محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب
محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب

خاطره خوبان

در سال ۱۳۰۳ و در زمانی که میخواستند رضاشاه را بجای احمدشاه به سلطنت برسانند، برای تأیید انقراض سلسله قاجاریه و انتصاب او به سلطنت بعنوان سر سلسله خاندان پهلوی از تمام علمای بلاد امضا میگرفتند. در یزد هم یکی از بازاریان از طرف بعضی کسانی که به اصطلاح در کار سیاست روز وارد شده بودند، مأمور شد تا از آقا سیّد یحیی در این مورد امضا بگیرد، اما او نپذیرفت و جواب رد داد، تا اینکه روزی رئیس شهربانی آنزمان به منزلش میرود و طومار را عرضه میکند و او هم آنرا امضاء میکند. بعد که از او میپرسند: چه شد که آنرا امضاء کردی؟ گفت: آنهایی که نباید امضا کنند آنرا تأیید کرده بودند و امضای من دیگر اثری نداشت، و اگر هم امضاء نمیکردم، باز هم او را بسلطنت میرساندند، اما بدانید او نهایت ۱۷ سال حکومت میکند و بعد هم، کسانی که امروز برای این پادشاهی او کار میکنند او را برکنار میکنند و از همین راه یزد او را به خارج از کشور میفرستند. درست رضاشاه بعد از ۱۷ سال در شهریورماه ۱۳۲۰ شمسی، عزل شد و از راه قم، اصفهان، یزد، کرمان و بندرعبّاس به جزیره موریس تبعید گردید/ زندگینامه سید یحیی، از کتاب خاطرات خوبان


تفاوت این دور اغتشاشات با دور قبل، عدم همراهی مردم با این خائنین به کشور است. با هشیاری مردم به جز چند شهر کوچک هیچ همراهی مردمی از این اوباش صورت نگرفته. آشوب گرها در گروه های کوچک آموزش دیده کاملا مسلح برای کشته سازی هم از مردم و هم از پلیس، وارد نقاط شلوغ درگیری شده و به کشتن تعدادی از نیرو های انتظامی و بسیجی و مردم عادی میشوند. از اهداف این گروه های مسلح، همراه کردن مردم در حمله به پاسگاه و مراکز دولتی است تا ضمن وادار کردن پلیس به مقابله مسلحانه، با نامردی از پشت سر مردم را هدف قرار خواهند. این گروه ها مرتبط با موساد و سازمان تروریستی منافقین، پژاک و جیش الظلم هستند و هیچ رحمی نسبت به مردم ندارند و با شدت عمل کامل فقط قصد کشته سازی دارند. طبق دستور ابلاغی از طرف موساد، هر شب تجمعات رادیکال تر و این کشتار مردمی روز بروز بیشتر میشود. به هیچ عنوان در نقاط درگیری و کوچه های اطراف آن تردد نکنیم تا جزو اهداف کور گروهک های مرتبط با موساد قرار نگیریم.


نماز 
یکی از بزرگان برای حاجتی نامه ای به این مضمون برای کسی نوشت: حاجت خود را پیش از آنکه به تو عرضه دارم به خداوند عرضه داشتم، و چون دنیا دار و محل أسباب است، از خدا خواستم که حاجتم را به دست تو بر آورد. پس اگر حاجت مرا بر آوردی باید خدا را شکر کنم، و اگر ترا نیز شکر گویم بامر اوست، زیرا او فرمود اگر کسی احسانی به تو نمود او را شکر گزار باش، والا مشکور واقعی خداست. و اگر حاجت مرا بر نیاوردی، هیچ گله ای از تو ندارم، زیرا میدانم که تا خدا مقدر نکند که قضای حاجت من به دست تو جاری شود، تو نمیتوانی کاری بکنی. بنابر این نوعاً مردم باید در پی اسباب دنیا بروند، اما نه اینکه از مسبب غافل باشند و چنین گمان برند که از سبب کاری ساخته است. دو نفر کاسب هر دو شاغل یک نوع کسب هستند و در یک بازار دکان دارند، اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حق یکی میفرماید: الکاسب حبیب الله یعنی: کاسب دوست خداست، و در باره دیگری میفرماید: کلب الیهود خیر من أهل السوق، یعنی: سگ یهودی بهتر از کسبه بازار است. کاسب اول شخصی است که میداند رزاق خداوند است، اما این عالم دنیا عالم اسباب است. و نیز در حدیث وارد شده است که عبادت ده قسم است و نه قسم آن کسب روزی حلال و یک قسم ادعیه و کارهای دیگر، و نیز چون زن و فرزندانی دارد که نفقه آن به عهده او است، لذا برای انجام کار به دکان میرود، اما خرید و فروش او به طریق شرع است، یعنی به خرید و فروش اجناس حرام نمیپردازد، با بچه معامله نمیکند، دروغ نمیگوید، بیع ربوی نمیکند، جنس بد را بجای جنس خوب نمیفروشد. وقتی به این نحو به کسب میپردازد، این عبارت در باره اش صدق میکند که «هذا حبیب الله» اما کاسب دوم، شخصی است که وقتی می‌بیند که رفقایش خانه و فرش دارند، غذاهای خوب میخورند و زنهای زیبا پیدا میکنند، به قصد تحصیل این مزایا و منافع به دکان میرود و میخواهد به هر نحو که میسر شود پول پیدا کند، اگر چه بوسیله دروغ و بیع ربوی و خوب جلوه دادن اجناس بد باشد. خلاصه اینکه هیچ ملاحظه احکام شرع را نمیکند و تمام هم او جمع مال است. در اینصورت، سگ یهودی بر چنین کاسبی شرف دارد، زیرا که فرمود: انما الاعمال بالنیات، یعنی مدار صحت و فساد عمل به نیت قلبیه است نه بصورت کار. مثال به کاسب و دکان و بازار زدم، اما همه کارها بهمین نحو است. دو نفر با شنیدن ندای حی علی الصلوة بسوی مسجد می‌شتابند. یکی به این نیت که امر حق را اجابت کند، چون شنیده است که نماز در مسجد و یا درک جماعت ثوابش بیشتر است و بمسجد میرود. و دیگری چون می‌بیند که مردم به مقدسین توجه دارند، برای آنکه به مردم نشان دهد که من نیز مقدسم و آدم خوبی هستم به مسجد میرود و میخواهد با این ریاکاری و حیله گری منافعی از سوی مردم عاید او شود. او ابدأ بفکر خدا و مناجات و فرمانبرداری نیست، بلکه تمام فکر و نیت او ریا و خودنمایی است. اولی را عابد خدا گویند و دومی را عابد هوی و مطیع شیطان. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا. و حال آنکه ممکن است صورت نماز این عابد بهتر از صورت نماز آن مخلص خدا پرست باشد. افرأیت من اخذ الهه هواه، یعنی: آیا دیده ای کسی را که هوای نفس خویش را خدای خود قرار داد؟
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق میرود تا نفخ صور

