این آمریکا منشاء هر شیطنت است و وعده پوچ میدهد: هم به مزدوران نفوذیاش، و هم به مسئولان فاسد و خائن. به هر دو وعده اقامت وحمایت میدهد. مثل همانها که با کیفها و چمدانهای قلمبه، از آمریکا و کانادا سر درآوردند. مثل سلبریتیهای فاسد و خراب و خود فروخته، مثل جیشالظلم و پژاک و منافقین و سگ زرد و شغال و... فریب تفرقه بینداز و حکومت کن دشمن را نخوریم. زنده باد ایران همیشه سربلند و متحد.

تحقیق پیرامون: والد، بالغ، کودک درون، قسمت سیزدهم. رفتار والد سرزنشگر:
نکن زشته مردم چی میگن؟ از خودت بزن به مردم رسیدگی کن. بعد شما خودخوری میکنید، با نشاط زندگی نمیکنید، توانایی نه گفتن ندارید، همیشه کارهایی که خوشایند دیگران است یا از شما درخواست میکنند را انجام میدهید. چون شما والدی دارید که در کودکی هم به شما گفته است: اسباب بازی ات را به دیگران بده. در چنین شرایطی کنترل رفتار شما دست والد سرزنشگر شماست. اگر والد به شما گفت: این ریسک را نکن.در اینجا درمانگر به شما میگوید که جلوی والد خود بایستید و بگویید: من یکبار زندگی میکنم و میخواهم این را تست کنم و این کارم به کسی صدمه نمیزند. در این دو حالت (کودک و والد) رفتار شما دست خودتان نیست. فقط زمانهایی ممکن است دست بالغ تان باشید که مثلا سر جلسه، کلاس، محل کار و... حضور داشته باشید. در آنجا نه میتوانید قهر کنید، نه بازی در بیاورید و... . و متاسفانه اکثر افراد، بالغ و کودک شاد شان کار نمیکند. اکثر ما وقتی که حال مان خوب نیست، زمانی که زندگی خوب پیش نمیرود به دلیل این است که در حالت بالغ یا کودک سالم نیستیم. خود ما کی هستیم؟وقتی میگوییم فلان رفتار دست خودمان است یعنی دست بالغ ماست. بالغ میگوید شما چه زمانی باید والد باشید اما والد حمایتگر نه سرزنشگر.
رفتار والد حمایتگر: والد حمایتگر والد سالم است که به شما میگوید برو عزیزم تو باید راه رفتن یاد بگیری. مثل رفتار والدین با یک کودک دو ساله برای تشویق به راه رفتن. کودک در این مسیر چند بار زمین میخورد ولی باز هم والدین از او حمایت میکنند و دوباره تشویقش میکنند تا راه رفتن یاد بگیرد. البته لازم به ذکر است که والدین نباید دست کودک را بگیرند چون در بزرگسالی هر جا کم بیاورد توقع دارد که والدی ( فردی) باشد تا دست او را بگیرد تا بتواند ادامه دهد. مثل افراد پر توقع. اینگونه افراد یا اصلا حمایت نشده اند یا بیش از حد حمایت شده اند. لذا والد حمایتگر میگوید: هر چه قدر اشتباه کنی اشکال نداره تو به دنیا آمدی تا اشتباه کنی و از آنها درس بگیری و تجربه کنی و بدون اشتباه اصلا نمیتونی پیش بری. با این مدل گفتگو والد حمایتگر فرد میتواند پیش برود و پیشرفت کند. متاسفانه در درون اکثر ما والد حمایتگر وجود ندارد. بالغ کمک میکند تا والد سرزشگر به والد حمایتگر تبدیل شود و کودک از حالت بیمار تبدیل به کودک شاداب و سالم شود.( بخندد، تجربه و ریسک کند، نگوید این کارها بچه گانه است، لذت ببرد و...) ولی زمانی که وقت مدرسه است مدرسه برود، درس بخواند. زمانی درون ما به تعادل میرسد که والد حمایتگر و بالغ و کودک سالم در یک راستا قرار بگیرند. البته این بحث پیچیده است و نیاز به درمان های خاص خودش را دارد تا زمانی که به آن سطح از زندگی مطلوب برسیم. با توجه به والد های واقعی ما یعنی افرادی که در کودکی از ما مراقبت کردن و با ما رفتار میکنند. هر کدام از ما یکی از وضعیت های زیر را داریم.
وضعیت های درون:
۱) من خوبم تو بدی. مثلا زمانی که والدین به کودک رسیدگی زیادی میکنند و هر اتفاقی که میافتد، میگویند: تو مقصر نیستی بقیه مقصرند. در این وضعیت ممکن است فرد لوس و خود شیفته شود. این افراد از دنیا و همه افراد (حتی والدین شان) طلبکارند و فقط توقع دارند و خودشان را بدون تقصیر میدانند. در این وضعیت معمولا این افراد مشاوره نمی آیند چون فکر میکنند مشکل از بقیه است، نه آنها. بعضی از آنها ممکن است این حالت را هم داشته باشند: حرف مردم و ناراحتی شان اصلا مهم نیست.
۲) من بدم تو خوبی. این وضعیت نامناسب است. اما اغلب این افراد به درمانگر مراجعه میکنند. این افراد چون خودشان را مقصر و بقیه خوب میدانند. این موضوع خیلی آزار شان میدهد، چون فرد همیشه خودش را سرزنش میکند. این افراد در کودکی یک والد سرزنشگر داشته اند. این موضوع درونی شده و در هر موقعیتی خودشان را مسئول میدانند.
۳) من بدم تو هم بدی. این خیلی خطرناک است. وضعیتی که من از خودم نا امیدم و بقیه افراد دنیا هم بد هستند. تو این وضعیت فرد از همه نا امید است و حالت افسردگی به خودش میگیرد. هم خود و خانواده اش را مقصر میداند.
۴) من خوبم تو هم خوبی. بهترین وضعیت است و درمانگر سعی میکند افراد را به این سمت ببرد. این وضعیت مناسب و پذیرفته شده است یعنی من و تو با همه نقص ها و اشتباهاتمان، خوب و پذیرفته شده هستیم. به این معنا نیست که ما کامل و بی نقص هستیم بلکه ممکن است اشتباه و خطا داشته باشیم، شکست بخوریم ولی بتوانیم با همین وضعیت، خودمان و دیگران را بپذیریم. برای آشنایی بیشتر با راهکارهای مناسب، کتاب ماندن در وضعیت آخر، را پیشنهاد میکنم.
۲۲
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش هشتم. یونان:
در میان ملل ارشادی و آگاه کننده هیچ یک نتوانسته اند مانند یونانیها بدین درجه رفعت و درخشندگی مأموریت خود را بمعرض ظهور برسانند، در حقیقت کشور یونان است که باعث شکوه و جلای اروپا شده و در زیبائی و رونق امروزه وی پیشقدم گشته است. اصلا تمدن از این سر زمین شروع شده و از پرتو انوار فضیلت و کمال همین کشور است که پس از دو هزار سال هنوز کشور فرانسه تابان و فروزان است و با وجود منازعات زیاد و جنگ و جدالهای داخلی و با وجود انقراض قطعی سلطنت معهذا این سرزمین مظهر تحسین کلیه اعضاء ادوار واقع شده است. این کشور ملکات و محسنات تاریک فراست شرق را با لسان و بیانی ساده و روشن ترجمه نموده و آنها را در بدو امر بآهنگهای شیرین و دلپسند آسمانی یعنی بموسیقی و نظم در آورده و به بشر آموخته است. ارفه و همر نخستین اشخاصی بوده اند که با نغمات دلگشا و روح بخش خود در سر هر کوچه و بازاری مردم را در عصر خود متمتع میساخته اند. بعدها همین مقام همین آهنگی را که قریحه فطری یونان در گفتار و سرودهای خود دخالت داده بود، فیثا غورث حکیم که از داوطلبان اسرار معابد مصریان میباشد از روی آهنگهای موزون مذکور پی برد باینکه تمام گیتی و وضع حرکت کرات یعنی ماوای آینه بشر که در جو لایتناهی متعلق است نیز بایستی بهمین منوال موزون و منظم باشد؟ بدین معنی که چون عوالم سه گانه یعنی عالم طبیعت، عالم بشریت، و عالم الوهیت دست بیک دیگر داده تحاول و تناسبات مخصوص از آنها پیدا شده ایجاد حیات مینمایند. و این کشف بسیار مهم که برای فیثاغورث پیدا شد موجب آنگشت که بگوید انسان میبایستی بسه عالم مزبور آشنا شده و این سه مرحله را طی و آخرین مرحله آنست که در آخرین وهله خود را از قید لایه های ارضی مستخلص نموده بجانب کمال صعود نماید. پس فیثاغورث در مسئله تعلیم و تربیت تغییرات بزرگی داده و اسم خود را بیادگار گذارد، بواسطه تعلیمات اوست که عقلای بزرگ و دانشمندان عالی مقداری پیدا شدند. از جمله سقراط و افلاطون همین عقاید فیثاغورث را انتشار داده و بدسترس عموم گذاردند و از ملافه اسرار آمیز خارج کردند و علم علمی را برای عموم گوشزد نمودند. از اینقرار بوده است عملیات یونان در تاریخ توسعه افکار بشریت در کلیه اعصار و ادوار علم باصرار نفوذ و تأثیر کاملی در مقدرات این مملکت میبخشیده است و این معرفت نه فقط در امور متداوله آنها تأثیرات وافی داشته بلکه در کلیه امور و تغییرات سیاسی آنها نیز مؤثر بوده است. کانون و مرکز علم باسرار نبایستی در اسپارت تاریک و خشن و یا آنکه در شهر تابان و درخشان آتن پیدا کرد بلکه بایستی این معرفت را در شهرهای دلف، المپی، و الوزیس یافت و در این سه شهر است که عقیدۀ پاک مأوى و مسکن داشته و بواسطه بر پا کردن نمایشهای مذهبی پیشرفت مینموده است. متفکرین، شعرا و صنعتگران از این سه شهر استفاده میبردند و پس از آنکه خود بشخصه تعلیمات سری را فرا گرفته و میآموختند همانها را با تصورات و تجسم های واضح تر و روشنتری نمایش داده یا برشته نظم در آورده و بوسیله اشعار آتشین و مهیج خود مردم را آگاه میساختند. در بالای شهرهای شرور که همیشه حاضر بودند یکدیگر را بدرند، و در فوق اشکال متغیره سیاست که گاه موجب بر قرار شدن حکومت اشرافی و گاه حکومت ملی و گاهی دیگر باعث انتصاب بسلطنت یکعده سلاطین ظالم و خونخوار بود، یک اقتدار فوق العاده بزرگ و معظمی بر یونان تسلط داشت و آن محکمه آمفیلتیونها بود که در شهر دلف تشکیل و مرکب از آگاهان باسرار درجات عالی بود. همین محکمه بود که مملکت یونان را در مواقع فوق العاده خطرناک و باریک نجات داد بدین معنی که خصومتها و رقابتهای بین دو شهر اسپارت و آتن را مرتفع نموده و آنها را مجبور به اتحاد و اتفاق برعلیه دشمن ساخت. معابد یونان حتی در زمان اروفه مالک معرفت مکنونه بوده است. مرشد یا استاد بزرگ بد او طلب اسرار چنین اظهار میداشت: بشنو، بشنو اکنون حقایقی را که بایستی از سایرین مخفی داشت و باعث قوت و استحکام معابد میباشد. خداوند یکی است و همیشه مانند خودش میباشد؛ ولی خدایان بیشمار مختلف میباشند زیرا الوهیت جاودانی و ابدی است بزرگ ترین آنها ارواح کواکب میباشند... وغیره. امروز تو بایک قلب پاکی در حوزه اسرار داخل شده و آن ساعت مجلل و با شکوه اکنون فرا رسیده است که من تورا در درون چشمههای حیات و نور حقیقت داخل کنم، اشخاصی که پرده ضخیم عجائب نامرئی را از مقابل چشم مردم بر نداشته اند، ایشان پسران خدایان محسوب نشده اند. بمرتاضین و داوطلبان اسرار مرشد نیز چنین اظهار میکرد: بیائید و خوشحال بشوید ای کسانی که رنج و عذاب دیده اید و بیائید و استراحت کنید ای کسانی که زحمت کشیده اید. بواسطه مشقات و دردهای گذشته و مجاهدتی را که متحمل شده اید غالب خواهید گشت و هرگاه بکلمات خداوندی اعتقاد آورید اکنون غالب گشته اید. زیرا، پس از طی طولانی زندگانیهای تیره و تاریک بالاخره از دائره دردناک تولدات خارج خواهید گشت و دارای یک روح پاکی میگردید و از پرتو نور حقیقت یا دیونیسوس (بنابر عقیده خرافاتی فیتا عورت آپولون، و دیونیسوس، در مظهر قدرت خداوندی هستند که همیشه در عالم ظاهر میگردند) فروزان و تابان خواهید شد. پس محبت را شعار خود سازید زیرا همه چیز بروی محبت استوار گردیده است ولی نور حقیقت را دوست بدارید نه تاریکی و ظلمت را. هنگامی که ارواح بجانب حقیقت عودت میکنند خطایائی را که در حیات ارضی مرتکب شده اند مانند لکههای کریه المنظر بدن لطیف و واترى (اثیری) ایشانرا فرا میگیرد.... و از برای پاک کردن و زایل کردن لکههای مزبور بایستی بمجازات خطایای خود عقوبت بکشند و گناهان خود را پاک نمایند، از برای انجام این مقصود مجدداً بایستی بدین عالم بر گردند... و اما ارواح پاک و قوى بآفتاب دیونیسوس رهسپار میگردند. یک شخص عالیمقام و بلند مرتبه در رأس تمام دستجات فلاسفه یونان واقع شده و آنشخص فیثاغورث است و از میان تمام فرزندان شامخ مقام یونان او اول کسی است که حقایق مخفی واسرار فلسفی مشرق زمین را مرتب و منظم نموده علنی و آشکار ساخت و ارتباط کاملی بین فلسفه اخلاق و علم مذهب بر قرار کرد. آکادمی او در شهر کرتن (یکی از شهرهای قدیم ایتالیا و وطن فیثاغورث در آنجا بوده است) یکی از آموزشگاههای ستودنی و شایان تقدیر بشمار میرفته و مخصوص داوطلبان اسرار غیر روحانی تأسیس گشته بود و این مقدمه باعث تغییر افکار عامه شد. و پس از او نیز افلاطون و مسیح عملیات ویرا ادامه دادند و از این رو بجامعه و طبقات مردم تکان سختی وارد آورده بقسمی شد که امواج این داوطلبی اسرار سرتاسر کشور را بکلی فرا گرفت. فیثاغورث مدت سی سال در مصر تحصیل مینمود. و در نتیجه تحصیلات خود معلوماتی وسیع و کمالات و مشاهداتی محیر العقول بهم رسانید، زیرا غیر از بوسیله مجاهدات و مطالعات عمیقه نظریه و منطق وی که عملی نشده و کشف حقیقت نیز برای وی میسر نمیگشت، و از میامن این خصال و فضایل این شخص توانست بنای با شکوه و رفیعی بر روی معرفت مکنونه استوار سازد. و اینک ما از نگارش و ذکر چند سطری از مطالب زبده و مهمه آن خود داری نخواهیم نمود. در عقیده فیثاغورث چنین مذکور است: کنه یا جوهر وجود را انسان نمیتواند درک نموده و بفهمد، انسان غیر از اشیاء این عالم یعنی در این مکانیکه محدود و غیر محدود با یکدیگر توام میگردند چیز دیگری را نمیشناسد. بچه قسم میچتواند از آنها آگاهی یابد؟ زیرا ما بین او واشیاء یکنوع تناسب وارتباط واصل و احدی موجود است و این باندازه فهم و فراست آنها از طرف احدیت بایشان اعطاء گردیده است. موجودیت شما و روح شما یک عالم کوچکی است. ولی مملو طوفانها و اختلافات و مقصود اصلی آنست که وحدت را بیک آهنگ در آورند. در آنصورت فقط خداوند در ضمیر شما نازل خواهد شد و در آنوقت است که شما با قدرت وی سهیم و شریک کشته و شما با اراده خودتان سنگ کانون یعنی محراب هستیا (رب النوع بزرگ یونان که کانون الوهیت محسوب میشده است) را بنا نموده و تخت ژوپیتر را خواهید ساخت. پیروان عقیده فیثاغورث روح یا عقل را قسمت فعال و یا قسمت جاودانی و ابدی وجود بشر میدانستند و جان بعقیده ایشان عبارت از روح است که از جسم سیاله و لطیفی مندمج شده است و همچنین معتقد بودند که مقدرات پسیشه (شهر کوچکی است در النسیا در شمال غربی آتن که در زمان قدیم دارای معبدی بوده موسوم به سرس یا گرس و در معبد مزبور از برای رموز و اسراری که در کلیه نقاط یونان موجود بوده جشن و عید بر پا میکردند) یا روح بشری یعنی تنزل و اسارت آن در جسم و رنج و آلام یا منازعات وی و دوباره صعود تدریجی و غلبه بر هوی و هوس نفسانیه و بالاخره آخرین عودت آن بعالم انوار تمام اینها درام یا گذارشات حیاتی را تشکیل میدهند، و این مسئله از جمله تعلیمات عالیه بوده که در رموز و اسرار الوزیس مجسم میگشته است. بنا بر عقیده فیثاغورث در تمام عوالم جسمانی ترقی و تکامل مادی همدوش ترقی و تکامل روحی است. پیشرفت هر یک از آنها متکی بدیگری و بوسیله هم صورت میگیرند روح کبیر در تمام عالم منتشر است و بهر ماده جان میدهد و همان ماده در اثر تهیج او بحرکت در میآید و کلیه اشکال مختلفه و تنوعات گوناگون موجودات را تشکیل میدهد. موجوداتی که صاحب ذهن و ضمیر شده اند بوسیله مجاهدتهای طولانی خود را از قید ماده خلاص میکنند و بنوبه خویش بر همه چیز غلبه و حکمروائی مینمایند و بدین قسم بحد کمال رسیده و از زندگانیهای بیشمار ارضی رهائی مییابند. از اینرو معلوم میشود که عالم مرئی بوسیله عالم نامرئی صورت میگیرد و توسعه موجودات و مخلوقات مادی عبارت از تظاهر روح خداوندی است. هرگاه در کتب فیزیک قدما جستجو و کاوش کنیم و عقیده ایشان را در باب ساختمان عالم مورد مطالعه قرار دهیم جز یک مشت الفاظ خشن و بی سر و ته چیز دیگر مشاهده نخواهیم کرد، ولی البته باید دانست که از الفاظ مزبور عبارتند از یک رشته رموز و استعارات اما تعلیمات مسکونه یا سری در موضوع قوانین که در عالم حاکم هستند اطلاعات عالی تری را بدست میداده اند. ارسطو بما اظهار میدارد که پیروان فیثاغورث از حرکت زمین بدور آفتاب بخوبی آگاه بوده اند و عقیده را که کیرنیک در خصوص گردش زمین پیدا کرد همانا آن در نتیجه مطالعاتی است که وی در نوشتجات سیسرن بعمل آورده و در آنجا هیسناس یکی از پیروان فیثاغورث بطور وضوح از حرکت یومیه کره زمین گفتگو کرده است. موضوع دو حرکت زمین را بمحرمان اسرار درجه سوم تعلیم میداده اند. بهمان قسم که کشیشها از اوضاع کواکب آگاه بودند فیثاغورث هم مثل استادان خود که کشیشهای مصری بودند میدانست که سیارات از آفتاب تولید شده و بدور آن گردش میکنند و همچنین هر کوکب ثابتی عبارت از شمسی است که عوالم دیگر را روشن کرده و با کرات خود منظومه تشکیل میدهد و بدین منوال آفتابهای دیگر منظومههای شمسی دیگری تشکیل میدهد و کلیه عوالم فلکی و گیتی تابع همان قوانینی هستند که در عالم شمسی ما حکم فرماست، ولی این مباحث را بهیچوجه جرأت اعتماد نداشتند که برشته تحریر در آورند و تعلیمات مزبوره را فقط شفاهاً و در خفیه با کمال احتیاط به طالبین اسرار میآموختند، توده عوام اینگونه مطالب را ابداً نمیفهیدند و آنها را کفر و مخالف با مذهب میدانستند. علم سری نیز بمحرمان اسرار چنین تعلیم میداد که در عالم سیاله موجود است بدون وزن که در همه جا منتشر و در همه چیز نفوذ میکند و داخل میشود. این عامل کثیر النفوذ در اثر ارادۀ ارواح تغییر شکل داده استحاله پیدا میکند یعنی از حالت رقت بغلطت و یا از حالت غلطت به رقت در میآید و ارواح برای تشکیل بدن مادی خود از آن سیاله استفاده نموده و آنرا مانند لباس برای خود تهیه مینمایند. این بدن لطیفی را که ارواح برای خود از سیاله عمومی بدست آورده و ساخته اند واسطه ما بین روح و ماده جسمانی قرار داده این دو چیز را بیکدیگر مربوط مینماید، تمام تفکرات و وقایع در این بدن لطیف ثبت شده و مثل صوری که در آینه دیده میشود از آن منعکس و متشعشع میشوند. بواسطه خواص همین سیاله و بواسطه اثری که اراده در آن دارد، وقایع الفائیه و انتقال خیال انجام گرفته بسبب آنها خوب مکشوف میگردد. قدما بطور استعاره آن را پردۀ سر آمیز ایزیس یا ردای سیبل (در افسانه یونانیها دختر آسمان ورب النوع زمین و مادر ژوپتر بوده است) که تمام موجودات حیه را شامل میشود مینامیدند. همین سیاله است که وسیله ارتباط مابین عالم مرئی و غیر مرئی و واسطه بین مردم و ارواح که بدن جسمانی را رها کرده اند میباشد. علم اسرار نهانی یکی از مهم ترین شعبات تعلیمات ذخیره شده محسوب میگشت. این علم توانسته بود از مجموعه کیفیات قانون ارتباطاتی که عالم ارضی را با عالم روحی متحد میکند تنظیم نماید. ونیز این علم با اسلوب و طریقه مخصوصی کمالات معنوی و روحی بشری را از هم باز کرده و تشریح مینمود و بوسیله همین علم قرائت افکار و رؤیت اشیاء از مسافات بعیده برای وی میسر میگردیده است. وقایع روشن بینی و غیب گوئی معابد یونان و حکایاتی را که از دخترانی که مهبط هاتف غیبی بوده نقل میکنند تماماً تاریخ صحت و واقعیت آنها را تأیید و تصدیق میکند. بسیاری از کسانی که خود را قوی العقل میدانند اینگونه مسائل را ساختگی و کذب میپندارند. البته جای هیچ شک و تردیدی باقی نیست که بایستی از قسمت اغراق گوئی و افسانههای آنها صرف نظر نموده و آنها را کنار گذارد، ولی انکشافات اخیره در علم الروح تجربی چیزهائی را بما نشان داده و ثابت کرده است که در این سرزمین کیفیت دیگری غیر از موهومات پوچ و خرافات بی مأخذ وجود داشته است. و همین اکتشافات ما را ملزم میدارد باینکه وقایع گذشته عهد عتیق را که بر روی اصول ثابته استوار گردیده و پایه و مؤسس معرفت عمیق و مشروحی محسوب میگشته است با توجه کامل تری تحت مطالعه و مداقه قرار دهیم. این ملکات و سجایا را معمولا بایستی در نزد اشخاصی یافت که پاکی نفس و احساسات شامخه و فوق العاده میباشند. وصول ونیل بکمالات مزبور البته یک مقدمات طولانی و دقیقی لازم دارد. شهر دلف مالک چنین اشخاصی بوده و پیشگوئیها که هردت مورخ در کتاب خود در خصوص کریسوس و جنگ سالامین (یکی از جزایر یونان در بحر اژه که بواسطه شکست خوردن از ایران (در ۴۸۶ ق. م) معروف شده است) نقل نموده بخوبی این مدعا را تأئید و ثابت میکند بعدها اینگونه اعمال با بعضی غلط کاریها مخلوط شد و چون کشیشها بندرت اشخاصی را بدست میآوردند که استعداد ولیاقت داشته باشند، لهذا برای این عملیات هر کسی را که ممکنشان بود انتخاب نموده نتیجه صحیح در نیامده و غلطهای واضح واقع میگشت، از این سبب علم غیب گوئی بکلی فاسد و خراب رفته رفته از میان برداشته شد. بنا بر عقیدۀ پلوتارک فقدان این علم برای جامعه آنوقت یک بدبختی بسیار بزرگی شد. تمام اهالی یونان عقیده داشتند که ارواح در کارهای انسان مداخله میکنند سقراط بر طبق گفتههای خودش دارای یک فرشته بود که مطالب را بوی القاء میکرد وقتی که در ماراتن (دهکده کوچکی است در یونان که بواسطه شکست خوردن ایران (در ۴۹۵ ق. م) بدست میلتیاد سردار یونانی اشتهار پیدا کرده است) و در سالامین یونانیها از مهاجمه دهشتناک ایرانیان دفاع و جلوگیری میکردند، بواسطه این اعتقاد که قوای غیر مرئی کمک آنها هستند به اعلا درجه تشجیع و تشویق شده و بالاخره کار خود را از پیش بردند. در جنگ ماراتن نیز آتنیها دو نفر مرد جنگی بنظرشان رسید که در جزو صفوف آنها واقع شده و بدشمن حمله میکنند. ده سال پس از این جنگ پیتی (کاهنه که در شهر دلف از قول آپولون مظهر قدرت پیشگوئی میکرده) که بروی سه پایۀ غیب گوئی خود ایستاده بود در اثر الهام روحى به تمیستکل نشان داد که به چه وسیله یونانرا از شر دشمن نجات دهد: گزرسس یا خشار شاه فاتح همان بود که میخواست بریونانیان غلبه نموده و تسلط یابد و قریحه فطری و طبیعی این ملت را خفه سازد و شاید ممکن بود به روزات فکری و ترشحات ذوقی یونانیها را مدت دو هزار سال بقهقری سوق داده و بعقب اندازد ولی ورق برگشت و در صورتی که جنگجویان یونان مشتی بیش نبودند معهذا قشون معظم آسیائی را مقهور خود ساخته آنها را در هم شکستند. این مجاهدت و غلبه در اثر اعتقاد راسخی بود که ایشان بمساعدتهای غیبی پیدا کرده و معتقد بودند که در باطن قوائی است که آنها را در امور مدد میکند و نسبت به پالاس آتنه یعنى الوهیت حمایت گستر که نمونه از قدرت روحی بود سر بندگی فرود میآوردند و در معبد بزرگ آگوپول واقع در روی سخرههای شمالی یونان یعنی در دو رشته کوههای بزرگ بن تلک وایمت این احترامات را بجا میآورده اند. اطلاع باسرار نهانی فوق العاده بانتشار اینگونه افکار کمک میکرد بدین معنی که محرمان اسرار معتقد بعالم غیر مرئی بودند و این عقیده با تغییر اشکال چندی درمیان عوام منتشر شده و حال آنکه اصل آنها یکی است چه در یونان باشد و چه در هندوستان و مصر ؛ و آن اصل واحد عبارتست از مسئله مردن و زندگانیهای متوالیه و ارتباط با عالم نامرئی. این تعلیمات و عملیات تأثیرات عمیقه ونافذه در اشخاص تولید میکرد و یک نوع اطمینان قلب و خوشی و صفا و قوت اخلاقی مخصوصی بأنها اعطا میکرده که ابداً با چیزهای دیگر قابل مقایسه نبود. سفکل این اسرار را آمال و آرزوهای مرگ مینامید و آریستوفان مینویسد اشخاصی که در این اسرار سهیم میگردیدند دارای یک زندگانی مقدس تر و پاک تری میشدند، اما باید دانست اشخاصی که به دروغگوئی، توطئه چینی، نقض پیمان و یا آنکه بفسق و فجور معروف بودند بهیچ وجه اجازه نداشتند در این حوزه مقدس داخل شده و اینگونه اسرار را فرا گیرند. یرفیر چنین گفته است: روح ما در حین مرگ بایستی همان حالتی باشد که قبل از اطلاع باسرار بهمان حالت در آمده یعنی بایستی عاری از هر گونه هوی و هوسها و خشم و عاری از حسادت و حقد و کینه باشد. پلوتارک نیز مکالمه با ارواح را تأئید و تأکید نموده چنین اظهار میدارد: اغلب از مواقع ارواح عالیه در اسرار نهانی مداخله میکرده، گرچه گاهی نیز ارواح شرور در صدد مداخله برمی آیند. پرکلیوئس نیز چنین اضافه میکند: در جمیع آداب اسرار آمیز خدایان (معنی خدایان در اینجا کلیه طبقات ارواح است) از خود اشکال بسیاری ظاهر میسازند و در تحت تصاویر متعدده ومختلفه در آمده و بشکل انسانی میگردند. مجسم علم سری عبارت بود از یک رشته یا زنجیرى بین فیلسوف وکشیش و همین موضوع است که اتحاد یگانه آنها را تشریح و بیان نموده و در تمدن یونانی وظیفه مذهب را از آن تفکیک مینماید. این عقیده بمردم می آموخت که چگونه بر هوی و هوسهای نفسانیه غلبه نمایند و به چه قسم اراده و درک مسائل معنویه را در خود توسعه و بسط دهند. بایک مشقتها و ریاضات تدریجی پیروان اسرار درجات عالیتر بمقامی میرسیدند که میتوانستند به بعضی اسرار نهانی طبیعت پی برند و بمیل خود بعضی از قواء را در این عالم بصورت عمل در آورند و کیفیات ظاهری ما فوق الطبیعه از خود بروز دهند ولی تمام این کیفیات عبارت بود از تظاهرات قوانین فیزیکی که بنظر عوام مجهول و غامض در میآمد. در ابتداء سقراط و پس از او افلاطون نظریات و عملیات فیثاغورث را در یونان ادامه دادند. سقراط مایل بود حقایقی را که شخصاً از روی عقل و فهم خود کشف و استنباط نموده بمردم بیاموزد و او خود را هرگز از جمله داوطلبان اسرار محسوب نمیکرد. پس از مرگ وی افلاطون بمصر رفته و مرشدین بزرگ مصر باو اجازه دادند که در حوزه اسرار داخل شود، وقتی که بیونان مراجعت کرد با پیروان عقیده فیثاغورث متفق شده و آکادمی بزرگ خود را تأسیس و برقرار کرد ولی از آنجا که دارای عنوان محرمی اسرار بود بهیچوجه اجازه نداشت که آزادانه و علنی عقاید خود را بین مردم منتشر سازد. اصل حقیقت در نوشتجات وی کمی پوشیده و مستور بنظر میرسد. ولی معهذا عقیده او در خصوص انتقال وعود ارواح وروابط بین زندگان و مردگان تماماً در کتب قدر، فدن، و تیمه مندرج است. در کتاب قدر چنین مذکور است: بطور یقین باید دانست که زندگان از مردگان متولد میشوند و ارواح مردگان نیز دوباره تجدید حیات میکنند. بهمین ترتیب قسمت حکایات تمثیلی در آخر کتاب افلاطون موسوم به جمهوریت نیز بوده است. در آنجا چنین نوشته که فرشته در دامان پارکها یعنی آن سه نفر فرشته که در مبداء و مختم زندگانی دخالت داشته و یکی از آنها رشته حیات را با دوکی که دارد ریسیده و دیگری وقتیکه ساعت رحلت رسیده باشد آنرا با مقراض خود قطع میکند، نشسته و مقدرات و وضعیات مختلفه بشریت را در دست میگیرد و چنین مینویسد: ای ارواح ربانی! بیائید و دوباره به بدن فانی مراجعت کنید شماها دوره جدیدی را شروع خواهید کرد. این است تمام مقدرات زندگانی آزادانه، تخم امل خود را انتخاب کنید و این انتخاب شما تغییر ناپذیر است. هرگاه این انتخاب شما بد باشد خداوند را مقصر ندانید. همین عقاید در میان رمنها نیز نفوذ نموده بود چنان که سیسرن در کتاب خود موسوم بخواب سبپیون فصل سه، و اوید نیز در کتاب تغییرات شکل انسانی فصل ۱۵ در این خصوص صحبت کرده. در فصل ششم کتاب ویرژیل موسوم انید مانیز انه چون پدر خود آنشیز را در عالم برزخ میبیند از قانون تجدید زندگانیها مطلع میشود. کلیه نویسندگان لاتین معتقدند به اینکه فرشتههای خانوادگی باشخاص صاحب استعداد بعضی چیزها القاء میکنند. لوکن ، ناسیت ، آپوله و حتی فیلسترات یونانی نیز مکرراً در کتب و نوشتجات خود در خصوص خواب ها، بروزات و طلبیدن مردگان صحبت داشته اند. خلاصه آنکه اسرار مکنونه که در حقیقت مهد کلیه ادیان و فلسفه و حکمت محسوب میشود در طی اعصار و ادوار ظواهر مختلفه را بخود پوشانیده ولی باید دانست که اساس این اسرار در همه جا بیک طریقه و تغییر ناپذیر است. اسرار مکنونه ابتداء در هندوستان و مصر بوده و پس از آن با موج مهاجرتها و مراودههای مردم بمغرب زمین انتقال یافته است. کلیه نقاطی را که سلتها اشغال نموده اند ما میتوانیم اسرار مکنونه را در آنجاها بیابیم اسرار مزبور که در یونان در تحت آداب و اشکال سرآمیزی مخفی شده بود بواسطه تعلیمات استادان بزرگ از قبیل فیثاغورث و افلاطون این اسرار روشن و علنی گشت، تابدین ترتیب که اشخاص فوق الذکر اسرار مزبوره را برشته نظم در آورده آنها را بار بالندگی و بطرز مخصوصی جلوه گر ساخته و بدین وسیله مردم را آگاه مینمودند، معبودات خیالی بت پرستان مانند پردههای زربافتی هستند که بروی حقایق کشیده شده و آنها را بطوری که طرح آن حقایق از زیر چین و شکنجهای آن پرده بیرون است قالب گیری کرده اند. مدرسه اسکندریه اصول مطالب مهمه و برجسته آنرا گلچین نمود و همانها را بخون جوان و گرم مسیحیت تزریق کرد، اما باید دانست که قبل از این وقایع کتاب انجیل از علم علنی اسنینها که شعبه دیگری از داوطلبی اسرار محسوب میشد روشن و فروزان گشته بود: و اصلاً بیانات وکلمات مسیح از این سرچشمه جاوید و سرمدی سیراب میگشته و دارای تصاویر و اشکال مختلفه و افکار شامخه بوده است. از این رو در همه جا با وجود تغییرات و تنوعات زمان و زیر و رو کشتن ملل ابقاء و جاوید ماندن یک سلسله تعلیمات سرى این قسم اثبات و محقق میگردد. و چنانکه مشاهده میشود این تعلیمات اصولاً در تمام مذاهب و یا در کلیه تصورات حکمتی و فلسفی یکسان میباشد. عقلاء متفکرین، پیغمبران هر عصری و ممالک مختلفه ممالک مختلفه هر دوره قدرت و قوتی که باعث انجام بسی کارهای خطیر و بزرگ شده، و تغییراتی را که در اشخاص و جامعهها احداث کرده و آنها را بشاهراه تکامل تدریجی سوق میدهد. از این منبع بدست آورده و آن اطلاعات را مانند الهامی بکار برده و از آن استفاده نموده اند. از ابتدای تاریخ بشریت تاکنون یک رشته بیانات و جریانات روحی موجود بوده است و چنین بنظر میرسد که در این عالم غیر مرئی که بر ما تسلط داشته و محیط بر ماست، ارواح و فرشتگان موجود بوده و هستند که همیشه راهنما و هادی بشریت گشته و هرگز ارتباط خودشان را با آن قطع نکرده اند.
