بازگشت از این سفر، در فوریه ۱۸۸۵، روزبری بعنوان لرد مهردار سلطنتی (در سده دوازدهم میلادی مهر سلطنتی را منشی پادشاه انگلیس نگهداری میکرد. در سال ۱۳۱۲ فرد معینی متولی این سمت شد که مهردار سلطنتی نامیده میشد. بتدریج، حوزه کار مهردار سلطنتی گسترش یافت و وی در رأس دستگاه دیوانی مفصلی قرار گرفت. از آنجا که در ساختار سیاسی سنتی انگلستان، هیئت دولت بعنوان شورای مشاورین پادشاه انگاشته میشود، مهردار سلطنتی نیز عضو کابینه بود. در سال ۱۸۸۵ سمت فوق ملغی شد ولی در تداوم سنت گذشته لرد مهردار سلطنتی همچنان بعنوان عضو هیئت دولت باقی ماند بی آنکه متولی وظیفه خاصی باشد) و وزیر کار و اشتغال به کابینه راه یافت که البته سمت چندان مهمی نبود. چند ماه بعد (ژوئن ۱۸۸۵) دولت گلادستون سقوط کرد و روزبری نیز کابینه را ترک گفت. در ژانویه ۱۸۸۶ بار دیگر گلادستون به قدرت رسید و این بار در میان حیرت همگان روزبری ۳۹ ساله در مقام مهم وزیر امور خارجه جای گرفت. پرات و هیست مینویسند: روزبری برای تصدی این سمت کاملاً مناسب بود بدلیل دانش او از جهان، اعتقاد استوارش به امپراتوری [بریتانیا]، داوری خونسردانه‌ اش و پیوندش با بنیاد بین‌المللی روچیلد. لرد روزبری به جدّ بر این اعتقاد بود که سیاست خارجی بریتانیا باید، تا آنجا که ممکن است، در خارج از حوزه تنازع احزاب سیاسی قرار گیرد و تداوم آن حفظ شود. 

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله ماده شترى (تندرو) داشت که شترى بر او پیشى نمیگرفت پس (روزى) در مسابقه با شتر عربى از شتر آن عرب عقب ماند، مسلمین از این واقعه افسرده خاطر شدند پس رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا این شتر ماده خود را برتر شمرد و بر خداند سزاوار است که هیچ چیزى خود را برتر از دیگرى نشمرد جز اینکه خداوند او را فرود آورد.

لقمه

ایران آماده مذاکره است اما نه در مسقط و ژنو بلکه این بار در تنگه هرمز و در وسط دریا، میز مذاکره آنجاست. این بار مذاکره کنندگان دیپلمات ها نیستند بلکه رزمندگان ایرانی هستند، این بار مذاکرات غیرمستقیم نیست بلکه مستقیم و رودرو با آمریکایی ها خواهد بود، این بار منطق مذاکره گفتگو نیست بلکه موشک ها و پهپادها منطق مذاکره هستند، به خطر افتادن منافع حکام بی غیرت عرب در منطقه و اروپایی های حامی آمریکا منطق مذاکره خواهد بود، این بار وزیر خارجه عمان واسطه مذاکرات نیست بلکه التماس حکام عرب واسطه مذاکرات خواهد شد، این بار آمریکایی ها شرط نمیگذارند بلکه این ایران و ایرانی های کف خیابان هستند که شرایط مذاکره را تعیین خواهند کرد، این بار مذاکرات هم هوشمندانه است و هم شرافتمندانه، اما این بار این ایران است که در وسط مذاکرات به آمریکا و اسرائیل و تمام منطقه حمله خواهد کرد. شرایط مذاکره با آمریکا: آزادی قدس شریف، خروج آمریکا از منطقه، محو اسرائیل از روی نقشه، تحویل دادن شخص ترامپ و نتانیاهو به مردم ایران،  برداشته شدن تمام تحریم ها، پرداخت تمامی خسارات جنگ  از ابتدا تا کنون از طرف حکام عرب منطقه. مردم ایران تا نهایی شدن این شرایط در خیابان ها هستند و نخواهند گذاشت بعضی از ابلهان مثل قبل مذاکره کنند، سنصلی فی القدس ان شاءالله.

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش چهارم. روچیلدها و لویی بناپارت: شارل لویی ناپلئون بناپارت، که با نام های لویی بناپارت و ناپلئون سوم شهرت دارد، پسر لویی بناپارت، برادر کوچکتر ناپلئون بناپارت، است که در ۲۸ سالگی (۵ ژوئیه ۱۸۰۶) از سوی برادرش به عنوان پادشاه هلند منصوب شد. به نوشته آمریکانا، در تاریخ‌نگاری هلند از لویی بناپارت، پادشاه هلند، به رغم شخصیت ضعیفش، به نیکی یاد میکنند زیرا در دوران سلطنت بر هلند حکومتی فرهیخته بنا نهاد و از منافع ملی این کشور در برابر ناپلئون حمایت کرد. او وزرای هلندی را به کار گرفت، سیاست آزادی دینی گذشته را ادامه داد (در این زمان در هلند حدود ۵۵ هزار یهودی آشکار میزیستند که بخش عمده آنها (بیش از ۳۵ هزار نفر) در آمستردام ساکن بودند. جمعیت آمستردام در سال ۱۸۶۹، حدود ۶۰ سال پس از سلطنت لویی بناپارت، ۲۶۰ هزار نفر گزارش شده است. کاتولیک های آمستردام حدود دو برابر یهودیان و بقیه جمعیت شهر پروتستان بودند). و کوشید تا همچون یک پادشاه بومی استقلال هلند را حفظ کند. لذا، در سال ۱۸۱۰ ارتش ناپلئون هلند را اشغال کرد، لویی را خلع نمود و این سرزمین را به امپراتوری فرانسه منضم ساخت. از آن پس لویی مغضوب بود و در اتریش و پس از سقوط ناپلئون در ایتالیا میزیست. در این دوران، وی کتابی درباره‌ی تاریخ سلطنت خود در هلند نوشت. (۱۸۲۰، سه جلد) که ناپلئون تبعیدی را در جزیره سن هلنا سخت به خشم آورد. علت واقعی اشغال هلند و خلع لویی بناپارت تجارت پنهانی بود که، برغم تحریم ناپلئون، میان هلند و انگلستان جریان داشت و در سال های ۱۸۰۶ -۱۸۱۰ این کشور را به بهشت قاچاقچیان بدل ساخته بود. با این توصیف، و با شناخت هلند بعنوان کانون مرکزی زرسالاری یهودی سده هفدهم، عجیب نیست اگر بدانیم لویی بناپارت در میان سایر برادران و خواهران ناپلئون، که هر یک حکومت بخشی از اروپا را بدست داشتند، بیشترین رابطه را با یهودیان داشت. پیوند او با الیگارشی یهودی هلند تا بدانجا بود که شهرت یافت شارل لویی نه پسر او بلکه فرزند نامشروع یک یهودی هلندی بنام ورهول است. در واقع، این کودک از نظر سیمای ظاهری شباهتی به اعضای خاندان بناپارت نداشت (اورتانس دو بوآرنه (۱۷۸۳-۱۸۳۸)، ملکه هلند و مادر ناپلئون سوم، دختر ژزفین (همسر ناپلئون اول و ملکه فرانسه) از شوهر اول او، بنام ویسکونت آلکساندر دو بوآرنه، بود. در سال ۱۸۰۲ با لویی بناپارت ازدواج کرد و در سال ۱۸۱۰، زمانی که شارل لویی دو ساله بود، طلاق گرفت و به همراه دو پسرش در آلمان اقامت گزید. او در پی رابطه با کنت فلاوت در سال ۱۸۱۱ پسری نامشروع زایید که بعدها بنام کنت و سپس دوک دو مورنی یکی از رجال درجه اول فرانسه در عهد سلطنت برادر ناتنی اش، ناپلئون سوم، شد. کنت دو مورنی در کودتای ۱۲ دسامبر ۱۸۵۱ و صعود شارل لویی بناپارت به سلطنت فرانسه و تأسیس امپراتوری دوم نقش فراوان داشت). ملکه ویکتوریا زمانی که او را، که اینک امپراتور فرانسه بود، برای نخستین بار ملاقات کرد (۱۸۵۵) گفت: وی بر خلاف لویی فیلیپ، که عمیقاً فرانسوی بود، شباهتی به فرانسوی‌ها ندارد و بیشتر آلمانی است تا فرانسوی. قاعدتاً علت زندگی آرام و مرفه لویی بناپارت را پس از سقوط ناپلئون، به رغم تضییقاتی که بر سایر اعضای خاندان بناپارت اعمال میشد، باید در این پیوند جستجو کرد. و قاعدتاً بدلیل این پیوند است که شارل لویی پس از مرگ ناپلئون دوم، پسر و وارث ناپلئون (ناپلئون دوم پسر ناپلئون بناپارت از ماری لوییز است که عنوان پادشاه رم را داشت. او پس از سقوط ناپلئون در وین زندانی و تحت نظر بود و در سال ۱۸۳۲ در ۲۱ سالگی در این شهر درگذشت)، خود را رئیس خاندان بناپارت و مدعی تاج و تخت فرانسه خواند و به این عنوان شهرت فراوان یافت حال آنکه در این زمان ژزف و لوسین و جروم، برادران ناپلئون، هنوز زنده بودند (ژزف بناپارت در میان برادران بناپارت بزرگترین ایشان بود. او وفادارترین به ناپلئون نیز بود. وی به ایالات متحده آمریکا تبعید شد. پس از وقوع انقلاب ۱۸۳۰ و سقوط بوربن ها برای دفاع از ناپلئون دوم و اعاده سلطنت خاندان بناپارت راهی فرانسه شد ولی زمانی که به انگلستان رسید خبر مرگ ناپلئون دوم را شنید. مقامات انگلیسی نیز مانع سفر او به اروپای قاره شدند. فرزند ژزف و لوسین و جروم بناپارت در ایالات متحده ساکن شدند و خاندان آمریکایی بناپارت را بنا نهادند که به بناپارت های بالتیمور شهرت دارند. چارلز جوزف بناپارت (۱۸۵۱- ۱۹۲۱)، سیاستمدار آمریکایی از حزب جمهوریخواه و دوست تئودور روزولت، از این خاندان است). یک نمونه از پیوند لویی بناپارت، پادشاه هلند، با  لیگارشی یهودی، رابطه‌ی نزدیک او با یوناس دانیل مه‌یر (یوناس مه‌یر بعنوان یک شخصیت فرهنگی شناخته میشد و پایان نامه دانشگاهی او در نقد نظریات ضد یهودی توماس پین، اندیشه پرداز انقلابی انگلیسی- آمریکایی، در محافل فرهنگی هلند شهرت داشت. او نیز، چون بنجامین کوهن، دوست و مشاور ویلیام پنجم، حکمران هلند، بود. پس از استقرار لویی بناپارت در هلند، یوناس مه‌یر به خدمت پادشاه جدید درآمد و در سمت رئیس مجله سلطنتی و عضو انستیتوی علوم منصوب شد. پس از سقوط ناپلئون و اعاده حکومت خاندان اورانژ بر هلند، یوناس مه‌یر به خدمت ویلیام اول، پسر ویلیام پنجم اورانژ و پادشاه هلند (۱۸۱۵-۱۸۴۰)، درآمد. ویلیام او را مأمور تدوین قانون اساسی هلند کرد ولی بعلت برخی مخالفتها این مأموریت را به پایان نبرد. مه‌یر در سال ۱۸۲۷ دبیر کمیسیون سلطنتی تدوین تاریخ هلند شد و به وی نشان شیر هلند اعطا گردید. یوناس مه‌یر از چهره های مهم فرهنگی یهودیان در سده نوزدهم به شمار میرود و دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ نهادهای قضایی در اروپا (۶ جلد، ۱۸۱۹-۱۸۲۳) و تاریخ انگلستان و فرانسه و هلند و آلمان است. او عضو آکادمی فرانسه، انجمن سلطنتی لندن، آکادمی های بروکسل و تورینو و انجمن ادبیات هلند بود)، نوه بنجامین کوهن صرّاف نامدار آمستردام در اواخر سده هیجدهم و مشاور مالی ویلیام پنجم اورانژ، است. شارل لویی که سرشتی ناآرام و ماجراجو داشت، به همراه برادر بزرگش، ناپلئون لویی، در اواخر دهه ۱۸۲۰ به سازمان مخفی کاربوناری پیوست که در این زمان با حمایت پنهان الیگارشی لندن به فعالیت‌های تخریبی و توطئه‌گرانه علیه پاپ و امپراتوری اتریش در ایتالیا اشتغال داشت. این سازمان در سال ۱۸۳۱ شورشی نافرجام را علیه پاپ ترتیب داد که ناپلئون لویی و برادرش در آن شرکت داشتند. دو برادر متواری شدند. ناپلئون لویی بعلت بیماری درگذشت و شارل لویی به کمک نظامیان به فرانسه و سپس انگلستان و سوییس گریخت. و در نزد مادرش اقامت گزید. این امر موقعیت پدر را در نزد پاپ سخت به مخاطره انداخت. شارل لویی به تکاپوی ماجراجویانه خود ادامه داد. اینک، با درگذشت ناپلئون دوم، او داعیه تاج و تخت ناپلئونی را داشت. در سال ۱۸۳۶ در شهر استراسبورگ به شورشی نافرجام علیه لویی فیلیپ دست زد. دستگیر و به ایالات متحده آمریکا تبعید شد. کمی بعد، در سال ۱۸۳۷، به لندن رفت و به عیاشی و شرکت در محافل شبانه این شهر مشغول شد. در سال ۱۸۴۰ لویی فیلیپ، در هماهنگی با دولت انگلستان، جنازه ناپلئون را از جزیره سن هلنا به فرانسه بازگردانید. صدها هزار نفر از مردم پاریس در تشییع جنازه ناپلئون شرکت کردند و موجی از احساسات بناپارتیستی در میان مردم برانگیخته شد. این امر شارل لویی را در لندن به وجد آورد. او بار دیگر عملیاتی نافرجام را سازمان داد؛ در رأس گروهی کوچک از فرانسوی‌های مقیم انگلیس راهی فرانسه شد به این امید که چون ماجرای فرار ناپلئون از جزیره الب مردم به وی خواهند پیوست. در ساحل فرانسه نظامیان فرانسوی او را دستگیر و به پاریس اعزام کردند. شارل لویی این بار به حبس ابد محکوم شد. ولی در دوران زندان بر او سخت گرفته نشد و وی حتی معشوقه‌ای در کنار داشت. بناپارت شش سال بعد (۱۸۴۶) با پوشیدن لباس یک کارگر ساختمانی از زندان گریخت و به لندن پناه برد. مورخین مینویسند این عضو سازمان توطئه‌گر کاربوناری در آوریل سال ۱۸۴۸ در کسوت مأمور ویژه پلیس انگلستان به سرکوب کارگران شورشی لندن و، به تعبیر دکتر تامسون، دفاع از حکومت ملکه ویکتوریا اشتغال داشت. در این زمان بیش از یک ماه از فرار لویی فیلیپ به انگلستان و اعلام جمهوری فرانسه (۲۵ فوریه ۱۸۴۸) میگذشت. عضویت لویی بناپارت در پلیس ضد شورش انگلستان در ماه آوریل نه تنها بیانگر شخصیت حقیر او و پیوندش با دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی این کشور است، بلکه نشان میدهد که وی در این زمان کمترین احتمالی را برای صعود خود به مقام ریاست جمهوری فرانسه متصور نمیدید. در واقع، او کمی پس از سقوط لویی فیلیپ به پاریس رفت و چون هیچ امیدی به آینده خود در فرانسه ندید به انگلستان بازگشت و به صفوف پلیس ضد شورش لندن پیوست. در ۲۳ آوریل انتخابات مجلس مؤسسان فرانسه برگزار شد. در این انتخابات از مجموع ۹۰۰ کرسی ۵۰۰ کرسی به جمهوری‌خواهان معتدل، ۸۰ کرسی به جمهوری‌ خواهان تندرو، ۲۰۰ کرسی به هواداران سلطنت خاندان اورلئان و ۱۰۰ کرسی به هواداران بوربن‌ها (لژیتیمیست‌ها) تعلق داشت. این نشان میدهد که تا ماه آوریل بناپارتیست‌ها نیروی سیاسی جدی به شمار نمیرفتند و مسئله اعاده حکومت خاندان بناپارت در میان مردم و محافل سیاسی فرانسه مطرح نبود. در ماه مه توده گرسنه مردم پاریس به رهبری افراطیونی چون لویی بلانکی و آرماند باربس شورشی گسترده به پا کردند و وحشتی عظیم در میان سایر طبقات جامعه فرانسه پدید آوردند. دوتوکویل چهره شهر یک میلیونی پاریس را در آستانه این حادثه، مخفوف و ترسناک توصیف کرده است: من جامعه‌ای را دیدم که به دو بخش تقسیم شده: خشم و ولعی مشترک کسانی را که چیزی نداشتند متحد ساخته بود و ترسی مشترک کسانی را که چیزی داشتند. در میان این دو طبقه بزرگ هیچ پیوندی و هیچ همدردی وجود نداشت. همه چیز از ستیزی گریزناپذیر و قریب‌الوقوع خبر میداد. در ماه ژوئن دولت موقت به ژنرال کاونیاک اختیارات تام داد. او با خشونت تمام طی شش روز جنگ خیابانی سنگر به سنگر شورش مردم پاریس را سرکوب کرد و نظم را اعاده نمود. مطرح شدن لویی بناپارت در میان مردم فرانسه پس از این حوادث است. نخستین بار در ماه ژوئیه و بوسیله تی‌یر بود که لویی بناپارت بعنوان نامزد نمایندگی مجلس ملی از شهر پاریس عنوان شد. وی کمی بعد به فرانسه بازگشت، با حمایت تی‌یر به عضویت مجلس درآمد و بتدریج به چهره روز جامعه فرانسه بدل گردید. تی‌یر و تعدادی دیگر از رجال سیاسی عصر لویی فیلیپ در سیمای این جوان معمولی، که در ناصیه و کردارش هیچ برجستگی خاصی پدیدار نبود، مهره‌ای را میجستند که به کمک نام بزرگ او به انقلاب پایان دهند و نظام دوران لویی فیلیپ را اعاده کنند. مورخین مینویسند حتی تی‌یر به او توصیه کرد که برای جلب توجه مردم سبیل خود را بتراشد. آشیل فولد، بانکدار متنفذ پاریس و نماینده مجلس ملی، نیز حمایت مالی از لویی بناپارت را به دست گرفت. چنین بود که کانون‌های متنفذ سیاسی و مالی پاریس از طریق تبلیغات وسیع بناپارتیستی دستکاری در افکار عمومی را آغاز کردند. این موج، شاعران و نویسندگان و روزنامه‌نگاران فراوانی را به خود جلب کرد و چنان گستره‌ای یافت که حتی ویکتور هوگو قطعاتی شورانگیز در ستایش از عصر ناپلئون سرود و سهمی بزرگ در احیای نوستالژی ناپلئونی ایفا نمود (نوستالژی به معنای رویکرد شدید عاطفی به گذشته و آرزوی اعاده آن است، این رویکرد هم یک پدیده روانی فردی است و هم یک پدیده روانی اجتماعی؛ و بنابراین در هر دو حوزه روانشناسی فردی و روانشناسی سیاسی مورد مطالعه قرار میگیرد، نوستالژی سیاسی و اجتماعی را در هر جامعه ای میتوان یافت، در ایران معاصر نیز پدیده نوستالژی سیاسی هماره حضور داشته است، در تمامی دوران قاجار نوستالژی صفوی به شدت پایدار بود، نوستالژی عهد خاقان مغفور (فتحعلی شاه) را در دوران پنجاه ساله ناصری و پس از آن میتوان ردیابی کرد. بعدها، بویژه در دوران حکومت مظفرالدین شاه و هرج و مرج سالهای مشروطه و پس از آن، نوستالژی ناصری به پدیده ای نیرومند بدل شد و تا دوران رضا شاه تداوم یافت، صادق هدایت در حاجی آقا (۱۳۲۴ ش) از زبان حاجی ابوتراب نوستالژی رضاخانی زمان خود را منعکس ساخته است). بدین‌ سان، شارل لویی بناپارت در انتخابات ریاست جمهوری (۱۰ دسامبر ۱۸۴۸) به نتایجی شگفت دست یافت و با کسب ۵/۴ میلیون رأی در مسند قدرت جای گرفت. در این انتخابات کاونیاک، نامزد جمهوری‌ خواهان راستگرا، ۱/۴ میلیون رأی، آلکساندر لدرو-رولن، نامزد جمهوری‌ خواهان چپگرا، ۳۷۰ هزار رأی، فرانسوا راسپل ۳۶/۹ هزار رأی و لامارتین ۱۷ هزار رأی بدست آوردند. مورخین بستر اجتماعی-روانی پیروزی شگفت لویی بناپارت را گسترش سریع نوستالژی ناپلئونی در میان بخش‌های وسیعی از مردم فرانسه میدانند. هریک از گروه‌های اجتماعی فرانسه شیفته وجهی از شخصیت ناپلئون و دوران حکومت او بودند. توده بیسواد دهقانان فرانسوی، که در این زمان اکثریت جمعیت کشور و خیل عظیم کارگران فصلی ساکن پاریس را تشکیل میداد (جمعیت فرانسه در سال ۱۸۴۶ در آستانه سقوط لویی فیلیپ ۳۵/۴ میلیون نفر بود که ۲۶/۷۵۰ میلیون نفر آن، یعنی ۷۵/۶ درصد جمعیت، در روستاها میزیستند. در دوران لویی بناپارت فرایند شهرنشینی شتاب گرفت و نسبت روستاییان به ۶۹/۵ درصد رسید. در پایان سده نوزدهم روستاییان بیش از ۶۰ درصد جمعیت فرانسه بودند)، خاطره شیرین دوران فرار اشراف بوربن را در ذهن داشت؛ و طبقه متوسط و بورژوازی فرانسه در سیمای لویی بناپارت نماد اقتداری را میدید که باید نظم را اعاده میکرد و افتخارات و شوکت امپراتوری کبیر ناپلئونی را احیا مینمود. در این دوران هرج و مرج و آشفتگی، الیگارشی مقتدر و دسیسه‌گر لندن، این قلب پرتحرک مالی و سیاسی اروپای آن عصر، در اعزام لویی بناپارت به پاریس و حمایت مالی و سیاسی و اطلاعاتی و مطبوعاتی از وی بعنوان نامزد مطلوب خویش سهمی جدی و سرنوشت‌ ساز داشت. ژنرال کاونیاک، رقیب اصلی لویی بناپارت، مطلوب این الیگارشی نبود زیرا در صورت فرارویی به قدرت سیاسی بلامعارض فرانسه میتوانست تحرکی در توسعه‌طلبی نظامی این دولت در شمال آفریقا و خاور نزدیک و شبه‌قاره هند پدید سازد و امپراتوری مستعمراتی بریتانیا را با مخاطراتی مواجه کند. کارل مارکس، روزنامه‌نگار جوان، در آثار این زمان خود به نقش آریستوکراسی مالی و بارزترین نماد آن، بانک فرانسه، در صعود لویی بناپارت توجه داشته است. مارکس مینویسد: معبد آریستوکراسی مالی بانک است؛ همانگونه که بورس بر اعتبار دولتی فرمان میراند، بانک نیز بر اعتبار تجاری حکومت میکند. بدین‌ سان، سیستم بانکی فرانسه، که در آن زمان بطور کامل به بخش خصوصی تعلق داشت، توطئه علیه جمهوری نوپا را آغاز کرد: اعلام شد به کسانی که در بانک اندوخته دارند بیش از مبلغ یکصد فرانک پرداخت نخواهد شد و نقدینگی موجود در بانک‌ها بابت بدهی‌ های دولت توقیف است. این امر سبب یورش سهام داران خرده پا به بورس پاریس برای فروش سهام شان شد. سرمایه‌گذاران نیز برای خارج کردن پول خود از بانکها هجوم آوردند و همه کوشیدند تا اندوخته خود را به طلا و