مستند شنود  ۱۳
آقا امینی خواه: و اینجا دیگه تا قبلش شما تو اون تجربه عزرائیل در واقع... آقا صادق: بدن من، فیزیک من داشت میدید. آقا امینی خواه: و اشرافت نسبت به همین وقایعی بود که خودت گذرونده بودی با این تن؟ آقا صادق: بله خودم. آقا امینی خواه: پس اشراف به اعمال خودت داشتی. ولی اینجا اشراف پیدا کردی نسبت به پیرامون؟ آقا صادق: پیرامون، جامعه، نفرات، همه... روح من اون بالا چسبیده بود. بعد خب من دیدم هرکاری میکنم نمیتونم برگردم به بدنم. پیش خودم گفتم، خب برم به مادرم سر بزنم. داداشم هم که خوابه، دلم برای مادرم تنگ شد، چون تو اعمالم دیده بودم مادرم خیلی به دادم رسیده بود. آقا امینی خواه: دعای مادر و ... آقا صادق: دلم خیلی برای مادرم تنگ شد. به آنی بالا سر خونه مون ظاهر شدم. بدون هیچ لحظه ای. یعنی این تفاوت داره با اونجایی که بعد میگم خدمتتون تو بحث ملائکه. اینجا بدون هیچ لحظه ای، بدون هیچ گذشت زمانی، من بالا سر خونمون حاضر شدم و خونمون رو بدون سقف میدیدم. یعنی من زیر سقف بودم مثلاً یه همچین چیزی.. و میدیدم مادرم خیلی مُضطر بود، خیلی مضطرب بود. آقا امینی خواه: این نکته مهم بود یعنی احساس میکردی بالا سرت یه چیزی هست ولی زیر پات چیزی نیست؟ آقا صادق: آره زیر پام چیزی نبود. بالاترم رو اصلاً نمیتونستم ببینم. آقا امینی خواه: میدونستی خیلی بیکران بالا سرت یه اتفاقاتیست. آقا صادق: بعد مادرمو دیدم که داشت کاراشو میکرد بیاد بیمارستان، بهش گفته بودن من حالم بد شده، از ماموریت برگشته، حالش بد شده، تو بیمارستانه، فکر میکرد من تیر خوردم یا مجروح شدم، یا اصلاً شهید شدم نمیخوان بهش بگن، خیلی مضطر بود و گریه میکرد و زاری میکرد. زنگ زده بود آژانس بیاد. اون موقع ها هنوز اسنپ نبود. آژانس بیاد، بلند شه بیاد بیمارستان بقیةَ الله. از بالا میدیدمش. مادرم بلند شد
هی میرفت از بالای پنجره نگاه میکرد، آژانس نیومد. هی دو سه بار رفت و برگشت. بعد دیدم آژانس اومد. آژانس یه پیرمردی بود اومد . یه پرایدی داشت، پراید سفید. مادرم دوید رفت پایین. بعد یادش اومد کیف پولشو نیاورده. برگشت بالا اون دوتا رو برداشت. کیف پول و دستکش هاشو برداشت رفت، تو پراید نشست و شروع کرد گریه کردن. قرآن دستش بود. قرآن میخوند. شروع کرد گفت بیمارستان بقیةَ الله بریم سریع، و پیرمرده گفت چی شده مادر؟ چرا گریه میکنی؟ گفت پسرم تو بیمارستانه تو آی سی یوئه، حالش خیلی بده و من میدیدم مادرم چقدر مُضطر بود. عذاب میشدم،
سختی میکشیدم اون بالا. خیلی استرس داشتم. استرس که میگم یعنی خیلی ناراحت بودم که چرا مادر من اینقدر مُضطره. من که سالمم. من که باکیم نیست. مشکلی ندارم، من خوبم. بعد هی مادرم گریه میکرد، پیرمرده شروع کرد حمد خوندن برای من. بعد مادرم رسید جلو در بیمارستان. اورژانس بیمارستان بقیةَ الله، اومد که بیاد داخل، نگهبان نگذاشت. آقا امینی خواه: شما تو آسمون حرکت میکردی دنبال مادرت؟ مشایعت میکردی؟ آقا صادق: من مشایعت میکردم مادرم رو. آقا امینی خواه: یا از همون جایی که بود احساس میکردی مثل دوربینی که داره فوکوس میکنه میاد جلو، این شکلی میدیدی؟ یا نه یه سیر خطی دنبال مادرت میاومدی؟ آقا صادق: من حس میکردم من ثابتم. آقا امینی خواه : آهان، پس مثل دوربینی که فوکوس میکنه میره؟ آقا صادق: آره من ثابت بودم. هرجا رو که میخواستم میدیدم. البته این اینجا بود، بعد که رفتم سراغ بابام، من حرکت میکردم. دیدم مادرم رفت جلو در قسمت اورژانس، نگهبانه نگذاشت. گفت ایشون اصلاً نمیتونه، ملاقات ممنوعه. در صورتی که داداشم پیشم بود. بعد مادرم میگفت بابا این پسرم پیششه. گفت زنگ بزن بیاد بیرون تا بذارم تو بری. نمیشه اصلاً اورژانس ممنوعه نمیتونید برید. هی مادرم میخواست بیاد تو، نمیذاشتن. من رفتم تو اتاق که ببینم چرا داداشم نمیاد، که داداشم بیاد بیرون، مادرم بیاد تو. نگاه کردم دیدم داداشم خوابه، دوباره برگشتم بیرون، دیدم هی مامانم داره شمارشو میگیره. بعد میدید خاموشه موبایل، استرس میگرفت مادرم. هرچی استرس میگرفت، من بیشتر استرس میگرفتم، من بیشتر اذیت میشدم. دوباره برگشتم تو اتاق. یهو رفتم تو بدنم. نمیدونم چی شد که رفتم تو بدنم و وقتی چشمو باز کردم یه کمی، دیدم پشتم به
داداشمه. یعنی مثلاً اون دید زاویه اونجا یه چی دیگه بود، این اصلاً شد بدن. یواش همون جور که پشتم به داداشم بود (میدونستم دستش کجاست) میزدم به دستش، چون سرم رو نمیتونستم حرکت بدم. گردنم خشک شده بود. دیدی گردن آدم میگیره؟ اینجوری خشک شده بود و اینجوری دست زدم داداشم بیدار شد. گفتم داداش بلند شو مامان دم دره، شما برو بیرون مامان بیاد، بعد یه دقیقه تا فهمید من به هوش اومدم گفت: عه.. به هوش اومدی؟ خب خدا رو شکر، شروع کرد به خوشحالی کردن، میخواست بره با دکتر حرف بزنه بگه به هوش اومدم و اینا، من بهش گفتم داداش برو بیرون مامان دم دره. گفت تو از کجا میدونی؟ تو که خواب بودی، بیهوش بودی که؟ گفتم داداش برو بیرون مامان دم دره، هی دائم بهش میگفتم توجه نمیکرد. گفت: خب مامان زنگ میزد. گفتم خب موبایلت خاموشه. دست کرد جیبش، موبایلشو دید، عه.. خاموشه. گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم برو بیرون مامان دم دره. دیگه رفت بیرون، مامانم پشت سرش اومد تو. شاید به ۳۰ ثانیه نکشید که مادرم اومد تو اتاق، شروع کرد گریه کردن و دست منو گرفت. فکر میکرد بیهوشم. پشتم به مادرم بود، دیگه دست منو گرفت شروع کرد حمد خوندن، قرآن خوندن. من دیگه آرامش گرفتم. اینقدر آرامش گرفتم که دوباره بیهوش شدم. رفتم تو حالت همون سیاه یا خلسه که میگن کلاً مَشاعر تعطیل میشه. من بعد اینکه به هوش اومدم
به داداشم گفتم، داداش یادته اینجوری شد؟ من اینو گفتم، گفت اصلاً من نمیدونم تو از کجا فهمیدی اینارو! کُپ کرده بود! داداشم چون اینارو از من دیده بود هرچی میگفتم باورش میشد. هرچی میگفتم دیدم، میگفتم اینو دیدم اونو دیدم ، باورش میشد. فردای اون روز یا نمیدونم چقدر بعدش، چون نمیدونستم چقدر بر من میگذشت تو اون حالت سیاهی یا عدم مَشاعر یا شما هر چی بهش میگید، تو حالت خلسه یا خواب عمیق یا هر چی اسمشو بذارن که هیچی کار نمیکرد... تو اون فضا بودم، دوباره دیدم گوشه بیمارستان گوشه سقف چسبیدم. دوباره چشم باز کردم دیدم اونجا هستم و دیدم، عه بدنم افتاده و یکی از دوستان بالا سر منه به اسم حسین. دیدم حسین بالا سر منه و تعجب کردم چرا این بالا سر منه؟! مگه
داداشم پیشم نبود؟! این از کجا فهمیده من بستری شدم؟! و پیش خودم اون بالا صحبت میکردم. بعد یه دفعه دلم برای بابام تنگ شد، گفتم برم پیش بابام...