حدیث :
در وصیت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه آمده است حضرت فرمود: اى پسر دلبندم. چیزى را که نمیدانى نگو بلکه هر چیزى را هم که میدانى بر زبان نیاور، زیرا خداوند بر تمامى اعضاى تو امورى را واجب ساخته که بوسیله آنها در روز قیامت بر علیه تو حجت و دلیلى مى آورد و از تو درباره آنها میپرسد و آنها را پند و نصیحت نموده و بیم داده و ادب آموخته و رها وا نگذارده، پس فرموده است: (و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: از آنچه که به آن علم و آگاهى ندارى پیروى نکن زیرا از گوش و چشم و دل سوال میشود) و فرمود: (اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم: هنگامى که آن را با زبانهاى خود فرا میگرفتید و آنچه را که به آن علم و آگاهى نداشتید یا با دهانتان میگفتید و این را سهل میشمردید در حالیکه در نزد خدا بس بزرگ است) سپس اعضاء و جوارح را به عبادت و فرمانبردارى خود فرا خوانده و فرموده: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون: اى ایمان آورندگان رکوع و سجده کنید و پروردگارتان را بپرستید و عمل خیر انجام دهید امید است که به رستگارى برسید) این پرستش خداوند و انجام خیر فریضه اى است که بر تمام اعضا واجب گشته است. و فرمود: (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا: سجده گاهها از آن خداست پس همراه با خدا، هیچکس دیگرى را نخوانید) مراد از سجده گاهها، صورت و دو دست و زانوها و دو انگشت بزرگ پا است و فرمود: (و ما کنتم تستترون ان یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لاجلودکم: و نمیتوانید شهادتى را که گوشهایتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما میدهند را پنهان سازید) مراد از پوستها در این آیه عورتها است. سپس خداوند بر هر عضوى از اعضاى تو واجبى را اختصاص داده و بر آن تصریح نموده است، پس بر گوش واجب ساخت که به معاصى گوش فرا ندهد، پس فرمود: (و قد نزل علیکم فى الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره انکم اذا مثلهم: و محققا خداوند در کتاب بر شما چنین فرستاد که هر گاه بشنوید که به آیات الهى کفر ورزیده میشود و آیات خدا به مسخره گرفته میشود در اینگونه مجلسى با کافران منشینید تا در سخن دیگرى وارد شوند اگر چنین نکنید همانند آنانید) و فرمود: (و اذا رایت الذین یخوضون فى آیاتنا فاعرض عنهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره: هرگاه دیدى کسانى در مورد آیات ما به انکار و استهزا غرق در گفتگو شده اند از آنان دورى کن تا درباره سخنى دیگر بگفتگو بنشینند) سپس خداوند عزوجل جایى را که مومن از روى فراموشى در چنین مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرموده است: (و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکرى مع القوم الظالمین: و اگر شیطان فراموشت ساخت پس بعد از یادآورى با چنین گروه ستمکارى منشین) و فرمود: (فبشر عباد الذین یستعمون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب: پس بشارت دهد بندگان مرا، همان بندگانى که سخن را میشنوند و از نیکوترین سخن پیروى میکنند، آنان کسانى هستند که خداوند هدایتشان کرد و آنان خردمندانند)و فرمود: (و اذا مروا باللغو مروا کراما: مومنان هر گاه به امرى بیهوده برخورد کنند کریمانه از کنار آن میگذرند) پس این همان چیزى است که خداوند بر گوش واجب ساخته و عمل گوش همین است و خداوند بر چشم نیز واجب نموده که به چیزى که بر او حرام ساخته نظر نیفکند پس فرمود: (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم: به مومنان بگو دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ کنند) پس حرام نمود که کسى به عورت دیگرى نگاه کند. و بر زبان واجب نمود که به آنچه که قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر کند پس فرمود: (و بگویید ایمان آوردیم به آنچه که قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر کند پس فرمود: (و قولوا آمنا باذى انزل الینا: و بگویید ایمان آوردیم به آنچه که بر ما فرو فرستاده شد) و فرمود: (و قولوا للناس حسنا: و به مردم نیکویى را بگویید) و بر قلب که امیر اعضا است و عضوى است که بوسیله آن تعقل و فهم صورت میگیرد و از امر و راى او نتیجه گیرى حاصل میگردد نیز واجب ساخت و فرمود: (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان: کافران دروغگویند مگر کسى که به اجبار اظهار کفر نموده در حالیکه دلش به ایمان آرمیده است) و در آنجا که خبر از گروهى میدهد که ایمان زبانى دارند نه قلبى فرمود: (الذین قالوا آمنا بافواههم و لم تومن قلوبهم: آنانکه گفتند ایمان آوردیم در حالیکه دلهایشان ایمان نیاورده بود) و فرمود: (الا بذکر الله تطمئن القلوب: آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام میگیرد) و فرمود: (و ان تبدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء: اگر آنچه را که در درون دارید آشکار یا پنهان کنید خداوند به سبب آن از شما حساب میکشد پس هر که را بخواهد میبخشاید و هر که را بخواهد عذاب میکند) و خداوند بر دو دست واجب ساخت که آن دو را بسوى آنچه که خداوند بر تو حرام نموده دراز نکنى و دو دست را در راه اطاعت خدا به کارگیرى پس فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق و امسحوا بروسکم و ارجلکم الى الکعبین: اى ایمان آورندگان هر گاه براى نماز بر میخیزید رویهایتان و دستهایتان را تا آرنج ها بشویید و به سرهایتان مسح بکشید و پاهایتان را تا برآمدگى روى پا مسح کنید) و فرمود: (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب: هرگاه در میدان کارزار با کافران روبرو شدید گردنهاشان را بزنید) و خداوند بر پاها واجب ساخت که آن دو را در راه طاعتش به حرکت درآورى و بوسیله آن دو، همچون گام زدن شخص عصیانکار گام بر ندارى، پس فرمود: (و لا تمش فى الارض مرحا انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا کل ذلک کان سیئه عند ربک مکروها: با تکبر و خرامان بر روى زمین گام بر ندار زیرا هرگز زمین را نمیتوانى بشکافى و در بلندى به کوهها نخواهى رسید، همه اینها زشتی اش در نزد پروردگارت ناپسند است) و فرمود: (الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون: امروز بر دهانهاشان مهر مى نهیم و دستانشان با ما سخن میگویند و پاهاشان به آنچه که کسب کرده اند گواهى خواهند داد) پس خداوند خبر داده است که پاها در روز قیامت بر علیه صاحب خود گواهى خواهند داد. پس اینها که گفته شد چیزهایى است که خداوند بر اعضاى تو واجب ساخته است پس از خدا بترس اى فرزندم و اعضاى خود را در راه اطاعت و خوشنودى او بکارگیر و بر حذر باش از اینکه خداى تعالى تو را در حال انجام گناه ببیند، یا تو را در طاعت خویش نیابد پس در نیتجه از زیانکاران باشى و بر تو باد که به خواندن قرآن بپردازى و به آنچه در قرآن است عمل کنى و واجبات و قوانین و حلال و حرام و امر و نهى آن را لازم شمرى و با قرآن به شب زنده دارى بپردازى و در شب و روز آن را تلاوت کنى، زیرا قرآن عهد و پیمانى است از جانب خداى تبارک و تعالى با بندگانش پس بر هر مسلمانى واجب است که در هر روز نظر به این پیمان الهى بیفکند اگر چه به پنجاه آیه آن، و بدانکه درجات بهشت به عدد آیات قرآن است، پس زمانى که روز قیامت شود به قارى قرآن گفته خواهد شد که بخوان و بالا رو پس در بهشت بعد از پیامبران و صدیقان کسى درجه اش بالاتر از درجه قارى قرآن نیست. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
این شعر عاشقانه خواندنی است، کبوتر سبز عشق تو، عشق تو، کبوتری سبز است، کبوتری غریب و سبز، ای یار، عشق تو کبوتروار میبالد، بر انگشتان من، بر پلکهایم.، این کبوتر زیبا، چه سان آمد، از چه زمان آمد؟، ای یار، من فکر نکردهام، و کسی که عاشق شد، فکر نمیکند.، عشق تو ـ تنها ـ میبالد، چون باغچهها، و چون شقایق سرخ بر دروازهها، چون بادام و صنوبر بر دامنهها، و چون شکر در دل هلو، عشق تو مثل هواست، ای یار، در برم میگیرد، از هر گوشه و کنار، جزیره عشق تو را، خیال هم دست نمییازد، چون رؤیاست، ناگفتنی… تفسیر ناپذیر.، ای یار، عشق تو چیست؟ گل یا دشنه؟ شمعی روشن، طوفانی کوبنده، یا مشیت ناگزیر خداست؟ /نزار قبانی

نزار قبانی، شاعر سرشناس عرب سال ۱۹۲۳ در دمشق متولد شد و سال ۱۹۹۸ از دنیا رفت. او دیپلمات و نویسنده محبوب سوری بود. عشق، فمینیسم، ظرافت، سادگی، دین و سیاست از موضوعات محوری اشعار او بودند. شعرهای او بر دهان خوانندگان مشهور عرب جاری است. نزار از ۱۶سالگی سرایش شعر را آغاز کرد. سال ۱۹۴۴ از دانشکده حقوق فارغالتحصیل شد و در وزارت خارجه سوریه مشغول به کار شد. اما روحش آرام نداشت. سال ۱۹۶۶ دیپلماسی را رها کرد و به آغوش شعر بازگشت. در زمانی که مسئلهی فلسطین پررنگ شد، دوباره به سرایش شعر سیاسی و شعر مقاومت بازگشت. اما چند واقعهی غمانگیز و اثرگذار باعث شدند عشق و غم مثل دو پیچک دور اشعار او بپیچند: خودکشی خواهرش، مرگ پسر نوجوانش و مرگ عشق زندگیاش، بلقیس، در بمبگذاری سفارت عراق در بیروت. اشعار او در کتاب بلقیس و عاشقانههای دیگر حال و هوای عاشقانه و لطیفی دارند و خواننده را سرشار از حس ظریف شیفتگی میکند.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش نوزدهم
ایران و انقلاب ١٨٥٧ هند: ابوالمظفر سراج الدین محمد بهادرشاه دوم، هفدهمین و آخرین پادشاه گورکانی هند، در ٢٨ سپتامبر ١٨٣٧ در سن ٦٢ سالگی به جای پدر نشست. مورخین از او به بدی یاد نکرده اند و وی را مردی آرام و گوشه گیر و دانشمند و شاعر و خطاط توصیف کرده اند که دارای برخی تألیفات چون دیوان شعر و شرح گلستان سعدی است. معهذا، زندگی او نیز به آرامی نگذشت. در سال ١٨٥٧ انقلاب بزرگ هندوستان رخ داد که در تاریخنگاری غرب به موتینی بزرگ (شورش بزرگ) شهرت دارد. این انقلابی بود گسترده و عظیم که میلیونها نفر از مردم هند، از همه ادیان و فرق و اقوام، فقیر و غنی، در آن مشارکت داشتند. موتینی، که رنگ و بوی اسلامی جدی داشت، از مهمترین تحولات تاریخ معاصر جهان است با پیامدهای عمیق سیاسی و فرهنگی بویژه در زمینه تشدید نگرش خصمانه استعمار غرب به اسلام. این نخستین انقلاب بزرگ مردمی علیه سلطه استعمار غرب است. در جریان انقلاب، دهلی نیز، چون سایر شهرها، به تصرف مردم درآمد و آنان وفاداری و حمایت خود را به بهادرشاه اعلام کردند. در ١٤ سپتامبر ١٨٥٧ ارتش انگلیس تهاجم به دهلی را آغاز کرد، در ٢٠ سپتامبر آخرین سنگرهای دفاعی شهر سقوط کرد و کشتار مردم آغاز شد. در ٢١ سپتامبر، کاپیتان ویلیام هادسون بهادرشاه را، در حالی که پیر و شکسته به آرامگاه نیایش همایون پناه برده بود، دستگیر کرد. هادسون پس از دستگیری بهادرشاه و اعضای خانواده اش، در ٢٢ سپتامبر دو پسر (میرزا مغول و میرزا خضر سلطان) و یک نوه بهادرشاه (میرزا ابوبکر) را وحشیانه به قتل رساند و انگشتر و اشیاء قیمتی آنان را برداشت. ویلیام هادسون، که حتی در میان کارگزاران کمپانی نیز چهره ای قسی و بدنام بشمار میرفت، در این زمان ریاست سازمان اطلاعاتی انگلیسیها را به دست داشت و در زمان تصرف دهلی به دست مردم شبکه جاسوسی وی بطور منظم اخبار شهر را به اطلاع او میرسانید. او در ١٢ مارس ،١٨٥٨ در جریان تهاجم به شهر لکهنو، به قتل رسید. در ٢٩ ژانویه ،١٨٥٨ انگلیسیها دادگاهی نمایشی برای محاکمه و خلع بهادرشاه ترتیب دادند که تا ٩ مارس ادامه داشت. سرانجام، وی به اتهام تحریک مردم به شورش به خلع از سلطنت و تبعید دائم به رانگون (برمه) محکوم شد و به اتفاق تنها پسر باقیمانده اش، جوانبخت، تا پایان عمر در این شهر بسر برد. او در سال ١٢٧٩ق / ١٨٦٢م. در سن ٨٧ سالگی در رانگون درگذشت. گفته میشود امروزه نیز اعقاب جوانبخت در رانگون ساکن اند. تصاویر بازمانده از او، بهادرشاه را پیرمردی شکسته و رنجور نشان میدهد با پوشاکی ساده، ریشی سفید و بلند و چهره ای بس اندوهگین. در دادگاه بهادرشاه، انگلیسیها کوشیدند تا انقلاب هند را به توطئه خارجی منسوب کنند. (آنان اینک خود را نه خارجی بلکه صاحبخانه میدانستند!) انقلاب هندوستان کمی پس از پایان جنگ کریمه (١٨٥٤ ١٨٥٦) رخ داد که در آن انگلیس و فرانسه متحدین عثمانی علیه روسیه بودند. بنابراین، این قدرت خارجی یا باید روسیه میبود یا ایران. در این زمان، ایران در حال جنگ با دولت انگلیس بود و با بازپس گیری هرات به تهدیدی خطرناک برای سلطه انگلیسیها بر شبه قاره هند بدل شده بود. فتح هرات امیدی در دل مردم شبه قاره هند برافروخت و این امید در شعله ور شدن انقلاب ١٨٥٧ بی تأثیر نبود. در اعلامیه های رهبران انقلاب مکرر عباراتی در زمینه پایان قدرت انگلیس در جهان به چشم میخورد و برخی سخنگویان و رهبران انقلاب در مسجد جامع دهلی و در سایر شهرها به مردم نوید حمایت ایران را میدادند. هیچ نشانه ای از دخالت روسیه به دست نیامد؛ و بنابراین تنها قدرت خارجی که انگلیسیها میتوانستند آنرا به دخالت در حوادث هند متهم کنند ایران بود؛ و چنین کردند. صرفنظر از صحت و سقم آن، صرف این اتهام بیانگر آن است که ایران هنوز، در عرصه جهانی بویژه در شبه قاره هند، از اعتبار و اهمیت جدی برخوردار بود. این امر همچنین اهمیت تصرف هرات از یکسو و عظمت خیانتی را که با انعقاد پیمان صلح پاریس (٧ رجب ١٢٧٣ق / ٤ مارس ١٨٥٧م.)، درست در کوران دادگاه بهادرشاه و در اوج مقاومت قهرمانانه شهر لکهنو و ١٧ روز قبل از سقوط آن، صورت گرفت جلوه گر میسازد. دادستان انگلیسی در دادگاه بهادرشاه ادعا کرد که وی پیک هایی به دربار ایران روانه کرده و شاه ایران متقابلا از شورش هند حمایت کرده است. گفته شد که وی از طریق میرزا سلیمان شکوه، نوه شاه عالم دوم، با دولت ایران رابطه داشته است. میرزا سلیمان شکوه بعنوان تبعیدی در شهر لکهنو به سر میبرد. او شیعه بود و این قرینه ای بود بر پیوند او با ایران. فردی بنام ماکاند لعل در دادگاه بهادرشاه شهادت داد که سلیمان شکوه پیکی بنام سید قنبر را به ایران روانه کرده است. معهذا، ثابت نشد که سید قنبر حامل نامه ای برای شاه ایران بوده است. شاهد دیگر مدعی شد که میرزا حیدر، پسر سلیمان شکوه، بهادر شاه را به گروش بمذهب تشیع ترغیب کرده است. این نیز قرینه ای دیگر بود بر توطئه ایران برای اشغال هند! چارلز مورای، وزیر مختار وقت انگلیس در تهران، در گزارش خود به لرد کانینگ، فرمانفرمای هند، اطلاع میدهد که یکی از مقامات عالیرتبه ایرانی به او گفته که نامه هایی به رهبران مسلمانان شمال هند نوشته و آنان را به شورش فراخوانده است. معهذا، اظهارات بعدی مقامات انگلیسی دال بر نفی نقش ایران در انقلاب هند است. سر جان لارنس مینویسد اگر شاه ایران در پی آشوب در هند بود درست در حساسترین لحظه گرفتاری ما صلح نمیکرد. در مذاکرات پاریس لرد کاولی، سفیر انگلیس در فرانسه و طرف مذاکرات با ایران، نزد فرخ خان امین الملک کاشی، طرف ایرانی، گلایه کرد که گویا از صدراعظم ایران نگارشی چند به هندوستان رفته و سبب شورش هند گشته. فرخ خان منکر این قضیه شد و در گزارش خود به میرزا آقاخان نوری ماجرا را اطلاع داد. صدراعظم انکار او را نپسندید و در نامه خود به فرخ خان ادعای کاولی را تأیید کرد: چرا سخن را به کذب کنی که هفته دیگر از پرده بیرون افتد. و حال آنکه هنگام تحریر این رساله و تهییج این مفاسد ترا آگهی دادم هیچ نگویی که عنقریب مکاتیب مرا به دست کرده در برابر چشم تو خواهند گذاشت. آنوقت چه خواهی گفت و از برای سفارت چه مکانت خواهی داشت؟ خان ملک ساسانی ارتباط مقامات ایرانی با رهبران انقلاب هند را تأیید میکند ولی آن را به میرزا تقی خان امیرکبیر منتسب میکند و می افزاید رمزهای مکاتبات امیر با رجال هند در کتابخانه سلطنتی موجود است. خان ملک سخت از انتساب این رابطه به میرزا آقاخان نوری برمی آشوبد و آن را تاراج میراث سیاسی میرزا تقی خان میخواند و مینویسد: میرزا آقاخان نوری چون به همه چیز امیر دست تطاول دراز کرده میخواسته است این کار امیر کبیر را هم به خود نسبت دهد. در رابطه میرزا تقی خان امیرکبیر با رجال مسلمان هند تردیدی نیست و کاملا ً معقول و محتمل است که امیر با اعضای دودمان گورکانی و حکمرانان و رجال دولت شیعی اود نیز رابطه داشته باشد. معهذا، ادعای خان ملک ساسانی پذیرفتنی نیست. میرزا تقی خان در ١٧ ربیع الاول ١٢٦٨ق/ ١٠ ژانویه ١٨٥٢م. به قتل رسید و این پنج سال پیش از آغاز انقلاب هندوستان است. لرد کاولی از خاندان ولزلی است. نام اصلی او سر هنری ولزلی است و برادرزاده لرد مورنینگتون (ریچارد ولزلی) و دوک ولینگتون (آرتور ولزلی) که این خاندان دسیسه گر در بنیانگذاری زرسالاری جهانی و در پیوند با روچیلدها و زرسالاری یهودی است. مشارکت لرد کاولی در فریب ایران و انعقاد پیمان صلح پاریس بیانگر نقش اصلی این کانون در ماجرای پیچیده فوق است که بوسیله دلالی بزرگ چون لویی بناپارت و با وساطت خود فروشانی کوچک چون فرخ خان کاشی و میرزا ملکم خان، و قطعا با حمایت میرزا آقاخان نوری (صدراعظم) به فرجامی شوم رسید. ما نیز مشارکت میرزا آقاخان نوری در تهییج مردم هند را معقول نمیدانیم و آن را چشمه ای دیگر از دسیسه های بغرنجی میدانیم که کانون فوق از زمان جنگ کریمه در ایران آغاز کرد. گلایه لرد کاولی شاید با این هدف صورت گرفته که از میرزا آقاخان نوری چهره ای موجه و وفادار به ناصر الدین شاه ارائه شود و اعتماد بیشتر او به صدر اعظمش جلب گردد. و شاید میرزا آقاخان نوری و سایر کارگزاران ایرانی الیگارشی مستعمراتی و یهودی انگلیس در دسیسه خلع رسمی دولت گورکانی هند سهمی داشته اند حداقل در زمینه فراهم آوردن استنادات محکمه پسند برای دادگاه انگلیسی دهلی. قاعدتا آن مقام عالیرتبه ایرانی که در نزد مورای لاف زده و حوادث هند را به نامه نگاریهای خود منتسب کرده نیز همین میرزا آقاخان نوری است. سر چارلز مورای فرستاده وزارت امور خارجه انگلیس بود نه حکومت انگلیسی هند. مورای وزیر مختاری مجرب و عاقل نیز نبود؛ از بدو ورود به تهران (۱۸۵۵) رویه ای غرورآمیز و زشت در قبال دولت ایران در پیش گرفت تا بدانجا که ناصرالدین شاه در دستخط خود خطاب به صدراعظم او را سفیه و مجنون خواند. قطع روابط ایران و انگلیس ( ۵ دسامبر ١٨٥٥) بوسیله مورای صورت گرفت. و سرانجام، این تجربه ناکام وزارت خارجه بریتانیا در ایران سبب شد که از آن پس روابط با ایران در دست وزارت نوپدید امور هندوستان و حکومت انگلیسی هند، وارثین کمپانی هند شرقی، قرار گیرد. بدینسان، الیگارشی مستعمراتی هند به آنچه میخواست دست یافت. مورای طبعاً، برخلاف نمایندگان کمپانی هند شرقی در ایران چون کلنل جوستین شیل و کلنل هنری راولینسون، با شبکه عوامل کمپانی در ایران آشنایی نداشت. ناآشنایی او با وابستگان ایرانی کمپانی تا بدان حد بود که نزد میرزا آقاخان نوری گلایه کرد که در مذاکراتش با او از میرزا ملکم خان بعنوان مترجم استفاده میکند و این در حالی است که پدر میرزا ملکم خان (میرزا یعقوب) کارمند سفارت روسیه است. مورای تصور میکرد که متن مذکرات او با صدراعظم بوسیله میرزا یعقوب در اختیار روسها قرار میگیرد. مورای نمیدانست که میرزا یعقوب از ارکان استوار شبکه پنهان کمپانی هند شرقی بریتانیا در ایران است و حضور او در سفارت روسیه در مقطـع زمانی مهمی چون جنگ کریمه نفوذ یک مأمور اطلاعاتی ورزیده است در مکانی حساس. نفی نقش میرزا آقاخان نوری در انقلاب هند، بمعنای نفی مشارکت مقامات ایرانی، در حد نامه نگاری و تشجیع برخی رهبران انقلاب هند، نیست. در ٣٠ مارس ١٨٥٦ با پیمان صلح پاریس جنگ کریمه به پایان رسید و این سرآغاز تهاجم اطلاعاتی و نظامی بریتانیا به ایران برای پایان دادن به مسئله هرات است. در این زمان، سلطان مراد میرزا حسام السلطنه (١٢٣٣ ١٣٠٠ق.)، پسر عباس میرزا نایب السلطنه و حکمران خراسان که فرماندهی جنگ هرات را به دست داشت، پس از تصرف غوریان و بادغیسات به حوالی هرات رسیده بود. در ٧ صفر ١٢٧٣ق / ٢٥ اکتبر ١٨٥٦م. هرات بدست نیروهای ایرانی سقوط کرد. در اول نوامبر انگلستان به ایران اعلام جنگ کرد و در نخستین روزهای ماه دسامبر ناوگان انگلیس پس از اشغال جزیره خارک، به بندر بوشهر حمله برد. نیروهای انگلیسی در ساحل پیاده شدند و به فرماندهی سر جیمز اوترام، اولین حکمران انگلیسی ایالت اود که اینک راهی جنوب ایران شده بود، به پیشروی به سوی برازجان پرداختند. کمی بعد، تهاجم به محمره آغاز شد و این بندر در ٣٠ رجب ١٢٧٣ق / ٢٧ مارس ١٨٥٧ میلادی به تصرف نیروهای انگلیسی درآمد. تهاجم به بوشهر و محمره قابل دفع بود و قطعا سودی برای انگلیس نداشت. هرچند دولت مرکزی تهران در تار و پود دسیسه های عمال پنهان کمپانی هند شرقی گرفتار بود، ولی مردم جنوب با استواری به مقاومت پرداختند و بویژه در جنگ ننیزک نیروهای انگلیسی را شکستی سخت دادند. در تاریخنگاری معاصر ایران، نام فرماندهان و قهرمانان این دفاع ملی- چون محمدقلی خان ایلخانی قشقایی و لطفعلی خان برادرزاده اش، باقرخان تنگستانی و پسر رشیدش احمدخان که به شهادت رسید و غیره- با احترامی در خور ایشان به ثبت رسیده است. با آغاز و اوج گیری انقلاب هند قطعاً انگلیسیها توان حفظ نیروهای خود را در جنوب ایران نداشتند و مجبور به تخلیه منطقه بودند. شورش نظامیان هندی مستقر در جنوب ایران کاملا محتمل بود؛ بسان شورش نظامیان هندی کمپانی در سراسر شبه قاره تا بدانجا که انقلاب ١٨٥٧ هندوستان شورش سپاهیان نیز نام گرفته است. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در طنز سیاسی خود معروف به خوابنامه به درستی مینویسد: او (فرخ خان کاشی) خود پولی از انگلیسها گرفت و با اتباعش این کار را کردند، و عاجلا کار صلح را پرداختند و مصالحه را منعقد نمودند، اگر شتاب نکرده بودند و فتنه و بلوای هند بروز کرده بود، انگلیسها مضطرب و مستأصل میشدند و کار به دلخواه میگذشت: هرات را مسترد نمیکردیم و بنادر خود را مسترد مینمودیم، بلکه به قسمت عمده ای از افغانستان دست می انداختیم و خسارت جنگی قابلی از دولت انگلیس میگرفتیم. افسوس که عجله فرخ خان نگذاشت... هرات از دست رفت بلکه حق ثابت ما در افغانستان باطل شد. ایران به جای آنکه خیلی منتفع شود مبلغ های گزاف متضرر شد. در قبال این تحولات در تهران دو نگرش وجود داشت: نگرش نخست از آن میرزا آقاخان نوری و رجال وابسته به استعمار بریتانیا بود که با ایجاد دلهره و هراس شاه را به تخلیه هرات و انعقاد پیمان صلح با انگلیس تشویق میکردند. خان ملک ساسانی مینویسد: میرزا آقاخان خود را دستپاچه و وحشت زده نشان داد، از بی حساب بودن قوای انگلیس و اشغال سرتاسر خاک ایران به عرض شاه رسانید لذا، بدون درنگ مصمم شدند فرخ خان کاشی را، که صندوقدار شاه بود، برای عقد صلح با انگلیسیها به پاریس بفرستند. نگرش دوم به گروهی از رجال وطن دوست و در رأس آنها حسام السلطنه تعلق داشت که با دیدگاهشان از زبان اعتمادالسلطنه آشنا شدیم. کاملا محتمل و معقول است که حسام السلطنه در زمان استقرار در هرات با ارسال نامه به رهبران انقلاب هندوستان آنان را به پایداری فراخوانده باشد به این امید که پس از جلب رضایت شاه با ارتش خود و نیروهای کثیر داوطلب افغانی و هندی به یاری مردم هند بشتابد. احتمالا، به دلیل همین نامه ها بود که سخنگویان انقلاب در مسجد جامع دهلی مردم را به یاری عنقریب ایرانیان نوید دادند. خان ملک ساسانی، بر اساس مکاتبات حسام السلطنه مضبوط در کتابخانه سلطنتی، مینویسد: حسام السلطنه قاصدهای بادپیما به تهران فرستاد و نوشت که از آمدن کشتیهای انگلیس به بوشهر نگران نباشید، انگلیسیها هرگز نمیتوانند از برازجان بالاتر بیایند... حسام السلطنه ضمن فتح نامه، عریضه ای به شخص شاه نوشت که شورش سپاهیان هند شروع شده اگر اجازه میفرمایید با همین قشونی که همراه دارم به هندوستان بروم. میرزا آقاخان در نزد شاه سعایت ها کرد و دلایل و شواهدی آورد که اگر حسام السلطنه به هندوستان برود سلطنت ایران را هم به رایگان بدست خواهد آورد. شورش سپاهیان هند به شدت رسید... درین وقت فرخ خان وارد پاریس شد (٢٤ جمادی الاول ١٢٧٣). حسام السلطنه قاصدها فرستاد، فریادها کرد که هندوستان شورش عظیم بر پا شده، هرچه از انگلیسیها بخواهید خواهند داد، بیدار باشید، مفت نبازید، به خرج کسی نرفت. ناپلئون سوم که امپراتوری فرانسه اش مرهون کمکهای پالمرستون بود. میرزا آقاخان صدراعظم نوری هم تبعه دولت انگلیس و نوکر سفارت بود. فرخ خان را هم انگلیسیها آبستن کردند. (تعبیر اعتمادالسلطنه در خوابنامه) هنوز هیئت سفارت فوق العاده عرق راهشان خشک نشده بود که... آن معاهده ننگین را امضا نمودند و افغانستان را یکسره به دولت انگلیس بخشیدند... نتیجه مخارج... قشون کشی به افغانستان... به خواهش ناپلئون سوم، برای قرضی که به پالمرستون صدراعظم انگلیس داشت، به باد رفت. ارزیابی خان ملک ساسانی از جایگاه لویی بناپارت (ناپلئون سوم) در این ماجرا هوشمندانه و درست است. لویی بناپارت در مذاکرات صلح ایران و انگلیس نقش وکیل تام الاختیار ایران را داشت تا بدانجا که میرزا آقاخان نوری پس از انعقاد پیمان پاریس به فرخ خان نوشت: همینقدر خبر داریم که مصالحه دولتین ایران و انگلیس به توسط شما و لرد کاولی گذشته است. دیگر خبر نداریم به چه شرایط گذشته است. هر چه شده است، بد یا خوب، مدخلیت به آبروی دولت بهیه فرانسه خواهد داشت. میرزا آقاخان نوری، پس از امضای پیمان بوسیله ناصرالدین شاه، در نامه ای به نریمان خان ارمنی، عضو دیگر هیئت ایرانی در پاریس، به نقش خود در این ماجرا بالید و بار دیگر از نقش لویی بناپارت سخن گفت: عهدنامه که رسید و رجال دولت علیه از مراتب مندرجه در آن، علی الخصوص فقره هرات و افغانستان، مطلع شدند از راه بی اطلاعی و منظورات باطنی شخصی خودشان، که مکرر دیده اید و دانسته اید، همه یکجا زبان به قدح آن کشیدند که هرات را نباید خالی کرد... ماها هرچه داریم به روی این کار خواهیم گذاشت تا هر جا میرسد برسد. تنها کسی که شریک اعتقادات این مردم نشد، ذات همایون اقدس شاهنشاهی روحنا فداه بود و دوستدار که مسئله را آنطور که باید دانست میدانستم. و جواب به حضرات اینطور داده شد که صلاح و فساد و حسن و قبح دولت و ملت ایران حسب الامر واگذار به اراده صادقانه و خیرخواهانه اعلیحضرت امپراطور افخم فرانسه است. هر طور که صلاح دانسته اند و فرمایش به اهتمام آن فرموده اند صلاح دولت ایران است و قبول داریم... خلاصه، بدون اینکه اعتنا به حرف کسی بشود امضا شد و روانه بغداد گردید/ در مجموعه اسناد فرخ خان امین الدوله نامه ای موجود است از میرزا نجف بهادر خان هندی خطاب به ناصرالدین شاه. نویسنده خود را از اولاد خاقان مغفور امیر تیمور و ساکن شهر شاه جهان آباد (دهلی) نامیده. او در ٨ ذیقعده ١٢٧٢ق. از مسیر افغانستان وارد مشهد شد و پس از زیارت مرقد امام رضا (ع) اینک در تهران حضور دارد. میرزا نجف خان این نامه را پس از حرکت ارتش ایران به سوی هرات و پیش از تصرف آن نوشته است. میرزا نجف خان خود را نماینده تمامی مردم هند میخواند و حامل پیام آنان؛ از بهادرشاه تا بزرگان و اعضای تمامی اقوام و طوایف و مذاهب هند: چون عموی این نیازمند درگاه، که سلطان و رئیس اولاد خاقان مغفور است، و سایر نوابان و بزرگان و صاحبان مکنت و استعداد و راجه های سرحد ممالک هندوستان و عظمای هر طایفه، از اثنی عشری و اهل سنت و جماعت و طایفه هنود و سایر ملل، اطلاع بر عزیمت این نیازمند درگاه بهم رسانیدند خواستار شدند که مراتب تظلم آنان به پادشاه ایران ابلاغ شود. او در اواخر نامه، بار دیگر سفر خود را برحسب صلاحدید اشراف و راجه های ممالک هندوستان میخواند و میافزاید در مسیر خود، همه جا بزرگان و میرهای آن محال، از او تعهد گرفته اند که وضع هند و خواست آنان را به اطلاع شاه ایران برساند. او وضع هند را چنین خبر میدهد: طایفه نصاری دست تعدی و ظلم در ممالک هندوستان گشوده به حدی که دخل و تصرف در دین و مذهب مینمایند. در ایام سلف هرکس، هر ملت و دین و آئینی که داشت اختیار با خودش بود و کسی را با دین و ملت او کاری نبوده، و در این اوقات که این طایفه نصرانی بر مملکت هند استیلا یافته اند، بعضی از بلاد را به تزویر و برخی را به تدلیس و گروهی را به دعوی تصرف کرده اند. در اوایل که با دین و ملت مردم کاری نداشته اند و حال بنا و قراردادشان بر این شده و میباشد که در دین و آئین هر ملت و طایفه خرابی نمایند خاصه در دین و ایمان طایفه اثنی عشریه. میرزا نجف پس از گزارشی از تضییقات دینی انگلیسیها در هند، فعالیت میسیونرها را شرح میدهد؛ فعالیتی که مورخین آن را از علل اصلی انقلاب ١٨٥٧ هند میدانند: از ملاهای خود واداشته اند که در محلات میگردند و دلایل باطله به عوام ذکر میکنند و دعوت به دین خود مینمایند و عوام الناس را میفریبند و در ماهه و مستمری قرار میدهند به کسی که نصاری شود؛ و الان سری و رئیسی در آن ولایت و مملکت که تواند در مقام معارضه برآید باقی نگذاشته اند. میرزا نجف خان در مسیر خود یک ماه و نیم در قندهار توقف کرده و کار امیر دوست محمدخان افغان را بسیار بسیار فاسد یافته است؛ هم استعداد ندارد و هم اوضاع کابل زیاد مغشوش است و بین پسرهایش نزاع کلی است. میرزا نجف خان تصور میکند پادشاه ایران، که تیغ اسلام به دست دارد و صاحب غیرت و قوی مطاع است، میتواند در مقام معالجه این امور برآید. او مستدعی است که پس از فتح قریب الوقوع هرات، لشکر ایران راهی قندهار شود؛ و اطمینان میدهد که بساط امیر دوسـت محمدخان به سادگی فروخواهد پاشید و با رسیدن نیروهای ایران به مرزهای هند، کل اهالی مملکت هندوستان لازم و متحتم ساخته که ممالک هند را از طایفه نصرانی پاک و صاف نماییم... ورود لشکر اسلام جهان پناه، با تمام و برطرف گردیدن این طایفه یکسان و برابر خواهد بود. برخی از پسران و نزدیکان دوست محمدخان نیز از میرزا نجف خان خواسته اند که ایران را به فتح قندهار ترغیب کند و شخصاً نیز نامه هایی با این مضمون برای ناصرالدین شاه نوشته اند. تعدادی از این نامه ها در مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله مندرج است و به افراد زیر تعلق دارد: میرزا امام وردی، آقا سید حسین، میرزا جعفر، شیرخان و میرزا ملک محمد از بزرگان کابل و شاه دوله خان پسر محمدزمان خان و برادرزاده امیردوست محمدخان اینان نیز از سلطه انگلیس بر افغانستان شاکی اند و از پادشاه اسلام خواستار نجات سرزمین خویش اند. شاه دوله خان دارای پیشینه مفصلی در مبارزه با انگلیسی هاست و در براندازی شاه شجاع افغان، امیر دست نشانده، و اخراج انگلیسیها از کابل نقش مهمی ایفا کرده است. بنوشته میرزا نجف، وی حامل نامه محمداعظم خان، پسر امیردوست محمدخان، نیز بوده است. بسیاری از این امرا و بزرگان افغانی پس از فتح هرات به تهران آمدند و ضمن اعلام مراتب وفاداری و حمایت، آمادگی خود را برای تداوم جنگ در زیر پرچم ایران اعلام داشتند. در آن روزها تهران حال و هوایی دیگر داشت و به کانون امید تمامی مردم شبه قاره هند و افغانستان برای اخراج استعمارگران انگلیسی بدل شده بود. ازدحام سران افغانستان در تهران به حدی بود که سردار سلطان احمدخان، برادرزاده امیر دوست محمدخان که او نیز در تهران حضور داشت، میگفت افغانستان واقعی حالا دارالخلافه طهران است. با آغاز مذاکرات صلح پاریس این امید به یاس بدل شد. سرداران افغانی مقیم تهران، پادشاه ایران را نیز، چون امیر دوست محمد خان، مطیع انگلیس یافتند و بی مهابا فریاد اعتراض خود را برافراشتند تا بدانجا که میرزا آقاخان نوری نوشت: تا حال چنین افغانها ندیده بودیم... افغان با انگلیس خونی است. در شنیدن حرف انگلیس مطیع امر دوست محمد خان و غیره نیستند ابدا. ایران مطیع انگلیس است... لیکن... حرف انگلیس را یک افغان نمیشنود... پناه میبرم به خدا... ما بالمره تمامیم. انقلاب بزرگ ١٨٥٧ هندوستان با نام یکی از اعضای دودمان گورکانی نیز در پیوند است؛ شاهزاده ای که تاج و تخت و ثروتی نداشت ولی از سوی مردم فیروزشاه نام گرفت. میرزا محمد فیروزشاه بهادر پسر نظام بخت از تبار بهادرشاه اول است. در حوالی بیست سالگی به همراه مادرش، آبادی بیگم از نوادگان اکبر، به سفر حج رفت (١٨٥٥) و پس از زیارت عتبات در ماه مه سال ١٨٥٧م. از طریق بمبئی به هند بازگشت. نخستین بار در ژوئن ١٨٥٧ در شهر سیتامو پدیدار شد در حالی که پرچمی سبز به دوش داشت و مردم را به جهاد علیه انگلیسیها فرا میخواند. سپس به شهر مندیسور، در ایالت ایندور در مرکز هند، رفت و دعوت خود را تکرار کرد. حکمران شهر او را بیرون راند و وی در مسجدی مخروبه در بیرون شهر سکنی گرفت. سورندرانات سن مینویسد: شاهزاده ای در کسوت فقر نیروی سیاسی قدرتمندتری است تا شاهزاده ای در رأس یک ارتش. منطقه ای که فیروز حرکت خود را از آن آغاز کرد سرزمینی است هندونشین که مسلمانان در آن در اقلیت بودند. معهذا، به زودی گروه کثیری از مردم به محل اقامت فیروز رفتند، در کنار او ماندند و به پیروان فدایی اش بدل شدند. آنان سپس شهر را گرفتند و حکمران و کوتوال را به زندان افکندند. مردم مندیسور فیروز را شاه خود خواندند و فردی به نام میرزاجی، از محترمین شهر، را به وزارت او برگزیدند. سپس، فیروزشاه به سایر شهرهای هند نامه نوشت و قیام خود را اعلام کرد. مردم از هر سو به مندیسور شتافتند و در ماه سپتامبر شمار نیروی مسلح او بـه ١٧ هزار تن رسید. کمی بعد، شورش سراسر ایالات مرکزی هند را فرا گرفت و شهرها یکی پس از دیگری به تصرف مردم درآمد. در این زمان تعداد کثیری از مردم هندوی سایر مناطق نیز به رهبری تاتیا تاپ و رائو صاحب به او پیوستند. در نوامبر ،١٨٥٧ نظامیان انگلیسی به فرماندهی کلنل دوراند وارد منطقه شدند. (سر هنری ماریون دوراند (١٨١٢ ١٨٧١) پسر یکی از افسران کمپانی هند شرقی است. در سال ١٨٢٩ به هند رفت و در تهاجم سالهای ١٨٣٨ ١٨٣٩ به کابل و غزنه شرکت داشت. در سالهای ١٨٦١ تا ١٨٦٥ وزیر امور خارجه حکومت انگلیسی هند شد. در ١٨٦٧ به درجه سرلشکری رسید و در سال ١٨٧٠ حکمران پنجاب شد. در زمان حکومت پنجاب از فیل به زمین افتاد و کشته شد. او پدر سر هنری مورتیمور دوراند است که در سالهای ١٨٩٤ تا ١٩٠٠ سفیر انگلیس در ایران بود) پس از جنگی سخت، سه فرمانده فوق (فیروزشاه و تاتیا تاپ و رائو صاحب)، که توان رزمی خویش را کمتر از انگلیسیها یافتند، نیروی خود را به سه گروه کوچک تقسیم کردند و از یکدیگر جدا شدند. فیروزشاه به ایالت اود عقب نشست و به یاری مولوی احمدالله شاه، ر هبر انقلاب اود، شتافت. پس از سقوط شهر لکهنو، فیروز از ایالت اود خارج شد و سرانجام در ١٧ دسامبر ١٨٥٨ با ارتش مجهز و نیرومند انگلیس به فرماندهی سرتیپ رابرت ناپیر مواجه شد. فیروز با جنگ و گریز به جنگلهای سیرنج پناه برد و نیروهای انگلیسی رد او را گم کردند. باکلند مینویسد که وی بطور ناشناس با یک کاروان به کربلا رفت و چند سال در این شهر زیست. مأموران اطلاعاتی انگلیس، که بطور مدام در جستجوی او بودند، در سال ١٨٦٠ فیروز را در قندهار یافتند در حالی که به تشجیع مردم منطقه به جنگ با انگلیسیها مشغول است. در سال ۱۸۶۲ گزارش شد که در تهران است و سپس در بخارا و بدخشان. معهذا، فیروز نتوانست در ایران و افغانستان و آسیای مرکزی متحدی بیابد. ده سال بعد، در اکتبر ١٨٧٢ سفیر انگلیس در استانبول گزارش داد که فیروزشاه در پایتخت عثمانی اقامت دارد و گروهی از هندیان ضد انگلیسی را در پیرامون خود گرد آورده است. در ژوئیه ،١٨٧٥ کاپیتان هانتر از استانبول گزارش داد که چند ماه پیش فیروزشاه بهمراه فردی بنام محمد بیگ استانبول را به قصد مکه ترک کرده است. در این زمان او سخت شکسته و سالخورده بنظر میرسید حال آنکه سن وی به ٤٥ نمیرسید. سرانجام، فیروزشاه در ١٧ دسامبر ١٨٧٧ در مکه درگذشت. گزارشهای مأموران اطلاعاتی انگلیس حاکی است که وی در مکه در فقر شدید به سر میبرد، با اعانهای که هندیها گرد میآوردند میزیست و تنها خویشاوندش در این شهر همسرش بود. آخرین برگهای اسناد انگلیسی حاکی است که در سال ١٨٨١ همسر فیروزشاه به دلیل فقر و تنگدستی شدید از دولت انگلیس تقاضای کمک کرد و مقرری حقیری به مبلغ ۵ روپیه در ماه برای او تعیین شد مشروط بر اینکه هیچگاه وارد هند نشود! باکلند فیروزشاه را از رهبران اصلی و آشتی ناپذیر انقلاب بزرگ هندوستان مینامد. سورندرانات سن او را قهرمانی مردمی توصیف کرده است؛ جوانی که بدون هرگونه پشتوانه مالی یک نیروی نظامی کارا پدید ساخت و به مدت دو سال ضرباتی سخت بر پیکر ارتش نیرومند انگلیس وارد کرد. او جنگی انقلابی و شرافتمندانه را پیش برد و پس از شنیدن خبر قتل تعدادی از زنان و کودکان انگلیسی در دهلی بوسیله برخی از شورشیان، اعلامیه ای خطاب به مردم هند صادر کرد و در آن گفت: اگر شکست انگلیسیها به تأخیر افتاده، به دلیل کشتار زنان و کودکان بیگناه است... اجازه دهید از چنین اعمالی پرهیز کنیم و جنگی مقدس را پیش بریم. سن او را جوانی پارسا میخواند که چون مسلمانی زاهد در شهر مقدس مسلمانان درگذشت. دو یار هندوی فیروزشاه نیز سرنوشتی تراژیک یافتند: تاتیا تاپ تا آوریل ١٨٥٩ به مقاومت ادامه داد. در این ماه، در ماجرایی ناجوانمردانه و خدعه آمیز بوسیله یک راجه هندو به نام مان سینگ، که ادعای همراهی با او داشت، اسیر شد و در ١٨ آوریل ١٨٥٩ به دار آویخته شد. رائو صاحب تا سال ١٨٦٢ به مقاومت ادامه داد و سرانجام در اثر خیانت یک مهاراته دستگیر و به دار آویخته شد. این فرجام بسیاری از رهبران و فعالان انقلاب هند بود. برای نمونه، یکی دیگر از رهبران انقلاب، جاولا پراساد هندو بود که پس از مقاومتی طولانی سرانجام در زمان فرار به نپال دستگیر شد و در ٣ مه ١٨٦٠ به دار کشیده شد. با انقلاب بزرگ هندوستان دوران گورکانی تاریخ هند، که با فتح دهلی بوسیله بابر آغاز شد، پس از ٣٣١ سال به پایان رسید. معهذا، دوران استقرار و اقتدار واقعی این دولت در شبه قاره هند را باید از آغاز سلطنت اکبر تا پایان دوران اورنگ زیب دانست که تنها ١٥٠ سال است. یک و نیم سده پسین، دوران فروریزی دولت مرکزی دهلی و سربرکشیدن دولتهای محلی است و گسترش نفوذ استعمار اروپایی و سرانجام استقرار رسمی حکومت کمپانی هند شرقی بریتانیا در بنگال و توسعه تدریجی آن به سراسر شبه قاره. در این دوران، پادشاه گورکانی تنها یک مقام تشریفاتی قانونی است. حکومت رسمی کمپانی بر هند یک سده تداوم یافت. سرانجام، با سرکوب انقلاب بزرگ هندوستان، در اول نوامبر ١٨٥٨ دولت بریتانیا طی اطلاعیه ای کمپانی را منحل اعلام کرد و اداره امور هند را مستقیما به دست گرفت. معهذا، الیگارشی مستعمراتی بریتانیا، که از سده هفدهم در پیرامون کمپانی شکل گرفته بود، در قالب حکومت انگلیسی هند و وزارت امور هندوستان همچنان سرنوشت مستعمرات بریتانیا را در شرق به دست داشت. در سال ١٨٧٦ ویکتوریا، ملکه انگلیس، رسما به عنوان امپراتریس هندوستان تاجگذاری کرد و این عنوان به عناوین او افزوده شد. از آن پس، تا زمان استقلال هند، پادشاهان انگلیس طی مراسمی بعنوان امپراتور هندوستان نیز تاجگذاری میکردند. واپسین امپراتور هند، جرج ششم، پادشاه انگلیس (١٩٣٦ تا ١٩٥٢)، است.