نقره تبدیل کنند. پول فرانسه به یکباره بی‌اعتبار شد. مارکس می‌افزاید: دولت موقت بجای اینکه در قبال این اقدام با ورشکست اعلام کردن بانک فرانسه آریستوکراسی مالی را از خاک این کشور بیرون راند و با تأسیس بانک ملی اعتبار ملی را در زیر نظارت ملت قرار دهد، تمامی بانکهای محلی را به شاخه‌های بانک فرانسه تبدیل کرد و اجازه داد که این بانک شبکه خود را در سراسر فرانسه بگستراند. سپس با دریافت وامی بزرگ از آن، تمامی جنگلها و اراضی بایر دولتی را بعنوان وثیقه در گرو این بانک قرار داد و سرانجام زمام امور مالی خویش را بدست آشیل‌فولد بانکدار سپرد. چنین بود که انقلاب فوریه ۱۸۴۸ در مدتی کوتاه، قریب به چهار ماه، به سلطه مجدد آریستوکراسی مالی بر دولت فرانسه انجامید و به حکومتی بدل شد که مارکس آن را جمهوری بورژوازی خوانده است. جز چند استثنا، تمامی مقامات نظامی و دولتی گذشته در سمتهای خود ابقا شدند و آریستوکراسی مالی از طریق بانکها به حکومت خود ادامه داد. به تعبیر مارکس، جامعه بورژوایی فرانسه تنها لباس خود را از سلطنت به جمهوری تغییر داد. کمی بعد مردم فرانسه برای رهایی از چنگال کاونیاک به لویی بناپارت روی آوردند و سلطه این آواره ماجراجو و عیاش کهنه‌کار دغل را پذیرا شدند. لویی‌بناپارت طی دو دوره سه ساله سرشار از دسیسه و قلدری، که شباهتی شگرف به دسیسه‌های رضاخان در فاصله کودتای ۳ حوت ۱۲۹۹ تا استقرار رسمی سلطنت پهلوی در ایران (آذر ۱۳۴۰ ش.) دارد، نظام پلیسی خشنی در سراسر فرانسه مستقر ساخت و بتدریج پایه‌های حکومت مطلقه خود را استوار نمود. او سرانجام، در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به کودتا علیه مجلس و نهادهای جمهوری دست زد و درست یکسال بعد، پس از تغییر قانون اساسی (۱۴ ژانویه ۱۸۵۲) و برگزاری یک رفراندوم نمایشی (۲۰-۲۱ نوامبر ۱۸۵۲)، در اول دسامبر ۱۸۵۲ خود را بعنوان امپراتوری فرانسه اعلام کرد و ناپلئون سوم نام گرفت. در تاریخ‌نگاری معاصر، دوران پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ تا کودتای ناپلئون بناپارت جمهوری دوم فرانسه و دوران استقرار ناپلئون سوم در رأس سلطنت فرانسه امپراتوری دوم نامیده میشود. تاریخ از شخصیت فردی لویی‌بناپارت و دوران حکومت او تصویری منفی بدست داده است. ویکتور هوگو در اوج اقتدار لویی بناپارت (۱۸۵۱) به تحقیر او را ناپلئون صغیر خواند، کتابی به همین نام علیه امپراتور نوشت، به این گناه به تبعید رفت و اشعاری هجوآمیز و بسیار مؤثر علیه لویی‌بناپارت سرود. هوگو تنها پس از سقوط لویی بناپارت به وطن بازگشت. کارل مارکس نیز لویی بناپارت را کاریکاتوری از ناپلئون بناپارت خوانده و در جمله معروف خود چنین مقایسه‌ای میان ناپلئون اول و سوم بدست داده است: تاریخ دوبار تکرار میشود؛ بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی مسخره. در میان مورخین معاصر، دیوید تامسون لویی بناپارت را شخصی توصیف کرده است فاقد اراده و قدرت کافی برای تصمیم‌گیری، با ذهنی خیالباف و بلندپرواز و جسمی که از دهه چهل زندگی بدلیل عیاشی‌های بی‌پروای دوران جوانی به شدت بیمار بود. آلفرد کوبن مینویسد لویی بناپارت هیچگاه چیزی بیش از یک ماجراجو نبود حتی زمانی‌که در تخت سلطنت فرانسه جای داشت. کوبن دوران حکومت لویی بناپارت را دوران سلطنت واقعی بورژوازی و عصر زرسالاران میخواند که از فرهیختگی و فرهنگ نمونه‌های مشابه آن در سده هیجدهم بهره‌ای نداشت. بزعم او، با صعود لویی‌بناپارت عصری جدید از ماتریالیسم و تلاش برای کسب پول بیشتر آغاز شد؛ عصری که شاخص آن افزایش نفرت طبقاتی بود. در دوران لویی بناپارت، انباشت ثروت در دست آریستوکراسی مالی و بورژوازی ماوراء بحار اوج گرفت و بدین‌سان حجم عظیمی از سرمایه فرانسوی در خارج از مرزهای این کشور به گردش درآمد، به نوشته کلافام، در سالهای ۱۸۴۸-۱۸۵۰ فرانسه سهم اندکی در سرمایه‌ گذاری خارجی داشت، ولی بیست سال بعد، در پایان سلطنت لویی بناپارت، حجم سرمایه‌گذاری خارجی آن معادل ۵۰۰ تا ۶۰۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشد. لویی بناپارت به رغم رقابت و ستیز سنتی فرانسه و انگلستان، در سیاست مستعمراتی خویش متحد استوار بریتانیا بود و همچون انگلیسی‌ها رسالت خود را اشاعه تمدن اروپایی در جهان می‌انگاشت. او سیاستی خشن را علیه مردم الجزایر در پیش گرفت و در همین زمان (۱۸۶۳) عوام‌ فریبانه به حکمران نظامی الجزایر نوشت: امروز ما باید اعراب را قانع کنیم که به الجزایر برای سرکوب و غارت آنها نیامده‌ایم؛ آمده‌ایم تا دستاوردهای تمدن را به ایشان اهدا کنیم، الجزایر یک مستعمره به معنای درست کلمه نیست، یک پادشاهی عربی است، من همانقدر امپراتور اعرابم که امپراتور فرانسه. لویی بناپارت در جنگ کریمه (۱۸۵۴-۱۸۵۶) و در جنگ دوم تریاک (۱۸۵۶ -۱۸۶۰) علیه مردم چین و به سود سوداگران اروپایی و آمریکایی متحد لندن و در کنار پالمرستون بود. در دوران او و به سال ۱۸۶۰ است که نیروهای فرانسوی، در کنار انگلیسی‌ها و ارتش خصوصی قاچاقچیان تریاک، شهر پکن را اشغال کردند، کاخ تابستانی امپراتوران چین را به آتش کشیدند و هرچه را که به دستشان رسید به تاراج بردند تا، به تعبیر آلفرد کوبن، برتری تمدن اروپایی را به اثبات رسانند. و نیز در زمان لویی بناپارت بود که سرزمین مصر در ابعادی فراتر از گذشته به عرصه غارتگری سرمایه‌داران فرانسوی و انگلیسی و شرکای یهودی شان بدل شد. و در چهارچوب این اشتراک منافع بود که در سال ۱۸۵۹ فردیناند دولسپس فرانسوی احداث کانال سوئز را برای اتصال دریای مدیترانه به دریای سرخ آغاز کرد. این کانال در سال ۱۸۶۹ طی مراسمی بسیار پرهزینه، به خرج مردم مصر، در حضور ملکه اوژنی، همسر لویی بناپارت، و سایر میهمانان بلندپایه اروپایی و آمریکایی گشایش یافت و بدین‌سان تحولی انقلابی در موضع استراتژیک امپراتوری بریتانیا پدید آورد. در دوران لویی بناپارت پیوندهای مالی بانک انگلستان و بانک فرانسه همچنان استوار بود. این رابطه، که نمادی از پیوند جهان‌وطنی الیگارشی زرسالار دنیای غرب است، از طریق پیمان کوبدن (۱۸۶۰) در تمامی عرصه‌های اقتصادی تجلی یافت. طبق این پیمان، فرانسه و انگلستان بطور کامل دروازه‌های خویش را به روی کالاهای طرفین گشودند و جنبش بزرگ اروپایی برای سلطه تجارت آزاد بر جهان آغاز کردند. یورش تجاوزکارانه به چین به منظور دفاع از تکاپوی آزاد قاچاقچیان تریاک در چارچوب همین پیمان صورت گرفت. دکتر تامسون مینویسد: برای قدرت‌ هایی که پیمان کوبدن را منعقد کرده بودند طبیعی به نظر میرسید که بکوشند اصول تجارت آزاد را از اروپا به تجارت جهانی گسترش دهند. امپراتوری دوم فرانسه تا جنگ ۱۸۷۰ با پروس تداوم یافت. در کوران این جنگ، در ۲ سپتامبر ۱۸۷۰ امپراتور به اسارت نیروهای آلمانی درآمد و کمی بعد به انگلستان تبعید شد. لویی‌بناپارت در ۹ ژانویه ۱۸۷۳ در انگلستان درگذشت. مارکس ۳۴ ساله در اوایل سال ۱۸۵۲، یکی دو ماه پس از کودتای لویی بناپارت، اثر نامدار خود، هیجدهم برومر لویی بناپارت (برومر نام یکی از ماه های تقویمی است که در انقلاب کبیر فرانسه رواج یافت. این ماه از اواخر اکتبر آغاز میشد و تا اواخر نوامبر ادامه داشت. طبق این تقویم، در هیجدهم برومر سال هشتم انقلاب (۹ نوامبر ۱۷۹۹) کودتای ناپلئون بناپارت علیه دولت دیرکتوار رخ داد. منظور مارکس از هیجدهم برومر لویی بناپارت کودتای شبه ناپلئونی لویی بناپارت علیه جمهوری دوم فرانسه است)، را نوشت و در بهار این سال منتشر کرد. عجیب است که مارکس در این کتاب مکرر به نقش آشیل فولد توجه کرده ولی از بارون جیمز روچیلد نامی، حتی در بیان ساده حوادث، نبرده است. بهرروی، مارکس در این اثر نیز، چون جنگ طبقاتی در فرانسه، به نقش آریستوکراسی مالی توجه جدی دارد. مارکس جامعه فرانسه را در نخستین ماه‌های اعلام لویی بناپارت به عنوان امپراتور فرانسه چنین میبیند: تسلط بورژوازی هیچ‌گاه بی چون و چرا تر از این نبود و بورژوازی هیچگاه نشانه‌های تسلط خود را با چنین نخوتی به رخ نکشیده بود. لویی بناپارت در اکتبر ۱۸۴۹ فولد را به عنوان وزیر دارایی وارد کابینه کرد. مارکس مینویسد: فولد یهودی یکی از بدنام‌ترین سران سرمایه مالی بود. کافی است نظری به بولتن‌های نرخ بورس پاریس بیندازیم تا ببینیم چگونه اوراق بهادار فرانسه از روز اول نوامبر ۱۸۴۹ همراه با ترقی و تنزل سهام بناپارت ترقی و تنزل میکند، بناپارت بدین‌طریق در بورس برای خود متحدینی پیدا کرد. او می‌افزاید: از هنگام ورود فولد به کابینه، آن بخش از بورژوازی تجاری که در دوران لویی‌فیلیپ سهم بیشتری از قدرت را صاحب بود، یعنی آریستوکراسی مالی، بناپارتیست شده بود. فولد تنها از منافع بناپارت در بورس دفاع نمیکرد، بلکه از منافع بورس نیز نزد بناپارت دفاع میکرد. چگونگی موضع آریستوکراسی مالی را بهتر از همه مجله هفتگی اکونومیست (چاپ لندن)، ارگان اروپایی این آریستوکراسی، توصیف میکند. اکونومیست در شماره ۲۹ نوامبر ۱۸۵۱ مینویسد: در تمام بورس‌های اروپا رئیس‌ جمهور اکنون بعنوان نگهبان نظم شناخته شده است. این نوشته اکونومیست چهار روز پیش از کودتای لویی بناپارت است. مارکس پیشتر، در جنگ طبقانی در فرانسه، تصدی مقام وزارت دارایی توسط فولد را چنین توصیف کرده بود: فولد بعنوان وزیر دارایی بیانگر تسلیم رسمی ثروت ملی فرانسه به بورس، اداره اموال دولتی توسط بورس و در جهت منافع بورس است، لویی فیلیپ هیچ‌گاه جرئت نداشت یک گرگ بازار واقعی را وزیر دارایی کند. بدین‌سان جمهوری دوم فرانسه از نخستین روزهای استقرار خویش آریستوکراسی مالی را سرنگون نکرد، بلکه تثبیت کرد، و با انتصاب فولد ابتکار عمل در دولت بدست آریستوکراسی مالی افتاد. مارکس مکانیسم این آریستوکراسی مالی را در غارت ثروت‌های ملی فرانسه چنین میبیند: در کشوری چون فرانسه، که حجم تولید ملی بسیار کمتر از حجم بدهی ملی است و سرمایه دولتی موضوع اصلی بازی‌های مالی و بورس بازار اصلی سرمایه‌گذاری است، تعداد زیادی از مردم در بدهکاری دولت و قماربازی در بورس ذینفع‌اند. از چه طریق میتوان پول‌های کلان بدست آورد؟ از طریق بدهکار کردن دولت. چگونه میتوان دولت را بدهکار کرد؟ از طریق افزایش مدام هزینه‌هایی بیش از درآمد او. مهم‌ترین عامل تحمیل هزینه‌های سنگین بر دولت، دستگاه عریض و طویل دیوان‌سالاری است. دولت برای مقابله با بدهکاری فزاینده، یا باید از طریق ساده کردن و کوچک کردن دستگاه دولتی مخارج خود را محدود کند، کارگزاران هر چه کمتری به کار گیرد، دامنه مداخله خود را محدود نماید و در رابطه‌ای هر چه محدودتر با جامعه مدنی قرار گیرد؛ یا باید از طریق دریافت مالیات‌های فوق‌العاده از ثروتمندترین طبقات از بدهکاری پرهیز کند و توازنی در بودجه خویش پدید آورد. انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه هیچیک از این دو راه را برنگزید. این انقلاب سلطنت فاسد لویی فیلیپ را برانداخت ولی انقلابی در بودجه پدید نیاورد. پا به پای افزایش بودجه دولتی، بدهکاری دولت نیز افزایش یافت و بدهکاری روزافزون دولت به سلطه بیشتر بانکداران، دلالان پول و گرگان بازار انجامید. این فرآیند سرانجام بدانجا کشید که فرانسه بطور رسمی با انتصاب فولد به وزارت دارایی اقتصاد کشور را به آریستوکراسی مالی تسلیم کرد. به زعم مارکس، ورود همزمان لویی بناپارت و فولد به مجلس فرانسه در سپتامبر ۱۸۴۸ حادثه‌ای تصادفی نبود. این دو، بازوی سیاسی و مالی حاکمیت اشرافیت مالی بر فرانسه بودند. اگر فرضیه پیشگفته را درباره‌ی حذف نام روچیلدها در آثار کارل مارکس بوسیله الئانور مارکس نپذیریم، یکی از دلایل توجه کمتر مارکس به نقش روچیلدها در سالهای پسین میتواند گرایش او به ساختن الگوهای عام نظری باشد. در این دوران، که ساختار فکری مارکس بطور کامل شکل گرفته، توجه او بیشتر به مفهوم عام و انتزاعی جامعه بورژوازی و نظریه‌پردازی درباره‌ی انقلاب سوسیالیستی معطوف است. شاید این تصور وجود داشت که تأکید بر نقش این و آن سرمایه‌دار، این و آن گروه سرمایه‌دار یا مجتمع مالی، میتواند سبب انحراف از مفهوم عام جامعه بورژوازی شود و نفرت طبقاتی را از کل نظام سرمایه‌داری به سوی اجزاء آن متوجه کند. این شیوه نگرش را در نقد انگلس بر اشعار کارل‌بک دیدیم؛ آنجا که بک را بدلیل توجه به روچیلدها به منحرف‌ ساختن نگرش سیاسی جوانان آلمانی متهم میکند. از این زمان در نوشتار مارکس و انگلس تأکید به نام روچیلد را کمتر می‌یابیم. اینک آنان ترجیح میدهند مفهوم کلی آریستوکراسی مالی را مطرح کنند؛ گروهی که طبعاً روچیلدها را نیز در بر میگرفت. مارکس از زمستان ۱۸۵۷ تا زمستان ۱۸۵۸ سخت سرگرم بررسی مسائل اقتصادی جامعه معاصر سرمایه‌داری غرب و تدوین نظریه اقتصادی خود است؛ نظریه‌ای که به شکل نهایی در کتاب کاپیتال بیان شد. یادداشت‌های مارکس در این دوران در کتابی بنام مبانی نقد اقتصاد سیاسی، که به گروندریسه معروف است، در سال های ۱۹۳۹-۱۹۴۱، یعنی پنجاه سال پس از مرگ مارکس، در مسکو منتشر شد. این کتاب، که در دو جلد به فارسی ترجمه و منتشر شده، حاوی اطلاعات مهمی درباره‌ی نقش زرسالاری معاصر غرب است که مارکس از منابع دست اول زمان خود استخراج نموده است. در جلد اول این کتاب تنها یک بار نام روچیلد به چشم میخورد. مارکس مینویسد: اگر اشتباه نکنم آقای روچیلد دو اسکناس ۱۰۰ هزار لیره‌ای قاب شده را بصورت آرم و مخصوص خود در دفتر کار خویش نصب کرده است. در گروندریسه، مارکس شبکه مافیایی سرمایه‌داری زمان خود و جایگاه آریستوکراسی مالی در آن را چنین توصیف میکند: عمده‌فروش میانجی سازنده و خرده‌فروش است. دلال هم در برابر عمده‌ فروش همین نقش را بازی میکند. بانکدار واسطه صاحبان صنایع و بازرگانان است، در رأس همه اینها به سرمایه‌دار مالی میرسیم که میانجی دولت و جامعه بورژوازی است. مارکس می‌افزاید: آدم به یاد شبکه‌های پیچ در پیچ روابط و واسطه‌بازی‌های مافیایی، این رویه پنهان واقعیت سرمایه‌داری، می‌افتد که بازتاب خیال‌پرورانه‌اش را در آثار پلیسی- جنایی میتوان دید. در اینگونه آثار، سخن بر سر رابطه‌ها و واسطه‌ها و انواع و اقسام رؤسا در سلسله مراتب وساطت‌های نظام مافیایی است که پایه‌های آن بر تجارت پول، از راه سکس، مواد مخدر و آدم‌کشی، نهاده شده است. در دوران سلطنت لویی بناپارت نیز، چون دوران بوربن‌ها و لویی فیلیپ، سلطه یهودیان بر اقتصاد و سیاست فرانسه تداوم یافت. در این میان بارون جیمز روچیلد از جایگاه خاصی برخوردار است. دائرةالمعارف یهود مینویسد بارون جیمز روچیلد، که بانکدار شخصی بوربن‌ها و اورلئان‌ها بود، موج انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه را از سر گذرانید و به خدمت ناپلئون سوم درآمد. و در جای دیگر مینویسد: اقتدار روچیلدها در فرانسه، بویژه در عصر لویی ناپلئون، بسیار آشکار بود. در این دوران بارون جیمز روچیلد بعنوان غول مالی فرانسه، شاه یهود و بارون بزرگ شهرت افسانه‌ای داشت. در زمان صعود لویی بناپارت به مقام ریاست جمهوری فرانسه، ۳۷ سال از اقامت جیمز روچیلد در پاریس میگذشت و اینک او ۵۶ ساله بود. بیست سال پایانی زندگی بارون جیمز روچیلد مقارن با دوران حکومت لویی بناپارت است. در تاریخ‌نگاریِ رسمیِ خاندان روچیلد ادعا میشود که در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت، رابطه نزدیکی میان او و جیمز روچیلد برقرار نبود. حتی گفته میشود که لویی بناپارت به دلیل پیوند عمیق روچیلدها با سلطنت لویی فیلیپ به ایشان نظر نامساعد داشت و میکوشید از طریق حمایت از گروه‌ های مالی رقیب نفوذ آنها را کاهش دهد. آنچه درباره‌ی روابط غیر حسنه لویی بناپارت با روچیلدها عنوان میشود بطور عمده ناظر به تکاپوی آشیل فولد و امیل پرر، دو رقیب اصلی بارون جیمز روچیلد در این دوران است که بعنوان بانکداران لویی بناپارت در ۱۲ ساله نخست حکومت او شناخته میشوند. به گمان ما، علت عدم پیوند آشکار لویی بناپارت با روچیلدها در سالهای نخست حکومت او را باید در روانشناسی سیاسی آن روز جامعه فرانسه جستجو کرد. این سالها مقارن با بروز احساسات بناپارتیستی در میان مردم فرانسه و همپای آن تشدید احساسات ضد انگلیسی در میان ایشان است. آلفرد کوبن مینویسد در این دوران، ترس از انگلیس در افکار عمومی فرانسه حتی بیش از حد طبیعی بود. روچیلدها‌ بدلیل پیوند با دولت بریتانیا و مشارکت در سقوط ناپلئون اول و نیز بدلیل پیوند با حکومتهای بوربن و اورلئان در میان توده مردم فرانسه به شدت منفور بودند و بعنوان سلاطین زرسالار زمانه شناخته میشدند. پیشتر درباره‌ی دو کتاب توسنه و دیرنوائل درباره‌ی زرسالاران یهودی و روچیلدها و تأثیر آن سخن گفته‌ایم. یادآوری میکنیم که به زعم مارکسِ روزنامه‌ نگار این دو کتاب سرآغاز عصیان مردم پاریس بود؛ عصیانی که به انقلاب ۱۸۴۸ و سقوط لویی فیلیپ انجامید. در چنین فضایی، پیوند آشکار و رسمی لویی بناپارت با روچیلدها نه تنها بخردانه نبود بلکه با سیاست‌هایی که وی به منظور تحکیم پایه‌های قدرت خویش پیش می‌برد مغایرت داشت. وجه مشخصه این سیاست‌ها، که به بناپارتیسم شهرت یافته، رویکرد عوام‌فریبانه به توده مردم و ترویج پوپولیسم سیاسی و اقتصادی است. یکی از شاخص‌های بناپارتیسم سیاسی، وجود رهبری فرهمند است. لویی بناپارت، این کاریکاتور ناپلئون اول، میکوشید از طریق عوام‌فریبی‌ های سیاسی و اقتصادی این فرهمندی را برای خود کسب کند و طبعاً رابطه آشکار با روچیلد مغایر با این هدف بود. پیوند لویی بناپارت با امیل پرر و بهره‌گیری از برنامه‌های پوپولیستی او در عرصه اقتصاد، که به تأسیس بانک کردی موبیلیه انجامید، در این چارچوب قابل ارزیابی است. این درست است که آشیل فولد و امیل پرر، دو بانکدار رسمی لویی بناپارت در این سالها، یهودی بودند ولی این دو، نماینده الیگارشی یهودی آن عصر به شمار نمیرفتند. فولد بانکدار در میان روشنفکران بدنام بود ولی بعنوان رقیب و دشمن روچیلدها نیز شهرت داشت و امیل پرر چهره‌ای خوشنام بود و بعنوان یک سن‌سیمونیست آرمانگرا، نه یهودی، شناخته میشد تا بدانجا که حتی ادوارد درومون، در کتاب جنجالی یهودیان فرانسه از او به نیکی یاد کرده است. معهذا، و به رغم فقدان گزارشی از پیوند صمیمانه و آشکار لویی بناپارت با بارون جیمز روچیلد در این سالها، رابطه این دو هیچ‌گاه خصمانه گزارش نشده است. برای نمونه، میدانیم در زمان گشایش خط آهن سن‌کوئنتین (پاییز ۱۸۴۹)، که کمپانی روچیلد