پرستوهای جاسوس 
یولاند بیکمن: او در فرانسه به دنیا آمد و در کودکی به همراه خانواده‌اش به لندن نقل مکان کرد. به زبان‌های انگلیسی، آلمانی و فرانسوی مسلط بود. با شروع جنگ جهانی دوم، او به نیروی هوایی زنان پیوست و در آنجا اپراتوری بی‌سیم را یاد گرفت. بدلیل مهارت‌ زبانی‌ و توانایی کار با بی‌سیم به فرانسه اعزام شد. در سال ۱۹۴۳ میلادی، با گروهبان جاپ بیکمن از ارتش آلمان ازدواج کرد اما اندکی پس از ازدواج‌ از شوهرش خداحافظی کرد و برای به دست‌آوردن اطلاعات به پشت خطوط دشمن در فرانسه اعزام شد. در ژانویه ۱۹۴۴ میلادی، توسط گشتاپو دستگیر شد. در پایگاه‌ گشتاپو او را مورد شکنجه قرار دادند اما او به حرف نیامد. سپس او را به زندانی در پاریس منتقل کردند. دوباره در آنجا از او بازجویی کردند و او را شکنجه دادند. او را در سلولی زندانی کردند. به گفته هم سلولی‌اش، هدویگ مولر، او بقدری آسیب دیده بود که به ندرت میتوانست از سلول بیرون برود. او و دیگر عوامل دستگیر شده را به زندان زنان در کارلسروهه آلمان منتقل کردند. بیکمن در طول اسارت خودش را با طراحی و قلاب‌دوزی سرگرم میکرد. با سوزنی انگشت خودش را سوراخ میکرد و با خون خود بر روی دستمال توالت نقاشی میکرد. پس از مدت کوتاهی او را به اردوگاه کار اجباری داخائو منتقل و سرانجام، در سپیده‌دم روز ۱۳ سپتامبر همان سال، او را بهمراه چهار زن دیگر تیرباران کردند و اجسادشان را سوزاندند.
تزیپی لیونی یا پرستوی سنگدل: لیونی در 8 ژوئیه ۱۹۵۸ میلادی در تل آویو، فلسطین اشغالی، بدنیا آمد و در یک خانواده سلطنتی صهیونیست بزرگ شد. لیونی فعالیت خود را بعنوان یک عامل ممتاز موساد در پاریس آغاز کرد. وی در اوایل دهه ۸۰ میلادی، بخشی از گروه پوششی در پاریس بود. در آن زمان، پاریس کانون مبارزه عوامل موساد با فلسطین و افرادی که به صدام بعثی ملعون در دستیابی به فناوری هسته‌ای یاری میرسانیدند، بود. لیونی، درست مانند همه جاسوس‌های حرفه‌ای، تا کنون از نقش خود در موساد دم نزده است اما برخی کارشناسان بر این باورند که او یکی از عوامل مسموم‌کردن دانشمند هسته‌ای عراقی در سال ۱۹۸۳ میلادی بوده است. بنا بر مصاحبه‌ای در روزنامه اسقاطیلی یدیعوت‌آحارونوت، او یکی از مسؤولان عملیات خشم خدا در دهه ۸۰ میلادی بوده است. خشم خدا نام عملیاتی مخفیانه بود که برای انتقام از عوامل حمله به المپیک مونیخ از سوی موساد اجرا شد. در طی این عملیات ده‌ها نفر که مظنون به دست داشتن در این حمله بودند، اکثراً بیگناه ترور شدند. لیونی در مصاحبه‌ای از فشار ناشی از کار کردن بعنوان یک عامل مخفی موساد و نقشش در مأموریتی مخفی در طول جنگ با لبنان گفته است. او حتی نمیتوانسته به اعضای خانواده‌اش بگوید که یک جاسوس است. وی میگوید که کار کردن برای موساد مانند زندگی همزمان در دو دنیای متفاوت بود. از یکسو، بسیار به فعالیتی که انجام میدادم افتخار میکردم و احساس میکردم دارم به امنیت اسرائیل کمک میکنم. از سوی دیگر، باید دهانم را بسته نگه میداشتم و در این باره کلمه‌ای حرف نمیزدم. او بگفته خودش، حاضر بود در راه کشورش دست به قتل بزند. به گفته لیونی، کشتار و ترور، با اینکه اقدامی قانونی نیست، اگر در راه کشور باشد، کاملاً مشروع است. این بیشرف به این فکر نمیکرد که فلسطین متعلق به مردم آن سرزمین است نه یهود، و چیزی که باعث فریب یهودیان شده، مخلوط شدن نژاد پرستی با آموزه های دینی است، به همین خاطر بدترین جنایات را بعنوان احکام دینی مرتکب میشوند، این پرستوی سنگدل، روابط بسیار گرمی با خاندان آل ثانی داشته است، پس از کناره‌گیری ایهود اولمرت از مقام نخست وزیری رژیم اسقاطیل و در پی رسوایی‌های مالی سیاسی، رقابت میان لیونی که در آن زمان وزیر خارجه این رژیم بود و شائول موفاز، وزیر حمل و نقل این رژیم برای ریاست بر حزب کادیما شدت گرفت. پس از گلدا مایر، لیونی دومین نخست‌وزیر زن این رژیم شد. نقطه مشترک دیگر مایر و لیونی، فعالیت جاسوسی در موساد بود. یکی از القاب لیونی زن آهنین بود که به این دلیل که وی بعنوان یک آدم‌کش و تروریست با سابقه مشهور بود، این لقب به وی داده شده بود. شهرت دیگر لیونی که به وی داده شده بود، گلدا مایر دوم بود که وی در واکنش به این نامگذاری گفته بود من گلدا مایر دوم نیستم، بلکه لیونی اول هستم. لیونی در دهه هشتاد میلادی نیز عامل موساد در اروپا بود و با اسم رمز اسپارو (یعنی گنجشک)، با استفاده از روابط جنسی، اطلاعات درخواستی موساد را از شخصیت‌ها و سیاست‌مداران اروپایی جمع‌آوری میکرد. بگفته لیمور لیونات (نماینده کنست): لیونی یک همجنس‌باز است و با رایس روابط عاشقانه دارد. علاوه بر این، لیونی از حامیان سرسخت همجنس‌بازان در اسقاطیل بوده است. خود لیونی نیز متهم به همجنس‌بازی و داشتن ارتباط جنسی با سیاستمداران زن است. مهم‌ترین این اتهامات، ارتباط لیونی با کاندولیزا رایس وزیر خارجه پیشین آمریکاست. براساس اخبار منتشر شده، وزیر پیشین آموزش کابینه رژیم صهیونیستی و عضو کنست (مجلس) این رژیم لیمور لیونات، لیونی را به داشتن رابطه با رایس و علاقه این دو مقام سیاسی به یکدیگر متهم کرد. رایس نیز هیچگاه وجود چنین رابطه‌ای را نه‌ تنها تکذیب نکرد، بلکه تصریح کرد که یک همجنس‌باز است و برای شریک جنسی خود نیز یک آپارتمان در نیویورک تهیه کرده است.

