محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب
محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب

قدرت کلام

اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند

و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند

قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را

این باران است که باعث رشد گل ها می شود

نه غرش رعد و برق


دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست 

خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست 

تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد 

هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست 

در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست 

و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست 

سعدی

جانم علی علیه السلام

کسی دکان نگشوده ست بی جواز علی

که رزق هیچ کسی نیست بی نیاز علی

خدا به داد ترازوی عادلان برسد

اگر حساب بسنجند با تراز علی

جهان سوال بزرگی ست، کشف خواهد شد

اگر که چاه بگوید چه بود راز علی

گره به کار خود انداختی طناب! چرا؟

چه خواستی که نداده ست دست باز علی

بپرس از آنکه دو دستی غلاف را چسبید

چه دیده از دو دم تیغ یکه تاز علی

به کوفه نیست امیدی که مسجدش نشکست

نماز هیچ کسی را به جز نماز علی

شعر دلچسب

این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیه‌السلام سروده:


خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی

چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه…؟

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد…

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شبهای پیوسته ی تاریخ

ای روح لیله القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد

خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی است

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه ی عَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر

هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی

بازی عشق

بازی عشق کلک داشت
 نمی دانستم
غم آن سر به فلک داشت 
نمی دانستم
با نگاهی دل دیوانه،گرفتارش شد 
سفره ی عشق، نمک داشت 
نمی دانستم 
دل من صافتر از آینه، اما دل او 
شیشه ای بود که لَک داشت 
نمی دانستم
به وفاداریِ من، آنکه ز من ساده گذشت
بیشتر، از همه شک داشت 
نمی دانستم
آرزوهام شد آوار، فرو ریخت سرم 
سقفِ این خانه تَرَک داشت 
نمی دانستم 
باختم زندگی ام را به قماری که در آن 
دلبری بود، که تَک داشت 
نمی دانستم.

جناب وزیر نظام

جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