احداث کرد، لویی بناپارت شخصاً، در کنار بارون جیمز روچیلد حضور داشت. در این مراسم حضار شعار میدادند: زنده باد امپراتور! (هنوز بناپارت رئیس جمهور بود)، زنده باد روچیلد! به ادعای ویرجینیا کاولس، بارون جیمز روچیلد بدلیل نقشی که در سقوط ناپلئون داشت، تصور میکرد هیچگاه در نزد لویی بناپارت جایگاهی رفیع نخواهد یافت و لذا، در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت، ژنرال شانگارنیه را بعنوان نامزد خویش برای تصدی منصب ریاست جمهوری فرانسه در نظر داشت. شانگارنیه، چون کاونیاک، از فرماندهان نظامی الجزایر در دروان لویی فیلیپ بود و دوست نزدیک جیمز روچیلد. او در این زمان فرمانده گارد ملی بود و نیروهای نظامی مستقر در پایتخت را زیر فرمان داشت. ژنرال شانگارنیه دیوانه‌ وار عاشق بارونس بتی، همسر بارون جیمز روچیلد بود. روچیلد نه تنها با این رابطه مخالف نبود بلکه به آن میدان میداد. بدین‌سان، کاخ بارون روچیلد به مأوای ژنرال شانگارنیه بدل شد و در پاریس همه از ماجرای دلدادگی فرمانده نظامی مقتدر پایتخت اطلاع یافتند. با تحکیم قدرت لویی بناپارت، اولین اقدام او عزل شانگارنیه در ژانویه ۱۸۵۱ بود که اعتراض شدید اکثریت سلطنت طلب مجلس را برانگیخت. کمی بعد، لویی بناپارت به دستگیری و سرکوب گسترده مخالفینش دست زد. یکی از دستگیرشدگان شانگارنیه نگون‌بخت بود. آنچه ذکر شد روایتی است که در کتاب خانم کاولس از ماجرای شانگارنیه ارائه شده. منشأ این روایت به جلد دوم کتاب اوگن کورتی درباره‌ی دوران اقتدار روچیلدها باز میگردد که متأسفانه در دسترس ما نیست. منبع کورتی بطور عمده گزارشهای کنت هوبنر  سفیر وقت اتریش در پاریس، است که به بارون جیمز روچیلد سرکنسول افتخاری دولت اتریش، ارادتی نداشت. این مقارن با دوران اقتدار پرنس شوارزنبرگ در امپراتوری اتریش است. پس از اخراج تحقیرآمیز اتریش از ایتالیا (۱۸۵۹)، که با مشارکت نظامی لویی بناپارت صورت گرفت، پرنس ریچارد مترنیخ، پسر دوست نامدار روچیلدها، بعنوان سفیر اتریش در پاریس منصوب شد و تا زمان بازنشستگی (۱۸۷۱) در این سمت بود. یادآوری میکنیم که از سال ۱۸۵۲، یعنی مقارن با صعود لویی بناپارت به مقام امپراتور فرانسه، ارل کاولی (هنری ولزلی)، برادرزاده ریچارد ولزلی و ولینگتون، سفیر بریتانیا در فرانسه بود. لرد کاولی تا سال ۱۸۶۷، به مدت ۱۵ سال، در این سمت بود و با لویی بناپارت رابطه نزدیک و دوستانه داشت. این دوران مقارن است با برخی از حوادث سرنوشت‌ساز، بویژه جنگ کریمه، که تاریخ پسین جهان را رقم زد. بنابراین، عجیب نیست اگر تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) لرد کاولی را مؤثرترین سفیر در تاریخ معاصر بریتانیا خوانده است. در دوران سفارت این عضو خاندان ولزلی و دوست و شریک روچیلدهاست که پیمان ۱۸۵۷ پاریس میان ایران و انگلستان منعقد شد. گفتیم که میانجی این معاهده لویی بناپارت بود که به تعبیر خان ملک ساسانی امپراتوری فرانسه‌اش مرهون کمک‌های پالمرستون بود. پس از لرد کاولی، ارل لیونز (ریچارد لیونز) سفیر انگلستان در فرانسه شد. درباره‌ی ماجرای نزدیکی بارون جیمز روچیلد به لویی فیلیپ، که به سلب اعتماد سلطان بورژوازی از ژاک لافیته و سلطه بلامعارض جیمز روچیلد بر اقتصاد فرانسه انجامید، پیشتر سخن گفته‌ایم. فرایند پیوند بارون جیمز روچیلد با لویی بناپارت نیز از داستان‌های شگفت تاریخ اروپاست. بارون بزرگ این‌بار با ابزار زنی زیبارو و فتنه‌گر به میدان آمد؛ زنی که بر سرنوشت اروپای آن عصر تأثیری شگرف بر جای نهاد و سرانجام تاج و تخت ناپلئون سوم را به باد داد. در سال‌های جمهوری دوم، چون گذشته، ضیافت‌های باشکوه بارونس بتی روچیلد برقرار بود و گل سرسبد محافل شبانه پاریس محسوب میشد. از سال ۱۸۵۰ یک دختر اسپانیایی به‌غایت زیبا در این میهمانی‌ها پدیدار شد، توجه همگان را به خود جلب نمود و آوازه شهرتش در محافل اشرافی پاریس پیچید. اوژنی دو مونتیخو دختر یکی از اشراف اسپانیایی بود از مادری اسکاتلندی. مادرش وی را برای تحصیل به پاریس فرستاد و او به زودی به عضو ثابت محافل شبانه روچیلدها و، به تعبیر ویرجینیا کاولس، تحت‌الحمایه یا شاگرد جیمز و بتی روچیلد بدل شد. در آغاز هیچکس راز توجه غیرعادی بارون جیمز روچیلد و همسرش به اوژنی را در نمیافت تا سرانجام روشن شد که بناپارت هرزه و زنباره سخت شیفته این دختر است و قصد ازدواج با او را دارد. دولتمردان و محافل عالی سیاسی پاریس به مخالفت شدید با این ازدواج برخاستند و خواستار وصلت امپراتور با یکی از خاندان‌های سلطنتی اروپا شدند. این تلاش‌ها بی‌نتیجه بود. گفته میشود که رجال فرانسه به مسخره اوژنی دو مونتیخو را، بدلیل دشواری تلفظ نامش، اوژنی اسمش چیست میخواندند. سرانجام، در ژانویه ۱۸۵۳، بارون جیمز روچیلد ، همسرش بتی و پسرش آلفونس به همراه اوژنی مونتیخو به ضیافت سلطنتی کاخ تویلری وارد شدند، لویی بناپارت شخصاً به استقبال ایشان شتافت و اوژنی را در جایگاه ویژه اعضای خانواده سلطنتی جای داد. او ۱۱ روز بعد رسماً تصمیم خود را دال بر ازدواج با اوژنی اعلام کرد. با ازدواج اوژنی و بناپارت روشن بود که بارون جیمز روچیلد به درون اتاق خواب امپراتور فرانسه نیز راه یافته است. اوژنی دو مونتیخو که اینک امپراتریس اوژنی نامیده میشد، در تمامی دوران سلطنتی لویی بناپارت پیوندی نزدیک با روچیلدهای پاریس، جیمز و پسرش آلفونس، داشت و بزرگترین حامی ایشان در دربار و دولت فرانسه به شمار میرفت. مورخین نقش این زن را در تاریخ فرانسه بسیار منفی ارزیابی کرده‌اند و او را مسئول بسیاری از مصایبی میدانند که در این دوران بر جامعه فرانسه تحمیل شد. آلفرد کوبن مینویسد نفوذ اوژنی و دوستان او بر سیاست فرانسه شوم بود. به نوشته آمریکانا، ازدواج لویی بناپارت با اوژنی برای فرانسه نه سود سیاسی در بر داشت و نه اعتباری به ارمغان آورد. اوژنی در سیاست خارجی فرانسه مداخله میکرد و دخالت‌های او پیامدهای فاجعه‌آمیز داشت. او را مسئول مداخله نظامی دهه ۱۸۶۰ فرانسه در مکزیک و نیز مسئول اعلام جنگ به پروس در سال ۱۸۷۰ میشناسند که هر دو پایانی شوم یافت. منابع در دسترس ما راز پیوند روچیلدها با این زن را روشن نمیکند. فرضیاتی را میتوان مطرح ساخت. مثلاً، اوژنی به یک خاندان یهودی مخفی تعلق داشت. این فرضیه را پی میگیریم. خانواده مادری اوژنی، کرکپاتریک نام دارد و ما حداقل چهار تن را با این نام میشناسیم: کلنل جیمز کرکپاتریک از نظامیان کمپانی هند شرقی مستقر در قلعه سن‌جرج (مدرس) در نیمه دوم سده هیجدهم است و میدانیم که قلعه فوق در این زمان کانون استقرار و تکاپوی تجار یهودی الماس بود. او دو پسر داشت: ویلیام و جیمز. ویلیام کرکپاتریک ابتدا مترجم زبان فارسی در ارتش کمپانی هند شرقی بود و در جریان جنگ سوم میسور (۱۷۹۱- ۱۷۹۲) و اشغال شهر سرینگاپاتام مترجمیِ لرد چارلز کورنوالیس را بدست داشت. در سال ۱۷۹۵ کارگزار مقیم (رزیدانت) در حیدرآباد شد و در سال ۱۷۹۸ منشی نظامی و سپس منشی خصوصی ریچارد ولزلی. وی پس از شکست نهایی تیپو سلطان و اشغال سرینگاپاتام مأمور تقسیم سرزمین میسور شد و سپس کارگزار مقیم در پونا. در سال ۱۸۰۱ هند را ترک گفت و در سال‌های پایانی عمر خویش نامه‌ها و خاطرات تیپو سلطان را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرد. او در سال ۱۸۱۱ به درجه سرلشکری رسید. جیمز کرکپاتریک برادر کوچک ویلیام، نیز از نزدیکان و محارم ریچارد ولزلی بود. وی از سال ۱۷۹۷، پس از برادرش، کارگزار مقیم در حیدرآباد شد و تا زمان مرگ در این سمت بود. او در این دوران قرارداد های متعددی با نظام حیدرآباد منعقد کرد و همو بود که در سال ۱۷۹۹ موفق شد حدود ۶۰ هزار نفر از نیروهای نظامی دولت حیدرآباد را به سود انگلیسی‌ها به جنگ با تیپو بکشاند. کرکپاتریک دیگری را نیز میشناسیم. این یکی کشیش است و به نیمه دوم سده نوزدهم تعلق دارد. آلکساندر فرانسیس کرکپاتریک فارغ‌التحصیل کالج هیلی‌بوری کمپانی هند شرقی و کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج، از سال ۱۸۷۱ استاد زبان عبری در کالج ترینیتی کمبریج بود و در دهه‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ بعنوان یکی از عبری‌شناسان سرشناس انگلستان شناخته میشد. او دارای تألیفاتی در شرح و تفسیر عهد عتیق است. از سده شانزدهم، معمولاً، نه همیشه، عبری‌ شناسان نامدار اروپایی به خاندان‌های یهودی‌تبار تعلق داشته‌اند. بهرروی، منابع موجود برای ارائه تبارشناسی اوژنی مونتیخو کافی نیست و نسبت خویشاوندی مادر او را با کرکپاتریک‌های فوق نمیدانیم. معهذا، کاملاً محتمل میدانیم که وی به همین خاندان تعلق داشته است. درباره‌ی تبار و پیوندهای خویشاوندی اوژنی فرضیه دیگری نیز مطرح است که با فرضیه فوق منافات ندارد. شهرت داشت که اوژنی دختر نامشروع ارل کلارندون چهارم است. گفتیم که چنین شهرتی درباره‌ی تبار لویی بناپارت نیز وجود داشت. آیا میتوان شایعه نسب نامشروع اوژنی را به جد گرفت و بدین‌ سان این ملکه مقتدر فرانسه را فرزند لرد کلارندون انگلیسی دانست؟ به گمان ما، این شایعاتْ بیهوده رواجِ گسترده و مقبولیتِ عام نیافته و به منابع تاریخی راه نیافته است. یکی از ویژگیهای اروپای سده‌های هیجدهم و نوزدهم میلادی افول تدریجی ایستارهای اخلاق مسیحی و اشاعه آمیختگی جنسی در اخلاق خانوادگی بود. پژواک‌های فرهنگی انقلاب ۱۷۸۹-۱۷۹۹ فرانسه در این زمینه بسیار مؤثر بود که نه تنها بعنوان یک انقلاب سیاسی بلکه بعنوان یک انقلاب ضد دینی نیز شناخته میشود. بسیاری از پسران تعجب میکردند که چرا پدران و مادرانشان نمیتوانند حرارت انقلابی و روش‌های جدید را درک کنند؛ بعضی از آنها قیود اخلاقی دیرین را به کنار نهادند و به صورت افراد خوشگذران و بی‌مبالات درآمدند. هرج و مرج در مسائل جنسی بالا گرفت. بیماری‌های مقاربتی شیوع یافت. بچه‌های سر راهی زیاد شدند. هرزگی ادامه یافت. این امر طبعاً بر بنیاد خانواده تأثیر جدی بر جای نهاد. برای نمونه، در سال‌های ۱۷۸۹-۱۸۳۹ بیست و چهار درصد از عروسان شهر مولن فرانسه به هنگام ازدواج حامله بودند. چنانکه میدانیم، یکی از دستاوردهای انقلاب فرانسه ممنوعیت تفحص درباره‌ی پدر واقعی نوزاد بود. این اخلاق جنسی در انگلستان سده نوزدهم نیز رواج داشت هرچند تا به امروز بریتانیا بعنوان اخلاقی‌ ترین جامعه اروپایی شناخته میشود (حتی امروزه نیز دکه‌های فروش مطبوعات در انگلیس موظف اند نشریات پورنو (مستهجن) را در انظار عمومی قرار ندهند، در سال‌های اخیر شهر لندن شاهد تظاهرات و اعتراضات فراوان، بویژه از سوی مادران، علیه پخش ماهواره‌ای شبکه‌های تلویزیونی مستهجن آلمانی و هلندی در این کشور بود). بدین‌سان، رابطه جنسی مردان و زنان متأهل در محافل اشرافی بریتانیای سده نوزدهم، چون فرانسه، امری نامتعارف نبود. برای نمونه، مارکیز هارتینگتون (اسپنسر کاوندیش، مارکیز هارتینگتون فوق الذکر و دوک دونشایر بعدی در سال ۱۸۵۷ بعنوان نماینده حزب لیبرال به مجلس عوام راه یافت و در سال ۱۸۶۶ عضو کابینه لرد راسل شد. در سالهای ۱۸۶۸-۱۸۷۴ وزیر دولت گلادستون بود و پس از استعفای گلادستون در سال ۱۸۷۵ رئیس حزب لیبرال شد. او در دولت دوم گلادستون وزیر امور هندوستان (۱۸۸۰-۱۸۸۲) بود و سپس وزیر جنگ (۱۸۸۲-۱۸۸۵). در دولت سوم لرد سالیسبوری (۱۸۹۵-۱۹۰۲) و دولت آرتور بالفور (۱۹۰۲-۱۹۰۵) نیز وزیر بود. بعنوان سخنگوی جناج راستگرا و رهبر مخالفان گلادستون در حزب لیبرال شناخته میشد. سه بار (۱۸۸۰، ۱۸۸۶، ۱۸۸۷) به او پیشنهاد نخست وزیری شد و نپذیرفت. از دوک هشتم دونشایر بعنوان یکی از سرسخت ترین هواداران تجارت آزاد یاد میکنند) وارث دوک دونشایر که بعنوان شخصیتی بسیار محترم شناخته میشد، به مدت ۳۰ سال آشکارا با لوییز همسر آلمانی‌ تبار دوک منچستر، زندگی کرد. این زن بعنوان یکی از مقتدرترین، جاه‌طلب‌ ترین و کینه‌توزترین زنان جامعه اشرافی لندن شناخته میشد. کمی پس از مرگ دوک منچستر، هارتینگتون به مقام دوک دونشایر دست یافت (۱۸۹۱) و با این زن ازدواج کرد. دیزرائیلی، نخست‌ وزیر یهودی‌الاصل عصر ویکتوریا، در دوران جوانی، زمانی که هنوز حتی نماینده مجلس نبود، با هنریتا، همسر سِر فرانسیس سایکس، رابطه داشت و داستان این عشق را در کتاب خود، معبد هنریتا، بازگو کرد. و سرانجام، باید به روابط بی‌پروای لیدی راندولف چرچیل، همسر لرد راندولف و مادر سِر وینستون چرچیل، با مردان متعدد، از جمله با کنت کینزکی اتریشی، اشاره کرد. در بسیاری موارد، این روابط با بی‌تفاوتی یا عمل مشابه از سوی همسر مواجه بود ولی گاه به نزاع کشیده میشد و ماجراها می‌آفرید. بدین‌ سان، کم نبودند افراد بی‌نام و نامداری که به پدری جز پدر رسمی خویش نسب می‌بردند. درباره‌ی رابطه ماری لوییز، همسر ناپلئون بناپارت، با کنت فن نیپرگ و نیز درباره‌ی زنبارگی‌های ویلیام نهم هسه‌کاسل، پسران جرج سوم، آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) و پالمرستون پیشتر سخن گفته‌ایم. بنابراین شایعات فوق درباره‌ی لویی بناپارت یا اوژنی مونتیخو را نباید عجیب انگاشت؛ بویژه این‌که ماریا کرکپاتریک مادر اوژنی، بعنوان زنی هرزه شهرت داشت. او حتی در دورانی که دخترش ملکه فرانسه بود، معشوق‌های متعدد در کنار داشت و بدلیل ولخرجی‌هایش هماره مقروض و مایه دردسر دربار فرانسه بود. الگرنون سیسیل، نوه مارکیز سالیسبوری دوم که خود به یکی از مهم‌ترین و کهن‌ترین خاندان‌های اشرافی بریتانیا تعلق دارد، این شایعه را تأیید میکند. او مینویسد کلارندون در دهه ۱۸۳۰ مادام دو مونتیخو، مادر ملکه اوژنی، را خوب میشناخت؛ لذا این داستان را نباید یک شایعه پوچ انگاشت بویژه اینکه در یادداشت‌های روزانه لیدی کلارندون مواردی در تأیید آن وجود دارد. نام اصلی ارل کلارندون چهارم که از او بعنوان پدر واقعی اوژنی یاد میشود، جرج‌ولیرز است. خاندان‌ولیرز یکی از سرشناس‌ ترین خاندان‌های اشرافی بریتانیا در چهار سده اخیر است و به پدر مجلس عوام شهرت دارند. تبار این خاندان به پسر یک ملاک میانه‌حال انگلیسی بنام جرج ولیرز میرسد که در نوجوانی بدلیل زیبایی و رفتار لطیفش دل جیمز اول، پادشاه انگلستان، را ربود (در بریتانیکا چنین آمده است: جیمز اول در سراسر زندگی اش علاقه اندک به جنس مخالف نشان داد. بنظر میرسد که او هیچگاه معشوقه‌ای نداشت و به زنان تنها بعنوان همسر و مادر دوستان مذکرش علاقمند بود)، به سرعت برکشیده شد و به چهره مقتدر و بلامعارض دربار بدل گردید. او، که اینک دوک باکینگهام نامیده میشد، بر جیمز اول و پسرش، چارلز اول، سلطه‌ای شگفت داشت و نقشی سرنوشت‌ساز در سیاست داخلی و خارجی بریتانیا ایفا نمود. در کتاب حوادث مهم تاریخ انگلیس (چاپ ۱۸۸۴) چنین میخوانیم: سِر فرانسیس بیکن، که مردی بسیار فهمیده بود، از وزرای جیمز بود. او غالباً به شاه مشورت‌های خوبی ارائه میداد. ولی جیمز از مشورت‌های خوب پیروی نمیکرد. او به خرد خود باور داشت و راه خود را میرفت و مردان بی‌ارزش را برای کمک به خود به شورای مشاورینش وارد میکرد. یکی از این مقربین که بسیار قدرتمند شد جرج ولیرز است؛ جوانی که چهره زیبا و رفتار دلپسندش دل شاه را ربود (۱۶۱۵). به زودی کار بدانجا کشید که جیمز هیچ‌چیز را از او دریغ نمیکرد. بسیاری از مناصب و افتخارات به او اعطا شد از جمله عنوان دوک باکینگهام. در زیر نفوذ این سوگلی‌ها، میخوارگی، ارتشاء و همه‌گونه مفاسد در دربار جیمز به سیره عادی بدل شد. حتی بیکن، به رغم علمش، راه اینگونه کردارها را در میان اطرافیانش گشود، باکینگهام با پادشاه و با چارلز، ولیعهد، زندگی میکرد. آنها یکدیگر را با نام‌های صمیمانه صدا میزدند. نام باکینگهام استینی بود و نام ولیعهد چارلز کوچولو. به پادشاه نیز بابا و رفیق عزیز میگفتند، جرج ولیرز در ۳۶ سالگی بدست یکی از نظامیان زیردستش به قتل رسید. او دارای پسری نوزاد بود که او نیز جرج ولیرز نام داشت. این جرج ولیرز یا دوک دوم باکینگهام در میان اعضای خانواده سلطنتی پرورش یافت و همبازی و دوست صمیمی چارلز دوم شد. در این دوران از خاندان ولیرز چهره‌های سرشناس متعددی برخاستند. از جمله باید به باربارا ولیرز اشاره کرد که در تاریخ اروپا با نام لیدی کاستلمان شهرت فراوان دارد. این زن فوق‌العاده زیبا از ۱۹ سالگی معشوقه چارلز دوم بود. او از این طریق ثروتی انبوه اندوخت و بسیاری از اعضای خاندان ولیرز را به جرگه اشرافیت انگلستان وارد کرد. رویستون پایک از او بعنوان زنی کینه‌جو و تجمل‌طلب یاد میکند. باربارا ولیرز همسر راجر پالمر، ارل کاستلمان بود و به این دلیل کنتس کاستلمان نامیده میشد. چارلز دوم به او عناوین کنتس ساوتمپتون و دوشس کلولند را نیز اعطا کرد. طبق فرمان چارلز، این القاب در فرزندان اول و سوم باربارا ولیرز موروثی بود. الیزابت ولیرز نیز معشوقه ویلیام سوم، پادشاه انگلستان از دودمان اورانژ، بود. وی در امور سیاسی طرف مشاوره ویلیام بود و نقشی مهم در ایجاد رابطه شخصی دوستانه میان پادشاه هلندی و اشراف انگلیسی ایفا نمود. از اواخر سده هیجدهم تا به امروز، اعضای خاندان ولیرز با القاب ارل کلارندون و لرد هاید نیز شناخته میشوند و در مجلس لردها دارای کرسی‌اند. ارل کلارندون چهارم از رجال سیاسی درجه اول بریتانیای سده نوزدهم است. او در جوانی مدتی سفیر انگلستان در دربار اسپانیا بود. در سالهای ۱۸۵۳-۱۸۵۴ در دولت‌های ابردین و پالمرستون سمت وزارت خارجه را بدست داشت. این دوره از وزارت خارجه او مصادف است با آغاز جنگ کریمه. در سالهای ۱۸۶۵ (دولت لرد جان راسل) و ۱۸۶۸ – ۱۸۷۰ (دولتهای دیزرائیلی و گلادستون) نیز وزیر خارجه بود. تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) از لرد کلارندون بعنوان دوست شخصی لویی بناپارت یاد میکند. باید افزود که اعضای خاندان ولیرز با روچیلدهای لندن رابطه نزدیک داشتند. دکتر ریچارد دیویس، از چارلز ولیرز بعنوان یکی از صمیمی‌ترین دوستان بارون لیونل روچیلد، برادرزاده جیمز روچیلد و رئیس شاخه لندن بنیاد روچیلد نام میبرد. چارلز ولیرز برادر کوچک‌تر لرد کلارندون است و بدین‌سان، اگر به شایعه فوق باور داشته باشیم، عموی اوژنی است. چارلز ولیرز از سال ۱۸۳۵ تا اواخر عمر نماینده شهر ولورهامپتون در مجلس عوام بود. او به عنوان یکی از سرسخت‌ترین و جنجالی‌ ترین مدافعان تجارت آزاد شهرت داشت و نطق‌های فراوانی در مجلس عوام در این زمینه ایراد نمود که مجموعه آن به چاپ رسیده است.