از کتاب زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش دوازدهم
مهاجمان اروپایی و بازرگانان مسلمان: تا آغاز سده شانزدهم میلادی، تجارت مشرق زمیــن بطـور عمـده در دست بازرگانان مسلمان بود. در این دوران، جهان اسلام بر تجارت اروپا نیز سایه خود را گسترده بود. در اروپا تنها تجــار ونـیزی و جنوایی و یـهودیان مسـتقر در بنـادر ایتالیـا کانونهای جدی تجاری محسوب میشدند که آنان نـیز درواقـع بـه عنـوان واسـطه های انتقال کالاهای تجار مسلمان به بازارهای اروپا عمل میکردند. در این دوران رابطه تجاری اروپا و شرق بطور عمده از سه راه اصلی انجام میگرفت: ۱- راه دریای سرخ، نیل، اسکندریه، ونیز و جنوا ۲- راه خلیج فارس، بغداد، حلب، قسطنطنیه، ونیز و جنوا ۳- راه طرابوزان، ولگا، دن، منطقه بالتیک که از سده چهاردهم معمول شد. دقیقا به این دلیل است که بنادر ایتالیا به کانون اصلی تجارت آن زمان بــدل شـد و در قله فرهنگ و سیاست اروپای عصر خود جای گرفت. بیشتر شکوه و مکنت ونیز از ناوگان بازرگانی آن بود... هیـچ شـهر اروپـایی دیگـری نمیتوانست تجارتی به این عظمت داشته باشد. کشتیهای ونــیزی در عـده زیـادی از بنادر- از طرابوزان در دریای سیاه گرفته تا کادیث، لیسبون، نروژ و حتی ایسلند- دیــده میشدند. در ریالتو، مرکز تجارت ونیز، میشد بازرگانان نیمی از جهان را دید. بنوشته خانم زیگرید هونکه، محقق آلمانی، ونیز اگر با مسلمانان تجارت نمیداشت نمیتوانست آن چیزی بشود که شد. بدون دارچیـن و زیـره، قرمـز دانـه و نیـل، هـرگز نمیتوانست نقش پیروزمندانه و مقتدرانه خود را به عنوان بــزرگـترین قـدرت اقتصـادی مغرب زمین بازی کند. در جنوا و فلورانس نیز وضع به همینگونه بود. بر شالوده این تجارت جهانی بــود کـه در جنوب ایتالیا یک الیگارشی بسیار ثروتمند مالی- تجاری شکل گرفت و در دامـان خود فرهنگی جدید را پرورش داد که به فرهنگ رنسانس شهرت یافت. ایران در قلب این شبکه تجاری شرق و غرب جای داشت و به تعبیر کُرزن سرزمین رابط بود. شکوفایی بنادر مهم جهانی چون هرمز و کیش در این دوران دقیقا بـه دلیـل جایگاه استراتژیک این جزایر در شبکه تجاری فوق است. لذاست کـه سـده ۱۵ میلادی را اوج تکاپوی کانونهای تجاری بنادر ایتالیا، و یهودیان مستقر در این بنادر، در ایران مییابیم با تمامی پیامدهای سیاسی آن. در تمامی این راهها، کالا از طریق زمین یا مسیرهای کوتاه آبی (بندر به بندر) حمــل میشد، در دست تجار گوناگون دست بـه دست مـیگشت و سرانجام از طریـق تجـار ایتالیایی و یهودی با قیمتی نه چندان ارزان به بازارهای اروپا میرسید. درواقع، بازارهای اروپا یکی از منابع اصلی رونق و ثروت تجار مسلمان از یکسو و تجار ونیزی و جنوایی و یهودی، که انحصار خود را بر بازارهای اروپا برقرار کرده بودند، از سوی دیگر بود. این رونق تجاری با شکوفایی و گسترش فرهنگی توأم بود: طی سه سده پیش از ورود اروپاییان، موجی نویـن، نـیرومند و رو بـه رشـد از گسترش اسلامی در خاوردور و آفریقا پدید شد که عاملان آن نه پادشاهان و سرداران کشورگشا که بازرگانان صلحجوی مسلمان بودند. مورخین سده هفتم هجری/ سده ۱۳ میلادی را دوران گسـترش اسـلام در مالزی میدانند. این موج فرهنگی چنــان گسـتره و عمـق داشـت کـه در آسـتانه سـده پانزدهم میلادی سواحل مالاکا را، که از اوایل سده ۲ هجری/ ســده ۸ میـلادی کانون تکاپوی تجار ایرانی و عرب بود، به مرکز اصلی اسلام در خاوردور بدل ساخت. ایرانیان در این میانه سهمی بسزا داشتند و نقشی سترگ و ماندگار در اشاعه فرهنگ اسلامی- ایرانی در آسیا و آفریقا ایفا نمودند. ابن بطوطه به جزیره جــاوه میرسـد: نـایب صـاحب البحر (جانشـین فرمـانده نـیروی دریایی) جاوه فردی است بنـام بـهروز؛ و سـایر رجال عالیرتبـه ای کـه بـه اسـتقبال ابن بطوطه میآیند قاضی امیر سید شـیرازی و تـاج الدین اصفهانی و جمعی دیگـر از فقها یند. ابن بطوطه به سوماترا میرود؛ شهری بزرگ و نیکو. حکمران جاوه مسـلمانی است شافعی مذهب و دوستدار فقها کــه آنان برای قرائت قرآن و مباحثه پیش او میروند... مردی فروتن است که برای نماز جمعه پیاده میآید. نفوذ فرهنگ اسلامی - ایرانی در جزایر اندونزی و مالزی را از سنگ قبرهایی میتوان دریـافت کـه در آن نامهـای ایرانی و اشـعاری از سـعدی حـک شـده اسـت. مورخیــن مینویسند حکایات محمد حنفیه در مالزی رواج بسیار داشت و برای رفع خطر و افزایش محصول خوانده میشد. در تواریخ مالایا آمده است که چون در سـال ٩١٧ق /. ١٥١١ میلادی . پرتغالیها مالاکا را محاصره کردند، در دربـار مالاکـا بـرای دفـع شـر پرتغالیـان متجـاوز حکایات محمد حنفیه میخواندند. مقصد بعدی ابن بطوطه چین است. او به بندر مَعظم زیتون (تسه ئوتـون، فوکیـدون کنونی) میرسد که این نیز از کانونهای مهم تکاپوی تجار ایرانی است. قاضی مسـلمانان شهر، تاج الدین اردبیلی، مردی فاضل و کریم است و شیخ الاســلام کمـال الدین عبـداالله اصفهانی از صلحای روزگار. شرف الدین تبریزی، از بزرگان تجار شهر، تـاجری خـوش معامله است که قرآن را از حفظ داشت و زیاد بــه قرائـت آن میپرداخت. از مشایخ بزرگ این بندر، برهان الدین کازرونی است که در بیرون شهر در زاویه ای مقیم است. در شمال و شرق آفریقا نیز وضع بدینگونه بود: پیشینه ورود اسلام به شرق آفریقا دیرتـر اسـت؛ کـانون اصلی آن زنگبـار اسـت و حاملان اصلی آن بازرگانان ایرانی زنگبار از گذشته های دور یک منطقه شکوفای تجاری بود و سهم اصلی را در تجـارت آن تجار شیرازی به دست داشتند. پیشینه مهاجرت شیرازیها بــه زنگبـار بـه سـده های نخستین اسلامی میرسد. آنان اولین حکومت بزرگ را در این منطقه بنیاد نهادند و بـه تأثیر از آنان در سده های ۳ و ۴ هجری/ ۹ و ۱۰ میلادی مـوج گـروش سیاهپوستان شرق آفریقا به اسلام آغاز شد. سیاهان برهنه گرد لباس اسلامی میپوشیدند و در روابط خود با یکدیگر طبق موازین اسلامی دادوستد و رفت و آمد میکردند و رئیس و مرئوس با هم به مسجد میرفتند و به درگاه حق تعالی سجده میبردند... ورود آنان به قدرت اسلام و افزایش نظم و قانون و رواج کار تجارت و رغبت سیاهان به اسلام کمک شایان توجهی نمود. چنین بود کــه شرق آفریقا هم به صورت مراکز مهم بازرگانی در هند و خاوردور و هــم بـه صـورت یک واسطه بازرگانی بین مراکز تجارتی اقیانوس هند و آسیای جنوب شرقی درآمد. تأثیر ایرانیان بر شرق آفریقا تا بدان حد است که برخی مورخین از تمــدن شـیرازی در شرق آفریقا نام میبرند.