فاطیما بخش چهاردهم: مجموع این وقایع هر صاحب هنری را به تکاپو میاندازد تا درباره این معجزه، اثری بیافریند. علاوهبر اصل اعجاز و ضرورت نگاه هنری به آن، اتفاقات دیگری نیز رقم خورد: واتیکان به دروغ و با تکیه بر آنکه بانوی تسبیح برطبق تجلی دروغین حضرت مریم (س) بر دومینیک، قطعا و انحصارا لقب مادر عیسی(ع) است و نام محل وقوع اعجاز از گذشته نیز چنین بوده، واقعه را تماما مسیحی دانست. گروهی از مسلمانان نیز به دلیل شهرت این معجزه با عنوان فاطیما و وجود تسبیحی در دست بانوی تسبیح، ایشان را قاطعانه فاطمه زهرا(س) دانستند. آنچه واقعه فاطیما را از راز آمیزتر بودن خارج میکند، نه تنها عدم تصریح بانو بر معرفی خود بعنوان مادر مسیح (ع) است. بلکه خود را دختر پیامبر معرفی میکند که از بهشت آمده و سینه مجروح خود را (پهلوی شکسته) نشان این سه کودک میدهد که خون از آن میچکد. همچنین در این میان راز سوم فاطیما همچنان با ابهامات و سوالاتی باقیمانده است. همین رازهای نسبتا سر به مُهر و دریچههای مختلف نگاه است که فاطیما را برای پرداخت هنری بسیار مستعد کردهاست. آنچه در ادامه ارائه میشود، دانههایی چند از تسبیح هنری معجزه فاطیما و تفاوتها در پرداخت هنری به این واقعه است. آثاری که تقریبا همه آنها به روایت تماما اعجاز، وفادار بودهاند. دانههای نخستین این تسبیح، آثار تصویریای است که از سال 1951 میلادی تا کنون برای مخاطب سینما، مستند و سریال بجا ماندهاست. تنها یکی از این فیلمها، فیلم سینمایی The Miracle of Our Lady of Fatima است. این فیلم در سال ۱۹۵۱ ساخته شده، یعنی ۳۴ سال بعد از واقعه. حالا از آن سه کودک که در سال ۱۹۱۷ بانوی تسبیح را دیدند، تنها لوسیا باقی مانده است و دو عموزادهاش یکی دوسال پس از آن اعجاز و طبق پیشبینی و وعده بانو به آنها، از دنیا رفتهاند. لوسیا زمان ساخت این فیلم، حدود پنجاه سال سن دارد و در دنیای واقعی به کسوت راهبهها درآمده. فیلمی که خودش را ناچار دیده تا برای جذابترشدن اثر، شخصیتها را از تیرهی سفیدپوست نمایش دهد، حال آنکه تصاویر واقعی آن سه کودک، تیرهی متفاوتتری را نشان میدهد، این فیلم بدلیل نزدیکتر بودنش بزمان وقوع معجزه تاحدی دقیق و توام با صداقت بیشتری روایت شده است. آنچه دربارهی نام محل وقوع معجزه به تکرار میشنویم، همان عنوان کوا Cova است و از میانهی فیلم، پای عنوان دیگر، یعنی Fatima بعنوان نام نزدیکترین دهکده به سرزمین معجزه، به دیالوگها باز میشود. چهره نمایش داده نشدهی بانو، و پوشش چادر سرتاسری او از نکات مهم اثر است. ایستادن فیلم روی این مسئله که ابتدا این کلیسا و حاکمان و مردم بودند که بانو را مادر عیسی میدانستند و کودکان حتی با مشاهده تسبیح و شاید دانستن لقب مریم (س) بعنوان بانوی نورانی و بانوی تسبیح و از سویی دیگر ایمانشان به الهیبودن آن موجود آسمانی، باز هم همچنان اعلام نکردند که آن زن، مادر مسیح است، و از میانه فیلم به بعد است که به اصرار کلیسا، و قدیسه سازی برای کلیسا، بانو به دروغ با نام مادر مقدس نیز نامیده میشود. دومین دیدار کودکان با بانوی تسبیح مصادف با روز جشن سنت آنتونی است، طبق این فیلم کشیش از خانواده کودکان درخواست میکند که آنها را به جشن ببرند تا ناخودآگاه از فکر رفتن به میعادگاه کوا نیز منصرف شوند. اکراه کودکان برای شرکت در جشن سنت آنتونی و اشتیاقشان برای رفتن به میعادگاه با آنکه درخاطرات لوسیا نیز به آن اشاره شدهاست، جزو مواردی است که از میان آثار سینمایی بررسیشده، تنها در این فیلم به تصویر درآمدهاست. گفتنی است این اثر متعلق به دورانی است که راز سوم فاطیما همچنان سربهمهر بوده، پس فیلم در اینباره سکوت کردهاست. اما فیلم دوم: فیلم سینمایی روز سیزدهم، معجزه فاطیما: این فیلم متعلق به سال ۲۰۰۹ و درواقع نه سال پس از اعلام عمومی راز سوم فاطیما توسط واتیکان است که سکانسهای ترور پاپ بعنوان سومین پیشگویی نیز در آن تصویرشده. دقایق ابتدایی فیلم به پیوند هنرمندانه و کمنظیری میان قسمتی از مکاشفات یوحنا درباره زنی که خورشید را در بر دارد و معجزه خورشید که در آخرین دیدار بانو با کودکان و در برابر چشم مردم رخ داد، اختصاص دارد. در باب مصداق بانویی که در مکاشفات یوحنا به آن اشاره شده، تاملهایی چند وجود دارد از جمله آنکه مشخصات مربوط به بانوی مکاشفات یوحنا، با مریم (س) در مواردی دارای اختلاف و عدم امکان تطابق است. اینجاست که دم خروس دیده میشود. از ویژگیهای بارز اثر، سیاه و سفید نشاندادن اغلب تصاویر و همچنین شباهت ظاهری در حد مطلوب شخصیتهای اصلی فیلم به سه کودک است. در این اثر، چهرهی بانوی تسبیح کمی نمایانتر اما همچنان توام با راز است و به مانند اثر پیشین، پوشش بانوی تسبیح و حتی کودکان در بیشتر سکانسها شبیه به پوشش راهبههای کنونی است. فیلم سوم: فیلم سینمایی فاطیما ۲۰۲۰ است: این فیلم جزو معدود آثاری است که ابتدا به نازلشدن فرشته صلح پرداخته و سپس به روایت شش دیدار با بانوی تسبیح اشاره میکند. کاراکترها در این اثر کاملا متفاوت از ظاهر شخصیتهای اصلی بوده و حتی بانوی تسبیح در این اثر، تیرهای کاملا اروپایی و سفید پوست دارد. به نظر میرسد، پرداخت چندباره به اصل معجزهی فاطیما در سالهای اخیر، هنرمندان مسیحی را تاحدی ترغیب کرده که رنگ خیال پردازی بیشتری به سیر روایت آن اعجاز بدهند. حال آنکه در آثار تاریخی چنین رفتاری، خیانت و دروغ و جعل محسوب میشود. در این نسخه از روایت تصویری فاطیما، پوشش بانوی تسبیح به نفع جذابیت بصری بیشتر، تقلیل یافته حال آنکه نسخههای قدیمیتر سینمایی و مجسمههای ساختهشده از فاطیما بر پوشش نسبتا کامل او تصریح دارد. سایر فیلمها و سریالها درباره معجزه فاطیما: دانههای تسبیح را دوباره میشمارم، اینبار به آثاری میرسم که از فاطیما وام گرفتهاند، اما هرکدام داستانِ ساخته و پرداختهی خودشان را دارند. قصه عشقهایی که حول معجزهی فاطیما شکل گرفته یا زائرانی که برای زیارت مکان فعلی معجزهی فاطیما به این سرزمین آمدهاند. نمایش محافظهکاری کلیسا در برابر حکومت و شک در پذیرش این معجزه در بیشتر آثار سینمایی به نمایش کشیده شدهاست. دربارهی نام دیگر محل سکونت آن سه کودک، فاطیما، افسانهای تقریبا بدون شاهد و مدعا مربوط به پادشاه پیشین آن خطه که تماما کذب و دروغ است، وجود دارد که قائل است نام فاطیما، نام دختر پادشاه مسلمان آن سرزمین بوده که به عشق مردی مسیحی مبتلا شده و با او ازدواج میکند. دختر پس از مدتی کوتاه از دنیا میرود و همسر داغدارش برای گرامیداشت این عشق کوتاه، نام او را بر آن دهکده مینهد. فارغ از آنکه چرا نام دختر پادشاه یک سرزمین تنها باید بر دهکدهای محدود گذارده شود و چرا از آن زن و یادبودش اثری در دهکدهای که بنام اوست، باقی نمانده؟ چرا مخاطب را خر فرض کرده اند؟ اگر مخاطب امروزی بخواهد این دروغ مسخره را بپذیرد و باور داشتهباشد که نام آن دهکده پیش از آن معجزه نیز فاطیما بودهاست، و اطلاق نام فاطیما هیچ ارتباطی با معجزه بانوی تسبیح ندارد، شاید بهتر باشد حول این مطلب نیز تاملی داشتهباشد که چرا نام اصلی محل وقوع معجزه، کوا Cova که در دیالوگ بیشتر فیلمها و قبل از آنهم در نسخه متنی خاطرات خواهر لوسیا مکررا بجا مانده است و ظاهرا عنوان شناخته شدهای بر آن سرزمین بوده، بعنوان نام تجلیگاه بانو مشهور نشده؟ و نام نزدیکترین دهکده یا منطقه در آن دهکده، باید بر نام معجزه بنشیند؟ واقعاً راست گفته اند که دروغگو کم حافظه است. حتی اگر عنوان فاطیما از گذشته نیز برای آن دهکده عنوان معتبری بوده باشد، میبایست علل و احتمالاتی دیگر را بر شهرت این نام برای آن اعجاز و قرار دادن آن بجای نام اصلی و شناخته شدهی تجلیگاه یعنی Cova جستجو کرد. از نگاهی دیگر نیز اگر نام دهکده براساس نام دختر پادشاه مسلمان دروغین و جعلی، که فاقد سند است، اگر بر فرض محال در آن خطه شهرت یافته، پس باز هم نوشتار نام فاطیما بجای فاتیما به ریشه نامگذاری نزدیکتر است. باید مورد توجه قرار داد که اطلاق نام فاطیما بر آن خطه پس از اعجاز بانوی تسبیح، بودهاست. گفتنیست فاطیما اکنون به شهری بدل شده که زائران پرشمار و تسبیح به دستی را هرساله و هنگامه وقوع معجزه به خود فرا میخواند. در مورد مجسمههای بانوی تسبیح و کلیساها: دانههای تسبیح فاطیما این بار به مجسمهها و کلیساهایی میرسد که بنام بانوی ما فاطیما در سرزمینهای گوناگون ساخته شدهاست. در ادامه هردانه تسبیح به تصویری از مجسمهها و بنای کلیساها میرسد که با نام فاطیما و گرامیداشت این معجزه خلق شدهاند. در مناطقی مانند دمشق و همینطور در جونیهی لبنان نیز کلیساهایی با عنوان کنیسة سیدة فاطمة با توجه به همین اعجاز ساخته شدهاست که در روز سیزدهم هرماه نیز آنجا مراسمی ویژه به یاد آن دیدارهای ششگانه برگزار میشود. در سال ۲۰۰۵ تنها بازمانده معجزهی فاطیما، خواهر لوسیا دوس سانتوس درحالی از دنیا رفت که به جز متن خاطراتش از فاطیما و دستنوشتهای منسوب به او درباره راز سوم فاطیما که واتیکان آن را منتشرکرد، گفتگوی تصویری و یا صوتی از او در دسترس عموم مسیحیان نیست و سایر مستندات، بهاحتمال در آرشیو واتیکان جا دارد. آثار هنری وفادار به واقعه نیز با تکیه بر همین مستندات دردسترس، درباره معجزه فاطیما تولیدشدهاند. پس از درگذشت خواهر لوسیا دانههای تسبیح فاطیما در قاب هنر بازهم بهشمار خواهد آمد و باید دید نخ این تسبیح، چه زمانی دانهها را بهنظمی باشکوه خواهد کشید و ناگفتههای دیگر این اعجاز را به چشم و گوش هنردوستان عرضه خواهدکرد. روایت پر کشش از وقایع مهم تاریخی مانند فاطیما با تاکید بر امانتداری، میتواند فرصتی فراخ را در تعالی شاخههای مختلف هنری فراهم سازد. از سویی دیگر وقایعی اینچنین دارای ظرفیتی شگرف هستند: قابلیت منبع الهامبودن وقایع غیرمادی برای خلق آثار هنری. ظرفیتی که اگر با توانمندی و صداقت هنرمند نیز به آن افزوده شود، میتواند جان مخاطب را در آسمان هنر به پرواز دربیاورد. این معجزه چنین رقم خورد: به محض ادای دعای تسبیح، آسمان دگرگون شد، بانویی نورانی با پوششی کامل و در حالی که تسبیحی به دست داشت، از آسمان نازل شد و خود را زنی معرفی کرد که از بهشت آمدهاست و وعده شش دیدار متوالی در روز سیزدهم هر ماه را در همان مکان به کودکان داد. راجع به واقعه معروف به تجلی بانوی تسبیح در سال ۱۹۱۷ میلادی در شهر فاطیمای پرتغال، آرا و تحلیل های متفاوتی بیان گردیده است. هر چند علمای مذهب شیعه هیچ گاه نخواسته اند حقانیت دینی خود را به چنین وقایعی پیوند بزنند، اما بخاطر معروفیت این واقعه، و همچنین تاثیری که میتواند در مورد بخشی از افراد داشته باشد، میگوییم: مسلمین عموما نسبت به حضرت مریم مقدس بعنوان بانویی پاکدامن مینگرند که دارای شأن و احترام ویژه ای است. (آیات متعددی از قرآن مجید و حتی نامیدن سوره ای از قرآن بنام این بانوی بزرگ، گواه روشنی است بر این ادعا) و تجلی وی را در زمان حاضر بعید نمیدانند، اما با این وجود ظاهر امر نشان میدهد که آن واقعه مختص به سرور زنان جهان، حضرت فاطمه زهرا «س» دختر عظیم الشأن حضرت محمد (آخرین فرستاده الهی) میباشد و نامیدن آن شهر که سابقا دهکده ای بیش نبوده به این نام، با وجود اینکه دلیلی بر اینکه این نام پیش از این واقعه نیز بر آن دهکده که امروزه شهری شده است اطلاق میشده وجود ندارد، شاهد گویایی بر این امر تلقی میگردد و همچنین اوصافی که برای آن بانوی تجلی یافته برشمرده اند عموما در مورد حضرت فاطمه صدق میکند و بنابراین مسئله، روشن است که مصداق بانوی تسبیح به دست، حضرت فاطمه میباشد. چرا که طبق روایات، تسبیح دانه دار ابتدا توسط این بانوی مقدس برای شمردن اذکار یاد داده شده توسط پدر بزرگوارش، پیامبر اسلام، در عالم اسلام مطرح گردیده است. و دلیل محکمی وجود ندارد که در زمان حضرت مریم (ع) برای شمردن اذکار، تسبیح بکار برده میشده و با اینکه کیفیت اذکار زائرین زیارتگاه فاطیما هنوز روشن نیست، اما به دست داشتن تسبیح توسط آن زائران دلیل یا قرینه ای است در مورد این امر، همچنانکه ما مسلمانان نیز به هنگام تشرف به زیارتگاه هایمان، تسبیح دانه دار به دست میگیریم که این خود نشان میدهد که هر دو دستور العمل از یک منبع صادر شده است و یا یکی از دیگری اقتباس شده است. در مورد پیام آن بانوی تجلی یافته به پاپ، آنگونه که واتیکان بعدها اظهار کرد، این بود که برای پایان یافتن جنگی که در جریان است (جنگ جهانی اول) دعا کنید. اما ظاهرا پیام آن بانوی مقدس بیشتر از این بوده است که امیدواریم این پیام آنچنان که بوده است و بدون تحریف در دسترس همگان قرار گیرد.
مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس بخش پایانی: به شهادت تاریخ پایه گذار و رواج دهنده مواد مخدر در ایران عوامل انگلستان بودند که در عصر صفویه شیوه کشت خشخاش و استفاده از تریاک را رواج دادند به نحوی که تریاک ابتدا به دربار صفویه راه یافته و بعد از آلوده کردن شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی به درون مردم سرایت کرده است. به نحوی که گسترش تریاک به قدری سریع و وسیع بود که بعد از گذشت زمانی کوتاه تبدیل به اپیدمی شده و در داخل قهوه خانه به صورت رسمی به عنوان تفنن استعمال میگشت. نکته قابل توجه این که در دربار صفویه تریاک به صورت خوردن (حب) و یا شربت های مخصوص به نام کوکنار (جوشانده خشخاش) معمول بوده است و از کشیدن تریاک ذکری به میان نیامده است. طبق نقل سیاحان و مورخان شاه طهماسب صفوی و شاه عباس که تا اندازه ای به ضررهای این مواد پی برده بودند دستورات و قوانین و مجازات هایی را جهت منع مصرف مواد مخدر وضع کردند ولی در این امر موفقیت چندانی نیافتند. در زمان حکومت قاجار با حیله انگلیسی ها بسیاری از مزارع کشت گندم و دیگر محصولات مفید زراعی، به کشت خشخاش اختصاص داده شد و خرید و فروش مواد مخدر رواج یافت به نحوی که، روز بروز درآمد شاهان و درباریان وقت از داد و ستد تریاک افزایش و اساس خرید و فروش آن به انحصار دولت درآمد، از آنجا که صدور مواد مخدر از خاور دور به نقاط مختلف جهان نیز بایستی از ایران و ترکیه صورت میگرفت، لذا در گسترش اعتیاد در این مناطق نیز اهتمام وافر به عمل آمد. در این میان نا آگاهی و کمبود رشد فرهنگی جامعه نیز عامل مؤثری در جهت بهره برداری استعمارگران برای گسترش کشت خشخاش و اعتیاد به تریاک گردید، بطوری که پزشکان انگلیسی و حکیم باشی های وابسته، تریاک را به عنوان داروی مؤثر برای درمان بیماری های مختلف همچون سردرد، دندان درد، گوش درد، معرفی و تجویز میکردند و متأسفانه چندی نگذشت که مواد مخدر بصورت خانگی در هر خانه و کاشانه راه یافت، و استعمار به این ترتیب از جهل آن زمان مردم کمال سوء استفاده را کرد. گردانندگان این تجارت خانمانسوز، به منظور کسب منافع افزون تر و آلوده ساختن بیشتر جامعه با تصویب قوانین مختلف به تشویق و ترغیب مردم به استعمال تریاک پرداختند و برای مصرف هر چه بیشتر آن جوایز تعیین کردند بطوری که در ۱۲ ربیع الاول ۱۳۲۹ هجری قمری دولت وقت، قانونی را جهت رشد و گسترش و تشویق کشت و فروش تریاک و مصرف آن تدوین کرد. ماده دوم این قانون آشکارا مردم را به تریاک کشی دعوت میکرد و بیان میداشت: سوخته تریاک را دولت به قیمت مناسبی از دود کنندگان میخرد و به بهانه افزایش درآمد کشور، هر روز بر شمار معتادان اضافه میگردید و اداره انحصارات تشکیل شد و در سراسر ایران شعباتی دایر کرد و در هر کجا که شعبه ای نداشت پاسگاه های انتظامی چنین وظیفه ای را عهده دار شدند. بدین ترتیب روز بروز مسئله کشت و اعتیاد مردم به تریاک گسترش بیشتری یافت و در حکومت پهلوی به اوج خود رسید. به نحوی که خاندان امریکایی شاه، خود رهبری قاچاق مواد مخدر و اشاعه آن را در سطح جامعه به عهده گرفتند.
بیا ای جــــان بیا ای جـــان بیــــا فـــریاد رس مـــا را
چــو مـــا را یک نفس باشــد نبـاشی یک نفس ما را
ز عشقت گـــرچــه با دردیـــم و در هجـرانت اندر غم
ز عشق تو نــــه بس بـــاشد ز هجـران تو، بس ما را
کــــم از یک دم زدن مـــا را اگــــر در دیده خــواب آید
غـــم عشقت بجنبـــاند به گــــوش اندر جـرس ما را
لبت چون چشمه نوش است و مـا اندر هوس مـانده
که بــر وصـــل لبت یک روز بـــاشد دسترس مـــــا را
به آب چشمـــــهی حیـــــوان حیاتـــی انـــوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتــــی زین هـــوس مــا را
انوری ابیوردی
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: اى على ! تو را درباره خودت به داشتن چند خصلت سفارش میکنم اینها را حفظ کن، سپس فرمود: خداوندا او را یارى کن. اما خصلت اول راستگویى است مبادا هرگز دروغى از دهان تو بیرون آید، دوم پارسایى است مبادا هرگز بر خیانت نمودن دلیر گردى، سوم ترس از خداست گوئیا تو او را مى بینى، چهارم زیاد گریستن از خوف خداى عزوجل که بخاطر هر قطره اشکى خانه اى در بهشت برایت ساخته مىیشود، پنجم مال و جانت را در مقابل دینت عطا کنى، ششم در نماز و روزه و صدقه به سنت من رفتار کنى اما نماز پنجاه رکعت در هر شبانه روز و اما روزه سه روز در ماه، پنجشنبه اول هر ماه و چهارشنبه وسط هر ماه و پنجشنبه آخر هر ماه، و اما صدقه تا میتوانى در پرداخت آن بکوش تا جایى که گفته شود زیاده روى میکنى و تو زیاده روى مکن. بر تو باد به نماز شب، نماز شب، نماز شب و بر تو باد به نماز ظهر اول وقت و بر تو باد به قرائت قرآن در هر حال و بر تو باد به بالا بردن دستانت در نماز و برگرداندن دو کف بطریقه دعا و بر تو باد به مسواک زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به کسب اخلاق نیک و بر تو باد به دورى از اخلاق ناپسند، اگر این امورى را که بر تو شمردم بجاى نیاورى پس جز خودت کسى دیگر را سرزنش مکن. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروّق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
حافظ

حافظ نیازی به معرفی آنچنانی ندارد؛ خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی سال ۷۲۷ هجری قمری در شیراز به دنیا آمد و سال ۷۹۲ چشم از جهان فرو بست. او بزرگترین شاعر قرن هشتم و بلکه تاریخ ادبیات ایران است. درباره زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست و آنچه هم میگویند بر پایهی حدس و گمان است. اما این نکته قطعی است که او در سرایش اشعارش بسیار وسواس داشته و غزلیاتش را چندین و چند بار ویرایش و اصلاح میکرده است. وجود نسخههای متعدد از اشعارش هم به دلیل همین خصلت اوست. تعداد اشعار او در مقایسه با شاعران هم دورهاش کم است؛ او هرچه توان داشته در اصلاح اشعارش به کار برده و از زیادهگویی پرهیز کرده؛ شاید همین نکته هم او را محبوب ایرانیها کرده باشد.
در هر دورهای میتوان یکی از غزلیات حافظ را از بر کرد و روزی هزار بار از روی آن خواند تا ملکهی ذهن شود. انتخاب یکی از غزلیات او در این لحظهی بهخصوص دشوار است اما یکی از غزلهای کمترشناختهشدهی او را انتخاب کردم.
مروری بر کتاب جعلی برنادت سوبیرو قسمت پایانی: گفته میشود که برنادت در سن ۱۴ سالگی برای اولین بار تجربه ی شهودی داشت. او میگفت که یک آدم کوتوله و خانمی کوچک، جوان و خوش سیما را میبیند که با او سخن میگوید و پند و اندرزش میدهد. این خانم خوش چهره و نورانی در طول زندگی برنادت ۱۶ یا ۱۸ بار برای او پدیدار شد (بعضی به اغراق ۲۵ بار هم گفته اند) حتی چند بار افرادی با او همراه شدند تا بلکه آنها هم این خانم کوتوله را ببینند اما نتوانستند اما برنادت تنها کسی بود که او را میدید. به همین خاطر بسیاری به او تهمت شیادی، ریاکاری و دروغگویی نسبت دادند و پیروان او و کسانی که حرفش را باور میکردند را ساده لوح میخواندند. جالب این است که حتی تا زمانی که برنادت بر اثر بیماری فوت کرد هم کسی نمیدانست که آیا او راست میگفت یا نه؟ ولی ۵۵ سال بعد از مرگش قدیسه تراشی باب شد و ادعای اینکه او حضرت مریم سلام الله علیها را میدیده جعل شد. تا اینکه عشای ربانی را جعل کردند و گفتند: عشای ربانی برنادت، دلیلی برای شکافتن قبر او شده. طبق این جعل، برخی مقامات کلیسا به صحت سخنان برنادت اعتقاد راسخ داشتند و اظهار میکردند که او دختری مقدس بوده است. آنها برای اثبات سخنانشان و دلایل بسیار دیگری در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۰۹ دست به نبش قبر برنادت زدند و همان زمان بود که با پدیده ای غیر قابل توجیه مواجه شدند؛ جسد دختر قدیسه سالم بود، با این که صلیب و تسبیح او زنگ زده بود، اما جسد وی سالم باقی مانده بود (دروغی که توسط کلیسا ساخته شد) این جسد توسط پزشکی قانونی بارها بررسی شد و هیچ دلیلی جز مواد معدنی زیادی که در قبر او موجود بود برای این اتفاق نیافتند که آن هم دلیل مستحکم و قابل اعتمادی نبود، به همین دلیل علت اصلی سالم ماندن بدن او را دعاها و پاکی برنادت دانستند. (کسانی که کمی تحقیق کنند و حقیقت مومیایی شدن جسد را بفهمند، حق دارند تا به تمام مقدس نماها بدبین شوند، در این جعل و قدیسه سازی آمده:) علاوه بر سالم ماندن جسد برنادت یکی دیگر از دلایلی که برای صحیح بودن الهامات به برنادت ذکر میکنند این است که او به سختی خواندن و نوشتن میدانست و برخی هم اعتقاد دارند که کاملا بیسواد بود، به همین دلیل احتمال این که وی دروغ گفته باشد بسیار کم است و او نمی توانسته تمامی سخنانی که بیان میکرده را خود ساخته باشد. (برنادت بیسواد نبود واین دروغ برای بزرگ جلوه دادن این دروغ جعل گردید، تا جایی که ادعا کردند:) از نشانه های دیگر درست بودن حرف های برنادت این بود که وی هیچ شناختی در رابطه با حضرت مریم نداشت و نمیدانست او از نظر ظاهری چه شکلی داشته است و بعد ها از توصیفاتی که کرده بود معلوم شد که او حضرت مریم را میدیده است و خود برنادت هم هیچ ادعایی مبنی بر ارتباطش با مریم نداشت.(آمیختن راست و دروغ برای گیج کردن مخاطب) نبش قبر برنادت سوبیرو: مقامات کلیسا اعلام کردند که باز کردن قبر مرده ای پس از چندین سال کار درستی نیست اما این بار قبر برنادت سوبیرو برای تحقیقات علمی و اثبات سخنانی که در رابطه با این دخترک قدیسه میگفتند باز شد و مسئولان مذهبی مجبور به این کار شدند. (اگر این ادعای کلیسا حقیقت دارد پس چرا این کار را سه بار تکرار کردند؟) در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۰۹ میلادی اسقف گاتی در حضور نمایندگان دینی، یک خواهر روحانی و دو پزشک قبر برنادت را باز کرد و تمامی آن ها بر این موضوع شهادت دادند که بدن این دختر کاملا سالم بود در حالی که صلیب و تسبیح در دست وی کاملا اکسید شده بودند. بدن برنادت در این نبش قبر کمی رطوبت داشت و پوستش کمی چروکیده شده بود اما اثری از کوچکترین بوی نامطبوعی و یا فاسد شدن در بدن او نبود و جسد آن قدر سالم بود که زانوی راست برنادت که ضربه خورده بود و آسیب دیده بود هنوز هم برآمدگی زخمش مشخص بود. (اگر چه این مطالب کذب محض است امّا بعنوان تحقیق عیناً مطالب کتاب منعکس میگردد) حاضران غرق در تعجب شدند که بدن دخترک که در سال ۱۸۷۹ میلادی به خاک سپرده شده بود چگونه سالم و بدون پوسیدگی است. بنابر این تمامی آنها به رخ دادن این معجزه شهادت دادند، سپس آنها جسد را پاک سازی کردند و بر او لباس نو و زیبایی از پارچه ی سفید پوشاندند و موهایش که هنوز به سرش متصل بودند را کوتاه کردند و دوباره بدن این قدیسه را به محل پیشین و در تابوتش قرار دادند و خوب مهر و موم کردند و به خاک سپردند، البته گفته میشود که بدن برنادت در این نبش قبر و شست و شو در معرض هوا قرار گرفت و کمی رنگ جسد تیره شد. (این مطلب هم کذب است و بدن پوسیده و خشکیده بوده و امکان آب رساندن به جسد متلاشی شده وجود نداشته) باری دیگر کلیسا در سال ۱۹۱۹ میلادی بدن برنادت را از زیر خاک بیرون آورد. این بار متوجه شدند که این جسد در حد یک مومیایی سالم مانده است و بدنش تنها کمی کپک زده و یک لایه ی نمک روی بدن او را پوشانده بود. سرانجام جسد برنادت باز هم به تابوتش بازگردانده شد. (حقیقت این است که علت این کار بررسی بوده که آیا امکان مومیایی وجود دارد یا نه، فیلمبرداری هایی صورت گرفت و بعد از آن مقدمات ساخت ماسک و مومیایی چیده شد، چون تا این زمان هنوز اجازه مومیایی صادر نشده بود) از این موضوع چند سال گذشت تا شش سال بعد یعنی در سال ۱۹۲۵ میلادی کلیسا (که مجوز مومیایی مخفیانه را صادر کرده بود) باری دیگر بدن دختر قدیسه برنادت را از خاک بیرون آورد، این بار جسد او تحت عنوان تحقیقات به رم فرستاده شد، زیرا ادعا شد که در آنجا امکانات بیشتری برای مطالعه بر روی اجساد وجود دارد. جسد مخفیانه مومیایی گردید. در این کندوکاو و مخفیکاریها، چشمان، صورت و بینی برنادت که کاملاً پوسیده و خاک شده بود و آسیب کامل دیده بودند باز سازی شد ولی هنوز چهره وحشتناکی داشت، که ماسکی روی آن قرار دادند تا مخاطبان از دیدن چهره ی وی نترسند. اکنون بدن او در کلیسای سنت برنادت ( Saint Bernadette ) در نور ( Nevers ) یکی از مناطق فرانسه نگهداری میشود و در معرض دید عموم جهت فریب اذهان عمومی قرار دارد. در منابع متعدد مطالب ضدّ و نقیض بیان شده، مثلاً در سال ۱۹۲۸ میلادی دکتر کنت ( Comte ) مطلبی منتشر کرد و در آن روش تشریح بدن برنادت و مطالعاتش بر روی او را بصورت مشکوکی بیان کرد، برای مثال نوشته که او سمت چپ بدن را کالبد شکافی کرد و پوسیده نشدن قلب او را از نزدیک دید. از طرفی دیگر کسانی که از ماسک و مومیایی خبر نداشتند مطالبی دیگر گفتند، مثلاً برخی از حضار درباره ی دیدار جسد برنادت در اولین نبش قبر میگویند: چهره ی نورانی خواهر ماری برنادت با آرامش در تابوت آرام گرفته بود، بدنش هیچ بویی از فاسد شدن نمیداد، مشخص بود لب هایی که با مریم مقدس سخن گفته اند نباید پوسیده شوند، همه ی این معجزه حاصل عشق و ارادت خواهر ماری برنادت به عیسی مسیح و مادر او بود. بدن برنادت طوری بود که گویا به خوابی عمیق رفته و نمرده است، دهانش کمی باز بود و دندان هایش مشخص بود، همچنین جسد دست به سینه بود و گردنش هم کمی به سمت راست کج شده بود، ناخن هایش همگی کاملا سالم بودند اما چشمانش کمی گود رفته بود. حال کافیست دوربین مخفی از چنین کسانی فیلم بگیرد و به او بگویند: تو در مقابل دوربین مخفی هستی، معجزه ای در کار نیست، این هنر گریم و مومیایی هنرمندان فرانسویست. قطعاً در این حالت چهره آن شخص دیدنی است. آشنایی با لوردس، زادگاه برنادت: لوردس نام محله ای در شهرستان اوپیرنه در فرانسه است که برنادت سوبیرو در آن متولد شد. این محله برای پیروان کاتولیک با ارزش و مقدس می باشد و آن را محلی معجزه آسا میدانند. در این منطقه حدود ۱۵ هزار نفر زندگی میکنند اما در برخی از فصول سال ۵ میلیون توریست و زائر و گردشگر برای بازدید از این منطقه بسوی آن می آیند. این گردشگران منبع در آمد خوبی هستند که به این منطقه میروند و چشمه ی لوردس را می بینند؛ چشمه ای که بر فراز آن در فرو رفتگی صخره ای یک مجسمه ی حضرت مسیح قرار داده اند، افسانه هایی دروغین برایشان تعریف میکنند، مثلاً میگویند: روایت شده که برنادت بهمراه خواهرش در حال جمع کردن هیزم بودند، او که تشنه بود شروع به آب خوردن از چشمه کرد. دخترک وقتی سیراب میشود سرش را بالا می آورد و حضرت مریم را در گودیِ صخره ی بالای سرش می بیند و با او صحبت میکند. هم اکنون در محل فرورفتگی صخره مجسمه ای از حضرت مریم قرار گرفته است و چشمه بعنوان محلی مقدس شناخته میشود و همان جایی است که صدها گردشگر سالانه برای دیدنش به لوردس میروند. لازم به ذکر است که روایات دروغین گوناگونی در رابطه با چگونگی ظاهر شدن حضرت مریم (آدم کوتوله) بر برنادت در این مکان وجود دارد؛ برخی میگویند برنادت برای رفع خستگی ایستاده بود و چشمه ای وجود نداشت و بعدها این چشمه بوجود آمده است، و.. اما نکته ی مهم دروغها، روایات مختلف نیست، بلکه دروغ بزرگ، ظهور حضرت مریم در این مکان است. گفته میشد از آب چشمه ی لوردس برای شفای بیماران استفاده میشد اما تا به امروز بارها آب این چشمه را آزمایش کردند و چیزی نیافتند، نه شفا بخشی دارد و نه چیز دیگری. در این آب کربنات آهن، کربنات قلیایی یا سیلیکات، کلرید پتاسیم، سدیم و آمونیاک یافتند که وجود آنها در آب چشمه نکته ی عجیبی نبود. به هر حال سالانه هزار زائر برای دیدن این چشمه به لوردس میروند و از آب این چشمه مینوشند، آب چشمه در فصل بهار بیشتر از فصول دیگر است و حدودا روزانه ۲۷ هزار گالن آب از این چشمه خارج میشود، این میزان در فصول خشکسالی نیز حفظ میشود و گویا امروزه ۲۰ سرچشمه با هم یکی میشود تا این چشمه ی فرضاً مقدس پایدار گردد و عجیب اینکه در آنجا هر نکته ریز و درشتی را معجزه اعلام میکنند و به ساده لوحی مردم میخندند. جالب است که چشمه ماسابیل امروز چشمه ای مقدس شده، روزی که برنادت بیچاره باید به سختی و با مبارزه با پدر و مادرش به آنجا میرفت، امروزه محل کاسبی و درآمد و شهرت شده، تا اندازه ای معروف شده که نامش در همه ی کلیساهای جهان ذکر میشود، والدین برنادت از این که دخترشان سخنان عجیبی میگفت و همیشه دوست داشت بسوی چشمه ی لوردس برود خجالت میکشیدند و اغلب اجازه نمیدادند که او به این مکان برود. نکته ی جالب در رابطه با کاسبی در لوردس این است که در این منطقه به برکت این دروغها و عوام فریبی ها، ۲۷۰ هتل وجود دارد و در دنیا پس از پاریس بیشترین هتل را در دنیا دارد، و گردشگران میتوانند به سهولت در این هتل ها اقامت نمایند، تنها میتوان به این ضرب المثل استناد کرد که: تا ابله در جهان باقیست، مفلس در نمیماند. طبق اسنادی که وجود دارد آنچه که بعنوان صورت برنادت دیده میشود ماسکی تماماً از جنس پارافین است که بر صورت او قرار دارد و همچنین دستانش هم تماماً بصورت مصنوعی و با پارافین و موم ساخته شده و چهره ی واقعی او قابل دیدن نیست، زیرا اگر به تصاویر ترسناک قبل از مومیایی توجّه کنید، دلیلش را میفهمید. چهره ای پوسیده و خشکیده و کبود، مخصوصاً چشمهای وحشتناک چهره ی او و نامناسب بودن همین وضعیت چشمان و ریختگی بینی و لبها، اثر بدی روی بینندگان داشت. دروغ های زیادی مرتب ساخته میشود و همگی به برنادت بیچاره نسبت داده میشود مثلاً گفته میشود که: برنادت در سال های زندگی اش آرزو داشت که کلیسایی در نروس ساخته شود، به همین دلیل پس از ساخت کلیسای نروس جسد وی را در صومعه ی صومعه گیلدارد مقدس در سنت برنادت نروس قرار دادند. این دروغ را در حالی میگویند که برنادت بیچاره حتی اجازه نداشت به چشمه نزدیک خانه خودشان که در واقع زندانی متروکه بوده برود. من دلم برای برنادت خیلی سوخت، تا زنده بود مرتب مورد اذیت و آزار بود و اکنون که مرده بازم بعد از یک قرن جسد بیجان او را رها نمیکنند و آنرا بازیچه دروغ پردازی های خود میکنند. همه ساله برای بزرگداشت برنادت سوبیرو در هجدهم فوریه جشنی برپا میشود تا به بهانه یاد این دخترک پاکدامن و مظلوم که خیلی بهش ظلم کردند، به خیال خودشان جاودان بماند. ولی این دروغ ها برای فریب خلق است تا عیسی را پسر خدا بخوانند و با این قدیسه سازی دلیلی برای کلام کفر آمیزشان بیاورند. در پایان اضافه میکنم که برنادت سوبیرو با دروغ های شاخ دار، به فردی مشهور تبدیل شد و از نظر مذهبی جایگاه بالایی پیدا کرد و به همین دلیل از تمامی مراحل زندگی او فیلم های دروغینی مطابق میل کلیسا و اهداف واتیکانی آنان، بصورت کاملاً احساسی ساخته شد؛ فیلم هایی به زبان فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی. تمام این پدر سوخته بازیها کار یهود است، چون در اسلام هم یک یهودی نفوذی وجود داشت بنام کعب الاحبار که مرتب دروغ جعل میکرد و میگفت هر کس یکبار سوره یاسین بخواند تمام گناهانش بخشیده میشود و بهشت بر او واجب میشود و ... جالب اینکه برای هر سوره و آیه ای چیزی از خودش جعل میکرد و به پیامبر اکرم (ص) نسبت میداد. روزی یکی از علماء از او سند گفتارش را با سماجت طلب کرد. کعب الاحبار در نهایت اعتراف کرد که: مردم قرآن نمیخوانند و من با این دروغ های مصلحتی مردم را تشویق به قرائت قرآن میکنم. این مردک یهودی فراموش کرده بود که، هر کس به پیامبر خدا دروغ ببندد جایگاهش در آتش جهنم است و به سختی عذاب میشود. حالا اینکه کسی به خودش اجازه بدهد که با دروغگویی مردم را به دین جذب کند زشت و مردود است. چون دروغگو دشمن خداست. حال اینکه کلیسا به خودش اجازه میدهد با این ترفند و حقّه عوامفریبی کند و با مومیایی کردن جسد برنادت قدیسه سازی و قدیسه تراشی میکند گناهی بس بزرگ است. عیسی علیه السلام بنده خدا و پیامبر خداست که در صحرا و در زیر درخت خرما، از حضرت مریم سلام الله علیها متولد شد بدون اینکه شوهری داشته باشد، عیسی (ع) دائماً مورد اذیت و آزار یهودیان بود و در نهایت بخاطر خیانت یهودا به آسمان عروج کرد و در عوض یهودا اسخریوطی خائن در چاهی که خودش کنده بود افتاد و به صلیب کشیده شد، و پس از آن ۱۲ حواری مسیح ماموریت خود را جداگانه در شهرها و مناطق مختلف آغاز کردند تا دین یکتا پرستی را رواج دهند. اما انجیل تحریف شده کنونی با کلامی متناقض، گاهی عیسی را پسر خدا، و گاهی گوسفند خدا، و گاهی چوپان خدا میخواند. حال آنکه نه پسر خدا بود و نه گوسفند خدا. او بنده و پیامبر پاک الهی بود. در انجیل گاهی میگوید عیسی در خانه بدنیا آمد، گاهی میگوید در بیت المقدس بدنیا آمد، گاهی میگوید در داخل یک طویله بدنیا آمد، چرا این همه تضاد؟ متاسفانه مقامات کلیسا ادعا میکنند عیسی فرزند مریم مجدلیه است، متاسفانه باید بگویم مریم مجدلیه زنی فاحشه بود که بدست عیسی مسیح (ع) توبه کرد و مورد بخشایش قرار گرفت، اما چرا اینقدر در مورد این پیامبر مظلوم جفا میشود؟ عیسی مسیح (ع) ۱۲ حواری وفادار داشت که بعد از او به تبلیغ دین پرداختند ولی چرا کلیسا یهودا اسخریوطی یهودی و خائن را جزو این ۱۲ حواری محسوب میکند؟ چرا در کلیساها تصاویر مریم مقدس و مسیح برهنه کشیده میشود و کلیسا سکوت میکند؟ در صدها تصویر کلیسایی پستان و حتی عورت مقدسین نمایان است و کلیسا ناراحت نمیشود، چرا؟ در تصاویر حواریون، تصویر جان رسول فرزند زبدی با شکلی زنانه کشیده میشود تا جایی که بعضی تصور میکنند او مریم مجدلیه یا مریم مقدس است، امّا چرا؟ فراموش نکنیم که جان رسول پسر زبدی بوده و مادرش سالومه است، یعنی سالومه و حضرت مریم خواهر بودند، و جان رسول پسر خاله عیسی مسیح است امّا چرا کلیسا در مورد این بی حرمتی ها سکوت میکند؟ تصاویر و مجسمه های کاملاً برهنه حضرت داوود در انظار عمومی و میادین قرار میگیرد و کلیسا هیچ واکنشی نشان نمیدهد، چرا؟ و الخ...