زرسالاران یهودی و انقلاب راه آهن: پیدایش و گسترش شبکه‌های راه‌آهن یکی از مهم‌ترین جلوه‌های انقلاب اقتصادی سده نوزدهم است که موجی عظیم از تکاپو های مالی و صنعتی را در جهان آن روز برانگیخت و تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی را تحت‌الشعاع خود قرار داد. اهمیت این پدیده در تکوین غرب جدید تا بدانجاست که دکتر دیوید تامسون گشایش راه‌آهن لیورپول- منچستر در سال ۱۸۳۰ را سرآغاز عصر نو میخواند. این تحول از انگلستان آغاز شد و طی دهه‌ های بعدی، این کشور را بعنوان الگویی فراروی سایر کشورها قرار داد. مورخین علت توجه انگلیسی‌ها به این شیوه نوین حمل‌ونقل را ضعف شبکه راه‌های زمینی این کشور میدانند. تا اوایل سده نوزدهم، شبکه ارتباطی قاره اروپا بطور عمده همان جاده‌هایی بود که از دوران امپراتوری روم به میراث مانده بود. در انگلستان این شبکه بتدریج از میان رفت ولی در برخی سرزمین‌ها، ‌بویژه فرانسه و ایتالیا، نه تنها حفظ شد بلکه توسعه یافت. مسافرت در مسیر ۹۷ کیلومتری لندن- کمبریج حداقل یک روز به درازا میکشید و این سریع‌ترین مسیر در انگلستان سده هیجدهم بود. سفر از لندن به شریوزبوری سه روزه و سفر به ادنبورگ، مرکز اسکاتلند، ده روزه بود. در اواخر سده هیجدهم شبکه جاده‌های فرانسه چنان بر انگلستان برتری داشت که آرتور یانگ انگلیسی را به حیرت انداخت. او در سفرنامه فرانسه‌اش (۱۷۹۲) این جاده‌ها را شگفت‌انگیز و واقعاً باشکوه خواند و افزود: ما در انگلستان هیچ تصوری از چنین جاده‌هایی نداریم. در آغاز نیروی محرکه شبکه راه‌آهن انگلستان اسب بود و در سالهای ۱۸۲۵-۱۸۳۰ مقدار زیادی از اینگونه خطوط آهن ساخته شد. در همین زمان تلاش برای بکارگیری یک نیروی محرکه قدرتمند آغاز گردید. در واقع، این ورود نیروی بخار و سوخت زغال سنگ به عرصه حمل‌ونقل و ساخت نخستین لکوموتیوها بود که انقلاب راه‌آهن را میسر ساخت. این تحول با نام جرج استفنسن مهندس انگلیسی، در پیوند است. در ۱۵ سپتامبر ۱۸۳۰ اولین شبکه راه‌آهن (خط منچستر- لیورپول) آغاز به کار کرد. این خط را استفنسن احداث کرد و لکوموتیو آن، بنام راکت، ۲۲ کیلومتر در ساعت سرعت داشت. موفقیت خط آهن منچستر- لیورپول شور و شعفی جهانی برانگیخت و دورانی را پدید ساخت که عصر راه‌آهن نام گرفته است. به این ترتیب، از دهه ۱۸۳۰ احداث راه‌آهن در بسیاری از کشورهای غربی و مستعمرات ایشان در سرار جهان آغاز شد و به سرعت اوج گرفت. در سال ۱۸۴۹ طول خطوط آهن جهان به ۷۳۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۵۰ به ۳۸۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۱۰۷ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۲۰۷ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۳۷۰ هزار کیلومتر و در سال ۱۸۹۰ به ۵۷۴ هزار کیلومتر رسید. امروزه طول شبکه راه‌آهن جهان یک میلیون و ۲۴۰ هزار کیلومتر گزارش میشود. در سال ۱۸۳۸ در بریتانیا (پادشاهی متحده) ۸۷۵ کیلومتر خط آهن وجود داشت. این رقم در سال ۱۸۵۰ به ۱۰۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۱۷۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۲۵۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۲۹۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۳۲۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۳۸۰۰۰ کیلومتر رسید. توجه کنیم که این ارقام پادشاهی متحده، یعنی سرزمین‌های انگلستان و ولز و اسکاتلند و ایرلند، را در برمیگیرد. مستعمرات پهناور بریتانیا در سایر نقاط جهان مسئله‌ای جداست: نخستین کمپانی‌های راه‌آهن هند، مانند کمپانی بزرگ راه‌آهن شبه‌جزیره هند و کمپانی راه‌آهن بمبئی- بارودا و هند مرکزی، در دهه ۱۸۴۰ تأسیس شد و نخستین خطوط آهن هند در اواسط دهه ۱۸۵۰ گشایش یافت. طول شبکه راه‌آهن هند در سال ۱۸۶۰ حدود ۱۳۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ حدود ۷۸۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ حدود ۱۵۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۸۹۰ حدود ۲۶۰۰۰ کیلومتر گزارش شده است. همین فرایند در سایر مستعمرات بریتانیا جریان داشت: اولین خط راه‌آهن کانادا در سال ۱۸۵۱ آغاز به کار کرد و طول این شبکه در سال ۱۸۸۰ به ۱۱ هزار کیلومتر رسید. در همین سال، طول خط آهن استرالیا حدود ۸۷۰۰ کیلومتر بود. در سال ۱۸۳۱ در ایالات متحده آمریکا تنها ۳۷ کیلومتر راه‌آهن وجود داشت. این رقم در سال ۱۸۴۰ به ۴۵۴۰ کیلومتر، در سال ۱۸۵۰ به ۱۴۶۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۴۸۶۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۸۶۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۱۵۱ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۲۵۳ هزار کیلومتر و در سال ۱۹۰۰ به ۳۱۳ هزار کیلومتر رسید. طول شبکه راه‌آهن ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۸۰، یعنی ۱۵۰ سال پس از گشایش نخستین خط آهن در این کشور، ۳۲۴ هزار کیلومتر گزارش شده که بطور کامل در مالکیت بخش خصوصی است. چنان‌ که می‌بینیم، در پایان سده نوزدهم تقریباً ۴۵ درصد راه‌آهن جهان در ایالات متحده آمریکا قرار داشت. امروزه این کشور حدود یک چهارم شبکه راه‌آهن جهان را در اختیار دارد. اولین راه‌آهن فرانسه در سال ۱۸۳۲ گشایش یافت. این خط لیون را به معادن زغال سنگ سن‌اتین وصل میکرد. در سال ۱۸۴۱ طول خط آهن فرانسه تنها ۵۶۰ کیلومتر بود. در سال ۱۸۵۰ فرانسه، با وسعتی دو برابر انگلستان، تنها دارای ۳۰۰۰ کیلومتر راه‌آهن بود یعنی کمتر از یک سوم انگلستان. این رقم در سال ۱۸۷۰ (پایان حکومت لویی بناپارت) به ۱۷۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۳۶۵۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۴۹۵۰۰ کیلومتر رسید. نخستین خط آهن آلمان (پروس) در سال ۱۸۳۵ احداث شد. پیدایش و توسعه راه‌آهن در آلمان با نام فردریک لیست اقتصاددان نامدار آلمانی، در پیوند است. او در سال‌های ۱۸۲۵-۱۸۳۲ در ایالات متحده آمریکا اقامت گزید و از رشد شتابان صنعت در این کشور تأثیر فراوان گرفت. لیست پس از بازگشت به پروس منادی صنعتی کردن کشور خود شد و ‌بویژه به توسعه شبکه راه‌آهن علاقه شدید نشان داد (فردریک لیست، به رغم شیفتگی به مدل توسعه ایالات متحده آمریکا، مخالف تجارت آزاد بود و رشد صنعت در آلمان را تنها با حمایت دولتی ممکن میدانست. او که از صادرات گسترده کالاهای انگلیسی به سرزمین آلمان سخت آزرده بود، دفاع سرسختانه از حمایتگری دولتی را بر عهده گرفت. کتاب نظام ملی لیست دفاعیه‌ای نیرومند به سود صنایع نوپای آلمان در قبال تهاجم کالاهای انگلیسی به شمار میرفت. لیست بر آن بود که تجارت آزاد تنها برای انگلستان، پیشرفته‌ترین کشور صنعتی آن زمان، مناسب است و کشورهای توسعه نیافته‌ای چون ایالات متحده آمریکا و پروس تنها از طریق حمایتگری دولتی میتوانند راه توسعه صنعتی را بپیمایند). به رغم مخالفت جدی برخی محافل سیاسی و اقتصادی پروس، لیست توانست توجه فردریک ویلهلم چهارم، ولیعهد آن زمان و پادشاه بعدی (۱۸۴۰- ۱۸۶۱)، را به نظرات خود جلب کند و، به تعبیر تامسون، ولیعهد پروس را به هوادار مشتاق راه‌آهن بدل سازد. بدین‌سان، با صعود فردریک ویلهلم به سلطنت پروس، از دهه ۱۸۴۰ تب راه‌آهن این کشور را نیز فراگرفت. طول شبکه راه‌آهن سرزمین‌هایی که در سال ۱۸۷۱ به کشور واحد آلمان بدل شدند، در سال ۱۸۵۰ حدود ۶۰۰۰ کیلومتر بود که در سال ۱۸۷۰ به ۱۹۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۴۳۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۶۱۰۰۰ کیلومتر رسید. و بالاخره باید به بلژیک اشاره کرد. طول شبکه راه‌آهن بلژیک در سال ۱۸۵۰ حدود ۹۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ حدود ۳۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ حدود ۵۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ حدود ۵۸۰۰ کیلومتر گزارش شده است. این وضع در سایر کشورهای اروپایی، از جمله روسیه و اتریش و ایتالیا، امپراتوری عثمانی و سایر نقاط نیز جریان داشت. بدین‌سان، شرق و غرب جهان از طریق راه‌آهن، و کشتی، بهم پیوند یافت و جابه‌جایی کالا و مواد خام سرعتی شگرف و بی‌سابقه گرفت. چنین بود که از دهه ۱۸۳۰ تا اویل سده بیستم، راه‌آهن، این پدیده جدید و انقلابی در عرصه حمل‌ونقل و ارتباطات، به یکی از سودآورترین شاخه‌های اقتصاد دنیای غرب بدل شد و بانکداران و سرمایه‌داران، و ماجراجویان و شیادان مالی، تکاپویی شدید را در این عرصه به کار گرفتند. کسب امتیاز احداث راه‌آهن از دولت‌ها به یکی از منابع مهم انباشت ثروت‌های افسانه‌ای بدل شد. علت توجه گروه‌های فوق به این شاخه نوپدید از اقتصاد، سرمایه‌های عظیمی است که دولت‌ها در این عرصه به کار انداختند و سودهای کلانی است که از این راه به جیب سرمایه‌گذاران و پیمانکاران راه‌آهن روانه میشد. در آینده، در بررسی زندگینامه بارون موریس دو هرش، زرسالار نامدار یهودی، سودآوری عجیب پیمان‌های راه‌آهن و پیوند آن را با شیادی‌های مالی در بازارهای بورس خواهیم شناخت. در واقع، از دهه ۱۸۳۰ سرمایه‌گذاری دولتی در احداث شبکه‌های راه‌آهن ارقامی چشمگیر را در بر میگرفت. برای نمونه، تا سال ۱۸۳۸ حدود ۱۳ میلیون پوند استرلینگ صرف احداث شبکه راه‌آهن بریتانیا شده بود. دولت انگلیس طی سالهای ۱۸۴۶-۱۸۵۰ حدود ۱۵۰ میلیون پوند در زمینه احداث شبکه‌های راه‌آهن سرمایه‌گذاری کرد. در سال ۱۸۵۴ سرمایه‌گذاری در راه‌آهن بریتانیا به ۲۸۶ میلیون پوند و در سال ۱۸۶۴ به ۴۳۰ میلیون پوند رسید. عظمت این سرمایه‌گذاری زمانی روشن میشود که دریابیم مجموع صادرات و واردات انگلیس در سال ۱۸۶۵ حدود ۳۹۰ میلیون پوند استرلینگ بود. در دهه ۱۸۵۰ بطور متوسط هر کیلومتر خط آهن در پروس ۱۷۸۰۰ پوند، در بلژیک ۲۶۷۰۰ پوند و در انگلستان ۴۹ الی ۶۵ هزار پوند هزینه در برداشت. کلافام هزینه بالا در انگلستان را ناشی از عملکرد کمپانی‌های خصوصی انگلیس میداند و هزینه کم در پروس را ناشی از نقشی که دولت در احداث خطوط آهن این کشور بدست گرفته بود. بدین‌سان، میتوان دریافت که الیگارشی بریتانیا و زرسالاران یهودی از طریق مشارکت در احداث شبکه‌های راه‌آهن چه سودهای هنگفتی به جیب زدند. در دهه ۱۸۶۰ حدود ۶۵۰۰ کیلومتر خط آهن در هند احداث شد. در پایان این دهه بدهی‌های حکومت هند بریتانیا بابت سرمایه‌گذاری در راه‌آهن به یکصد میلیون پوند رسید که نیمی از کل بدهی‌های آن را شامل میشد. تنها در سال ۱۸۶۸ بیش از ۷۵ میلیون پوند صرف راه‌آهن هند شده بود. دکتر تامسون علت این پدیده را چنین توضیح داده است: در سال ۱۸۵۷ بحران اقتصادی سختی اروپا را فرا گرفت و در همین سال موتینی هند رخ داد. از این زمان گرایش شدید به مواد خام سرزمین‌های ماوراء بحار پدید شد و این گرایش دوران بزرگ احداث راه‌آهن در هند را پدید ساخت. چنانکه لوید توضیح داده، درواقع استعمار بریتانیا از سرمایه‌گذاری عظیم دهه ۱۸۶۰ در راه‌آهن هند اهداف سیاسی نیز داشت و به راه‌آهن بعنوان مهم‌ترین ابزار مدرنیزاسیون در هند پس از موتینی مینگریست. به عبارت دیگر، هدف سیاسی از این سرمایه‌گذاری ایجاد یک دگرگونی بنیادی در ساختار جامعه هند بود تا هیچ‌گاه انقلاب دیگری، همچون انقلاب ۱۸۵۷، رخ ندهد. سِر ادوین آرنولد که زمانی استاد دانشگاه‌های دکن و بمبئی بود و سپس سردبیر روزنامه دیلی تلگراف، نوشت: راه‌آهن برای هند کاری را میکند که نبوغ اکبر شکوهمند نتوانست با ابزار حکومت انجام دهد، راه‌آهن هند را به یک ملت تبدیل میکند. این وضع سبب افزایش ثروت وابستگان بومی به استعمار بریتانیا و گسترش طبقه کمپرادورهای هندی شد. اجمالاً اینکه اعضاء الیگارشی پارسی هند از جمله سرمایه‌گذاران و مدیران و پیمانکاران بزرگ کمپانی‌های راه‌آهن هند بودند. در حوالی نیمه سده نوزدهم پیمانکاران راه‌آهن بزرگی چون جمشیدجی دارابجی ناگام‌والا در میان اعضای الیگارشی پارسی هند پدید شدند. یکی از پیمانهای ناگام‌والا احداث خط بمبئی- احمدآباد با بودجه‌ای معادل نیم میلیون پوند استرلینگ بود. تب راه‌آهن، یا چنانکه برخی مورخین مینویسند جنون راه‌آهن، موجی گسترده از تکاپوی سرمایه‌داران انگلیسی را برانگیخت و انگلیسی‌ها را به سرمایه‌ گذاران و پیمانکاران اصلی راه‌آهن در سراسر جهان بدل ساخت. دکتر تامسون مینویسد: در دهه ۱۸۵۰ بسیاری از پروژه‌های راه‌آهن جهان را پیمانکاران انگلیسی، و در مشارکت میان سرمایه انگلیسی و سرمایه بومی، انجام میدادند. چنانکه خواهیم دید، بسیاری از این انگلیسیها در واقع یهودی یا شرکا و کارگزاران بانک‌ها و کمپانیهای یهودی بودند. این سرمایه‌داران و پیمانکاران انگلیسی در همه‌جا حضور داشتند: شرق اروپا، عثمانی، مصر، کانادا، مکزیک، آرژانتین، برزیل، ژاپن، چین و غیره و غیره. برای نمونه، در سده نوزدهم کمپانی‌های انگلیسی نقش اصلی را در احداث شبکه‌های ژاپن بدست داشتند. این موج تا اوایل سده بیستم تداوم داشت. به نوشته موریس‌داب، حتی در سالهای ۱۹۰۷ -۱۹۱۴ نیز سرمایه‌داران انگلیسی حدود ۶۰۰ میلیون پوند در احداث راه‌آهن در کشورهای ماوراء بحار سرمایه‌گذاری کردند. پیدایش شبکه جهانی راه‌آهن، که با ورود نیروی بخار و سوخت زغال سنگ به عرصه کشتیرانی مقارن بود، تحولی اساسی را در اقتصاد انگلستان و سایر کشورهای اروپایی سبب شد. به نوشته تامسون، تجارت واقعی اروپا با شرق بطور عمده از سال ۱۸۳۹ آغاز شد که خط کشتیرانی میان انگلستان و اسکندریه آغاز به کار کرد. با افزایش بی‌سابقه سرعت و حجم ارتباطات زمینی و دریایی، جهان به مجتمعی به هم پیوسته بدل شد که در قلب آن انگلستان جای داشت. گشایش کانال سوئز در سال ۱۸۶۹ نقطه عطفی در این تحول بود و نمادی از نیاز به ارتباط سریع میان مرکز و پیرامون این مجتمع جدید اقتصادی.  بدین‌سان، انگلستان نه تنها جایگاه خود را بعنوان کارگاه جهان تثبیت کرد، بلکه در مقام کشتیران، تاجر و بانکدار جهان نیز جای گرفت. توجه کنیم که کل صادرات و واردات انگلستان در سال ۱۷۹۱ تنها ۳۷ میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت که در سال ۱۸۹۱ به ۷۴۴ میلیون پوند رسید. احداث خطوط آهن و حرکت لکوموتیوها حجم عظیم و بی‌سابقه‌ای از آهن و زغال‌سنگ را میطلبید. برای نمونه، برای احداث ۳۲۴۰ کیلومتر راه‌آهنی که در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۴۸ در انگلستان احداث شد، قریب به نیم میلیون تن آهن، یعنی حدود یک چهارم تولید آن زمان، مصرف شد. این امر افزایش شدید تولید انگلستان در این دو شاخه را سبب شد. تولید زغال سنگ انگلیس از ۱۶ میلیون تن در سال ۱۸۱۵ به ۳۰ میلیون تن در سال ۱۸۳۵، ۵۰ میلیون تن در سال ۱۸۴۸ و ۶۵ میلیون تن در سال ۱۸۵۶ رسید. تولید آهن نیز از یک میلیون تن در سال ۱۸۳۵ به دو میلیون تن در سال ۱۸۴۸ و بیش از ۳ میلیون تن در سال ۱۸۵۵ رسید. در نیمه سده ۱۹ نیمی از تولید آهن جهان در انگلستان صورت میگرفت. بدین‌سان، انگلستان به تأمین کننده بخش مهمی از آهن مورد نیاز اروپا و ایالات متحده بدل شد. این رقم حدود یک پنجم کل صادرات این کشور را در بر میگرفت. تقریباً تمامی آهن مورد نیاز راه‌آهن هند نیز از انگلستان تأمین میشد. چنین بود که صادرات آهن انگلیس افزایشی شگفت یافت و از ۸ میلیون پوند استرلینگ در سال ۱۸۵۰ به ۲۴ میلیون پوند استرلینگ در سال ۱۸۶۰ رسید. در سال ۱۸۷۲، در اوج تب راه‌آهن، صادرات آهن انگلستان ۳/۳۳۸ میلیون تن گزارش شده که ۳۳/۹۹۶ میلیون پوند ارزش داشت. دائرةالمعارف یهود مینویسد: سرمایه‌ داران یهودی نقش مهمی در توسعه راه‌آهن ایفا کردند. آنان، علاوه بر انگلیسی‌ها، تنها سرمایه‌دارانی بودند که حاضر شدند سرمایه خود را پیش از نیمه دوم سده نوزدهم، که صنعت راه‌آهن هنوز در مراحل آغازین خود بود، به مخاطره اندازند. در سده نوزدهم، که تب راه‌آهن قاره اروپا را فراگرفت، یهودیان درباری پیشین، که اینک به بانکداران خصوصی بدل شده بودند، از طریق سرمایه‌گذاری در احداث خطوط راه‌آهن در پیشبرد انقلاب صنعتی مشارکت جستند. به نوشته تاریخ یهود، شبکه‌های اصلی راه‌آهن در فرانسه، بلژیک، اتریش و ایتالیا با سرمایه‌گذاری بنیاد روچیلد احداث شد. دائرةالمعارف یهود نام کشورهای اسپانیا و برزیل را به این فهرست افزوده است. روچیلدها از سال ۱۸۲۵، به تشویق ناتان مایر روچیلد لندن، سرمایه‌گذاری در راه‌آهن اروپای قاره را آغاز کردند. سالومون روچیلد وین پروفسور فرانتس ریپل پژوهشگر انستیتوی تکنولوژی وین، را به‌همراه منشی خود، لئوپولد فن ورتیمشتین برای مطالعه در پیرامون ابداعات جدید در وسایل حمل‌ونقل به انگلستان فرستاد. نتیجه این مطالعه تهیه طرحی برای احداث یک خط مستقیم راه‌آهن در امپراتوری اتریش بود که وین را از سویی به منطقه مهم کشاورزی گالیسیا در لهستان کنونی، و از سوی دیگر به بندر تریست در ایتالیای کنونی، وصل میکرد (بخش عمده اراضی و معادن این مناطق در مالکیت الیگارشی یهودی بود. در سیلسیا معادن سنگ آهن ویتکوویتز قرار داشت که بر بنیاد آن مجتمع عظیم صنعتی- تسلیحاتی ویتکوویتز، متعلق به روچیلدها، تأسیس شد. در اوایل سده نوزدهم، این مجتمع یکی از منابع مهم تأمین آهن و فولاد و زغال‌سنگ برای ارتش و نیروی دریایی انگلیس به شمار میرفت. اهمیت آن تا بدان حد بود که با اشغال وین (مارس ۱۹۳۸)، آلمانی‌ها بارون لویی ناتانیل روچیلد اتریش را دستگیر و به مدت یک سال زندانی کردند و او را زیر فشار گذاشتند تا مالکیت این مجتمع را به دولت آلمان انتقال دهد. بارون روچیلد قبلا، در فوریه ۱۹۳۷، مالکیت مجمتع فوق را به مجتمع سان آلیانس روچیلدها در لندن انتقال داده بود. مذاکرات مفصلی میان روچیلدها و دولت آلمان آغاز شد و سرانجام در ۱۳ ژوئیه ۱۹۳۹ در شهر بال موافقت نامه نهایی به امضا رسید و روچیلدها پذیرفتند که در قبال آزادی لویی ناتانیل روچیلد و دریافت ده میلیون پوند استرلینگ اسناد مجتمع ویتکوویتز و معادن خود در سوئد را بدولت آلمان انتقال دهند. بدلیل شروع جنگ جهانی (اول سپتامبر ۱۹۳۹) این معاهده تحقق نیافت. پس از جنگ، مجتمع ویتکوویتز به تملک دولت کمونیستی چکسلواکی درآمد و به روچیلدها تنها یک میلیون پوند غرامت پرداخت شد.). این طرح در سال ۱۸۲۹ آماده شد ولی بعلت انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ به تأخیر افتاد. پس از اعاده آرامش در وین، روچیلدها بار دیگر توجه خود را به راه‌آهن اتریش معطوف کردند. ایالات متحده آمریکا سفر کرد. او در آمریکا به روزنامه‌ نگاری اشتغال داشت. در سال ۱۸۵۵ به پروس بازگشت، بعنوان نماینده برخی سرمایه‌ داران انگلیسی به پیمانکاری راه‌آهن مشغول شد و حدود ۲۶۰۰ کیلومتر خط آهن در پروس و هنگری (مجارستان) احداث کرد. اشتروسبرگ به ثروتی انبوه دست یافت؛ زمانی در تشکیلات او بیش از یکصد هزار نفر شاغل بودند و سهام کمپانی وی به ارزش صدها میلیون دلار در بازارهای بورس معامله میشد. وی در سال ۱۸۷۲ در جریان احداث خط آهن رومانی ورشکست شد و ضربه سنگینی بر سهامداران خرده‌پا وارد ساخت. ورشکستگی اشتروسبرگ موجی وسیع از اعتراض را برانگیخت و موارد فراوانی از فساد مالی و ارتشاء برای کسب پیمان‌های راه‌آهن در عالی‌ترین سطوح دستگاه دولتی آلمان فاش شد. ماجرای اشتروسبرگ مواضع مدافعان نظریات حمایتگرانه را تقویت کرد و به دولتی کردن صنعت راه‌آهن این کشور انجامید. مورخین سه دهه پایانی سده نوزدهم را دوران انقلاب صنعتی در ایالات متحده آمریکا میدانند. نقطه عطف این تحول جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) است. هرچند از دهه‌ها پیش از آغاز جنگ داخلی فرایند توسعه صنعتی در این سرزمین آغاز شده بود، لیکن تا سال ۱۸۶۱ کشاورزی نقش برتر را داشت، مالدوین جونز مینویسد: در دهه‌های پس از جنگ داخلی بود که در ایالات متحده گذاری قاطع به اقتصاد نوین صنعتی رخ داد. اگر در انگلستان انقلاب صنعتی برای یک سده در جریان بود، این فرایند در ایالات متحده تنها حدود یک سوم قرن به درازا کشید. طی سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ ارزش تولید صنعتی این کشور از کمتر از دو میلیارد دلار در سال به بیش از ۱۳ میلیارد دلار در سال رسید و حجم سرمایه‌گذاری در صنایع از یک میلیارد دلار به حدود ۱۰ میلیارد دلار افزایش یافت. تعداد افرادی که در صنعت، معدن و ساختمان به کار گرفته میشدند از ۴ میلیون نفر به بیش از ۱۸ میلیون نفر رسیدند. در نتیجه، ایالات متحده جای بریتانیا را بعنوان کشور پیشتاز صنعتی اشغال کرد. در پایان سده نوزدهم حدود ۳۰ درصد کالاهای صنعتی جهان در ایالات متحده تولید میشد. به‌نوشته مالدوین جونز، برجسته‌ترین نماد این تحول موج عظیم احداث شبکه‌های راه‌آهن بود که سهم اصلی را در بهره‌برداری از منابع طبیعی ناشناخته سرزمین پهناور آمریکا و ایجاد بازار ملی در این کشور داشت. گفتیم که طول خطوط راه‌آهن ایالات متحده از ۴۸۶۰۰ کیلومتر در آستانه جنگ داخلی به ۳۱۳ هزار کیلومتر در آستانه سده بیستم رسید. در سال ۱۹۰۷ یک هفتم ثروت ملی ایالات متحده در راه‌آهن سرمایه‌ گذاری شده بود. این تحول، چون انگلستان، بر سایر شاخه‌های اقتصاد ایالات متحده تأثیر گذارد و پیامد آن پیدایش غول‌های آمریکایی صنعت و بانکداری بود. یک نمونه، آندریو کارنگی است. وی تکاپوی خود را در عرصه راه‌آهن آغاز کرد و در سال ۱۸۷۳ از سهامداران و مدیران کمپانی راه‌آهن یونیون پاسیفیک بود. کارنگی سپس به شاخه شکوفای صنعت آهن روی آورد و در این عرصه به ثروت انبوه رسید. در سال ۱۹۰۰، کمپانی فولاد کارنگی چهل میلیون دلار سود داشت که ۲۵ میلیون دلار آن سهم شخص کارنگی بود. او در سال بعد کلیه سهام خود را به جان پیرپونت مورگان به مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار فروخت. بر شالوده این کمپانی بود که مورگان مجتمع عظیم کورپوراسیون آهن ایالات متحده را ایجاد کرد. کارنگی در اواخر عمر بخش عمده اموال خویش را وقف امور خیریه کرد و بنیاد کارنگی را تأسیس نمود. در تاریخ‌نگاری رسمی ایالات متحده آمریکا نام کارنگی‌ها فراوان تکرار میشود ولی علاقه‌ای به ذکر نام و سرگذشت غول‌های یهودی صنعت و بانکداری این کشور به چشم نمیخورد. برای نمونه، در عرصه آهن و فولاد، در کنار کارنگی غولی عظیم‌تر را میشناسیم و آن گوگنهایم‌های یهودی است. تب آمریکایی راه‌آهن ثروتی عظیم را نصیب بانکداران و بورس بازان یهودی و غیریهودی ایالات متحده آمریکا کرد. میدانیم که با آغاز جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱)، بانکداران یهودی- آلمانی مستقر در این سرزمین تکاپوی شدید را آغاز کردند. به نوشته دائرةالمعارف یهود، این یهودیان از طریق فروش سهام راه‌آهن آمریکا در بازارهای اروپا پول لازم را برای خرید اسلحه و مهمات برای دولت فدرال تأمین میکردند. مأخذ فوق ‌بویژه از بنیادهای مالی اسپیر، اشترن و سلیگمان یاد میکند که در نیویورک بطور عمده به معامله سهام راه‌آهن اشتغال داشتند. از درون و بر بنیاد این موج بود که دو مجتمع عظیم مالی مورگان و کوهن- لوئب پدید شدند. مارکس مینویسد: جنگ داخلی آمریکا دیون عمومی عظیمی در دنبال خود ایجاد نمود که ازدیاد مالیاتها، تشکیل اوباشانه‌ترین آریستوکراسی مالی، اهداء بخش عظیمی از اراضی عمومی به شرکت‌های محتکر به منظور بهره‌برداری از راه‌آهن‌ها و معادن و غیره و خلاصه سریع‌ترین تمرکز سرمایه‌ها را در پی داشت.

حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس دنیایش را دوست داشته باشد به آخرت خود زیان میرساند.
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره زهد و بى رغبتى به دنیا پرسیده شد و حضرت فرمود: واى بر تو از حرام دنیا، از حرام دنیا دورى کن. 

لقمه

جوانی مومن، مخلص وبا ایمان از کنار باغ بسیار قشنگی گذر میکرد که میبیند از داخل باغ، جوی آب زلالی بیرون میآمد و سیب درشت و زیبایی را به همراه میآورد. جوان آن سیب را برداشت و کمی از آن را خورد اما ناگهان با خود گفت: اگر صاحب باغ  راضی نباشد خوردن آن سیب حرام یا شبهه ناک است، لذا نگران شد که پس از عمری عبادت، چطور دست به این کار زده؟! جوان درب آن باغ را زد که از صاحب آن بابت سیب حلالیّت بطلبد. کارگر آن باغ درب را باز کرد.