برنادت سوبیرو قسمت هشتم
در کتاب آمده، برنادت گفت: او دعایی آسمانی به من آموخته که به زمین تعلق نداشت. دعایی که روح زمینی نداشت. او برای من دعا کرده بود. او به من قول شادمانی داده بود نه در این دنیا که در دنیای ماوراء. در تمام این دیدارها، او با من نه با فرانسوی سطح بالای مقامات لورد، که با لهجه معمولی لورد، یعنی زبان من، صحبت کرده بود. بانوی نورانی به من آموخت که نیایش و دعا و قداست خیلی ساده و بی تجمل است، سه دکتر برجسته به لورد آمدند که مرا معاینه کنند. و یک سیاستمدار بهمراه آنها بود که از من سوالاتی کند. او گفت که مادر مقدس نمیتواند با لهجه محلی صحبت کند. عیسی مسیح و مریم مقدس آن زبان را نمیدانسته اند. و من به او گفتم که اگر آنها نمیتوانند پس ما چطور میتوانیم؟ سه دکتر اظهار کردند که من از نظر مغزی و احساسی تعادل دارم. ولی از بیماری آسم رنج میبرم. مادرم میتوانست این بیماری مرا به آنها بگوید و زحمتشان را کم کند. برگ برنده مقامات همیشه این یک جمله بود: ما میتوانیم تو را به زندان بیندازیم. آنها انگار فراموش کرده بودند که من در سلول زندان کاچوت که در واقع زندان بلااستفاده پلیس بود، با تمام افراد خانواده ام در یک اتاق زندگی میکنیم. آنها میخواستند با این تهدیدها مرا از میدان به در کنند، اکثریت مردم حس کرده بودند که بانوی نورانی ما آمده که لورد را تقدیس کند. وقتی مردم به این واقعیت اطمینان پیدا کردند، از شادی در پوست خود نمیگنجیدند. در تمام طول مدت ظهورات، هیچ جرم و جنایتی در شهر صورت نگرفت و مردم به کلیسا هجوم آورده بودند و نزد کشیش ها اعتراف میکردند. رمق کشیش های ناحیه تقریبا کشیده شده بود و خیلی خسته شده بودند. بانو به من گفته بود که همیشه یک شمع مقدس با خودم به غار بیاورم و بعد دوباره آنرا با خودم به خانه ببرم. اما در روز ۲۵ مارس او از من خواست که شمع را همانطور روشن، در غار جا بگذارم. و تا به این روز همیشه شمعها در ماسابیل بر افروخته بودند‌. من متوجه شدم که بانو گاه گداری از بالای سر من به جمعیت نگاه میکند و از بین جمعیت نفر به نفر را نگاه میکند و به مردم لبخند میزد گویی دوستانی عزیز و آشنا هستند! او فراموش نکرده بود که مقامات شهر چقدر باعث پریشان حالی و نگرانی والدینم شده اند. همه آنها عاقبت به دیدارها و ظهورات ایمان آوردند و همگی در حالی از دنیا رفتند که صلیب مسیح را در دستانشان میفشردند. سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من میدانستم که باز هم او را خواهم دید. میدانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت. در این اثنا، مردم مرا اذیت میکردند، پلیس مراقب من بود، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر میکشیدند، فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد. علیرغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند. بچه کرازین بوهوهارت، یک طفل دوساله، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود. کرازین کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد. روز بعد، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه میرفت. دکتر دوزوس و دکتر ورگز بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی، توضیحی ندارد. بانو خداحافظی میکند. در ۱۶ جولای من در سکوت، جلوی کلیسای منطقه زانو زده بودم و از خدا بخاطر سومین عشای ربانی ام تشکر میکردم که ناگهان یک جوشش ناگهانی از احساسات آشنا مرا بسوی غار فراخواند. احساس میکردم که بانو مرا میخواند. حکومت غار ماسابیل را حصار کشی کرده بود و یک تابلو علم کرده بودند که رویش نوشته بود ورود به این منطقه ممنوع است. من با شتاب به چمنزار کنار ماسابیل رفتم. زانو زدم و شمع را روشن کردم. من شروع به ذکر گفتن کردم که بانو در حالی که به من لبخند میزد در غار ظاهر شد. روز عید مقدس بود (عید کوه کارمل) او زیباتر از هر موقع دیگری بنظر میرسید. احتمالا این آخرین باری بود که او را روی زمین میدیدم. و من این را میدانستم. من از روی حالت تکان دادن سرش وقتی که گفت خداحافظ، حس کردم که این آخرین دیدار ماست. او بهشت را در قلب من به جا گذاشت و تا به امروز در قلب من باقی مانده. ۱۲ روز بعد کمیسیونی برای بازجویی و بررسی ظهو تشکیل شد. دکتر دوزوس، لیست شفاهایی که در طول استفاده از آب چشمه مشاهده کرده بود، تهیه کرد. او به خیره سری و یک دندگی متهم شد ولی او براحتی واقعیت ها را گفت و اقرار کرد این شفاها فراتر از دانش پزشکی است و توضیحی ندارد. واقعیت ها، تسلیم ناپذیرترین چیزهای دنیا هستند. آنها را نمیتوان انکار کرد و به راحتی از بین نمیروند. دکتر دوزوس از جانب یک منبع غیر منتظره حمایت میشد. ناپلئون سوم که رفتار بسیار بدی با کلیسا داشت و حتی نشریه های کلیسا و انجمن وینسن دی پال را توقیف کرده بود، دستور داد که تابلوی حکومت را در بیاورند، نرده های اطراف غار را بکنند و غار ماسابیل به مردم پس داده شد. حکومت هم به آرلز انتقال داده شد. کارگران با شور و اشتیاق نرده ها را خراب کردند و جمعیت به ماسابیل هجوم آوردند. بانو دوباره پیروز شد. آنروز بعد از ظهر شمعها به افتخار بانو در ماسابیل افروخته شدند. بارها مقامات تصمیم گرفتند برنادت را بازداشت کرده وبه زندان و یا بیمارستان روانی بیفکنند اما مردم و پدر پیرامل مانع میشدند، در یک مورد مقامات به ملاقات پدر پیرامل رفتند. آنها تصمیم داشتند برنادت را بازداشت کنند و به بیمارستان روانی تاربس بفرستند ولی برای این کار نیاز به تاییدیه کشیش ناحیه داشتند وگرنه برایشان دردسر ساز میشد. آنها به او پیشنهاد کردند که بهتر است برای به زندان انداختن دردسر ساز کوچولو، با هم متحد شوند. پدر پیرامل فریاد زد که من وظیفه ام را بعنوان پیشوای روحانی منطقه خودم و نگهبانی گروه خودم خوب میدانم. پزشکان خود شما هیچ ناهنجاری و آنرمالی در وجود برنادت گزارش نکرده اند. قبل از اینکه یک مو از سر دخترک کم کنید اول باید مرا به زمین بزنید از روی جنازه ام رد شوید و لگد کوبم کنید... قابل ذکر است که هرچند حکومت وقت با برنادت مخالف بود اما بالاخره حکومت اعتراف کرد که ضدیت و دشمنی ما پوچ و بی اساس بوده.. خب.. متن کتاب واضح هست که این مکتوبات ضدّ و نقیض هیچکدام کلام برنادت نیست، او نه تنها به مدت ۵۵ بعد مرگش مورد تنفر کلیسا بود، بلکه در زمان حیاتش توسط مردم بعنوان دیوانه و دروغگو اذیت و آزار میشد، برنادت فقط از آدم کوتوله ای نورانی گفته که تنها خودش آنرا دیده، امّا این داستان سرایی و افسانه سازی کار کیست؟ جواب روشن است، همان کلیسایی که جسد پوسیده و خشکیده او را مومیایی کرد، و علت این کار خود را ترسناک بودن صورت جنازه عنوان کرد، و بعد در کمال وقاحت آنرا در اتاقک طلایی و شیشه ای قرار داد، و بعد اینرا معجزه قلمداد کرد، همو تلاش کرد تا این آدم کوتوله را مریم مقدس جا بزند، در آن محل نیز مجسمه بزرگی را از حضرت مریم سلام الله علیها قرار داد تا اذهان عمومی را از آدم کوتوله به مریم مقدس (س) منحرف کند. من مخصوصاً این بخش کتاب را قرار دادم تا تناقضات و دروغگویی ها راحت تر دیده شود.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۲۱
پزشک ابابکر را چه کسى به قتل رسانید؟ حکومت‌ها براى دست یابى به اهداف خود و پنهان داشتن کارهاى خود وسیله هاى مختلفى را به کار میگیرند. پزشکان از بالاترین کسانى هستند که براى ترورها از ایشان استفاده میشود و به بیان دیگر میتوان گفت بالاترین شاهد براى کشف جرایم نیز همین پزشکان میباشند. به همین سبب دوستان قربانیان و حکومت هاى پیشین، اقدام به قتل این طبیبان میکنند، براى مثال، در تاریخ پزشکان میخوانیم که پزشک پس از آن که امام حسن (علیه السلام) را معاینه کرد گفت: جگر این مرد از زهر پاره پاره شده است (تاریخ دمشق، ج ۱۲) دوستان عبدالرحمان بن خالد بن ولید اقدام به قتل ابن اثال نصرانى (پزشک) کردند که به دستور معاویه عبدالرحمان را کشته بود (اسدالغابه، ج ۳، الاستیعاب، نسب قریش) پزشک نصرانى در زمان هارون الرشید نیز پس از مشاهده جنازه مطهر امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به مردم گزارش داد و خبر از کشته شدن آن حضرت بوسیله زهر داد. هم چنین جمال الدین افغانى بوسیله پزشکى که سلطان عثمانى فرستاده بود کشته شد. پس از آنکه ابابکر مسموم و بیمار شد (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر، ج ۱۳، ص)، حارث بن کلده، پزشک مشهور عرب علت را دریافت، زیرا مردم از ابابکر پرسیدند که آیا پزشک (حارث) را حاضر کنیم؟ گفت: او مرا معاینه کرده است. گفتند: چه گفته است؟ گفت: گفته است هر کارى میخواهم انجام بدهم. زیرا این مسمومیت علاجى ندارد، ابن کلده به ابوبکر گفت: غذاى مسمومى را خورده اى که یکسال تمام در سم ماند و ترا خواهد کشت. ابن کلده پزشک نیز از آن زهر خورد و مرد، دولت عمرى ابابکر را شبانه بخاک سپرد و وصیتنامه اى به دست عثمان برایش ترتیب داد. عمر، گروه مخالف حکومت ابابکر از حزب قریش را معرفى کرد. عمر گفته است: بخدا سوگند اگر از زیدبن خطاب و یارانش پیروى میکردم، ابابکر به هیچ وجه شیرینى ریاست را نمیچشید (شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج ۲، الشافى، مرتضى) ظاهر این سخن آن است که برادرش و یاران او بر ضد ریاست ابابکر تلاش میکرده اند، لیکن او به نظرات این گروه اشاره اى نکرده است که آیا خواستار خلافت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده اند یا خواهان حکم عمر؟ عمر بن خطاب، خودش نیز از مخالفان حکومت ابابکر بود وى تصریح میکند: واى بر شخص بى ارزش بنى تیم که با ستمکارى بر من پیشى گرفت و مرا از آن دور کرد، به همین جهت، عمر جزء اولین گروهى که با ابابکر بیعت کردند نبود بلکه بشیربن سعد و مغیرة بن شعبه و اُسیدبن حضیر و ابوعبیدة بن جرّاح، اولین بیعت کنندگان بودند (الطبقات، ابن سعد، ج ۳) از این بالاتر آن که عمر در سقیفه دعوت به بیعت با ابن جرّاح کرد ولى ابن جراح این کار را زشت شمرد و نپذیرفت. عمر در سقیفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم. او گفت: اى عمر! از ابتداى اسلامت ندیده بودم خلاف کنى؟ آیا با وجود صدیق (ابابکر) میخواهى با من بیعت کنى؟! (الطبقات ابن سعد، ج ۳، انساب الاشراف، ج ۱) عمر گمان میکرد اگر ریاست را به ابن جرّاح پیشنهاد کند و از ابابکر کناره جوید، ابن جرّاح از او سپاسگزارى میکند و آنرا به خود عمر میدهد لیکن این تلاش ناکام ماند وبالاخره کینه خود را نسبت به ابن جرّاح آشکار کرد و او را از حکومت شام بر کنار کرد و معاویه را به جایش گماشت (تاریخ طبرى، ج ۳)