مستند شنود بخش ۱۵
ادامه بخش سوم: بازگشت تجربه گر با اشاره حضرت عزرائیل/ مشاهده قبض روح دیگران توسط تجربه گر/ مسلط شدن تجربه گر به محیط بیمارستان و برداشته شدن دیوارها از مقابل نظر وی/ نحوه متفاوت قبض روح افراد/ معجزه بازگشت روح به تن افراد در هرشب/ احساس ترس هنگام بازگشت روح به دنیا/ احساس تسلط تجربه گر بر پایین و مشاهده بیکران در بالای سر/ تصرف در عالم ماده ، از مقامات شهدا/ شنیده شدن قهقهه ی شیطان/ مشاهده ماشین هایی که تا سقف زیر منجلاب بودند:
آقا صادق: بعد روز سوم یا چهارم بود دیدم دوباره اون گوشه سقف چسبیدم. و دیدم که یک صدای قهقهه ی وحشتناکی میاد. اینقدر این صدای قهقهه وحشتناک، نفرت انگیز و مشمئز کننده بود که فقط میخواستم این صدا رو خفه کنم. آقا امینی خواه: این الان روز چهارمه؟ خب میخوای که ما تا اینجا یه کاتی بدیم؟ خوب پس روز سوم تمام شد؟ روز دوم این اتفاق افتاد. و پدرتون رو رفتید دیدید و تمام شد و باز اون حالت سیاهی، و روز چهارم دوباره یک اتفاقی افتاد که میخواهید تو بحث بعدی بگید؟ آقا صادق: اتفاقات پدرم روز دوم بود، البته من میگم روز دوم یا سوم، اصلاً نمیدونم کی بود. آقا امینی خواه: آهان نمیدونی روز چندم بود؟ پس ما اسمشو میذاریم واقعه ی سوم، تا پایان واقعه ی دوم رفتیم. اما واقعه ی سوم. آقا صادق: گفتن این مطالب تو همون تایم هم خیلی برام سخت بود، ولی با گذشت زمان یه مقداری چون تکرار کردم راحت تر شدم. ولی واقعا هر دفعه میگم لحظه لحظه اش میاد جلو چشمام. آقا امینی خواه: خودتو اونجا احساس میکنی؟ آقا صادق: اینقدر واقعی دیدم اینارو، شاید آدم خواب ببینه، بعد مدتی از یادش بره ولی اینا اینقدر واقعیه و من با پوست و گوشت و خون و روحم این رو درک کردم که هر دفعه میگم، شاید دهها بار گفتم، ولی هر بار گفتم بهم فشار وارد میشه و اذیت میشم واقعا از گفتنش، و سخته گفتن این، شاید مثل اینکه روضه ای هست، میگن هر وقت برای حضرت صاحب الزمان (عج) روضه میخونید عینش رو میبینه، چون با روحش درک میکنه، من اونو میفهمم منظورش چیه، چون همین الان هر دفعه که میگم شاید تکراری باشه، ولی وحشت همه وجودم رو میگیره. حالت انزجار وجودم رو میگیره از اون صدای قهقهه ای که الان میگم، چون میفهمم، مثل بچه ای که از یه چیزی میترسه، تا بزرگ هم بشه از اون چیز میترسه، مثلاً از یه سگی میترسه یا از غرق شدن میترسه، تا آخر عمرش از آب میترسه، یا یه بچه ای، یه سگی پشت سرش یه واق واقی کرده، دیگه تا آخر عمرش از هر چی سگه میترسه، وحشت داره، روحش میترسه، من از اون صدا نفرت داشتم و هر وقت یادم میاد میخوام بگم انگار دارم میبینم و انگار دارم اون صدا رو میشنوم، و واقعا سلول سلولم میریزه بهم. دوباره مَشاعر من برگشت و من دیدم دوباره گوشه سقف و همیشه یه جا بود، اون گوش سقف بالا سمت راست بدن خودم بودم، من دیدم ایندفعه دیگه یا کسی بالا سرم نبود یا فقط خانمم بود. اون بالا چسبیده بودم و البته خانمم زیاد حالش خوب نبود و یکی دو مرتبه بیشتر بالا سرم نیومد، ولی حرف منو خیلی خوب باور میکرد، چون عزرائیل رو دیده بود. مینوشت برام. آقا امینی خواه: عزرائیل؟ میگی اون واقعی عزرائیل رو دیده بود؟ آقا صادق: واقعی، چون فهمیده بود که من یه چیزی دیدم، بعد خودش رفته بود تجربه کرده بود، دیده بود. آقا امینی خواه: خودش رفته و تجربه کرده بود؟ آقا صادق: دیده بود اون خانمه رو که شوهرش مُرده بود. خب من گوشه سقف چسبیده بودم، صدای قهقهه داشت دیوانه ام میکرد. مثل اینکه شما الان اعصاب نداری و بیخ گوشتون صدای تلویزیون بلنده و میخوای به هر قیمتی که شده این تلویزیون رو خاموش کنی. من صدا داشت دیوانه ام میکرد و از بدی این صدا، رفتم که این صدا رو خفه کنم. چون دیگه احساس قدرت میکردم. خیلی احساس قدرت میکردم، و میدونستم هرچی اراده کنم تواناییشو دارم. رفتم به سمت صدا. از بیمارستان فاصله گرفتم. میومدم بالا، بیمارستان رو میدیدم. سِیر کردم، مثل همون جریان پدرم بود، سِیر کردم اومدم، مردم رو میدیدم تو بیمارستان. همه مردمی که اونجا بودن میدیدمشون. اومدم بیرون ساختمونا رو دیدم اومدم ، تا رسیدم به یک اتوبانی، نمیدونم کدوم اتوبان بود. و از بالا آروم رفتم سمت کف اتوبان. مثلاً اتوبان تو یه گودی بود، و من از بالا ماشینها رو میدیدم. مثل اینکه هفت تا لاین ماشین، کنار هم و سپر به سپر پشت سر همدیگه و در کنار همدیگه دارن تو اتوبان میرن. مثل اینکه ترافیک خیلی سنگینی باشه و دیدم .. حالا اسم همه اتوبان های ما یا اسم اهل بیت گذاشتن یا اسم شهدا، نمیشه اسم اینارو ببری، واسه همین من میگم شبیه به اتوبان همت یا امام علی که مثلاً تو گودی قرار داره، من دیدم که اینجوری مانند. ماشینا داشتن با ترافیک شدید و سپر به سپر به سمت جنوب یا سمت پایین میرفتن، یه شیب مانندی بود، و من دیدم تا سقف این ماشینا که این کف بودن، تو منجلاب بود. فقط من سقف ماشینا رو میدیدم که بدنه شون تو منجلاب بود. یک منجلاب خیلی وحشتناکی گرفته تا سقف ماشینا، و بو حس میکردم، بوی تعفن وحشتناک از این منجلاب. و من همینجوری که نگاه میکردم دیدم مثلاً کثافات از روی این فاضلابها میاد رو. میره پایین. تو این آب غلتان بود، و من فکر کردم سیل اومده و فاضلاب زده بالا، یه همچین چیزی. رفتم کمک کنم به راننده ها دیدم عه! راننده خیلی راحت و ریلکس نشسته تو ماشین و داره مسیرشو میره. پایان قسمت سوم.
نماز قسمت نوزدهم: یکی از سالکین چنین نوشت: اگر مشغول عبادت شوم عجب در من پدید میآید، و اگر ترک عبادت کنم عمرم به بطالت میگذرد، کدامیک از این دو را اختیار کنم. شیخ در پاسخ او نوشت: اعمل و استغفرالله من العجب، یعنی: به عبادت بپرداز و از عجب و ریا استغفار کن. چشمه آب حیات همین چشمه عبادت است، که اگر کسی از این چشمه آبی نخورد مرده أبد است. کسی که عمر خود را ضایع کرد و برای او از این چشمه نصیب و سهمی نبود، باید شب و روز به حال خود بگرید و بر روح مرده خود نوحه و زاری کند. در مثل چنان است که جمعی برای یافتن آب حیات در ظلمات فرو روند و عمر خود را صرف و مشقت سفر را تحمل کنند، و آخرالامر از این چشمه حیات ابدی آبی نخورند. گفتن این کلام آسان است، ولی محقق شدن به معانی آن کار مردان خداست. یا ایها العزیز جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الکیل و تصدق علینا: ای عزیز ما با متاعی ناچیز و اندک به حضور تو آمدیم، پس بر قدر احسانت بر ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن. باید لسان حال مترنم به این مقال باشد که: منی ما یلیق بلؤمی و منک ما یلیق بکرمک. یعنی: آنچه که مناسبت با پستی من است از من پدید میآید و از تو آنچه که شایسته کرم و بزرگواری تو است ظاهر میگردد. آنچه در قوه و توان من بود همین که آوردم، اگر تو اعانت و کمک فرمائی میتوانم خود را به اعلی علیین برسانم والا اگر کمک تو نباشد در اسفل السافلین طبیعت محبوس خواهم بود، تصدق علینا، که قابل هیچ نیستم. اگر در ایاک نعبد راستگو شدی، به یقین که در ایاک نستعین هم صادقی، زیرا که اگر کسی خدا را شناخت و بعنوان عبودیت او را سجده کرد نمیتواند از دیگری استعانت جوید، اما اگر او را نشناخت و نتوانست او را سجده کند در کارهای خود حیران و سرگردان میماند و هر لحظه بجائی نگران است. زیرا رسم است که بنده از مولای خود استعانت جوید، حال اگر انسان خدای خود را نشناخت و سجده اش به قلب نبود و بلکه بصورت بود، همچون گدایان کوچه و بازار در بدر و سرگردان خواهد بود.
تاقمار عشق با او باختم
جز در او من دری نشناختم
شب و روز بکوشیم، شاید از چشمه عبادت جرعه ای بنوشیم و گوش فرا داریم شاید این عبارت را بشنویم: عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی انا حی لا یموت اجعلک حیا لا تموت و انا اقول للاشیاء کن فیکون و انت تقول للاشیاء کن فیکون. یعنی: ای بنده من مرا اطاعت کن تا تو را مثل خود قرار دهم. من زنده ای هستم که هرگز نمیمیرم تو را نیز زنده ای گردانم که هرگز نخواهی مرد. من به هر چه گویم موجود شو، موجود میشود و تو نیز بر اثر عبادت و بندگی من به هر چه گوئی موجود شود، موجود خواهد شد.
درّی است در این بحر بجوئید که هست
وندر طلبش جمله بپوئید که هست
رفتند روندگان و گفتند نبود
رفتیم و ندیدیم بجوئید که هست
اهل سنت دو دسته اند، یک دسته جبری اند که میگویند خداوند همه امور را مقدر کرده است و آنچه که از ما بظهور میرسد به اختیار نیست بلکه مجبوریم که چنین کنیم، و دسته دیگر میگویند خدا ما را خلق کرد و امور ما را به خود ما واگذاشت و او را هیچ مدخلیتی در کار ما نیست. آیه شریفه ایاک نعبد و ایاک نستعین عقیده هر دو طایفه را رد میفرماید. آنکه میگوید ما مجبوریم و فعل ما فعل خدا است، ایاک نعبد او را رد میکنند، زیرا حاکی از آن است که ما نیز فعلی داریم. و آنکه میگوید خدا ما را به خود واگذاشته است، ایاک نستعین او را رد میکند. و چون سفری را که در پیش داریم، اگر در راه باشیم به مقصد میرسیم و وقتی به منزل رسیدیم همه چیز برای ما مهیا است، و اگر خدای ناکرده گمراه شدیم عاقبت در تیه ضلالت هلاک خواهیم شد، این است که از خداوند سؤال میکنیم: اهدنا الصراط المستقیم، یعنی ما را به راه راست که راه اولیاء است و از آنها تعبیر به انعمت علیهم شده است هدایت فرما. و این راهی است که یک دسته بطرف راست رفتند و از آن خارج شدند و دسته دیگر بطرف چپ رفتند و هر دو دسته دچار افراط و تفریط شدند، که خداوند از افراط کاران به ضالین و از تفریط کنندگان به مغضوب علیهم تعبیر فرمود. دو دسته از علماء دو نوع تعبیر برای ضالین و مغضوب علیهم نموده اند. یک دسته گفته اند مقصود از ضالین قوم نصاری و مراد از مغضوب علیهم، قوم یهود میباشد. زیرا نصاری راه را نشناخته و گم شدند،
اما یهود راه را دانستند و به هوای نفس از آن عدول کردند. دسته دیگر گفتند: اهل افراط علی اللهیان هستند و اهل تفریط ناصبی ها، و اهل صراط مستقیم شیعیان اثنی عشری میباشند. همین اهل شریعت مقدسه، یعنی شیعیان اثنی عشری سه دسته اند. یک دسته برای تحصیل دنیا عمل میکنند، و غرضشان از نماز و روزه و خمس و حج تحصیل دنیا است و میخواهند خود را نزد مردم مقدس جلوه دهند و از این راه بهره ای ببرند. اینان همان مغضوب علیهم هستند. دسته دیگر اهل آخرتند. آنان دنیا را نمیخواهند اما غرضشان از عبادت تحصیل حور و قصور و خلاصی از آتش جهنم است، اینها همان ضالین و گمراهان هستند. دسته دیگر هستند که طالب خدا میباشند و غرضشان از عبادت قرب به خداوند و معرفت حق جل جلاله است، که اینان همان انعمت علیهم هستند.
الهی زاهد از تو حور میخواهد قصورش بین
بجنت میگریزد از درت یا رب شعورش بین
دسته آخر کسانی مانند اویس قرنی و سلمان فارسی و ابوذر و مقداد و عمار یاسر و کمیل بن زیاد و مالک اشتر هستند. حضرت امیر علی علیه السلام در باره مالک اشتر میفرماید: کان لی کما کنت لرسول الله یعنی: مالک برای من همانطور بود که من برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) بودم. یا علی یا امیرالمومنین علیهالسلام. و نیز حضرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در باره اویس میفرماید: بوی خدا از سوی یمن به مشام من میرسد. در حدیثی چنین آمده است که در اثناء جنگ صفین مردم دسته دسته از اطراف میآمدند و با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کرده و به سپاه آن حضرت میپیوستند. روزی حضرت فرمودند که امروز صد نفر میآیند و با من بیعت میکنند. نود و نه نفر آمدند و روز بلند شد و وقت آن رسید که حضرت برای استراحت بروند، اما همچنان در آفتاب گرم نشسته و انتظار میکشیدند. ابن عباس میگوید شبهه ای برای من پدید آمد، زیرا تاکنون هر چه آن حضرت فرموده بودند تخلف نپذیرفته بود. حضرت همچنان منتظر بودند که اویس قرنی از راه رسید. ظاهرا ابتدا حضرت را نشناخت، سؤال کرد و حضرت را به او نشان دادند. وقتی به خدمت آن حضرت رسید، فرمودند: برای چه آمده ای؟ عرض کرد برای اینکه با شما بیعت کنم. فرمود: به چه بیعت کنی؟ عرض کرد: بمهجتی، یعنی با سویدای قلب خود، و با دو دست با آن حضرت بیعت کرد، و این امر منحصر و مختص به خود او بود زیرا باقی مردم با یک دست بیعت میکردند. و سپس آن بزرگوار با دو شمشیر، یکی در دست راست و دیگری در دست چپ، جهاد کرد تا شهید شد. دیگران سپر را به دست چپ میگرفتند تا خود را حفظ کنند، اما این بزرگوار تمام همش علی (علیه السلام) بود و از خود خبر نداشت، جان را قابل ندانست که عرض کرد: بمهجتی. گفته اند که وقتی بنده شروع به گفتن اهدنا الصراط المستقیم میکنند، حضرت حق میفرماید: هذا عبدی و لعبدی ما سأل، یعنی: این بنده من است و آنچه او بخواهد به او عطا خواهم کرد. کفار ایراد کردند که شما میگوئید: اهدنا الصراط المستقیم، و حال آنکه تحصیل حاصل محال است، بنابراین معلوم میشود که شما گمراه هستید. از معصوم علیه السلام سؤال کردند، فرمود: ای ثبتنا علی الصراط المستقیم، یعنی ما را بر راه راست ثابت بدار. در عین حال انسان در هر قدم محتاج به یافتن راه راست است.
طلبکار خدا را منزل از ره دورتر باشد
به دریا چون رسد سیلاب آغاز سفر باشد
گفته اند اهدنا الصراط، دعایی است مصدر به ثنا، چون نماز گزار ثنای حضرت حق را گوید، پس از اظهار عبودیت، هدایت و ثبات بر آنرا سؤال نماید. کلمات نعبد و نستعین متکلم مع الغیرند و این بخاطر آن است که نمازگزار عمل خود را در عمل دیگران داخل کند که شاید بواسطه آنها عمل او نیز مورد قبول افتد، و همچنین است در کلمه اهدناه، زیرا قطعا حضرت حق را بندگانی است که دعای آنها را رد نمیکند، بلکه گفته اند اگر نخواستی دادندی بیخواست.
ای دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو
ما نبودیم و تقاضا مان نبود
لطف تو ناگفته ما میشنود
این دعاها بخشش و تعلیم توست
ورنه درگلخن گلستان از چه رست
قشیری در معنی اهدنا، گفته است که مقصود زائل کردن ظلمات احوال ما است تا به انوار قدس تو از رجوع به طلب ظلال خود مستغنی شویم. یعنی سایه پندار و جد و جهد ما را از میان بردار تا دیده ما به نور آفتاب شهود روشن شود و راه تو را بکشش محبت و
جذبه شوق به سر بریم نه با پندار سعی و طلب. اما تکرار کلمه صراط، از اینرو است که راه خدا را در راه است، یکی از بنده به خدا و دیگری از خدا به بنده، که راه اول پر دزد و دغل است.
خلیلی قطاع الفیافی الی الحمی
کثیر و ان الواصلون قلائل
یعنی: دوست من! چه بسیارند بیابان پیمایان بسوی حریم قدس الهی، و حال آنکه به مقصد رسیدگان بسیار اندکند. و اما راهی که از خدا به بنده است، من دخلها کان آمنا. صراط الذین انعمت علیهم بقبول الولایة فان امة محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کلهم کانوا فی الصراط المستقیم فلما مات النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) قسموا قسمین قسم اقروا بالولایة و قسم انکروه فسأل من الله أن یهدیه صراط الذین اقروا بالوصایة و دخلوا فی باب الولایة الذی من دخله کان آمنا فهی البیت الذی قال فیه و من دخله کان آمنا. یعنی: راه کسانی که با قبول ولایت، به آنها نعمت بخشیدی. پس بی تردید امت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) تماما بر صراط مستقیم بودند، تا اینکه پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله وسلم) وفات نمود و امت او به دو گروه تقسیم شدند: گروهی که به ولایت اقرار نمودند و گروهی که آنرا انکار کردند. پس نماز گزار از خداوند میخواهد که او را به راه کسانی که اقرار به وصایت نمودند و در باب ولایت داخل شدند هدایت فرماید. آن دری که هر کس از آن در وارد شد از عذاب الهی ایمن گشت، و این همان خانه ای است که خداوند در باره آن فرمود: هر کس که در آن وارد شود ایمن گشته است. قال علی علیه السلام:
یا حار همدان من یمت یرنی
من مؤمن او منافق قبلا
و انت عند الصراط معترضی
ولا تخف عثرة و لا زللا
اقول للنارحین تعرض للعرض
ذره لاتقربی الرجلا
هذا لنا شیعة وشیعتنا
و اعطانی الله فیهم الأملا
یعنی: ای حارث همدانی هر مؤمن یا منافقی که بمیرد، به هنگام مرگ مرا پیش روی خود خواهد دید. و تو نزد صراط بر من عرضه خواهی شد، و در آن هنگام از خطا و لغزش بیمناک مباش. وقتی آتش دوزخ راه را بر یکی از شما ببندد، به او خواهیم گفت که این مرد را رها کن و به او نزدیک مشو، زیرا که او شیعه ما است و خداوند آرزوی شیعیان ما را برآورده ساخته است.
صراط الذین انعمت علیهم، بمشاهدة المنعم دون النعمة. یعنی: پروردگارا ما را به راه کسانی هدایت فرما که فارغ از دیدن نعمت بواسطه توفیق مشاهده منعم، نسبت به آنها انعام فرمودی.
در دیاری که توثی بودنم آنجا کافی است
آرزوی دگرم غایت بی انصافی است
و چه نیکو گفته است:
لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است هم باده
مدامم از لب ساقی بود اسباب آماده
پس اگر خداوند کسی را به این نعمت سرافراز فرمود همیشه در عیش و طرب است و هیچ وقت هم و غمی برای او نیست، زیرا مشاهده محبوب او را از مشاهده هر چیزی مستغنی کرده است. ابن فارض گوید:
فبا لحدق استغنیت عن قدح و من شمائلها لاعن شمولی و نشوتی غیرالمغضوب علیهم، بترک حسن الأدب فی وقت القیام لخدمتک. یعنی: نه راه کسانی که با ترک حسن ادب به هنگام قیام برای خدمت تو، مورد غضب واقع شدند. چنانکه قبلا ذکر شد، در حین قرائت این سوره، خداوند سه بار به بنده خطاب فرماید که ای بنده من تو اگر با من صحبت میداری پس چرا توجهت به من نیست؟ تا بنده به ایاک نعبد برسد، که اگر باز هم ملتفت نشد، مورد غضب واقع میشود.
از خدا خواهیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از فیض رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
ولا الضالین عن رؤیة ذلک منک. یعنی نه طریق اشخاصی که گمراه شدند و نفهمیدند که آنچه هست از تو است، و گمان کردند که خود کاری کرده اند. اینان ادب را بجای آوردند ولی غافل از منعم بودند. بی ادبی نکردند، اما نفهمیدند. گله و شکایت میکنند که دعا کردیم و اجابت نشد، به خلاف آنهایی که همیشه میگویند: ربنا اتمم علینا نعمتک ففی شواهد آلاء الکریم تتمیم نعمائه، یعنی: پروردگارا نعمت خود را بر ما تمام فرما، پس در آثار نعمتهای شخص کریم اتمام نعمتهایش نهفته است. و نمیگوید من کاری کردم، بلکه میگوید تو عطا کردی. رب منک الاکرام فتفضل علینا بالاتمام، یعنی: پروردگارا بزرگواری و بخشندگی از تو است،
پس با تمام کردن بخشش خود بر ما احسان فرما. بعد از نماز تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بقدری فضیلت دارد که یکی نماز را خوانده و چون این تسبیح را بجای نیاورده بود به او گفتند نمازت را اعاده کن. دوم، سه مرتبه سوره توحید و سه مرتبه صلوات و سپس سه بار آیه و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حبه ان الله بالغ أمره قد جعل الله کل شیء قدرا، را بخواند و به مقصد فتح باب بطرف بالای سر بدمد. حدیث است از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امام صادق علیه السلام که خواندن این آیه پس از نماز موجب وسعت رزق و طول عمر و با ایمان از دنیا رفتن است.
تب گنج ادامه از قبل... شاید باورتان نشه، اما در همه این سالها بقدری با موضوعات عجیب برخورد کردم که ذهنم آمادگی پذیرش هر اتفاقی را داره. گنجیابی اطلاعات زیادی به آدم میده. تاریخ و جغرافیا را قوی میکنه. جهتیابی، آشنایی با خط و زبانهای باستانی، دنیای ماورایی همه اینها در گنجیابی هستش. یعنی شما فقط بدلیل این مسائل بدنبال گنج هستی؟ نه، خب، ولی اینکه از پول کسی بدش بیاد هم نیست، اصلا اینطوری نیست. من هم دوست دارم چیزای قیمتی و باارزش پیدا کنم و باهاش زندگی بهتری بسازم. اما خب دیگه، همیشه که ما موفق نمیشیم. واقعیت اینه که شانس موفقیت شما کمتر از ١٠ درصد هست. اما همین ١٠ درصد هم اگه تلاش اصولی نباشه به کمتر از یک درصد میرسه، من اینو به چشم خودم دیدم. در ضمن الان دست هم زیاد شده، تقلب و حیله هم در این کار مثل قبل وجود داره. البته بستگی داره منظور شما از گنج چه گنجی باشه. کوچیک یا بزرگ؟ گنج در ایران ما زیاد است، خیلی هم زیاد. هزاران سال است که در این سرزمین زندگی و تمدّن جریان داشته، تمدنها و امپراتوریهای بزرگی روی کار آمدند. سلسله های پادشاهی بزرگ و با عظمت، خب معلومه که در این منطقه گنج هم وجود داره. هر چقدر هم تا الان پیدا شده باشه، چند برابر آن هنوز زیر زمین است. شاید باورتان نشه، اما خیلیها از این طریق زندگیشون رو میگذرانند. ولی شانس موفقیت فقط ١٠ درصد هست. قرار نیست که همه گنج پیدا کنند. فروش نقشه، کاربلد، کسی که نقشهها را تفسیر میکند، تشخیص اینکه چه نقشهای اصلی و کدام قلابی است، فروش دستگاههای مختلف، رمال و دعانویس و باطلکننده طلسم همه اینها از این طریق پول در میآورند. وقتی به حرف کاربلد نقشه توجه نمیکنی تیرت به سنگ میخوره، بابک یکی دیگه از افرادی بود که تب گنج و سودای پولدار شدن آن هم از نوع یکشبهاش را در سر داشت؛ اما اون هم مثل خیلیها هنوز به خواستهاش نرسیده. بابک با اینکه دوبار هم به جرم حفاری غیر مجاز از سوی پلیس دستگیر شده و آنطور که خودش میگه، جریمههای سنگینی هم پرداخت کرده، اما همچنان رویای گنج را دنبال میکند. این همون چیزی هست که من بهش میگم تب گنج. از نوجوانی به این کار علاقه داشتم؛ همیشه دوست داشتم از دل زمین خدا گوهری با ارزش پیدا کنم. هر چقدر که سنم بیشتر شد، علاقه من هم به ماجراهای گنج زیادتر شد؛ تا اینکه بالاخره با چند نفر مثل خودم آشنا شدم و این کار را گروهی ادامه دادیم، گروهی خیلی خوبه ولی بشرطی که افراد خوبی رو توی گروه داشته باشی، ما.. یعنی ٥ نفری؛ حدود ٧ سال بود که با هم بودیم. باید به حرفای باطلکننده طلسم زیاد توجه کرد. راستش هیچکدوم از ما بجز خودم این صحبتها را باور نداشت؛ اصلا نمیدانستند که گنج هم طلسم داره و این طلسمها باید باطل بشه، به همین خاطر قسمت زیادی از گنج پیدا نمیشه. به هر کسی آنها را نشان دهید میگوید: بقیه اینها کجاست؟ در اصطلاح میگویند اینها سرمال است، بغل دارد که آن اصل مال است. امّا اینکه دعانویس و رمال چه ربطی به گنج دارد، قبول دارم باورکردنش برای عموم سخته، اما واقعیت داره؛ برخی از گنجها طلسم دارند و این طلسم باید باطل بشه. این باطل کردن هم نیاز به آدمهای خاصی دارد که با ورد و دعاهای خاص آن را باطل میکنند؛ درواقع گنجهای ارزشمند همه سحر خاصی دارند تا دست هر کس و ناکسی به آنها نرسد، به همین دلیل هم باید از افراد خاص کمک گرفت، البته خیلیها هستند که از این موضوع سوءاستفاده میکنند. شیاد و کلاهبردار همه جا هست و این کار، چون بصورت مخفیانه انجام میشود، بیشتر و راحتتر سر خلق شیره میماند. خیلیها کارشان فروش نقشه است؛ آن هم شرایط خودش را دارد. تشخیص نقشه اصلی و فرعی کار خیلی سختی است؛ درواقع ابتدا باید نقشه را بخری. خب این وسط باز هم آدمهای شیاد هستند که نقشههای قلابی دارند. بعد از خرید نقشه باید بتوانی آن را بخوانی؛ این هم کار بسیار سختی است. بیشتر نقشهها رمزنگاری شده است، تفسیر لازم دارد و اینکه بفهمی منظور نقشه چه بوده و باید از کجا شروع کرد هم برای خودش ماجرای مفصلی دارد. نقشه گنج واقعی چیه؟ در زمان های قدیم بانکی وجود نداشت که مردم بتونن طلا و جواهراتشون رو امانت بدن و در چنین جاهایی بذارن، در نتیجه برای اینکه از مال و اموالشون محافظت کنن و دزدیده نشه مجبور بودن اونها رو مخفی و یا دفنشون کنن. بعد از دفن کردن گنج و طلاها و جواهرات و … علامت و یا نشانه ای میذاشتن که فراموش نکنن کجا دفن یا مخفی کردن، بعضی ها هم نقشه ای برای طلاهای خودشون میکشیدن که به اون میگفتن نقشه گنج، امّا اینکه علامت و نشانه ها برای گنج طلا و جواهرات به چه شکل بود، علامت و نشانه گنج هایی که افراد برای گنج ها طلا و جواهرات خود انتخاب میکردند هر کدام نشانه مقدار و میزان طلا بود. بعضی از این نشانه ها سنگ هایی با شکل های متفاوت بودند مثل لاک پشت، شتر، مار، خورشید و … مفهوم و معنی علامت و نشانه سنگ ها در گنج یابی رو بیشتر توضیح میدم، مفهوم علامت و نشانه سنگ ها رابطه مستقیم با مقدار و میزان گنج دفن شده در زیر زمین را دارد. حالا به بررسی مفهوم و علامت سنگ ها و گنج های پنهان شده میپردازیم. علامت و نشانه سنگ لاک پشت در گنج یابی از نشانه های خزانه های دولتی است که بیشتر در زمان کیکاووس از این نشانه ها استفاده میشد. سنگ لاکپشت هر جا دیده میشد نشانه گر این بود که گنج بسیار زیادی در آن دفن شده است. در گنج یابی علامت سنگ شتر از نشانه های کاروان هایی است که در زمان قدیم از مسیر ها رفت و آمد و استراحت میکردند. علامت شتر در گنج یابی به دلیل ثروتمند بودن تاجران کاروان ها نشانگر طلای بسیار زیاد میباشد. گنجیابی یکی از مشهورترین رویاهای ساکنان کویرهای خشک و نیمهخشکی است که زمانی حاشیه راه ابریشم و تمدنهای بزرگی مثل هخامنشیان بودهاند. دلیجان، ساوه، زلفآباد، تپه حسنآباد، خوشدون، تپه مشهد میقان و نظامآباد از مشهورترین مقاصد جویندگان طلاست که مثل هر حرفه دیگری راز و رمز خود را دارد، تجربهها، دانش و سرمایهگذاری مخصوص خود. برای میثم این رویا از ٩ سالگیاش آغاز شد، زمانی که شایع شد یکی از چوپانها در غاری یک کوزه پر از سکه پیدا کرده است. این خبر به سرعت باد در منطقه پیچید و بسیاری به دنبالش رفتند، ازجمله پدر و عموی میثم. آنها چیزی پیدا نکردند، اما این دلیلی نبود که میثم نخواهد این کار را بکند. سالهای بعد را او صرف آموختن رمز و رموز این کار کرد، اینکه گنجها کجایند، تپههای تاریخی منطقه در کدام نواحی قرار دارند و بهتر است کدام نقاط را کند تا بالاخره دو سال قبل معتبرترین نقشه عمرش را پیدا کرد. یک نقشه کامل که روی پوست آهو نوشته شده بود و براساس نشانهها، نقشه یک دفینه سلطنتی بود. چندین میلیون را خرج خریدن نقشه کرده بود، چند میلیون هم به استادی در شیراز داده بود که نقشههای گنج را میخواند. در زمان های قدیم در ادیان زرتشتی گاو را یک موجود مبارک و مقدس میدانستند و حتی در قرآن کریم هم خداوند به یهودیان دستور دادند که بهترین و زیباترین گاو را قربانی کنند. علامت گاو را هر کجا میگذاشتند نشان دهنده طلای با مقدار معمولی و متوسط بود. نشانه های بسیار زیادی وجود دارند … این علامت ها، نشان میدهد که در اطراف این سنگ ها و اشکال گنج وجود دارد ولی دقیقا جای آن مشخص نیست. در نتیجه برای آن نقشه ای میکشیدند و از آن نقشه برای رسیدن به نشانه و سپس به گنج خود استفاده میکردند. بعد از گذشت زمان آن افراد ثروتمند بر اثر حادثه ای فوت و یا کشته میشدند و نقشه گنج را با آرزوهای خودشان به گور میبردند. در آینده افرادی نقشه ها را پیدا کرده از آن استفاده میکردند و با صبر و تلاش به گنج میرسیدند. در این سال ها افراد بسیاری به دنبال نقشه ها و نشانه ها هستند که خیلی از این افراد به هدف و موفقیت خود رسیده اند. بعد از گذشت هفت سال تحقیق و سابقه کار من هم برای شما نقشه گنجی آماده کرده ام که شما را به گنج واقعی و حقیقی میرساند. به شما قول میدهم اگر طبق این نقشه پیش بروید به گنج خود میرسید و ثروتمند خواهید شد. چاشنی این نقشه صبر، تلاش و استمرار است. کمی توضیح در مورد تفاوت گنج و دفینه: کسی که گنج پیدا کنه که نمیگه من پیدا کردم، خونه زندگیش رو جمع میکنه و میره خودشو گم و گور میکنه. آنچه در بین محلیها به گنج مشهور است و بخاطرش شبها به دل کوه و بیابان میزنند یا روزها در پستوها و اتاقهای دربسته نقشههای روی پوست را به یکدیگر نشان میدهند و بخاطرش پولهای کلان رد و بدل میکنند، در واقع دفینههایی است که بنا بر اسناد قدیمی، پنهان کردن آنها در دل خاک رسمی دیرین بوده است. اسنادی موجود است که در گذشته حکومتها بخشی از مازاد درآمدهای خود را بمنظور دور ماندن از دست بلایای طبیعی یا جنگها در مکانهایی دفن میکردند که تنها تعداد معدودی از محل آنها خبر داشتند. این دفینهها بمنظور هزینههای روز مبادا انجام میشد، مانند روزهایی که حکومت مرکزی ساقط میشد و شاه یا حاکم منطقه نیاز به پول برای فرار یا جمع آوری قشون داشت. این تاکتیک بقدری محرمانه و مخفیانه انجام میشد که حتی گفته میشود در بعضی از دفینهها سربازان محافظ یا همراه با دفینه هم کشته میشدند و بعنوان نشانه از آنها استفاده میشد. این نقشهها در خزانهها نگهداری میشد و برای گم کردن رد گنج، گذشته از رمزگذاری حتی چندین نمونه غیراصل هم به دروغ ترسیم میشد که همگی با اختلاف کمی با یکدیگر رسم میشدند. به همین خاطر است که نقشه خوانهای حرفهای در منطقه اطراف راه ابریشم یا مکانهایی مثل اراک و دلیجان براساس اسم و رسمی که به دست آوردهاند کار میکنند. کشیدن نقشه روی پوست آهو بخاطر مقاومتش در برابر شرایط طبیعی در تمام ادوار مرسوم بوده است اما نوع دباغی پوست در هر زمانی فرق میکند، نوع مرکبی که در زمان هخامنشیان مرسوم بوده با زمان ساسانیان فرق داشت و مهمتر از همه اینها نشانههاست. عقابها، شتر، اسب، شیر، پرندههایی شبیه کبک و حتی علامتهایی شبیه ماه و خورشید یا انسان روی بیشتر نقشههایی که در منطقه دلیجان، اطراف اراک و ساوه دیده شده، مرسوم است و نقاط بسیاری در اطراف روستاها و داخل کویر وجود دارد که بر سنگهای روی کوه این نشانهها حکاکی شده است. هر کدام اینها برای یک دوره است؛ مثلا اسب متعلق به دوره ساسانیان است و امکان ندارد در دوره دیگری به کار گرفته شده باشد. قصه گنجهای ایران، افسانه نیست، بهخصوص در منطقهای مثل استان مرکزی یا شیراز که محل گذر جاده ابریشم و حکومتهای تاریخی بوده است. بخشی از دفینهها هم البته ربطی به حکومتها نداشتهاند. بازرگانان به دلیل وجود دزدها معمولا بخشی از سرمایه خود را در محلی دفن میکردند تا چنانچه مورد سرقت قرار گرفتند تمام هست و نیستشان از بین نرود و بتوانند دوباره از نو شروع کنند. گفته میشود این نوع دفینه های کوچک معمولا درکنار کاروانسراها یا در حاشیه نزدیک به جاده ابریشم پنهان میشده است. تپه گبر یک نمونه است. تپه معروف به تپه گبرها که در دل کوه با یک تک درخت بزرگ نشانهگذاری شده است. نقطهنقطه اطراف تپه سوراخهای چند متری است، شبیه سوراخ هایی که موشهای کور حفر میکنند. این دسته را بیشتر از هر گروه دیگری برای میراث ایرانی خطرناک میدانم. آنها معمولا با یک کلنگ و بیل و گاهی حتی فلزیاب به محلهای تاریخی میروند و تمام آثار مهم برای مطالعات تاریخی را از بین میبرند. گاهی آنها چیزی هم به دست میآورند، البته نه گنج، بلکه اشیایی که در زمان خود بیارزش بوده، ماننده کوزه و کاسه و گردنبند یا سکههای اشرفی که به هر دلیل مدفون شده و الان باارزش است، اما این کارشان باعث از بین رفتن لایههای تاریخی روی یک اثر بمنظور مطالعات باستان شناسی میشود. این افراد غیر حرفهای هستند که فقط آسیب میزنند. نقشه گنج زندگیت رو پیدا کن، باهوشانه فکر کن، طبق نقشه حرکت کن ، بعد سخت و بی وقفه کار کن تا موفق شی. باهوشانه کار کردن یعنی این که بدونی چه زمانی ، چه جوری و چقدر باید کار کنی. اگه فقط به فکر سخت کارکردنی، داری عمر و زندگیت رو هدر میدی. نقشه ی گنج یه مسیر مشخص برای رسیدن به هدفه! برای موفقیت در هرکاری باید بدونی کجای کار هستی و کجا میخوای بری، چه ابزارهایی داری. نقطه ی قوتت چیه و نقطه ی ضعفت چیه. اگه اینها رو بدونی، در حقیقت نقشه ی رسیدن به هدف رو داری. ما به این میگیم نقشه ی گنج. نقشه ی گنج خودت رو پیدا کن تا به موفقیت برسی، از بچگی همه اش تو گوش ما خوندن که برای موفقیت باید سخت کار کنی. شب و روز نداشته باشی. از همه چیز و دلبستگی هات بگذری. الان هم به بچه هایی که کنکور دارن همین رو میگن. میگن سال کنکور باید خودت رو بکشی تا قبول بشی! شب و روز زحمت بکش تا موفق بشی. اما این درست نیست. دارن اشتباه آدرس میدن. یه قسمت خیلی مهم رو یا نمیدونن یا یادشون رفته به ما بگن. وقتی به زندگی افراد موفق نگاه میکنی، اولویت اول اونها باهوشانه کار کردنه و بعد سخت کارکردن. اما باهوشانه کار کردن یعنی چی؟ تو فیلم ها دیدی، اونایی که دنبال گنج میگردن ، بیل و کلنگ بر نمیدارن برن سخت مشغول کار بشن و همه جا را بکنن! اینجوری باید یه عمر کار کنن. شاید چیزی پیدا کنن. اونایی که دنبال گنج میگردن اول نقشه ی گنج رو پیدا میکنن. با نقشه بجایی که باید میرسن. بعد اونجا سخت کار میکنن تا گنج پیدا کنن. پس برای موفقیت، اول نقشه گنج خودت رو پیدا کن (بیزینس پلن) با نقشه ای که داری به محل گنج برو. حالا سخت کار کن.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمودن امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: همانا اهل دین نشانه هایى دارند که به آن نشانه ها شناخته میشوند: راستى در گفتار و امانتدارى و وفاى به پیمان و پیوند با خویشان و مهربانى با ناتوان و کمى معاشرت و مخالطت با زنان (یا اینکه فرمود: کمى جماع با زنان) و بذل احسان و حسن همسایگى و وسعت خلق و پیروى از علم و آنچه که به خدا نزدیک میکند تا اینکه فرمود: همانا مومن نفسش از دست او گرفتار است و مردم از او در راحتى اند، هنگامى که شب بر او میرسد صورتش را بر زمین میگذارد و براى خدا با گرامى ترین اعضاى بدن خود به خاک مى افتد و با پروردگارى که او را آفریده مناجات میکند که او را از آتش برهاند، آگاه باشید که چنین باشید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
دعای علوی مصری دعائیست از سوی مولایمان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف، که این دعا را انبیای الهی در شدت ها و سختی ها خوانده اند. خواندن این دعا در نیمه شب جمعه وارد شده است.
متن این دعا در کتاب مهج الدّعوات از سیّد بن طاووس رضوان الله علیه به نقل از سید علوی مصری بیان شده است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
رَبِّ مَنْ ذَا الَّذِی دَعَاکَ فَلَمْ تُجِبْهُ وَ مَنْ ذَا الَّذِی سَأَلَکَ فَلَمْ تُعْطِهِ وَ مَنْ ذَا الَّذِی نَاجَاکَ فَخَیَّبْتَهُ أَوْ تَقَرَّبَ إِلَیْکَ فَأَبْعَدْتَهُ
بارخدایا! چه کسی دعا کرد و تو او را اجابت نفرمودی؟ کدامیک از بندگان دست نیاز به سوی تو دراز کرد و تو او را محروم نمودی؟ کدام بنده ای با تو مناجات کرد و تو را مأیوس ساختی؟ چه کسی از بندگانت تقاضای نزدیک بودن به تو را داشت و تو او را از در خانه ات راندی؟
وَ رَبِّ هَذَا فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ مَعَ عِنَادِهِ وَ کُفْرِهِ وَ عُتُوِّهِ وَ إِذْعَانِهِ الرُّبُوبِیَّةَ لِنَفْسِهِ وَ عِلْمِکَ بِأَنَّهُ لَا یَتُوبُ وَ لَا یَرْجِعُ وَ لَا یَئُوبُ وَ لَا یُؤْمِنُ وَ لَا یَخْشَعُ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ أَعْطَیْتَهُ سُؤْلَهُ کَرَماً مِنْکَ وَ جُوداً وَ قِلَّةَ مِقْدَارٍ لِمَا سَأَلَکَ عِنْدَکَ مَعَ عِظَمِهِ عِنْدَهُ أَخْذاً بِحُجَّتِکَ عَلَیْهِ وَ تَأْکِیداً لَهَا حِینَ فَجَرَ وَ کَفَرَ وَ اسْتَطَالَ عَلَى قَوْمِهِ وَ تَجَبَّرَ وَ بِکُفْرِهِ عَلَیْهِمْ افْتَخَرَ وَ بِظُلْمِهِ لِنَفْسِهِ تَکَبَّرَ وَ بِحِلْمِکَ عَنْهُ اسْتَکْبَرَ فَکَتَبَ وَ حَکَمَ عَلَى نَفْسِهِ جُرْأَةً مِنْهُ إِنَّ جَزَاءَ مِثْلِهِ أَنْ یُغْرَقَ فِی الْبَحْرِ فَجَزَیْتَهُ بِمَا حَکَمَ بِهِ عَلَى نَفْسِهِ
خداوندا! آن فرعونی که در مقابل دستگاه با عظمت تو کاخها برافراشت و سرکشیها نمود و دعوی خدایی کرد و با اینکه تو می دانستی، توبه نمی کند و قلبش در برابر ذات پاک تو خاضع نخواهد شد، دعایش را مستجاب کردی و خواسته او را برآوردی و با اینکه حاجت او برای ذات پاک تو ناچیز و برای او بزرگ بود تو حجّت را بر او اتمام کردی هنگامی که به ذات پاک تو کفر ورزید و راه بدیها را پیمود و بر ملّت خود راه ظلم و ستم در پیش گرفت و در سایه ی کفر خود بر آنها استیلا یافت و بر آنان فخر می فروخت و از حلم تو سوء استفاده کرد و راه تکبّر در پیش گرفت و خود بر خویشتن حکم نمود، که پاداش کسی مانند او غرق شدن در دریاست و تو نیز آن حکم را اجرا فرمودی و او را در دریا غرق کردی.
إِلَهِی وَ أَنَا عَبْدُکَ ابْنُ عَبْدِکَ وَ ابْنُ أَمَتِکَ مُعْتَرِفٌ لَکَ بِالْعُبُودِیَّةِ مُقِرٌّ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ خَالِقِی لَا إِلَهَ لِی غَیْرُکَ وَ لَا رَبَّ لِی سِوَاکَ مُوقِنٌ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ رَبِّی وَ إِلَیْکَ مَرَدِّی وَ إِیَابِی عَالِمٌ بِأَنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ وَ تَحْکُمُ مَا تُرِیدُ لَا مُعَقِّبَ لِحُکْمِکَ وَ لَا رَادَّ لِقَضَائِکَ وَ أَنَّکَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ لَمْ تَکُنْ مِنْ شَیْءٍ وَ لَمْ تَبِنْ عَنْ شَیْءٍ کُنْتَ قَبْلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ أَنْتَ الْکَائِنُ بَعْدَ کُلِّ شَیْءٍ وَ الْمُکَوِّنُ لِکُلِّ شَیْءٍ خَلَقْتَ کُلَّ شَیْءٍ بِتَقْدِیرٍوَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ
بار خدایا! من بنده ای از بندگان و فرزند بنده و کنیزی از کنیزان توام؛ به خدایی تو معترفم و به اینکه خدایی نیست جز ذات پاک تو که یگانه آفریننده و تنها خدا و تربیت کننده ی منی. معتقدم که خدا و رب من تو هستی که بر همه چیز توانایی و هرچه بخواهی انجام می دهی و هر حکمی را که اراده فرمایی، صادر می کنی. هیچ کس نمی تواند حکم تو را رد کند و حتماً فرمان تو باید اجرا شود. اول جهان هستی و آخر آن، ظاهر آن و باطن آن تویی. از چیزی خلق نشده و از چیزی جدا نشده ای. قبل از هر چیز تو بوده ای و پس از آن نیز تو خواهی بود. همه چیز را تو آفریدی و آفرینش همه موجودات بر اساس تقدیر حکیمانه تو مقرّر است و تو شنوا و دانایی.
وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ کَذَلِکَ کُنْتَ وَ تَکُونُ وَ أَنْتَ حَیٌّ قَیُّومٌ لَا تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ وَ لَا تُوصَفُ بِالْأَوْهَامِ وَ لَا تُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ- وَ لَا تُقَاسُ بِالْمِقْیَاسِ وَ لَا تُشَبَّهُ بِالنَّاسِ وَ إِنَّ الْخَلْقَ کُلَّهُمْ عَبِیدُکَ وَ إِمَاؤُکَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ نَحْنُ الْمَرْبُوبُونَ وَ أَنْتَ الْخَالِقُ وَ نَحْنُ الْمَخْلُوقُونَ وَ أَنْتَ الرَّازِقُ وَ نَحْنُ الْمَرْزُوقُونَ
شهادت می دهم که ذات پاک تو چنین بوده و چنین خواهد بود. ذات مقدّست زنده است و نظام جهان هستی در سایه وجود تو اداره می شود و سستی و خواب در وجودت راه ندارد. همگان از عهده وصف تو ناتوانند و با حواس ظاهر (چشم، گوش و…) شناخته نخواهی شد. با مقیاسها و معیارهای متداول میان مردم تو را نمی توان سنجید و به انسان ها نمی توان تشبیهت کرد. نمی توان آفریده شدگان همه بنده و کنیز تو اند و تو پروردگار مایی و ما مخلوق تو و اسیر قدرت بی نهایت تو هستیم. آفریننده ما تویی و ما، آفریده تو هستیم. تو روزی دهنده ما هستی و ما روزی خواران تو هستیم.
فَلَکَ الْحَمْدُ یَا إِلَهِی إِذْ خَلَقْتَنِی بَشَراً سَوِیّاً وَ جَعَلْتَنِی غَنِیّاً مَکْفِیّاً بَعْدَ مَا کُنْتُ طِفْلًا صَبِیّاً تَقُوتُنِی مِنَ الثَّدْیِ لَبَناً مَرِیئاً وَ غَذَّیْتَنِی غِذَاءً طَیِّباً هَنِیئاً وَ جَعَلْتَنِی ذَکَراً مِثَالًا سَوِیّاً
اینک تو را حمد می کنم که مرا انسانی کامل [از نظر اعضاء و جوارح] خلق فرمودی و از غیر خودت بی نیازم ساختی. کودکی خردسال بودم که از سینه مادر شیر گوارایی برای آماده نمودی و غذایی پاکیزه و گوارا در دسترسم قرار دادی و بدین وسیله رشد کرده، قامتی رسا یافتم.
فَلَکَ الْحَمْدُ حَمْداً إِنْ عُدَّ لَمْ یُحْصَ وَ إِنْ وُضِعَ لَمْ یَتَّسِعْ لَهُ شَیْءٌ- حَمْداً یَفُوقُ عَلَى جَمِیعِ حَمْدِ الْحَامِدِینَ وَ یَعْلُو عَلَى حَمْدِ کُلِّ شَیْءٍ وَ یَفْخُمُ وَ یَعْظُمُ عَلَى ذَلِکَ کُلِّهِ وَ کُلَّمَا حَمِدَ اللَّهَ شَیْءٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا یُحِبُّ اللَّهُ أَنْ یُحْمَدَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ مَا خَلَقَ وَ زِنَةَ مَا خَلَقَ وَ زِنَةَ أَجَلِّ مَا خَلَقَ وَ بِوَزْنِ أَخَفِّ مَا خَلَقَ وَ بِعَدَدِ أَصْغَرِ مَا خَلَقَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّى یَرْضَى رَبُّنَا وَ بَعْدَ الرِّضَا
پس حمد و ستایش سزاور ذات پاک تو است؛ آن هم ستایشی برتر و بالاتر از ستایش همه ستایشگران که هیچ ثنایی بدان نرسد؛ ستایشی برتر از تمام اقسام حمد و ثنایی که ستایشگران انجام داده اند و ستایشی ارجمند تر از همه امور و گرانقدرتر از هر سپاسی که آفریده ای به درگاه خداوند می کند. آری، حمد مختصّ ذات پاک خداوندی است چنانکه می پسندد؛ سپاسی برابر با تعداد همه آفریدگان و هموزن همه موجودات و مساوی با بزرگترین و کوچکترین و خُردترین آنها؛ حمدی که خداوند را خرسند سازد و با خشنودی خداوند برابر باشد.
وَ أَسْأَلُهُ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ یَغْفِرَ لِی ذَنْبِی وَ أَنْ یَحْمَدَ لِی أَمْرِی وَ یَتُوبَ عَلَیَّ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
از او تقاضا می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستد و مرا ببخشد و اعمال مرا نیکو فرموده، توبه ام را بپذیرد، که او بسیار توبه پذیر و مهربان است.
إِلَهِی وَ إِنِّی أَنَا أَدْعُوکَ وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ صَفْوَتُکَ أَبُونَا آدَمُ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ هُوَ مُسِیءٌ ظَالِمٌ حِینَ أَصَابَ الْخَطِیئَةَ فَغَفَرْتَ لَهُ خَطِیئَتَهُ وَ تُبْتَ عَلَیْهِ وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی وَ تَرْضَى عَنِّی فَإِنْ لَمْ تَرْضَ عَنِّی فَاعْفُ عَنِّی فَإِنِّی مُسِیءٌ ظَالِمٌ خَاطِئٌ عَاصٍ وَ قَدْ یَعْفُو السَّیِّدُ عَنْ عَبْدِهِ وَ لَیْسَ بِرَاضٍ عَنْهُ وَ أَنْ تُرْضِیَ عَنِّی خَلْقَکَ وَ تُمِیطَ عَنِّی حَقَّکَ
خداوندا! تو را به نامی می خوانم و به اسمی قسم می دهم که برگزیده ات، پدر ما آدم(علیه السلام)، تو را به آن خواند و تو او را اجابت کرده و توبه اش را پذیرفتی و در حالی که او گناه کرده و بر خودش ستم روا داشته بود، تو او را بخشیدی و دعایش را مستجاب فرمودی و او را به خود نزدیک ساختی. ای کسی که از من به من نزدیکتری! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و از گناهان من بگذری و از من خشنود گردی و اگر از من خشنود نمی شوی، پس مرا عفو فرما که من گناهکار و ستمگرم و لغزشم زیاد است. آری، چه بسا مولایی که ازبنده خود درمی گذرد در حالی که از او راضی نیست. تقاضای دیگرم این است که بندگانت را از من راضی نمایی و حق خودت را درباره من نادیده محسوب فرمایی.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ إِدْرِیسُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَجَعَلْتَهُ صِدِّیقاً نَبِیّاً وَ رَفَعْتَهُ مَکاناً عَلِیًّا وَ اسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنَتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ- وَ أَنْ تَجْعَلَ مَآبِی إِلَى جَنَّتِکَ وَ مَحَلِّی فِی رَحْمَتِکَ وَ تُسْکِنَنِی فِیهَا بِعَفْوِکَ وَ تُزَوِّجَنِی مِنْ حُورِهَا بِقُدْرَتِکَ یَا قَدِیرُ
بارالها! من تو را به نامی می خوانم که ادریس(علیه السلام) تو را بدان خواند و تو او را به مقام راستگویان و درست کرداران و به پیامبری رساندی و مقامی بس بلند به او ارزانی فرمودی؛ دعایش را مستجاب کردی و او را به خود نزدیک ساختی. اکنون ای نزدیکتر از من به خودم! از درگاه با عظمت تو استدعا می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و پایان کار مرا بهشت برین قرار دهی و مرا در دریای رحمت خود غوطه ور سازی و با آمرزش گناهان، مرا در بهشت جای دهی و حوریان بهشتی را با من همسر فرمایی، به توانایی بی نهایت تو ای قادر متعال!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ نُوحٌ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ. فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ. وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ- وَ نَجَّیْتَهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّی عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُنْجِیَنِی مِنْ ظُلْمِ مَنْ یُرِیدُ ظُلْمِی وَ تَکُفَّ عَنِّی بَأْسَ مَنْ یُرِیدُ هَضْمِی وَ تَکْفِیَنِی شَرَّ کُلِّ سُلْطَانٍ جَائِرٍ وَ عَدُوٍّ قَاهِرٍ وَ مُسْتَخِفٍّ قَادِرٍ وَ جَبَّارٍ عَنِیدٍ وَ کُلِّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ وَ إِنْسِیٍّ شَدِیدٍ وَ کَیْدِ کُلِّ مَکِیدٍ یَا حَلِیمُ یَا وَدُودُ
خداوندا! تو را به نامی می خوانم که نوح(علیه السلام) در سایه آن به درگاهت بار یافت و عرضه داشت: «خداوندا! من مغلوب و مقهور گشته ام، پس مرا یاری کن. و [در قرآن فرمودی که] درهای آسمان را گشودیم و بارانی کوبنده و ویرانگر فرو فرستادیم و از زمین چشمه های پر آب به جوشش درآوردیم! و آبها از زمین و آسمان به هم پیوستند و آنچه مقدّر بود، انجام شد و نوح از آن دریای خروشان نجات یافت و بر کشتی ساخته شده از چوب و میخ سوار شد.» [پروردگارا!] تو نیاز و احتیاج او را تأمین نمودی و او را به خود نزدیک ساختی. اکنون ای نزدیکترین افراد به من! از درگاهت استدعا می کنم که درود خودت را بر محمد و آل محمد فرو فرستاده، مرا از ستم هر ظالمی که اندیشه ستمی درباره من دارد رهایی بخشی و شرّ هر زمامدار جفا کار و دشمن توانا و هر صاحب قدرت خوارکننده و زور گوی کینه توز و شیطان رانده شده و انسان بدرفتاری را از من دور فرمایی و مرا از نقشه و کید فریب دهندگان در امان داری، ای بردبار و حلیم و ای خدای مهربان!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ صَالِحٌ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَنَجَّیْتَهُ مِنَ الْخَسْفِ وَ أَعْلَیْتَهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ اسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُخَلِّصَنِی مِنْ شَرِّ مَا یُرِیدُنِی أَعْدَائِی بِهِ وَ سَعَى بِی حُسَّادِی وَ تُکْفِنِیهِمْ بِکِفَایَتِکَ وَ تَتَوَلَّانِی بِوَلَایَتِکَ وَ تَهْدِیَ قَلْبِی بِهُدَاکَ وَ تُؤَیِّدَنِی بِتَقْوَاکَ وَ تُبَصِّرَنِی [تَنْصُرَنِی] بِمَا فِیهِ رِضَاکَ وَ تُغْنِیَنِی بِغِنَاکَ یَا حَلِیمُ
خداوندا! تو را به نامی که بنده و پیامبرت صالح(علیه السلام) تو را به آن خواند و دعا کرد، می خوانم. تو دعایش را مستجاب نمودی و او را از فرو رفتن در زمین حفظ فرمودی و بر دشمنانش او را برتری بخشیدی و در مقام قرب، منزلش دادی. ای خداوند نزدیک! صلوات و درود مرا برحبیب خود محمد و آْل او فرو فرست و مرا از شرّ دشمنانم، ایمن دار و از بدیهای حسودان حفظم کن و خودت امور مرا کفایت نما و در زیر لوای ولایت خود مرا هدایت کن و قلب مرا به خود متوجه فرما و به وسیله تقوی و بصیرت و توفیق تحصیل رضای خود را به من عنایت کن و با بی نیازی و ثروتهای مادی و معنوی خود مرا بی نیاز فرما، ای خداوند حلیم و بردبار!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ وَ خَلِیلُکَ إِبْرَاهِیمُ عَلَیْهِ السَّلَامُ حِینَ أَرَادَ نُمْرُودُ إِلْقَاءَهُ فِی النَّارِ فَجَعَلْتَ لَهُ النَّارَ بَرْداً وَ سَلَاماً وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُبَرِّدَ عَنِّی حَرَّ نَارِکَ وَ تُطْفِئَ عَنِّی لَهِیبَهَا وَ تَکْفِیَنِی حَرَّهَا وَ تَجْعَلَ نَائِرَةَ أَعْدَائِی فِی شِعَارِهِمْ وَ دِثَارِهِمْ- وَ تَرُدَّ کَیْدَهُمْ فِی نُحُورِهِمْ وَ تُبَارِکَ لِی فِیمَا أَعْطَیْتَنِیهِ کَمَا بَارَکْتَ عَلَیْهِ وَ عَلَى آلِهِ إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ الْحَمِیدُ الْمَجِیدُ
بارخدایا! تو را به همان نامی که بنده صالح و پیامبر بزرگت ابراهیم(علیه السلام) خواند و تو او را از آتش نمرود نجات دادی، می خوانم که بر محمّد و آل او درود فرستی و آتشی را که دشمنان برای من افروخته اند به جان خودشان برگردانی. آنچه را که به من عنایت فرمودی بدان گونه که بر آن حضرت (ابراهیم(علیه السلام)) و خاندان عزیزش مبارک نمودی، بر من نیز مبارک گردان، ای آن که ذات پاکت، بخشنده و ستوده و بزرگوار است!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ إِسْمَاعِیلُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَجَعَلْتَهُ نَبِیّاً وَ رَسُولًا وَ جَعَلْتَ لَهُ حَرَمَکَ مَنْسَکاً وَ مَسْکَناً وَ مَأْوًی وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ نَجَّیْتَهُ مِنَ الذَّبْحِ وَ قَرَّبْتَهُ رَحْمَةً مِنْکَ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَفْسَحَ لِی فِی قَبْرِی وَ تَحُطَّ عَنِّی وِزْرِی وَ تَشُدَّ لِی أَزْرِی وَ تَغْفِرَ لِی ذَنْبِی وَ تَرْزُقَنِی التَّوْبَةَ بِحَطِّ السَّیِّئَاتِ وَ تَضَاعُفِ الْحَسَنَاتِ وَ کَشْفِ الْبَلِیَّاتِ وَ رِبْحِ التِّجَارَاتِ وَ دَفْعِ مَعَرَّةِ السِّعَایَاتِ إِنَّکَ مُجِیبُ الدَّعَوَاتِ وَ مُنْزِلَ الْبَرَکَاتِ وَ قَاضِی الْحَاجَاتِ وَ مُعْطِی الْخَیْرَاتِ وَ جَبَّارِ السَّمَاوَاتِ
خداوندا! به اسمی که اسماعیل(علیه السلام) تو را بدان خواند و در سایه آن نام، او را به پیامبری رساندی و خانه خودت را منزل و پناهگاه او قرار دادی و دعایش را مستجاب نمودی و از قربانی شدن نجاتش دادی و از بهشت برایش گوسفند قربانی (فِدا) فرستادی و او را به خویش نزدیک ساختی. ای از همه نزدیکتر به من! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که بر پیامبر عزیزت حضرت محمد بن عبدالله و خاندان گرامی اش درود خود را نازل فرمایی. خانه قبر مرا وسیع کن و بار سنگینی گناه را از دوشم بردار و توانمندی و پایمردی نصیبم فرما. گناهانم را بیامرز و با پاک نمودن گناهانم، مرا به مقام توبه نایل فرما. خوبیهایم را دو چندان ساز و گره از مشکلاتم بگشا و در تجارت بهره مندم ساز و آزار بدگوییها را از من دور گردان، ای آن که ذات پاکت اجابت کننده دعاها، عطاکننده همه خوبیها، فرو فرستنده تمام برکات و فرمانروای مطلق آسمانها است!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِمَا سَأَلَکَ بِهِ ابْنُ خَلِیلِکَ إِسْمَاعِیلُ عَلَیْهِ السَّلَامُ الَّذِی نَجَّیْتَهُ مِنَ الذَّبْحِ وَ فَدَیْتَهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ وَ قَلَبْتَ لَهُ الْمِشْقَصَ حَتَّى نَاجَاکَ مُوقِناً بِذَبْحِهِ رَاضِیاً بِأَمْرِ وَالِدِهِ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُنْجِیَنِی مِنْ کُلِّ سُوءٍ وَ بَلِیَّةٍ وَ تَصْرِفَ عَنِّی کُلَّ ظُلْمَةٍ وَخِیمَةٍ وَ تَکْفِیَنِی مَا أَهَمَّنِی مِنْ أُمُورِ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی وَ مَا أُحَاذِرُهُ وَ أَخْشَاهُ وَ مِنْ شَرِّ خَلْقِکَ أَجْمَعِینَ بِحَقِّ آلِ یس
خداوندا! از تو درخواست می کنم به چیزی که اسماعیل(علیه السلام) فرزند خلیل تو را بدان خواندت و تو او را از کشته شدن نجات دادی و قربانی بزرگ برایش فرستادی و جلوی تیزی کارد را گرفتی و به آن اجازه بریدن ندادی و در حالی که او خود را برای ذبح شدن آماده نموده و امر پدر را اطاعت کرده و راضی بدین امر بود، دعایش را مستجاب نمودی و او را به مقام قرب نایل کردی ای خدایی که از همه به من نزدیکتری! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که درود خود را بر محمّد و آل محمّد فرو فرستی و مرا از هر بدی و سختی برهانی و ظلم ستمگران را از من دور نمایی و در امور دنیوی و اخری که بر آنها بیمناک هستم، مرا کفایت کنی و از شرّ همه مخلوقات در امان خودت نگاهم داری، به حقّ آل یس.(2)
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ لُوطٌ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَنَجَّیْتَهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْخَسْفِ وَ الْهَدْمِ وَ الْمَثُلَاتِ وَ الشِدَّةِ وَ الْجُهْدِ وَ أَخْرَجْتَهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَأْذَنَ لِی بِجَمِیعِ [بِجَمْعِ مَا شُتِّتَ مِنْ شَمْلِی وَ تُقِرَّ عَیْنِی بِوَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ تُصْلِحَ لِی أُمُورِی وَ تُبَارِکَ لِی فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی وَ تُبَلِّغَنِی فِی نَفْسِی آمَالِی- وَ أَنْ تُجِیرَنِی مِنَ النَّارِ وَ تَکْفِیَنِی شَرَّ الْأَشْرَارِ بِالْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ وَ نُورِ الْأَنْوَارِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْمَهْدِیِّینَ وَ الصَّفْوَةِ الْمُنْتَجَبِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ وَ تَرْزُقَنِی مُجَالَسَتَهُمْ وَ تَمُنَّ عَلَیَّ بِمُرَافَقَتِهِمْ وَ تُوَفِّقَ لِی صُحْبَتَهُمْ مَعَ أَنْبِیَائِکَ الْمُرْسَلِینَ وَ مَلَائِکَتِکَ الْمُقَرَّبِینَ وَ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ وَ أَهْلِ طَاعَتِکَ أَجْمَعِینَ وَ حَمَلَةِ عَرْشِکَ وَ الْکَرُوبِیِّینَ
خداوندا! به نامی که لوط تو را بدان خواند و تو او و فرزندانش را از فرو رفتن در زمین ونابود شدن و شکنجه دیدن، نجات دادی و آنان را از گرداب نیستی، به سلامت بیرون بردی، تو را به همان نام می خوانم و از تو که ازمن به من نزدیکتری تقاضا می کنم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و از آتش سوزان جهنّم مرا در پناه لطف خود نگاه داشته، اجازه فرمایی که نابسامانی هایم سامان گیرد و چشمم به خاندان و فرزندانم روشن گردد و تمام کارهای مرا بر من مبارک فرمایی و مرا به آرزوهای خودم برسانی. [خدایا!] شرّ بدخواهان را از من دور کن و مرا در آتش غضب خود نسوزان. به وسیله برگزیدگانت محمّد و آل محمّد که همگی مشعلهای فروزان جهان وجود و هدایت کننده بندگان تو اند بر من منّت گذاشته، افتخار مصاحبت و همنشینی با این ذوات مقدّسه را به من عنایت فرما و نیز افتخار معاشرت و مصاحبت و مجالست با همه بندگان صالح خود مانند انبیا و اوصیا و ملائکه مقرّب و حاملان عرش و ساکنان آستان با عظمتت را نصیبم فرما.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی سَأَلَکَ بِهِ یَعْقُوبُ وَ قَدْ کُفَّ بَصَرُهُ وَ شُتِّتَ شَمْلُهُ [جَمْعُهُ] وَ فُقِدَ قُرَّةُ عَیْنِهِ ابْنُهُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ جَمَعْتَ شَمْلَهُ وَ أَقْرَرْتَ عَیْنَهُ وَ کَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَأْذَنَ لِی بِجَمِیعِ مَا تَبَدَّدَ مِنْ أَمْرِی وَ تُقِرَّ عَیْنِی بِوَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ تُصْلِحَ شَأْنِی کُلَّهُ وَ تُبَارِکَ لِی فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی وَ تُبَلِّغَنِی فِی نَفْسِی وَ آمَالِی وَ تُصْلِحَ لِی أَفْعَالِی وَ تَمُنَّ عَلَیَّ یَا کَرِیمُ یَا ذَا الْمَعَالِی بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
بارخدایا! در نتیجه هجران یوسف، یعقوب پیامبر بینایی خود را از دست داده و افراد خاندانش متلاشی و جمعشان پراکنده شده بود و او مایه روشنایی دیده اش، یوسف را نمی یافت تا اینکه با توّسل به یکی از اسماء مقدّسه ات تو را خواند و درنتیجه اجابتش فرمودی و یوسف را به او بازگرداندی و جمع پریشانش را به هم پیوند زدی و چشمان نابینایش را روشن ساختی و دردهای او را درمان کردی و او را به خود نزدیک نمودی. اینک ای خداوندی که به [همه بندگانت] نزدیکی! من تو را به همان نام می خوانم و از درگاه با عظمتت می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده، به من اجازه فرمایی که به خاندانم بپیوندم و پریشانی هایم سامان گیرد و خاندان و فرزندانم مایه روشنایی دیده ام شوند و تمام امور برایم آسان گردد و به خواسته ها و آرزوهایم برسم و بر من منّت گذار، که شأن تو کَرَم است. [آری، تو کریمی]. ای خداوندی که از نظر مقام و مرتبت بر همه برتری داری و ای کسی که رحمت بی نهایتت همه ی موجودات را فراگرفته است و همگان در دنیا از آن بهره مندند! مرا از این رحمت (رحمانیّت) و نیز رحیمیّت خود در دو جهان بهره مند فرما.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ یُوسُفُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَ نَجَّیْتَهُ مِنْ غَیَابَتِ الْجُبِّ وَ کَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ کَفَیْتَهُ کَیْدَ إِخْوَتِهِ وَ جَعَلْتَهُ بَعْد الْعُبُودِیَّةِ مَلِکاً وَ اسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَدْفَعَ عَنِّی کَیْدَ کُلِّ کَائِدٍ وَ شَرِّ کُلِّ حَاسِدٍ- إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت یوسف(علیه السلام) تو را بدان خواند و دعایش را مستجاب فرمودی و او را از قعر چاه، نجات دادی و مهمّاتش را کفایت کردی و او را از کید و مکر برادرانش رهایی بخشیدی و پس از اینکه او را به عنوان یک بنده و برده فروختند، به پادشاهی مصرش رساندی و دعایش را اجابت فرمودی و وی را به مقام قرب نایل ساختی. ای خدای نزدیک به همه! از تو می خواهم که بر محمّد و آل او درود فرستی و کید و مکر هر مکار و حیله گر را از من دور فرموده و از حسد حسودان، مرا در پناه خود محفوظ داری. البته ذات پاک تو بر هر چیزی قادر و تواناست.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ إِذْ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا وَ ضَرَبْتَ لَهُ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً وَ نَجَّیْتَهُ وَ مَنْ مَعَهُ [تَبِعَهُ] مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَ أَغْرَقْتَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُعِیذَنِی مِنْ شَرِّ خَلْقِکَ وَ تُقَرِّبَنِی مِنْ عَفْوِکَ وَ تَنْشُرَ عَلَیَّ مِنْ فَضْلِکَ مَا تُغْنِیَنِی بِهِ عَنْ جَمِیعِ خَلْقِکَ وَ یَکُونُ لِی بَلَاغاً أَنَالُ بِهِ مَغْفِرَتَکَ وَ رِضْوَانَکَ یَا وَلِیِّی وَ وَلِیَّ الْمُؤْمِنِینَ
خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت موسی بن عمران(علیه السلام) ذات پاک تو را بدان خواند، چه آنکه در قرآنت فرموده ای: «موسی را از وادی مقدّس طور ایمن خواندیم و برای مناجات با خود او را به خود نزدیک کردیم.» [خداوندا!] دریا را برای او خشک کردی و او و همراهانش را نجات دادی و فرعون و هامان و یارانش را غرق نمودی و دعای موسی را اجابت فرموده، او را به خود نزدیک ساختی. اینک، ای خدایی که نزدیکی! تو را به همان نام می خوانم و از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا از شرّ مخلوقاتت محفوظ بداری و از بخشندگی خود مرا بهره مند سازی و فضل و لطف خود را به من ارزانی داری، آن چنان فضلی که مرا از همه آفریدگانت بی نیاز فرمایی تا به آمرزش و رضوان تو دست پیدا کنم، از ولیّ و صاحب اختیار همه بندگان و مؤمنان!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ دَاوُدُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ سَخَّرْتَ لَهُ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ مَعَهُ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکَارِ- وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ وَ شَدَدْتَ مُلْکَهُ وَ آتَیْتَهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ وَ أَلَنْتَ لَهُ الْحَدِیدَ وَ عَلَّمْتَهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَهُمْ وَ غَفَرْتَ ذَنْبَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُسَخِّرَ لِی جَمِیعَ أُمُورِی وَ تُسَهِّلَ لِی تَقْدِیرِی وَ تَرْزُقَنِی مَغْفِرَتَکَ وَ عِبَادَتَکَ وَ تَدْفَعَ عَنِّی ظُلْمَ الظَّالِمِینَ وَ کَیْدَ الْکَائِدِینَ وَ مَکْرَ الْمَاکِرِینَ وَ سَطَوَاتِ الْفَرَاعِنَةِ الْجَبَّارِینَ وَ حَسَدَ الْحَاسِدِینَ یَا أَمَانَ الْخَائِفِینَ وَ جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ وَ ثِقَةَ الْوَاثِقِینَ وَ ذَرِیعَةَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَجَاءَ الْمُتَوَکِّلِینَ وَ مُعْتَمَدَ الصَّالِحِینَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
پروردگارا! تو را به نامی می خوانم که داود [علیه السلام]، بنده و پیامبرت تو را بدان خواند. دعایش را مستجاب کردی و کوهها را برای او مسخّر نمودی و طوری که صبح و شام با او همصدا شده، با تو مناجات می کردند؛ پرندگان را گرد او جمع کردی که همه به سوی او بیایند و با وی هم آواز شوند؛ سلطنتش را قوی و پهناور ساختی و او را زیور حکمت و شناخت حقّ از باطل، مفتخر ساختی؛ آهن را در دستش نرم کردی و ساختن زره را به او آموختی؛ از گناهانش صرف نظر نمودی و به خود نزدیکش ساختی. اکنون، ای خداوند از همه به من نزدیکتر! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و همه کارها و مشکلاتم را مسخّر من قرار ده؛ مقدّرات مرا آسان ساز؛ گناهانم را بیامرز و مرا به عبادت خود موفق گردان و ظلم ظالمان، نیرنگ نیرنگبازان، قدرت فرعونیان و حسد حسودان را از من دور فرما، ای امان دهنده ترسیدگان و پناه دهنده پناه خواهان و تکیه گاه اطمینان دارندگان و امید متوکّلان و امید دهنده به نیکوکاران! ای مهربانترین مهربانان!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِالاسْمِ الَّذِی سَأَلَکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ سُلَیْمَانُ بْنُ دَاوُدَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إِذْ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ أَطَعْتَ لَهُ الْخَلْقَ وَ حَمَلْتَهُ عَلَى الرِّیحِ وَ عَلَّمْتَهُ مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ سَخَّرْتَ لَهُ الشَّیَاطِینَ مِنْ کُلِّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ. وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ هَذَا عَطَاؤُکَ لَا عَطَاءُ غَیْرِکَ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَهْدِیَ لِی قَلْبِی وَ تَجْمَعَ لِی لُبِّی وَ تَکْفِیَنِی هَمِّی وَ تُؤْمِنَ خَوْفِی وَ تَفُکَّ أَسْرِی وَ تَشُدَّ أَزْرِی وَ تُمْهِلَنِی وَ تُنَفِّسَنِی وَ تَسْتَجِیبَ دُعَائِی وَ تَسْمَعَ نِدَائِی وَ لَا تَجْعَلَ فِی النَّارِ مَأْوَایَ وَ لَا الدُّنْیَا أَکْبَرَ هَمِّی وَ أَنْ تُوَسِّعَ عَلَیَّ رِزْقِی وَ تُحَسِّنَ خُلُقِی وَ تُعْتِقَ رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ فَإِنَّکَ سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ وَ مُؤَمَّلِی
خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت سلیمان بن داود(علیهما السلام) در زیر سایه آن نام با تو مناجات کرد و «گفت: پروردگارا! مرا بیامرز و سلطنتی به من عطا فرما که پس از من به کسی اعطاء نکنی» و تو خواسته او را اجابت فرمودی و خلایق را مسخّر او قرار دادی، باد را تحت فرمان وی گذاشتی، زبان پرندگان [بلکه همه موجودات] را به او آموختی و شیاطین را مطیع او قرار دادی که وی برخی از آنان را به ساختن کاخهای مرتفع و باغها مأمور کرد و گروهی را در دریاها به غواصی واداشت و جمعی را که موجب گمراهی خلق بودند، در غل و زنجیر به بند کشید. خداوندا! این همه بخشندگی مختصّ ذات پاک تو است و دیگری را چنین بخشایشی نیست. تو او را به خود نزدیک ساختی. ای نزدیک به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و عقل و خِرَدم را بارور سازی، مشکلاتم را جوابگو باشی، ترس و هراس را از دلم بیرون کنی، از قید و بند نجاتم دهی، پایمردی و توانایی ام عطا کنی، مهلتم دهی و پریشانی ام رارفع و دعایم را اجابت فرمایی، ناله ام را بشنوی و جایگاه مرا در دوزخ قرار ندهی، دنیا را خواسته بزرگ من نسازی، روزی مرا زیاد فرمایی، حُسن و خوبی رفتار به من عنایت کنی و مرا از آتش خلاص فرمایی. تو سرور و مولای منی و به لطف تو امید و آرزو بسته ام.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ أَیُّوبُ لَمَّا حَلَّ بِهِ الْبَلَاءُ بَعْدَ الصِّحَّةِ وَ نَزَلَ السَّقَمُ مِنْهُ مَنْزِلَ الْعَافِیَةِ وَ الضَّیقُ بَعْدَ السَّعَةِ وَ الْقُدْرَةِ فَکَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ رَدَدْتَ عَلَیْهِ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ حِینَ نَادَاکَ دَاعِیاً لَکَ رَاغِباً إِلَیْکَ رَاجِیاً لِفَضْلِکَ شَاکِیاً إِلَیْکَ رَبِّ إِنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَکْشِفَ ضُرِّی- وَ تُعَافِیَنِی فِی نَفْسِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ وُلْدِی وَ إِخْوَانِی فِیکَ عَافِیَةً بَاقِیَةً شَافِیَةً کَافِیَةً وَافِرَةً هَادِئَةً نَامِیَةً مُسْتَغْنِیَةً عَنِ الْأَطِبَّاءِ وَ الْأَدْوِیَةِ وَ تَجْعَلَهَا شِعَارِی وَ دِثَارِی وَ تُمَتِّعَنِی بِسَمْعِی وَ بَصَرِی وَ تَجْعَلَهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی- إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
بارخدایا! تو را به نامی می خوانم که ایّوب(علیه السلام) تو را بدان خواند، آنگاه که بلا بر او نازل شد و بیماری جای سلامتی را گرفت و تنگی معیشت جای نعمت های فراوان را پر کرد. او تو را خواند و تو مشکلاتش را حل نمودی و خاندانش را به او بازگرداندی و شمار آنان را دو چندان قرار دادی. ایّوب به درگاه تو دست نیاز برداشته، با امید به فضل و کَرَمت شکایت خویش را چنین عرضه داشت «خداوندا! بیچارگی به من روی آورده و همانا گذشت تو از همه بالاتر است.» در آن زمان دعایش را اجابت فرمودی و گرفتاری اش را مرتفع ساختی و وی را به خود نزدیک گرداندی. ای خدای از همه نزدیکتر! تو را می خوانم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و گرفتاریهایم را برطرف نمایی و عافیت همه جانبه در مورد خود و خاندان و فرزندان و برادران به من لطف فرمایی که برای همیشه برای من و خانواده ام باقی بماند، آن چنان عافیتی که مرا از طبیب بی نیاز سازد، و مرا از اعضا و جوارحم بهره مند فرما به طوری که تا آخرین لحظه زندگی من، سالم و همراهم باشند. آری، تو بر همه چیز قادر و توانایی.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ یُونُسُ بْنُ مَتَّى فِی بَطْنِ الْحُوتِ حِینَ نَادَاکَ فِی ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ- أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ أَنْبَتَّ عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ وَ أَرْسَلْتَهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَسْتَجِیبَ دُعَائِی وَ تُدَارِکَنِی بِعَفْوِکَ فَقَدْ غَرِقْتُ فِی بَحْرِ الظُّلْمِ لِنَفْسِی وَ رَکِبَتْنِی مَظَالِمُ کَثِیرَةٌ لِخَلْقِکَ عَلَیَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْتُرْنِی مِنْهُمْ وَ أَعْتِقْنِی مِنَ النَّارِ وَ اجْعَلْنِی مِنْ عُتَقَائِکَ وَ طُلَقَائِکَ مِنَ النَّارِ فِی مَقَامِی هَذَا بِمَنِّکَ یَا مَنَّانُ.
بار خدایا! تو را به نامی می خوانم که یونس بن متّی در شکم ماهی تو را به آن خواند. آنگاه که در تاریکیهای سه گانه بانگ برآورد که «خدایی جز ذات پاک تو نیست و من از ستمکارانم [که به نفس خود ظلم کردم]» اما تو از همه رحم کننده تری. پس دعای او را اجابت نمودی و او به خواسته اش رسید و برای وی درخت کدویی رویاندی و او را سوی صد هزار نفر یا بیشتر فرستادی و به خودت نزدیکش ساختی. اینک ای نزدیکتر از من به من! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و دعایم را مستجاب فرمایی و عفو و بخشش خود را شامل حالم نمایی، زیرا من خود را در دریای ظلم به نفس غرق نموده و درباره بندگان تو ستم کرده ام. [خداوندا!] بر محمّد و آل محمّد درود فرست و مرا در زیر سایه ولایت آنها نگاهداری فرما و از آتش دوزخ آزاد ساز. در همین لحظه مرا از آزادشدگان از آتش قرار ده و بر من منّت گذار، ای خداوند کریم!
إِلَهِی وأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إِذْ أَیَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ أَنْطَقْتَهُ فِی الْمَهْدِ فَأَحْیَا بِهِ الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ بِهِ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِکَ وَ خَلَقَ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَصَارَ طَائِراً بِإِذْنِکَ- وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُفَرِّغَنِی لِمَا خُلِقْتُ لَهُ وَ لَا تَشْغَلَنِی بِمَا قَدْ تَکَلَّفْتَهُ لِی وَ تَجْعَلَنِی مِنْ عِبَادِکَ وَ زُهَّادِکَ فِی الدُّنْیَا وَ مِمَّنْ خَلَقْتَهُ لِلْعَافِیَةِ وَ هَنَّأْتَهُ بِهَا مَعَ کَرَامَتِکَ یَا کَرِیمُ یَا عَلِیُّ یَا عَظِیمُ
خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت عیسی بن مریم(علیهما السلام) تو را به آن خواند، هنگامی که او را به وسیله روح القدس تأیید فرمودی و قدرت سخن گفتن در گهواره به او لطف کردی و مردگان را به وسیله او زنده ساختی و بیماریهای سخت و لاعلاج مانند پیسی و خوره را به دست او شفا مرحمت نمودی. او مجسّمه پرندگان را از خاک می ساخت بر آن می دمید و به فرمان تو روح در آن کالبد پیدا می شد. تو او را به خود نزدیک ساختی. ای از همه نزدیکتر به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و به من آرامش فکر و خیال عنایت فرمایی تا آنچه را که به خاطرش آفریده شده ام، خوب انجام دهم و مرا بدانچه خود عهده دار آن شده ای [مانند روزی و غیره] تکلیف مفرما. مرا بنده خویش و به دنیا بی علاقه قرار ده تا از کسانی باشم که به عافیت کامل دست پیدا کرده اند و مرا مورد الطاف خودت قرار داده باشی، ای خدای کریم و ای بلند مقام و ای آفریدگار بزرگ!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ آصَفُ بْنُ بَرْخِیَا عَلَى عَرْشِ مَلِکَةِ سَبَإٍ فَکَانَ أَقَلَّ مِنْ لَحْظَةِ الطَّرْفِ حَتَّى کَانَ مُصَوَّراً بَیْنَ یَدَیْهِ فَلَمَّا رَأَتْهُ قِیلَ أَ هکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تُکَفِّرَ عَنِّی سَیِّئَاتِی وَ تَقْبَلَ مِنِّی حَسَنَاتِی وَ تَقْبَلَ تَوْبَتِی وَ تَتُوبَ عَلَیَّ وَ تُغْنِیَ فَقْرِی وَ تَجْبُرَ کَسْرِی وَ تُحْیِیَ فُؤَادِی بِذِکْرِکَ وَ تُحْیِیَنِی فِی عَافِیَةٍ وَ تُمِیتَنِی فِی عَافِیَةٍ
خداوندا! تو را به نامی که آصف بن برخیا برای انتقال تخت پادشاهی ملکه سبا به وسیله آن نام به پیشگاه مقدّست روی آورد و در زمانی کوتاه تر از یک چشم بر هم زدن، تخت در برابرشان قرار گرفت به طوری که ملکه سبا چون آن را بدید گفت «گویا همان است». [خداوندا!] احتیاج او را برآوردی و او را به خود نزدیک ساختی. اینک ای نزدیکترین کس به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و از بدیهایم چشم پوشی فرمایی. [خدایا!] کارهای خوبم را بپذیر، توبه ام را قبول فرما و رحمتت را شامل حالم گردان، احتیاجاتم را خود کفایت فرما، کمبودهایم را جبران کن، دلم را به یاد خودت زنده نگاه دار و زندگی و مرگم را همراه با عافیت قرار ده.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ زَکَرِیَّا عَلَیْهِ السَّلَامُ حِینَ سَأَلَکَ دَاعِیاً لَکَ رَاغِباً إِلَیْکَ رَاجِیاً لِفَضْلِکَ فَقَامَ فِی الْمِحْرَابِ یُنَادِی نِداءً خَفِیًّا فَقَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا. یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا فَوَهَبْتَ لَهُ یَحْیَى وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُبْقِىَ لِی أَوْلَادِی وَ أَنْ تُمَتِّعَنِی بِهِمْ وَ تَجْعَلَنِی وَ إِیَّاهُمْ مُؤْمِنِینَ لَکَ رَاغِبِینَ فِی ثَوَابِکَ خَائِفِینَ مِنْ عِقَابِکَ رَاجِینَ لِمَا عِنْدَکَ آیِسِینَ مِمَّا عِنْدَ غَیْرِکَ حَتَّى تُحْیِیَنَا حَیَاةً طَیِّبَةً وَ تُمِیتَنَا مَیْتَةً طَیِّبَةً إِنَّکَ فَعَّالٌ لِمَا تُرِیدُ
پروردگارا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت زکریا(علیه السلام) ذات پاک تو را به آن خواند و دست نیاز به سویت بلند نمود و در محراب عبادت با ندایی آرام تو را خواند و عرضه داشت: «خداوندا! به من فرزندی عطا فرما که وارث من و وارث آل یعقوب باشد و او را راضی قرار بده.» [خداوندا!] تو یحیی را به او لطف فرمودی و دعایش را مستجاب کردی و او را به خود نزدیک ساختی. ای نزدیک به من! تو را به همان نام می خوانم و تقاضایم این است که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و فرزندانم را برای من نگاه داری و مرا از آنان بهره مند سازی و من و فرزندانم را به زیور بندگی مزیّن فرمایی و خلاصه اینکه بنده تو باشم. [خدایا!] ما را به نعمتهای اخروی علاقه مند فرما و از عذابهای آن در هراس دار؛ امید ما به تو باشد و از غیر تو منقطع باشیم تا اینکه به زندگی واقعی برسیم. آری، زندگی ما پاکیزه و مرگ ما هم پاکیزه باشد؛ همانا ذات پاکت آنچه اراده فرماید، انجام می دهد.
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی سَأَلَتْکَ بِهِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهَا دُعَاءَهَا وَ کُنْتَ مِنْهَا قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُقِرَّ عَیْنِی بِالنَّظَرِ إِلَى جَنَّتِکَ وَ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ وَ أَوْلِیَائِکَ وَ تُفَرِّجَنِی بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تُؤْنِسَنِی بِهِ وَ بِآلِهِ وَ بِمُصَاحَبَتِهِمْ وَ مُرَافَقَتِهِمْ وَ تُمَکِّنَ لِی فِیهَا وَ تُنْجِیَنِی مِنَ النَّارِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا مِنَ السَّلَاسِلِ وَ الْأَغْلَالِ وَ الشَّدَائِدِ وَ الْأَنْکَالِ وَ أَنْوَاعِ الْعَذَابِ بِعَفْوِکَ یَا کَرِیمُ
خداوندا! به نامی می خوانمت که همسر فرعون تو را به آن خواند، هنگامی که عرض کرد: «خداوندا! برای من در بهشت کاخی بنا کن و مرا از چنگال فرعون نجات ده و مرا از شرّ این قوم جفاکار رهایی بخش». تو خواسته اش را برآوردی و او را به خویش نزدیک ساختی. اینک ای خدای نزدیک به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل او درود فرستی و دیدگان مرا به دیدن بهشت روشنی بخشی؛ زیارت چهره کریمانه اولیای خود را نصیبم فرمایی؛ مرا همدم و همنشین محمّد و آل محمّد قرار دهی؛ در پناه این خاندان مسرورم نمایی؛ مرا در بهشت منزل دهی و از آنچه برای دوزخیان چون زنجیرهای گران، آهنهای گداخته، سختیهای فراوان و خواری ابدی و دیگر عذابها آماده فرموده ای مرا دور قرار دهی؛ البتّه با بخشایش و بزرگواری تو، ای کریم!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَتْکَ بِهِ عَبْدَتُکَ وَ صِدِّیقَتُکَ مَرْیَمُ الْبَتُولُ وَ أُمُّ الْمَسِیحِ الرَّسُولِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إِذْ قُلْتَ وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا- وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهَا دُعَاءَهَا وَ کُنْتَ مِنْهَا قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُحْصِنَنِی بِحِصْنِکَ الْحَصِینِ وَ تَحْجُبَنِی بِحِجَابِکَ الْمَنِیعِ وَ تُحْرِزَنِی بِحِرْزِکَ الْوَثِیقِ وَ تَکْفِیَنِی بِکِفَایَتِکَ الْکَافِیَةِ مِنْ شَرِّ کُلِّ طَاغٍ وَ ظُلْمِ کُلِّ بَاغٍ وَ مَکْرِ کُلِّ مَاکِرٍ وَ غَدْرِ کُلِّ غَادِرٍ وَ سِحْرِ کُلِّ سَاحِرٍ وَ جَوْرِ کُلِّ سُلْطَانٍ جَائِرٍ بِمَنْعِکَ یَا مَنِیعُ
خداوندا! به نامی که مریم بتول، بنده ی راستگو درست کردارت، تو را بدان خواند که در قرآن فرموده ای: «مریم دختر عمران بانویی که خود را پاک نگاه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم. او کلمات و کتب پروردگارش را باور داشت و از فرمانبرداران بود». پس دعایش را مستجاب نمودی و او را به خود نزدیک ساختی، اکنون، ای خدای نزدیک به من! به همان نام تو را می خوانم و از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا در قلعه محکم خود نگاهداری فرمایی و در پرده های شکوه و جلال مرا محفوظم داری و در پناهگاه خلل ناپذیر خود جایم دهی و از شرّ هر طغیانگر و ستم پیشه در امانم داری. نیرنگ نیرنگبازان و فریب فریبکاران را از من دور گردانی و در برابر سحر جادوگران و فرمانروایان گنه پیشه مرا کفایت فرمایی، به رفعت شأن تو ای والا مقام!
إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ وَ صَفِیُّکَ وَ خِیَرَتُکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ أَمِینُکَ عَلَى وَحْیِکَ وَ بَعِیثُکَ إِلَى بَرِیَّتِکَ وَ رَسُولُکَ إِلَى خَلْقِکَ مُحَمَّدٌ خَاصَّتُکَ وَ خَالِصَتُکَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ أَیَّدْتَهُ بِجُنُودٍ لَمْ یَرَوْهَا وَ جَعَلْتَ کَلِمَتَکَ الْعُلْیَا وَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلى وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَاةً زَاکِیَةً طَیِّبَةً نَامِیَةً بَاقِیَةً مُبَارَکَةً کَمَا صَلَّیْتَ عَلَى أَبِیهِمْ إِبْرَاهِیمَ وَ آلِ إِبْرَاهِیمَ وَ بَارِکْ عَلَیْهِمْ کَمَا بَارَکْتَ عَلَیْهِمْ وَ سَلِّمْ عَلَیْهِمْ کَمَا سَلَّمْتَ عَلَیْهِمْ وَ زِدْهُمْ فَوْقَ ذَلِکَ کُلِّهِ زِیَادَةً مِنْ عِنْدِکَ وَ اخْلُطْنِی بِهِمْ وَ اجْعَلْنِی مِنْهُمْ وَ احْشُرْنِی مَعَهُمْ وَ فِی زُمْرَتِهِمْ حَتَّى تَسْقِیَنِی مِنْ حَوْضِهِمْ وَ تُدْخِلَنِی فِی جُمْلَتِهِمْ وَ تَجْمَعَنِی وَ إِیَّاهُمْ وَ تُقِرَّ عَیْنِی بِهِمْ وَ تُعْطِیَنِی سُؤْلِی وَ تُبَلِّغَنِی آمَالِی فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی- وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی وَ تُبَلِّغَهُمْ سَلَامِی وَ تَرُدَّ عَلَیَّ مِنْهُمُ السَّلَامَ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ
خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده پاکیزه و برگزیده ات و بهترین شخصیّت میان بندگان و مخلوقاتت و آنکه او را امین وحی خود قرار دادی و بر عموم مردم به رسالت مبعوث فرمودی، آن محمّدی که (صلّی الله علیه و آله و سلّم) او را خالص و برگزیده برای خویش قرار دادی، پس دعای او را مستجاب فرمودی و به وسیله نیروهای نامرئی، وی را مدد رساندی و دین مقدّس اسلام را یاری کردی و آیین کفر را سرنگون و او را به خود نزدیک ساختی، اکنون، ای پروردگار از همه چیز به من نزدیکتر [حتی از خودم به خودم]! از پیشگاه مقدّست تقاضا می کنم که بر محمّد و آل او درود فرستی و درودی که پاکیزه و در حال رشد و تکامل باشد و همان طوری که بر پدرشان ابراهیم و آل ابراهیم درود فرستادی، و برکات خود را بر آن حضرت و آل او ارزانی فرما همچنان که بر ابراهیم و فرزندان او نازل فرمودی. [خداوندا!] مرا نیز از این الطاف بهره مند ساز و از جمله آنان محسوبم فرما و در زمره آنان محشورم کن تا اینکه از حوض کوثر سیراب شودم. [بار خدایا!] مرا در میان خاندان محمّد و آل محمّد قرار ده و با آن عزیزان همراهم فرما و چشمانم را به زیارت این دودمان پاک روشن کن. [خداوندا!] خواسته هایم را برآور و مرا به آرزوهایم در دو جهان نایل فرما. حیات و مرگ مرا آن گونه که می خواهی قرار ده [تا با ایمان زندگی کنم و با ایمان از دنیا بروم]. سلام مرا به خاندان عزیز نبوّت برسان و پاسخ سلام مرا به من بازگردان. سلام و رحمت بی نهایت الهی بر این خاندان باد.
إِلَهِی وَ أَنْتَ الَّذِی تُنَادِی فِی إِنْصَافِ کُلِّ لَیْلَةٍ هَلْ مِنْ سَائِلٍ فَأُعْطِیَهُ أَمْ هَلْ مِنْ دَاعٍ فَأُجِیبَهُ أَمْ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأَغْفِرَ لَهُ أَمْ هَلْ مِنْ رَاجٍ فَأُبَلِّغَهُ رَجَاهُ أَمْ هَلْ مِنْ مُؤَمِّلٍ فَأُبَلِّغَهُ أَمَلَهُ هَا أَنَا سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ وَ مِسْکِینُکَ بِبَابِکَ وَ ضَعِیفُکَ بِبَابِکَ وَ فَقِیرُکَ بِبَابِکَ وَ مُؤَمِّلُکَ بِفِنَائِکَ أَسْأَلُکَ نَائِلَکَ وَ أَرْجُو رَحْمَتَکَ وَ أُؤَمِّلُ عَفْوَکَ وَ أَلْتَمِسُ غُفْرَانَکَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِی سُؤْلِی وَ بَلِّغْنِی أَمَلِی وَ اجْبُرْ فَقْرِی وَ ارْحَمْ عِصْیَانِی وَ اعْفُ عَنْ ذُنُوبِی وَ فُکَّ رَقَبَتِی مِنَ الْمَظَالِمِ لِعِبَادِکَ رَکِبَتْنِی وَ قَوِّ ضَعْفِی وَ أَعِزَّ مَسْکَنَتِی وَ ثَبِّتْ وَطْأَتِی وَ اغْفِرْ جُرْمِی وَ أَنْعِمْ بِآلِی وَ أَکْثِرْ مِنَ الْحَلَالِ مَالِی وَ خِرْ لِی فِی جَمِیعِ أُمُورِی وَ أَفْعَالِی وَ رَضِّنِی بِهَا وَ ارْحَمْنِی وَ وَالِدَیَّ وَ مَا وَلَدَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتِ إِنَّکَ سَمِیعُ الدَّعَوَاتِ وَ أَلْهِمْنِی مِنْ بِرِّهِمَا مَا أَسْتَحِقُّ بِهِ ثَوَابَکَ وَ الْجَنَّةَ وَ تَقَبَّلْ حَسَنَاتِهِمَا وَ اغْفِرْ سَیِّئَاتِهِمَا وَ اجْزِهِمَا بِأَحْسَنِ مَا فَعَلَا بِی ثَوَابَکَ وَ الْجَنَّةَ-
خداوندا! منادی در نیمه های شب از جانب تو ندا می کند: آیا سؤال کننده ای هست تا خواهش او را برآورده کنم؟ آیا دعا کننده ای هست تا دعای او را اجابت کنم؟ آیا گنهکاری هست تا در سایه توبه، گناهان او را ببخشم؟ آیا امیدواری هست تا او را به امیدش برسانم؟ اینک، ای خداوند بزرگ! من دست نیاز و گدایی به در خانه تو آوردم و مسکینی هستم که در خانه تو را می کوبم؛ درمانده ای هستم که بر در خانه ات ایستاده ام، مستمندی هستم که به در خانه ات روی آورده ام؛ آرزومندی هستم که به امید رسیدن به آرزوی خود به درگاهت رو کرده ام. به رحمتت امیدوار و به آمرزشت نیازمندم. پس بر محمّد و آل محمّد درود بفرست و خواسته ام را برآور و مرا به آرزویم برسان. فقر و تهیدستی مرا جبران فرما، بر سرکشی من رحم کن و از گناهانم درگذر؛ از [عقاب] ستمهایی که بر بندگانت روا داشتم نجاتم ده؛ ناتوانی ام را به قدرت و بیچارگی ام را به عزّت مبدّل ساز؛ مرا ثابت قدم بدار و لغزشهایم را ببخش؛ کارم را اصلاح فرما؛ ثروت فراوان و حلال نصیبم کن؛ در هر کاری برایم اراده خیر فرما و مرا از آن خشنود ساز. [خداوندا!] من و پدر و مادرم و فرزندان آنان را از مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان مسلمان، اعمّ از زنده و مرده، همگی را از رحمت بی نهایت خود بهره مند فرما؛ همانا تو با ذات پاک خود، دعا را می شنوی و اجابت می فرمایی. [خدایا!] راه خدمت و نیکوکاری نسبت به پدر و مادر را به من بنما تا شایسته قرب تو و بهشت برین گردم. اعمال خوب پدر و مادرم را بپذیر و گناهان آنان را بیامرز و پاداش آندو را بالاتر از آنچه کردند، ثواب و بهشت خودت قرار ده.
إِلَهِی وَ قَدْ عَلِمْتُ یَقِیناً أَنَّکَ لَا تَأْمُرُ بِالظُّلْمِ وَ لَا تَرْضَاهُ وَ لَا تَمِیلُ إِلَیْهِ وَ لَا تَهْوَاهُ وَ لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَغْشَاهُ وَ تَعْلَمُ مَا فِیهِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ مِنْ ظُلْمِ عِبَادِکَ وَ بَغْیِهِمْ عَلَیْنَا وَ تَعَدِّیهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ لَا مَعْرُوفٍ بَلْ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً وَ زُوراً وَ بُهْتَاناً فَإِنْ کُنْتَ جَعَلْتَ لَهُمْ مُدَّةً لَا بُدَّ مِنْ بُلُوغِهَا أَوْ کَتَبْتَ لَهُمْ آجَالًا یَنَالُونَهَا فَقَدْ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ وَ وَعْدُکَ الصِّدْقُ- یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ
خداوندا! یقین دارم که امر به ظلم و ستم نمی کنی و بدان راضی و خشنود نیستی؛ به ظلم گرایش نداری و بیداد گری را دوست نمی داری؛ کسی را گرفتار تاریکی نمی کنی و می دانی که گروه ستمگران تا چه اندازه ای بر بندگانت ستم روا داشته اند (بدانان جفا کرده و بدون هیچ حقّی به آنها تعدّی نموده اند) این نابکاران، تنها پایگاهشان ظلم و کینه توزی و کلمات ناپسند و بُهتان است. حال اگر برای این دسته، زمانی را مقرّر فرموده ای که باید به پایان برسد یا اجل آنان را معین کرده ای که باید بدان دست یابند، از آن طرف خود در قرآن سخن گفته ای که حقّ است و وعده فرموده ای که حتماً باید انجام شود و آن قابل تکرار نیست: «خداوند آنچه را که بخواهد محو می کند و آنچه را که اراده فرماید ثابت می دارد و نزد اوست امُّ الکتاب»،
فَأَنَا أَسْأَلُکَ بِکُلِّ مَا سَأَلَکَ بِهِ أَنْبِیَاؤُکَ الْمُرْسَلُونَ وَ رُسُلُکَ وَ أَسْأَلُکَ بِمَا سَأَلَکَ بِهِ عِبَادُکَ الصَّالِحُونَ وَ مَلَائِکَتُکَ الْمُقَرَّبُونَ أَنْ تَمْحُوَ مِنْ أُمِّ الْکِتَابِ ذَلِکَ وَ تَکْتُبَ لَهُمُ الِاضْمِحْلَالَ وَ الْمَحْقَ- حَتَّى تُقَرِّبَ آجَالَهُمْ وَ تَقْضِیَ مُدَّتَهُمْ- وَ تُذْهِبَ أَیَّامَهُمْ وَ تَبْتُرَ أَعْمَارَهُمْ وَ تُهْلِکَ فُجَّارَهُمْ وَ تُسَلِّطَ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ حَتَّى لَا تُبْقِیَ مِنْهُمْ أَحَداً وَ لَا تُنَجِّیَ مِنْهُمْ أَحَداً وَ تُفَرِّقَ جُمُوعَهُمْ وَ تَکِلَّ سِلَاحَهُمْ وَ تُبَدِّدَ شَمْلَهُمْ وَ تُقَطِّعَ آجَالَهُمْ وَ تُقَصِّرَ أَعْمَارَهُمْ وَ تُزَلْزِلَ أَقْدَامَهُمْ وَ تُطَهِّرَ بِلَادَکَ مِنْهُمْ وَ تُظْهِرَ عِبَادَکَ عَلَیْهِمْ فَقَدْ غَیَّرُوا سُنَّتَکَ وَ نَقَضُوا عَهْدَکَ وَ هَتَکُوا حَرِیمَکَ وَ أَتَوْا عَلَى مَا نَهَیْتَهُمْ عَنْهُ وَ عَتَوْا عُتُوّاً کَبِیراً کَبِیراً وَ ضَلُّوا ضَلَالًا بَعِیداً
اینک تو را به چیزی می خوانم که همه انبیاء و فرستادگان و بندگان صالح و ملائکه مقرّب، تو را بدان خواندند، که این مهلت را برای این دسته از امّ الکتاب محو فرمائی و به جای آن نابودی آنان را مقرّر نمایی تا این که مدت زندگی آنان خاتمه یافته، مرگشان فرا رسد، بدکاران آنها را هلاک فرمایی و بعضی از آنها را بر برخی دیگر مسلط سازی تا اینکه احدی از آنان باقی نماند و هیچ یک از آنان را از این سختیها نجات ندهی. [خدایا!] جمعیت آنان را از هم بپاش و اسلحه آنها را از کار بینداز، وحدتشان را به تفرقه مبدّل کن و مرگشان را برسان؛ عمرشان را کوتاه کن؛ گامها و قدمهایشان را بلغزان، شهرهای خود را از لوث وجودشان پاک کن و بندگانت را بر آنان پیروز گردان. آری، اینها سنّتهای تو را دگرگون ساختند، پیمان تو را شکستند، هتک احترام تو نمودند، آنچه را نهی فرموده بودی به جای آوردند و به سرکشی و گردن فرازی پرداختند و در گمراهی آشکار غوطه ور شدند.
فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ- وَ أْذَنْ لِجَمْعِهِمْ بِالشَّتَاتِ وَ لِحَیِّهِمْ بِالْمَمَاتِ وَ لِأَزْوَاجِهِمْ بِالنَّهَبَاتِ وَ خَلِّصْ عِبَادَکَ مِنْ ظُلْمِهِمْ وَ اقْبِضْ أَیْدِیَهُمْ عَنْ هَضْمِهِمْ وَ طَهِّرْ أَرْضَکَ مِنْهُمْ وَ أْذَنْ بِحَصْدِ نَبَاتِهِمْ وَ اسْتِیصَالِ شَافَتِهِمْ وَ شَتَاتِ شَمْلِهِمْ وَ هَدْمِ بُنْیَانِهِمْ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ
[خداوندا!] بر محمّد و آل محمّد درود فرست و جمع این کافران و بیدادگران را پریشان ساز و مرگ را بر زندگان آنان، مسلّط فرما، همسران آنها را بدنام کن، بندگانت را از جفای آنان نجات ده؛ دست ایشان را از چپاول و غارت اموال مردم کوتاه نما؛ زمین را از لوث وجودشان پاک فرما؛ زراعتشان را نابود ساز؛ بنیادشان را از ریشه برکن؛ پیوندشان را مبدّل به جدایی فرما و پیکرشان را در هم شکن، ای پرورگار صاحب جلال و کَرَم!
وَ أَسْأَلُکَ یَا إِلَهِی وَ إِلَهَ کُلِّ شَیْءٍ وَ رَبِّی وَ رَبِّ کُلِّ شَیْءٍ وَ أَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ عَبْدَاکَ وَ رَسُولَاکَ وَ نَبِیَّاکَ وَ صَفِیَّاکَ مُوسَى وَ هَارُونَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ حِینَ قَالا دَاعِیَیْنِ لَکَ رَاجِیَیْنِ لِفَضْلِکَ- رَبَّنا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِینَةً وَ أَمْوالًا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا رَبَّنا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا یُؤْمِنُوا حَتَّى یَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِیمَ فَمَنَنْتَ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمَا بِالْإِجَابَةِ لَهُمَا إِلَى أَنْ قَرَعْتَ سَمْعَهُمَا بِأَمْرِکَ فَقُلْتَ اللَّهُمَّ رَبِّ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُما فَاسْتَقِیما وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَطْمِسَ عَلَى أَمْوَالِ هَؤُلَاءِ الظَّلَمَةِ وَ أَنْ تُشَدِّدَ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ أَنْ تَخْسِفَ بِهِمْ بِرَّکَ وَ أَنْ تُغْرِقَهُمْ فِی بَحْرِکَ فَإِنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا فِیهِمَا لَکَ وَ أَرِ الْخَلْقَ قُدْرَتَکَ فِیهِمْ وَ بَطْشَتَکَ عَلَیْهِمْ فَافْعَلْ ذَلِکَ بِهِمْ وَ عَجِّلْ لَهُمْ ذَلِکَ یَا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَ خَیْرَ مَنْ دُعِیَ وَ خَیْرَ مَنْ تَذَلَّلَتْ لَهُ الْوُجُوهُ وَ رُفِعَتْ إِلَیْهِ الْأَیْدِی وَ دُعِیَ بِالْأَلْسُنِ وَ شَخَصَتْ إِلَیْهِ الْأَبْصَارُ وَ أَمَّتْ إِلَیْهِ الْقُلُوبُ وَ نُقِلَتْ إِلَیْهِ الْأَقْدَامُ وَ تُحُوکِمَ إِلَیْهِ فِی الْأَعْمَالِ
ای معبود من و همه مخلوقات، و ای پروردگار من و همه موجودات! به درگاهت دست نیاز دراز می کنم و از تو می خواهم که آنچه را که به دو بنده و پیامبر و برگزیده ات، موسی و هارون که البتّه با دلی پر از امید تو را خواندند، عطا فرمودی و در دعایشان چنین عرضه داشتند: «ای پروردگار ما! تو فرعون و عمّالش را از زینتها و ثروت دنیا برخوردار فرموده ای که بدین وسیله بندگان تو را از راه منحرف کنند. خداوندا! دارایی آنها را نابود فرما و دلهایشان را سخت بر بند که اینان ایمان نیاورند تا هنگامی که عذاب دردناک را مشاهده کنند». پس تو ای خدا! بر آندو (موسی و هارون(علیهما السلام)) منّت گذاشته، دعایشان را مستجاب فرمودی و به گوش جان شنیدند که: «دعایتان اجابت شد، استقامت کنید و راه نادانان را نپویید.» [آری، به همان نام تو را می خوانم] که بر محمّد و آل او درود فرستاده، اموال این ستمکاران را نابود کن و دلهایشان را سخت بربند. آنان را در دل خشکی فرو بر و برکاتت را از آنها بگیر و آنها را در دریاها غرق کن؛ زیرا آسمان و زمین و هرچه در آن هست ملک توست. [خداوندا! ] قدرت زوال ناپذیر و سیطره عظیم خود را به مخلوقاتت بنما و این تقاضا را درباره آنان عملی فرما و هرچه زودتر عذاب ستمگران را برسان، ای بهتر از همه سؤال شوندگان، و ای از همه بهتر و بالاتر در اجابت دعا، و ای بهترین کسی که همه موجودات در مقابل عظمت او سر تعظیم فرود می آورند و دست نیاز به سوی او دراز می کنند و با زبان خود او را می خوانند و همه چشمها به سوی او دوخته شده و دلها به سوی او متوجّه است و حرکتها به سوی او منتهی می شود و قضاوت در اعمال را به سوی او می برند!
إِلَهِی وَ أَنَا عَبْدُکَ أَسْأَلُکَ مِنْ أَسْمَائِکَ بِأَبْهَاهَا وَ کُلُّ أَسْمَائِکَ بَهِیٌّ بَلْ أَسْأَلُکَ بِأَسْمَائِکَ کُلِّهَا أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُرْکِسَهُمْ عَلَى أُمِّ رُءُوسِهِمْ فِی زُبْیَتِهِمْ وَ تُرْدِیَهُمْ فِی مَهْوَى حُفْرَتِهِمْ وَ ارْمِهِمْ بِحَجَرِهِمْ وَ ذَکِّهِمْ بِمَشَاقِصِهِمْ وَ اکْبُبْهُمْ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ وَ اخْنُقْهُمْ بِوَتَرِهِمْ وَ ارْدُدْ کَیْدَهُمْ فِی نُحُورِهِمْ وَ أَوْبِقْهُمْ بِنَدَامَتِهِمْ حَتَّى یَسْتَخْذِلُوا وَ یَتَضَاءَلُوا بَعْدَ نِخْوَتِهِمْ وَ یَنْقَمِعُوا بَعْدَ اسْتِطَالَتِهِمْ أَذِلَّاءَ مَأْسُورِینَ فِی رِبْقِ حَبَائِلِهِمُ الَّتِی کَانُوا یُؤَمِّلُونَ أَنْ یَرَوْنَا فِیهَا وَ تُرِیَنَا قُدْرَتَکَ فِیهِمْ وَ سُلْطَانَکَ عَلَیْهِمْ- وَ تَأْخُذَهُمْ أَخْذَ الْقُرى وَ هِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَکَ الْأَلِیمُ الشَّدِیدُ وَ تَأْخُذَهُمْ یَا رَبِّ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ فَإِنَّکَ عَزِیزٌ مُقْتَدِرٌ شَدِیدُ الْعِقَابِ شَدِیدُ الْمِحَالِ
خداوندا! من بنده تو هستم و تو را با نام گرانقدرت می خوانم و می دانم که همه نامهای تو ارزنده و حیاتبخش اند. پس تو را به همه نامهایت می خوانم و عرضه می دارم که بر محمّد و آل محمّد درود بفرست و این فرومایگان را در دامهایی که [برای مردم] گسترده اند، گرفتار فرما و آنان را در گودالهایی که [برای مردم] کنده اند سرنگون ساز. با تیرهای خودشان آنان را از پای درآور؛ با کاردهایی که خود آماده نموده اند، جانشان را بگیر؛ دماغ پر از غرورشان را به خاک مذلّت بمال؛ گلویشان را بفشار؛ نیرنگشان را به خودشان بازگردان و ندامتشان را سبب هلاکشان قرار ده، تا پس از گردنکشی ها خوار و ضعیف شوند و پس از مهلتی که به آنها داده شده، ذلیل و زبون گردند و در نهایت پستی اسیر همان بندهایی شوند که آرزو داشتند ما را در آن بندها ببینند. [خداوندا!] برای همیشه حکومت زوال ناپذیرت را درباره آنان به ما بنما و چنان که قبل از آنها نیروی ستمگران را در هم شکستی، این گروه را نیز به آنها ملحق فرما و تمام قدرت وجودی را از آنان بگیر. آری، عذاب و کیفر تو دردناک و کشنده است، زیرا نیرو و قدرتت بی نهایت است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ إِیرَادَهُمْ عَذَابَکَ الَّذِی أَعْدَدْتَهُ لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَمْثَالِهِمْ وَ الطَّاغِینَ مِنْ نُظَرَائِهِمْ وَ ارْفَعْ حِلْمَکَ عَنْهُمْ وَ احْلُلْ عَلَیْهِمْ غَضَبَکَ الَّذِی لَا یَقُومُ لَهُ شَیْءٌ وَ أْمُرْ فِی تَعْجِیلِ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ بِأَمْرِکَ الَّذِی لَا یُرَدُّ وَ لَا یُؤَخَّرُ فَإِنَّکَ شَاهِدُ کُلِّ نَجْوَى وَ عَالِمُ کُلِّ فَحْوَى وَ لَا تَخْفَى عَلَیْکَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ خَافِیَةٌ وَ لَا تَذْهَبُ عَنْکَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ خَائِنَةٌ وَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ عَالِمٌ بِمَا فِی الضَّمَائِرِ وَ الْقُلُوبِ
خداوندا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و عذابی را که برای ستمگران و گردن کشان و امثال آنان فراهم نموده ای هرچه زودتر بر این دسته از ظالمان نازل کن. حلم و بردباری خود را از آنان بردار و خشم و غضب خود را که هیچ قدرتی توان تحمّل آن را ندارد بر آنان مسلّط فرما و فرمان ده که این عذاب با شتاب بیشتر آنان را در کام خود فرو برد؛ فرمانی که هرگز کسی آن را نادیده نخواهد گرفت و هرگز تأخیری در آن روی نخواهد داد. همانا ذات پاکت گواه بر هر گفتار نهانی است و تو به آنچه در دلها می گذرد آگاهی و هیچ یک از کارهای بندگان بر تو پوشیده نمی ماند و اعمال خیانت بار آنان از تو پنهان نخواهد بود، زیرا تو بر عالم غیب و آنچه در قلب و جان آفریده شدگان می گذرد، آگاهی.
وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ وَ أُنَادِیکَ بِمَا نَادَاکَ بِهِ سَیِّدِی وَ سَأَلَکَ بِهِ نُوحٌ إِذْ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ- وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ أَجَلِ اللَّهُمَّ یَا رَبِّ أَنْتَ نِعْمَ الْمُجِیبُ وَ نِعْمَ الْمَدْعُوُّ وَ نِعْمَ الْمَسْئُولُ وَ نِعْمَ الْمُعْطِی أَنْتَ الَّذِی لَا تُخَیِّبُ سَائِلَکَ وَ لَا تَرُدُّ رَاجِیَکَ وَ لَا تَطْرُدُ الْمُلِحَّ عَنْ بَابِکَ وَ لَا تَرُدُّ دُعَاءَ سَائِلِکَ وَ لَا تَمُلُّ دُعَاءَ مَنْ أَمَّلَکَ وَ لَا تَتَبَرَّمُ بِکَثْرَةِ حَوَائِجِهِمْ إِلَیْکَ وَ لَا بِقَضَائِهَا لَهُمْ فَإِنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِ جَمِیع خَلْقِکَ إِلَیْکَ فِی أَسْرَعِ لَحْظٍ مِنْ لَمْحِ الطَّرْفِ وَ أَخَفُّ عَلَیْکَ وَ أَهْوَنُ عِنْدَکَ مِنْ جَنَاحِ بَعُوضَةٍ وَ حَاجَتِی یَا سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ وَ مُعْتَمَدِی وَ رَجَائِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لِی ذَنْبِی فَقَدْ جِئْتُکَ ثَقِیلَ الظَّهْرِ بِعَظِیمِ مَا بَارَزْتُکَ بِهِ مِنْ سَیِّئَاتِی- وَ رَکِبَنِی مِنْ مَظَالِمِ عِبَادِکَ مَا لَا یَکْفِینِی وَ لَا یُخَلِّصُنِی مِنْهَا غَیْرُکَ وَ لَا یَقْدِرُ عَلَیْهِ وَ لَا یَمْلِکُهُ سِوَاکَ فَامْحُ یَا سَیِّدِی کَثْرَةَ سَیِّئَاتِی بِیَسِیرِ عَبَرَاتِی بَلْ بِقَسَاوَةِ قَلْبِی وَ جُمُودِ عَیْنِی لَا بَلْ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ وَ أَنَا شَیْءٌ فَلْتَسَعْنِی رَحْمَتُکَ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
خداوندا! از پیشگاه مقدّست می خواهم و تو را به نامی قسم می دهم که آقا و مولای من نوح پیامبر تو را خواند و در قرآنت از زبان نوح چنین فرموده ای: «به تحقیق، نوح ما را خواند و نیکو جوابش دادیم». آری، ای خداوند یکتا و ای آفریدگار من! تو پاسخگویی نیکو و بهترین کسی هستی که به درگاهت دست نیاز می آوردند و تو را می خوانند و به آنها عطا می کنی. تو هرگز گدای در خانه ات را ناامید نمی کنی و دعای آرزومندان بارگاه با عظمتت را مستجاب می فرمایی. کسی که در حاجتش اصرار ورزد او را نمی رانی و کسی که به درگاهت دست نیاز آورد، او را ردّ نمی کنی. فزونی نیاز حاجت مندان تو را آزرده نمی کند و برآوردن خواسته ها بر تو سنگین نمی آید. برآوردن حوایج تمام نیازمندان برای تو از یک چشم بر هم زدن آسانتر و از [حمل] یک بال مگس سهلتر خواهد بود. اینک حاجت من، ای سیّد و مولای بزرگوارم! این است که بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده، گناهانم را بیامرزی. من با بار سنگین گناه به سوی تو آمده ام، آن هم با گناهان آشکار، و درباره ی بندگانت مظالمی مرتکب شده ام که غیر از ذات پاک تو دیگری توان جبران آن را ندارد و نیز قدرتمندی غیر از تو قادر بر انجام آن (رد واقعی مظالم نسبت به بندگان) نیست و جز تو کسی توان نجات مرا ندارد و ذات پاک تو ست که همه چیز را در اختیار دارد. اینک، ای مولای من! گناهان سنگین مرا در برابر ریختن چند قطره اشک در مقابل آستان کبریایی ات محو و نابود کن. چه کنم که قلبم تیره و چشمانم خشکیده است؛ بلکه از باب رحمت واسعه ی تو که همه چیز را فراگرفته است و من هم یکی از چیزها (اشیاء) هستم رحمت بی نهایتت شامل حالم گردد، ای مهربانترین مهربانان!
لَا تَمْتَحِنِّی فِی هَذِهِ الدُّنْیَا بِشَیْءٍ مِنَ الْمِحَنِ وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیَّ مَنْ لَا یَرْحَمُنِی وَ لَا تُهْلِکْنِی بِذُنُوبِی وَ عَجِّلْ خَلَاصِی مِنْ کُلِّ مَکْرُوهٍ وَ ادْفَعْ عَنِّی کُلَّ ظُلْمٍ وَ لَا تَهْتِکْ سِتْرِی وَ لَا تَفْضَحْنِی یَوْمَ جَمْعِکَ الْخَلَائِقَ لِلْحِسَابِ یَا جَزِیلَ الْعَطَاءِ وَ الثَّوَابِ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُحْیِیَنِی حَیَاةَ السُّعَدَاءِ وَ تُمِیتَنِی مِیتَةَ الشُّهَدَاءِ وَ تَقْبَلَنِی قَبُولَ الْأَوِدَّاءِ وَ تَحْفَظَنِی فِی هَذِهِ الدُّنْیَا الدَّنِیَّةِ مِنْ شَرِّ سَلَاطِینِهَا وَ فُجَّارِهَا وَ شِرَارِهَا وَ مُحِبِّیهَا وَ الْعَامِلِینَ لَهَا وَ مَا فِیهَا وَ قِنِی شَرَّ طُغَاتِهَا وَ حُسَّادِهَا وَ بَاغِیَ الشِّرْکِ فِیهَا حَتَّى تَکْفِیَنِی مَکْرَ الْمَکَرَةِ وَ تَفْقَأَ عَنِّی أَعْیُنَ الْکَفَرَةِ وَ تُفْحِمَ عَنِّی أَلْسُنَ الْفَجَرَةِ وَ تَقْبِضَ لِی عَلَى أَیْدِی الظَّلَمَةِ وَ تُوهِنَ عَنِّی کَیْدَهُمْ وَ تُمِیتَهُمْ بِغَیْظِهِمْ وَ تَشْغَلَهُمْ بِأَسْمَاعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أَفْئِدَتِهِمْ وَ تَجْعَلَنِی مِنْ ذَلِکَ کُلِّهِ فِی أَمْنِکَ وَ أَمَانِکَ وَ حِرْزِکَ وَ سُلْطَانِکَ وَ حِجَابِکَ وَ کَنَفِکَ وَ عِیَاذِکَ وَ جَارِکَ وَ مِنْ جَارِ السَّوْءِ وَ جَلِیسِ السَّوْءِ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ- إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ-
مرا در این دنیا آزمایش مکن. آن کس را که رحم ندارد بر من مسلّط مفرما. به خاطر گناهانم مرا هلاک نکن. مرا از همه بدیها نجات بده. همه ستمها را از من دور کن. پرده از روی بدیهایم عقب مزن و در روز حساب در میان مردم رسوایم نکن. ای کسی که بخشش و عطای تو قطعی است! از تو تمنّا دارم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا مانند نیکبختان زنده کنی و مانند شهیدان بمیرانی. آنچنان که دوستان خودت را می پذیرد مرا نیز بپذیر و در این دنیای بی ارزش مرا از شرّ پادشاهان و فسادورزان و دیوسیرتان و دنیاطلبان و کارگزاران آن در امان خودت بدار و از شرّ گردن فرازان و حسودان و مشرکان بدرفتار نگهبانم باش تا در برابر نیرنگ فریبکاران مرا کفایت کنی. چشم کافران را درآور و از دیدن من آنان را محروم فرما. زبان نابکاران را در مورد من، گنگ ساز. دست ستم پیشگان را از دراز شدن به طرف من کوتاه گردان و مرا از مکرشان در امان بدار. آنها را با همان خشم و کینه ای که دارند بمیران. گوشها و چشمها و دلهایشان را به خودشان مشغول کن و مرا از میان همه این سختیها و رنجها در پناه و امنیت و آرامش و حفاظت و قدرت و نگهبانی و سرپرستی و بنده نوازی خودت قرار ده و نیز مرا از همسایه و همنشین بد حفظ فرما، که تو بر هر چیز توانایی. همانا ولیّ و سرپرست من خداوندی است که کتاب را نازل فرموده و از بندگان صالحش نگاهداری می کند.
اللَّهُمَّ بِکَ أَعُوذُ وَ بِکَ أَلُوذُ وَ لَکَ أَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ أَرْجُو وَ بِکَ أَسْتَعِینُ وَ بِکَ أَسْتَکْفِی وَ بِکَ أَسْتَغِیثُ وَ بِکَ أَسْتَنْقِذُ وَ مِنْکَ أَسْأَلُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَرُدَّنِی إِلَّا بِذَنْبٍ مَغْفُورٍ وَ سَعْیٍ مَشْکُورٍ وَ تِجَارَةٍ لَنْ تَبُورَ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ لَا تَفْعَلْ بِی مَا أَنَا أَهْلُهُ فَإِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ وَ أَهْلُ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ
خداوندا! به تو پناه می برم و به حمایت تو دل بسته ام؛ تو را می پرستم و به لطف تو امیدوارم؛ از تو کمک می خواهم و خودم را به تو می سپارم؛ از تو امان می طلبم و از آستان عزّت تو استمداد می جویم، و از درگاه با عظمت تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا از درگاه باشکوه خود، جز با گناهان آمرزیده شده و کوشش به ثمر رسیده و تجارتی سودبخش و بدون زیان، باز نگردانی و آنچه شایسته مقام کبریایی تو است درباره من رفتار کنی نه آن گونه که من سزاوارم. همانا تو شایسته تقوی و آمرزش و لطف و بخششی.
إِلَهِی وَ قَدْ أَطَلْتُ دُعَائِی وَ أَکْثَرْتُ خِطَابِی وَ ضِیقُ صَدْرِی. حَدَانِی عَلَى ذَلِکَ کُلِّهِ وَ حَمَلَنِی عَلَیْهِ عِلْماً مِنِّی بِأَنَّهُ یُجْزِیکَ مِنْهُ قَدْرَ الْمِلْحِ فِی الْعَجِینِ بَلْ یَکْفِیکَ عَزْمُ إِرَادَةٍ وَ أَنْ یَقُولَ الْعَبْدُ بِنِیَّةٍ صَادِقَةٍ وَ لِسَانٍ صَادِقٍ یَا رَبِّ فَتَکُونُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِکَ بِکَ وَ قَدْ نَاجَاکَ بِعَزْمِ الْإِرَادَةِ قَلْبِی فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُقْرِنَ دُعَائِی بِالْإِجَابَةِ مِنْکَ وَ تُبَلِّغَنِی مَا أَمَّلْتُهُ فِیکَ مِنَّةً مِنْکَ وَ طَوْلًا وَ قُوَّةً وَ حَوْلًا لَا تُقِیمُنِی مِنْ مَقَامِی هَذَا إِلَّا بِقَضَاءِ جَمِیعِ مَا سَأَلْتُکَ فَإِنَّهُ عَلَیْکَ یَسِیرٌ وَ خَطَرُهُ عِنْدِی جَلِیلٌ کَثِیرٌ وَ أَنْتَ عَلَیْهِ قَدِیرٌ یَا سَمِیعُ یَا بَصِیرُ
خداوندا! دعاهایم را طولانی کردم و خواسته هایم را برشمردم. تنگی سینه مرا بر آن داشت، زیرا می دانم یک اشاره و یک «یا الله» گفتن کافی است و از همه نیازهای من مطّلعی و احتیاج به تفصیل ندارد. آری، به شرط اینکه من راست بگویم و نیّت من خالص باشد، همان توجّه کفایت می کند. [خداوندا!] قلب من با اراده تو را خواند. اینک از پیشگاه مقدّس تو استدعا می کنم که بر محمّد و آل او درود فرستی و دعای مرا به اجابت مقرون فرمایی و مرا به آروزهایم برسانی، چون همه قدرتها از آن تو است، و من از جای خوم برنخیزم مگر با حوایج برآورده شده؛ چه آنکه انجام خواسته های من برای تو بسیار ناچیز و برای من سخت مهمّ است. تو قادر بر انجام آن هستی، ای خداوند بینا و شنوا!
إِلَهِی وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِکَ مِنَ النَّارِ وَ الْهَارِبِ مِنْکَ إِلَیْکَ مِنْ ذُنُوبٍ تَهَجَّمَتْهُ وَ عُیُوبٍ فَضَحَتْهُ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ انْظُرْ إِلَیَّ نَظْرَةً رَحِیمَةً أَفُوزُ بِهَا إِلَى جَنَّتِکَ وَ اعْطِفْ عَلَیَّ عَطْفَةً أَنْجُو بِهَا مِنْ عِقَابِکَ فَإِنَّ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ لَکَ وَ بِیَدِکَ وَ مَفَاتِیحَهُمَا وَ مَغَالِیقَهُمَا إِلَیْکَ وَ أَنْتَ عَلَى ذَلِکَ قَادِرٌ وَ هُوَ عَلَیْکَ هَیِّنٌ یَسِیرٌ فَافْعَلْ بِی مَا سَأَلْتُکَ یَا قَدِیرُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِیرُ- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ
بارالها! در جایگاه کسی قرار گرفته ام که از ترس آتش به تو پناه آورده و از عذاب تو به سوی تو گریخته است؛ گناهان بر او یورش برده و کارهای زشت او آبرویش را ریخته است. پس بر محمّد و آل محمّد درود فرست و با دیده رحمت بر من بنگر تا در پرتو آن رستگار شوم و در بهشت جایگزین گردم، و مهر و لطف خود را شامل حالم فرما تا از عذاب عالم آخرت در امان باشم. [خداوندا!] بهشت و دوزخ از آن تو و در دست توانای توست و کلید گشودن و بستن آن در دست تو. پس آنچه استدعا کردم برای من مقرّر فرما، ای خداوند توانا! همه تواناییها و قدرتها در سایه عنایت خداوندی است؛ بنابراین خدا ما را کفایت می کند و او بهترین یاوران، آن هم نیکو یاوری است. حمد و سپاس مختصّ ذات پاک خداوند جهانیان است و درود خداوند و تحیّات او بر محمّد و آل محمّد باد.