جوان جریان سیب را به او گفت.  آن کارگر، جوان را نزد اربابش هدایت کرد. پس از عرض سلام، موضوع سیب را تعریف کرد و از آن او خواست سیب را حلال کند. ولی او گفت: حلالت نمیکنم. مرد جوان گفت: چه کنم تا حلالم کنی؟ ارباب گفت: برای اینکه حلالت کنم یک شرط دارم! جوان گفت: هرچه بگویی انجام خواهم داد تا حق الناسی بر گردنم نباشد و خدا از من راضی باشد. او گفت: دختری دارم هم کر هم کور و هم لال است، باید او را به عقد خود درآوری!! جوان به فکر فرو رفت که سختی دنیا به مراتب آسان تر از عذاب های آخرت است... لذا پس از دقایقی گفت: قبول کردم... جشن باشکوهی برگزار کرد و دخترش را به عقد آن مرد جوان درآورد. شب عروسی که داماد نزد عروس رفت، ناگهان عروسی دید که نه کور بود نه لال نه کر، بلکه بسیار زیبا و شایسته ترین دختری است که به عمرش دیده بود... جوان گفت: دختر شما سالم است، نه کور نه کر و نه لال؟! چرا اینگونه توصیف کردی؟ پدر زن گفت: به این دلیل گفتم کور است؛ زیرا که چشمش به نامحرم نیفتاده، گفتم کر است چون غیبت نشنیده و لال است چون غیبت نکرده... و این دختر پاکدامن فقط برازنده تو جوان پاک و درستکار است، که برای یک سیب، و ترس از خدا، حاضر شدی چنین از خودگذشتگی کنی... و حاصل این ازدواج، فرزندی شد که تاریخ تشیّع، کمتر کسی به نبوغ و عظمت شخصیّت او به خود دیده است، و او کسی نیست به جز: محقق و مقدس اردبیلی... که در کنار مضجع شریف مولی الموحدین امیرالمومنین علیه السلام در نجف اشرف آرمیده است. در کتاب دیگری نوشته بود: پدر این دختر در تربیت دخترش تمام سعی و تلاش خودش را کرده بود که در از لقمه حرام و معاصی دور باشد و شب قبل از این ماجرا به صاحب الزمان متوسل شده بود و گفته بود من در تربیت دخترم تمام تلاشم را کرده ام و اینک وقت شوهر اوست، و دامادی باتقوا که به حلال و حرام معتقد باشد نصیبش شود، و در همان روز با این جوان روبرو میشود، خدا در قرآن گفته: مَّن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نُّرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا، ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﻧﻴﺎی ﺯﻭﺩﮔﺬﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﺍ ﻣﺎ ﺑﺮﺍی ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﻄﺎ می ﻛﻨﻴﻢ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی ﻛﻪ ﻧﻜﻮﻫﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﻥ ﻣﻰ  ﺷﻮﺩ ، ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ  ﺩﻫﻴﻢ. وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ وَسَعَىٰ لَهَا سَعْیَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَٰئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مَّشْکُورًا: ﻭ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺁﺧﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی ﻛﻪ ﻣﺆﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻭ ﻛﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍی ﺁﻥ ﺗﻠﺎﺵ ﻛﻨﻨﺪ، ﭘﺲ ﺗﻠﺎﺷﺸﺎﻥ ﺑﻪ نیکی ﻣﻘﺒﻮﻝ ﺍست. کُلًّا نُّمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا، ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﻃﻠﺐ ﻭ ﺁﺧﺮﺕ طلب ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﻄﺎی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻳﺎﺭی ﺩﻫﻴﻢ ، ﻭﻋﻄﺎی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪنی ﻧﻴﺴﺖ. اسراء. چیزی که در زندگی امروزه کمتر مورد توجه قرار میگیره، لقمه حلال و راستگویی هست.

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سوم. انگلیسی ها و آغاز مسئله فلسطین: تاریخ ۴۳ ساله (۱۸۰۵-۱۸۴۸) حکومت محمدعلی پاشا را به سه مرحله میتوان تقسیم کرد: ۱- دوران صعود و تحکیم قدرت که در سال ۱۸۱۱ با قتل عام ممالیک به پایان رسید؛ ۲- دوران اقتدار در مصر و تحکیم پایه‌های قدرت در منطقه (۱۸۱۱-۱۸۳۱)؛ ۳- دوران آشکار شدن خصومت با عثمانی و ماجراجویی‌های نظامی (۱۸۳۲- ۱۸۴۸). سال ۱۸۱۱ سرآغاز سربرکشیدن محمدعلی بعنوان یک قدرت منطقه‌ای است. در این سال دولت مرکزی عثمانی برای سرکوب شورش وهابیون در عربستان از محمدعلی استمداد جست و وی ارتش خود را راهی این سرزمین کرد. این اقدامی مشکوک و خطرناک بود که راه را برای تبدیل محمدعلی به یک قدرت منطقه‌ای و تحرکات بعدی وی در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا گشود. بهرروی، این ارتش سرانجام در سال ۱۸۱۸ وهابیون را شکست داد و شادمانی باب‌عالی را برانگیخت. در سال بعد محمدعلی با امام یمن پیمانی منعقد کرد و دامنه نفوذ خود را تا سواحل دریای سرخ بسط داد. وهابیون در سال ۱۸۲۴ نجد را پس گرفتند ولی حجاز همچنان در قلمرو رسمی دولت عثمانی باقی ماند. در کوران این جنگ بود که محمدعلی ارتش خویش را نوسازی کرد و برخی افسران فراری فرانسوی را در رأس آن گمارد. رئیس ستاد ارتش محمدعلی یک سرهنگ مخلوع ارتش فرانسه بنام کلنل سوس بود که در مصر بنام سلیمان پاشا شناخته میشد. بدنه این ارتش را بردگان تشکیل میدادند. در سال ۱۸۲۰ محمدعلی در جستجوی طلا و برده به سودان لشکر کشید و تا سال ۱۸۲۲ بخش عمده این سرزمین را به تصرف درآورد. وی سپس به درخواست سلطان جزایر کرت و قبرس (۱۸۲۴) و سپس شهر آتن (ژوئن ۱۸۲۷) را اشغال کرد. به پاس این خدمات سلطان حکومت کرت را به محمدعلی واگذارد. نیروهای محمدعلی تا سال ۱۸۳۰ در یونان حضور داشتند. (در این زمان در زیر فشار قدرت‌های بزرگ اروپایی سلطان استقلال یونان را به رسمیت شناخت و این در حالی است که پیشتر محمدعلی، بدون مشورت با سلطان، در برابر خواست آنان تمکین کرده بود. تا فتح آتن محمدعلی بعنوان والی سلطان شناخته میشد و این فرصتی مناسب بود تا بدون مزاحمت از سوی دولت و ارتش عثمانی پایه‌های اقتدار خود را در منطقه پی ریزد. از اوایل دهه ۱۸۳۰ محمدعلی خصومت باطنی خود با عثمانی و داعیه‌های استقلال‌طلبانه خویش را فاش کرد و بعنوان مهیب‌ترین تهدید برای دولت عثمانی سربرکشید. تهاجم نظامی محمدعلی به دولت عثمانی در سال ۱۸۳۲ آغاز شد. در این سال ارتش او، به فرماندهی پسرش ابراهیم پاشا، بندر عکا (۲۸ مه) را اشغال کرد و با یاری بشیر شهاب دوم، امیر لبنان (۱۷۸۸-۱۸۴۰)، صیدون، تریپولی، بیروت و دمشق (۱۸ ژوئن) را به تصرف درآورد. محمود دوم، سلطان عثمانی (۱۸۰۸-۱۸۳۹)، محمدعلی را یاغی اعلام کرد و وی را از تمامی سمت‌هایش خلع نمود. قشون اعزامی عثمانی در حوالی انطاکیه از ارتش محمدعلی شکست خورد (اوایل ژوئیه) و قشون بعدی به فرماندهی رشید محمد رشید، وزیر اعظم، نیز در ۲۱ دسامبر در قونیه شکست خورد و وزیر اعظم به اسارت درآمد. در این زمان، دولت‌های فرانسه و انگلیس با خونسردی نظاره‌گر حرکت ارتش محمدعلی به سوی آناتولی بودند. محمود دوم بناچار به نیکلای اول، تزار روسیه، توسل جست به رغم این‌که دو دولت کمی پیش (۱۸۲۸-۱۸۲۹) جنگی سخت را از سر گذرانیده بودند. مع‌هذا، روسیه مقتدر و پیروز خواستار نابودی عثمانی نبود و علاوه بر آن حضور ماجراجویی مشکوک چون محمدعلی را در کنار مرزهای خویش برنمی‌تافت. در واقع این تعارض نیکلای اول با قدرت‌های غرب اروپا بود که موجودیت دولت عثمانی را نجات داد و سقوط نهایی آن را قریب به هشت دهه به تأخیر انداخت. ورود نظامیان روسیه به عثمانی (دسامبر ۱۸۳۲) و ناوگان روسیه به بسفور (فوریه ۱۸۳۳) بریتانیا و فرانسه را به هراس انداخت و آنان بعنوان میانجی وارد صحنه شدند. سیاست انگلستان و فرانسۀ لویی فیلیپ در این بازی بغرنج و پردسیسه اخراج نیروهای روسیه از خاک عثمانی و کسب امتیازاتی هرچه افزون‌تر به سود محمدعلی بود (لویی فیلیپ کمی پیش شهر الجزیره را فتح کرده و در این زمان تهاجم به اعماق این سرزمین را پیش میبرد). ریاست هیئت مذاکره‌کننده عثمانی با ابراهیم پاشا، پسر محمدعلی، را دولتمردی جوان بنام مصطفی رشید افندی در دست داشت که بعدها با نام مصطفی رشید پاشا چهره‌ای نامدار در تاریخ معاصر عثمانی شد. (در آینده با این دولتمرد ماسون که از برکشیدگان و نزدیکان سِراستراتفورد کانینگ بود، آشنا خواهیم شد) نقش مصطفی رشید در این مذاکرات قابل تعمق است. در پیمانی که میان هیئت عثمانی و ابراهیم پاشا منعقد شد (۲۹ مارس ۱۸۳۳) حکمرانی دمشق و حلب و جده و منصب گردآوری مالیات منطقه آدنا (در جنوب آناتولی) به ابراهیم پاشا اعطا شد و محمدعلی بار دیگر بعنوان حکمران مصر و کرت به رسمیّت شناخته شد. مصطفی رشید در این مذاکرات عملکردی به سود محمدعلی داشت و گفته میشود که حتی اعطای مقام محصّلی عدن به ابراهیم پاشا بدون اطلاع سلطان بود. استانفورد شاو مینویسد این اقدام چنان سلطان را برآشفت که دستور قتل مصطفی رشید را صادر کرد ولی با وساطت متحدان سیاسی وی از اعدام او درگذشت. بدین‌سان، محمدعلی توانست نظارت خود را بر بخش مهمی از سرزمین‌های عربی رسمیت بخشد و عملاً در رأس دولتی پهناور قرار گیرد که از حجاز تا شرق آناتولی و سودان امتداد داشت؛ هر چند وی هنوز در ظاهر تابعی از سلطان عثمانی به شمار میرفت. دومین شورش محمدعلی پاشا علیه عثمانی از سال ۱۸۳۹ آغاز شد و این کمی پس از سفر سِر موسس مونت‌فیوره، باجناق و شریک ناتان روچیلد به مصر است. این دومین سفر مونت‌فیوره به مصر است. اولین سفر در سال ۱۸۲۷ بود و اینک، در سفر دوم، مونت‌فیوره عنوان کلانتر شهر لندن را بر خود داشت و دوست محمدعلی به شمار میرفت. دائرةالمعارف یهود مینویسد هدف از این سفر خرید اراضی فلسطین از محمدعلی بود. آنان در این زمینه به توافق رسیدند ولی به علت کوتاه شدن دست محمدعلی از فلسطین این معامله صورت نگرفت. به نوشته نائوم سوکولو مونت‌ فیوره در ۱۳ ژوئیه ۱۸۳۸ وارد بندر اسکندریه شد و مورد استقبال گرم محمدعلی پاشا قرار گرفت. پاشا با دقت به طرح‌های مونت‌فیوره گوش فراداد و وعده داد هر مقدار زمین که بخواهند در اختیار یهودیان قرار خواهد گرفت و هر حکمرانی را که بخواهند میتوانند در مناطق روستایی فلسطین منصوب کنند و او هرچه در توانش است در راه تحقق این طرح به کار خواهد گرفت. وی سپس دستور داد برغاس بیگ، وزیر مالیه او، این مطالب را به شکل مکتوب تأیید کند. به نظر میرسید برای یهودیان سرزمین مقدس عصر جدیدی در حال طلوع است. سِرموسس با قلبی امیدوار به انگلستان بازگشت و آماده شد تا اجرای طرح‌هایش را آغاز کند، سوکولو درباره‌ی جزئیات این طرح‌ها توضیح نداده ولی مندرجات کتاب او روشن میکند که مسئله به خرید ساده اراضی فلسطین محدود نمیشد و در این زمان در محافل یهودی و مستعمراتی انگلستان طرح استقلال سوریه به جدّ مطرح بود. (در تقسیمات کشوری عثمانی فلسطین جزء ایالت سوریه بود) سوکولو در فصلی دیگر با عنوان مسئله سوریه مینویسد: اینک اندیشه تجدید حیات اسرائیل به مسئله بالفعل روز بدل شد؛ اندیشه‌ای که نه تنها برای رؤیا پردازان و مقاله نویسان و ادیبان بلکه برای هر فرد معتقد به کتاب مقدس و هر دوستدار آزادی عزیز بود. اگر تنها پنج قدرت اروپایی توافق میکردند که مسئله شرق را بر بنیاد استقلال سوریه حل و فصل کنند اجرای جزئیات طرح کار آسانی بود. فرانسه بی تردید با چنین تمهیدی موافق بود. مبالغی را که عثمانی در ازای موافقت با استقلال سوریه و فلسطین مطالبه مینمود میشد از طریق منابع موجود در سوریه به اضافه کمک مالی یهودیان تأمین کرد. کمک مالی یهودیان را میشد بعنوان مابه‌ازای استقرار ایشان در سوریه تلقی کرد. چنین توافقی همه نیروهای ذی‌علاقه به منطقه را خشنود میساخت. محمدعلی حکمران موروثی مصر میشد، رضایت فرانسه تأمین میشد، و یهودیان سرانجام میتوانستند به سرزمین خود بازگردند، از این پس یهودیان میتوانستند از تمامی نقاط جهان مهاجرت به سوریه را آغاز کنند. آنان در این مهاجرت ابزار تحقق تمدن بودند و هسته‌های نهادهای اروپایی را به پا میکردند، تعمّق در جملات فوق نشان میدهد که این طرح مربوط به پیش از تهاجم سال ۱۸۳۹ محمدعلی است؛ زمانی که وی هنوز حکمران موروثی مصر نبود. آیا این همان طرحی نیست که مونت‌فیوره از سوی الیگارشی یهودی و مستعمراتی بریتانیا در سفر ژوئیه ۱۸۳۸ خود به مصر با محمدعلی مطرح ساخت؟ کمی پس از سفر مونت‌فیوره به مصر و دیدار او با محمدعلی، حرکتی مرموز آغاز شد که دارای پیامدهای سرنوشت‌ساز در تاریخ پسین خاورمیانه است و در واقع باید بعنوان نقطه عطفی در تاریخ منطقه ارزیابی شود: محمدعلی سپاه یکصد هزار نفره خود را برای اشغال شمال سوریه گسیل داشت و در دیدار با سفیران قدرت‌های بزرگ اروپایی اعلام کرد که اگر سلطان حکومت مادام‌العمر تمامی سرزمین سوریه را به او واگذار نکند و حکومت موروثی وی را بر مصر به رسمیّت نشناسد اعلام استقلال خواهد کرد. بدین‌سان، بار دیگر دولت عثمانی مورد تهدید جدی محمدعلی قرار گرفت. در این ماجرای بغرنج ظاهر قضیه این است که فرانسه هوادار محمدعلی پاشا و انگلستان حامی عثمانی بود و این امر تنش‌هایی را در روابط دو کشور پدید ساخت که تنها با برکناری تی‌یر و صعود گیزو در دولت فرانسه مرتفع شد. در این زمان، روابط تی‌یر، برخلاف گیزو، با بارون جیمز روچیلد غیردوستانه گزارش شده است. ادعا میشود که روچیلد با سیاست تندروانه تی‌یر و سوق یافتن این سیاست بسوی خصومت با دیپلماسی شرقی انگلستان موافق نبود. ظاهراً جیمز روچیلد در راه پایان دادن به اختلاف فرانسه و انگلستان میکوشید و این امر اعتراض محافل سیاسی هوادار تی‌یر را علیه او برانگیخت. برای نمونه، در ۱۴ اکتبر ۱۸۴۰ روزنامه لوکنستیتوسیونل وابسته به تی‌یر، نوشت: به چه حقی و به چه مجوزی این سلطان مالی در امور ما مداخله میکند؟ تصمیمات فرانسه به او چه ربطی دارد؟ آیا باید اجازه داد که منافع مالی او منافع مالی ما را خوار کند؟ به گمان ما، باطن قضیه این است که تی‌یر خواستار استقرار یک دولت مسیحی وابسته به فرانسه در سوریه و فلسطین بود و این در حالی است که پالمرستون طرح ایجاد یک جمهوری یهودی را در همین منطقه پی میگرفت. در ۱۹ آوریل ۱۸۴۰ آلگماینه زیتونگ دس یودنتومس روزنامه یهودیان آلمان، نوشت: مسیو دو لامارتین (شاعر نامدار فرانسوی، از سال ۱۸۳۳ تا سقوط لویی فیلیپ نماینده مجلس بود. در سال ۱۸۴۰ و ماجرای شورش مرموز محمدعلی پاشا از طرح‌های تی یر برای استقرار دولت مسیحی سوریه حمایت میکرد. لامارتین در جریان انقلاب ۱۸۴۸ عملاً در رأس دولت موقت انقلابی فرانسه جای داشت و ریاست وزارت امور خارجه نیز رسماً به دست او بود. در این دوران لامارتین دست ژنرال کاونیاک را برای استقرار حکومت نظامی و سرکوب خشن مردم بازگذارد و لذا به شدت منفور شد) بر آن است که در سرزمین اردن و در دامنه کوه لبنان یک سلطنت مسیحی تشکیل دهد. اگر اورشلیم، شهر مقدس، در زیر سلطه فرانسه قرار گیرد، او با شعف بقیه جهان را برای انگلستان و روسیه رها خواهد کرد. ولی مشکل اصلی در اینجاست که لرد پالمرستون نیز همین منطقه را برگزیده است. مکانی که نماینده سرشناس مجلس فرانسه رویای استقرار یک دولت مسیحی را در آن می‌پروراند، همان نقطه‌ای است که لرد پالمرستون برای طرح استقرار یک جمهوری یهودی برگزیده است. بنابراین، سیاست‌های تی‌یر تا آنجا که سبب تشجیع محمدعلی پاشا و به آشوب کشیدن منطقه میشد برای الیگارشی یهودی مطلوب بود و از آن زمان که مانع تحقق طرح‌های بلندمدت ایشان میشد نامطلوب. مورخین مینویسند سرانجام روچیلدها موفق شدند به کمک لئوپولد، پادشاه بلژیک، سیاست‌های تی‌یر را به شکست کشانند. لویی فیلیپ دخالت کرد و مانع تداوم عملکردهای بی‌پروای نخست‌وزیرش شد. لئوپولد، بنیانگذار خاندان سلطنتی کنونی بلژیک، در این دوران از موقعیت مهمی در سیاست اروپا برخوردار بود زیرا چنان‌که میدانیم وی دایی ملکه ویکتوریا و داماد لویی فیلیپ بود و در عین حال نزدیک‌ترین روابط را با زرسالاران یهودی داشت. این حوادث مصادف با دوران تکاپوی مرموز سِر استراتفورد کانینگ و همدستانش در عثمانی است. گفته میشود کانینگ هوادار حمایت دولت انگلستان از عثمانی در قبال تحرکات توسعه‌طلبانه روسیه و محمدعلی پاشا بود. به رغم این ادعا، میدانیم که پالمرستون محمود دوم را زیر فشار شدید دیپلماتیک قرار داد تا امتیازاتی به محمدعلی پاشا واگذار کند. بدین‌سان، فرمانی توسط سلطان صادر شد که محمدعلی را نه تنها در پاشایی مصر و کرت، بلکه سوریه، دمشق و طرابلس، حلب و ادرنه تثبیت کرد. مقرر شد او این پاشالیک را در طول حیات خود حفظ کند لیکن به ارث رسیدن آن هنگام مرگش به ابراهیم یا سایر جانشینانش تضمین نشد. امتیازات مندرج در این فرمان برای محمدعلی کافی نبود. وی کمی بعد تهاجم نظامی خود را آغاز کرد. در ماجرایی خدعه‌آمیز، فرمانده نیروی دریایی عثمانی در اسکندریه ناوگان نیرومند خود را به محمدعلی تسلیم کرد و در ۲۴ ژوئن ۱۸۳۹ قشون سلطان را، که سران آن با سکه‌های طلای مصری تطمیع شده بودند، در منطقه نزیب شکستی سخت داد. در کوران این حوادث تحقیرآمیز، محمود در اول ژوئیه ۱۸۳۹ درگذشت. گیزو در خاطراتش مینویسد عثمانی در ظرف سه هفته، سلطان، ناوگان و ارتش خود را از دست داد. با مرگ محمود، پسر ۱۶ ساله او به نام عبدالمجید سلطان عثمانی (۱۸۳۹ -۱۸۶۱) شد. صعود عبدالمجید در زمانی است که یهودیان آشکار و مخفی و الیگارشی مستعمراتی لندن در دربار عثمانی پایگاهی استوار داشتند. لرد کین راس از عبدالمجید بعنوان شاگرد سِر استرانفورد کانینگ یاد میکند و می‌افزاید: استراتفورد کانینگ رابطه بسیار نزدیک با عبدالمجید بر هم زد که بین یک سفیر و یک پادشاه نامتداول بود. و استراتفورد از ابتدا نفوذ فراوانی بر سیاست‌های او داشت. در این زمان لویی فیلیپ حامی محمدعلی بود و پالمرستون میانجی میان عثمانی و مصر! سرانجام، نمایندگان چهار قدرت بزرگ اروپایی (انگلیس، اتریش، روسیه و پروس) گرد آمدند و در کنفرانس لندن (۱۲ ژوئیه ۱۸۴۰) به ریاست پالمرستون شرایط صلح عثمانی و محمدعلی پاشا را رقم زدند. آنان به محمدعلی توصیه کردند که چنانکه از سوریه خارج شود بعنوان پاشای موروثی مصر و پاشای سوریه در مدت عمر خویش به رسمیت شناخته خواهد شد. محمدعلی در آغاز بظاهر در برابر پیشنهادهای انگلستان استنکاف کرد ولی پس از