صحیفه سجادیه بخش ۲۰
انسان و حس پشیمانی، توبه: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ، فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلَّا بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلَاؤُهُ عِنْدَنَا، وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَیْنَا وَ جَسُمَ فَضْلُهُ عَلَیْنَا: حمد و ستایش خدای را که توبه را به ما شناسانید، که آن را به دست نیاورده ایم مگر از فضل او. و اگر از تفضل‌های او جز همین توبه را به شمار نیاوریم، باز می‌بینیم رفتار او با ما زیبا، و احسانش بر ما عظیم و فضلش بر ما بزرگ است. شرح: مراد از «دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ» دلالت تشریعی نیست که در شرع از ما خواسته است توبه کنیم. مراد دلالت تکوینی است به دلیل عبارت «الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ» یعنی توبه را به دست نیاوردیم، توبه را مالک نشدیم مگر از فضل او. لغت: اَفاد، یفید، هم متعدی آمده مانند: افاد فلان فلاناً العلم: فلانی به فلانی علم داد. و هم لازم آمده است مانند: افاد فلان المال: فلانی مال را به دست آورد، مالک شد. توبه یعنی «برگشتن به سبب پشیمانی». و پیشتر بیان شد که منشأ پشیمانی روح فطرت است، و روح غریزه فاقد پشیمانی است و لذا حیوان چیزی به نام پشیمانی ندارد. امام علیه السلام در مقام حمد و ستایش (نه در مقام سپاس) (پیشتر در فرق میان ستایش و سپاس (حمد و شکر) گفته شد که حمد همیشه از یک اندیشه و شناخت در قدرت خدا، ناشی می‌شود، انگیزش حمد شناخت است. اما انگیزش شکر فقط برخورداری از نعمت است با صرفنظر از قدرتی که در آفرینش آن نعمت به کار رفته است) می‌گوید «حس پشیمانی» را به ما داده است. این اندیشه ای است در انسان شناسی و فطرت شناسی. و نمی گوید «الحمد لله الذی فتح لنا باب التوبه» تا مرادش تشریع توبه و پذیرش آن باشد، همان طور که در حدیث آمده است: «هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ قَابِلِ التَّوْبَة، و «سَامِعُ الدُّعَاءِ قَابِلُ التَّوْبَة، که هر دو در تشریعِ توبه و پذیرفتن آن هستند. و شاهد دیگر این که می‌گوید: اگر از همۀ نعمت‌های خداوند صرفنظر کنیم و تنها همین توبه را در نظر بگیریم باز می‌بینیم که نعمتش بر ما عظیم است. یعنی اگر انسان و انسان شناسی را فقط از زاویه حس پشیمانی و توبه بررسی کنیم می‌بینیم که این حس محصول عقل و تعقل است، چه نعمتی عظیمتر از عقل و تعقل، و نیز می‌بینیم که این حس یکی از فرق‌های اساسی انسان و حیوان است، پس بزرگترین نعمت است. و اگر این جمله را به معنی تشریعی بگیریم درست نمی شود، زیرا توبۀ تشریعی وقتی است که با یک امر یا نهی مخالفت شده باشد، و با صرفنظر از اوامر و نواهی که همگی نعمت‌های خدا هستند، چیزی به نام توبه و جائی برای توبه نمی ماند. در حالی که سخن امام علیه السلام مطلق است شامل همۀ نعمت‌ها می‌شود یعنی با صرفنظر از همه نعمت‌های تکوینی و تشریعی، تنها توبه نعمت بزرگی است. بدیهی است که این بیان توبه را یک «امکان و توان تکوینی» در نظر گرفته است. محتوای صحیفۀ سجادیه جمله به جمله معجزه است و لذا بحق لقب «اخت القرآن» برایش داده اند. اما نمی دانم لقب «زبور آل محمد» را چه کسی کی و کجا به صحیفه داده است؟ اهل بیت علیهم السلام در ترازوی حقیقت در یکی از دو کفة ثقلین قرار دارند عِدل قرآن هستند، به همان میزان که قرآن بر همة کتب پیشین رجحان دارد اهل بیت نیز بر همة انبیای پیشین برتری دارند. و این است که جوان ۱۵ سالة فاطمی یحیی بن زید، به متوکل می گوید: این کتاب را به مدینه برسان زیرا می‌ترسم این علم به دست بنی امّیه بیفتد. نمی گوید این دعاء گر چه محتوای صحیفه دعاترین دعاها است، لیکن همگی این دعاها به محور حمد است به محور اندیشه، شناخت و ستایش است. استدراک: البته امام علیه السلام در توبه بحث می‌کند که گفته شد معنی آن «پشیمان شدن و برگشتن» است، موضوع سخنش پشیمانی محض نیست، پشیمانی وقتی برای انسان مفید است که لجاجت نکند و برگردد. و پشیمانی بدون برگشت نه تنها نعمت نیست بل نقمت است نقمتی که حیوان دچار آن نمی شود و شخص پشیمان بدون برگشتن، مصداق بَلْ هُمْ أَضَل میگردد.