ای آن که غمگینی
ای آن که غمگینی و سزاواری
و اندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا نبرم نامش
ترسم رَسَدت اندوه و دشواری
رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی است، کی پذیرد همواری؟
مُستی مکن که نشنود او مُستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشته است بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی وکسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدید آرند
فضل و بزرگمردی و سالاری/ رودکی
ابوعبدالله جعفربن محمّد رودکی در نیمه دوم قرن سوم هجری در ده (بنج)، مرکز ناحیه رودک سمرقند متولّد شد و در سال ۳۲۹ ه ق در زادگاه خود درگذشت. در جوانی از حمایت و ادبپروری امیران سامانی و بزرگان دستگاه آنان برخوردار بوده و در ثروت و کامروایی بسر میبرده است. گروهی از تذکرهنویسان به کوری مادرزاد او اشاره داشتهاند و برخی دیگر معتقدند که بعدها نابینا شده است. رودکی نخستین سخنسرای فارسی نیست؛ اما نخستین شاعری است که شعرهای زیبا و پرمعنی بسیار گفته و روند شعر فارسی اولیه را کمال بخشیده است، تا جایی که او را پدر شعر فارسی مینامند. اشعاری در حدود یک هزار بیت از او باقی مانده است که استادی و تسلّط و ذوق فراوان وی را بعنوان شاعری بزرگ در تاریخ این سرزمین به اثبات میرساند. رودکی آگاه به موسیقی و نواختن چنگ بوده و آوازی خوش داشته است. شعر او به فصاحت زبان و توانایی بیان ممتاز است. زبان او گاه از سادگی و روانی به گفتار میماند و گاه نیز از زبان محاوره استفاده مینماید. با این همه در پسِ همین زبان ساده، معانی باریک و خیالات لطیف را در شعر خود پرورده است. رودکی از کلمات عربی در شعر خود بسیار کم استفاده کرده است و شعر او نمونه درخشانی از شعر دری در بیش از یک هزار سال پیش است.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند
پهن کردن دام برای جوانان با برگزاری پارتی های مختلط با توزیع مواد مخدر و مشروبات الکلی و
نفوذ در دستگاهای دولتی برای جاسوسی و خرابکاری و خیانت و فعالیت گسترده اقتصادی، با تأسیس عینک فروشی، ساعت فروشی و بوتیک های لوکس، مراکز کاشت ناخن و تتو، پت شاپ، تاسیس داروخانه های غیر مجاز در شهرهای بزرگ. از فعالیتهای مرموز این فرقه در حال حاضر، یارگیری و هدایت خانواده های بهائی به مشهد و قم جهت بر هم زدن جو این دو شهر مذهبی و سکولاریزه کردن این دو شهر است. امید است با حفظ هوشیاری و آگاه سازی ایرانیان و مسلمانان شیعه، راه ترویج این فرقه کثیف را مسدود کنیم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هیجدهم
آغاز امپراتوری بریتانیا در شرق: در اوایل سده هیجدهم میلادی، نخستین مرحله از تهاجم استعمار اروپایی به مشرق زمین به پایان رسید و مرحله ای جدید آغاز شد. دو حادثـه مـهم تـاریخی را باید نقطه عطف در این تحول دانست: درگذشت اورنگ زیب (١٧٠٧م.) و کمی بعد تهاجم محمود افغان به ایران و سقوط دولت صفویه ( ١٧٢٢م). تقارن فروپاشی این دو کانون مهم اقتدار سیاسی در شرق مهمترین عاملی است که راه را برای سلطه اروپاییان هموار ساخت. در این مرحله، از یکسو ساختار سیاسی در هند و ایران در سراشیب انحطاط و هرج و مرج قرار گرفت و از سوی دیگر کانونهای استعماری غرب، بر پایه دو سده تجربه تهاجم و غارت ماوراء بحار بویژه در قاره آمریکا، از فرادستی و ثروت و اقتدار کافی برای استقرار امپراتوری خود در شرق برخوردار بودند. نگرش کانونهای استعماری غرب به هند در دوران اورنگ زیب به سان لاشخوری است که دور از تیررس شکارچیان در پرواز است و با دقت مترصد سرنوشت طعمه خویش است. پرتغالیها، انگلیسیها و هلندیها در این دوران از برتری دریایی برخوردار بودند ولی توان مقابله زمینی با حکومت مقتدر هند را نداشتند. در دوران شاه جهان و اورنگ زیب، برخلاف سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم، اروپاییان توان مقابله در جزایر و آبهای ساحلی را نیز نداشتند، چنانکه تجربه اخراج پرتغالیها (١٦٣٢) و انگلیسیها (١٦٨٧) از بنگال و تجربه اشغال بمبئی بوسیله سادات جنجره (١٦٨٩) ثابت کرد. تنها عرصه حاکمیت بلامنازع اروپاییان در شرق، اعماق اقیانوسها و جزایر و سواحل خاوردور و شرق آفریقا بود. ولی برخلاف دولت ممالیک مصر، که انسداد راه تجارت شرق و غرب بوسیله پرتغالیها در سده شانزدهم، اقتصاد آن را در بحرانی عمیق فروبرد و سرانجام سقوط آن را سبب شد، شریان حیاتی دولت هند، چنانکه دیدیم، به تجارت خارجی، و بویژه دریایی، وابسته نبود. با درگذشت اورنگ زیب و آغاز انحطاط دولت گورکانی، استعمار انگلیس که در پی یک سده استقرار در سواحل هند و ارتباط تجاری، با این سرزمین آشنایی کافی داشت؛ بر بنیاد میراث پرتغالیها پایگاه بومی و شبکه عوامل و دلالان محلی خود را یافته بود، کانونهای سیاسی هند را به خوبی میشناخت و با شبکه ای از متنفذان محلی دولتی و غیردولتی در پیوند و داد و ستد سیاسی و مالی قرار گرفته بود، موج جدید تهاجم خود را به ساختار سیاسی شبه قاره هند آغاز کرد. از این زمان، کمپانی در متن رقابت میان رجال و کانونهای سیاسی هند و حتی اعضای خاندان سلطنتی قرار گرفت و در واقع به یک نیروی توطئه گر داخلی بدل شد. این رویه ای بود که در گذشته پرتغالیها، در مقیاسی محدود و ناموفق، پیش گرفتند و چنانکه دیدیم پس از استقرار کامل در بندر گوا، در سال ١٥٤٨م. توطئه ای نافرجام را برای جایگزینی ابراهیم عادل شاه اول با برادرش، که مطلوب آنان بود، سازمان دادند. در این دوران، انگلیسیها دیگر یک عامل خارجی نیستند بلکه یک کانون بسیار متنفذ و ذینفع در تحولات سیاسی داخلی منطقه بشمار میروند که با حربه های گوناگون، از طراحی و ساماندهی فرایندهای پیچیده و پنهان سیاسی تا تهدید مسلحانه و تهاجم نظامی، بتدریج در شئون سیاسی و اقتصادی دولتهای شرقی نفوذ میکنند. این مرحله یک قرن به درازا کشید و سرانجام، در اوایل سده نوزدهم میلادی، سلطه کامل استعمار بریتانیا را بر شبه قاره هند تأمین نمود. اینک استعمار انگلیس یک قدرت شرقی مقتدر و متنفذ است که از شـبکه ای گسترده از کارگزاران ایرانی تبار و فارسی دان و انبوهی از تجربه شرقی- اسلامی برخوردار است. تهاجم جدی استعمار انگلیس به ایران از این زمان آغاز میشود. این فرایندی است متأخر بر سلطه استعمار بریتانیا بر شبه قاره هند و در تداوم و پیوند تنگاتنگ با آن. دوران فرخ سیر و سلطه عبدالله خان قطب الملک و برادرش (١٧١٣ ١٧١٩)، مناسبترین فرصت برای نفوذ کمپانی هند شرقی در دولت مرکزی دهلی بود و چنین نیز شد. کمپانی با گروهی از رجال دهلی پیوندهای نزدیک برقرار کرد و به دربار تا بدانجا نزدیک شد که دکتر ویلیام هامیلتون، پزشک کمپانی، طبابت فرخ سیر را به دست گرفت. (خاندان هامیلتون در سده نوزدهم نیز از کارگزاران برجسته استعمار بریتانیا در هند بودند.) سرانجام، کمپانی هیئتی مفصل را به ریاست جان سرمن به دربار فرخ سیر فرستاد. سرمن به کمک یک دلال ارمنی بنام خواجه سرحد، که سمت مترجمی هیئت را به دست داشت، و دکتر هامیلتون، پس از یک سال اقامت در دهلی سرانجام موفق شد در آغاز سال ،١٧١٧ با حمایت عبدالله خان قطب الملک، فرمان تجارت کمپانی را به امضای فرخ سیر برساند. طبق این فرمان، کمپانی برای نخستین بار حق تجارت آزادانه در بنادر بنگال، سورت، حیدرآباد و مدرس را به دست آورد؛ اراضی بیشتری در اطراف قلعه ویلیام به اجاره کمپانی داده شد و به انگلیسیها اجازه داده شد که امور داخلی فاکتوری های خود را بدون دخالت دولت هند اداره کنند. سکه های روپیه ای که کمپانی در بمبئی ضرب میکرد نیز به رسمیت شناخته شد. در ازای این امتیازات، کل وجوهی که کمپانی باید به دولت هند میپرداخت ١٣ هزار روپیه در سال بود (سه هزار روپیه برای تجارت بنگال و ده هزار روپیه برای سورت). این فرمان تا اشغال بنگال (١٧٥٧) به مدت چهل سال مبنای روابط کمپانی و دولت هند بود و پایه حقوقی دعاوی و تجاوزهای بعدی انگلیسیها، و سرانجام تصرف نهایی هند، را فراهم آورد. بنوشته لوید، دریافت این فرمان کمپانی را بسیار شادمان کرد (بنوشته تاریخ هند آکسفورد، در سال ،١٦٩٠ پس از بازگشت انگلیسیها به بنگال، آنها حاضر به استقرار در حقلی نشدند، منطقه کلکته کنونی را برگزیدند و قلعه ویلیام را، بنام ویلیام سوم پادشاه انگلیس، در آن بنا نمودند. این ادعا غیرقابل قبول است. دولت اورنگ زیب هیچگاه اجازه احداث قلعه فوق را، که تصاویر موجود آن را بـه سان یک دژ نظامی عظیم نشان میدهد، به انگلیسیها نمیداد. درواقع، همانگونه که پرسیوال اسپیر نیز تأیید میکنـد، پس از درگذشت اورنگ زیب و به سال ١٧١٦ احداث شد) همزمان با اعزام هیئت سرمن به دهلی (١٧١٦)، انگلیسیها به سرعت استحکامات مفصلی را در محل فاکتوری خود در بنگال به پا کردند و قلعه ویلیام به دژی عظیم و استوار بدل شد. بدینسان، در دوران پس از اورنگ زیب کمپانی بسرعت به تحکیم مواضع خود در بنگال پرداخت و این فرایند تا آغاز اقتدار علیوردی خان در بنگال تداوم داشت. آقا احمد بهبهانی مینویسد: در ایام سلطنت محمدشاه که در امور مملکت داری نهایت ضعیف گردید و پادشاه و امرا به عیش و عشرت و به انواع لهو و لعب مشغول شدند، این جماعت به تماری ایام به تألیف قلوب رعایای بنگالا پرداختند و با روسا و بزرگان آن حدود آمیزش نمودند و به بذل و ایثار مردم نزدیک و دور را، به خود گرویده و مهربان کردند و در کلکته مکان خود را مانند قلعه ساختند و آن را کوتهی، یعنی محل تجارت، نام نهادند و به بهانه حفظ اموال توپ و تفنگ به قدر حاجت با مردمان جنگی در آن جای دادند و بعضی از مردمان جنگی را نیز از ولایت خود طلبیدند و در خفیه متوجه تدبیر کار خود بودند. در دوران بهادرشاه، جعفرخان (وزیر بنگال) با لقب مرشد قلی خان بعنوان قائم مقام شاهزاده محمد عظیم الدین، پدر فرخ سیر، حکمرانی بنگال را به دست گرفت. با صعود فرخ سیر به سلطنت، مرشدقلی خان به حکومت بنگال گمارده شد و ایالت بیهار نیز به قلمرو او ضمیمه شد. مرشدقلی خان تا زمان مرگ (١٧٢٧) در این سمت بود. در دوران حکومت او شهر معروف مرشدآباد احداث شد و مرکز ایالت بنگال قرار گرفت. ظاهراً مرشدقلی خان، برغم نظم و تدبیرش در حکومتگری و رونق و رفاه اقتصادی بنگال در دوران او، فاقد شم سیاسی بود و به رشد نفوذ انگلیسیها در منطقه توجه نداشت. در این دوران، به دلیل فروپاشی دولت مرکزی دهلی عملا حکومت این منطقه در خاندان مرشدقلی خان موروثی شد. پس از او، پسرش شجاع الدوله حکمران بنگال و بیهار شد و ایالت اوریسا نیز به قلمرو او ضمیمه شد. او نیز تا زمان مرگ (١٧٣٧) در این سمت بود. پس از شجاع الدوله، پسر نالایق او سرفرازخان حکومت را به دست گرفت. گسترش فساد و انحطاط دستگاه اداری بنگال در زمان سرفرازخان، سبب شد که در سال ١٧٤٠ علیوردی خان، نایب الحکومه بیهار، سرفرازخان را برکنار کند و حکومت ایالات بنگال و بیهار و اوریسا را خود به دست گیرد. دولت مرکزی ناتوان محمدشاه، که بتازگی تهاجم نادر به دهلی را از سر گذرانیده بود، به اجبار فرمان حکومت مناطق فوق را بنام علیوردی خان صادر کرد. علیوردی خان حکمرانی لایق و مقتدر بود. بهبهانی مینویسد: امیری بود شجاع و دلاور و منکر فواحش و مسکرات و در محبت علما و سادات و اصحاب کمال به درجات اعلی رسیده بود. عجیب اینجاست که با صعود علیوردی خان، تهاجم مهاراته ها به بنگال نیز آغاز شد و مقابله با راهزنان بخش عمده توان او را در دوران ١٥ ساله حکمرانی اش به خود مصروف کرد. اثر مهیب غارتگریهای مهاراته در این دوران در فولکلور مردم بنگال تا به امروز به یادگار مانده است. علیوردی خان در ٩ رجب ١١٦٩ق / ٩ آوریل ١٧٥٦م. درگذشت و سراج الدوله جانشین او شد. میرزا محمد خان سراج الدوله (١٧٣١ ١٧٥٧م.)، پسر ضیاء الدین احمد حبیب جنگ و نوه دختری علیوردی خان، زمانیکه به حکومت بنگال رسید تنها ٢٥ سال داشت. این جوان شیعی حکمرانی قابل و شجاع بود و از یادگارهای او موقوفات مفصل و حسینیّه بزرگی است که در مرشدآباد ساخته است. پس از استقرار حکومت بریتانیا در هند، موقوفات سراج الدوله، که تولیت آن با اخلاف دختری او بود، چون موقوفات اود مورد دست اندازی و چپاول قرار گرفت. حکومت سراج الدوله مقارن است با تهاجم انگلیسیها و فرانسویها برای تصرف بنگال، کودتای فرانسویها در حیدرآباد و تهاجم احمدشاه درانی به هند. سراج الدوله از آغاز حکومت خود، بنا به وصیت علیوردی خان، به گسترش نفوذ انگلیسیها در منطقه توجه جدی نمود. ماکرجی مینویسد علیوردی خان در بستر مرگ سراج الدوله را به هشیاری در قبال تکاپوی اروپاییان فراخواند. او هشدار داد قدرت انگلیسیها زیاد است؛ نخست آنها را تضعیف کن، آنگاه سایر اروپاییان مزاحمت کمتری خواهند داشت. راجر دریک، فرمانده انگلیسیها در قلعه ویلیام، در گزارش ٣٠ نوامبر ١٧٥٦ خود به هیئت مدیره کمپانی در لندن مینویسد علیوردی خان در اواخر عمر قصد داشت قلعه ها و استحکامات اروپاییان را خراب کند و رابطه آنها را با دلالان ارمنیشان کاهش دهد. در آغاز حکومت سراج الدوله، راجر دریک احداث استحکامات جدیدی را در قلعه ویلیام آغاز نمود و سراج الدوله با ارسال نامه ای این اقدام را منع کرد. دریک اعتنایی نکرد و به عملیات خود ادامه داد. این حرکت تحریک آمیز سبب شد که سراج الدوله در ٤ ژوئن ١٧٥٦ دفتر کمپانی در قاسم بازار را تعطیل کند و در ۵ ژوئن راهی قله ویلیام شود. او در ١٦ ژوئن به حوالی قلعه رسید. انگلیسیها به درون استحکامات خود عقب نشستند. در ١٨ ژوئن قلعه ویلیام مورد حمله نیروهای سراج الدوله قرار گرفت، در ١٩ ژوئن دریک و تعداد زیادی از انگلیسیها و عوامل بومیشان با قایق گریختند و در ٢٠ ژوئن قلعه به تصرف درآمد. سراج الدوله نام قلعه را به علینگر تغییر داد. ادعا میشود ١٤٦ نفر از انگلیسیهایی که فرصت فرار نیافته بودند به اسارت سراج الدوله درآمدند. این سرآغاز جنجالی است که در تاریخنگاری غرب تراژدی حفره سیاه نام گرفته است. گفته میشود نیروهای سراج الدوله کلیه اسرای انگلیسی را در یک اتاق کوچک زندانی کردند و در طول آن شب، به علت گرمای هوای تابستان و تنگی جا، ١٢٣ نفر از آنان خفه شدند و به وضعی دلخراش مردند. منبع اصلی داستان حفره سیاه گزارش جان هالول انگلیسی است؛ یکی از ٢٣ نفری که گویا از ماجرای فوق جان سالم به در بردند جان هالول (١٧١١ ١٧٩٨) در بیست سالگی به هند رفت، بتدریج ثروت مفصلی اندوخت، در سال ١٧٥١ بیست و چهار روستا را در بنگال اجاره کرد و زمین دار شد. هالول و سایر انگلیسیها پس از اسارت به مرشدآباد منتقل شدند و تا ١٧ ژوئیه ١٧٥٦ زندانی بودند. پس از آزادی، در فوریه ١٧٥٧ هالول به انگلستان اعزام شد. او گزارشهای هولناک و تأثرانگیزی درباره تراژدی حفره سیاه منتشر کرد و جنجالی به سود کمپانی و در مظلومیت اروپاییان برانگیخت. هیئت مدیره کمپانی دریک را، به دلیل تخلیه قلعه و فرار، عزل کرد و جان هالول را بجای او منصوب نمود. هالول به هند بازگشت و فرماندهی قلعه ویلیام را به دست گرفت. داستان حفره سیاه، در انگلستان و سراسر اروپا جنجال فراوان به پا کرد و پایه تبلیغاتی و سیاسی تهاجم کمپانی به بنگال را پدید ساخت. ادعاهای کمپانی فراوان بود. از جمله گفته میشد در اثر سقوط قلعه ویلیام حدود دو میلیون پوند استرلینگ به کمپانی خسارت وارد شده است. به راستی، آیا تراژدی حفره سیاه برای تحریک افکار عمومی انگلیس و ایجاد زمینه روانی لازم برای مشروعیت بخشیدن به اشغال بنگال ساخته نشد؟ ماکرجی مینویسد: ادله آشکار صحت این داستان را مورد تردید قرار میدهد. میتوان پذیرفت که تعدادی از زندانیان، از جمله برخی از انگلیسیهای زخمی، مرده باشند، ولی جزییات تراژیکی که نقل میشود و نیز رقم اغراق آمیز کشته شدگان زاییده تخلیل هالول است. بهرروی، حوادثی چون حفره سیاه، قتل تعدادی انگلیسی در گردنه خیبر افغانستان (١٨٤٢)، قتل ۵۰ انگلیسی در نگراییس برمه (١٧٥٩)، که به قتل عام نگراییس شهرت دارد، در تاریخنگاری غرب جایگاه ویژه ای دارد ولی از کشتار و به بردگی گرفتن میلیونها انسان در آسیا و آفریقا و آمریکا و از مرگ میلیونها معتاد تریاک در چین سخنی در میان نیست. شش ماه پس از تصرف قلعه ویلیام به دست سـراج الدوله و چند روز پیش از ورود احمدشاه درانی به دهلی، رابرت کلایو در رأس ارتش انگلیس، که بخش مهمی از آن مزدوران هندی بودند، تهاجم به قلعه ویلیام را آغاز کرد و با حمایت توپخانه ِ سنگین در ٢ ژانویه ١٧٥٧ آن را به اشغال درآورد. ناوگان انگلیسی به فرماندهی دریاسالار چارلز واتسون (١٧٢٥ ١٧٧٤)در ١٨ سالگی به استخدام کمپانی هند شرقی درآمد و در سال ١٧٤٤ بعنوان نویسنده (منشی) به قلعه سن جرج (مدرس) اعزام شد. رابرت کلایو پس از مدتی به صفوف ارتش کمپانی پیوست و در جنگهای متعدد با قدرتهای محلی هند و نیز با فرانسویها مورد توجه قرار گرفت، به درجه نایب کلنلی رسید و در ژوئن ١٧٥٦ بعنوان فرمانده قلعه سن دیوید (پایگاه انگلیسیها در نزدیکی پاندیچری در ساحل خلیج بنگال) منصوب شد. کلایو پس از استقرار در قلعه ویلیام، تدارک برای اشغال سراسر بنگال را آغاز کرد. نخستین گام، جلب نیروهای محلی بود و با توجه به پیشینه مفصل تکاپوی کمپانی در منطقه این کار دشواری نبود. به زودی در پیرامون کلایو گروهی از سران طوایف هندو گرد آمدند. معهذا، مهمترین فرد محلی که با کلایو وارد معامله ای شوم شد، میرجعفر بود. میرجعفر (١٦٩١ ١٧٦٥)، پسر فردی بنام سیداحمد است از اهالی نجف. سیداحمد ظاهرا بعلت تخلف به هند گریخت، در بندر سورت مستقر شد و با زنی هندو ازدواج کرد. میرجعفر حاصل این وصلت است. میرجعفر در خانه علیوردی خان بزرگ شد و در زمره مستخدمین او جای گرفت. بتدریج، کارش بالا گرفت و در جنگ با مهاراته ها، علیوردی خان او را در سمت فرمانده قشون خود گمارد. معهذا، مدتی بعد معزول و خانه نشین شد. میرجعفر نزد کلایو رفت، آمادگی خود را برای همکاری با ارتش کمپانی اعلام داشت، مشروط بر اینکه در سمت حکمران منطقه منصوب شود. میان میرجعفر و کلایو پیمانی محرمانه امضا شد. طبق این پیمان، میرجعفر متعهد شد علاوه بر اعطای امتیازاتی مفصل به کمپانی، مبلغ یک میلیون پوند استرلینگ نیز بابت غرامت جنگی به کمپانی و پانصد هزار پوند به کارگزاران کمپانی و شخص کلایو بپردازد. مفاد این پیمان محرمانه و خصوصی هرگز به درستی شناخته نشده است. برخی مدعی اند مبلغ این پیمان شامل تمامی موجودی خزانه مرشدآباد بود که مبلغ آن چهل میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشد و پنج درصد آن باید به امین چاند، یکی از سیکهایی که مسئولیت امور مالی رابرت کلایو را به دست داشت، تعلق میگرفت. پس از انعقاد این پیمان، در ٢٢ ژوئن کلایو بهمراه نیروهای میرجعفر و سایر متحدین محلی اش عازم جنگ با سراج الدوله شد. گفته میشود در این زمان دو سوم ارتش کلایو هندی بودند. در ٢٣ ژوئن، در پلاسی جنگی سخت در گرفت، قشون سراج الدوله شکست خورد و در ٢٨ ژوئن ١٧٥٧ کلایو در مسند مرشدآباد مستقر شد. جنگ پلاسی سرآغاز استقرار رسمی حکومت بریتانیا در هند شمرده میشود. سراج الدوله در پی شکست به روستاهای اطراف پناه برد، ولی مزدوران محلی به فرماندهی میران، پسر میرجعفر، به تعاقب او پرداختند و سرانجام وی را به اسارت گرفتند. سراج الدوله با وضعی توهین آمیز به مرشدآباد برده شد، در ٤ ژوئیه ١٧٥٧ به دست میران به شکلی فجیع مقتول شد و سپس جسد آن مظلوم را بر فیل بسته به کوچه و بازار گردانیدند. آقا احمد بهبهانی از سراج الدوله با عنوان نواب سراج الدوله شهید یاد میکند. پس از اشغال مرشدآباد، بخشی از خزانه افسانه ای بنگال بوسیله کلایو، میرجعفر و سایر گردانندگان انگلیسی و هندی این فاجعه به غارت رفت و به شالوده ثروت آنان بدل شد؛ بخش مهمی نیز به قلعه ویلیام منتقل شد و بـه سرمایه توسعه طلبیهای بعدی کمپانی بدل گردید. درباره ابعاد این تاراج عظیم بیشتر سخن خواهیم گفت. بدینسان، میرجعفر در منصب حکمرانی بنگال و بیهار و اوریسا جای گرفت و به تعبیر بهبهانی، مسند نظامت و ایالت را... به وجود خود ملوث ساخت و کوس نکبت و بدنامی و نمک بحرامی با ولی نعمت را نواخت. کمی بعد حکومت او با دریافت فرمانی از عالمگیر دوم، پادشاه دهلی، قانونی شد. ولی در واقع، فرمانروای بنگال کلایو بود که اینک از سوی کمپانی حکمران بنگال خوانده میشد. میرجعفر بـه کلایو، القاب امیرالممالک، ثابت جنگ و سیف جنگ، و منطقه ای روستایی با ٣٠ هزار پوند استرلینگ درآمد سالیانه بعنوان جاگیر، اعطا کرد. کلایو پس از بازگشت به انگلیس نیز درآمد این املاک را دریافت میکرد. میرجعفر دو سه سالی حکمران دست نشـانده کلایو بود. در سال ١٧٥٩ در کنار هلندیها درگیر دسیسه ای دیگر شد و این بار علیه انگلیسیها. لذا، در سپتامبر ١٧٦٠ خلع شد و دامادش، میرقاسم، در سمت حکمرانی بنگال منصوب شد. مدتی بعد، رابطه میرقاسم با کمپانی نیز به تیرگی و سرانجام به جنگ کشید. انگلیسیها در اوت ١٧٦٣ او را شکست دادند و بار دیگر میرجعفر را گماردند، و این بار تا زمان مرگ در این سمت بود. میرجعفر به مرض جذام درگذشت. آقا احمد بهبهانی این فرجام را عقوبت عمل او میداند. رابرت کلایو تا ژانویه سال ١٧٦٠ میلادی در بنگال بود. در این زمان به انگلستان رفت و به سان یک قهرمان بزرگ مورد استقبال و تجلیل قرار گرفت. جرج سوم، پادشاه انگلیس (١٧٦٠ ١٨٢٠)، در سال ١٧٦٢ به او عنوان بارون کلایو پلاسی و نشان شهسوار فرمانده حمام اعطا کرد و به نمایندگی مجلس عوام برگزیده شد. در انگلیس، کلایو با لارنس سولیوان، رئیس کمپانی، اختلاف پیدا کرد و سرانجام موفق به شکست او شد. و بالاخره بار دیگر به حکمرانی بنگال و فرماندهی کل ارتش انگلیس در هند منصوب شد و در ٣ مه ١٧٦٥ وارد بنگال شد. بازگشت کلایو به بنگال، مصادف با حملات شاه عالم دوم و شجاع الدوله، حکمران اود، به مستملکات کمپانی است. کلایو هر دو را به اسارت گرفت و در ١٢ اوت ١٧٦٥ در شهر الله آباد طی پیمانی از شاه عالم دوم فرمان دیوانی ایالتهای بنگال و بیهار و اوریسا را دریافت داشت. بعبارت دیگر، کمپانی هند شرقی بطور قانونی در جایگاه وزیر، یعنی متصدی امور مالی، سرزمین پهناور بنگال قرار گرفت. کلایو در این تکاپوی خود از حمایت ویلیام پیت، نوه توماس پیت (رئیس پیشین کمپانی)، در لندن برخوردار بود. ویلیام پیت در این زمان وزیر جنگ، وزیر امور خارجه و رئیس مجلس عوام انگلیس بود. کلایو در نامه های خود به پیت از آینده درخشانی که در هند در انتظار بریتانیاست سخن میگفت. لرد کلایو در فوریه ١٧٦٧ به انگلستان بازگشت. در انگلیس گروهی از سهامداران کمپانی هند شرقی و نمایندگان مجلس عوام، که خود را در چپاول کلایو و همدستانش مغبون یافته بودند، به جنجالی بزرگ علیه او دست زدند و وی را به فساد مالی و تاراج ثروتهای هند متهم کردند. کار او به دادگاه کشید ولی سرانجام تبرئه شد. کلایو در ٢ نوامبر ١٧٧٤ درگذشت در حالی که تنها ٤٩ سال داشت. در تاریخنگاری معاصر غرب، لرد رابرت کلایو را بنیانگذار امپراتوری مستعمراتی بریتانیا در شرق میشناسد همانگونه که آلفونسو دالبوکرک بنیانگذار امپراتوری مستعمراتی پرتغال بود؛ و مورخین انگلیسی او را قهرمانی بزرگ میدانند در ردیف دوک ولینگتون. با خروج کلایو از بنگال، از ژانویه ١٧٦٧ حکمرانی مستملکات بریتانیا در بنگال در دست یکی از دوستان نزدیک او به نام هنری ورسلت (متوفی ١٧٨٥) قرار گرفت. ورسلت تا دسامبر ١٧٦٩ در این سمت بود. او مولف کتابی است درباره پیدایش حکومت انگلیس در بنگال که در سال ١٧٧٢ منتشر شده است. با خروج ورسلت از هند، به پیشنهاد او جان کارتیر (١٧٣٣ ١٨٠٢) حکومت بنگال را به دست گرفت. کارتیر تا ١٣ آوریل ١٧٧٢ در این سمت بود و آنگاه نوبت به وارن هستینگز رسید. وارن هستینگز (١٧٣٢ ١٨١٨)، پسر پینساستون هستینگز نیز، چون کلایو، در ١٨ سالگی بعنوان نویسنده (منشی) به استخدام کمپانی هند شرقی درآمد با حقوق بسیار ناچیز پنج پوند در سال به قلعه ویلیام فرستاده شد و در سال ١٧٥٦ به اسارت نیروهای سراج الدوله درآمد. پس از اشغال مرشدآباد، در سالهای ١٧٥٧ ١٧٦٠ کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی در این شهر بود. در سال ١٧٦٤ استعفا داد و به انگلستان رفت. در این زمان ثروت او ٣٠ هزار پوند استرلینگ بود. در سال ١٧٦٩ بار دیگر به خدمت کمپانی درآمد و به مدرس اعزام شد؛ در ١٣ آوریل ١٧٧٣ بعنوان حکمران بنگال و در ٢٠ اکتبر ١٧٧٤ بعنوان فرمانفرمای کل هند منصوب شد. هستینگز نخستین فرد از کارگزاران کمپانی است که عنوان فرمانفرمای کل هندوستان به او داده شد و موظف شد در اقدامات خود تابع فرامین دربار بریتانیا باشد. دوران حکومت هستینگز، دوران توسعه طلبی نظامی انگلیس در شبه قاره هند است و حیدرعلی، حکمران میسور، بزرگترین قدرت مقاوم در برابر استعمار بریتانیا بشمار میرود. در دوران هستینگز شهر کلکته بعنوان یک شهر انگلیسی شکل گرفت و به کمک او در سال ١٧٨٤ سر ویلیام جونز انجمن آسیایی بنگال را تأسیس کرد. در فوریه ١٧٨٥ به انگلستان بازگشت. سه سال بعد، در فوریه ،١٧٨٨ از سوی چارلز جیمز فوکس، رهبر جناح ویگ، و ادموند برک، اندیشمند سیاسی انگلیس، و تعدادی دیگر از اعضای مجلس عوام به اتهام فساد مالی مورد تعقیب قرار گرفت. محاکمه او ١٤٥ روز به درازا کشید و برای وی ٧٠ هزار پوند هزینه در بر داشت. مدتی بعد از او اعاده حیثیت شد و هیئت مدیره کمپانی خسارت او را پرداخت کرد. در سال ،١٨١٣ پس از مرگ ادموند برک (١٧٩٧) و فوکس (١٨٠٦)، در اجلاس مجلس عوام حضور یافت؛ تمامی نمایندگان به افتخار او بپا خاستند و با هلهله به سان یک قهرمان او را مورد ستایش قرار دادند. سپس، عضو شورای مشاورین خصوصی پادشاه انگلیس شد و دانشگاه آکسفورد به وی دکترای افتخاری حقوق اعطا کرد. هستینگز در سالهای پایانی عمرش در ملک خصوصی خود در دایلسفورد زندگی میکرد و در سن ٨٦ سالگی در آنجا درگذشت. وارن هستینگز بی تردید یکی از بزرگترین غارتگران هند است تا بدانجا که ادموند برک او را سرکرده تبهکاران، خودکامه، دزد و رشوه خوار خوانده است. دوران حکومت هستینگز دوران واقعی استقرار سلطه بریتانیا بر شبه قاره هند است. درباره نقش هستینگز در بنیانگذاری تجارت جهانی تریاک در آینده سخن خواهیم گفت.
الیزابت یکم (انگلیسی: Elizabeth I؛ ۷ سپتامبر ۱۵۳۳ – ۲۴ مارس ۱۶۰۳) از سال ۱۵۵۸ تا زمان مرگش ملکهٔ انگلستان و ایرلند بود. او آخرین فرمانروا از دودمان تودور بود و طولانیترین دوران سلطنت را در میان اعضای این خاندان داشت. فرمانروایی پرفرازونشیب او و تأثیر آن بر تاریخ و فرهنگ، نام عصر الیزابتی را به این دوره بخشید. الیزابت تنها فرزند دوامآوردهٔ هنری هشتم از همسر دومش آن بولین بود. در دو سالگی، ازدواج والدینش فسخ شد، مادرش اعدام شد و الیزابت نامشروع اعلام شد. با این حال، هنری در ده سالگی او را دوباره در صف جانشینی قرار داد. پس از مرگ هنری در ۱۵۴۷، برادر ناتنی الیزابت یعنی ادوارد ششم به سلطنت رسید و تا مرگش در ۱۵۵۳ حکومت کرد. ادوارد تاجوتخت را به دخترعموی پروتستانش، لیدی جین گری، واگذار کرد و دست دو خواهر ناتنیاش، ماری و الیزابت، را نادیده گرفت. وصیت او بسرعت کنار گذاشته شد و ماری کاتولیک به سلطنت رسید و جین برکنار شد. در دوران سلطنت ماری، الیزابت نزدیک به یک سال به ظن حمایت از شورشیان پروتستانی زندانی شد. با مرگ ماری در ۱۵۵۸، الیزابت به تخت نشست و کوشید با مشورت خردمندانه حکومت کند. او به گروهی از مشاوران مورد اعتماد، بویژه ویلیام سسیل (بارون برگلی)، تکیه داشت. یکی از نخستین اقداماتش تأسیس کلیسای پروتستان انگلستان بود که خود ریاست عالی آنرا برعهده گرفت. این سازوکار که بعدها توافق دینی الیزابتی نام گرفت، بتدریج به کلیسای انگلستان تکامل یافت. انتظار میرفت الیزابت ازدواج کند و وارثی بجا گذارد، اما هرگز چنین نکرد و از همین رو به ملکه باکره شهرت یافت. پس از مرگش، پسرعمویش جیمز ششم اسکاتلند جانشین او شد. الیزابت در زمینهٔ نظارت بر حکومت، میانهروتر از پدرش و خواهر و برادر ناتنیاش بود. یکی از شعارهای او (میبینم و هیچ نمیگویم) بود. در مسائل مذهبی، نسبتاً شکیبا بود و از آزار و اذیت سازمانیافته پرهیز میکرد. پس از آنکه پاپ در ۱۵۷۰ او را نامشروع اعلام کرد و کاتولیکهای انگلیسی را از وفاداری به او معاف دانست، چندین توطئه جانش را تهدید کرد که همگی با کمک دستگاه اطلاعاتی فرانسیس والزیگهام ناکام ماند. در سیاست خارجی، محتاطانه میان قدرتهای بزرگ فرانسه و اسپانیا حرکت میکرد و تنها بطور نیمبند از چند لشکرکشی ناکام در هلند، فرانسه و ایرلند پشتیبانی نمود. تا میانهٔ دههٔ ۱۵۸۰، انگلستان ناگزیر وارد جنگ با اسپانیا شد. در سالهای پایانی، الیزابت به سبب باکرگیاش ستوده شد و پیرامون او نوعی کیش شخصیتی شکل گرفت که در نقاشیها، نمایشها و ادبیات آن روزگار بازتاب یافت. عصر الیزابتی به شکوفایی نمایشنامهنویسانی چون ویلیام شکسپیر و کریستوفر مارلو، دلاوری دریانوردانی چون فرانسیس دریک و والتر رالی، و شکست ناوگان اسپانیایی آرمادا شهرت دارد. برخی تاریخنگاران او را فرمانروایی زودخشم و بعضاً دو دل دانستهاند که بخت یار او بود. در اواخر سلطنت، رشتهای از مشکلات اقتصادی و نظامی محبوبیتش را کاهش داد. در عصری که دولت متزلزل و محدود و پادشاهان در کشورهای همسایه با مشکلات داخلی که حتی تاجو تختشان را تهدید میکرد روبرو بودند، الیزابت نقشآفرینی کاریزماتیک و بازماندهای سرسخت بود. پس از حکمفرمایی کوتاهمدت برادر و خواهر ناتنیاش، دورهٔ ۴۴ سالهٔ الیزابت بر تخت ثبات خوبی را برای قلمروی پادشاهی به ارمغان آورد و نیز به شکلگیری حس هویت ملی کمک کرد.
ملکه ویکتوریا یا الکساندرینا (به انگلیسی: Alexandrina Victoria) (۲۴ مهٔ ۱۸۱۹ – ۲۲ ژانویهٔ ۱۹۰۱) از ۲۰ ژوئن ۱۸۳۷ تا پایان عمر، ملکهٔ پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند بود. همچنین، از ۱ ژانویهٔ ۱۸۷۷ تا پایان عمر، امپراتریس هند بود. ویکتوریا، ۶۳ سال و ۷ ماه و ۲ روز بر امپراتوری بریتانیا سلطنت کرد و از لحاظ طول دوره زمامداری، پس از نبیرهٔ پسریاش، الیزابت دوم، در تمام تاریخِ بریتانیا دومین دورهٔ طولانی سلطنت را داراست. این عهد که دورهٔ ویکتوریایی نامیده میشود، با گسترش عظیم امپراتوری بریتانیا همراه و با اوج انقلاب صنعتی مصادف بود؛ عصری از تغییرات عظیم اجتماعی، اقتصادی و فناوری در بریتانیا. ویکتوریا همچنین آخرین فرمانروا از دودمان هانوفر بود. او دختر شاهزاده ادوارد آگوستوس، دوک کنت و نوه شاه جرج سوم بود که هر دو در سال ۱۸۲۰ فوت کردند و ویکتوریا تحت سرپرستی دقیق مادرش پرنسس ویکتوریا بزرگ شد. در سن ۱۸ سالگی، با مرگ عمویش ویلیام چهارم، سلطنت را به ارث برد. در آن زمان نظام پادشاهی مشروطه بود و شخص پادشاه قدرت سیاسی کمی در دست داشت اما ملکه ویکتوریا در خفا تلاش میکرد تا بر سیاستهای دولت و وزیران تأثیر بگذارد. بطور کلی، او تبدیل به یک نماد ملی شد که به دلیل پایبندی به استانداردهای اخلاقیات شخصیاش مشهور بود. ویکتوریا در سال ۱۸۴۰ با پسر دایی خود شاهزاده آلبرت ازدواج کرد. فرزندان آنها با خانوادههای سلطنتی و بزرگ در سرتاسر قاره اروپا ازدواج کردند و ویکتوریا بعنوان مادربزرگ اروپا شناخته میشود و همچنین باعث گسترش هموفیلی بین خانوادههای سلطنتی اروپایی شد. پس از مرگ آلبرت در سال ۱۸۶۱، ویکتوریا به عزاداری عمیقی فرورفت و از حضور در مقابل مردم خودداری میکرد. در نتیجهٔ انزوای او، جمهوریخواهی در انگلستان بطور موقت محبوبیت و موفقیتی به دست آورد، اما در نیمه دوم سلطنت، ویکتوریا محبوبیت خود را بازیافت. ویکتوریا در سال ۱۹۰۱ در جزیره وایت درگذشت. پس از او پسرش با نام ادوارد هفتم به پادشاهی رسید. ویکتوریا، پیش و پس از ملکهشدن، نزدیک به ۷۰ سال خاطرات خود را مینوشت که از این حیث میان زمامداران رکوردار است.
الیزابت دوم با نام کامل الیزابت الکساندرا مری (Elizabeth Alexandra Mary)؛ (۲۱ آوریل ۱۹۲۶ – ۸ سپتامبر ۲۰۲۲) از ۶ فوریهٔ ۱۹۵۲ تا زمان مرگش در ۲۰۲۲ ملکهٔ پادشاهی بریتانیا و دیگر قلمروهای مشترک المنافع بود. او در طول زندگیاش ملکهٔ حاکم ۳۲ قلمرو بود و تا زمان مرگش به ۱۵ قلمرو رسید. سلطنت ۷۰ سال و ۲۱۴ روزهٔ او طولانیترین مدت زمان سلطنت در پادشاهی بریتانیا است، الیزابت در میفر لندن زاده شد. او بزرگترین فرزند دوک و دوشس یورک (بعدها شاه جرج ششم و ملکه همنشین الیزابت) بود. پدر او زمانی که برادرش شاه ادوارد هشتم در سال ۱۹۳۶ پس از یک بحران قانونی مجبور به کنارهگیری شد، به سلطنت رسید و با پادشاهی او، الیزابت به وارث مقدر امپراتوری بریتانیا تبدیل گردید. او بصورت خصوصی در خانه تحصیل کرد و از آغاز جنگ جهانی دوم چندی از وظایف عمومی خانوادهٔ سلطنتی را برعهده گرفت و در طول جنگ در نیروی کمکی خدمت قلمرویی خدمت کرد. در ۱۹۴۷، او با شاهزاده فیلیپ، دوک ادینبرو، شاهزادهٔ سابق یونان و دانمارک ازدواج کرد که حاصل ازدواجشان چهار فرزند بود: چارلز سوم، شاهدخت آن، اندرو مونتباتن- وینزر و شاهزاده ادوارد. الیزابت با درگذشت پدرش در فوریهٔ ۱۹۵۲ رئیس اتحادیه کشورهای مشترک المنافع و ملکهٔ سلطنتی هفت کشور مستقل مشترک المنافع شد: بریتانیا، کانادا، استرالیا، نیوزیلند، آفریقای جنوبی، پاکستان و سیلان. در دورهٔ فرمانروایی او بعنوان یک ملکهٔ مشروطه، تغییرات سیاسی عمدهای بوقوع پیوستند، از جمله تفویض قدرت به دولتهای محلی در بریتانیا، انتقال حاکمیت ملی کانادا به این کشور از بریتانیا و استعمارزدایی از آفریقا. بین سالهای ۱۹۵۶ و ۱۹۹۲ تعداد قلمروهای او با استقلال یافتن آنها تغییر کرد، از جمله آفریقای جنوبی، پاکستان و سیلان (که بعدها سریلانکا نامیده شد) جمهوری شدند. سفرها و دیدارهای تاریخی پرشمار او از جمله بازدید رسمی از جمهوری ایرلند و دیدار با پنج پاپ است. از جمله رخدادهای شایانتوجه شامل تاجگذاری او در سال ۱۹۵۳ و جشن گرفتن جوبیلیهای نقرهای، طلایی، الماسی و پلاتینی او بوده است. او طولانیترین دورهٔ فرمانروایی و درازترین عمر را در بین حکمرانان بریتانیا داشت؛ و طولانیترین دورهٔ سلطنت را بین ملکههای سلطنتی و حاکمان زن جهان داشته و پیرترین رهبر در جهان و قدیمیترین پادشاه جهان بود. وی همچنین رئیس عالی کلیسای انگلستان و مدافع ایمان در برخی از کشورهای قلمرویش نیز بود. الیزابت گهگاه با جنبشهای جمهوریخواهی و انتقادات رسانهای از خانوادهٔ سلطنتی روبرو شد؛ از جمله این دفعات پس از طلاقهای فرزندانش، در سال فاجعهبار ۱۹۹۲ و مرگ عروس سابقش، شاهدخت دایانای ولز بوده است. با این همه، در بریتانیا محبوبیت نظام سلطنت و شخص الیزابت معمولاً بالا بوده است. او در ۹۶ سالگی پس از ۷۰ سال سلطنت درگذشت و پسر بزرگش، چارلز سوم، جانشین او شد.
کامیلا یا (کامیلا رزماری شاند (Camilla Rosemary Shand)؛ سپس پارکر بولز (Camilla Parker Bowles)؛ زادهٔ ۱۷ ژوئیه ۱۹۴۷) ملکهٔ بریتانیا و ۱۴ قلمروی مشترک المنافع دیگر بعنوان همسر چارلز سوم است. ملکه الیزابت دوم در آستانه هفتاد سالگی سلطنتش اعلام کرد که میخواهد بعد از او، زمانی که پسرش چارلز به پادشاهی رسید، عروس خود کامیلا به عنوان ملکه همسر شناخته شود.
پادشاه جدید انگلستان کیست و جانشین او چه کسی خواهد بود؟
چارلز سوم در تاریخ بریتانیا طولانیترین زمان را بعنوان جانشین و وارث سلطنت سپری کرده و حالا با ۷۳ سال سن، مسنترین فردی است که در تاریخ بریتانیا پادشاه میشود. چارلز سوم نام رسمی پادشاه جدید انگلستان است. چارلز در عین حال که در غم و اندوه از دست دادن مادرش است، در حال تجربه لحظهای تاریخی است چرا که سرانجام به تاج و تخت پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی رسید. چارلز سوم در تاریخ بریتانیا طولانیترین زمان را بعنوان جانشین و وارث سلطنت سپری کرده و حالا با ۷۳ سال سن، مسنترین فردی است که در تاریخ بریتانیا پادشاه میشود. چارلز سوم میداند قدم گذاشتن در نقشی که الیزابت دوم سالها آنرا بر عهده داشته به هیچ وجه کار آسانی نیست. چارلز بزرگترین فرزند از چهار فرزند ملکه و همسر فقیدش شاهزاده فیلیپ است. هنگامی که ملکه الیزابت در سن ۲۵سالگی تاج و تخت را بدست گرفت، او سه ساله بود و همان زمان وارث تاج و تخت بریتانیا شد. القاب چارلز شامل شاهزاده ولز، دوک کورنوال، دوک روتسی و ارل کریک است. چارلز در سال ۱۹۸۱ با دایانا اسپنسر ازدواج کرد و این زوج به شاهزاده و پرنسس ولز معروف شدند. آنها دو فرزند بنامهای شاهزاده ویلیام و هری داشتند. چارلز و دایانا در سال ۱۹۹۲ از هم جدا شدند. پس از مرگ دایانا در سال ۱۹۹۷، چارلز در سال ۲۰۰۵ با کامیلا پارکر بولز که اکنون به عنوان دوشس کورنوال شناخته میشود، ازدواج کرد. از آنجا که نام کامل او چارلز فیلیپ آرتور جورج است، بنابراین میتوانست هر قسمت از نام خود را بعنوان نام سلطنتی انتخاب کند. او چارلز را انتخاب کرد و نام رسمی سلطنتیاش چارلز سوم شد. معمولاً همسر یک پادشاه، عنوان ملکه یا شهربانو را به خود اختصاص میدهد، اما در مورد کامیلا این امر صدق نخواهد کرد، چرا که در سال ۲۰۰۵، در زمان عروسی چارلز و کامیلا، توافقی صورت گرفت که او بعنوان ملکه شناخته نشده و تنها همسر شاهزاده لقب بگیرد. هرچند حالا که چارلز پادشاه است میتواند در صورت تمایل عنوان همسر خود را نیز به ملکه تغییر دهد. با این حال، اخیراً ملکه الیزابت دوم در بیانیهای به مناسبت هفتادمین سالگرد به سلطنت رسیدن خود در ماه فوریه گفته بود که دوست دارد زمانی که چارلز به سلطنت رسید، کامیلا به عنوان ملکه شناخته شود. با توجه به رویه موجود در بریتانیا کلیه امور حاکمیتی و سلطنتی از طریق پارلمان اعمال میشود و حتی جانشینی تاج و تخت نیز میتواند توسط پارلمان تغییر کند. قانون هم تایید میکند که تعیین عنوان تاج و تخت بر عهده پارلمان است. قانون انگلستان مقرر کرده که فقط نوادگان پروتستان پرنسس سوفیا- نوه جیمز اول- واجد شرایط سلطنت هستند. بنابراین جانشین تاج و تخت نمیتواند کاتولیک باشد. علاوه بر این، حاکم باید با کلیسای انگلستان در ارتباط باشد و سوگند یاد کند که کلیسای تأسیس شده انگلستان و اسکاتلند را حفظ میکند. حاکم همچنین باید قول دهد که از جانشینی پروتستان حمایت میکند. قانون جانشینی تاج و تخت (۲۰۱۳) سیستمی را که بر اساس آن پسر کوچکتر میتوانست جانشین دختر بزرگتر در صف جانشینی شود اصلاح کرد. البته این قانون برای کسانی که پس از ۲۸ اکتبر ۲۰۱۱ متولد شدهاند، اعمال میشود. این قانون همچنین به مقرراتی که بر اساس آن کسانی را که با کاتولیکهای رومی ازدواج میکنند از جانشینی محروم میکرد پایان داد. این تغییرات در مارس ۲۰۱۵ اجرا شد. بنابراین پس از چارلز، پسر بزرگ او، ویلیام ۴۰ساله معروف به دوک کمبریج قرار دارد. در ردیف بعدی فرزند ارشد ویلیام، شاهزاده جورج است که ۹ سال دارد و سپس پرنسس شارلوت ۷ ساله و شاهزاده لوئیس۴ ساله قرار دارند. هری علیرغم تصمیم بحثبرانگیزش مبنی بر کنارهگیری از وظایف سلطنتی و نقل مکان همراه با همسرش مگان به ایالات متحده در ردیف پنجم جانشینی تاج و تخت قرار دارد.
۲۲
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش هشتم. مصر:
هرگاه در اولین مرحله بدین وادی وسیع علم و معرفت و سرزمین فصل و کمال قدم گذاریم صحرائی برهوت و بیش از مشتی سنگهای بیابان چیز دیگری را نخواهم دید اما قدری جلوتر قدم گذارده و دقیق تر گردیم معابد باشکوه و اهرام را مشاهده خواهیم نمود که سر بر آسمان کشیده و از روزگار گذشته مصر ما را یاد آوری مینمایند. ابوالهول را مشاهده خواهیم کرد که قرن هاست در پهناور دشت متعجب ومتحیر است و مقبره عظیم را خواهیم نگریست که در دامنه کوه باطرزی با شکوه و حجاری گشته در مقابل رودی ساکن و ساکت واقع شده است. بلی این دیار سراسر اسرار همان سرزمین مصر است که یکدنیا احساسات در آن مدفون و پنهان گشته و در حقیقت بمنزله کتاب نفیس و محترمی است که دنیای امروزه از هر ورق آن استفادهها مینماید و از رموز و حقایق اعصار و ادوار سابقه و ملل و ادیان گذشته با خبر میگردد. اغلب از مستشرقین چنین معتقدند که هندوستان و مصر از حیث تمدن و عقیده با یکدیگر ارتباط داشته متبحرین دیگر برآنند که در اعصار سابقه مصرییها خود مستقلاً دارای روایات بوده اند. روایات مزبور یادگار نژاد منفرضه بوده است قرمز پوست که از مغرب بدانجا راه یافته و در اثر جنگهای مهیب و خونین با سفید پوستان و انقلابات معرفت الارضی تقریباً از بین رفته اند. معبد بزرگ و ابوالهول ژیژه (جیزه) از چهارمین سلسله فراعنه (تقریباً در چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح) کتیبههایی بدست آمده است که معلوم میدارد در آن عصر در حوالی ابوالهول بزرگ معبد مدفون مکشوف گردیده که تاریخ بنا و ابتدای آن معلوم نیست، که چندین هزار سال قبل از بنای حرم بزرگ بدست قرمز پوستان ساخته شده در نزدیکی مکانی بوده است که در آنوقت رو دنیل (دلتا یا زمینهای حاصلخیز حوالی رودنیل عبارتست از بقایای گل ولایهای متوالی که رود مزبور از خود بجا گذارده و رسوب نموده است) ببحر محیط میریخته و در حقیقت این بناء از جمله ابنیه باشکوه و نادره بشمار میرود که ازمنه سابقه برای ما بارث گذارده. کتیبههای ستونی و نوشتجات پاپیروسی که از قبور مصریها بدست آمده است ما را بتاریخ گذشته مصر کاملا آشنا میسازد و همچنین عقیده خیلی قدیم راجع بقدرت و مشیت و نور یعنی الوهیت سه گانه را که در حال عقل و قوت و ماده میباشد بر ما آشکار میسازد عقل و جسم و روحی که در فلسفه و حکمت هندیها موجود بوده با اصول حکمت مصریها مشابهت تامی دارد. در اینجا نیز مانند همانجا اسرار و عقاید مکنونه موجود است که در قالب و جرم و خشن و انواع عبادات گنجیده شده است همین مطلب بدست میآید. و روح مصر یا بسر حیاتی و تاریخی وی عبارت از عقیده مکنونه است که در دست رهبانان سپرده شده و با دقت در تحت رموزات خدایان آنها یعنی ایزیس و ارزیس پنهان شده است و همان عقیده است که مورد مطالعه عموم محرمان اسرار در هر طبقه و یا در هر مملکتی قرار گرفته است. کتب مقدسه هرمس اصول این عقیده را با اشکال شاق و سختی بیان نموده و تشکیل دایره المعارف مفصل و مبسوطی داده است. کلیه علوم بشری در آن طبقه بندی شده بود ولی تمام آنها تا کنون بما نرسیده اند بوسیله قرائت خطوط و نوشتجات قدیمی مصر است که ما توانسته ایم تاحدى بعلوم مذهبی ایشان پی ببریم گرچه معابد و ابنیه باشکوه مصرى نیز خود یکنوع کتابی محسوب گشته و بطور خلاصه میتوان گفت که سرزمین فراعنه حتی سنگهای منقور و منقوشی که در آنجا هستند زبان داشته و مطالب راجع بعلوم مذهبی مصریان را بما میگویند. اولین شخصی که در میان دانشمندان معاصر توانست به نوشتجات مصریان پی برد شامپولیون فرانسوی بود که در ابنیه و کتیبههای مصر سه قسم خط کشف کرد و از اینجا ثابت شد که کاهنین این سرزمین سه قسم یا سه رشته حروف در نوشتجات خود بکار میبرده اند. قسم اول نوشتجات متعارفی بود که خیلی ساده و خوانا محسوب میشد. قسم دویم خطوط مذهبی که دارای تعبیر و تفسیر بوده یعنی معانی مجازی و حقیقی داشته است و مابقی خطوط رمزی بوده که در روی احجار حک میشده است و بهمین علت هراکلید فیلسوف یونانی خطوط مزبور را به سه اسم اولی را معمولی دومی معنی دار که باید آن را خواند و مطلب آنرا فهمید و سیمی را خط رمزی یا اسرار آمیز نامید. خط قسم سیم یعنی خط رمزی دارای سه قسم معنی بوده است و خواندن یا فهم آن بدون وسیله و یا باصطلاح بدون مفتاح ممکن نبوده است. در علامات یا رموز مزبور قانون قیاس یا تناسب یعنی قانونی که در عوالم سه گانه طبیعی بشری و الهی حکمفرما میباشد بکار میرفته است بدین معنی که سه حالت یا سه وجهه کلیه اشیاء را از روی اختلاط ارقام با اشکال ترتیب میداده اند و از روی قرینه متناسب فهم مسائل احدیت برای ایشان سهل و آسان میگشته است. و بدین وسیله یکنفر مرید یا پیرو از یک عبارت در آن واحد بسه چیز یعنی باصول، اسباب و آثار یک قضیه یا امری پی میبرد و کسی که آشنا باین زبان بود دارای قدرت فوق العاده بود که سایرین فاقد آن بودند. کشیش از هر طبقه ممکن بود بیآید حتی از طبقات خیلی پست و کشیشها عموماً مالک حقیقى مصر بشمار میرفتند مطالب محرمانه و اسرار را ایشان بسلاطین میآموختند و سلطنت این پادشاهان بر ملت فقط بعنوان وکالت و نیابت از طرف کنیس بود ولی مقدرات این مملکت با فرزانگی و کیاست عمیق و غریبی اداره میشد و در حقیقت این سرزمین فضل و کمال در آنزمان بمنزله مرتع سبزی بود از علم و معرفت و واقع بود بین شورزار بدویت و سبعیت آشوریها و سایر ملل افریقائی و در همین مخزن اسرار بود که عقاید پاک و بی آلایش و کلیه علوم دنیای قدیمه مدفون و نهان گشته بود و از همین دیار بود که عقلا و متفکرین و رهنمایان ملل و اقوام از قبیل یونانی، عبری، فنیقی و اتروسکها باین سرزمین آمده و از آنجا کسب معلومات لازمه مینمودند. و بتوسط این اشخاص عقاید مذهبی از دخمهها و معابد مصریان بیرون آمده در اطراف دریای مدیترانه که ممالک مزبوره در آنجا واقع است منتشر میشده تمدنهای مختلفه که اغلب آنها با هم شباهتی نداشته اند برحسب اختلاف مللی که این مطالب را دریافت میکرده اند در نقاط مزبوره مرسوم و برقرار میگشت. در مملکت یهود بتوسط موسی خدای واحد و در مملکت یونان توسط ارفه عقیده تکثر الهه برقرار شده ولی اصل دوم سلک که جزء اسرار محسوب میشد یکنواخت و بیک قرار بوده. ترتیبات پرستش که دربارۀ دو خدای ایزیس و ازیریس در مصر بمردم القاء کرده و میگفتند یکنوع صورت ظاهر فریبنده بود از مطالب که جلب توجه عموم را مینمود - در زیر این تماشاهای با شکوه و تشریفات مجلله که معمول میشد اسرار کوچک و بزرگ مذهبی مندرس شده و بجز خواص کسان دیگر درک آنها را نمیتوانستند بکنند و اما در موضوع محرم شدن باسرار انسان میبایست موانع و خطرهای حقیقی را که در اطراف این کار فراهم آورده بودند از آنها عبور نماید و ریاضات بدنی و اخلاقی را که داوطلبان میبایستی متحمل شده و مجری دارند بسیار طولانی و متعدد بود. از مریدی که محرم اسرار میشد تقاضا مینمودند که مطالب سری را باحدی نگوید میبایستی قسم یاد کند که اگر اندک سرى را فاش نماید حاضر باشد که بمعرض قتل در آید و این انتظام مهیبه که در موضوع مذهب سری برقرار شده بود قوت تصور ناپذیری آگاهان باسرار داده و دارای اقتداراتی میشدند که نمیتوان آنها را با هیچگونه اقتدارات ظاهری مقایسه نمود بهر اندازه که داوطلب در جاده کشف اسرار قدم زده پیش میرفت پردهها از مقابل وی باز شده نور حقیقت بوی میتابید و چیزهائی را که سابقاً بشکل مجازی و استعارات به او گفته بودند بطور واقعیت و حقیقت کامله مشاهده مینمودند. اسفنکس یا ابوالهول که مجسمه ایست دارای سرزن و بدن گاو و چنگالهای شیر و بالهای عقاب عبارتست از تصویر و تمثیل وجود بشری که از اعماق درجات مختلفه حیوانیت بیرون آمده و طی مقامات کرده دارای وضعیت جدید یعنی وضعیت انسانی شده است - معمای بزرگی که نسبت به ابوالهول میدهند یعنی حکایت حیوانی که در کوچکی با چهار دست و پا و در جوانی با دو پا و در پیری با سه پا راه برود نیست معمای بزرگی که بوی نسبت میدهند اینست که این مجسمه دارای تمام آثار و علائم محسوسی است که از مبداء خلقت خود آنها را در خویشتن ذخیره نموده و تمام قواء و طبایع درجات پست را طی کرده نمونههای آن را در این مجسمه بمعرض ظهور و بروز گذارده است. خداهای عجیب و غریبی که بعضی از آنها دارای سر مرغ بودند و یا بشکل حیوانات پستاندار یا بصورت افعی و مارها در آمده بودند دلالت بر این داشتند که حیات و زندگانی در تمام این موجودات مختلفه گسترده شده و در هر یک بیک شکل مخصوصی بروز و ظهور نموده است. ازیریس یا خدای آفتاب و ایزیس یا خدای کلیه طبیعت را همه جا پرستش کرده و نسبت بآنها بعضی عبادات مرسوم میداشتند ولی جزو اسرار محرمانه این عقیده بود بالاتر از تمام این خدایانی که معبود مردم هستند خدای دیگری وجود دارد که دارای اسم نبوده و با کمال ترس وصداهای پست وجود این خدا را بداوطلب اسرار میگفتند. اول تکلیفی که داو طلب اسرار داشت این بود که قبل از معرفت بچیزهای دیگر خودش را بشناسد مرشد کل اینطور باو میگفت: ای شخص نابینا چراغ اسرار را روشن کن در تاریکی ارضی و ظلمت جسمانی در دست گرفته و ببین که در جسد خود چه داری خواهی دید که بعینه مثل این بدن بدن لطیف دیگری نورانی و روحی که از آسمان آمده است دارا هستی و متابعت و پیروی بکن این هادی آسمانی را که در تو گذارده شده و همچنین متابعت و پیروی نما او را زیرا مفتاح گذشته و آینده تو در دست او گذارده شده. یکنفر طالب باسرار پس از آنکه دوره ریاضات و عملیات کمر شکن را متحمل میشد و در نتیجه مشقات و اضطرابات بسیار که فرسوده و خرد میگشت و در حالیکه لااقل ده مرتبه مرگ را بچشم خود میدید در آن وقت هیکل زنی را در مقابل خود مشاهده مینمود که طوماری از پاپیروس در دست گرفته و بوی چنین اظهار میداشت: من خواهر نامرئی و غیبی یعنی روح حقیقی تو میباشم و این طوماری را که میبینی نامه زندگانی تست و شامل دو قسمت میباشد: یک قسمت حاوی صفحاتی است مملو از اعمال زندگی گذشته و قسمت دیگر که صفحات آن سفید است برای زندگانی آینده تست روزی خواهد رسید که آنرا در مقابل چشم تو باز خواهم نمود. حال تو بامن آشنا شدی و هر وقت که مرا خواسته باشی مرا طلب نما و به نزد تو خواهم آمد! خلاصه پس از آنکه طالب اسرار امتحانات و ریاضات خود را بانتها میرسانید و مستعد بفرا گرفتن اسرار کشته و طرق آزمایش را می پیمود. هنگام شب که تمام شهر تب یا منفیس را سکوت محض فرا میگرفت و احمدی در آنوقت شب بیدار نبود، مرشد مصری در روی ایوان معبد و در زیر آسمان تاریک پرستاره حاضر میشد و تفصیل مکاشفه هرمس را که از کشیش بکشیش مابعد گوش بگوش رسیده بود برای داوطلب مزاور نقل مینمود. مکاشفه مزبور با خطوط رمزی در روی سقفهای معابد تحت الارضی حک کشته اند. روزی هرمس فضا و عوالم را مشاهده نمود و حیات را نیز دید که در همه جا شکفته میگردید. بانک حقیقت در فضای لایتناهی طنین انداز گشته و هاتف غیبی بدو چنین الهام نمود. نور حقیقتی را که تو مشاهده کردی عبارت از عقل خداوندی است که شامل همه گونه قدرت کامله و نمونه کلیه موجودات میباشد. مقصود از تاریکی و ظلمت عالم مادی یا زمین است که بشر در روی آن زندگی میکند. ولی آتشی که از کلیه اعماق فوران میکند و بیرون میآید بانک حقیقت است. خداوند پدر، قدرت پسر او و تجمع این دو موجب تشکیل حیات میگردد. و اماروح انسانی دارای دو جنبه یا دو صورت است: یکى اسارت و پیوستگی آن بماده و دیگری صعود آن در عالم نوری. ارواح دوشیزگان آسمان محسوب میگردند و مسافرت آنها بدین عالم فقط برای ریاضت است و چون بدین عالم عودت کردند خاطره اولی یا آسمانی خود را بکلی فراموش میکنند و چون اسیر مادیت و مست حیات شدند مانند باران آتش با شهوات نفسانیه خود بدین دیار رنج و تعب و خطه مرگ و محنت ازدهام کرده و هجوم میآورند و خود را پای بند قیودات عالم ارضی مینمایند. و در همین محبس ارضی است ای هرمس که هر لحظه مترعب میگردی و حیات جاودانی و ابدی را بیهوده و خام میپنداری. ارواح پست و شرور مجبورند که بکرات تجدید حیات نمایند و مغلول و اسیر این عالم باشند ولی اشخاص پاک و با تقوى بسمت کرات عالی تری پرواز کرده و در آنجا قدرت دیدن چیزهای ربانی برای آنها میسر شود و چون وقتیکه دامن آنها بواسطه مشقت و رنج و عذابی که در زندگانیهای ارضی متحمل شده اند صاف و پاک شده بزودى درک حقایق برای آنها سهل و باعلی درجه رسیده خرم و شاداب میگردند و در آنوقت است که آنها نورانی شده اند که تشعشع ربانی را مالک گشته و همان تشعشعات را در عملیات خود از خویشتن تراوش داده و ساطع میکنند پس ای هرمس قلب خود را قوی گردان و روان تیره ات را صافی و شفاف نما و بنگر که چگونه ارواح پاک بوسیله کرات دیگر که بمنزله نردبانی است بمأوای اصلی یا بسر منزل حقیقت یعنی بمکانی که همه چیز از آنجا شروع یا ختم میگردد راه مییابند. و در اینوقت است که کرات سبعه با یکدیگر همصدا گشته میگویند: عقل! محبت! عدالت! زیبائی! جلال معرفت! جاودانی! پس از آن مرشد بزرگ اضافه نموده و بداوطلب چنین میگفت: در این مکاشفه تفکر بجای آر زیرا آن تمام اسرار مکنونه را شامل میباشد هر قدر که در فهمش بیشتر کنجکاو و دقیق شوی دایره و حدود آن بر تو وسیع تر میگردد زیرا همین یک قانون اساسی است که بر تمام عوالم حکمروایی میکند. ولی پرده اسرار اصل حقیقت را میپوشاند، معرفت کامل بهیچ کس اعطاء نمیگردد مگر باشخاصی که مانند ما همین طریقه ریاضت را طی کرده اند حقایق را بایستی از روی فهم و ادراک اشخاص مقیاس گرفت حتى الامکان بایستی آنرا از نظر ضعفا یعنی کسانی که توانائی فهم آنرا ندارند مستور نمود زیرا ایشان را بی شک دیوانه و مجنون خواهد ساخت. و از شریران نیز آنرا بایستی مخفی ساخت زیرا ایشان آنرا وسیله انهدام و خرابی قرار خواهند داد. پس این حقیقت را در قلب خود نگاهدار که شاهد و ناظر اعمال تو گردد. پس خواهی دید که معرفت قوت تو ؛ قانون شمشیر تو، و خاموشی سپر تو خواهد شد. معلومات کاهنین و پیشوایان مصر در بسیاری از مطالب و نکات علمی امروزه زیادتر بوده است. ایشان علم مانیتیسم و انواع و اقسام خواب مصنوعی را بخوبی میدانستند و بوسیله همین نوع خواب و القائات نفسانی بسیاری از امراض را معالجه میکرده و همین قضیه است که ایشان آنرا سحر و جادو نام نهاده اند (چنین نقل میکنند که در قدیم در اصول تداوی بکار میبرده و جالینوس معبدی را در نزدیکی شهر منفیس روایت میکند که بواسطه معالجات هبینیکی کمال اشتهار را پیدا کرده بود) داوطلب اسرار مقصودی بالاتر از آن نداشت که بتواند دارای این قوا گردد و علامت دارا بودن قواء مزبور تاجی بود که جادوگران بر سر میگذاردند و بداوطلب اسرار میگفتند. معنى أین تاج اینست؛ هر کس که در همین زندگانی اراده خود را با خداوند برای بروز حقیقت و اعمال عدالت متحد گرداند در قدرت کاهنین مصری علم روشن بینی را آلهی که در تمام موجودات و اشیاء عمومیت دارد شرکت کرده و همین معنی بالاترین اجرهائیست که براى یک روح آزاد بذل شده است. این مطالب عالیه که در مملکت مصر کشف و منتشر شده بود بواسطه تهاجم ملل اجنبیه که باین سر زمین وارد شده و آن را میدان تاخت و تاز خود قرار داده بودند از میان بر داشته شده و بورطه فراموشی افتاد، فقط مدرسه اسکندر کمی از این مطالب را دریافت نموده و بمذهب عیسویت که تازه متولد گشته و در هنگام ترقی و صعود بود رسانیده و منتقل کرد.
مروری بر جعلیات در کتاب برنادت سوبیرو قسمت نهم.
دعا و توبه برنادت: برای حفظ جان برنادت از مقامات شهر پدر پیرامل او را با خواهران راهبه در بیمارستان پانسیون کرد. وی کم کم نوشتن و زبان فرانسه و خیاطی و گلدوزی و قلاب دوزی آموخت. با وجود اینکه شانزده ساله شده بود اما قد و قواره اش یازده دوازده ساله مینمود. او در یک صومعه ۳۰۰ مایل دورتر از خانه زندگی میکرد و در آنجا از دید عموم، پنهان باقی ماند. دیر کوچک، پناهگاهی برای او بشمار میرفت که او را از بازجویی های متعدد و سیل دیدار کنندگان و زائران نجات داد. ملاقاتهایی که هرگز متوقف نشد و میرفت که برای سراسر دوران زندگی برنادت ادامه یابد! ذکر و دعای برنادت با تسبیح بود به گفته خودش: روش دعای من با تسبیح بود و این در واقع تمام زندگی من بود. در دست گرفتن آن به انسان آرامش و صفا و شادمانی میدهد. یک روز تسبیحی که در حین دیدارهای بانو بدست میگرفتم گم شد و دیگر هیچ اثری از آن یافت نشد. آن تسبیح را خواهرم توینت در سال ۱۸۵۶ به من داده بود. یک روحانی با افتخار ادعا کرد که تسبیح من نزد اوست و من جواب دادم که اگر کسی ادعا کند که تسبیح من نزد اوست مطمئنا آنرا دزدیده است چون من هرگز آن را به کسی نبخشیده ام. (البته کسی که تسبیح میدزدد روحانی محسوب نمیشود) سالها بعد در دیر نورز برنادت در دفتر دعایش نوشت که من هیچ نبودم و خداوند توانست با عشای ربانی از این هیچ، یک موجود بزرگ و رفیع خلق کند. من با مسیح دوست و صمیمی هستم. سرنوشت من چقدر رفیع و بزرگ بود. در ژانویه ۱۸۶۲ ، حکم اسقف رای خود را بر این مبنی صادر کرد که ما تصدیق میکنیم که مادر مقدس در ۱۱ ژانویه ۱۸۵۸ و روزهای بعد بر برنادت سوبیرو ظاهر شده (که این کذب است و آن آدم کوتوله مریم مقدس نبوده و کلیسا حتی بعد از مرگ برنادت مخالف و دشمن این تئوری بوده) و پیشنهاد میکنیم در محل غار که حالا در قلمرو اسقف تاربس است، کلیسایی بنا شود. تقاضای برنادت برای ساخت کلیسای کوچک در محل یاد شده باعث شد که تعداد زیادی کلیسا در شهرلورد ساخته شود. تمام این کلیساها زیر نظر کلیسای کاتولیک روم هستند. سالانه نزدیک به ۵ میلیون زائر از این شهر دیدن میکنند. در فرانسه تنها پاریس هتل های بیشتری از شهر لورد دارد (ساخت این کلیساها ربطی به خواسته برنادت نداشته) سخن برنادت درمورد زندگی: چقدر ابلهانه است که انسانی که قرار است خیلی زود دنیا را به مقصد بهشت ترک کند، به چیزی دنیوی و مادی دلبسته باشد ! یک بار یکی از زائران در لورد از من پرسید که چرا از بانو نخواستی که خودت را شفا دهد و من گفتم که: بانو به من گفت که در این دنیا خوشبخت نمیشوم ولی در جهانی دیگر رستگار خواهم شد، بانو به من گفت تو در جوانی خواهی مرد. در سپتامبر ۱۸۷۷ به یکی از خواهران گفتم که مدت زیادی بین شما نخواهم بود و بزودی بیمار میشوم و در همان درمانگاهی که در اداره اش کمک میکردم ، بستری خواهم شد. بستر بیماری من کلیسای کوچک سپیدم خواهد شد و بعد هم صلیبم خواهد بود. زمانی که در بستر زجر میکشم، بسترم به مثابه صلیبم خواهد بود. من تصمیم گرفته بودم که حربه ام دعا و فداکاری باشد. چیزی که تا نفس آخرم باید انجام میدادم. بعد حربه فداکاری از من ساقط شد اما دعا و نیایش بود که مرا بسوی بهشت رهنمون میکرد، ماموریت من رو به پایان بود. بانویی که خودش را به من و پدر پیرامل معرفی کرده بود حالا میتوانست برای ابدیت فرزندش را پیش خود داشته باشد (مطالبی که به برنادت نسبت داده میشود اغلب کذب و ضدّ و نقیض است) فوت برنادت: اوسرانجام پس از یک دوره طولانی رنج و بیماری، در اثر سل استخوان (در ۱۶ آوریل ۱۸۷۹ ـ بهار ۱۲۵۸ هجری شمسی در سن ۳۵ سالگی) در روز عید پاک به حیات ابدی و شادی جاودانه دست یافت. در آن روز خواهر ناتالی پرتات حدود ساعت سه بعد از ظهر به اتاق برنادت آمد. وقتی حالش بد شد در اتاقش در دیر بر روی صندلی نشست و از دوستش خواهش کرد کمکش کند آخرین دعای شکرگزاری اش را ادا کند. او صلیبش را در دست میفشرد و میگفت: خدای من، من به تو عشق میورزم، با تمام قلبم و با تمام روحم و با تمام توانم. خواهر ناتالی شروع به دعا کرد و بر مریم مقدس سلام فرستاد و برنادت با وضوح گفت ای مادر مقدس، برای من دعا کن. یک گناهکار بیچاره، یک گناهکار بیچاره. برنادت با صدای بلند دعایی را که بانو به او آموزش داده بود را خواند و بر روی همان صندلی فوت کرد. صندلی فوت برنادت: وقتی که خبر فوت برنادت سوبیرو اعلان شد، مردم جمع شدند که مراتب احترامشان را بجای آورند. احساسات مذهبی شان آنها را بر آن داشت که دسته جمعی فریاد بزنند مقدسه از دنیا رفت... مقدسه از دنیا رفت... برنادت واسطه ای بود که کلام بانو را برای مردم واگویه کرد، کلماتی که بار معنایی سنگینی داشت. کلام او ارزشهایی چون ایمان، دعا، توبه و غیره را به مردم آموزش داد (چنین مطالبی که در کتاب آمده اراجیفی بیش نیست و برنادت نه حامل پیامی بود و نه کلامی سنگین، دختر مظلومی بود که نسبت به او بد رفتاری و جفای بسیاری شد، او مدعی بود که آدم کوتوله ای را می بیند که حرفهای خصوصی به او میزند که ربطی به دیگران ندارد، در نهایت هم در غربت و تنهایی بخاک سپرده شد، پنجاه و پنج سال بعد از مرگش ناگهان واتیکان به فکر افسانه سازی و قدیسه تراشی افتاد که به آنهم خواهیم پرداخت) نبش قبر برنادت: دوستان برنادت مصرانه میخواستند که برنادت تقدیس شود و لقب مقدسه بیابد. اما یک مانع محکم سر راهشان بود. مادر وازو کدبانوی دوران نوآموزی برنادت! کسی که دائم برنادت را تحقیر میکرد و نمیتواست بپذیرد که دختری جوان بتواند به این مقام و شهود برسد، وی برنادت را دروغگو میپنداشت و حتی در بیماری برنادت به او گفته بود اگر تا صبح نمیرد لباس راهبه اش را پاره میکند و دور می اندازد. دو سال بعد از مرگ برنادت ، مادر وازو این زن قدرتمند و ترسناک، مقام ارشد راهبه ها را کسب کرده بود. او نتوانسته بود برنادت را با قالب جانسن گرایی خود تطبیق دهد. و حالا هم نمیتوانست نجوای خدا را از زبان مردم بشنود. او قبلا هرگونه یادآوری و صحبت در مورد رویت های برنادت را ممنوع کرده بود و حالا هم تقدیس او و حرف و حدیث پیرامون این قضیه را ممنوع میکرد، برنادت روزی به او گفته بود مرا اینقدر تحقیر نکنید و او با تندی تشر زده بود که باید تا فرا رسیدن مرگم صبر کنی. از عمر خواهر وازو یک ربع قرن باقی مانده بود. او در سال ۱۹۰۷ در لورد درگذشت. دو سال بعد، خواهر جوزفین فوریستر نهضت تقدیس برنادت را بنا نهاد (در ۲۲ سپتامبر ۱۹۰۹ـ ۱۲۸۸ ه.ش ) بعنوان بخشی از اقدامات رسمی تقدیس، برنادت بعد از سی سال از مرگش درنزد تعدادی از مقامات نبش قبر شد و تابوتش بازگشایی شد. صلیب دستش زنگ زده بود و لباس راهبگی اش مندرس شده بود. اما خود برنادت کاملا و به زیبایی سالم و پاک باقی مانده بود. چنین به نظر میرسید که او فقط آرمیده است و کمترین اثری از بوی نامطبوع به مشام نمیرسید. بدنش را شستند، لباس مجدد بر تنش کردند و دوباره به خاک سپرده شد (تمام این بخش کتاب دروغ است، برنادت بدنش پوسیده و خشکیده بود و چهره ای ترسناک داشته) بار دوم ، در ۳ آوریل ۱۹۱۹، بدن او مجدداً از قبر درآورده شد. باز هم بدنش سالم مانده بود (تصاویر مستند را که دیدم متناقض با این مطالب است، خشک بودن مکان دفن باعث خشکیده شدن جسد شده بود، عکس برداری هایی شد که همینجا بود که وسوسه مومیایی کردن جسد بوجود آمد، چون لب، بینی و گوش پوسیده و خاک شده بود ولی وسوسه ساخت ماسک برای صورت در این زمان شکل گرفت و دست بکار فریبکاری شدند) در ۱۹۲۵، بدن او برای بار سوم از قبر درآورده شد و این بار آزمایشات بیشتری بر روی او انجام شد، جنازه را مخفیانه مومیایی کردند و روی صورتش ماسک یک تکه ای قرار دادند و افسانه سازی و فریب اذهان عمومی شروع شد، فریب چه بود؟ که مثلاً پزشکان تایید کردند که او همچنان سالم است و هیچ اثری از بوی بد و یا فساد در او مشاهده نمیشود، و در ۸ دسامبر ۱۹۳۳ ، پاپ پیوس ششم که شیفته ساده لوحی عوام گردیده بود، وقیحانه برنادت را قدیسه کلیسای کاتولیک اعلام کرد. روز عید تقدیس او را ۱۸ فوریه در نظر گرفتند. همان روزی که آدم کوتوله به او قول شادمانی ابدی داده بود، نه در این دنیا که در دنیای دیگر. چون این افسانه دروغین جان گرفت، پاپ اعتماد بنفس بیشتری یافت و پیاز داغش را زیادتر کرد و دو روز عید دیگر هم برای او در نظر گرفت. یکی ۱۶ آوریل، سالگرد فوتش و دیگری ۱۱ فوریه، روزی که آن آدم کوتوله برای اولین بار از بهشت (قلابی) قدم به ماسابیل گذاشت تا برنادت را ببیند. وقتی بازارشان داغ تر شد، یک تابوت کریستالی برای برنادت مقدس تهیه شد. او در صومعه گیلدارد مقدس در کلیسای نورز جایی که وی به مدت ۱۳ سال در آنجا با تحقیر و تنهایی و زجر زندگی کرده بود منتقل شد. وی در معرض دید عموم قرار گرفت، یک خواهر مقدس و یک کشیش به بازدید کنندگان خوشامد گویی میکردند و در مورد زندگی برنادت و پیامهای دروغینی از مریم مقدس با آنها صحبت میکردند تا بیشتر بازار داغی کنند. متاسفانه بسیاری افراد ساده لوح بدون اینکه در این زمینه تحقیقی انجام دهند، این افسانه دروغین را باور کرده و از روی ساده دلی باور میکنند و نادانسته این دروغ و فریب را ترویج میدهند. شما با کمی جستجو و تفحص در اینترنت، میتوانید تصاویر و فیلمهای مستند جنازه برنادت قبل از مومیایی را مشاهده کنید که چقدر وحشتناک است و اکنون با ماسک و مومیایی چنین او را جذاب نماید، البته با پیشرفت تکنولوژی گریم در عصر کنونی، چندان هم عجیب نیست. من مطمئن هستم که روح برنادت سوبیرو راضی به این حقه ها و فریبکاریهای کلیسا نیست، و تلاش میکنم با این نوشتار از او اینگونه دفاع کنم. بدن مومیایی شده او اکنون در کلیسای سنت برنادت در نیورس محل زیارت مردم کاتولیک است. کاتولیکها ادعا میکنند: بدن او، با عمر بیش از ۱۳۰ سال، هنوز دست نخورده است و با این رفتار به پروتستانها فوز میگذارند که آره دلت بسوزه. این جسم مومیایی شده در حال حاضر در یک تابوت شیشه ای در شهر نورز فرانسه نگهداری میشود. هدف از این فریبکاری چیست؟ در روز او صدها هزارتن ساده لوح و زود باور جمع میشوند که نزدیک به ۱۰ هزار نفر از آنها بیمارانی هستند که روی صندلی چرخدار یا مستقیما روی بستر در مراسم مذهبی لورد شرکت میکنند. آنها جمع میشوند تا شفا بگیرند. سالانه ۶ میلیون نفر از شهرک لورد در فرانسه (در جنوب غرب تولوز) زیارت میکنند. به دروغ گفته میشود که اینجا مقدس ترین مکان مذهبی برای مسیحیان کاتولیک در اروپاست. بر اساس نوشته روزنامه گاردین طی هشتاد سال گذشته، عجیب نیست وقتی شش میلیون نفر سالانه به این مکان دخیل میشوند فقط ۷ هزار نفر ادعا کرده اند که شفا گرفته اند. البته در طی ۸۰ سال، که اینم ادعایی بیش نیست، اگر سری به مجسمه بودا بزنید متوجه میشوید که لااقل بودا بیشتر از برنادت شفا داده. البته کلیسا تنها فقط ۶۶ مورد را رسما بعنوان شفای معجزه آسا قبول کرده است چون اغلب این شفاها آبگوشتی بوده، مثلاً یکی ادعا کرده انگشت دستم قبلاً درد میکرده ولی الان درد نمیکند و من شفا گرفتم. اغراق هم زیاد میشود، مثلاً گفته میشه ۲۵۰۰ مورد بوده که از نظر علمی توضیح ناپذیر اعلام شده است. چون مطالب آبکی و آبگوشتی هست، من خودم به درست و نادرست این خبرها کاری ندارم. اما این واقعیت که دهها هزار نفر در یک مکان مذهبی جمع میشوند که گروهی از آنها سخت بیمارند و برای شفا و معجزه آمده اند حتی توسط مجسمه بودا و مجسمه گاو هم انکار کردنی نیست. حالا مجسمه گاو چطوری شفا داده خودش جای سوال هست. نمونه این اغراق و توهم را در این مورد توجه کنید: به گفته یکی از زیارت کننده گان وی: ما لذت را هنگامیکه برنادت را در زیارتگاهش دیدیم حس کردیم و چشیدیم. چشمانش بسته بود اما او آنجا بود دست نخورده و سالم. بله همان صورتی که نور خیره کننده و اسرار آمیز بانوی قدیس بر روی آن تابیده بود، صورتی که انوار راز آلود باکره مقدس بر روی آن منعکس شده بود! سالم و دست نخورده بود. آن لبهایی که با مریم مقدس سخن گفته بود سالم و پاک باقی بود. آن دستهایی که توسط دستان مریم مقدس به طرف چشمه ماسابی هدایت شده بود که برای ما با زحمت حفر کند و با خاک مقدس ماسابی خراشیده شود تا برای ما چشمه معجزه آسای توبه را جاری کند. بله همان پوست لطیفی که با خاک مقدس ماسابی خراشیده شد الان اینجاست سالم و پاک. سالم و دست نخورده. قلبی به وسعت اقیانوس با آن همه مهربانی که در عشق مسیح و مادرش می تپید و برای گناهکاران در سراسر عالم طلب بخشایش میکرد سالم و درست اینجاست. انگار که او فقط به یک خواب آرام فرو رفته است و منتظر است که یک فرشته از بهشت او را بخواند تا دوباره بر روی پاهایش برخیزد. چقدر آرام و زیبا آرمیده است این فرشته! بله خداوند نخواست که او به تمامی از میان ما انسانهای فلک زده برود. برادران و خواهرانش را که به خاطر آنها جان خود را داد ترک نکند. بله او هنوز در میان ماست. برنادت سوبیرو! این واقعیت که بدن برنادت در طول این همه سال، سالم و درست باقیمانده لزوما معجزه نیست. این واقعیت بخوبی شناخته شده که اجساد در انواع بخصوص خاک به درجات مختلفی شروع به تجزیه و از هم پاشیدن میکنند و ممکن است بتدریج مومیایی شوند. ولی بهر حال در مورد برنادت این مومیایی شدن بطرز عجیبی حیرت آور است. بیماری او و وضعیت بدنش در هنگام مرگ و رطوبت زیرزمین دیر جوزف مقدس قاعدتا باید باعث پوسیدگی گوشت و بدن وی میشده است، لباسهای رهبانیت برنادت مرطوب بود و تسبیح دستش زنگ زده بود و صلیب تسبیحش در اثر رطوبت سبز رنگ شده بود (حالا قضاوت کنید که اگر به زیارت کننده فوق عکس جسد برنادت قبل از مومیایی شدن، نشانش داده شود و به این شخص گفته شود: لبهای برنادت خاک شده و ریخته و چهره اش خشکیده و ترسناک است، این عکسها را ببین و به قدرت گریم و مومیایی علم روز، و فریبکاری کلیسا ایمان بیاور... قیافه طرف چه شکلی میشه؟) قدیس سازی کلیسا از یک شخص با این همه اما و اگر در حالی صورت میگیرد، که منابع تاریخی، مملو از گزارشاتی از سالم ماندن جسد علمای مسلمان و اهل تقوا و نیز شهدا حتی در دوره معاصر است.
(مهدیپور، علیاکبر. اجساد جاویدان. حاذق، قم، ۱۳۸۹.) (سالم ماندن پیکر شهید محمدرضا شفیعی از این جمله است: http://www.jamnews.ir/detail/News/381209 )
طبق عقاید اسلامی، بدن پیامبران و اهل بیت پیامبر اسلام و بعضی از صالحین از علماء و دوستدارانشان، جهادگران، شهیدان، مؤذنین، قاریان قرآن، زنان در حال زایمان مرده، کشته شدگان به ستم، درگذشتگان روز و شب جمعه و ماوا گران در مسجد، مداومت کنندگان غسل جمعه، در قبر نمیپوسد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سوال شد که بهترین بندگان چه کسانى هستند؟ فرمود: آنان کسانى هستند که هرگاه نیکى کنند شاد میشوند و هنگامى که بدى کنند استغفار میکنند و هنگامى که به آنان عطا شود قدردانى میکنند و زمانى که به بلایى دچار شوند صبوری میکنند و هنگامى که خشمگین شوند میبخشند.
حدیث :
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بهترین شما خردمندانند. گفته شد: اى رسول خدا چه کسانى خردمندانند؟ فرمود: آنان صاحبان اخلاق نیکو و عقلهاى گرانمایه و اهل پیوند با خویشاوندان و نیکى به مادران و پدران و رسیدگى کننده به همسایگان و یتیمان اند و (به مسکینان) طعام میخورانند و به صورت آشکار به همگان سلام میکنند و نماز میگذارند در حالى که مردم در خواب و غافلند.
حدیث :
امام على بن الحسین زین العابدین علیه السلام فرمود: از اخلاق مومن انفاق نمودن به اندازه نیازمندى و توسعه دادن (به زندگى نیازمندان) به اندازه فراخى (زندگى خود) و رفتار عادلانه با مردم و آغاز نمودن به سلام بر مردم.