شعله‌ور شدن شورش وهابیون در عربستان، سقوط کابینه تی‌یر (۱۲ اکتبر ۱۸۴۰)، که بعنوان حامی سرسخت محمدعلی شناخته میشد، حمله ناوگان انگلیس به شمال فلسطین و تصرف بندر عکا (۳ نوامبر ۱۸۴۰) و کمی بعد حیفا، و تهدید حمله به بندر اسکندریه، شرایط انگلستان را پذیرفت. عبدالمجید متقابلاً در ۱۳ فوریه ۱۸۴۱ طی فرمانی حکومت موروثی محمدعلی و خاندان او را بر مصر به رسمیت شناخت. در این ماجرا نیز مصطفی رشید پاشا که اینک سفیر عثمانی در پاریس بود، نقش مرموز و مؤثری ایفا نمود. رشید کمی بعد (۱۸۴۶) صدراعظم عثمانی شد و دوران طولانی سلطه مطلقه دیوان‌سالاران غرب‌گرا بر عثمانی آغاز گردید. در دوران سلطنت عبدالمجید نفوذ انگلستان در ساختار سیاسی عثمانی و تکاپوی سازمان‌های ماسونی در این سرزمین اوجی بی‌سابقه یافت. در این دوران، سرزمین عثمانی به عرصه تاخت و تاز بلامعارض ماجراجویان و شیادان مالی یهودی و اروپایی بدل گردید و این کشور را به بدهکار بزرگ غرب بدل نمود. پیامد این حوادث مشکوک، که بیشتر به یک سناریوی پیچیده میماند، از یک‌سو استقلال خودسرانه خاندان محمدعلی در مصر بود که بعنوان یکی از فاسدترین و غربگراترین حکومت‌ های دنیای اسلام شناخته میشود و از سوی دیگر نفوذ بی‌سابقه دولتمردان ماسون و وابستگان به الیگارشی یهودی و استعمار بریتانیا در ساختار سیاسی عثمانی؛ بریتانیایی که در ماجرای تهاجم محمدعلی به شمال سوریه خود را به عنوان دوست و متحد عثمانی و حافظ تمامیت آن جلوه‌گر میساخت. نقش مرموز زرسالاران یهودی در تحولاتی که برشمردیم را بویژه از حادثه‌ای میتوان دریافت که به ماجرای دمشق شهرت دارد. درست در زمانی که شمال سوریه در اشغال محمدعلی پاشا بود، در ۵ فوریه ۱۸۴۰ یک کشیش ایتالیایی از فرقه کاتولیک کاپیوشن (پدران کاپیوشن شاخه کوچکی از فرقه فرانسیسکن است که از حوالی نیمه سده هفدهم بطور عمده به فعالیت‌های میسیونری اشتغال داشتند. توضیحات ویکی‌پدیا در این‌باره: کاپوسن یا کاپوچین نام فرقه‌ای از راهبان کاتولیک است که معمولاً چهرهٔ رنگ‌پریده‌ای دارند و کلاه سیاهی بر سر میگذارند، در ایران به راهبان این فرقه کبوشی گفته میشد که کلمه کشیش از آن مشتق شده است، ایتالیایی‌ها آن نوع قهوه را که کف شیر و قهوهٔ پاشیده شده روی آن شبیه این راهبان است کاپوچینو گویند) بنام توماس، به همراه مستخدم مسلمانش بنام ابراهیم عماره، ناپدید شد. گفته میشود که این مبلّغ مسیحی به فعالیت‌های مشکوک تجاری نیز اشتغال داشت. (توضیح: اتهامی که به یهودیان وارد شد، کشتن این دو نفر برای استفاده از خون آنها برای اجرای مراسم خاص عبادی یهود بود. قبلاً‌ پیرامون خون‌آشامی یهودیان مقاله‌ای منتشر کردیم) بلافاصله شایعات گسترده‌ای پخش شد دال بر این‌که توماس و ابراهیم را یهودیان دمشق به قتل رسانیده‌اند. شریف پاشا حاکم شهر، به همراه راتی منتون کنسول فرانسه، پیگرد وسیعی را برای یافتن قاتلین آغاز کرد. یک یهودی بنام سلیمان نقرین بازداشت شد و اعتراف کرد که گمشدگان را هفت نفر یهودی در خانه داوود حراری یهودی به قتل رسانیده اند. یهودیان فوق دستگیر شدند. گفته میشود که دو تن از دستگیرشدگان در زیر شکنجه مردند، دو تن دیگر برای نجات جان خود مسلمان و بقیه مجبور به اعتراف شدند. یکی از مستخدمین مسلمان داوود حراری مدعی شد که ابراهیم عماره در خانه مه‌یر فرهی یهودی و در حضور تعدادی از سران یهودیان دمشق به قتل رسیده است. افراد فوق نیز دستگیر شدند. یکی از آنان بنام اسحاق لوی پیچیوتو تبعه اتریش بود. به این بهانه، کنسول‌های اتریش، انگلستان و ایالات متحده آمریکا نیز به سود دستگیرشدگان وارد صحنه شدند. کمی بعد ظاهراً استخوان‌های توماس و ابراهیم عماره در خانه یکی از یهودیان کشف شد و شریف پاشا به دستگیری تعدادی دیگر از یهودیان اقدام کرد. این ماجرا به سرعت در اروپا به جنجالی بزرگ به سود مظلومیت یهودیان بدل شد. یهودیان اسکندریه و بیت‌المقدس، با حمایت لورین سرکنسول اتریش در قاهره، عرایض مفصلی به محمدعلی پاشا نوشتند و خواستار پایان دادن به شکنجه یهودیان شدند. لورین گزارش مفصلی نیز برای جیمز روچیلد در پاریس فرستاد و خواستار آن شد که وی از نفوذ خود در دولت فرانسه استفاده کند و یهودیان را نجات دهد. (روچیلد در این زمان کنسول افتخاری دولت اتریش در پاریس بود) جیمز روچیلد بلافاصله به انتشار گزارش لورین در مطبوعات فرانسه دست زد و در وین سالومون روچیلد مترنیخ را به سود یهودیان دمشق تحریک کرد. کمی بعد نمایندگان سیاسی انگلستان و سایر کشورهای اروپایی نیز به حمایت از لورین پرداختند. بدین‌سان، با کارگردانی روچیلدها جنجال تبلیغاتی وسیعی در سراسر غرب اروپا به سود مظلومیت یهودیان دمشق آغاز شد. مظلوم‌نمایی تبلیغاتی فوق چنان ماهرانه بود که بسیاری از روشنفکران اروپایی را تحت تأثیر قرار داد تا بدانجا که حتی فردیناند لاسال جوان، سوسیالیست یهودی که پیوند خود را بطور کامل با یهودیت بریده بود، به سود یهودیان زندانی دمشق به تکاپو افتاد. صفحات مطبوعات پر از اخبار درباره این ماجرا شد و گردهمایی‌های متعدد در دفاع از یهودیان دمشق سازمان داده شد. سرانجام، هیئتی از سوی یهودیان اروپا راهی قاهره شد. اعضای این هیئت عبارت بودند از سِر موسس مونت فیوره، لوییز لویی (لوییز لویی از شرق شناسان انگلیس در سده نوزدهم است. نام اصلی او الیزار هالوی است. در آلمان به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات در دانشگاه‌های وین و برلین به تدریس زبان‌های شرقی پرداخت. در سال ۱۸۳۳ به لندن مهاجرت کرد. کمی بعد به مصر سفر کرد. دائرة المعارف یهود این سفر را به پیشنهاد دوک ساسکس پسر جرج سوم و تعدادی از شرق شناسان برجسته فرانسه و انگلستان معرفی میکند با هدف مصر شناسی. او در جریان این سفر موفق شد برخی کتیبه‌های مصری را بخواند. سپس به فلسطین و دمشق سفر کرد و در دمشق مجموعه نفیسی از سکه‌های کمیاب بدست آورد. آنگاه به قسطنطنیه رفت و به مطالعه درباره فرقه قرائی پرداخت و سپس به انگلستان بازگشت. در سال ۱۸۳۹ دوک ساسکس او را در سمت رئیس بخش شرقی کتابخانه خود منصوب کرد. لویی به مدت ۱۵ سال این مسئولیت را بدست داشت. در سال ۱۸۴۰ به همراه مونت فیوره راهی شرق شد و از آن پس منشی و دستیار و مترجم او بود. در سال‌های ۱۸۵۶-۱۸۵۸ ریاست کالج یهود را در لندن بدست داشت. خاطرات سر موسس و لیدی مونت فیوره (۱۸۹۰، دو جلد) بوسیله او تنظیم و منتشر شد) که منشی مونت فیوره بود و آدولف کرمیو (شهرت کرمیو با ماجرای دمشق آغاز شد. وی در سال ۱۸۴۲ نماینده پارلمان فرانسه شد و به صفوف اقلیت مخالف دولت گیزو پیوست. در ماجرای انقلاب ۱۸۴۸ نقش مهمی ایفا کرد و در دولت موقت انقلابی (تا ژوئن ۱۸۴۹) وزیر عدلیه بود. ابتدا از موافقان بناپارت بود ولی مدتی بعد به صفوف مخالفان او پیوست و لذا در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ دستگیر شد و مدتی زندانی بود. در سال ۱۸۶۴ ریاست آلیانس اسرائیلی، سازمان جهانی یهودیان، را بدست گرفت. در سال ۱۸۶۹ بعنوان نماینده پاریس به عضویت پارلمان درآمد و یکی از رهبران اقلیت شد. پس از سقوط لویی بناپارت بار دیگر مدتی وزیر عدلیه بود. در سال ۱۸۷۵ از سوی مجلس ملی فرانسه بعنوان سناتور مادام العمر برگزیده شد) که حقوقدان و دولتمرد فرانسه و رئیس بعدی آلیانس اسرائیلی بود، و سولومون مانک که منشی و مترجم کرمیو بود (سولومون مانک در ۱۸۲۸ از آلمان به فرانسه مهاجرت کرد. ابتدا معلم سرخانه فرزندان بارون جیمز روچیلد بود. سپس به موسسه کتابشناسی ملی پیوست و سرپرست بخش نسخ خطی سامی شد. در جریان سفر هیئت مونت فیوره به مصر، بعنوان منشی و مترجم کرمیو حضور داشت. دائرة المعارف یهود مینویسد مانک از این سفر بهره برد و نسخ خطی ارزشمندی با خود به فرانسه برد. در سال ۱۸۶۴ به جای ارنست رنان استاد زبان عبری و ادبیات سوری در کالج فرانسه (کالج دو فرانس) شد. مانک بعنوان شرق شناس در فرانسه شهرت فراوان یافت. تخصص او ادبیات عربی دوران اسلامی اسپانیا بود و در این چهارچوب نقش مهمی در معرفی ادبا و نویسندگان یهودی اندلس، از جمله سلیمان بن غابیرول و ابن میمون، ایفا کرد). این هیئت با محمدعلی ملاقات کرد و سرانجام در ۲۸ اوت ۱۸۴۰ با فرمان محمدعلی زندانیان یهودی آزاد شدند. اعضای هیئت مزبور از قاهره به استانبول رفتند، با عبدالمجید، سلطان جدید، دیدار کرده و نظر مساعد او را به یهودیان جلب نمودند. دائرة المعارف یهود ماجرای دمشق را گام بزرگ در تحکیم پیوندهای جهانی یهودیان و سرآغاز حرکتی میداند که به تأسیس آلیانس اسرائیلی (۱۸۶۰) انجامید. مأخذ فوق می‌افزاید این حادثه مبارزه سیاسی قدرتهای اروپایی را برای نفوذ در خاورمیانه شدت بخشید. یکی از مهم‌ترین نتایج تحرّکات مشکوک محمدعلی پاشا آغاز حضور رسمی استعمار انگلیس در منطقه فلسطین بود. در این کوران ماجرای دمشق رخ داد و تبلیغات گسترده ناشی از آن به سود مظلومیت یهودیان سبب شد که برای نخستین بار در سده نوزدهم مسئله فلسطین در محافل سیاسی و مطبوعاتی انگلستان مطرح شود و بهانه لازم را برای تجاوز ناوگان انگلیس به سواحل فلسطین و اشغال عکا فراهم آورد (عکا Acre بندری است تاریخی در حلاشیه خلیج عکا در شمال فلسطین در ۱۶ کیلومتری بندر حیفا، در عهد عتیق نام آن بصورت عکو ثبت شده است، بندری متعلق به کنعانیان (فنیقی‌ها) بود. در زمان یونانیان و رومیان بتولمایس نامیده میشد. در اوایل سده نوزدهم قلعه عکا از قلاع مشهور خاور نزدیک به شمار میرفت). نائوم سوکولو، مورخ یهودی، به اهمیت استراتژیک حضور نظامی انگلیس در قلعه عکا در چارچوب منافع مستعمراتی انگلستان در هند اشاره دارد: اشغال دژ تسخیرناپذیر عکا توسط انگلیس این کشور را از دریافت اجازه از قدرت‌های دیگر برای دسترسی به هند از طریق خشکی بی‌نیاز ساخت. انگلیس با در اختیار داشتن این شهر کنترل مسیر هند از طریق خشکی را برای همیشه بدست میگرفت. او مینویسد: اکنون مسئله آینده فلسطین مطرح شد: آیا فلسطین باید به سادگی به عثمانی مسترد گردد یا اینکه باید بریتانیای کبیر نقش مهمی در این منطقه ایفا کند؟ گرایش عمومی در افکار عمومی انگلیس انضمام عکا و قبرس به امپراتوری بریتانیا بود. عکا در دست انگلستان، یا هر کشور دیگری که بر دریاها تسلط داشت، به واقع به دژی تسخیرناپذیر بدل میشد. و به نظر میرسید قبرس نیز، بویژه برای انگلستان، از اهمیت استراتژیک فوق‌العاده برخوردار است. دلایل این درخواست انضمام کاملاً ملموس بود. انگلستان و متحدینش نه تنها سوریه بلکه تمامی امپراتوری عثمانی را نجات دادند، بدین‌سان، قدرت‌های متحد اروپایی بزرگ‌ترین خدمتی را که یک دولت میتواند از دیگران انتظار داشته باشد به عثمانی کردند. قدرشناسی ایجاب میکرد که در قبال این خدمت عکا و قبرس در اختیار انگلستان قرار گیرد. ولی این خدمت در ازای مخاطرات معین و هزینه‌های هنگفت انجام گرفته بود. لذا، عدالت حکم میکرد که این امر جبران شود. هیچ‌کس نمیتوانست ادعا کند که واگذاری سرزمین‌های کوچکی چون عکا و قبرس، که برای عثمانی کم‌ارزش ولی برای انگلستان مفید بود، بهای سنگینی است، عکا و قبرسی که در تصرف ارتش انگلیس قرار داشت مطمئن‌ترین حافظ برای عثمانی بود. سوکولو سپس از اهمیت انضمام عکا و قبرس به قلمرو امپراتوری بریتانیا در احیای یادمان غرورانگیز جنگ‌های صلیبی سخن میگوید؛ دورانی که ریچارد شیردل، شاه انگلیس، برای نجات اروشلیم از چنگ کفار مسلمان به این خطه لشکر کشید. به زعم سوکولو، برای انگلیسی‌ها تصرف عکا تحقق بشارت کتاب مقدس بود. سوکولو به پیامدهای انسانی و تمدنی این تحول نیز اشاره دارد: پیامد اسکان و استقرار انگلیسی‌ها در سوریه که گامی در جهت ترقی منافع بشریت تلقی میشد تحول مهمی به شمار میرفت. سوریه و کشورهای مجاور نه تنها پیشرفتی نداشتند بلکه وضع آنها در مقایسه با دو هزار سال پیش بدتر نیز شده بود، ورود انگلیسی‌ها به سوریه در کالبد این سرزمین باستانی، جان تازه‌ای میدمید. نقش انگلیسی‌ها در سوریه و کشورهای همجوار آن میتوانست همانند نقش این کشور در هند باشد؛ یعنی پشتیبان اقشار و طبقات ضعیف، داور بی‌طرف و برقرارکننده صلح و آرامش فراگیر. چنین بود که قلعه عکا بعنوان نخستین پایگاه انگلستان در شرق مدیترانه به دست آمد و ۳۸ سال بعد با ترفندهای دیزرائیلی قبرس نیز به چنگ انگلستان افتاد. و چنین بود که انگلستان به ابزار تحقق وعده‌های عهد عتیق بدل شد و پول یهودیان رضایت تمامی قدرتهای درگیر در این ماجرا را تأمین نمود. در ماجرای دمشق هیئت مونت‌فیوره از حمایت کامل دولت انگلستان برخوردار بود و باید بیفزاییم که نماینده سیاسی انگلستان در فلسطین در این زمان یکی از اعضای خاندان یانگ است. او فردی بنام و. یانگ است که در سال ۱۸۳۸، یعنی در دوران وزارت خارجه پالمرستون و سلطه محمدعلی پاشا بر فلسطین، به عنوان اولین نماینده سیاسی انگلستان در اورشلیم منصوب شد. نائوم سوکولو مینویسد وی این سمت را بعلت علاقه شخصی خود و با تلاش بدست آورد. در ۳۰ آوریل ۱۸۴۰ موسس مونت‌فیوره و اعضای کمیته‌ای که برای استقرار یهودیان در فلسطین تشکیل شده بود، با پالمرستون، وزیر خارجه انگلیس، ملاقات کردند. به گزارش سوکولو، پالمرستون آنان را به گرمی پذیرفت و وعده داد که نفوذ خود را برای تحقق اهداف ایشان به کار گیرد. در این جلسه، مونت‌فیوره از اقدامات یانگ، نماینده دولت انگلستان در اورشلیم، قدردانی کرد. در ۸ نوامبر ۱۸۴۰ سِر استراتفورد کانینگ، ایلچی بزرگ، که اینک بار دیگر بعنوان سفیر انگلستان راهی عثمانی بود، پیش از عزیمت به استانبول با مونت‌فیوره ملاقات کرد. کانینگ، که درباره پیوندهای او با سلطان عبدالمجید پیشتر سخن گفته‌ایم، در این دیدار قول داد که هرچه در توان دارد در جهت حمایت از یهودیان به کار گیرد. در پی چنین تمهیداتی شالوده‌های عنصری جدید در استراتژی مستعمراتی بریتانیا در شرق استوار شد: تأسیس دولت یهودی در فلسطین. اهمیت این عنصر جدید در سیاست شرقی بریتانیا تا بدان حد بود که در ۲۶ اوت ۱۸۴۰ روزنامه فرانسوی کوریه فرانس نوشت: پالمرستون در حال طراحی تأسیس یک جمهوری یهودی در فلسطین است. بدین‌سان مسئله فلسطین بتدریج در سیاست مستعمراتی بریتانیا جایگاهی برجسته یافت و الیگارشی یهودی اروپا محمل‌های ایدئولوژیک و تبلیغاتی این توسعه‌طلبی را فراهم آورد. این عنصر بعنوان کلید اصلی سلطه بریتانیا بر منطقه خاورمیانه شناخته میشد؛ منطقه‌ای که سِر اوستن لایارد در نطق مجلس عوام اهمیت آن را چنین توصیف کرده بود: ما نباید فراموش کنیم که هر چند مصر یکی از شاهراه‌ های هند است ولی سوریه و جلگه دجله و فرات [عراق] شاهراه اصلی است و هر قدرتی این سرزمین‌ها را در دست داشته باشد بر هند فرمان میراند. کمی بعد، در سال ۱۸۵۵ سرهنگ چارلز هنری چرچیل نوه دوک مارلبوروی پنجم و عموزاده لرد راندولف چرچیل، که در هیئت اکتشافی بریتانیا در سوریه عزیمت داشت، نوشت: زمانی که فلسطین جزء سرزمین عثمانی نباشد باید یا انگلیسی شود یا بخشی از یک دولت جدید مستقل، تا هدف بزرگی را که برای آن بوجود آمده تحقق بخشد، فلسطین باید مقر یک جامعه بزرگ، صلح‌جو و سعادتمند شود که تحت حکمرانی یا نفوذ بریتانیا قرار داشته باشد و چنین خواهد شد. چنانکه میبینیم در ماجرای دمشق روچیلدها عملاً در موضع رهبری یهودیان جهان جای دارند. علاوه بر دو خاندان روچیلد و مونت‌فیوره، سایر اعضای الیگارشی یهودی نیز در این ماجرا مشارکت داشتند. میدانیم که شاخه‌ای از خاندان ابولافی (لوی) از سده هفدهم در دمشق و سوریه مستقر بود. حاخام موسی بن یعقوب ابولافی از یهودیانی است که در ماجرای دمشق دستگیر شدند. ماجرای دمشق تنها آشوب مرموز و تحریک‌آمیزی نیست که در دوران ریاست پالمرستون بر دیپلماسی بریتانیا بدست الیگارشی یهودی برافروخته شد و راه را برای توسعه‌ طلبی استعماری بریتانیا هموار ساخت. یک نمونه دیگر ماجرای دن پاسیفیکو است که چند سال بعد رخ داد: دیوید پاسیفیکو معروف به دن‌پاسیفیکو یک صرّاف یهودی پرتغالی تبعه انگلیس بود. او طبق سنت آن زمان، که یهودیان را در سمت کنسول دولتهای اروپایی منصوب میکردند، در سالهای ۱۸۳۵ -۱۸۳۷ سرکنسول پرتغال در مراکش و در سالهای ۱۸۳۷-۱۸۴۲ سرکنسول پرتغال در یونان بود. در سال ۱۸۴۷ کولتی وزیر دولت یونان، به احترام یکی از روچیلدها که به آتن سفر کرده بود، مانع از سوزانیدن مجسمه چوبی یهودا اسخریوطی در مراسم سنتی سالیانه مردم آتن شد. این منع شورش مردم را برانگیخت و در این حادثه خانه پاسیفیکو به آتش کشیده شد. پاسیفیکو از دولت یونان تقاضای ۸۱ هزار پوند خسارت کرد (این مبلغ را تاریخ کمبریج سیاست خارجی بریتانیا ۸۱ هزار پوند و دائرة المعارف یهود حدود ۲۷ هزار پوند ذکر کرده است). دولت یونان این ادعا را نپذیرفت و پاسیفیکو برای دریافت غرامت فوق به دولت انگلستان ملتجی شد. قطعاً او از حمایت الیگارشی یهودی لندن برخوردار بود زیرا سرانجام در ژانویه ۱۸۵۰ به دستور پالمرستون نیروی دریایی انگلیس بنادر یونان را محاصره کرد، ۲۰۰ کشتی یونانی را توقیف نمود و دولت یونان را مجبور به پرداخت غرامت فوق کرد. در زمان این حادثه، لرد جان راسل نخست وزیر و پالمرستون وزیر خارجه بود. این اقدام، که ماجرای سفر ژنرال هاینوی اتریشی به لندن و ضرب و شتم او را در پی داشت، اعتراض گروهی از نمایندگان مجلس لردها را برانگیخت. ۲۷ نماینده مجلس لردها دولت راسل را استیضاح کردند مع‌هذا دولت توانست با ۴۶ رأی پیروز شود. در جریان این استیضاح، پالمرستون نطق پنج ساعته و عوام‌ فریبانه‌ای ایراد کرد و طی آن مدعی شد که اتباع دولت بریتانیا باید از همان احترام و حمایتی بهره‌مند شوند که در گذشته اتباع امپراتوری روم از آن برخودار بودند. این تحریک غرور ملی انگلیسی‌ها مؤثر افتاد و، به تعبیر لارنس ریت، پالمرستون را به قهرمان ملی بدل کرد. الگرنون سیسیل، نوه مارکیز سالیسبوری دوم، مینویسد: پادشاه یونان اموال اتباع انگلیسی متعددی را بدون پرداخت غرامت مصادره کرد ولی پالمرستون کار مهمی به سود آنان نکرد. جنجالی‌ترین نمایش او دفاع از یک سرمایه‌دار مشکوک، دن پاسیفیکو، بود که خانه‌اش را توده عوام آتن غارت کرده بودند.