جن در قرآن
اعتقادات قبایل مشرک در مزاحمت جنیّان: وَ اَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ یَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادوُهُمْ رَهَقا (جن) مراد از پناه بردن انس به جن بطوری که گفته اند این است که در عرب رسم بوده که وقتی در مسافرت در شب به بیابانی بر میخورند از شر (جانوران) و شر سفیهان جنی به عزیز آن بیابان که سر پرست جنیان است پناه میبردند و میگفتند: من پناه میبرم به عزیز این وادی، از شر سفهای قومش، و از مقاتل نقل شده که گفته اولین کسی که پناهنده به جن شد طائفه ای از یمن، و سپس قبیله بنو حنیفه بودند، و آنگاه در همه عرب شایع گردید. بعید نیست مراد از پناهنده شدن به جن این باشد که برای رسیدن به مقاصدشان به کاهنی مراجعه نموده، از او بخواهد اجنه را به کمک دعوت کند. داستانی هم که از بعضی‌ها نقل میکنند و ذیلاً از نظر میگذرد به همین معنا برگشت میکند، و آن داستان این است که رسم بوده هرگاه از اذیّت و مضرّت جن میترسیدند به رجالی از انس مراجعه میکردند. فَزادوُهُمْ رَهَقا، یعنی رجال جن گناه رجال انس و طغیان و یا ذلّت و ترس آنان را زیادتر کردند. المیزان، ج۳۹،

مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس بخش پنجم
از زمان وضع قانون برای مواد مخدر در ایران تا قبل از انقلاب اسلامی، قوانین مختلفی به تصویب رسید.
گزار‌‌ش‌ها نشانگر آن است که تا سال ۱۳۵۰ معتادان ایرانی اکثراً تریاکی بوده‌اند، ولی از آن سال به بعد هروئین در ایران گسترش پیدا ‌کرد. بطوری که تریاکی‌ها نیز کم کم بعلت کسب لذت بیشتر درصدد تغییر نوع اعتیاد خود از تریاک به هروئین شدند، بطوری که می‌بینیم از سال‌های ۱۳۵۴ به بعد هروئین تقریباً فرمانروای مطلق اعتیاد در ایران است. با گسترش سلطه و نفوذ استعمار غرب و به ویژه آمریکا و انگلیس در ایران، اینان با سرمایه‌گذاری بلند مدت و رواج هر چه بیشتر اعتیاد تلاش کردند با از بین بردن نیروی جسمانی و شخصیت افراد، آنها را تضعیف و از صحنه خارج نمایند. تا زمینه‌ی سلطه و غارت خود را بیش از پیش فراهم کنند. در دوره‌ی پهلوی هر چند حرکت‌هایی بطور نمایشی و جهت عوامفریبی در راستای مبارزه با مواد مخدر و اعتیاد به منصه ظهور رسید، لیکن در حقیقت آنها خود جزو مروجین و توسعه‌دهندگان مواد مخدر در ایران و همدست باندهای بین‌المللی قاچاق مواد مخدر بودند و در این رهگذر اشرف پهلوی سرآمد همه بود. وی سردسته باند بین‌المللی قاچاق مواد مخدر در ایران به شمار میرفت و گاهی بین او و دار و دسته‌ی غلامرضا برادر ناتنی‌اش و برخی رجال سیاسی دست‌اندر کار، رقابت‌ها و اختلافاتی بروز میکرد. اشرف پهلوی در چند نوبت هنگام ورود به دیگر کشورها به ویژه در فرودگاه‌‌های ژنو و پاریس توسط مأمورین گمرک بازرسی شد، لیکن هر بار با توسل به مصونیت درباری بودن و نفوذ برادرش محمد‌رضا و گرفتن وکیل و بهره‌گیری از تهدید و ارعاب و خرج مبالغ هنگفتی پول از جیب ملت ایران خود را رهانید و دهان روزنامه‌ها و نشریات خارجی که خبر همدستی او را با باند قاچاقچیان بین‌المللی درج کرده بودند میدوخت. درباره‌ی سیاست‌ها و عملکرد رژیم پهلوی توجه به این نکات ضروری است:۱ـ همدستی درباریان با قاچاقچیان بین‌المللی، بطوری که زمانی در یک عملیات حدود ۱۸۹ تن تریاک در ایران کشف شد، اما دولت ایران آن را نیم تن گزارش کرد و بقیه را جهت توزیع به مقر اشرف خواهر شاه انتقال داد.۲ ـ محدودیت‌ها و سخت‌گیری‌ها درباره‌ی مواد مخدر بیشتر به منظور تسویه حساب‌ و دستگیری باندهای رقیب در امر مواد مخدر بوده است.۳ـ به علت دست اندرکاری برخی مهره‌های رژیم، دولت علاقه‌ای به مبارزه با مواد مخدرشان نمیداد.۴ـ ضعف مرزبانی و ضعف کارآئی سازمان‌های اجرایی محسوس بود. با این وجود رژیم پهلوی سعی داشت تا با انعکاس اخبار دستگیری و اعدام قاچاقچیان در رسانه‌های داخلی و به ویژه خارجی یک موج بزرگ تبلیغاتی را جهت پوشش کارهای اصلی خود که همانا همدستی با قاچاقچیان بین‌المللی و توزیع مواد مخدر از طریق وزارت بهداری به بهانه تأمین سهمیه روزانه معتادین بالای ۵۰ سال بود، به راه انداخته و در مطبوعات داخلی و نشریات خارجی و صاحب نام اخبار دستگیری و اعدام قاچاقچیان بطور متوالی و تکراری درج میشد و آنها با آب و تاب زیاد از این اقدامات بعنوان کارهای بنیادین و اساسی و ریشه‌کن نمودن مواد مخدر و اعتیاد یاد میکردند و ایران را جزو کشورهای خط مبارزه با اعتیاد مطرح میکردند. در یک مورد که حمایت مالی رژیم پهلوی از روزنامه لوموند به تعویق افتاده بود، این روزنامه با درج خبر همدستی اشرف پهلوی با قاچاقچیان بین‌المللی روبرو شد. اگر چه وکلای اشرف برای مقابله با روزنامه‌ مذکور و حل مشکل بوجود آمده از راه تطمیع وارد عمل شدند. به هر حال این اقدامات نتوانست پرده بر روی سیاه‌کاری‌های رژیم پهلوی در راستای اشاعه اعتیاد در ایران بکشد و در بهمن ۱۳۵۷ عمر این رژیم با قیام مردم به پایان رسید و مواد مخدر و اعتیاد هم به مانند سایر موارد فساد و ناهنجاری‌های اجتماعی از این رژیم به یادگار ماند و این میراث شوم هنوز هم از جامعه اسلامی ما زدوده نشده و به عنوان یکی از معضلات مهم و اساسی و مشکلات اجتماعی حاضر میباشد.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند بزرگوارى هاى اخلاقى را به رسول خود اختصاص داد پس خو را بیازمایید اگر آن مکارم در وجود شما باشد خداى را سپاس گویید و در طلب زیادى آنها بسوى خدا زارى کنید. پس عدد آنها را ده عدد ذکر کرده است: یقین و قناعت و صبر و شکر و بردبارى و خوش خلقى و سخاوت و غیرت و شجاعت و مردانگى.
حدیث :
امام صادق علیه السلام مى فرماید امام سجاد علیه السلام مى فرمود: همانا شناختن اینکه دین مسلمان به کمال رسیده است به چند امر است : ترک سخن نمودنش در امور بیهوده و بى مربوط و کم جدال نمودنش و بردبارى اش و شکیبایى اش و خوش خلقى.
حدیث :
معمر بن خلاد گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: عبادت به نماز و روزه زیاد نیست، بلکه عبادت به تفکر نمودن در کار خداى عزوجل است.