آریستوکراسی مالی و انقلاب: لویی فیلیپ دو دشمن اصلی داشت: اول، لژیتیمیست‌ها یعنی کسانی که سلطنت خاندان بوربن را همچنان حکومت قانونی فرانسه میدانستند و شاخه اورلئان خاندان بوربن را غاصب و نامشروع می‌انگاشتند؛ دوم، جمهوری‌خواهان. گروه اخیر (جمهوری‌خواهان) به طیف وسیعی تقسیم میشد: در جناح چپ روشنفکرانی جای داشتند که، راست یا دروغ، صادقانه یا فریبکارانه، از آرمانهای عدالت اجتماعی به سود طبقات محروم دفاع میکردند و عموماً ملهم از اندیشه‌های سوسیالیستی، مسیحی و بیشتر ماتریالیستی، بودند. در این جناح ماجراجویانی چون لویی بلانکی و عوام‌فریبان و شیادان سیاسی چون لویی بلان کم نبودند (لویی بلان فعالیت خود را از ۲۱ سالگی بعنوان نویسنده در روزنامه جمهوری خواه لوناسیونال آغاز کرد و با تألیف کتابهایی در زمینه اندیشه سوسیالیستی و تاریخ فرانسه به شهرت رسید. پس از سقوط لویی فیلیپ تنها عضو سوسیالیست دولت موقت بود. در ژوئن ۱۸۴۸ به انگلستان گریخت. با سقوط ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۱ به فرانسه بازگشت و به نمایندگی مجلس برگزیده شد. در جریان انقلاب ۱۸۴۸ لویی‌بلان نقطه مقابل لویی بلانکی (۱۸۰۵-۱۸۸۱) شناخته میشد که رهبری جناح افراطی سوسیالیستها را بدست داشت. بلانکی از سال ۱۸۲۴ عضو سازمان توطئه گر کاربوناری بود و در دوران حکومت لویی فیلیپ لویی بناپارت سالهای مدید در زندان به سر برد). در طیف راست کسانی چون لامارتین و تی‌یر و کاونیاک و کرمیو جای داشتند. این گروه، که با سقوط لویی فیلیپ قدرت را به چنگ گرفت، بیانگر منافع بخش وسیعی از بورژوازی بزرگ فرانسه بود که از حکومت خودکامه لویی فیلیپ و انحصار امتیازات دولتی در دست وابستگان او به تنگ آمده بودند. در واقع، در این زمان وابستگان به لویی فیلیپ به کاست بسته‌ای از دردانه‌های درباری بدل شده و از طریق زدوبند با لویی فیلیپ و گیزو راه را بر ثروت‌اندوزی سایر کانون‌های مالی- سیاسی فرانسه مسدود ساخته بودند. این گروه، که حمایت بورژوازی متوسط را در پشت خود داشت، بطور عمده در لژهای ماسونی سازمان یافته بود. بدین‌ سان، در واپسین سالهای سلطنت لویی فیلیپ بخش مهمی از بورژوازی فرانسه از حکومت او به ستوه آمده بود و تداوم وضع موجود را نمی‌پسندید. سرانجام، در سال ۱۸۴۷ بحران اقتصادی عمیقی فرانسه را فرا گرفت و زمزمه سیطره فساد مالی بر تمامی شئون دولت فرانسه اوج گرفت. لویی فیلیپ، به منظور تحکیم پایه‌های قدرت خود، از ژوئیه ۱۸۴۷ اقدامات اصلاحی را آغاز کرد و از جمله به مخالفان آزادی عمل بیشتر داد. این تلاش دیرهنگام بود و پیامد آن اوج‌گیری احساسات انقلابی در میان توده‌های مردم. اعتراضات مردمی سبب شد که سرانجام در ۲۱ فوریه ۱۸۴۸ لویی فیلیپ گیزو را از نخست وزیری برکنار کند. در ۲۳ فوریه شورش در خیابان‌های پاریس آغاز شد و در ۲۴ فوریه لویی فیلیپ استعفا داد. شاه و ملکه در لباس مبدل با پاسپورت انگلیسی بنام آقا و خانم اسمیت به لندن گریختند. لویی فیلیپ دو سال بعد در انگلستان درگذشت. در چنین فضایی یک ماجراجوی سیاسی مشکوک و بدسابقه از خاندان بناپارت در صحنه سیاست فرانسه پدیدار شد. لویی بناپارت شتابان خود را از لندن به پاریس رسانید تا، به ادعای خویش، در پناه پرچم جمهوری کبیر فرانسه قرار گیرد. بتدریج بر شمار پیروان او افزوده شد و در ۱۰ سپتامبر ۱۸۴۸ به عنوان رئیس جمهور فرانسه برگزیده شد. انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه نیز، چون انقلابهای ۱۷۸۹ و ۱۸۳۰ این کشور، پایانی تراژیک یافت: چهار سال بعد، لویی بناپارت طی یک کودتا تمامی قدرت سیاسی را به چنگ گرفت و کمی بعد با نام ناپلئون سوم خود را امپراتور فرانسه خواند. سقوط لویی فیلیپ در سراسر اروپا پژواک گسترده داشت. امواج انقلابی بویژه در پروس و اتریش شعله‌ور شد و به اقتدار طولانی مترنیخ پایان داد. در جریان انقلاب ۱۸۴۸ تنها دو کشور اروپایی آرام ماند: انگلستان و روسیه. لندن به مأوای هزاران فراری انقلاب، از جمله لویی فیلیپ و مترنیخ و گیزو، بدل شد و سن پطرزبورگ به سنگر استوار سرکوب‌گران انقلاب. نیکلای اول تزار روسیه، شورش مجارستان را در هم شکست و با نیروی نظامی خویش سلطنت دودمان هابسبورگ را در این سرزمین اعاده نمود و نیز برادر زنش، فردریک ویلهلم چهارم، پادشاه پروس، را به برلین بازگردانید. در جریان این سرکوب‌ها بود که نیکلای اول به تزار آهنین و ژاندارم اروپا شهرت یافت. آنتونی الفری، محقق انگلیسی، مینویسد: هرچند قدرت پیش‌ بینی روچیلدها بدلیل سرویس اطلاعاتی پیشرفته‌شان اغفال‌کننده بود، مع‌هذا، سرعت انفجارهای ۱۸۴۸ اروپا برای همه، حتی روچیلدها، غافلگیرکننده بود (الفری در توصیف سرویس اطلاعاتی روچیلدها واژه اینتلیجنس سرویس را به کار میبرد). لویی فیلیپ، مشتری پاریسی روچیلدها از پاریس گریخت و آبرومندانه در حومه لندن اقامت گزید. ارزش پول کاغذی سقوط کرد و بارون جیمز روچیلد فرانسه برای تأمین مبرم‌ترین نیازهایش به شدت به برادرزاده لندنی‌اش، بارون لیونل روچیلد متکی شد. (لیونل ۱۶ سال از جیمز کوچک‌تر بود.) ماه بعد نوبت مترنیخ رسید که با وضعی مشابه به لندن بگریزد. به نوشته ویرجینیا کاولس، در پی اوج‌گیری شورش در فرانسه، لیونل روچیلد بلافاصله برای کمک به عمویش خود را از لندن به پاریس رسانید و با اهداء پنجاه هزار فرانک به رئیس پلیس پاریس توانست گارد محافظی در جلوی کاخ بارون جیمز روچیلد بگمارد. مبالغی که جیمز در روزهای آشوب و سنگربندی خیابانی برای حفاظت از خود و اموالش به مقامات انتظامی دولت انقلابی پرداخت کرد در کتاب ویرجینیا کاولس ۲۵۰ و ۵۰۰ هزار فرانک ذکر شده است. در این زمان، وزیر جنگ دولت موقت و حکمران واقعی فرانسه ژنرال کاونیاک حکمران الجزایر (۱۸۳۲-۱۸۴۸)، بود که با روچیلدها دوستی نزدیک داشت. کاونیاک تا مدتی پس از سقوط لویی فیلیپ دیکتاتور واقعی فرانسه محسوب میشد. بدین‌سان، در کوران آشوب‌های فرانسه بارون جیمز روچیلد در دفتر کارش مستقر و به نظاره حوادث مشغول بود و گارد دولت انقلابی از خانه و اموال و دفتر او حفاظت میکرد. در ۲۸ ژوئن ۱۸۴۸، روزنامه انقلابی آژیر کارگران مقاله‌ای خطاب به بارون جیمز روچیلد نوشت با عنوان شما اعجوبه‌اید آقا! در این مقاله چنین آمده است: لویی فیلیپ سقوط کرد، گیزو ناپدید شد، سلطنت مشروطه و روش‌های پارلمانی از میان رفت، ولی شما تکان نخورده‌اید! هرچند بنیاد شما اولین ضربه خشونت را در پاریس احساس کرد، هرچند امواج انقلاب شما را از ناپل تا وین و برلین تعقیب کرد، ولی شما در برابر جنبشی که سراسر اروپا را فرا گرفته است بدون تغییر ایستاده‌اید. ثروت‌ها از میان میرود، افتخارات پایمال میشود، سلطه‌ها فرو میشکند، ولی یهودی، سلطان زمانه ما، بر تخت خود میماند… روزنامه فوق، سپس، از جیمز روچیلد میخواهد که به جمهوری فرانسه بپیوندد و قدرت پول را در خدمت سرنوشت مردم قرار دهد. شما چیزی بیش از یک دولتمردید. شما نماد اعتبار مالی هستید. آیا زمان آن فرا نرسیده که بانک، این ابزار قدرتمند طبقات متوسط، به تحقق سرنوشت مردم یاری رساند؟ این مقاله به روشنی جایگاه بلامنازع جیمز روچیلد را در اقتصاد فرانسه آن روز نشان میدهد؛ جایگاهی چنان استوار که حتی تندروترین محافل شورشی پاریس، از ترس پیامدهای فاجعه‌آمیز مالی، جرئت تعرض به آن را ندارند. با توجه به این جایگاه عجیب نیست که بارون جیمر روچیلد، بانکدار شخصی لویی فیلیپ مخلوع و منفور، را کمی بعد در مقام مشیر و مشاور ژنرال کاونیاک می‌یابیم. باید افزود که بقای الیگارشی یهودی و در رأس آن روچیلدها در کوران انقلاب‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ اروپا تنها به تبع نفوذ مالی و اقتصادی ایشان نبود. سازمان اطلاعاتی متنفذ و گسترده‌ای که روچیلدها از دوران جنگ‌های ناپلئونی در سراسر اروپای قاره ایجاد نمودند، و یهودیان و مارانوها (یهودیان مخفی) در آن جایگاه اصلی را داشتند، بعنوان ابزاری سودمند به ایشان یاری رسانید تا امواج انقلاب فوریه ۱۸۴۸ را، چون انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، بی هیچ مخاطره جدی از سر بگذرانند. بی‌شک نفوذ آنها در سازمان‌های پنهان توطئه‌گر و ماسونی آن روز اروپا نیز نقش مهمی در تداوم این سلطه داشت. یکی از مفیدترین منابع برای شناخت جایگاه روچیلدها در حکومت لویی فیلیپ، بررسی علل انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و مواضع الیگارشی یهودی در حوادث این زمان، مقالاتی است که فردریک انگلس بعنوان یک روزنامه‌نگار جوان (انگلس در این زمان ٢٨ ساله بود) با پیگیری دقیق حوادث روز، در مطبوعات انگلیس مینوشت. در سپتامبر ۱۸۴۶، مقارن با آغاز بحران اقتصادی که سرانجام به سقوط لویی فیلیپ انجامید، انگلس در مقاله‌ای با عنوان حکومت و اپوزیسیون در فرانسه، ترکیب مجلس فرانسه را چنین توصیف کرد: حداقل سه پنجم نمایندگان از دوستان وزرا -یا به عبارت دیگر سرمایه‌داران بزرگ، مقاطعه‌کاران و سفته‌بازان راه‌آهن بازار بورس پاریس، بانکداران، کارخانه‌داران بزرگ و غیره یا خدمتگزاران مطیع آنها- هستند. مجلس کنونی، بیش از تمامی ادوار گذشته، تحقق این گفته لافیته را در فردای انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ نشان میدهد: از این پس ما، بانکداران، بر فرانسه حکومت خواهیم کرد. این مجلس برجسته‌ترین شاهد است بر این مدعا که حکومت فرانسه در دست اشرافیت بزرگ ثروتمند، بورژوازی بسیار بزرگ، است. سرنوشت فرانسه نه در کابینه تویلری، نه در کاخ مجلس اعیان، و نه حتی در کاخ مجلس نمایندگان، بلکه در بازار بورس پاریس تعیین میشود. و وزرای واقعی نه آقایان گیزو و دوشاته بلکه آقایان روچیلد، فولد و سایر بانکداران بزرگ پاریس هستند که ثروت‌ های عظیم‌شان آنان را به برجسته‌ترین نمایندگان طبقه خود بدل ساخته است. آنان بر هیئت وزیران حکومت میکنند و هیئت وزیران مواظب است که در انتخابات هیچکس جز خدمتگزاران سیستم کنونی، و کسانی که از این سیستم سود میبرند، به مجلس راه نیابند. در این زمان آنان به بزرگترین موفقیت خویش دست یافته‌اند: در ظل عنایات دولت و انواع رشوه‌ها، و از سوی تعدادی محدود از رأی‌دهندگان (کمتر از ۲۰۰ هزار نفر)، نفوذ سرمایه‌داران اصلی (در مجلس نمایندگان) یکپارچه شده؛ کسانی که همه، کم و بیش، به طبقه خود تعلق دارند. انگلس سپس به ۱۲ نماینده‌ای که از پاریس به مجلس راه یافته و گروه اپوزیسیون را تشکیل میدهند، اشاره دارد. آنان نمایندگان حزب لویی تی‌یر هستند. انگلس مواضع این گروه را چنین میبیند: آنان میخواهند حاکمیت انحصاری روچیلد و شرکا را از میان بردارند و برای فرانسه در روابط خارجی موضعی محترمانه و مستقل کسب کنند. انگلس آنگاه به انتشار کتاب دیرنوائل اشاره میکند و از بارون جیمز روچیلد به عنوان رهبر واقعی نظام حاکم بر فرانسه نام میبرد: [چندی پیش] کارگری یک جزوه علیه رئیس این سیستم، نه علیه لویی فیلیپ بلکه علیه روچیلد اول پادشاه یهود نوشت. استقبالی که از این جزوه شد (هم اکنون به چاپ بیستم رسیده است) نشان میدهد که تا چه اندازه نشانه‌گیری او درست بوده است. روچیلد شاه مجبور شد دو دفاعیه در پاسخ به حمله مردی گمنام، که کسی او را نمیشناسد و تمامی ثروتش لباسی است که بر تن دارد، منتشر کند. افکار عمومی این نبرد را با بیشترین علاقه دنبال میکند. قریب به سی جزوه در له و علیه آن منتشر شده. نفرت از روچیلد و خدایان پول عظیم است. یک روزنامه آلمانی مینویسد روچیلد باید این حادثه را هشداری بداند و مرکز کار خود را به جایی جز آتشفشان همیشه سوزان پاریس منتقل کند. منظور انگلس کتابی است که ژرژ ماتیو دیرنوائل در پاریس منتشر کرد با نام تاریخ روچیلد اول پادشاه یهود. استقبال کم‌نظیر از این کتاب بیان‌گر تشنگی مردم فرانسه و اروپا به آشنایی با حقایقی بود که بطور مستقیم با سرنوشت‌شان پیوند داشت. تأثیر این کتاب عظیم بود. علاوه بر اطلاعیه‌ای که بارون جیمز روچیلد مقتدر مجبور شد در مطبوعات منتشر کند، جزوه‌ای نیز در پاسخ به کتاب فوق منتشر شد با عنوان پاسخ روچیلد اول پادشاه یهود به شیطان آخر پادشاه مفتریان. در ژوئن ۱۸۴۷ انگلس بعنوان خبرنگار روزنامه انگلیسی استار نورثرن در پاریس است. او در آنجا مقاله‌ای بنام افول و سقوط نزدیک گیزو؛ وضع بورژوازی فرانسه تهیه کرد که در شماره ۳ ژوئیه ۱۸۴۷ این نشریه به چاپ رسید. انگلس در این مقاله نام جیمز روچیلد را پیش از لویی فیلیپ و تلویحاً بعنوان حکمران اصلی فرانسه آورده است. در این مقاله، او ابتدا فضای سیاسی فرانسه، افشای موارد فراوان و تکان‌دهنده فساد مالی در سطح مسئولین عالی‌رتبه دولتی، از جمله محاکمه ژنرال کوبیه وزیر جنگ به جرم رشوه‌گیری از یک کمپانی معدن، را شرح میدهد. از جمله این موارد، فروش القاب اشرافی توسط گیزو و همکارانش به مبلغ ۸۰ هزار فرانک است. انگلس سپس به تجدید سازمان و تحکیم قدرت بورژوازی بزرگ فرانسه پس از انقلاب ۱۸۳۰ و تصرف مواضع کلیدی اقتصاد و سیاست فرانسه توسط ایشان در این مدت کوتاه می‌پردازد. انگلس مقاله را چنین به پایان میبرد: روچیلد و لویی فیلیپ، هر دوی آنان، به خوبی میدانند که راه دادن بورژوازی کوچک‌تر به مجلس نمایندگان هیچ معنی دیگری ندارد جز لو ریپابلیک. برخورد بعدی انگلس به روچیلدها در سپتامبر ۱۸۴۷ است. او طی مقاله‌ای، با عنوان سوسیالیسم آلمانی در نظم و نثر، به بررسی مجموعه اشعار کارل بک شاعر آلمانی، می‌پردازد. کارل بک از پیروان نحله سوسیالیسم حقیقی در آلمان است که مارکس و انگلس با آنان به عنوان سوسیالیست‌های خرده بورژوا سر ستیز داشتند. مجموعه اشعار کارل بک، بنام آوازهای یک انسان فقیر، در نوامبر ۱۸۴۵ به زبان آلمانی منتشر شد و با استقبال فراوان مواجه گردید. نخستین شعر این مجموعه خطاب به بنیاد روچیلد است و در بخشی از آن چنین آمده است: من دست قدرتمند شما را می‌بینم که میتواند مرا- تا زمانی که خونم توان جاری شدن دارد- مضروب کند. ولی من، به فرمان خداوند و بی هیچ هراس میخوانم آنچه را که میدانم- آزاد. نقد انگلس بر اشعار بک بیرحمانه است. انگلس به بک میتازد که چرا در تمثیل شاعرانه خود قانون طلا را مطیع هوسهای روچیلد شمرده است. او نتیجه میگیرد که بک به توهمات خرده بورژوایی مبتلاست و رابطه میان قدرت روچیلد و وضع اجتماعی موجود را نمیشناسد. انگلس اشعار بک را ضجه‌های زنانه یک مرد حقیر میخواند که شباهتی به پرولتاریای مغرور، مهاجم و انقلابی ندارد. او به بک می‌تازد که با نسبت دادن عنوان خدا به روچیلد، به روچیلد یهودی صدمه‌ای نزده بلکه جوانان آلمانی را مسحور قدرت او کرده است. انگلس حمله بک به روچیلد را در سطح قصه‌های روستایی میخواند که به تهاجم علیه قدرت پول بطور عام که روچیلد نماینده آن است شباهتی ندارد. کارل بک در این منظومه، چون دیرنوائل، جیمز روچیلد را بعنوان پادشاه یهود توصیف کرده است: یهودیان روچیلد را به پادشاهی برمیگزینند زیرا طلای او سنگین تر است. و انگلس بر بک خرده میگیرد که چرا قدرت‌های افسانه‌ای به روچیلد نسبت داده است. در ژانویه ۱۸۴۸، انگلس در مقاله‌ای با عنوان آغاز پایان در اتریش به بررسی وضع این کشور در دوران اقتدار مترنیخ می‌پردازد و لاجرم با پدیده روچیلدها مواجه میشود. او به اختلافات مترنیخ با کارل مایر روچیلد رئیس شاخه بنیاد روچیلد در ناپل و فرانکفورت، و عدم تمایل دولت اتریش به واگذاری امتیاز احداث راه‌آهن این کشور به کمپانی روچیلد اشاره میکند و می‌افزاید: کارل روچیلد میتواند تمامی سلطنت اتریش را بخرد. ما با خشنودی شاهد پیروزی بورژوازی بر سلطنت اتریش هستیم. ما تنها آرزومندیم که این بورژوازی واقعاً فرومایه، واقعاً کثیف و واقعاً یهودی این امپراتوری محترم را بخرد. حکومتی چنین نفرت‌انگیز، متجاوز، قیم‌مآب و متعفن شایسته آن است که در تحت یوغ دشمنی واقعاً پست، ناهنجار و متعفن باشد. پس از آنکه او بزودی با جسارت دُم مترنیخ را بچیند، هِر مترنیخ میتواند برای کوتاه کردم دُم این دشمن به ما [کمونیست‌ها] متکی شود. در فوریه ۱۸۴۸، انگلس مقاله دیگری درباره وضع اتریش مینویسد و از دراز شدن دست تکدی مترنیخ، صدراعظم اتریش، به سوی سالومون مایر روچیلد و پاسخ متکبرانه روچیلد به حکمران خود سخن میگوید. او سپس نیکلای اول، تزار ثروتمند روسیه، را با روچیلد مقایسه میکند؛ تزار را به دلیل کمک مالی به پادشاه پروس و کمک احتمالی او به صدراعظم اتریش روچیلدِ پادشاهان مستبد رو به زوال میخواند. ماجرا مربوط به جنگ‌های استقلال ایتالیا علیه اتریش است که مورد حمایت آشکار و پنهان الیگارشی مستعمراتی بریتانیا بود و زرسالاری یهودی در این میان عملاً در جبهه لندن جای داشت. انگلس این حوادث را جنگ بورژوازی و اشرافیت میداند. انگلس سوسیالیست، طبق الگویی که بعدها به ماتریالیسم تاریخی شهرت یافت، طبعاً در مقابل اشرافیت رو به زوال به بورژوازی نوخاسته تمایل دارد. بورژوازی ایتالیا در آستانه پیروزی و تصرف قدرت سیاسی است و این شکستی است برای اتریش و مترنیخ پیر. مترنیخ میخواهد برای دفاع از ایتالیای کهنه مداخله نظامی کند. انگلستان به درستی از بورژوازی ایتالیا حمایت میکند. برخورد انگلس به موضع انگلستان ستایشگرانه است: در حالی‌که سایر قدرت‌های بزرگ، فرانسه و نیز روسیه، آنچه در توان دارند برای کمک به مترنیخ به کار میبرند، انگلستان به تنهایی در کنار نهضت ایتالیا قرار گرفته است. بورژوازی انگلیس از الغاء تعرفه‌های حمایتی ایتالیا و اتریش، و متقابلاً ایجاد تعرفه‌های ضد اتریش در ایتالیا، بیشترین سود را می‌برد. به همین دلیل، او از بورژوازی ایتالیا، که از این پس برای رشد خود به تجارت آزاد نیاز دارد و طبعاً متحد بورژوازی انگلستان خواهد بود، حمایت میکند. در این هنگامه، اتریش در حال تجهیز نظامی است برای یورش به ایتالیا؛ ولی خزانه دولت تهی است و مترنیخ به پول نیاز دارد. او دست نیاز به سوی سالومون مایر روچیلد رئیس بنیاد روچیلد در وین، دراز میکند. روچیلد پاسخ داده که او خواستار جنگ نیست و لذا نمیتواند هیچ پولی در حمایت از جنگ بدهد. در واقع، آیا بانکداری هست که برای جنگی که در آن کشوری همچون انگلستان شرکت خواهد جست پول خود را به سلطنت پوسیده اتریش بدهد؟ از این‌رو، مترنیخ دیگر نمیتواند روی بورژوازی حساب کند و لذا به امپراتور روسیه روی آورده است که در سال‌های اخیر، از برکت معادن اورال و آلتای و تجارت غله، به سرمایه‌داری بزرگ تبدیل شده. تزار روسیه اخیراً یک بار به فردریک ویلهلم چهارم ۱۵ میلیون روبل نقره کمک کرده و به نظر میرسد که به روچیلدِ تمامی پادشاهان مستبد رو به زوال بدل میشود. در ۸ ژوئن ۱۸۴۸ انگلس طی مقاله‌ای به تعیین مرزهای جدید امپراتوری پروس و لهستان می‌پردازد و ضمن آن درباره یهودیان لهستان چنین مینویسد: در سراسر لهستان آلمانی‌ها و یهودی‌ها، بخش اصلی صنعتگران و تاجران را تشکیل میدهند، آنان با ایجاد شهرها در قلب سرزمین لهستان، طی سده‌ها در تمامی تحولات ارضی لهستان سهیم بوده‌اند. این آلمانی‌ها و یهودی‌ها، که اقلیتی بسیار بزرگ را تشکیل میدهند، میکوشند تا از وضع کنونی لهستان برای تأمین سیطره خود بهره جویند. آنان آلمانی بودن خود را پیش میکشند حال آنکه بیش از آلمانی‌های آمریکا آلمانی نیستند. الحاق آنها به آلمان به معنای پایمال نمودن زبان و ملیت بیش از نیمی از جمعیت منطقه پوسن است که لهستانی‌اند، یک‌ماه بعد، در ۸ ژوئیه ۱۸۴۸، انگلس مجدداً به مسئله لهستان می‌پردازد و موضع یهودیان لهستان در انضمام بخشی از خاک این سرزمین به امپراتوری پروس را محکوم میکند و عملکرد ایشان را وحشی‌گری ارتش پروس و یهودیان و آلمانی‌های لهستان میخواند. انگلس در ۹ ژوئیه ۱۸۴۸ مجدداً همین تعبیر را به کار می‌برد. او خطاب به کوهلوتر وزیر کشور پروس، مینویسد: آیا عالیجناب کوهلوتر از تنبیه حتی بخش کوچکی از وحشی‌گری‌ها و شرارت‌های ارتش آلمان، که مقامات دولتی برخوردی بی‌تفاوت یا تأییدآمیز به آن داشتند و از سوی لهستانی‌های آلمانی و یهودی با هلهله استقبال شد، حمایت جدی کرده است؟ دعاوی یهودیان در لهستان شباهت زیادی به دعاوی بعدی آنان در فلسطین دارد: انگلس فعالانه مسائل لهستان را دنبال میکند و در اوت- سپتامبر ۱۸۴۸ مقالات مفصلی در این زمینه منتشر میکند. او در این مقالات به شدت با مواضع و عملکرد دولت پروس و یهودیان در مسئله لهستان مخالف است. انگلس مینویسد: اگر به اعتبار آلمانی زبان بودن یهودیان لهستان، دولت پروس این حق را قائل است که سرزمین‌های لهستان را به خود منضم کند، باید ادعای خویش را به سراسر اروپا، نیمی از آمریکا و حتی بخشی از آسیا تعمیم دهد زیرا در این مناطق نیز یهودیان زندگی میکنند و همه میدانند که آلمانی زبان عمومی یهودیان است. در نیویورک و قسطنطنیه [استانبول]، در سن پطرزبورگ و پاریس، یهودیان، و کودکان آنها از نخستین سال‌ها، در داخل خانه به زبان آلمانی تکلم میکنند و برخی از آنها حتی آلمانی‌تر از یهودیان منطقه پوسن هستند. انگلس در این سلسله مقالات، حمایت اشرافیت کهن آلمان از خواست یهودیان لهستان را ناشی از پیوند مالی میان این دو گروه میداند که طی سده‌ها تداوم داشته است. و بالاخره، در ۲۱ فوریه ۱۸۴۹ انگلس از برخی اقدامات پرنس ویندیشگراتس فیلدمارشال اتریشی، علیه یهودیان خبر میدهد و می‌افزاید: یهودیان را در همه‌جا بعنوان متقلب‌ترین متقلبان میشناسند ولی این شهرت در اتریش بیشتر است. آنان از انقلاب سود بردند و اکنون بخاطر آن مجازات میشوند، هر کس میزان قدرت یهودیان را در اتریش بداند میفهمد که ویندیشگراتس چه دشمنی برای خود خریده است.
آثار مارکس جوان نیز منبع مفیدی برای شناخت نقش روچیلدها در اروپای آن روز است. در سال‌های پیش از انقلاب ۱۸۴۸ در نوشته‌های مارکس گاه نام روچیلدها بعنوان نماد ثروت افسانه‌ای در دنیای سرمایه‌داری معاصر به کار رفته است. او در کتاب ایدئولوژی آلمانی که در سال‌های ۱۸۴۵ -۱۸۴۷ به همراه انگلس نگاشته، این مقایسه را بدست میدهد: اگر کروزوس میدانست که روچیلد از ثروت بر او پیشی خواهد گرفت. در ۱۳ اکتبر ۱۸۴۸ کارل مارکس مقاله‌ای در نقد نظرات اقتصادی لویی تی‌یر نوشت. یکی از برنامه‌های پیشنهادی برخی از نمایندگان مجلس فرانسه، ایجاد یک شبکه بانکی مبتنی بر قرضه عمومی به منظور جذب نقدینگی های کوچک دهقانان فرانسوی، که بخش کثیری از جمعیت این کشور را تشکیل میدادند، و به گردش درآوردن این پول بود. این طرحی است که، چنانکه خواهیم دید، امیل پرر تحقق بخشید و به تأسیس بانک کردی موبیلیه انجامید. تی‌یر با این طرح مخالف بود و ادعا میکرد که جذب نقدینگی دهقانان به ضرر تجار خرده پاست. مارکس به این گفته تی‌یر چنین پاسخ داد: تجار خرده‌پایی که آقای‌تی‌یر چنین دلسوزانه به سرنوشتشان علاقمند است، بانک بزرگ فرانسه است! رقابت دو میلیارد اوراق قرضه انحصار این بانک را از میان میبرد و سود سهام آن را کاهش میدهد و شاید بیش از این در انتظار آن باشد. بدین‌ سان، در پس استدلال آقای تی‌یر، روچیلد ایستاده است. این جمله نشان میدهد که اولاً، در این زمان، برخلاف سال ۱۸۴۰، روابط تی‌یر و بارون جیمز روچیلد دوستانه بود؛ ثانیاً روچیلد بعنوان یکی از سهامداران بزرگ بانک فرانسه شناخته میشد. از اواخر سال ۱۸۴۸ تا سال ۱۸۵۰ در آثار منتشر شده مارکس و انگلس نامی از روچیلد دیده نمیشود. اگر نوشته‌های مارکس و انگلس را، که در این دوران روزنامه‌ نگارانی فعال بودند، بازتابی از فضای مطبوعاتی آن روز اروپا بدانیم، که چنین است، شاید این پدیده بیانگر آن باشد که در سال ۱۸۴۹ روچیلدها به شدت و با مهارت خود را از برابر انظار عمومی به کنار کشیده‌اند. حوادث دوران سقوط لویی فیلیپ و آثار کسانی چون دیرنوائل و کارل‌بک تجربه‌ای شد که روچیلدها از این پس با استتار بیشتر به عملیات سیاسی و مالی خود ادامه دهند. در ۱۶ نوامبر ۱۸۴۸، مارکس در مقاله‌ای به بررسی نیروهای سیاسی آلمان پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ پرداخت و موضع یهودیان را چنین توصیف کرد: یهودیان، از زمان آزادی فرقه خود، در همه‌جا، حداقل در قالب نمایندگان برجسته خویش، در رأس ضد انقلاب قرار گرفته‌اند. مارکس پیش‌بینی میکند که نیروهای ارتجاعی آلمان، برغم این خوش‌ خدمتی، بار دیگر یهودیان را به درون گتوهای شان برانند. در ۲۷ نوامبر ۱۸۴۸ مارکس خبر میدهد که لژ ماسونی بزرگ برلین فعالیت لژ مینروای کلن را، به دلیل حضور یهودیان در آن، متوقف کرده است. او می‌افزاید: همه میدانند که ولیعهد پروس رئیس عالی فراماسون‌ های پروس است. مارکش از ژانویه تا اول نوامبر ۱۸۵۰ کتاب جنگ طبقاتی در فرانسه؛ ۱۸۴۸-۱۸۵۰ را نوشت که نخست بصورت سلسله مقاله در روزنامه نویه‌زاینیشه زایتونگ و سپس بصورت کتاب منتشر شد. این اثر تحلیلی است از حکومت لویی فیلیپ، انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و قیام‌های پس از آن. در این کتاب بار دیگر به روچیلد توجه شده است. مارکس مینویسد: در دوران لویی فیلیپ نه بورژوازی فرانسه بلکه تنها بخشی از آن، بانکداران، سلاطین بازار بورس، پادشاهان راه‌آهن، مالکان معادن زغال‌سنگ و آهن و جنگل‌ها، یعنی آریستوکراسی مالی، حکومت میکرد. لویی فیلیپ و گیزو نمایندگان سیاسی این گروه بودند و لذا مارکس این سالها را دوران حکومت مطلقه آریستوکراسی مالی میخواند. به نوشته مارکس، بودجه فوق‌العاده دولت در آخرین سال‌های سلطنت لویی فیلیپ دو برابر بودجه فوق‌العاده زمان ناپلئون بود و به رقم ۴۰۰ میلیون فرانک در سال رسید. این در حالی است که میانگین کل صادرات فرانسه به ندرت به ۷۵۰ میلیون فرانک در سال میرسید. بدین‌سان، مبالغ هنگفتی در اختیار دولت قرار گرفت که از طریق انواع زد و بندها و فسادهای مالی در نهایت به جیب آریستوکراسی مالی سرازیر شد. این گروه در بدهکار کردن دولت نفع مستقیم داشتند و کسری بودجه دولت در واقع موضوع اصلی بازی‌های مالی آنها و منبع اصلی ثروت‌اندوزی شان بود. لذا، بانکداران و روچیلد با هرگونه اصلاحات مالی مخالف بودند. آنان از طریق احداث راه‌آهن به بلعیدن بودجه دولت پرداختند. بسیاری از نمایندگان مجلس و تعدادی از وزرا خود از سهامداران پروژه‌های احداث راه آهن بودند. مارکس می‌افزاید: بنابراین، سلطنت لویی فیلیپ چیزی نبود جز یک شرکت سهامی برای غارت ثروت ملی فرانسه که سود سهام آن در میان وزرا، نمایندگان، ۲۴۰ هزار نفر رأی دهنده و هواداران آنها تقسیم میشد. لویی فیلیپ ریاست این کمپانی را بدست داشت. چنین بود که جنون ثروت‌اندوی سراسر جامعه را فراگرفت؛ ثروتمند شدن نه از طریق تولید، بلکه از طریق دزدیدن ثروت موجود دیگران. مارکس آریستو کراسی مالی را گروهی انگل بر فراز جامعه بورژوایی میخواند که حتی بورژوازی نیز از دست او به ستوه آمده. بدین‌سان، بخش‌های غیر حاکم بورژوازی علیه فساد فریاد برآوردند و مردم فریاد کشیدند: سرنگون باد دزدان! سرنگون باد قاتلان! مارکس سرآغاز این عصیان را انتشار کتاب یهودیان؛ سلاطین زمانه (آلفونس توسنه، ۱۸۴۵) و روچیلد اول پادشاه یهود (دیرنوائل، ۱۸۴۶) میداند که خون مردم پاریس را به جوش آورد. دو حادثه اقتصادی جهانی نارضایتی و هیجان عمومی را در مردم فرانسه افزایش داد: اول، شیوع بیماری قارچ سیب زمینی و کمبود غله در سال‌ های ۱۸۴۵ -۱۸۴۶ که قحطی سال ۱۸۴۷ اروپا را پدید آورد. این قحطی سبب برخوردهای خونین در فرانسه و سراسر اروپا شد. به نوشته مارکس، به رغم مجالس بیشرمانه عیاشی آریستوکراسی مالی، مردم برای نیازهای اولیه زندگی مبارزه میکردند. در بوزانشه قحطی‌زدگان شورشی تیرباران شدند. حادثه دوم،‌ بحران تجاری و صنعتی در انگلستان است که در پاییز ۱۸۴۷ به ورشکستگی عمومی کسبه خرده‌پا و تعطیل کارخانه‌ها انجامید. این حادثه بر اروپای قاره تأثیر جدی گذارد. در فرانسه نیز تجار بزرگ، که دیگر نمیتوانستند به بازارهای خارجی امید داشته باشند، به بازار داخلی روی آوردند و این امر به ورشکستگی کسبه خرده‌پا انجامید. بدین‌سان انقلابی درگرفت که آماج آن پیش از همه علیه یهودیان زرسالار بود. سلطنت لویی فیلیپ سقوط کرد ولی رهبران عوام‌ فریبی چون لامارتین و لویی بلان، که سخنگوی طبقه کارگر شمرده میشد، توانستند توده مردم را آرام کنند و دولت موقت اجازه داد تا یهودیان زرسالار از قِبَل او پروارتر شوند. مارکس دگردیسی حکمرانان واقعی فرانسه را در دوران انقلاب چنین توصیف کرده است: در آن زمان تمامی سلطنت طلبان به جمهوریخواه و تمامی میلیونرهای پاریس به کارگر تبدیل شدند. در اینجا ضرور است توضیحی درباره متن کنونی کتاب جنگ طبقاتی در فرانسه بیفزاییم: این اثر، که اصل آن به زبان آلمانی است، در سال ۱۸۹۵، دوازده سال پس از مرگ مارکس، در برلین به صورت کتاب منتشر شد. این کتاب مبنای ترجمه به زبان‌های مختلف، از جمله انگلیسی، قرار گرفت. مع‌هذا در همان زمان انتشار در نویه راینیشه زایتونگ، فردریک انگلس گزیده‌ای از مقالات فوق را به انگلیسی ترجمه و در روزنامه دمکراتیک ریویو چاپ لندن، منتشر میکرد. این دو متن دارای تفاوت‌هایی است که مترجم و ناشر انگلیسی کتاب بعلت آن اشاره نکرده‌اند. در متن اصیل‌تر انگلیسی (گزیده‌های انگلس از اصل مقالات مارکس) همه‌جا بطور کاملاً مشخص از واژه یهودیان زرسالار استفاده شده ولی در تجدید چاپ مقالات به صورت کتاب این تعبیر حذف شده و بجای آن واژه‌ هایی چون آریستوکراسی مالی و گرگان مالی به کار رفته است. برای نمونه، در ترجمه انگلس درباره برخورد دوستانه دولت موقت برخاسته از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ به زرسالاران یهودی و تأثیر نامطلوب آن بر مردم چنین میخوانیم: [تزلزل] اعتماد عمومی از این‌رو بود که دولت اجازه داد یهودیان زرسالار از قِبَل او پروارتر شوند. دولت گذشته از میان رفته و انقلاب پیش از همه علیه یهودیان زرسالار بود. جمله فوق در متن چاپ شده بصورت کتاب چنین است: [تزلزل] اعتماد عمومی از این‌رو بود که دولت اجازه داد توسط گرگان مالی مورد سوءاستفاده قرار گیرد. دولت گذشته از میان رفته و انقلاب پیش از همه علیه آریستوکراسی مالی بود. بعنوان یک فرضیه، محتمل میدانیم که این دستکاری را الئانور مارکس، دختر و منشی کارل مارکس، انجام داده باشد. الئانور، برخلاف پدر، به یهودیت علاقه داشت و خود را یهودی میدانست. او پس از مرگ پدر به همراه انگلس نقش اصلی را در انتشار آثار مارکس داشت. بنابراین، دستکاری الئانور در آثار مارکس و حذف اشارات گزنده به یهودیان و روچیلدها محتمل است. بهرروی، بررسی دو متن فوق این نکته را ثابت میکند: در نگاه مارکس، بعنوان نمونه‌ای از روزنامه‌ نگاران سیاسی اروپای آن زمان، حداقل تا سال ۱۸۵۰ مفاهیم آریستوکراسی مالی با یهودیت مالی (یهودیت زرسالار) و مفاهیم گرگان مالی یا گرگان بازار با مفهوم یهودیان مالی یا یهودیان بورس یکی بود و او پیش از هر چیز از این مفاهیم به روچیلدها نظر داشت. در دوران سلطنت لویی فیلیپ در فرانسه، بجر دو دوره کوتاه، لرد پالمرستون در رأس دیپلماسی بریتانیا جای داشت. این دو دوره یکی دسامبر ۱۸۳۴ است که سِر رابرت پیل از جناح توری مدت کوتاهی به قدرت رسید و ولینگتون وزیر خارجه شد. دیگری سالهای ۱۸۴۱- ۱۸۴۵ است که بار دیگر پیل نخست وزیر شد و ارل ابردین وزیر خارجه دولت او بود. نخست وزیران ویگ در این دوران عبارتند از: ارل گری (۱۸۳۰-۱۸۳۳)، ویسکونت ملبورن (از ژوئیه تا نوامبر ۱۸۳۴)، بار دیگر ملبورن (آوریل ۱۸۳۵- سپتامبر ۱۸۴۰) و لرد جان راسل (۱۸۴۶-۱۸۵۲). ویسکونت پالمرستون سوم به خاندان تمپل تعلق دارد و نام او هنری جان تمپل است. پالمرستون جوان تحصیلات خود را در دو کانون اصلی آموزش نخبگان بریتانیا، دبیرستان هارو و دانشگاه کمبریج، به پایان برد و آمیزه‌ای از ثروت و اقتدار و ارتباطات کهن خانواده تمپل و توانمندی‌های شخصی راه صعود او را در هرم دیوان‌سالاری بریتانیا گشود. به نوشته بریتانیکا، در دوران جوانی با پرنسس لیون، لیدی جرسی و لیدی کوپر رابطه داشت. پس از این‌که لیدی کوپر بیوه شد، با پالمرستون ازدواج کرد. به این دلیل، پالمرستون جوان به لرد عشق معروف بود. در ۲۲ سالگی با حمایت جیمز هریس (ارل مالمسبوری) در سمت وزیر دریاداری منصوب شد و کمی بعد (۱۸۰۷) بعنوان نماینده حزب توری به مجلس عوام راه یافت. از آن پس به مدت ۵۸ سال نماینده مجلس عوام بود. ورود پالمرستون جوان به سیاست انگلیس مقارن با نخستین دوره وزارت خارجه جرج کانینگ و سیاستهای پرشور ضد ناپلئونی اوست. در ۲۵ سالگی وزیر جنگ شد و به رغم صعود و سقوط پنج دولت توری (اسپنسر پرسیوال لیورپول، کانینگ، گادریچ، ولینگتون) به مدت ۱۹ سال (۱۸۰۹-۱۸۲۸) در این سمت ماند. در این دوران نقش مهمی در تغذیه مالی و تسلیحاتی ولینگتون در شبه جزیره ایبری و عملیات مالی- اطلاعاتی ناتان مایر روچیلد و جان چارلز هریس ایفا کرد. در تمام این سالها، پالمرستون عضو حزب توری (محافظه کار) بود. او در سال ۱۸۲۸ از کابینه ولینگتون استعفا داد؛ کمی بعد به حزب ویگ (لیبرال) پیوست و به ولینگتون، به دلیل حمایت از دن میگوئل، حملات سخت نمود. در نتیجه، در نوامبر ۱۸۳۰ در دولت ارل گری، از حزب ویگ، وزیر امور خارجه شد و به مدت ۱۱ سال در این سمت ماند. پالمرستون هوادار سرسخت تداوم قاچاق انگلیسی تریاک به چین بود و در این دوران از اقتدار اوست که جنگ انگلیس و چین، معروف به جنگ اول تریاک (۱۸۳۹)، آغاز شد. و نیز در همین سال است که تهاجم محمد علی پاشا به شمال سوریه رخ داد و ماجرایی را پدید ساخت که در کوران آن پالمرستون سودای استقرار جمهوری یهودی در فلسطین را می‌پرورانید. پالمرستون ۵۵ ساله در همین زمان (۱۸۳۹) با لیدی کوپر (امیلی لمب) خواهر بیوه و ثروتمند لرد ملبورن نخست وزیر وقت، ازدواج کرد. با صعود دولت حزب توری در سال ۱۸۴۱، پالمرستون به صفوف اپوزیسیون ویگ پیوست. در سال ۱۸۴۶ در دولت لرد راسل بار دیگر وزیر امور خارجه شد و تا سال ۱۸۵۲ در این سمت بود. در این دوران از ریاست پالمرستون بر دیپلماسی بریتانیاست که ماجرای ژنرال هاینو و ماجرای دن پاسیفیکو (۱۸۵۰) رخ داد. عملکرد پالمرستون در تمامی این حوادث بیان‌گر پیوند عمیق او با زرسالاران یهودی است. در دوران انقلاب ۱۸۴۸ و صعود لویی بناپارت در فرانسه، پالمرستون در رأس دیپلماسی بریتانیا جای داشت. او در سالهای ۱۸۵۲-۱۸۵۵ در دولت ارل ابردین وزارت کشور را بدست گرفت و سرانجام در سال ۱۸۵۵ نخست وزیر بریتانیا شد. در این دوران وی جنگ کریمه را، که کمی پیش آغاز شده بود، به کمک نقدینگی عظیم روچیلدها با موفقیت به پایان برد. نقش پالمرستون در جنگ کریمه نیز به شکلی آشکار بیانگر پیوندهای یهودی اوست. به تعبیر ادگار فوختوانگر، پالمرستون در ماجرای جنگ کریمه به قهرمان روز جامعه بریتانیا بدل شد؛ قهرمانی که در مقابل تزار سینه سپر کرده است. پالمرستون در اواخر سال ۱۸۵۸ استعفا داد ولی کمی بعد، با سقوط دولت محافظه‌کار ارل دربی (۱۸۵۹)، بار دیگر نخست‌وزیر شد. این اولین دولت در تاریخ بریتانیاست که رسماً لیبرال (نه ویگ) خوانده میشد. این دوره از ریاست پالمرستون بر دولت بریتانیا تا زمان مرگ وی (۱۸ اکتبر ۱۸۶۵) تداوم داشت. پالمرستون یکی از برجسته‌ترین دولتمردان تاریخ معاصر غرب است که نقشی مهم در تبدیل بریتانیا به قدرت برتر اروپای سده نوزدهم ایفا نمود. وی با زبان‌های لاتین، یونانی، فرانسه و ایتالیایی آشنایی داشت و بسیار پرکار بود. پالمرستون بنیانگذار دیپلماسی استعماری بریتانیای نیمه دوم سده ۱۹ است. او نظام سیاسی بریتانیا را الگویی برای تمامی ملت‌های اروپایی میدانست و سیاست‌های او بگونه‌ای بود که به دیپلماسی تبشیری شهرت یافت. او اشاعه الگوی انگلیسی حکومت و تأسیس دولت‌های هوادار انگلیس را اشاعه لیبرالیسم و تمدن نام نهاده بود. تاریخ کمبریج سیاست خارجی بریتانیا مینویسد بسیاری از پادشاهان و دولتمردان اروپا پالمرستون را بعنوان دسیسه‌گری خطرناک، مداخله‌گری سمج و مروج کینه‌توز آشوب میشناختند. پالمرستون تنها دو قدرت فرانسه و روسیه، و در درجه اول روسیه، را بعنوان تهدید خارجی بریتانیا مطرح میکرد. استراتژی پالمرستون ممانعت از اتحاد روسیه و فرانسه علیه انگلستان بود. با صعود لویی فیلیپ در فرانسه طبعاً خطری از این بابت استعمار بریتانیا را تهدید نمیکرد. لذا، در دوران پالمرستون، روسیه بعنوان تهدید اصلی علیه امپراتوری بریتانیا در دیپلماسی خاوری این کشور جایگاه محوری را یافت و خطر روسیه به بهانه‌ای برای گسترش سلطه امپراتوری بریتانیا در سرزمین‌های عثمانی و مشرق زمین بدل شد. نقش اصلی را در پیدایش این موج گروهی از دولتمردان و کارگزاران حکومت هند بریتانیا بدست داشتند که در پیرامون الیگارشی یهودی/ مستعمراتی لندن و بطور مشخص خاندانهای روچیلد و ولزلی گرد آمده بودند. پالمرستون را بعنوان بنیانگذار دکترین توازن قوا میشناسند که طی دهه‌های پسین در پایه دیپلماسی بریتانیا جای داشت. طبق این دکترین حفظ اتریش و عثمانی ضعیف و مهار شده برای مهار توسعه‌طلبی روسیه بسوی جنوب و مرکز قاره اروپا ضرورت داشت. در چهارچوب این دکترین ایران مهار شده و قابل کنترل نیز عاملی مهم برای جلوگیری از توسعه‌ طلبی روسیه بسوی مرزهای هندوستان شناخته میشد. علاقه فراوان پالمرستون به هند، سبب جنگ‌های انگلیس علیه افغانستان و ایران شد. پیوندهای عمیق بارون جیمز روچیلد و زرسالاری یهودی با سلطنت لویی فیلیپ، در تبیین نقش قدرت‌های اروپایی در تحولات سال‌های ۱۸۳۰ -۱۸۴۸ خاورمیانه و نزدیک، بویژه مصر و ایران، حائز اهمیت جدی است. این پدیده‌ای است که در تاریخ‌نگاری معاصر ایران معمولاً مورد توجه قرار نگرفته است. در تصویر ساده‌ انگارانه متعارفی که بر تاریخ‌نگاری رسمی ما حاکم است، نقش فرانسوی‌ها در تحولات ایران دوران قاجاریه معمولاً مثبت انگاشته میشود و بعنوان عاملی در برابر نفوذ انگلستان و روسیه معرفی میگردد. این تحلیلی است که درباره حضور آمریکایی‌ها و برخی دیگر از کانون‌های غربی در ایران نیز عنوان میشود. طبق این تصویر، هیچ‌گونه تمایزی میان دولت فرانسه و کانون‌های خصوصی فرانسوی، و میان حکومت‌ها و دولت‌های متفاوت فرانسه در سده‌های هیجدهم، نوزدهم و بیستم در میان نیست. این تصویر ساده‌ انگارانه، با تمامی پیامدهای گمراه‌کننده و خطرناک آن، ناشی از عدم آشنایی نخبگان ایران با سازوکار قدرت و کانون‌های سیاسی و تحولات غرب معاصر، در زمان حادثه و حتی پس از آن، است. این امر درباره دوران حکومت لویی بناپارت (ناپلئون سوم) نیز صادق است. فرانسه دوران لویی فیلیپ یک قدرت استعماری پر تکاپوست که تحرکی شدید را، بویژه در شمال آفریقا و خاور نزدیک، آغاز کرد و در این فرایند، به تأسی از الگوی هلند و انگلستان، از سرمایه‌گذاری و همیاری فعال زرسالاران یهودی سود میبرد. پالمرستون، وزیر خارجه وقت بریتانیا، در نطقی سالوسانه تمایز سیاست مستعمراتی انگلیس و فرانسه را چنین بیان داشته است: میان پیشرفت نیروهای نظامی ما در شرق و اقداماتی که قدرت همسایه ما، فرانسه، هم اکنون در آفریقا انجام میدهد تفاوتی وجود دارد که باید بدان مباهات کنیم. وجه مشخصه پیشرفت ارتش بریتانیا در آسیا توجه اکید به عدالت است، احترام تقدس‌آمیز به حق مالکیت، و پرهیز از هر چیزی که ممکن است احساسات و عقاید تعصب‌آمیز مردم را جریحه‌دار کند، فرانسوی‌ها در آفریقا سیستم متفاوتی را پیش گرفته‌اند که نتایجی بسیار متفاوت در بر دارد. من متأسفم بگویم که در آنجا ارتش فرانسه به دلیل اقداماتش بدنام است. آنان مردم بی‌خبر و روستاییان را لگدمال میکنند، هرکسی را که نتواند فرار کند تیرباران میکنند، و زنان و کودکان را به اسارت میگیرند. (شرم‌آور است! شرم‌آور است) آنان گله‌ها، گوسفندان و اسب‌ها را به تاراج میبرند و هرچه را که قابل بردن نباشد به آتش میکشند. خرمن‌ها در روی زمین و غله‌ها در انبار به آتش کشیده میشود. (شرم‌آور است) نتیجه چیست؟ در حالیکه در هند افسران ما بدون اسلحه و تک و تنها به میان وحشی‌ ترین قبایل میروند، هیچ فرانسوی نیست که در آفریقا بتواند چهره خود را نشان دهد، و قربانی قصاص وحشیانه اعراب نشود. دوران حکومت لویی فیلیپ در فرانسه (۱۸۳۰- ۱۸۴۸) مقارن است با چهار ساله پایانی زندگی فتحعلی شاه و تمامی دوران سلطنت محمد شاه قاجار در ایران (۱۸۳۴-۱۸۴۸). هما ناطق در بررسی حوادث ایران آن زمان به پیوند الیگارشی مستعمراتی لندن با فرانسه عصر لویی فیلیپ اشاره‌ای ندارد و به طریق اولی به جایگاه زرسالاران یهودی نیز توجهی نشان نداده است. مع‌هذا او مینویسد: در این دوره تنهایی و واماندگی برای ایران چاره جز این نماند که از دست روس و انگلیس دست به دامن فرانسه شود؛ بدان امید که آن کشور را بعنوان داور برگزیند، از نفوذ اقتصادی و نظامی انگلستان بکاهد، با چیرگی سیاسی روسیه درافتد. حکومت هنوز بر این باور غنوده بود که میتواند روابط ایران و فرانسه زمان ناپلئون را از نو زنده کند، پیمان سیاسی- نظامی ببندد و دشمنان را بترساند و از میدان به در کند. خیالی خوش بود و واهی. به قول سفیر فرانسه، معلوم بود که ایرانیان با تحولات جهان غرب آشنا نبودند. دوران جهانگیری ناپلئون سرآمده بود. فرانسویان اکنون در عصر استعمار کشورهای آفریقایی به سر میبرند. در سرآغاز پادشاهی محمد شاه تنها چهار سال از اشغال الجزایر میگذشت. بدین‌سان، در دوران محمد شاه تکاپوی فرانسوی‌ها در ایران اوجی بی‌سابقه یافت. دولت فرانسه میتوانست نخست از راه‌های فرهنگی نفوذ خود را بگستراند و از این طریق به مزایای اقتصادی و سیاسی دست یابد. زمینه آماده بود، پس روابط ما با فرانسه و به دوران محمد شاه عبارت شد از برپایی مدارس، فرستادن دانشجو به فرانسه، بنای کلیسا و پشتیبانی از ترسایان کاتولیک ایران، اخذ حق آزادی اعتقاد و حق مالکیت در ایران، آموزش سپاه، همراه با دست یافتن به مزایای اقتصادی و سیاسی. روابطی همه‌جانبه و بی‌سابقه که فرانسه را از مزایای شگفت‌انگیز برخوردار کرد. در آینده با دوران محمد شاه قاجار و صدارت حاج میرزا آقاسی و نقش زرسالاران یهودی و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا در حوادث ایران آن زمان آشنا خواهیم شد و درخواهیم یافت که اوج‌گیری تکاپوی فرانسویان در ایران عصر محمد شاه مغایر با خواست آنان نبود.

حدیث :
ابى حمزه گوید: نشنیده ام که کسى از امام سجاد علیه السلام زاهدتر باشد به جز آنچه که درباره على بن ابى طالب علیه السلام به من رسیده است، امام سجاد علیه السلام هرگاه درباره زهد و بى رغبتى به دنیا سخن میفرمود و موعظه میکرد حاضران به گریه مى افتادند، ابى حمزه در ادامه گوید: و من نوشته اى را که در آن سخنى از سخنان امام سجاد علیه السلام درباره زهد نوشته شده بود خواندم و آن را براى خود نوشتم سپس به خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام آمدم و آن را به حضرت عرضه نمودم حضرت آن را شناخت و تصدیق فرمود و در آن نوشته آمده بود: به نام خداوند بخشنده و مهربان، خداوند ما و شما را از نیرنگ ستمگران و ستم حسودان و سخت گیرى زورگویان کفایت کند، اى ایمان آورندگان! طاغوتها و پیروانشان که اهل میل به این دنیا هستند شما را به فتنه نیفکنند، از آنچه که خداوند شما را از آن حذر داده دورى کنید و نسبت به آنچه از دنیا که خداوند شما را درباره آن به زهد و بى رغبتى فرمان داده زهد را پیشه سازید، به آنچه که در این دنیاست بگونه کسى که دنیا را سراى ماندن و استراحتگاه براى خود گرفته است تکیه و اعتماد مکنید، تا آنجا که فرمود: و دست به کار شدن روزهاى دنیا و دگرگونى حالات و سرانجام ضرر فتنه هاى دنیا را نمى شناسد مگر کسى که خداوند او را حفظ کرده و راه هدایت را پیش گرفته و روش میانه روى را پیموده است، سپس در این راه از زهد کمک خواسته است پس در پى در پى اندیشیده است و با صبر و بردبارى پذیراى موعظ گردیده است و به این دنیاى زودگذر بى رغبت شده، و لذتهاى آن را فرو نهاده و به نعمتهاى همیشگى آخرت رغبت یافته و تمام سعى و کوشش خود را صرف به دست آوردن آن نعمتها نموده است.