حسین منزوی

لیلا دوباره قسمت ابن‌السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
میشد بدانم اینکه خطِ سرنوشتِ من
از دفترِ کدام شبِ بسته وام شد؟
اوّل دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیلهٔ خون است، خون من،
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در تنِ عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو، رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز… آه نه!
این داستان به نام تو، این‌جا تمام شد
شعری از حسین منزوی

حسین منزوی ۱ مهر ۱۳۲۵ در زنجان و در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد. پدر حسین هم شاعر بود و به ترکی شعر میسرود. منزوی در سال ۱۳۴۴ برای تحصیل در رشته‌ی ادبیات فارسی دانشگاه تهران به این شهر رفت؛ اما مدتی بعد این رشته را رها کرد و به جامعه شناسی روی آورد؛ ولی مدتی بعد، آن را هم رها کرد. او اهل درس‌خواندن نبود و باید به سراغ استعداد حقیقی خودش میرفت. سال ۱۳۵۰ اولین مجموعه‌شعرش را با نام حنجره زخمی تغزل به چاپ رساند و با آن، جایزه دوره شعر فروغ را دریافت کرد. پس از این درخشش، وارد رادیو و تلویزیون ملی شد و همراه نادر نادرپور در گروه ادب امروز شروع به فعالیت کرد که حاصل آن دوران، تهیه چند برنامه‌ی مهم ادبی بود. همچنین در این دوره چند ترانه‌ی مشهور هم سرود که توسط خوانندگان مطرح آن زمان خوانده شدند. منزوی در سال‌های پایانی عمرش به زادگاه خود برگشت و تا زمان مرگ در زنجان زندگی کرد. او ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳ بر اثر نارسایی قلبی و ریوی در تهران درگذشت و در زنجان به خاک سپرده شد. از مجموعه‌اشعار او میتوان به از کهربا و کافور، با عشق در حوالی فاجعه، با سیاوش از آتش، از ترمه و تغزل، از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها، و به همین سادگی اشاره کرد. منزوی در سرودن غزل مشهور و ممتاز است؛ اما در سرایش شعر سپید و آزاد هم تواناست.

شعر لیلا یا عشق بزرگم از محبوب‌ترین اشعار منزوی است؛ بویژه بیت اول آن را اغلب افراد شنیده‌اند. این شعر، شعر عاشقانه‌ای است که حالت درونی عاشق را به عشق لیلی و مجنون پیوند میدهد و سپس با اندوه فراوان، دفتر آن را می‌بندد.

حسین منزوی غزل‌سرای بزرگ معاصر ایران است. درباره او میتوان اینگونه گفت که قالب غزل را از زمان حافظ دوباره زنده کرد و البته روح دوران حیات خود را در آن دمید؛ به گونه‌ای که مردم با غزل ها و اشعار او ارتباط برقرار میکردند.

بعضی وقت‌ها پیش می‌آید که دلمان هوس یک شعر خاص را میکند؛ یعنی نه آنطور که به قصد خواندن اشعارِ دوره‌ای خاص از تاریخ ادبیات یا بررسی شعرهای شاعری ویژه، بلکه فقط بخاطر خواندن یک شعر خاص فارغ از شاعر آن، شعری را زیر لب زمزمه میکنیم. گویی در هر دوره‌ای شعری زبانزد میشود و بیشتر از سایر اشعار نقل مجالس میشود. ادبیات فارسی و همچنین، ترجمهٔ اشعار شاعران بزرگ دنیا به فارسی، از این نمونه‌اشعار زیاد دارند که در این یادداشت تنها به یک نمونه از این شعر و غزل های زیبا اشاره شد.

هولوکاست

نحوه برخورد غرب با هولوکاست و جلوگیری از تحقیقات علمی و مستند دانشمندان، نه تنها با ادعای آزادی عقیده و بیان منافات دارد، بلکه خود حاکی از ساختگی و غیرواقعی بودن این قضیه است. مدعیان حقوق بشر با این دیدگاه که بشر محدود به نژاد یهودی میشود، با بزرگ نمایی بخشی از جنایات جنگ جهانی اول و دوم که خود یهود مسبب برپایی آن بود، در مقابل سایر جنایاتی که در این جنگها اتفاق افتاد؛ مانند بمباران اتمی ژاپن توسط آمریکا و همچنین سایر نسل کشی‌ های جهان، از جمله قتل عام مسلمانان صرب، سیاسی بودن جانبداری خود از حقوق بشر را به اثبات رسانده‌اند. بر اساس تحقیقات علمی و مستندات تاریخی انجام شده توسط محققان و متخصصان، ماجرای هولوکاست و کوره‌های آدم سوزی، اتاق‌های گاز قتل عام ۶ میلیون یهودی و هر آنچه صهیونیست‌ها در این باره ادعا میکنند، دروغ محض و یک افسانه ساختگی است. با دروغ بودن افسانه هولوکاست، اساس تشکیل دولت اسقاطیل و توجه مضاعف به این مولود بی هویت انگلیس و آمریکا، زیر سوءال میرود. واقعیت این است که افسانه هولوکاست با فلسفه وجودی دولت اسقاطیل و منافع حیاتی صهیونیسم بین الملل و دولت‌های غربی ارتباطی ناگسستنی دارد و برجسته کردن مسئله هولوکاست، صرفاً سرپوش نهادن بر ماهیت نامشروع اعمال توسعه طلبانه و جنایات رژیم جعلی در فلسطین و جهان می‌باشد.

سایتهای داخلی

فهرست سایت‌های ضروری قابل دسترسی با اینترنت ملی داخلی
موتورهای جست‌وجوی بومی
/ گردو: gerdoo.me
/ ذره‌بین: zarebin.ir
/ شادبین (ویژه کودکان): shaadbin.ir
/ رسیمون: rismoon.com

نقشه و مسیریاب
/ نشان: neshan.org
/ بلد: balad.ir

خبرگزاری‌ها
/صداوسیما: iribnews.ir
/خبرفوری: khabarfoori.com
/فارس: farsnews.ir
/ ایسنا: isna.ir
/ تسنیم: tasnimnews.com
/ ایرنا: irna.ir

مترجم آنلاین
/ فرازین: faraazin.ir

ویدیو و سرگرمی
/ تلوبیون: telewebion.com
/ فیلیمو: filimo.com
/ نماوا: namava.ir
/ آپارات: aparat.com
/ نماشا: namasha.com

خدمات کاربردی
/ اوقات شرعی و تقویم: time.ir
/ راهداری (۱۴۱): 141.ir
/ سامانه عدل ایران: adliran.ir
/ ایران‌صدا: iranseda.ir

پیام‌رسان‌های داخلی
/ ایتا: eitaa.com
/ روبیکا: rubika.ir
/ سروش پلاس: soroushplus.com
/بله
 

دانلود نرم‌افزار (اندروید و iOS)
/ کافه بازار: cafebazaar.ir
/ مایکت: myket.ir
/ سیب ایرانی: sibirani.com
/ سیب اپ: sibapp.com
/ انار دونی: anardoni.com
/ آی‌اپس: iapps.ir

بورس و اقتصاد
/ کدال: codal.ir
/ مدیریت فناوری بورس: tsetmc.ir
/ سهامیاب: sahamyab.com
/رهاورد: rahavard365.com

پنجره ملی و سازمان‌ها
/ دولت هوشمند: sso.my.gov.ir
/ دفتر رهبری: leader.ir
/ ریاست جمهوری: president.ir
/ ثبت احوال: sabteahval.ir
/ تامین اجتماعی: tamin.ir
/ پلیس فتا: cyberpolice.ir

شعر

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام

و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام

عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

شرمم از خرقه آلوده خود میآید

که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام