اگر کسی درون خود یک من محکم و استوار نداشته باشد، نمیتواند تغییرات زندگی را تحمل کند. کلید توانایی تحمل تغییرات این است که خودت را بشناسی، بدانی که چه ارزشی داری، و از زندگی چه میخواهی، این سه باید در ذهن تو ثابت باشند و فقط با اراده تو تغییر کنند، نه با تغییرات بیرون... برای اینکه بخوای یه عالمه ماهی بزرگ صید کنی باید تور تو بزرگ کنی... ذهن تو همون تور بزرگه، تو که میدانی روزهای سخت نمی مانند چرا باز هم نگران و ناآرامی؟ آرام و استوار به مسیرت ادامه بده، ذهن زیبایت، زندگی را زیبا خواهد کرد، خیالت راحت،من هم میدانم، تو هم می دانی، بی اما و اگر، خدا همیشه هست.

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
بزرگترین شاعر دوره سامانی و غزنوی، حکیم ابوالقاسم فردوسی است. فردوسی در طبران طوس به سال ۳۲۹ هجری بدنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولایت مکنتی داشت. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی نداریم؛ اینقدر معلوم است که در جوانی از برکت درآمد املاک پدر به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی افتاده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات راجع به گذشته ایران علاقه میورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت. چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر میآید، مدتها در جستجوی این کتاب بود. مدتی را که بر سر این کار رنج برد بتفاوت ۲۵، ۳۰ و ۳۵ سال ذکر میکنند. آنچه محقق است این است که وی برای نظم کتاب نه از روی ترتیبی که اکنون در توالی داستانها است کار کرده و نه اینکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنیف آن بوده است. به هر حال فردوسی نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خویش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اینکار جوانی خود را به پیری رسانید. به امید اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوایل شروع این کار، هم خود او ثروت و مکنت کافی داشت و هم بعضی از رجال و بزرگان خراسان وسایل آسایش خاطر او را فراهم میکردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پیری گرفتار فقر و تنگدستی گردید، و در دوران قحطی و گرسنگی خراسان که در حدود سال ۴۰۲ هجری قمری روی داد، از ثروت و دارائی عاری بود. باید دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسی شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خویش و حتی سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهی بزرگ کند و بگمان اینکه سلطان غزنین چنانکه باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بد دینی متهم گشته بود و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد میبردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر وی پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال گویا سلطان شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم بزشتی یاد کرد و چنانکه مؤلف تاریخ سیستان میگوید، بر فردوسی خشم آورد که: شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. و گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بیتی چند در هجو سلطان محمود گفت و از بیم محمود غزنین را ترک کرد و با خشم و ترس یک چند در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر میرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی ۴۱۱ و برخی ۴۱۶ هجری قمری نوشته اند. گویند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتی از فردوسی یاد آمد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان گردید و در صدد دلجوئی از او برآمد و فرمان داد تا مالی هنگفت برای او از غزنین به طوس گسیل دارند و از او دلجوئی کنند. اما چنانکه تذکره نویسان نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس میآوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون میبردند؛ از وی جز دختری نمانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر وفات یافته بود و استاد را از مرگ خود پریشان و اندوهگین ساخته بود. شاهنامه نه فقط بزرگترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی بیادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبیات فارسی است. فردوسی طبع لطیف و خوی پاکیزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا میتوانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. در
وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن آداب نیک ایران قدیم عشق میورزید؛ و از تورانیان و رومیان و اعراب به سبب صدماتی که بر ایران وارد آورده بودند نفرت داشت. به هر حال استاد طوس مردی پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ایران را به هیچ وجه نمی بخشود. عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ایران زمین از هر بیتی که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمین علت باید او را دوستدار عظمت ایران و مبشر وحدت و شوکت ایران شمرد/ شاهنامه فردوسی، نسخه خطی به تاریخ ۸۲۹ قمری بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ.
فاطیما از زبان لوسیا قسمت شانزدهم: دلگرمی های فرانچسکو و جاسینتا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام/ و این بازتاب و طرز تفکر چقدر قلب مرا شکست خدا میداند. که تنها اوست که میتواند تا اعماق قلب ما نفوذ کند. و من آهسته آهسته شک میکردم که آیا واقعا ممکن است این تجلیات از جانب شیطان باشد که میخواهد با این وسیله روح ما را آلوده کند و ما را گمراه کند؟ از آنجایی که من از مردم شنیده بودم که شیطان همیشه با خودش جنگ و ستیزه و آشوب می آورد با خودم فکر کردم که از وقتیکه شاهد این تجلیات بوده ام جوّ خانه مان هم عوض شده و صلح و آرامش از خانه ما رفته است. خیلی دلواپس و غمگین بودم و شک و تردیدم را به جاسینتا و فرانچسکو گفتم و جاسینتا جواب داد که نه اینها از ناحیه شیطان نیست. شیطان بسیاز زشت و بد هیبت است و در زیر زمین در جهنم است، اما آن بانو بسیار زیبا بود و دیدیم که بسوی آسمان و بهشت پرواز کرد. با شنیدن این استدلال جاسینتا خداوند تا حدودی کمک کرد که شک من نسبت به این موضوع کمتر شود. ولی در تمام طول آن ماه اشتیاقم را برای قربانی دادن و ریاضت کشیدن از دست داده بودم. و در آخر با خودم فکر کردم که آیا بهتر نیست بگویم دروغ گفته ام و نقطه پایاتی بر همه این جریانات بگذارم؟ فرانچسکو و جاسینتا با ناراحتی فریاد زدند که این کار را نکن با این کار مرتکب دروغ میشوی و این یک گناه است. در این اوضاع بود که خوابی دیدم که روح مرا بیشتر از قبل تار و تاریک کرد. خواب دیدم که شیطان سعی میکند مرا به جهنم بکشاند و از اینکه موفق شده مرا فریب دهد بلند بلند میخندد. وقتی خودم را در چنگال او یافتم شروع کردم به جیغ زدن و آنقدر بلند اسم بانویمان را صدا کردم و از او کمک خواستم که مادرم مرا از خواب بیدار کرد. او با ترس و هشدار پرسید: چه شده است؟ بخاطر نمی آورم که چه جوابی به او دادم اما آنقدر ترسیده بودم که فلج شده بودم و تمام آن شب را نتوانستم بخوابم. این رویا روح مرا با غباری از ترس و ناراحتی و نگرانی پوشانده بود. برای تسکین قلبم معمولا به یک جای خلوت میرفتم و تا دلم میخواست گریه میکردم. حتی در رابطه با عموزاده هایم هم گوشه گیر شده بودم و نسبت به آنها ظالمانه رفتار میکردم. بچه های بی گناه زمانی که در بدر به دنبال من میگشتند و مرا صدا میکردند من همانجا نزدیکشان در یک گوشه ای قایم میشدم که حتی به فکرشان هم نمیرسید آنجا را بگردند. ۱۳ جولای خیلی نزدیک بود و من هنوز هم در تردید بودم که آیا بروم یا نه؟ با خودم فکر میکردم اگر او واقعا شیطان است چه دلیلی دارد به ملاقاتش بروم؟ اگر بپرسند که چرا نمی آیی خواهم گفت که میترسم که او شیطان باشد که بر ما ظاهر میشود و به همین خاطر من هرگز به (کوا دا ایرا) بر نخواهم گشت. تصمیم خودم را گرفته بودم و مصمم بودم همین کار را بکنم. بعد از ظهر دوازدهم بود و مردم از حالا برای اتفاقات روز بعد جمع شده بودند. بنابراین من جاسینتا و فرانچسکو را صدا کردم و تصمیمم را به آنها گفتم و آنها در جواب گفتند که ما میرویم، بانو گفت که باید برویم. جاسینتا داوطلب شد که با بانو حرف بزند اما آنقدر از نیامدن من ناراحت شده بود که گریه کرد. من پرسیدم چرا گریه میکنی؟ او گفت چون تو نمی آیی. و گفتم بله من نمی آیم، گوش کن اگر بانو پرسید که چرا من نیامده ام بگو او نیامده زیرا میترسد که شما شیطان باشید. و بعد از آنها جدا شدم و رفتم خودم را پنهان کنم که مجبور نباشم با مردمی که برای سوال کردن به نزدم می آیند رو برو شوم و پاسخ سوالاتشان را بدهم. من در پشت بوته های تمشک زمینهای همسایه که به آرنریو ختم میشد قایم شدم آنجا تقریبا کمی شرق تر از همان چاه آبی بود که تا بحال چندین بار به آن اشاره کرده ام. و مادرم تمام مدت فکر میکرد که من مشغول بازی با بچه های دهکده هستم. شب به محض اینکه به خانه آمدم مادرم مرا دعوا کرد و گفت خانوم کوچولوی مقدس گله را همانطور به امان خدا رها کردی و به سراغ بازیت رفتی و جالبتر اینکه هیچ کس هم نتوانست پیدایت کند. روز بعد نزدیک به ساعت موعود ناگهان حس کردم که باید بروم. یک نیروی قوی مرا چنان وادار به رفتن کرد که به سختی میتوانستم در مقابلش مقاومت کنم. من به بیرون و بطرف خانه عمویم رفتم که ببینم جاسینتا هنوز نرفته است. دیدم که جاسینتا خانه است و در اتاقش همراه برادرش فرانچسکو نزدیک تخت زانو زده اند و گریه میکنند. من پرسیدم شماها هنوز نرفته اید و گفتند که ما بدون تو جرات نداریم برویم. تو هم بیا و من جواب دادم بله من هم می آیم. صورت آنها از شادی برق میزد و ما با هم عازم رفتن شدیم. انبوه مردم در طول جاده منتظر ما بودند و خیلی به سختی توانستیم خودمان را در شلوغی به آنجا برسانیم. این همان روزی بود که بانوی ما به ما التفات کرد و اسراری را به ما گفت. و بعدش برای اینکه شور و اشتیاق از دست رفته مرا برگرداند گفت: خود را برای گناهکاران قربانی کنید و این دعا را به حضور عیسی مسیح مخصوصا زمانی که قربانی میدهید تکرار کنید. آه عیسی مسیح این کار بخاطر عشق به توست برای تغییر و توبه گناهکاران و برای غرامت گناهانیست که در حضور قلب معصوم مریم مقدس انجام شده است
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش دوازدهم: جهان و خداوند: بالاتر و مهم تر از مسائل حیات و تقدیر موضوع یا مسئله خداوند و پروردگار است که پیش آمده و از ما جلب نظر مینماید. هر گاه در قوانین طبیعت مطالعه و تدقیق بعمل آوریم و کمالات و سجایای معنوی که کلیه صنایع از آن نقش گرفته و پیرو آن میباشند تعقیب نمائیم، همیشه در همه جا و در فوق هر مطلب یا موضوعی به یک وجود اعلی و شامخ مقامی بر میخوریم که آن واجب الوجود و کامل است و همچنین سر چشمه جاودانی، نیکوئی. کمال مطلوب و حقیقت محسوب گشته و قانون عدالت و عقل کل ذاتاً در خود او بوده و با وی متحداند. در عالم فیزیکی و اخلاقی قوانینی حکمفرماست و این قوانین خود بر یک عقل و فرزانگی عمیقی دلالت نموده و گواهی میدهند در اثر یک کیاست و فراستی است که قوانین مزبور بر اشیاء حکمروایی میکند این اصول و قوانین از یک داعیه یا علت کوری مامور انجام عمل خود نمی باشند زیرا بی نظمی و جنجال وتقدیر و تصادف قادر بر این نیست که بتواند نظم و ترتیب و تناسب یا آهنگی را در همه چیز از خود ظاهر سازد. قوانین مزبور از دست و فکر انسان نیز صادر و خارج نگشته زیرا که این انسان موجودیست محدود بین زمان و فضا و هرگز لایق و قادر بر این نیست که بتواند قوانینی دائمی و عالمیگر از خود ایجاد نماید پس منطقاً برای تأویل و بیان قوانین مزبور ناچار بایستی بوجودی یا عنصری که محدث و مولد کلیه اشیاء باشد قائل گشته و خالق گیتی با مسبب الاسباب را در این جهان جستجو و استقبال نماید، عقل و خرد چون فی حد ذاته وجود خارجی ندارد لذا بایستی معتقد به شخصیت و موجود نیرویی شد. ولی مقصود ما از این موجود موجودی نیست که به سلسله و زنجیر سایر موجودات اضافه یا ملحق شود، بلکه این عنصر پدر و بزرگ تر از کلیه موجودات و بلکه سر چشمه حیات است. چنان که فوقاً ذکر شد شخصیت را نبایستی در اینجا بمعناى یک موجودی که دارای شکل یا ترکیب باشد تصور کرد بلکه این شخصیت را بایستی مجموعه کمالات و معنویاتی دانست که شامل یک ذهن و ادراک کامل العیاری میباشد. عالیترین معنای کلمه شخصیت ذهن است و مقصود از اینکه در اینجا ما بخداوند جنبه شخصیت داده و او را قادر مطلق خطاب میکنم نه اینست که او در حقیقت موجودی است مانند انسان دارای شکل یا ترکیب و حدودی یا جسمی، بلکه خداوند نامتناهی است و هرگز شخصیتی برای او نمیتوان قائل شد بدین معنی که نمیتوان نه او را مجزا از عالم و بالانفراد و نه داخل در آن و با جزء آن تصور نمود. و اما بنا بر قول وعقیده مثبتیون و مادیون، ما نیز با آنها هم عقیده گشته و میگوئیم چون مطالعه و تدقیق در این موضوع یعنی در مسائلی که راجع به قادر متعال ومسبب الاسباب است بی فایده و بلا نتیجه و ثمره میباشد صرف نظر مینمائیم، ولى معهذا این یک سؤالی است که بطور سر بسته ما از خود پرسیده و میگوئیم آیا فی الحقیقه کسی که جداً خود را ذیشعور و با فکر میداند ممکن است از جهل و نادانی خود محظوظ و خوشحال باشد؟ یعنی آیا ممکن است چنین شخصی بواسطه بی اطلاع بودن از قوانینی که باعث انتظام شرایط حیاتی و زندگانی وی بشمار میرود خرسند و شاد باشد؟ جواب آن البته منفی خواهد بود پس از اینجاست که میگوئیم موضوع خالق پیش آمده و بایستی بدقت خداوند را تجسس نموده و بکیفیات خلقت و حیات پی ببرد. و این مسئله برای ما میسر نخواهد شد مگر بوسیله تحقیق و مطالعه در روح کل و اساس و مبدأ حیات که جهانی را جان میدهد و بر هر یک از ما موجودات پر توی میافکند. و در موقعی که این مسئله محکم و یقین گشت سایر مسائل که مربوطه به اصول اشیاء میباشد قهراً تثبیت میشود زیرا که آنها عموماً جزئی، غیرمهم و در درجه دوم اهمیت و توجه واقع میگردند عقیده بخداوند مسئله ایست که از عقیده بقانون و مخصوصاً قانون اخلاقی تفکیک ناپذیر است و هیچ جامعه قادر بحیات و بقاء و ترقی نخواهد بود مگر اینکه پی بقوانین اخلاقی برد و آنها را دانسته و عمل کند. عقیده بیک ایدال شامخ و بزرک عدالتی باعث تقویت ذهن و مشاعر انسانی بوده و شخص را در عموم کارها مدد و یاور است. این اعتقاد بمنزله تسلی و امید و آرزوی کسانیست که در رنج و عذاب بسر میبرند و عبارت از ملجاء و پناهگاه واماندگان و بی کسان و محرومین است و در حقیقت اعتقاد بیک تصور عالى و معنوی مانند طلوع سپیده یا فجری است که از پرتو و فروغ دلربا و شیرین خود روح بیچارگان را بوجد و شعف آورده و روزنه امیدی بروی آنها باز میکند. البته و بدون شک این مسئله پرواضح و مبرهن است که وجود خداوند را نمیتوان با دلایل مستقیم و حسی ثابت نمود زیرا هیچ یک از حواس ظاهری ما قادر به درک آن نخواهد بود. الوهیت خود را در پس این پرده سر آمیز مخفی و پنهان ساخته شاید برای اینکه ما را به کنجکاوی وادار نموده و بتجسس در خفای این پرده مجبور ساخته باشد. بلی البته از همین راه تجسس و کاوش است که انسان بایستی بواسطه ممارست و تمرین اخلاقی و بالاخره بواسطه بکار انداختن قواء مثمره عقلانی و فکری خود دارای استحقاق ولیاقت گشته تا آنکه نتیجه این انکشاف و تفحص نصیب خود او گردد ولی در ما یک نوع حس یا فراست فطرى و طبیعی مؤتمنی موجود است که دائماً ما را بسمت این الوهیت کشانیده و هستی و موجودیت او را از هر گونه بیان و قول و از هر قسم تجربه و امتحانی بهتر و محکم تر برای ما اثبات مینماید. در هر عصر و زمانی و در تحت هر گونه آب و هوا (و این خود سبب ایجاد کلیه مذاهب است) عقل بشر اینطور حس کرده است که بایستی فکر خود را بجاهایی سوق دهد که بالاتر از تمام اشیاء متحرک فنا پذیر این عالم مادی باشد زیرا هیچ یک از این کیفیات مادی و موقتی این عالم کاملا برای اقناع او کافی نبوده و نتوانسته است او را ساکت سازد و بهمین واسطه از ابتداء این عقل جامائیرا جولانگاه و مطمح نظر خویش قرار داده و بچیزهائی متمایل بوده و اصولی را تعقیب میکرده است که در جهان همیشه ثابت، دائمی، محکم و لغزش ناپذیر میباشد. و از آن رو بوجود قادر مطلق و کاملی پی برده و تمام قواء عقلانی و اخلاقی را بوی نسبت داده و به اتکای او عموم مسائل غامضه و سخت را اثبات و تحقیق مینماید یعنی اصول تمام این کیفیات و کمالات را عقل و ادراک در خداوند یافته است زیرا هیچ موجودی بلکه هیچ نیرویی غیر از پروردگار لم یزل قادر به تهیه و فراهم آوردن این امنیت کامل و این اطمینان و اعتماد بآینده را برای ما نخواهد بود و هر گاه این عقیده در عقول بشر مستحکم نگردد و رسوخ نکند، آن فکر مانند برگ خفیف و سبکی خواهد بود که بادهای شک و تردید و هوا و هوسهای نفسانیه آن را بهر طرف خواهند کشانید. شاید این موضوع را بر ما ایراد خواهند گرفت که مذاهب اسم خداوند را خراب و ضایع نموده و از آن سوء استفاده کرده اند. ما نیز بنوبه خود میگوئیم ولو فرض هم که این قسم باشد از شأن و عظمت او ذرۀ کاسته نمیگردد. چه اهمیت دارد هر گاه بشر اشکال مختلفه را بالوهیت نسبت داده و آن را بمیل خود بانواع و اقسام تصاویر و امثال در آورد؟ اشکال مزبور برای ما غیر از خدایان موهومی و خیالی چیز دیگری محسوب نشده و این اشکال تماماً از جمله اثرات و ترشحات عقول سست و ضعیف و بیفکرى اجتماعات تازه کار و بی تجربه بشری میباشد اصولا میتوان گفت که کلیه اشکال متناسب و دلپسند ظریف یا مهیب که بدست بشر ساخته میشده موافق و متناسب با عقل و فراست اشخاصی بوده است، هر یک بنوعى خالق را درک کرده و میشناخته اند. ولی از آنجا که فکر بشر امروزه به نسبت رسیده تر وپخته تر گردیده آن عقاید قدیمه و مشاهدات فرتوت و پوسیده را از دست داده و آن اشکال فرضی و صور موهومه را بکلی پشت پا زده برای اینکه یک قدم بلند ترى بجانب عقل کل یا خداوند و محرک عالم فراتر بر دارد یعنی در حقیقت بجانب کانون عالم گیر حیات و محبت که زندگانی ما در آن مانند زندگانی مرغ در هوا و ماهی در اقیانوس بوده و رشته حیاتی ما را بموجودات حی که بترتیب قبل از ما وجود داشته و یا آنانکه فعلا موجودند و یا آنکه بالاخره بعدها بعرصه وجود خواهند آمد متصل نموده و با قدمهای سریع تری پیشرفت نماید. تصور و خیالی را که مذاهب دربارۀ خداوند داشتند متکى بیک نوع الهام موهوم خارق العاده و مافوق الطبیعه بوده است. ما امروز نیز به الهام دیگری از قوانین عالیه گیتی قائل هستیم، ولی این وحی مطابق با حقیقت و از روی ادله و براهین واقعی بوده ترقی پذیر و قابل پیشرفت است زیرا از روی فکر خود آن چیزهایی را که در این عالم مشاهده نموده و با آن تطبیق میکنیم میبینیم که منطقاً با الهام مزبور موافق درآمده و از این رو میگوئیم که این الهام قابل قبول است، این وحی در دو کتاب یا دفتری ذکر و مندرج گشته که دائماً در مقابل چشم ما باز است و ما آنرا لاینقطع دیده و مشاهده میکنیم. این دفتر دفتر طبیعت یا جهان است که صنایع و بدایع پروردگار را در آن با خطوط و حروف برجسته و مجللی ظاهراً میبینیم:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقش دفتریست معرفت کردگار، و دیگری کتاب یا دفتر ذهن و ادراک است که اوامر و نواهی علم اخلاق در آن منقوش و منقور گشته است. بیاناتی که ارواح گذشتگان نموده و اطلاعاتی که آنها بوسایل بسیار ساده و طبیعی بما داده اند این موضوع را کاملا تائید و تأکید مینماید. همانا بوسیله این دو دفتر یا دو نوع تعلیم است که عقل و ادراک انسانی در این طبیعت عالمگیر بلکه نامتناهی، با عقل و فراست کل یا ادراک الهی مربوط گشته، پی بدین طبیعت میبرد و تناسبات و ظرافات را با لذتی هر چه تمامتر بذوق خود سنجیده متمتع میگردد. شب یعنی هنگامی که سکوت و ظلمت تمام سطح زمین را فرا گرفته و مردم بخواب رفته اند هر گاه نظری بآسمانها و جو لایتناهى بیفکنیم و قدری خیره گردیم ستارههای بیشماری در سرتاسر آسمان خواهیم دید که با تلالو و تشعشع مخصوصی تابان و درخشانند این ستارههای نورافکن شموس خیره کننده هستند که هر کدام برای خود سیارات و توابع داشته و در فضای لایتناهی مشغول سیر و گردش هستند و در تمام نواحی حتی در دورترین نقاط مجموعه و منظومههای کوکبی دیگری نیز یافت میشود که مانند شریطههای درخشان و منیری مدار ومسیر خویش را طی مینماید هر قدر تلسکوپ بیشتر در اعماق آسمان کاوش نماید زیادتر شریطههای مزبور را میبیند و هیچ وقت بجائی نمیرسد که از آن به بعد این کواکب و شریطهها وجود نداشته باشد یعنی بعبارت دیگر در فضا حدود و ثغوری برای ستارگان و کواکب مزبور متصور نمیتوان شد. همه جا عوالم و کرات در توالی و شموس در پشت سر یکدیگر قرار گرفته اند و از مسافات بسیار بعید بزحمت و عسرت گروه و دسته زیادی از این کواکب را مینگریم که اجتماع آنها مانند ذرات غبار درخشان و گرد الماسی است مشعشع و براق که در اعماق بی انتهای فضا پاشیده و پراکنده شده است. کدام زبان و کدام بیان انسانی است که قدرت توصیف و تعریف این صندوقچه الماس نشان و این سقف نیلگون و فیروزه رنگ را داشته باشد؟ ستاره شعری بیست برابر شمس ما است، و خود این کوکب بیش از یک ملیون برابر کره ارضی ما میباشد و نیز ستارگان بسیار عظیم و بزرگ دیگری مانند الدبران، وگا، پرسین و شموس دیگری سرخ فام آبی رنگ ارغوان و کواکب درخشان و یا قوت فام دیگری که اشعه پر نور و رنگارنگ خود را در فضای نامتناهی پرتاب و منعکس مینمایند. و در صورتی که سرعت این اشعه منیره تقریباً در هر ثانیه پنجاه هزار فرسنگ است معهذا صدها و هزارها سال وقت لازم است تا آنکه اشعه مزبور بما برسند! شما ای غمامههای دور دست که شموس از جرم شما ساخته و تشکیل میگردند و شما ای عوالمی که شروع به تشکیلات نموده اید! و شما ای ستارگان ارزانی که بعسرت بنظر ما در میآئید! ما و شما ای کانونهای بسیار بزرک حرارت و نور الکتریسته وحیات! و شما ای عوالم درخشنده و پرتوافکن و کرات بیشمار! و شما ای ساکنین و ای نژادها و أى بشریتهای بی حد و حساب که در این عوالم و افلاک منزل و مأوى اختیار نموده اید! صدای ضعیف و نحیف ما قدرت و یارای ابراز و اظهار شکوه و جلال شما را نداشته و همین صدا نتیجه عجز و ناتوانی خود مجبور است از فرط سستی سر بزیر افکنده و سکوت اختیار کند ولی از طرفی چشمهای ما فقط بدین اکتفا مینماید
که خیره خیره بدین صفوف بزرگ و نامتناهی ستارگان نگریسته و آنها را از نظر بگذراند. و مادامی که چشمهای ما از رؤیت این فضاهای دوار انگیز و تحیر آور منصرف گشته و بعوالم نزدیک تر یعنی بسیاراتی که بدور شمس گردش میکنند و مانند کره ما مجذوب ثقل عمومى میگردند نظری میاندازد در سطح این کرات چه مشاهده خواهد کرد؟ البته قطعات خشکی، دریاها، اقیانوس ها، دشتها و جدال فراوان ابرهای ضخیم که بادهای سخت آنها را متلاشی نموده، برفهای زیاد و قطعات عظیم و بسیار بزرگ یخ که در اطراف قطبین شمال و جنوب جمع شده اند. دیگر آن که میبیند عوالم مزبور دارای آب و هوا، حرارت نور، فصول، اقالیم و نواحی، روز و شب و خلاصه دارای تمام شرایطی است که بواسطه آن شرایط حیات و زندگانی در روی کره زمین پیدا میشود و در نتیجه رؤیت همین اثرات و بقایا است که ما را بزندگانی و وجود دسته دیگری از همین بشر در کرات فوق الذکر یقین و مطمئن میسازد و بهمین قسم که علم ما را بدون هیچ گونه شک و تردیدی هدایت نموده و مجهولات بسیاری را برای ما مکشوف ساخته و بما نشان میدهد از این رو میتوانیم اطمینان حاصل کنیم که عوالم مزبور یا آنست که فعلا مسکونی میباشند و یا آن که قبلا سکنه زیادی داشته و یا آنکه بالاخره روزگاری خواهد رسید که آنها دارای سکنه و گروه ذیحیاتی خواهند گردید. و تماماً این کرات نور افکن وسیارات پست و کوچک، و اقمار سیارات و ذوات الاذناب که در این فضا حیران و سرگردان میباشند و کلیه عوالمی که در خلاء آویزان مانده در حرکت اند و گاهی به یکدیگر نزدیک شده و گاه از هم دور میشوند، تماماً مدار و مسیر خود را از روی انتظام و ترتیبی طی نموده و با سرعتهای فوق العاده مهیب و هولناکی در این فضای نامتناهی و بی پایان مشغول سیر و گردش میباشند. در همه جا حرکت، فعالیت، زندگانی و حیات در این پهناور گیتی که از عوالم بیشماری پر گشته آشکار و ظاهر است و عوالم مزبور بدون هیچ گونه استراحت و سکون در اعماق آسمانها غلطیده و مدار خویش را بآرامی و منظم طی میکنند. این گردش و دوار عظیم و مهیب چنانکه قبلا گفته شد در تحت یک انتظام و قانونی اداره میشود و آن قانون جاذبه است که در همه جای گیتی سلطنت نموده و فقط همین یک قانون است که اجرام آسمانی را در فضا معلق نگاهداشته، باعث حرکت آنها شده عنان سیارات را بدست شموس درخشنده و نورانی سپرده است همین یک قانون است که از اتم گرفته تا ستارههای آسمانی بر کلیه چیزهائی که در طبیعت موجود است سلطنت و حکمروائی میکند. همین یک قوه است که باسم جذابیت یا قوه جاذبه عوالم را در یک نوع مدار معینی نگاهداشته و باسم تماسک یا التصاق مولکولهای اجسام را مرتب و منظم و بشقوق مختلفه تقسیم بندی و دسته دسته نموده است و بالاخره بواسطۀ همین قانونست که بموجب آن اجسام شیمیائی با یکدیگر ترکیب میگردند. حال میگوئیم پس از آنکه نگاهی سریع به آسمانها و اجرام سماوی انداختیم بخواهیم زمینی را که در روی آن زندگانی میکنیم با شموس عظیم و نیرومندی که در فضاهای سماوی و اتری معلق میباشند مقایسه کنیم میبینیم که این زمین نسبت به هر یک از آنها حکم یک حبه بسیار کوچک شن یا یک اتمی را دار است که در هوا تموج نموده و گردش کند، زمینی را که ما در سطح آن زندگانی میکنیم یکی از کوچک ترین ستارگان آسمان است و معهذا میبینیم که ترکیب و شکل آن چه تناسب قشنگ و زیبائی را دارا بوده و چگونه با انواع و اقسام الوانی دلچسب و دلگشا آرایش و مزین شده است! نظری باطراف خود یعنی باقلیم مقطع و بریده بریده و شبه جزیره هاى باریک انداخته و مجمع الجزائری که حلقه وار آنها را احاطه نموده و مناظر جالب توجهی تشکیل داده، دریاها دریاچهها جنگل ها، بیشهها از اشجار درختان کهن سال و بزرگ که در کوهها روئیده گرفته تا کوچک ترین و ساده ترین گلها و ریاحینی که در سبزه زار رشد و نمو نموده بدقت بنگرید موجودات حیه و زنده از قبیل طیور، حشرات، نباتاتی که در سطح این کره زندگی میکنند بحساب و شماره در نمیایند با نظری پر از اشتیاق و با تحقیقی کامل در هر یک از آنها نگاه کنید و به بینید که ید قدرت پروردگار چگونه و با چه زبر دستی و مهارت مافوق تصوری در ساختمان ظاهری و داخلی هر یک از آنها ظرافت و دقت کامل بخرج داده که فی الحقیقه هر صنعتگر چیره دست و ماهری از رؤیت آن خیره و مبهوت خواهد ماند. و با این حال آیا نمیتوان گفت که بدن انسان بمنزله یک اطاق عمل زنده و یک کارخانه ذیحیاتی است که تمام اعمال حاصله در آن بمنتها درجه تکمیل است؟ حال هرگاه قدری بدین بدن نظری انداخته و لحظه ای داخل در این کارخانه گردیم و مثلا در جریان خون اندکی مطالعه بعمل آوریم میبینیم که مجموعه دریچهها و سوراخ هائی که در این سیستم تعبیه گشته بعینه شبیه بهمان دریچهها و سوراخهاییست که در یک ماشین بخار مشاهده میکنیم یا آنکه ساختمان چشم را مورد امتحان قرار دهیم خواهیم دید که در حقیقت دست هیچ انسانی قادر بساختن چنین اسباب درهم و دقیقی نبوده و حتی تصور آنهم از حیطه فکر بشری خارج گشته و از فهم آن عاجز خواهد ماند و یا آنکه هرگاه در ساختمان گوش دقت کنیم مبهوت خواهیم ماند که خالق بچه قسمی ماهرانه این آلت: پیچ واپیچ را ساخته که امواج صدا را خود آن را ضبط نموده و به مغز میرساند. و بهمین قسم دماغ یا مغز که تزریدها و تلافیف داخلی آن کاملا شبیه به شگفته شدن گل میباشد. حال میگوئیم پس از روئیت و مناظره این عالم مرئی از موجودات عالی تر قدری پائین تر قدم گذارده و داخل در عالم غیر مرئی یعنی داخل در عالمی میشویم که رؤیت موجودات در آنجا غیر از بوسیله اسباب یا میکرسکوپ برای ما میسر نخواهد شد. در اینجا نیز هیاهو و جنجال غریبی بر پا است بدقت مشاهده کنیم انواع و اقسام نژادها و دستههای مختلف و متنوع یک سلولی و پست فوق العاده کوچک را خواهیم دید که عقل را مدهوش و مبهوت میسازد هر قطره آب و هر ذره از غبار به تنهائی برای خود عالمی محسوب میشود و ذرات کوچک تری که آنها را تشکیل میدهند عیناً و بدون هیچ گونه اختلاف تابع همان قوانینی هستند که بر اجرام و هیاکل عظیم فلکی و فضائی سلطنت و حکمروائی میکنند. در تمام فضا و در همه جا پر است از موجودات، نطفهها جوانهها و بذرهایی که بعد بنوبه خود بایستی بوجود آیند. هزاران هزار موجودات ذره بینی فقط در یک قطره خون ما و در سلولهای اجسام آلی یا عضوی غوطه ور و در حرکتند. از بال مگس گرفته تا کم ترین قطعه و ذره یک ماده تماماً دارای گروه و دستجات ریزه خوارها و طفیلیها میباشد و کلیه این حیوانات کوچک و ذره بینی مانند موجودات کامل الخلقه دارای جهاز حرکت، سلسله اعصاب، اعضاء و جوارح و حواس بوده و مانند همان موجودات کامل برای تنازع بقاء مبارزه و تهیه حوائج زندگانی کاملا مسلح و مجهز میباشند. و حتی در درون عمیق ترین اقیانوس هائی که مثلا عمق آنها به هشت هزار متر میرسد حیواناتی لطیف و ظریف و شب تاب دیده شده و یافته اند که خود آنها تولید نور نموده بوسیله چشم هائی که دارا هستند تمام اطراف و نقاط خود را میبینند. از این رو میبینیم که در تمام نقاط گیتی موجودات ذیحیات بقسمی بی پایان و بی حد و حصر زاد و ولد نموده بوجود میآیند و طبیعت نیز خود دائماً تولید نسل نموده و موجوداتی را بعرصه حیات میآورد. همانطوری که خوشه گندم در حبه یا دانه در شرف جوانه زدن میباشد و نهال درختی مشغول نمو بوده و گل سرخ از غنچه خود نیش زده و بیرون میاید بهمین قسم هم در اعماق آسمانها عوالم و کراتی یافت میشود که دائماً در حرکت و کار بوده و عوالم جدید دیگری بوجود میآورند. همه جا حیات تولید حیات میکند، و بتدریج از موجودات پست و انواع و اقسام حیوانات ساده اولیه با یک تسلسل و رشته متصلی گرفته این حیات بالا میرود و ترقی میکند تا آنکه بالاخره برسد بآن موجود ذی شعور و با فکر یعنی انسان که در زندگانی ارضی بالاتر از کلیه مخلوقات است. یک وحدت قوی و توانا در تمام عالم حکمروائی میکند و یک عنصر یا جوهر واحدی که عبارت از اتر یا سیاله عالمگیر باشد انواع واقسام اجسام لانعد ولا تحصى را تشکیل داده موجب تبدلات میشود. این عنصر واحد در تحت اثر قوای عالمگیر بهیجان در آمده، مرتعش میگردد و برحسب سرعت و عده ارتعاشات و تموجات خود حرارت، نور والکتریسته یا سیاله مغناطیسی را بوجود آورده و وقتی که ارتعاشات و نوسانهای آن تمرکز پیدا کرده و در یک محل جمع و متکاثف گردند، آنوقت اجسام مختلفه تشکیل شده مربی و نمایان میگردند. و کلیه این اشکال بیکدیگر ارتباط دارند و تماماً قواء مزبور در حال تعادل زیست کرده و با تبدلات و تنوعات دائمی در تحت یک حساسیت مشترک باریکى با یکدیگر ممزوج و متحد میگردند. از جماد تا نبات و از نبات تا حیوان و از حیوان تا انسان و از انسان تا موجودات عالی تر گرفته و حتی تصفیه ماده و ازدیاد قوه و فکر تماماً در نتیجه یک تناسب یا آهنگ موزونی بوجود آمده اند و کلیه این تظاهرات زندگانی و حیات را فقط یک قانون از روى یک طرح و نقشه ثابت و متحد الشکلی اداره و تنظیم مینماید و با همان یک اصل با رشته مخفی و غیر مرئی است که تمام گیتی و تمام اشخاص بیکدیگر مربوط و متصل میگردند. از نتیجه تمام کارها و فعالیتهای موجودات و اشیاء، یک نوع آرزو و رغبتی حاصل میشود و آن رغبت همیشه بسمت بی نهایت وبجانب تکامل تمایل داشته سوق مییابد ظاهراً انسان تصور میکند که کلیه اثرات و نتایج کارها و اعمال او از بین رفته، معدوم میشود در صورتی که اینطور نیست و در حقیقت این اثرات اعمال بمنزله دسته اشعه میباشند که از عدسی گذشته و در کانون یا مرکزی مجتمع و متمرکز میگردند. پایان و عواقب کلیه امور انتظام و ترتیب است زیرا تماماً آنها مانند اشعه پراکنده مزبور مجموعه تشکیل داده و بالاخره بجانب یک مقصود و یک مرامی پیشرفت و تکامل مینمایند و آن یک مقصود خداوند است! بلی خداوند قادر مطلق است و لم یزل که مرکز و کانون هر نوع فعالیت و مجاهدت و انجام یا آخر هر قسم تدبیر، و فکر و هرگونه محبتی محسوب میشود! مطالعه در طبیعت بما نشان میدهد که در هر نقطه از نقاط گیتی یک ارادۀ مخفی و نا پدیدی اثر داشته و حکمفرماست در همه جا ماده تابع و مطیع قوه است که بر آن سلطنت نموده باعث تشکیل و موجب اداره کردن آن میشود کلیه قواء فلکی و نجومى منتهى بیک حرکتی میگردند و این حرکت عبارت از وجود یا هستی و حیات یا زندگانی است. مادیون تشکیل عالم را این قسم تعبیر و تاویل نموده میگویند که این عالم بواسطه یک حرکت کورکورانه و رقص در تاریکی و بدون مقصود، و نزدیکی یا الصاق آنها از روی تصادف و اتفاق تشکیل شده و صورت پذیرفته است، اما در اینجا بی مورد نیست که ما از آنها سؤال کنیم که هرگاه یک توده بسیار بزرگی از حروف سربی را کسی گرفته و در برابر نظر اشخاص آنرا بخش و منتشر کند، آنوقت آیا هیچ دیده شده است که از تصادف و تلاصق این حروف یک قطعه شعری ساخته شده بیرون آید؟ کدام قطعه شعر است که بالاتر از منظومه و آهنگ و تناسب موجودات تمام عالم باشد و یا آنکه آیا هرگز دیده شده است که مقداری مصالح بنائی خود بخود بتواند مخلوط یا ترکیب گشته عمارت یا ساختمانی بسازد که دارای تناسبات مجلل و با شکوهی باشد؟ و یا آنکه مقداری فلز خود بخود بتواند ماشینی بسازد که دارای چرخ و فنرهای متعدده دقیقه و پیچیده باشد؟ خیر، ماده بخودی خود قدرت انجام هیچ گونه عملی را نداشته و مستقلا فعال مایشاء نمیتواند واقع گردد. و اتمی که فاقد ذهن، فکر و هوش است کورکورانه نمیتواند بجانب مقصود رهسپار شود پس این تناسب و آهنگ موزون را نمیتوان بهیچ قسم تاویل و بیان نمود مگر آنکه بایستی بلا شبهه بمداخله مشیت و اراده مخفی قائل و معتقد گشته و اذعان نمود که همانا بواسطه تأثیر و عمل قواء است در روی این ماده و همچنین بواسطه وجود قوانین عاقله عمیقه ایست که این ارادۀ مخفى با یک نظم و ترتیبی در جهان تظاهر نموده بوجود میآید. ولی اغلب در این خصوص ایرادی پیش میاید که در طبیعت همه چیز موزون و با تناسب نیست و بعضی میگویند که مثلا اگرچه از طرفی چیزهایی میبینیم که منتها درجه تناسب و بدیع بودن در آنها دیده میشود از طرف دیگر چیزهای فوق العاده عجیب و غریب و خشنی نیز مشاهده کرده و میگویند که بدی همه جا همدوش خوبی بوده، با یکدیگر پیش میروند. هرگاه چنین بنظر رسد که تکامل بطی اشیاء فقط برای آنست که عالمی تهیه نماید برای آنکه بالاخره این عالم یک صحنه نمایشی گردد که در آن عموم موجودات عملیاتی از خود بروز دهند، نبایستی از خرابی و تباهی روزگار مخلوقات و مبارزات و مجادلات خونین آنها غافل گشت و همچنین نبایستی فراموش کرد که در اثر حرکات و تکانهای فوق العاده شدید زلزلهها و آتش فشانی کوهها ممکن است اغلب سوانح ومخاطراتی عظیم اتفاق افتاده و بطرفة العین نتیجه اعمال چندین نسل و دوره را خراب و ویران ساخته و بر باد دهد. بلى بدون شک کار طبیعت متضمن بعضى حوادث میباشد، ولی وقوع این قبیل حوادث و سوانح منافاتی با مقصود اصلی نظم و ترتیب و منظور نهائی نداشته، بلکه بالعکس مؤید و محمد منظور و مدعای ما است زیرا میتوانستیم ما این موضوع را از خود سئوال کنیم که چرا همه چیز در جهان حادثه و اتفاق نیست. توافق و تطابق علل با اثرات و وسایل با مقصود و همچنین توافق اعضاء و جوارح بین خود و تناسب و اعتیاد آنها با محیط و بالاخره با شرایط زندگانی کاملا ثابت و واضح است. صنعت و مهارت طبیعت که در بسیاری از نکات با صنعت بشری مشابهت داشته، بلکه مهارت و چیره دستی آن خیلی بیشتر و بمراتب عالیتر از انسان میباشد ثابت میکند که برای تنظیم این کار تدبیر و نقشه موجود و عناصر و عواملی در کارند که بواسطه تعاون و کمک به یکدیگر بتحقیق و اثبات این طبیعت پرداخته و گواهی میدهند که یک سبب با علت پنهانی و مخفی بی نهایت، دانا، قوی و نیرومندی موجود است. و اما راجع به هیاکل بی تناسب و عجیب و غریبی که بما ایراد وارد میآورند میگوئیم که این ایراد بواسطه عیب و نقصی است که مشاهدات و نظریات اشخاص پیدا میشود زیرا هیاکل مزبور فی الحقیقه هیچ چیز نیستند مگر نطفههای تکان خورده، منحرف شده و تغییر شکل یافته مثلا اگر شخصی بزمین خورد و پایش شکست، آیا بایستی علت وقوع این حادثه را از طبیعت دیده و مسئولیت آنرا بگردن خدا انداخت؟ همچنین بواسطه بعضی اتفاقات و بینظمی هائی که غفله در مواقع حامله گی زنی اتفاق میافتد. ممکن است که در اثر آن اختلالات نطفه یا جنین در مادر تکانهایی خورده از شکل و حالت طبیعی خارج شده و بواسطه همین علل اطفال متولده ناقص الخلقه و عجیب بدنیا آیند، برای تعیین عمر و سنین فردی، ما چنین عادت کرده ایم که تاریخ زندگانی او را بمجرد تولد گشتن از مادر و بعبارت دیگر به مجرد ظهور آن شخص در روشنائی حساب و ثبت میکنیم در صورتی که این تاریخ بی مأخذ و شروع زندگانی آنشخص خیلی قدیم تر و جلوتر بوده و بایستی آنرا از زمانی خیلی بعید حساب کنیم. دلایل و براهینی که از نتیجه وجود مصائب و بلایا بدست میاید منشاء آنها برای اثبات مقصود حیات داراى یک تعبیر و تفسیر غلطی است، این تعبیر و تفسیر نبایستى براى ما یک نوع لذت وحظ آنی را فراهم سازد بلکه بایستی ما آنرا برای خود مفید پنداریم زیرا لازم است که آن در عرصه زندگانی برای ما اشکالاتی تولید نماید. ما کلیه برای این متولد گشته ایم که بمیریم و آنوقت تعجب میکنیم که چرا بعضی از اشخاص در اثر حادثه یا اتفاق میمیرند! ما موجودات گذرنده چون از این عالم رحل اقامت کردیم، با وجود اینکه خود میدانیم هیچ چیزی را از این عالم بعالم دیگر همراه خود نخواهیم برد معهذا اشیاء واموالی که خود بخود بایستی بواسطه قوانین طبیعی گم شده از بین بروند، از برای فقدان آنها ما ناله و زاری کرده اظهار حزن و تأسف مینمائیم! اینگونه حوادث خوفناک و وحشتناک و این آفات و بلایا، و مصائب خود دارای یک نوع تعلیمی میباشند و در حقیقت یکنوع تذکر و ندائی محسوب گشته و بما چنین میفهمانند که ما نبایستی فقط طبیعت اشیاء مطبوعه را در نظر گرفته و بدان اکتفا نمائیم، بلکه مخصوصاً بایستی چیزهائی را تعقیب و دنبال کنیم که مساعد و مناسب با تعلیم و تربیت و پیشرفت ما میباشد و بهمین قسم بایستی بدانیم که ما نه برای استراحت تن پروری، آسایش، و خوشگذرانی بدین عالم قدم گذارده ایم بلکه برای مبارزه، کار فعالیت و تنازع آمده ایم، و نیز بما میگویند که انسان منحصراً برای زندگانی در روی این زمین ساخته و خلق نشده بلکه بایستی بالاتر از این مکان نظری اندازد و بمادیات این عالم تا اندازه که عدالت حکم میکند بیشتر علاقه و دلبستگی نداشته باشد و بهمین قسم فکر کند که بدن جسمانی فعلی او در وقت مردن از بین رفته ولی وجود او معدوم نخواهد شد، اصل تکامل بهیچوجه منافات و مغایرتی با اصل علل اولیه و علل انتهائی ندارد در عالم تصور و فکر کسی را میتوان بزرگ ترین مدبر و منظم فرض کرد که بتواند عالمی را تشکیل دهد و آنعالم مستقلا یعنی بواسطه قواء مخصوصه که در آن موجود است بتواند بسط و توسعه پیدا کرده و بدون آنکه کسی یا محرکی در امور آن دخالت و تصرف نماید بخودی خود سیر و پیشرفت نماید. علوم متعارفی بهر اندازه که در شناسائی طبیعت پیشرفت و ترقی میکند خدا را پس زده و عقب میبرد. ولی هر قدر خدا پس زده و عقب برده تر شود بزرگ تر میگردد وجود سرمدی از نقطه نظر علمی تکامل بقسم دیگری غیر از آن خدای موهومی و خیالی که بعضی از کتب معتقد است شناخته شده و دارای عظمت و اهمیت خاصی گشته است. چیزی را که علم متعارف تا ابد خراب کرده و از نظر احترام و توقیر انداخته عقیدۀ به یک خدائیست که بشکل انسان در آورده و معتقد شده است که وجود او خارج از این عالم مادی و فیزیکی واقع است. ولی یک عقیده و اطلاع شامختری جانشین این عقیده گشته و آن اعتقاد به یک خدای دائمی و سرمدی است که همیشه در بطون و در نهاد کلیه اشیاء و موجودات یافت میگردد و تصوریرا که امروزه ما در موضوع خدا بدست آورده ایم این نیست که خدا یک آدمى یک شخصى و یا یک چیزى باشد بلکه تمام موجودات در زمینه او محتوی شده اند. آنطوری که بعضیها در خصوص جهان گفتگو نموده و عقیده دارند که آن عبارت از یک خلقتی است که از عدم بیرون آمده این قسم نیست بلکه گیتی عبارتست از مجموعه یا بنائی وسیع و عظیم که یک حیات جاودانی و ابدی را جان داده و بکار انداخته است همینطور که بدن جسمانی ما بواسطه یک اراده واحد و یگانه راهنمائی و هدایت شده و محکوم باحکام و فرمانهای آن بوده و بواسطه همین اراده حرکات و اطوار خود را در سلک انتظام در میآورد و بهمین قسم که هر یک از ماها در طی تغییرات و تنوعات گوشتی و جسمانی خود چنین حس میکند که در یک وحدت دائمی که آن را روح یا جان و ذهن یا من مینامیم زندگانی میکند بهمین ترتیب نیز جهان بواسطه تغییر شکلها و تنوعات فراوان و بیشمار خود را شناخته، در خود منعکس گشته و در یک نوع وحدت حى و زنده و با یک عقل و فرزانگی کامل و با فرهنگی که آنرا خداوند نامیم خود را مالک میباشد. قدرت خداوند متعال یا پروردگار جزء بلا فصل و اصلی جهان بوده و حدت و مرکزی است که تمام ارتباطات منتهی بوی شده و صورت تناسب بخود گرفته است، اراده پروردگار عنصر حساسیت مشترک بعشق و محبت است که تمام موجودات بواسطه آن سمت برادری با یکدیگر داشته و کانونیست که از آن تمام قوای اخلاقی و عقل و عدل و خوبی در غیر متناهی ساطع و متشعشع میگردد. پس از این قرار بایستی گفت که گیتی همیشه وجود داشته و بواسطه قوانین و اصولی که در خود آنست دارای قوت و حرکت گشته و مرام و مقصود نهائی و اصلی نیز در خود آن موجود است و گیتی دائماً در اجزاء و در مجموعه خود تغییر و تبدیل یافته تجدید میشود کلیه تغییر شکلها و تکاملاتی که در جهان صورت میگیرد تماماً بواسطه تأثیر بلا انقطاع حیات و مرگ میباشد، ولی باید دانست که هیچ چیز در جهان نمرده و معدوم نخواهد شد و گرچه در بعضی از نقاط آسمان شموس سماوی اغلب تیره و تار گشته خاموش میشوند و یا آنکه عوالم وکرات کهنه شده از مدار خود جدا گردیده و ناپدید میشوند معهذا نقاط دیگری سلسلهها و سیستمهای جدیدی از آنها پدید آمده بکار میافتند و کواکب دیگری افروخته و روشن شده عوالم نوینی بوجود میآیند در پهلوی همین پیری و مرگ بشریتهای جدیدی از نو شگفته گشته قدم بعرصه وجود گذارده دائماً این دورۀ زندگانی را طی نموده و بهمین قسم باز بسمت صباوت و جوانی عودت مینمایند و مدار خویش را میپیمایند. این عمل معظم و خطیر در طی ازمنه بی قیاس و بلا انتها و فضاهای بی حد و حساب و بواسطه کار و فعالیت و عمل تعاونی موجودات و منافع هر یک از آنها در کار بوده و هست جهان برای ما یک منظره و دورنمای تکامل دائمی و بلا انقطاعی است که تمام موجودات و مخلوقات در آن شرکت داشته و سهیم گردیده اند. یک اصل ثابت ولا یتغییرى بر این عمل خطیر حکمروائی و سلطنت میکند و آن عبارتست از یک وحدت عالی تر و یک وحدت خداوندی که تمام افراد موجودات در سایه آن بسر برده وکلیه اعمال خاص بدان مربوط و بحکم آن بکار افتاده و تماماً بجانب مقصود و مرام واحدی که عبارت از تکامل و پیشرفت تمامی موجودات باشد معطوف و متمرکز میگردد (در یکی از سرودهای ارفه چنین مسطور است: در عالم یک جوهر و عنصری موجود است که از خود تولد یافته و تولید گشته، و از همان یک جوهر است که تمام اشیاء صادر و خارج شده، و آن در تمام موجودات موجود و آنها را حفظ میکند و هیچ بشر یا فنا پذیری آن را تا کنون ندیده ولی او خود کلیه موجودات را میبیند، و این معنی مخالفتی با قیامت کبری که ادیان بزرگ آنرا قائل و اثبات نموده اند ندارد) در عین حالی که قوانین عالم فیزیکی اثرات و عملیات یک مدبر و منظم شامخ مقام و عالی قدری را در طبیعت بما نشان میدهد در همان وقت نیز قوانین اخلاقی بوسیلۀ ذهن و عقل بطور فصاحت و بلاغت از اصول عدل و حکمت و عنایت الهی که در تمام گیتی بالسویه حکم فرماست با ما گفتگو نموده سخن میراند. این دورنمای طبیعت و منظره آسمانها و کوهها و دریاها بطور وضوح در مقابل عقل و مشاعر ما وجود یک خداى حى مخفى و پنهانی را در این جهان مجسم نموده و وجود چنین ذاتی بدون هیچ شک و تردیدی یقین و مطمئن میسازد. ذهن و فکر ماست که وجود او را در نهاد ما بما نشان داده و بلکه از خود او من باب نمونه در وجود ما اثری از خود باقی گذارده و این نمونه یا اثر عبارت از حس تکلیف و خیر و مصلحت است که فی الحقیقه یک قسم ایدآل اخلاقی شامخی محسوب شده و تمام کمالات و سجایای معنوی و روحی و احساسات و عواطف قلبی بجانب آن معطوف میگردد. وظیفه بطور لزوم وبالصراحه بکلیه افراد بشر تحکم نموده و فرمان میدهد و خود را تحمیل میکند همین وظیفه است که صدای خود را بلند کرده و بتمام اعضا و جوارح شوکت مند و مقتدر و خلاصه این نفس سرکش فرمان داده و آنرا باجرای اوامر خود وادار و ملزم میسازد. بالاخره همین وظیفه دارای یک نوع قوه ایست که میتواند اشخاص را تا آخرین لحظه زندگی برای انجام خدمات و فداکاریها مجبور و وادار نماید. همانا از پرتو همین وظیفه است که زندگانی اشخاص بنحوی شرافتمندانه با شوکت و بزرگی مخصوص و لیاقتی سرشار اداره و تامین میشود ذهن ما عبارت است از تظاهر یک قدرت و شوکتی که از هر ماده برتر و بالاتر میباشد و آن یک حقیقت پاینده و فعالی است که در نهاد و باطن هر یک ما موجود و باقیست. چنان که در سطور سابق بدان اشاره گشت عقل و خرد نیز بوجود خدا پی برده و از او با ماسخن میرانند، حواس خمسه فقط کیفیات ظاهری این عالم مادی یا عالم اثرات را درک کرده و بما میفهمانند ولی عقل و مشاعر ما عالم اسباب را استنباط نموده و چیزهای دیگری که زبان از ذکر آن قاصر و با این عالم تباین کلی دارد برای ما ظاهر و آشکار میسازد والبته این عقل از اصول تجربه و امتحان بالاتر است. زیرا تجربه و امتحان فقط باثبات وقایع میپردازد ولیکن عقل و ادراک وقایع مزبوره را گرفته آنها را دسته دسته کرده و از ما حصل آنها قوانین و اصولی تنظیم مینماید فقط همین عقل است که برای ما این مسئله را اثبات نموده و مدلل مینماید که از وقتی که سیر و حرکت در کار آمده هوش و ذکاوت نیز بوجود آمده است و دیگر اینکه بوسیله همین عقل است که میفهمیم ظرفیت کم و قلیل نمیتواند شامل و حامل مظروف زیادتر از گنجایش خود گردد و یا آنکه شیئی که خود فاقد ذهن و هوش است نمیتواند اثری از خود تولید کند که دارای هوش و ذهن باشد و بعبارت دیگر نمیتوان قبول کرد که جهان یا گیتی آشنائی بخود نداشته و خود را نشناخته آثاری که از آن بظهور میرسد مطابق با هوش و ذکارت نباشد. قبل از آنکه تجربه و امتحان بقوانین گیتی پی برد و آنرا بشناسد عقل بدانها پی برده و آنها را پیش از وقت مکشوف ساخته بود و غیر از آنکه این امتحانات مؤید نظریات وحدسیات صائبه عقل واقع گشته و شاهد اعمال آن بوده کار دیگری انجام نداده و از پیش نبرده است ولی البته باید دانست که عقل نیز درجات و مراتبی را داراست و این قوه معنوی در تمام اشخاص یکسان و بیک پایه و میزان نیست و علت غائی پیدا شدن عقاید مختلفه و ولوله ها و غوغا های بیکران و گوناگون در میان بشر همانا بواسطه عدم تساوی و همین اختلاف عقول است. هرگاه انسان میدانست بچه قسم افکار و تصورات خود را توسعه و اهتمام و سعی بجا آورد و هرگاه قادر بر این بود که بتواند از مقابل نفس خود ابرهای تاریک و ظلمانی هوی و هوسهای نفسانیه را دور سازد و بالاخره هرگاه پردههای شک و تردید وجهالت و سفسطه بافیها مغلطه کاریها که مانند عفریتی بدور او پیچیده و فی الحقیقه راه جنبش و حرکت را بر او تنگ کرده اند میدرید و از این پردهها بیرون میجست حتماً داخل در مباحث عقلانی و ذهنی خود میگشت و بنیان و اساس حیات باطنی و پنهانی را مشاهده میکرد که کاملا از هر حیث نقطه مقابل و عکس زندگانی مادی و خارجی قرار گرفته و بوسیله همین حیات باطنی میتوانست با تمام قواء پنهانی مخفی، طبیعت گیتی و بالاخره با خدا ارتباط یابد خلاصه همین حیات فعلی است که مقداری از آن لذائذ وحظایظی را که عالم دیگر وکرات عالی تر برای او ذخیره گذارده یعنی پس از مرگ بوی میچشاند این زندگانی او را متمتع و برخوردار مینماید. نبایستی غافل گشت زیرا در آنجا نیز کتاب و نامه سرّ آمیزی موجود است که تمام اعمال نیک و بد وی در آن نگاشته شده و مندرج گشته و کلیه وقایع و حوادث زندگانی او در این نامه با خطوط برجسته و محو نشدنی ثبت شده و همان اعمال است که با یکنوع تاثیرات مهیج و بی قیاسی مجدداً هنگام مرگ بروز کرده ظاهر و آشکار میگردد. اکثر اتفاق میافتد که یک نوع صدای قوی و ندائی شدید و رعب انگیزی از درون و اعماق انسان شنیده میشود که او را از بعضی از عملیات جلف و سبک یا بعضی پریشانیها و اندیشههای زندگانی آگاه نموده و برای انجام تکلیف و وظیفه صیحه کشیده وی را تذکراتی میدهد. بدبخت و بیچاره آن کسی که بدین صدا اعتنائی نموده و نخواهد آن ندا را بشنود! روزی خواهد رسید که ندامت و پشیمانی گریبان او را گرفته بوی گوشمالی کاملی داده و باو خواهد فهماند که بیهوده نبایستی مواعظ و شکوههای قلب و وجدان را رد کرده بدانها وقع و وقری نگذارد! در هر یک از ما افراد بشر منابع و سرچشمههای بکری موجود است که در موقع خود ممکن است از آنها هزاران امواج حیات و عشق و تقوی و قدرت و نیرومندی ظاهر شده و مانند فوارههای پرشوری به بیرون جستن کرده ظاهر و آشکار گردد. و در حقیقت در همین منابع و چشمهها یعنی در درون همین قلبهای مقدس است که بایستی خدا را جستجو نمود زیرا خداوند در خود ما و یا آنکه لااقل یک نوع اثر و یا یک پرتو یا فروغ باریک و کوچکی از او در ما موجود است. و البته هرگاه سر چشمه نوری در میانه نباشد فروغ و نور نیز موجود نبوده انعکاسی نیز روی نخواهد داد بهمان قسم که قطرات شفاف شبنم صبح اشعه آفتاب را گرفته منعکس میکند اشخاص نیز بهمان قسم هریک نسبت بدرجه پاکی وصفای خود نور حقیقت یعنی خدا را گرفته منعکس مینمایند. بوسیلۀ اینگونه افکار و مشاهدات باطنی و درونی است نه بواسطه محسوسات و تجربه مستقیم که نوابغ بزرگ عالم، پیشوایان جلیل القدر و پیغمبران توانسته اند خدا را شناخته بقوانین وی پی برند و همان قوانین و اصول متین را بمردم روی زمین ظاهر و آشکار ساخته و موجب ارشاد و تبلیغ آنها گردند. آیا بیانات فوق الذکر برای تعریف خدا و اثبات وجود این عنصر پاینده و ازلی کافی نیست و آیا از این حد میتوان قدمی بالاتر گذارده تعاریف دیگری برای او قائل شد؟ بعقیدۀ ما خیر! زیرا تعریف کردن یعنی حدّ یا اختتامی برای چیزی یا کسی قائل شدن و البته لازم بتوضیح نیست و این موضوع بخوبی معلوم و مشهود است که بشر تا چه اندازه در مقابل این مسئله خطیر و بزرگ ضعیف و ناتوان است که بهیچ وجه قادر به تعیین حدودی برای ذات پروردگار نیست و همانا از روی عقل وادراک است که ما خداوند را میشناسیم و ابداً ممکن نیست او را در حیطه تجربه و امتحان در آورد. آن ذات و عنصری که تماماً زمان و فضا را خود او خلق کرده، دیگر البته غیر ممکن است بتوان چنین ذاتی را با موجوداتی که زمان و فضا آنها را محدود مینماید مقیاس و اندازه گرفت! هرگاه بخواهیم تعریفی برای خداوند قائل گردیم بایستی او را محدود کرده و نتیجه آن میشود که وجود او را بایستی صرف منکر وحاشا کنیم. علل ثانویه حیات عموم قابل شرح و بیان میباشد ولی علت اولیه بواسطه وسعت بی پایان و کثرت بی قیاس خود غیر قابل تشخیص است و حصول فهم علت در موقعی برای ما امکان پذیر است که بکرات و دفعات بی کران تجدید حیات کرده باشیم. فقط آن چیزی را که میتوان دربارۀ خدا خلاصه و مختصراً بیان نمود اینست که بگوئیم ذات او از ابتداء إلى انتها عبارت از حیات عقل و فراست و ذهن میباشد و در حقیقت او داعیه و سببی است که کلیه موجودات ذیروح و جنبندگان باتکاء و معیت او بطور دائم و همیشگی در کار و عمل میباشند و او سر چشمه و منبعی است جاوید و پاینده که تمام موجودات ذیروح از آن آب زندگانی میآشامند برای اینکه داخل در مسابقه و مبارزه حیاتی گردیده و بتدریج کمالات و سجایای فطری و عقلانی خود را ارتقاء و توسعه دهند و مجموعاً آنها را به یک نوع آهنگ تناسب در آورند. حال میبینیم آن خدائی که بعقیده بعضی محاط در برق و صاعقه بود و از برای اینکه بزرگی و عظمت خود را نشان دهد متوقع و منتظر بود که بندگان او قربانی های خونین انسانی برای او برند. حال از چنین خدائی راحت شده و دور افتادیم. زیرا این خدایانی که صفات انسان را در آنها فرض نموده اند، دوره شان منقضی و سپری گشت و گرچه امروز باز صحبت از خدائی است که بشر نسبت های ضعف و هوی و هوسهای انسانی را باو داده و این خدا هر روز دامنه تسلط و سلطنت را بر خود تنگ تر و کوچک تر میبیند. تا کنون انسان خداوند را بوسیله وجود خود میشناخته و از آنجا که مشاعر مختلفه هر کدام بیک نحوى او را درک و استنباط نموده اینست که عقاید مختلفه نسبت بوی پیدا شده است و چون او را بواسطه منشور حواس ظاهری نگریسته اند نمایش حقیقت را مختلف پنداشته و خداوند را مانند آن الوان کثیر و زیاد تصور کرده اند. عده ای مثلا چنین پنداشتند کد قواء طبیعت با خدایان متعدد اداره و تنظیم میگردد و از اینجاست که اصول شرک یا تعدد و خدایان بوجود آمد، عده دیگر از روی هوش و قرائن عقلی خود خداوند را دوگانه پنداشته و وجود او را از روح و ماده دانسته و از اینرو این عده مؤسس اصول دوگانگی گشتند. برخی دیگر بخیال خود از روی باور اصول سه گانگی را بمیان آورده و خدا را از جان، روح و جسم دانستند و در اثر همین تصور و عقیده اخیر بود که در هندوستان ادیانی پیدا شد که اصول تثلیث را پیروی نموده و پیروان آئین عیسویت نیز همین اصل را تعقیب کرد، هر گاه انسان از روی اراده قوی خالق را درک کند و در نهاد و ذات او با کمال دقت تحقیق و مطالعه بجای آرد و بهمان قسم که درک سایر معنویات بطور آهستگی و تدریجی برای او میسر گشته در این قسمت نیز این موضوع را کار بندد تا مطلوب برای او حاصل شود خواهد فهمید که خداوند یکی و قادر على الاطلاق بوده یعنی انسان فقط میتواند آثار قدرت غیر متناهی او را الى غیر النهایه تا هر جائی که دسترسی داشته باشد مشاهده نموده ولی ممکن نیست بذات او پی ببرد.
حدیث :
راوى گوید: بین من و مردى از قوم سخنى در گرفت امام رضا علیه السلام به من فرمود: با آنان مدارا کن زیرا از آنان کسى هست که در حال خشم کارش به کفر مى انجامد و کسى که در حال خشم کافر شود خیرى در او نیست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند اهل مدارا است و مدارا را دوست میدارد و (آدمى را) بر مدارا یارى میکند.
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است که فرمود: مجاهد کسى است که با نفس خویش مجاهده و مبارزه کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که اندرز دهنده اى از درون قلب خود و باز دارنده اى از درون جان خود نداشته باشد و همدمى ارشادگر با او نباشد دشمنش (که همان هواى نفس و شیطان است) برگردن او چیره میگردد.
دنیا نه خوشبخت است، نه بدبخت. دنیا همان چیزی میشود که ما میبینیم. دنیا بینش ماست. دنیا در نگاهِ ما آفریده میشود. هر آدمی، آفرینندهی دنیای خویش است.

پروتکل شماره ۷ یهود: تقویت ارتش و پلیس برای تحقّق این نقشهها ضروری و لازم است. در اروپا و آسیا باید جنگ، فتنه و آشوب بپا کرد و این کار در حقیقت دو فایده دارد، یکی از بین رفتن آنها و دیگری تسلّط ما بر آنها. پیروزی در کارهائی نصیبمان میگردد که حتماً مخفیانه انجام شده باشد، هرگز لازم نیست که یک فرد دیپلمات و سیاسی مطابق گفتارش عمل کند. برای آنکه به هدف نهائی خود برسیم لازم است که اولاً افکار خود را بوسیله رسانه به تمام مردم تزریق کنیم، تا اگر دولت بخواهد با ما مبارزه کند آن را با عصای مخالفت با افکار عمومی ادب کنیم.
زمانی که بحث انعقاد قرارداد همکاری های اقتصادی ۲۵ ساله ایران و چین مطرح شد، جدای از ورود به محتوا و ماهیت این قرار داد که حداقل از جزئیات آن، اطلاعات دقیق و قابل تحلیلی در دست نیست، یک ماجرای عجیب تاریخی را مرور میکنیم که میتواند نسبت به عواقب سلطه انحصاری یک کشور، براقتصاد ایران، بسیار درس آموز و هشدار آمیز باشد. ماجرا قتل ماژور ایمبری را نخستین بار از زبان مرحوم دکتر جواد شیخ الاسلامی، استاد تاریخ سیاسی ایران در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران شنیدیم. داستان از این قرار بود که با وقوع انقلاب کمونیستی در شوروی و بیانیه لنین در ۱۹۲۱ که تمامی قراردادهای استعماری تزار روس با این را ملغی اعلام کرد، نفوذ روس ها در اقتصاد ایران از بین رفت اما دولت انگلیس از طریق کمپانی های نفتی مثل رویال داچ شل و استاندارد اویل همچنان بی رقیب بر اقتصاد و البته سیاست ایران سلطه داشت. در این دوره، برخی دولتمردان وقت ایران مثل احمد قوام به این فکر افتادند که در غیاب روسیه و برای کنترل قدرت و نفوذ انگلستان، بهتر است ازشرکت ها و سرمایه گذاران آمریکایی، دعوت شود تا در صنعت نفت ایران سرمایه گذاری کنند. کشور آمریکا، به تازگی از انزوای دیپلماتیک خود خواسته، خارج شده بود و اقتصاد رو به رشدی بود و از همه مهمتر اینکه سابقه استعمارگری ایران را نداشت و در قیاس با روس و انگلیس، در میان ملل شرق، کمتر بدنام بود. از اینرو، در دولت دوم قوام مذاکرات اولیه ای با شرکت نفتی سینکلر آمریکایی آغاز شد که حاضر بود در قبال یک قرارداد ۵۰ ساله و دریافت امتیاز نفت شما، نیمی از عواید نفتی را مستقیما به دولت ایران بدهد و بابت پیش پرداخت این قرارداد نیز ۱۰ میلیون دلار پرداخت کند. این مذاکرات یکسالی در جریان بود و تقریبا به مرحله نهایی رسیده بود که توطئه ای عجیب از سوی مافیای نفتی انگلیس و برخی مهره های داخلی آنها ترتیب داده شد که نه تنها شرکت سینکلر را از ایران فراری داد، بلکه چنان چهره زشت و وحشتناکی از ایرانیان نزد امریکایی ها ترسیم کرد که تا سالهای سال هیچ آمریکایی جرات سرمایه گذاری در ایران و حتی مسافرت به کشور ما را نداشت. در دوره سلطنت احمدشاه قاجار و حدود یک سال مانده به آغاز سلطنت رضا قلدر یا همان رضاشاه پهلوی بیسواد، شایع شد که آب یک سقا خانه در میدان حسن آباد تهران، معجزه میکند. بر پایه این شایعات، مردی لنگ با نوشیدن آب این سقاخانه معروف به آشیخ هادی شفا یافته و یک بهایی نیز به دلیل نپرداختن صدقه به یکی از گدایان آن محل، کور شده. برخی نیز این سقاخانه را منسوب به آقا شیخ هادی نجم آبادی عالم و مجتهد معروف تهران میدانند که از سال ۱۳۰۵ هجری قمری در آن محله سکونت داشته. قدرت این شایعه به حدی بود که تنها بیماران، بلکه افراد کور و کچل و کر و فلج مادرزاد هم از سرتاسر ایران برای نوشیدن این آب شفا بخش به تهران اومدند. در همین ایام یک خبرنگار و عکاس شیک پوش بنام ماژور رابرت ایمبری بعنوان کنسول یار دفتر نمایندگی دیپلماتیک آمریکا در ایران خدمت میکرد که با تازگی وارد ایران شده بود و برای نشریه نشنال جئوگرافیک هم عکاسی میکرد. او بهمراه یک نفر آمریکایی دیگر بنام ملوین سیمور، در روز جمعه ۲۷ تیرماه ۱۳۰۳، از سر کنجکاوی و به منظور تهیه عکس، به سقانه شیخ هادی در حسن آباد تهران رفت. او در حال تهیه عکس بود که ناگهان فردی، از میان جمعیت بلند شد و فریاد زد: بگیرید این بهایی را که از ناموس مسلمین عکس میگیرد و قصد دارد آب سقاخانه را مسموم کند. مردم بی خبر، به تحریک او و با شعار الله اکبر، به ایمبری و دوستش حمله کردند و این بخت برگشته ها را بیش از نیم ساعت زیر مشت و لگد گرفتند. ایمبری یک بار توانست فرار کند و به یک قهوه خانه پناهنده شد، که مردم خشمکین وارد قهوه خانه شدند و آب جوش را بر سر و روی او خالی کردند. (البته اونایی که این شایعات رو ساختند، بعدش پیاز داغ اتفاقات رو هم زیاد کردند) زمانی مامورین نظمیه متوجه ماجرا شدند که این دو نفر، نیمه جان روی زمین افتاده بودند. درشکه ای برای اعزام آنها به بیمارستان آماده شد، اما جمعیت خشمگین ول کن ماجرا نبودند و برای کشتن متهمین به عکسبرداری از زنان وآلوده سازی سقاخانه، همچنان در تعقیب درشکه بودند. سرانجام با هر مشقتی بود این دو نفر را به بیمارستان رساندند و در دو اتاق جداگانه بستری کردند. تعدادی از مردم از دیوار بیمارستان بالا رفتند و دوباره به جان ایمبری افتادند و نوجوانی ۱۶ ساله ای با ضربه سنگ به حیات ایمبری خاتمه داد. اما چون اتاق محل بستری ملوین سیمور را پیدا نکردند، او موفق شد، جان سالم به در برد. (حدس بزنید پشت پرده این بلوا چه کسی بوده) به دنبال این ماجرا که بعدها ثابت شد طراح آن هارولد اسپنسر مامور سرویس امنیتی انگلستان و فرد تحریک کننده از ایادی انگلیس بوده است، روابط ایران و آمریکا مخدوش شد. اتفاقی در حد قتل گریبایدف در دوره فتحعلی شاه افتاده بود. به شکایت همسر ایمبری، دولت ایران مجبور شد ۸۵ هزار دلار غرامت پرداخت کند. سفیر وقت آمریکا در ایران، یک یهودی و مدرس الهیات بود که سعی داشت این ماجرا را به نحوی مدیریت کند که تضمین کننده جان دیگر اقلیت های دینی در ایران نیز باشد. او البته اعلام آمادگی کرد که در صورت پرداخت غرامت و جلب رضایت خانواده مقتول به این ماجرا خاتمه دهد، اما چون ایمبری مامور رسمی و دیپلماتیک آمریکا بود، به مقامات ایران توصیه کرد کمک کنند تا جسد او به شکل احترام آمیزی به آمریکا حمل شود. دولت ایران به هوای اینکه تابوت ایمبری به همراه کشتی های در حال تردد حمل خواهد شد و هزینه ای نخواهد داشت این شرط سفیر را هم پذیرفت. به همین دلیل، با هماهنگی سفیر و رئیس جمهور آمریکا مجهز ترین ناو جنگی آمریکا برای بازگرداندن جسد ایمبری به واشنگتن، به ایران فرستاده شد. هزینهٔ این سفر دریایی بالغ بر ۱۱۰ هزار دلار بود که از سوی دولت ایران پرداخت شد. در مجموع، این دسیسه و اقدام وحشیانه ۲۰۰ هزار دلار برای ایران خسارت تراشید که مثل همه حوادث مشابه بعدی، از جیب ملت پرداخت شد. خسارت جبران ناپذیر تر ماجرای قتل ماژور ایمبری، خروج شرکت نفتی سینکلر و پرهیز از سرمایه گذاری آمریکایی ها در اقتصاد ایران و در نتیجه سلطه انحصاری انگلیسی ها بر نفت کشور بود. حتی رضا شاه هم تلاش کرد تا در قراردادهای نفتی شرکت های انگلیسی با ایران تجدید نظری بکند اما موفق نشد، و تا زمان ملی شدن نفت در دولت دکتر مصداق، سهم بسیار ناچیزی از استخراج نفت ایران، نصیب خود ایرانیان میشد. در تحلیل ماجرای قتل ایمبری و نقل آن در چنین شرایطی، چند نکته را باید تفکیک کنیم: ۱-در بسیاری از منابع این اتفاق را زمینه ساز جابجایی سلطنت قاجار به پهلوی ذکر کرده اند که نشانه و اطلاعات دقیقی در این خصوص در دست نیست. بر عکس، وقوع این اتفاق میتوانست به ضرر شکل گیری حکومت سکولار رضاشاه هم باشد. حتی اینکه تعدادی از رجال ایرانی در این ماجرا دخیل بودند هم جای تردید دارد. آنچه شکی در آن نیست اینکه انگلیسی ها در شناخت پیچیدگی های جامعه ایران و نحوه استفاده از ابزارهای مختلف، حتی باورهای مردم ساده دل، در پیشبرد منافع خود بسیار استاد بودند. با همه اینها همه گرفتاری ایرانیان از انگلیسی ها و بیگانگان نبود و نیست، و باید مسئولیت های تاریخی خودمان را در هر دوره ای بپذیریم که خودمان هستیم، از ماست که بر ماست. ۲- با توجه به مقدمه این نوشته و یاد آوری آن در هنگامه توافق ایران و چین، فراموش نکنیم که پرداختن به ماجرای توافق ایران و چین، نباید منجر به دامن زدن به حس بدبینی نسبت به سرمایه گذاری خارجی در کشور شود. حضور سرمایه خارجی در اقتصاد ایران، جدای از پیامدهای مثبت اقتصادی آن، دارای بار سیاسی هم هست و میتواند نشانه ای از ثبات سیاسی و حتی زمینه ساز حضور ورود سرمایه و استعداد ایرانیان خارج از کشور نیز بشود. ضمن اینکه، در کشوری که سرمایه خارجی جریان دارد، احتمال اجماع برای حمله نظامی و سایر اقدامات تخریبی و غافلگیر کننده دیگر، به حداقل ممکن میرسد. شاید اگر در ایام بعد از توافق برجام، چند شرکت آمریکایی در اقتصاد ایران سرمایه گذاری کرده بودند، ترامپ به این راحتی موفق به خروج از این توافق نمیشد، هر چند که این سگ زرد ضررش بیشتر از خیرش هست. اما همسر ایمبری، در باره این ماجرا اشاراتی در کتب و مقالات مختلف صورت گرفته است که نقل آن در کتاب تاریخ ۲۰ ساله آمده. موضوع قتل ماژور ایمبری کنسول ممالک متحده آمریکای شمالی در تهران، یکی از مسائل و قضایای تاریک و مهم تاریخ معاصر ایران است، زیرا در اطراف این فاجعه اقوال و روایات مختلفی ذکر کردهاند که در هر حال فهم و تشخیص چگونگی این قضیه را تاریک و بغرنج و پیچیده نموده است. یکی دو هفته به جمعه ۱۵ ذیحجه ۱۳۴۲ که واقعه ناگوار قتل ماژور ایمبری اتفاق میافتد مانده بود که در اطراف معجزات سقاخانه آقاشیخ هادی در شهر انتشاراتی داده شد، این انتشارات که معلوم نبود منشاء و منبع آن کجاست، با سرعت فوقالعادهای در شهر منتشر میشد و مردم عوام خرافاتی هم هریک به نوعی در اطراف آن به تعبیر و تفسیر پرداخته شاخ و برگهایی بر آنچه شنیده بودند اضافه کرده برای دیگری بیان میکردند. مثلا میگفتند پریشب فلان کور شفا یافته و چشمش بینا شده، یا فلان افلیج شفا یافته و با پای خود به حرکت درآمده یا فلان بیمار یک شب پای سقاخانه خوابیده و شفا گرفته. این دروغ و خرافات که به سرعت برق در بین مردم به انواع و اقسام انتشار یافته بود کار خود را کرد، و حتی دو سه شب در بازار و تمام محلات چراغانی نمودند. از تمام محلات شهر دستهجاتی حرکت کرده با یک هیات و تشکیلات مخصوصی به طرف چهارراه آقاشیخ هادی حرکت میکردند، گفته میشد که سقاخانه در یکی دو شب قبل چشم یک نفر بهایی را که میخواسته در سقاخانه سم بریزد کور کرده است، و دستهجاتی که از این به بعد به طرف چهارراه آقاشیخ هادی حرکت میکردند این آهنگ را میخواندند: چهارراه آقا شیخ هادی.. از معجزه ابوالفضل.. کور شده چشم بابی.. بر اثر انتشار این خبر، تظاهراتی بر علیه بهاییها شروع شد و حتی دستهجاتیکه از محلات بطرف چهارراه آقاشیخ هادی حرکت میکرد، هیکلی از کهنه و پنبه و غیره درست کرده و وارونه سوار خر کرده، عدهای در پشت سر آن دم میگرفتند که: این بابی بیغیرت.. یاغی شده با ملت.. و منظورشان از این بابی بیغیرت، رئیس دولت بود و به این وسیله میخواستند برعلیه او تظاهراتی بنمایند. هنگامه غریبی در شهر برپا بود و اتفاقا سردار سپه که در باور عوام مردی فوق العاده باهوش و زیرک بود، خیلی به سادگی تظاهر مینمود، با کمال خونسردی قضایا را تلقی و حتی دسته جاتی که در موقع مراجعت از چهارراه آقا شیخ هادی از جلوی منزل او عبور میکردند، سردار سپه جلوی منزل خود ایستاده به تماشا، گاهی هم چند قدمی به مشایعت این دستهجات میرفت و ابدا به روی خود نمیآورد که غالب این تظاهرات بر علیه او و یا هیکلی که از پنبه و کهنه و غیره ساخته شده شبیه او میباشد. برای اروپاییان هیچ موضوعی به اندازه خرافات و فناتیزم و پارهای از آداب و رسوم ملل مشرق قابل ملاحظه نیست، موضوع سقاخانه چهارراه آقا شیخ هادی و انتشاراتی که در اطراف آن داده میشد، هیاهوی عجیبی برپا کرده بود. در تمام محافل و مجامع و میهمانیهایی که اروپاییان در آن شرکت میجستند، صحبت از سقاخانه نامبرده بود و موضوع معجزات آن حاکی از روح مذهبی و خرافاتی ایرانی بود. ماژور ایمبری علاوه بر ماموریت سیاسی که در ایران داشت، از طرف مجله جغرافیایی ملی ممالک متحده آمریکای شمالی نیز ماموریت داشت که از نقاط جالب توجه و تاریخی و مذهبی ایران عکسهایی برداشته و به آمریکا بفرستد. در همین زمان بالوین سیمور از اتباع دولت آمریکا و از مدتها قبل در کمپانی نفت جنوب ایران استخدام و مشغول کار بوده است. بواسطه محکومیتی که پیدا کرده بود، دوره محکومیت خود را در اداره کنسولگری آمریکا در تهران که محل آن در خیابان نادری، و همین عمارت معروف مریضخانه رضانور بوده به سر میبرد، و با ماژور ایمبری از نزدیک دوستی و آشنایی کامل داشت، همین که موضوع معجزات سقاخانه زبان زد خاص و عام شده بود، شاید سیمور به رفیقش گفته بود که موضوع سقاخانه و عکسهای آن برای مجله جغرافیایی ملی آمریکا خالی از اهمیت نخواهد بود، خوب است دوربین خود را برداشته عکسهایی از آنجا بگیریم. بعد از ظهر روز جمعه ماژور ایمبری به اتفاق رفیق خود با لوین سیمور به طرف سقاخانه چهارراه آقا شیخ هادی با دوربین عکاسی و سه پایه آن حرکت مینمایند. جمعیت فوق العاده زیادی اطراف سقاخانه را گرفته بود. ماژور ایمبری مجبور میشود یک مسافتی را به سقاخانه مانده از درشکه پایین آمده پیاده بطرف سقاخانه برود، در نزدیکی سقاخانه سه پایه دوربین را روی زمین میگذارد، مردم به او میگویند، اینجا زنها نشستهاند نمیشود عکس گرفت. ماژور ایمبری سه پایه دوربین خود را برداشته در خیابان مخصوص از طرف چپ سقاخانه سه پایه را زمین میگذارد، مردم با ملایمت جلو رفته و کلاه و عبا و غیره جلوی دوربین نگاه میدارند تا عکس گرفته نشود، ماژور ایمبری (که آدم خیلی مغرور و خود شیفته ای بوده) از این حرکت کمی عصبانی میشود و باز دوربین را بلند کرده در وسط چهارراه آقا شیخ هادی میگذارد. یک نفر موتورسیکلت سوار از دور پیدا میشود وچون جار و جنجال بین ماژور ایمبری و مردم را مشاهده میکند، یکی فریاد میزند که همینها که میخواهند عکس بردارند، آنهایی هستند که میخواستند در سقاخانه زهر بریزند، و حالا هم میخواهند به هر طریق که باشد در سقاخانه زهر بریزند، باید ممانعت کرد و نگذارد که آنها چنین کاری بکنند، یک نفر دیگر هم که نزدیک آن موتورسیکلت سوار ایستاده بود فریاد کرد: این بابیها میخواهند مسلمانان را مسموم کنند بزنید... مردم هجوم آوردند، کنسول آمریکا با اتفاق رفیقش به طرف درشکه رفته سوار میشوند، درشکه بطرف خیابان استخر حرکت کرده مردم با چوب و سنگ درشکه را تعقیب نمودند. بالاخره مردم در خیابان استخر درشکهچی را با سنگ مجروح کرد و از صندلی خود پرت مینمایند و بیهوش میشود، فورا یک نفر نظامی بجای سورچی نشسته درشکه را میراند، در چهارراه حسن آباد عابرین و تعقیبکنندگان سورچی ثانوی را میزنند و بطوری مجروح میگردد که روز بعد فوت مینماید، در اثناء این جریانات، متوالیاً پلیس و نیروی نظامی در اطراف ازدحام زیاد میشود، ولی هیچگونه ممانعت جدی از طرف آنها برای جلوگیری به عمل نمیآید، بالاخره از چهارراه حسن آباد به بعد چون کنسول حالش خوب نبوده با اتومبیل او را حمل مینمایند و به بیمارستان شهربانی میبردند، و در بیمارستان شهربانی مردم همچنان ازدحام میکنند و در و پنجره را شکسته به کنسول حمله مینمایند و کار او را یکسره میسازند. در بیمارستان دکتر ویلهم و دکتر سفارت آمریکا و چند نفر طبیب دیگر حاضر میشوند و با دکتر علیمالدوله طبیب شهربانی کمک میکنند و مشغول پانسمان و مداوا میشوند تا آنکه کنسول به هوش آمده و چند کلمه با خانم خود که از طرف شهربانی احضار شده بود تکلم میکنند. ولی بالاخره در ساعت ۵ عصر فوت مینماید. در این هنگامه یکی دو نفر پاسبان مجروح میشوند که تحت معالجه قرار میگیرند. پس از قتل ماژور ایمبری فوراً در شهر تهران حکومت نظامی اعلام کردند و اعلامیه زیر از طرف حاکم نظامی تهران منتشر گردید: چون بر حسب تصویب هیات محترم دولت، حکومت نظامی در شهر تهران و توابع برقرار، و از طرف وزارت جنگ اجرای قانون حکومت نظامی به اینجانب محول شده است، لهذا از تاریخ نشر این اعلان تا صدور حکم ثانوی، حکومت نظامی را به عموم اهالی اعلان نموده و مواد ذیل را از قانون حکومت نظامی که از تصویب مجلس شورای ملی گذشته است، خاطرنشان عموم اهالی نموده، و اکیدا متذکر میشود هر کس برخلاف مواد مزبور رفتار نماید به محاکمه نظامی جلب شده، به مجازات قانونی خواهد رسید. سرتیپ مرتضی خان. اکنون تازه روشن شده که مردمی در کار نبودند، یه مشت نفوذی آلت دست انگلیس شدند تا منافع ایران نصیب امریکا نشود و همه در انحصار انگلیس باشد. تمام خسارتها از جیب این مردم پرداخت شد و منافعش فقط نصیب انگلیس عنگلیس شد. تاریخ مرتب تکرار میشود، خوب است از اشتباهات گذشته عبرت بگیریم.
اصل او از زنگ و بر یک اصل او سیصد شکن
هر شکنجی را که بینی ز اصل او سیصد سر است
هر سری را باز سیصد بند گوناگون چنانک
زیر هر بندی ازو یک مشت مشک اذفر است
طبع او طبع بهار آمد که دایم همچو او
گلبر است و گل نگار و گل کش و گل پرور است
گر همی گل پرورد طبع بهاران کار اوست
طبع او گل پرورد زیرا که گل را مادر است
چون بهار آید ز طبع او دمد نی ریح گل
این بهار از گل دمیده ست این از آن نیکوتر است
عنصری بلخی
حدیث :
از امام صادق علیه السلام در حدیثى طولانى روایت است که فرمود: خداوند ایمان را بر تمامى اعضاى فرزند آدم واجب ساخت و آن را بر اعضاى او تقسیم و در تمامى آنها پخش نمود. پس هیچ عضوى از اعضاى وى نیست جز اینکه ایمانى بر عهده او نهاده شده که آن ایمان غیر از ایمانى است که بر عهده عضو دیگر قرار داده شده است. سخن امام علیه السلام ادامه دارد تا آنجا که میفرماید: اما آن ایمانى که بر قلب واجب گشته، اقرا نمودن و معرفت یافتن و پیمان بستن و خوشنودى و تسلیم در برابر اینکه هیچ معبودى جز الله نیست او یگانه است و شریکى ندارد معبودى یکتا که مصاحب و فرزندى ندارد و اینکه محمد صلى الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست، و اقرار نمودن به هر پیامبرى که با کتابى از جانب خداوند آمده است و این همان اقرار و معرفتى است که خداوند بر قلب واجب ساخته است و عمل قلب همین است و گفتار خداوند عزوجل که کافران را کاذب میشمرد (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان: مگر کسى که به زور و اجبار اظهار کفر نموده در حالى که دلش به ایمان آرمیده است ) ناظر به همین معنا است. و فرمود: (الا بذکر الله تطمئن القلوب: هان آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام میگیرد) و فرمود: (الذین قالوا امنا بافواههم و لم تومن قلوبهم: اى پیامبر! اندوهناک مباش از آنانى که دهانهاشان اظهار ایمان میکند ولى دلهاشان ایمان نیاورده است) و فرمود: (و ان بتدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء: اگر آنچه را که در درونتان است آشکار یا پنهان کنید، هر که را بخواهد مى بخشاید و هر که را بخواهد عذاب میکند) پس این همان اعتراف و معرفت، به منزله سر ایمان است. و خداوند بر زبان، گفتن و اقرار نمودن به ایمانى را که قلب نیکى را بر آن پیمان بسته است را واجب نمود، خداوند تبارک و تعالى گوید: (و قولوا للناس حسنا: و به مردمان نیکى را بگویید) و فرمود: (قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون: بگویید ایمان آوردیم به آنکه بر ما و شما فرستاده شد و معبود ما و شما یکى است و ما مطیع فرمانبر او هستیم ) پس این گفتن و اقرار نمودن همان چیزى است که خداوند بر زبان واجب ساخته است و عمل زبان همین است. و خداوند بر گوش واجب ساخت که از گوش فرا دادن به چیزى که خداوند آن را حرام نموده است دورى کند و از شنیدن آنچه که شنیدنش بر او حلال نیست و مورد نهى خداوند عزوجل است خوددارى نماید و به آنچه که شنیدنش خداى را خشمگین میکند گوش نسپارد، خداى عزوجل در این باره فرموده است : (و نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفربها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره: و به تحقیق در کتاب بر شما چنین فرستاد که هرگاه شنیدید که به آیات خدا کفر ورزیده میشود و آیات الهى به استهزا گرفته میشود پس با آن کافران منشینید تا اینکه به سخن دیگرى بپردازند.) سپس موردى را که مومن از روى فراموشى در چنین مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرمود: (و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکرى مع القوم الظالمین: و اگر شیطان فراموشت ساخت، پس از یاد آمدنت با چنین گروه ستمکارى منشین) و فرمود: (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هذا هم الله و اولئک هم اولوا الالباب: پس بشارت ده بندگان مرا آنانى که به سخن گوش فرا میدهند و از سخن نیکوتر پیروى میکنند، اینان کسانى هستند که خداوند آنان را هدایت فرموده و اینان همان خردمندانند) و فرمود: (قد افلح المومنون الذین هم فى صلاتهم خاشعون و الذین هم عن اللغو معرضون و الذین هم للزکاه فاعلون: به حقیقت که مومنان رستگارند همانها که در نمازشان فروتن و همواره از گفتار و کردار بیهوده گریزانند و زکات مال خویش را میپردازند) و فرمود: (و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه: آنان هرگاه بیهوده اى را بشنوند از آن دورى میگزینند) و فرمود: (و اذا مروا باللغو مروا کراما: و هرگاه بر بیهوده اى گذر کنند از کنار آن کریمانه میگذرند) پس این همان ایمانى است که خداوند بر گوش واجب ساخته است که به آنچه که بر او حلال نیست گوش ندهد و عمل گوش همین است و این از ایمان است. و بر چشم واجب ساخت که به آنچه که خداوند بر او حرام نموده نظر نکند و از دیدن آنچه که دیدنش مورد نهى الهى است خوددارى کند و عمل چشم این است و این از ایمان است. خداوند تبارک و تعالى فرمود: (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم: اى پیامبر! به مومنین بگو که دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ کنند) یعنى دیدگان خود را از دیدن عورتهاى دیگران حفظ کند و به عورت برادر خود نظر نکند و عورت خود را نیز از دید دیگران محفوظ دارد. و فرمود: (قل للمومنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن: به زنان مومن بگو دیدگان خود را از دیدن حرام بربندند و عورتهایشان را حفظ کنند) یعنى دیدگان خود را نگه دارند از اینکه یکى به عورت دیگرى نظر کند و عورت خود را از تیررس دید دیگران دور نگه دارد. راوى گوید: حضرت فرمود: هر جایى که در قرآن کریم سخن از حفظ نمودن عورت آمده است مراد حفظ نمودن عورت از زنا است مگر این آیه که مراد حفظ نمودن از نظر است، سپس آنچه را که خداوند بر قلب و دیده و زبان واجب نموده در آیه دیگرى به رشته کشیده است و فرموده : (و ما کنتم تستترون ان یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لاجلودکم: نمیتوانید نهان دارید شهادتى را که گوشهایتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما میدهند) مراد از جلود (پوستها) در این آیه، عورتها و رانهاست. و فرمود: (و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: از آنچه که به آن علم و آگاهى ندارى پیروى مکن زیرا از هر یک از گوش و چشم و دل پرسیده میشود) این آن چیزى است که خداوند بر چشمان واجب ساخته که این فرو بستن چشم از حرام، عمل چشم است و این از ایمان است. و خداوند بر دو دست واجب ساخت که آدمى با دو دست خود بسوى حرام روى نیاورد و بوسیله آن دو در بجاى آوردن دستور الهى بکوشد که خداوند بر آن دو امورى را واجب ساخته است از قبیل پرداخت صدقه و ارتباط با خویشاوندان و جهاد در راه خدا و تهیه و استعمال طهور براى نمازها، پس فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق و امسحوا بروسکم و ارجلکم الى الکعبین: اى ایمان آورندگان هرگاه براى نماز بپاخاستید رویها و دستهایتان را تا مرفقها بشویید و مسح بر سر بکشید و پایهایتان را تا بر آمدگى روى پا مسح کنید) و فرمود: (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اورازها: پس هرگاه در میدان کار زار با کافران روبرو شدید گردنهایشان را بزنید تا آنگاه که زمینگیرشان سازید آنگاه بندهاى اسیرانشان را محکم ببندید پس در برابر آزادى آنان یا منتى بر آنان مینهید و یا فدیه از ایشان میستانید تا زمانى که جنگ افزارهای خود را بر زمین نهد) این آن چیزى است که خداوند بر دو دست واجب نموده زیرا زدن کار دستهاست. و خداوند بر دو پا واجب ساخت که بوسیله آن دو بسوى هیچیک از معاصى نشتابى و واجب کرد که بسوى آنچه که مورد رضایت الهى است گام بردارى پس فرمود: (و لا تمش فى الارض مرحا انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا: بر روى زمین خرامان و با تکبر گام برندار زیرا تو هرگز نمیتوانى زمین را بشکافى و در بلندى بکوهها نخواهى رسید) و فرمود: (و اقصد فى مشیک و اعضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر: و در راه رفتنت میانه رو باش و آوازت را فروکش که ناخوش ترین آوازها آواز خران است) و درباره شهادت دادن دستها و پاها بر علیه خود و صاحب خود که چگونه دستور الهى و واجبات او را ضایع کرده اند فرمود: (الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون: امروز بر دهانهاشان مهر مى نهیم و دستانشان با ما سخن گویند و پاهایشان به آنچه که کسب کرده اند گواهى دهند) پس آنچه که گفته شد چیزهایى است که خداوند بر دستها و پاها واجب ساخته و عمل دست و پا همین است و آن از ایمان است. و خداوند بر چهره واجب ساخت که در شب و روز در هنگامه نماز براى او بخاک افتد پس فرمود: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون: اى ایمان آورندگان رکوع کنید و سجده کنید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار خیر انجام دهید باشد که به رستگارى برسید) اینها که گفته شد واجبات چهره و دستان و پاهاست و خداوند در جاى دیگرى فرموده است که : (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا: سجده گاهها از آن خداست پس با او کس دیگرى را نخوانید) راوى میگوید: حضرت در ادامه فرمود: پس کسى که خداوند را در حالتى ملاقات کند که اعضاى خود را حفظ نموده و به واجبات الهى در مورد هر عضوى از اعضایش وفا کرده خداوند عزوجل را با ایمان کامل ملاقات کرده است و او اهل بهشت است، اما کسى که در مورد واجبى از واجبات خیانت کرده یا از دستور الهى سرباز زده خداوند را با ایمان ناقص دیدار خواهد کرد. و بدانید که مومنان، با ایمان کامل به بهشت داخل میشوند و کسانى که در انجام واجبات کوتاهى نموده اند با ایمان ناقص به دوزخ وارد میگردند.
هرچند دلش ز غصّه ها خون شد و رفت،
صدبار اداره رفت بیرون شد و رفت،
چون دید که افتاده گره درکارش،
بادادن رشوه سخت ممنون شد و رفت،

پاول دوروف مالک تلگرام پس از بررسی فنی واتس اپ گفت: باید خیلی دیوانه باشید تا باور کنید واتساپ در سال ۲۰۲۶ امن است، وقتی نحوهی پیادهسازی رمزگذاری واتساپ را بررسی کردیم، چندین مسیر حمله پیدا کردیم/ ایلان ماسک هم اینمطلب پاول دوروف در مورد واتس آپ را تایید کرد/ علیرغم اعتراف صریح مقامات رژیم کودک کش صهیون به استفاده از واتس آپ در ترور شهید هنیه و عملیاتهای جاسوسی دیگر، اما مسئولین کشور این پیام رسان را در کمال ناباوری در دسترس همه ایرانیان برای استفاده قرار دادند. آیا مسئولیت امنیت سایبری شهروندان بر عهده حاکمیت نیست؟ با چه منطقی چنین تصمیم خطرناکی گرفته شد؟ چه توضیحی وجود دارد؟
حُسنیّه بخش ۱۲ مذهب حق یکی بیش نیست: بدان ای ابراهیم که در میان این همه مذهب جز یکی حق نیست و دلیل براین مطلب، سخن گران بهای صاحب شریعت، خاتم انبیاء محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم است که میفرماید: سَتَفْترقُ اُمَّتی عَلی ثَلاثَ وَ سَبْعینَ فِرْقَة واحِدَةٌ مِنْها ناجِیَة وَ الْباقی فِی النّار: بزودی امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند که یکی از آنها اهل نجات بوده و باقی به آتش دوزخ رهسپار خواهند شد. و چون جمعی از اصحاب پرسیدند: یا رسول اللّه! آن فرقه ناجیه کدامست؟ فرمود آنچه من و اهلبیت من معتقد بر آن هستیم. و سپس فرمود: مَثَل اَهْل بَیْتی کَمَثَلِ سَفینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَها نَجی و مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ: اهلبیت من همچون کشتی نوح اند، آنکس که بر آن سوار شود و با آن باشد، نجات یابد وآنکس که به آن پشت کند و از آن پیروی نکند غرق و هلاک خواهد شد. بدان ای ابراهیم تمامی فرقههای اسلامی بر صحیح بودن این دو حدیث توافق دارند و اهل بیت و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نه معتزلی بودند و نه حنفی و نه شافعی و نه مالکی و نه حنبلی، پس بدون شک تنها فرقه ای که اهل نجات است تابعان رسول خدا و اهل بیت اویند. زیرا که اصول اعتقادات این گروه متفاوت با اعتقادات سایر مذاهب است و نسبت به هیچیک از این فرقهها نمیتوان یقین کرد که اهل نجات باشند مگر این طایفه که پیرو اهل بیت علیهم السلام هستند. ای ابراهیم! بدانکه من از کشته شدن بدست تو هیچ باکی ندارم، و به این حیات پنج روزه دلبستگی و علاقه ای ندارم و همیشه از خدا توفیق شهادت را طلب کردهام و امروز میخواهم بروشنی عقیده خود را بیان کنم تا بر خلیفه زمان نیز ظاهر گردد که این عقیده پیشینیان شما که میگفتند که شقاوت اشقیا و کفر و فسق، و خیر و شرّ به تقدیر و اراده الهی است و بنده هیچگونه اختیاری از خود ندارد، و اکنون شما نیز آن را ابراز میکنید به این خاطر است که زشتیهای خود و گمراهانی را که بر اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ظلم کردند، توجیه و تبرئه کنید، آنان را که این منصب را بناحق غصب کردند و سیده نساء را اذیّت نموده و ارثیّه پیامبر، فدک، را بزور از دست ایشان گرفتند و صحابه بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم همچون سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و... را آزار دادند و بشهادت رساندند و مدتی بعد جگر گوشه پیامبر، امام حسن علیه السلام، را زهر داده و سرور جوانان بهشت، حسین بن علی علیهماالسلام و اولاد آن حضرت را به قتل رساندند و از رسیدن خمس به اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم جلوگیری کردند و با پسر عمو و برادر و وصیّ رسول خدا به نبرد برخاستند و ابوذر غفاری را تبعید و عبداللّه بن مسعود را اذیت کردند و کتکش زدند و مُصحفش (قرآن) او را گرفته و آتش زدند و عمّار یاسر و چند تن از صحابه بزرگ را کشتند و حتی خانه کعبه را با منجنیق سنگ باران کردند و مسلمانان را در مدینه، شهر پیامبر به قتل رساندند و چندین هزار مؤمن را بخاطر محبّت ورزیدن به اهل بیت در سراسر عالم به قتل رساندند و آنقدر ظلم و فساد و بدعت به بار آوردند که زبان از شمارش آن ناتوان است، و باید بگویم قتل اصحاب کبار و محبّان و شیعیان اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و خاصان و تابعان، آنها که به صفت ایمان حقیقی موصوف بودند، بخاطر این بود که ایشان را همواره ملامت میکردند، و گاه مخفیانه و گاه آشکارا به لعن آنان پرداخته و افعال زشت و قبیح آنها را افشاء میکردند و از خدا و رسول خدا و عذاب آخرت میترساندند. آری پیشینیان شما برای دفع سرزنش از گمراهان و درست جلوه دادن افعال و کردار شیخین (ابوبکر و عمر) و بقیه خلفای بنی امیّه، تمام این اعتقادات و بدعتها را جعل کردند و گفتند که بندگان، صاحب اختیار فعل خود نیستند و همه کارها خواست خداست و او از ازل خواسته و چنین تقدیر کرده است. و اگر کسی، امام را همانند پیامبر، معصوم بداند، او را رافضی (یعنی از دین خارج) خوانده و قتلش را واجب میدانید، در حالیکه عصمت امام بدلائل عقلی و براساس آیه: وَ اِذِ ابْتَلی اِبْراهیم رَبّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین: عهد من به ظالمان نمیرسد. بقره. واجب است، که خدای متعال به ابراهیم فرمود: من تو را امام مردمان قرار دادم، ابراهیم عرض کرد آیا ذریّه من هم لایق این امامت هستند؟ خدای متعال فرمود که این پیمان من شامل ظالمان نمیشود، پس خدا از امام نفی ظلم نمود، چرا که خداوند در آیه شریفه ظلم کردن را از ساحت مقدس بدور دانسته است. و ظلم بر دو قسم است، ظلم به خود و ظلم به دیگری، هر کس از این دو ظلم منزّه باشد معصوم است. و بر اساس آیه شریفه: اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظیم: همانا شرک بخدا ورزیدن ظلمی بسیار بزرگ است. لقمان. شرک و بت پرستی، ظلم بزرگ محسوب میشود، پس مشرک اگرچه توبه کرده باشد لایق منصب و امامت نیست. شما حقیقتا از سنّت و روش معاویه پیروی مینمائید هرچند ادعای پیروی از سنت پیغمبر دارید و خود را اهل سنت مینامید، اما همه انبیاء را تا درجه فاسقان پائین میآورید، و جالب تر اینکه کسی که این اعتقاد را ندارد کافر میدانید. چون در دل حُسنیّه آتش محبت به اهل بیت علیهم السلام بر افروخته شده و بر مسند فصاحت و بلاغت تکیه زده بود، پیوسته و بی پروا در ردّ مذهب مخالفان عصمت و طهارت اهل بیت علیهم السلام برهان اقامه مینمود. هارون و طرفدارانش لرزه بر اندام افتاده و از قبایح و اعمال ناشایست خود شرمنده گشته، سر بزیر افکنده و متحیّر بودند و دانشمندان یارای سخن گفتن نداشتند.
آئینه پاکی که در او نور خداست
پیداست که دختر محمد زهراست
تنها نه که سرور زنان درشرق است
بانوی جهان غرب هم فاطیماست
شهر فاطیما داستان عجیبی دارد. خلاصه داستان اینکه سه کودک روستایی در حالت مکاشفه، بانویی را که تسبیح در دست داشته زیارت میکنند که سراسر نور بوده وبه آنان میگوید من فاطیما دختر پیامبر خدا هستم. واین داستان شش بار اتفاق می افتد وهر بار کودکان آن بانو را در یک مکان مشخص زیارت میکنند واین امر باعث میشود که افراد زیادی در سیزدهم ماه همراه کودکان به آن مکان بروند. مردم عادی آن بانو را نمی بینند اما گویی نوری در آسمان به چرخش می آید که همه مردم آن را می بینند و آن بانو هم اخباری از آینده به کودکان میگوید که همگی تحقق می یابد. در آن مکان بنایی برپا میشود که تا هم اکنون، با وجود اینکه چند بار تخریب نموده اند، زیارتگاه است و معجزات زیادی در آن اتفاق افتاده. لکن کلیسا آن بانو را بنام حضرت مریم (ع) مصادره و معرفی میکند درحالیکه به دستور خود کلیسا و با لجاجت سه بار آن بنایی که در آن مکان ساخته شده بوده تخریب میشود، ودر آخر هم کلیسایی در آن جا بنا میکنند. نکته مهم اینکه بانوی تسبیح یا بانو فاطیما پیامی را توسط کودکان به پاپ میدهد که برای مردم قرائت نماید ولی هیچگاه آن پیام برای مردم قرائت نگردید وظاهرا بصورت مهر وموم درخزانه کلیسا باقیست. قطعاً گناه این مخفیکاری نیز بر گردن کلیساست. خلاصه تا هم اکنون آن مکان زیارتگاهیست که معجزات زیادی در آن اتفاق افتاده است. تسبیحات خانم فاطمه زهرا (س) که پیامبر خدا (ص) به ایشان تعلیم نمودند عبارت است از
۳۴ الله اکبر ۳۳الحمدلله ۳۳سبحان الله
یافاطمه هرکس که تو را دوست ندارد
روح بشری در رگ ودر پوست ندارد
قبلاً بصورت مفصل گفتیم که کودکان روستای فاطیما در پرتغال که حضرت زهرا برایشان تجلی یافت. در ۱۳ مه ۱۹۱۲ میلادی، ۳ کودک پرتغالی با نامهای ژاسینتا مارتو، فرانسیسکو مارتو و لوسیا دوس سانتوس، بههنگام کار در مزرعهای واقع در منطقهٔ روستایی فاطیما در غرب پرتغال، در منطقه کوا، بانوی نورانی را با لباس سفید مشاهده کردند. آنان در توصیف مشخصات این زن گفتهاند که او میدرخشید و از پرتو همان نوری که در آسمان میدرخشید، پدیدار شد. زن سپیدپوش گفتهبود که از بهشت آمدهاست و از بچهها خواسته بود که سیزدهم هر ماه به آنجا باز گردند. بزودی ساکنان منطقه از این خبر مطلع شدند و در نخستین روز سیزدهم ماه مه سال بعد، جماعتی برای تماشا آمدند. با این حال، تنها همان ۳ کودک، ژاسینتا، فرانسیسکو و لوسیا بودند که بانو را میدیدند ولی مردم تنها وقایع حیرتانگیز جوی را مشاهده کردند. تا ماه سپتامبر بیش از ۲۰ هزار نفر این پدیده را مشاهده کردند. بهگفتهٔ شاهدان، گوی درخشانی در میان آسمان از شرق به غرب به حرکت در میآمد. در سیزدهمین روز ماه اکتبر، بچهها دقیقاً بههنگام ظهر، این بانو را مشاهده کردند. در حالی که جمعیتی حدود ۷ هزار نفر به عینه ناظر این واقعه بودند، یکی از دختر بچهها گفت که بانوی مقدس را در آسمان میبیند. جماعت به آسمان نگاه کردند آنان شاهد بودند که خورشید در هوا به چرخش در آمدهاست. در ابر باران زایی که در آسمان دیده میشد، روزنهای پدیدار شد. قرص خورشید همچون یک صفحه مدور چرخان، تابش و گرمای عظیم خود را بسوی زمین فرستاد و سپس با حرکتی دورانی رو به بالا بازگشت. پس از ماه اکتبر نمودهای بصری برای همیشه متوقف شدند. کودکان همچنین ادعا میکنند که بانوی درخشنده سپید پوش که همواره تسبیحی در دست داشت خودش را فاطمه و دختر پیغمبر خاتم معرفی کرد و حوادثی از آینده را با آنها در میان گذاشتهاست. یکی از پیشبینیهایی که از طریق کودکان انتقال یافت، مربوط به واقعه قریبالوقوع انقلاب روسیه بود و دیگری به جنگ جهانی دوم مربوط میشد و پیش بینی سوم که متن آن تا مدتهای مدید در پاکتی مهرو موم شده در واتیکان نگهداری میشد سرانجام در سال ۲۰۰۰ میلادی افشا شد. یکی از مواردی که در پیش بینی شرح داده شده بود ماجرای اقدام به قتل پاپ ژان پل دوم توسط محمد علی آغچا بود که در سال ۱۹۸۱ بوقوع پیوست.
نَثر یا چانه در ادبیات به سخنی میگویند که به رعایت وزن و قافیه پایبند نیست، و برخلاف نظم به سبک گفتاری روزمرّه نزدیکتر است. کاربرد نثر بیشتر در توضیح واقعیات و بحث در مورد اندیشهها و نظرات است. در رسانهها، فیلمها، فلسفه، نمایشنامه، تاریخ، زندگینامه، نامهنگاری، مقالهنویسی نشریات و دانشنامهها بیشتر از نثر بهره میگیرند. در یکی از رایجترین طبقهبندی متنهای ادبی، متنها را به دو گونهٔ اصلی شعر و نثر تقسیم میکنند.
تعریف: نثر به آثار ادبی گفته میشود که بدون رعایت وزن و قافیه نوشته میشوند. نثر میتواند شامل نثر داستانی، نثر علمی و نثر ادبی باشد.
آزادی بیان: در نثر، نویسنده آزادی بیشتری در انتخاب واژهها و ساختار جملات دارد. این آزادی به ایجاد تنوع در سبکهای نوشتاری کمک میکند.
وضوح و سادگی: نثر بطور معمول با هدف وضوح و رساندن پیام به خواننده نوشته میشود. جملات معمولاً باید ساده، واضح و سادهفهم باشند.
پیام: در نثر، تمرکز بیشتر بر انتقال پیام، مفهوم یا داستان است تا تفنن ادبی، اگرچه نثر ادبی نیز میتواند از زیباییهای زبانی برخوردار باشد.
نتیجهگیری
فرق اساسی: اصلیترین فرق بین نظم و نثر در این است که نظم بصورت موزون و قافیهدار است، در حالی که نثر بصورت آزاد و غیر موزون نوشته میشود.
کاربرد: انتخاب یکی از این دو شکل بستگی به موضوع، هدف ارتباط و احساس نویسنده و شاعر دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که به دین خداوند اقرار و اعتراف کند مسلمان است و کسى که به آنچه که خداوند به آن امر نموده است عمل کند مومن است.
حدیث :
ابى بصیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: خیثمه به ما خبر داد که از شما درباره ایمان پرسیده است و شما پاسخ داده اید که: ایمان عبارت است از: اعتقاد به خدا و تصدیق نمودن به کتاب خدا و نافرمانى نکردن خدا، حضرت فرمود: آرى خیثمه درست گفته است.
حدیث :
جمیل بن دراج گوید: از امام صادق علیه السلام درباره ایمان پرسیدم حضرت فرمود: ایمان عبارت است از گواهى داده به اینکه هیچ معبودى جز خدا نیست و اینکه محمد صلى الله علیه و آله فرستاده اوست. جمیل گوید: عرض کردم : آیا این گواهى دادن، عمل شمرده میشود؟ حضرت فرمود: آرى، دوباره عرض گفتم: پس عمل از ایمان است؟ حضرت فرمود: ایمان جز بوسیله عمل براى شخص ثابت نمیگردد و عمل نیز برخاسته از ایمان است
ورود مقتدرانه ناو عظیم پهپادبر شهید باقری با اسکورت شناور دوبند تندروی موشک انداز به خلیج فارس. این روزها گوشه گوشهی خلیج فارس شاهد حضور ناوها، ناوچه ها، قایق های رزمی و زیر دریایی های ایران است. اینجا قلمرو ماست نه جای اشتباه محاسباتی دشمن. وگرنه تمام آنان را در خلیج همیشه فارس دفنشان میکنیم.
میگفت: شبکه الجزیره قطر دیشب سخنرانی تاپال یعنی سگ زرد دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا را پخش کرد. گزیدههایی از سخنان او این بوده: شما باید درک کنید که نظم نوین جهانی جایی برای ادیان ندارد. به همین دلیل است که شاهد این همه هرج و مرج هستید که جهان را از این سر تا آن سر فرا گرفته است، این یک تولد جدید است، تولدی که خون زیادی را به همراه خواهد داشت، باید انتظار مرگ دهها میلیون نفر در سراسر جهان را داشته باشید، ما، بعنوان یک سیستم جهانی ، از این بابت متاسف نیستیم، امروز، دیگر احساسات و عواطفی نداریم، کار ما تقریباً مانند یک ماشین شده است... بعنوان مثال، ما بسیاری از اعراب و مسلمانان را خواهیم کشت، پول آنها را خواهیم گرفت، سرزمینهای آنها را اشغال خواهیم کرد و ثروت آنها را مصادره خواهیم کرد، ممکن است کسی بیاید و بشما بگوید که این با سیستم و قوانین مغایرت دارد، ما به کسانی که این را به ما میگویند خواهیم گفت که، بسادگی، آنچه ما با اعراب و مسلمانان انجام میدهیم بسیار کمتر از کاری است که اعراب و مسلمانان با خودشان انجام میدهند، بنابراین، ما حق داریم به آنها اعتماد نکنیم، زیرا آنها خائن و احمق هستند... خائن و دروغگو، شایعه گستردهای در جهان عرب وجود دارد که آمریکا میلیاردها دلار به اسرائیل پرداخت میکند، این یک دروغ است....
این سخنرانی کاملاً ساختگی و جعلی است. اولاً سگ زرد دونالد ترامپ چنین سخنرانیای نداشته و محتوای منتشر شده از پایه و اساس ساختگی و مخرب است. چرا؟ چون دلیل ساختگی بودنش اینه که منابع معتبر تأیید نمیکنند. اولاً شبکه الجزیره در تاریخ ۸ ژانویه ۲۰۲۶ خبری از دعوت تاپال از رئیسجمهور کلمبیا به کاخ سفید منتشر کرده. هیچ اشارهای به سخنرانی ذکر شده وجود نداره، در ثانی، در همین روز، خبر خروج آمریکا از سازمانهای بینالمللی توسط دیگر رسانهها پوشش داده شده. باز هم سخنرانی مذکور ذکر نشده. در ضمن شبکه الجزیره در تاریخ ۸ ژانویه ۲۰۲۵ (یک سال قبل) نیز خلاصهای از یک کنفرانس مطبوعاتی تاپال را منتشر کرده که هیچ ربطی به محتوای این پیام نداره. پس ماجراهای جعلی مثل این، اغلب با این نشانهها شناخته میشه: نقلقولهای افراطی/ ادعاهای خلاف عرف دیپلماتیک یا تهدیدآمیز/ تاریخ و منبع نامشخص/ نبود تاریخ دقیق پخش یا لینک مستقیم به منبع اصلی/ هدفگیری احساسی/ تلاش برای برانگیختن خشم، ترس، تشویش یا نفرت بجای ارائه اطلاعات/ تأیید نشدن توسط منابع معتبر/ فقط در کانالهای مشکوک یا پیامرسانها منتشر شده... الخ پس برای اطمینان از صحت خبرها، میتوانیم از: جستجوی کلیدواژه های اصلی خبر بهمراه نام منبع مثلاً: ترامپ سخنرانی الجزیره ۸ ژانویه فلان را در موتورهای جستجو انجام بدیم یا فرضاً سایت منبع اصلی aljazeera.com را مستقیماً بازدید و در بخش جستجوی آن سایت، کلمات کلیدی خبر را بررسی کنیم و پایگاههای بررسی واقعیت بینالمللی و معتبر را برای بررسی ادعاهای مشابه جستجو کنیم. خوشحالم که این شرایط باعث میشه سواد رسانه ای ما بالاتر بره. این یعنی تبدیل بحران به فرصت.

دختر ایرانی
غنچه ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است
پستی نسوان ایران، جمله از بی دانشی است
مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
شاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است
زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند؟
نام این قوم از چه، دور افتاده از هر دفتری؟
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری؟
پروین اعتصامی (رخشنده)
ادامه فاطیما، ادامه از قبل... در رابطه با بانوی تسبیح یک پیشینه تاریخی جالب وجود دارد. در سال ۱۵۷۱ میلادی ، پاپ پیوس پنجم به مناسبت پیروزی لپانتو، یک جشن بزرگ سالانه را بنام جشن بانوی پیروزی ترتیب داد. این پیروزی به بانوی مقدس نسبت داده زیرا در روز پیروزی مردم به مانند مهره های تسبیح در میدان سنت پیتر رم ، در صفوف منظم جشن گرفتند و همین تشابه باعث شد روز پیروزی را بنام بانوی تسبیح بشناسند. و در این روز موفق شد توسط شیاطین یهودی نیروهای مسلمین را که اروپا ی غربی را به تصرف خود در آورده بودند بیرون براند. و به مناسبت این پیروزی در میدان پیتر مقدس در رم یک جشن بر پا شد و مردم در آن روز در صفوف منظم به مانند مهره های تسبیح شرکت کردند و از این رو این فتح به بانوی مقدس نسبت داده شد زیرا از چهار قرن پیش لقب بانوی تسبیح بنام مریم مقدس جعل شده بود و شرکت مردم در صفوفی منظم به مانند مهره های تسبیح، یاد آور بانوی تسبیح بود. و در سال ۱۵۷۳ پاپ گریگوری سیزدهم نام این روز را به تسبح تغییر داد. در ۱۹۶۹ پاپ پل ششم نام این جشن را به بانوی تسبیح تغییر داد. یعنی روز جشن غلبه بر مسلمانان به نام بانوی تسبیح نامگذاری شد. و این یعنی اسلام ستیزی. جالب است که بانوی مقدس در شهری به اسم دختر پیامبر مسلمین ظاهر میشود و خود را بانوی تسبیح معرفی میکند .این همان نامی که بعدا بر روی جشن عقب راندن مسلمین از اروپا نهاده شد. و جالبتر اینکه نام شهر فاطیما دارای پیشینه جعلی عجیبیست. اراجیفی که گفته میشود و کاملاً جعلی است، این چنین است: چند قرن قبل از معجزه فاطیما یعنی در زمانیکه پرتغال در تصرف مسلمین بود فرمانده شهر فاطیما (که در آن زمان اسم این شهر عبدگاس بود) عاشق دختر امیر عرب به اسم فاطمه میشود. این دختر هم نام دختر پیامبر مسلمین بود. در همین زمان مسلمانان مغلوب میشوند و از پرتغال بیرون رانده میشوند. ولی فاطمه که عاشق پادشاه شهر فاطیما بود با سایر مسلمین نمیرود. همانجا میماند و قلب خود را به عیسای مسیح باز میکند، غسل تعمید میگیرد و به آیین مسیحیت میگرود و با فرمانروای عبدگاس ازدواج میکند و فرمانده عاشق هم به افتخار همسر جوانش نام این شهر را از عبدگاس به فاطیما تغییر میدهد. این افسانه دروغین از یک کلاغ به چهل کلاغ میرسد و تا آنجا پیش میرود که: حضرت مریم چند قرن بعد دقیقا همین شهر را برای ظهور انتخاب میکند و به او لقب بانوی فاطیما داده میشود. تا همه انسانها در قرنهای آینده حضرت مریم را با نام بانوی فاطیما بشناسند. شاید به این وسیله مسلمین که احترام زیادی برای بانوی ما قائل هستند ترغیب شوند و قلب خود را به روی پسرش عیسای مسیح بگشایند. وباز هم جالبتر است که چند سال بعد از معجزه فاطیما که روز جشن بیرون راندن مسلمین از اروپا نامگذاری میشود، نام بانوی تسبیح برای این روز در نظر گرفته میشود. قطعاً کسی که قصه بزبز قندی و شنگول و منگول را ساخته، توانا تر از این بوده که افسانه سازی کند. شهر بندری پرتغال همواره مورد طمع یهودیان بوده که با فتح اسپانیا از دستشان خارج شده بود و اینک بعنوان کشوری کوچک و مستقل بخاطر اهمیت جغرافیایی مهم و اشراف بر تنگه جبل الطارق مورد توجه اقوام مختلف یهود بوده که در نهایت آنرا به چنگ آوردند. در زمان وقوع تجلی بانوی فاطیما، این روستا بسیار کوچک بوده که بعد از این واقعه چندین بار عبادتگاه فاطیما با خاک یکسان میشود لیکن بخاطر توجه مردم به این نقطه مرتب و با مقاومت مردمی ساختن عبادتگاه تجدید میشود و در نهایت مردم پیروز میشوند ولی کلیسا همچنان لجاجت میکند و همه چیز را به نفع خود تحریف و جعل میکند.
معرفی کتاب تسبیح: کتاب تسبیح نوشته ی افسانه صدری سرابی، تاریخچه ی پیدایش تسبیح را بررسی کرده و افسانه هایی که در مورد آن وجود داشته را مرور میکند. نویسنده در این کتابِ پژوهشی، انواع تسبیح و مراحل ساخت آن را توضیح میدهد، به نقش آن در ادیان مختلف، از بودیسم تا مسیحیت اشاره میکند و کارکردهایی که در فرهنگ اسلامی و ایرانی برای آن وجود داشته را بیان مینماید. یکی از ابزارهایی که از دیرباز در بسیاری ادیان مورداستفاده قرار میگرفته، تسبیح است. گرچه این وسیله بیشتر در بین مسلمین رواج دارد و با مناسک اسلامی شناخته میشود، ولیکن قرن هاست که در آیین هایی همچون یهودیت و مسیحیت و حتی بودیسم و هندوئیسم نیز حضور دارد. تسبیح اساساً ریشه ای بسیار قدیمی دارد و نشانه هایی از آن در تمدن های یونانی و مصری و چینی باستان دیده شده است. برای نمونه، در حفاری های مصر به تسبیحی دست یافته اند که احتمالاً برای چهار هزار سال پیش است. شواهد نشان داده در آن زمان از تسبیح برای شمارش، بخاطر سپردن روزها و حتی برای تزئین و زیبایی استفاده میشده است. محققین اعتقاد دارند در برخی از اقوام برای طلسم و تعویذ هم آن را به کار میگرفتند، اما پس از اسلام بود که تسبیح کارکرد مذهبی پیدا کرد. آنچنان که منابع نشان میدهند، کشیش ها برای اولین بار گردنبندی شبیه به تسبیح ساخته بودند و در انتهایش صلیب نصب کردند. این وسیله در ابتدا برای ذکر گفتن نبود؛ بلکه صرفاً به گردن آویخته میشد و جلوه ی زیبایی و گردنبند داشته. بعدتر جنس دانه های آن تغییر کرد و به مرور به ابزاری برای عبادت تبدیل شد. بااین وجود در میان همه ی مسیحیان رایج نبوده. به عنوان مثال پروتستان ها تسبیح را نپذیرفتند و حتی آن را کفر و بدعتی در دین میدانستند. چون در آیات کتاب مقدس و روایت مربوط به حضرت مسیح، هرگز در مورد این وسیله صحبتی نشده. بعدتر و با ظهور اسلام، تسبیح به این دین هم وارد شد و در زمان قدیسه سازی به بخشی از فرهنگ آن بدل گشت. کتاب تسبیح نوشته ی افسانه صدری سرابی به تاریخ و پیشینه این وسیله می پردازد و میکوشد افسانه هایی که در مورد آن وجود دارد را بازگو کند. این پژوهش تطبیقی، از دوران پیش ادیانی شروع میکند و نشان میدهد که تسبیح با شکلی تزئینی و گردنبند گونه چگونه به دین وارد و به مرور زمان به جزوی لاینفک از مناسک مذهبی تبدیل شد. روایت هایی وجود دارد که میگوید پیامبر اسلام از حضرت فاطمه خواست بعد از نمازش صدبار ذکر بگوید. ایشان برای همین نخی را چندین بار گره زدند و با آن ذکر میگفتند. همین طور گفته شده اولین بار از خاک مزار عموی پیامبر دانه های تسبیح درست شده. باوجود این روایت ها اما محققین مطمئن نیستند که تسبیح از مسیحیت به اسلام آمده باشد. چون بصورت گردنبند در ادیان زرتشتی و برهمایی از دوران کهن در ایران و هند و مصر بوده. در صدر اسلام، نستورین ازجمله فرقه های مسیحی بودند که از تسبیح استفاده میکردند. در سرزمین های شرقی، جایی که اسلام و مسیحیت همسایه هم بودند، احتمالاً رفتار کشیش های نستورین بر مسلمانان تأثیر نداشته و آنها را به سمت استفاده از این وسیله سوق نداده. پس از گذشت چند قرن، تسبیح دیگر کارکردی صرفاً دینی ندارد. حالا به فرهنگ کشورهای اسلامی مثل ایران رسوخ کرده و با آنها آمیخته شده. افسانه صدری سرابی در کتاب تسبیح، پس ازاینکه ساختار تسبیح و نحوه ی ساخت و انواع آن را توضیح میدهد، به تأثیرات فرهنگی آن در ایران می پردازد و حضور آن را در رشته هایی همچون ادبیات بررسی میکند. در بخش آخر کتاب نیز به صحبت با چند نفر از روحانیون و بازاریان می پردازد و از آنها در مورد نقش تسبیح در زندگی شان سؤال میکند.
زیارت جامعه بخش ۱۲ در عالم حیرت و عالم موت: چنانکه مولایمان امام ابومحمد عسکری علیه السلام بنابر روایت ابن بابویه فرموده است، از آن حضرت از موت پرسیدند؛ فرمود: هو التصدیق بما لا یکون (یعنی به سبب صعود به عالمی که نمیتواند در عالم وجود تحقق داشته باشد) موت تصدیق به چیزی است که موجود نمی باشد، به سبب صعود به عالمی که نمیتواند در عالم وجود تحقق داشته باشد. و در کتاب توحید مجلسی از کشی به اسنادش از علی بن یونس بن بهمن روایت شده که گفت به امام رضاعلیه السلام گفتم: فدایت شوم! اصحاب ما اختلاف کردند، فرمود: در چه چیزی اختلاف نموده اند؟ سخنان ایشان را برای من بازگو، پس مرا چیزی به نظر نرسید، مگر این که گفتم: فدایت شوم از آن جمله اختلافات در اختلاف زراره و هشام بن الحکم است، زراره گفت: نفی چیزی نیست و لذا مخلوق نمی باشد و هشام گفت: نفی چیزی است و مخلوق میباشد و فرمود: در این باره رأی هشام را بگیر و رأی زراره را رها کن. (مراد از نفی آن نفی نیست که در مقابل اثبات میباشد، چه اینکه این نفی خود فعلی است، بلکه مراد عدم مطرود به وجود است که شیئت آنرا عده ای از حکماء نفی نموده اند) و در خطبه مشهور امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: همراه زمان نیست و از ادوات کمک نمیگیرد و وجودش بر زمان مقدم و وجودش بر عدم مقدم و ازلیتش بر ابتدا پیشی گرفته است. بنابراین مرتبه موت تصدیق به چیزی است که نمی باشد و مراد از آن عدم مطلق است.
۲۲
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش نهم. گل (با گاف مفتوح، تمدنی در ناحیه وسیعی که فرانسه فعلی و قسمتی از شمال ایتالیا را شامل میشده) گل فلسفه بزرگ را میدانسته و آنرا با یک اصل و اساس ثابت و محکمى مالک بوده است، و بعضی نتایج از آن اخذ کرده است که در سایر ممالک مرسوم نبوده است. در وئیدها (دانشمندان و پیشوایان مذهب در نزد گلواها) چنین عقیده داشتند که در عالم سه عامل اصلی و اولیه موجود میباشد؛ و آن سه عامل عبارتند از: خداوند. نور و آزادی. در همان اوانی که مملکت هندوستان با طبقات راکد وبیحرکت و با قیود کمر شکن و محدودی پیشرفت میکرد، همان اوقات گلواها مستقلاً دارای تشکیلات منظمی بوده و اصول تشکیلات مزبور بر روی تساوی افراد مردم و اشتراک در اموال و املاک و حق انتخاب برقرار گردیده بود. هیچ یک از سایر ملل اروپا به اندازه گلواها در خصوص بقاء روح، عدالت و آزادی حس عمیق نداشته اند. در حقیقت ما (فرانسوی ها) بایستی با کمال احترام وتوقیر عقاید و تمایلات فلسفی گل را مورد مطالعه قرار دهیم. زیرا گل جد بزرگ ما محسوب میگردد و بطور واضح و آشکارا تمام صفات و معایب برجسته را که آنها دارا بوده اند ما در نژاد خود همانها را مییابیم. از طرفی هیچ موضوعی بیشتر و بقدر عقاید در وئیدها قابل ملاحظه و درخور احترام نیست چه آنها بهیچ وجه وحشی و بدوی نبوده و مللی که در طی قرنها دروئیدها را وحشی تصور کرده اند. بطور وضوح میتوان گفت که ایشان راه خطا پیموده و اشتباه کرده اند. مدتها ما از گلواها اطلاع صحیحی نداشته و آنها را بطوری که بایست بودیم تا آنکه برخی از مصنفین و نویسندگان کاتولیکی آن وقایع را بما گوشزد نمودند. گرچه ما بصحت و واقعیت نوشتجات آنها تردید و سوء ظن داریم؛ بعلت آنکه نویسندگان مزبور بواسطه منافع مستقیمی که در نظر داشته اند بعضی مطالب کذب و دروغی باجداد ما نسبت و عقاید آنها را تغییر داده و حقایق را بصورت دیگر در آورده اند. سزار بخیال اینکه حتماً پس از خود در نظر اعقاب جلوه پیدا خواهد کرد بنوشتن کتاب خود موسوم به تفسیرات اقدام کرد. پلین و سوائن چنین حدس میزنند که کتاب او پر است از اشتباهات عمدی و مطالبی که موافق با حقیقت نیستند، عیسویون و دروئیدها را مردمانی پنداشتند که خونخوار و دارای عقاید باطله بوده و در عملیات مذهبی بجز کارهای وحشیانه چیز دیگری بنظرشان نمیرسید. لکن بعضی از رؤسای مذهبی از قبیل سیریل کلمان اسکندریه و اریژن با دقت کامل دروئیدها را از گروه بت پرستان مجزا نموده و بآنها عنوان فیلسوف و دانشمند داده اند. در میان مصنفین قدیم، لوکن هراس وفلوروس کسانی هستند که نژاد گلواها را خزانه اطلاعات لازمه در باب تولد و مرگ میدانستند. اطلاعاتی که از کتب سلتیک بدست آمده وطبع ونشر تریادها (ترکیب سه خداوند در نزد یونانیها مانند تریا د ژوپیتر مینرو و آپولون) و ترجمه سرودهای رزمی بما اجازه میدهد که از عقاید پدران خود بیشتر و بهتر قدردانی کنیم. فلسفه و حکمت دروئیدها که بدست آمده و تدوین شده است با اسرار مکنونه شرق و مطالب و عقاید روحیون معاصر مطابق در آمده و بهمان قسم که مشرقی ها و روحیون جدید بترقیات تدریجی ارواح در کرات و عوالم مختلفه عقیده دارند. گلواها نیز این مسئله را کاملا تأئید و تأکید میکرده اند، و این فلسفه شجاعت انگیز یک نوع جرأت و تهور مخصوصی در آنها ایجاد کرده بود که در هنگام رفتن بمیدان جنگ مثل این بود که قدم در جاده عیش و سرور گذاشته باشند. در همان زمانی که رومیها در میدان جنگ زره و آهن بخود میپوشانیدند، پدران ما یعنی گلواها لباس از تن بیرون کرده و با سینه عریان متهورانه با دشمن مقابله و مجادله میکردند و حتی از جراهات و زحماتی که به بدن ایشان وارد میآمد فخر و مباهات مینمودند و بکار بردن حیله و خدعه را در موقع جنگ یک نوع نامردی و بیغیرتی میدانستند: بهمین سبب بود که شکستهای متوالی آنها شروع گردید و کم کم دشمن یعنی رومیها بر ایشان غلبه یافته و رفته رفته نژاد آنها را بکلی منقرض کردند و از بین بردند. گلواها بعود ارواح معتقد بودند (در اولین مرحله در وئیدها میخواهند شخص را متقاعد سازند که ارواح نمیمیرند و پس از مرگ این ارواح بسایر ابدان انسانی مراجعت میکنند) و این اعتقاد و اطمینان بحدی زیاد بود که بیکدیگر پول قرض میدادند بامید اینکه حتماً آن مبلغ را در زندگانیهای بعد وصول خواهند نمود و بتوسط اشخاصی که در حال موت بودند پیغامها و سفارشها بدوستان متوفی بآن عالم میفرستادند، و اجساد جنگجویانی را که در میدان آماده بودند مثل غلاف و لباسهای پاره شده انگاشته و با کمال تعجبی که برای دشمنان آنها روی میداد از اجساد گشتگان خود که در میدان جنگ افتاده بودند قطع نظر کرده و بهیچ وجه در صدد آنکه آنها را کفن و دفن نموده و محترم بشمارند بر نمی آمدند. گلواها اصلاً معتقد بجهنم نبودند و بهمین دلیل لوکن در این خصوص ایشان را تحسین و ستایش نموده و در سرود اول از کتاب خود موسوم به فارسال چنین مینویسد: برای شما، ارواح در کشورهای تاریک وظلمت افزای ارب (در افسانههای یونانی ارب ناحیه تاریک و ظلمانیست که در زیرزمین و در فوق دوزخ واقع است) مدفون و نهان نمیگردند، ولی روح پرواز میکند برای اینکه اجساد دیگری را در عوالم جدید جان دهد. مرگ عبارت از فاصله ایست که در میان دو زندگانی قرار گرفته است. با سعادتند این مللی که خوف و هراس بزرگ مرگ و هلاکت را بخود راه نمیدهند و از همین جاست علت تهور و شجاعت ایشان در میان جنگهای خونین و بی اعتنائی و تحقیر آنها نسبت بمرگ: پدران ما مهمان نواز، باوفا، صداقت پیشه و با ایمان بوده اند. در مؤسسات دروئید ها ما شامخترین طبع و قریحه گل را مییابیم. مؤسسات مزبور یک جنبه مذهبی را تشکیل نمیداده است، عنوان ولقب دروئید مطابق و مرادف عنوان دانشمند و عالم بود، و اشخاصی که دارای این لقب بودند در انتخاب شغل خود آزاد و بهرکاری میتوانستند اشتغال یابند. بعضی از این اشخاص باسم کشیش در نمایشهای مذهبی و مراسم. عبادت و ریاست میکرده و برخی دیگر وقت خود را مصروف تربیت جوانان و آمرین و مشق، و مشق عدالت و مطالعه در علوم و ادبیات میکردند. نفوذ سیاسی دروئیدها بزرگ و خطیر بوده و نظریات و مقاصد آنها صرف متحد ساختن نواحی پراکنده گل میشده است. ایشان در ممالک کارنوتها (ساکنین قدیم گل در زمان ژول سزار که در ناحیه شارتر فعلی در فرانسه سکونت داشته اند) هیئتی تشکیل داده بودند که در سال فقط یک مرتبه افتتاح میگردیده و در آنجا نمایندگانی از کلیه جماهیر گلواها جمع شده و در خصوص مسائل مهمه و مصالح و منافع خطیره ممکن بحث و گفتگو مینمودند. انتظام قشون و سربازگیری دروئیدها بطریق انتخاب بعمل میآمده است، واما کسانی که میخواستند در حوزه داوطلبی اسرار شرکت کنند بایستی قبلا بیست سال تحصیلات نمایند تا آنکه بتوانند خود را مستعد فرا گرفتن اسرار نمایند. مراسم عبادت و پرستش در زیر سقف جنگلها انجام میگرفته و کلیه تصاویر و تماثیلی را که آنها برای پرستش خود بکار میبرده اند تماماً از طبیعت گرفته میشده است معبد آنها عبارت بود از جنگل کهنسال و قدیمی که در درون آنها ستونهای بسیار عدیده از تنه درختها بدست آمده و گنبد آن معابد عبارت از شاخه برگهای سبزی بود که بهم پیوسته و از خلال آنها اشعه خورشید مانند نیزههای طلائی باندرون این معابد تابیده و در سطح زمین سبز رنگ چمن مانند این بناها سایه روشنهای بسیار جالب توجهی تشکیل داده هزار گونه شبکههای مختلف المناظر در آنجا دیده میشد. نغمات شکایت آمیزی که از وزش باد در آن محوطه پیدا میشد با حرکات برگها الحان اسرار آمیزی را بگوش میرسانید که روح را متأثر کرده و آن را بجانب خیالات و تصورات اسرار آمیز میکشانیدند، درخت بلوط را آنها مقدس میشمردند و آنرا علامت قدرت خداوندی میدانستند و همچنین درخت گی (با گاف مضموم) که مانند درخت عشقه است و در جنگل میروید و همیشه سبز است، آنرا علامت جاودانی ابدیت قرار داده بودند و برای ساختن مذبح و محل قربانی از تخت سنگ هائی که در نزد یکدیگر جمع آوری نموده بودند ساخته شده و از سنگهای تراشیده و سنگ هائی را که دست انسان در آنها تصرفات داشته احتراز میکردند و آنها را نجس و پلید دانسته و بهیچوجه در ساختمان معابد خود آنها را دخالت نمیدادند، گلواها از بت پرستی فوق العاده نفرت داشته و از رمنها و اشکال و مجسمههای کودکانه که معبود آنها بود زیاد اظهار تنفر میکردند. از برای آنکه اصول عقاید آنها دست نخورده و تغییر نکند و بواسطه اشکال متعدده با مادیت مخلوط نشود از کلیه صنایع ریختگی و از هر قبیل مجسمه سازی و قالب ریزی و حتی از تعلیمات و نوشتجات هم جلوگیری مینمودند و مکنونات عقاید خود را فقط به حافظه سرود سرایان و محرمان اسرار تفویض میکردند، و بهمین دلیل مدارکی که دلالت بر عملیات آنها بکند امروزه در دست نیست. در خصوص قربانیهای انسانی که بگلواها نسبت داده و آنها را مذمت میکنند و مقصر قلمداد مینمایند اغلب بواسطه اجرای عدالت است. دروئیدها که در عین حال قضاه ومجرى عدالت بودند جنایتکاران را برسم قربانی تقدیم قدرت کامله میکردند و محاکمه یک نفر جانی با سیاست یا اعدام وی پنج سال فاصله داشت در مواقعی که مصیبتهای عمومی و بلیههای سماوی روی میداد، عده داوطلبانه برای کفاره گناهان خود را بمعرض قربانی در میآوردند و در ضمن این خیال برای آنها پیدا میشد که حتی الامکان زودتر خود را بگذشتگان ملحق کنند. بآنها وصل شده بجانب عوالم پر از وجدو سرور و سعادتمند پرواز نموده بروند ؛ گلواها با کمال بشاشت خاطر و خوشوقتی بصفه سنگی که محل قربانی و مذبح بود بالا رفته و در میان هلهله و شادمانی و آوازهای سرور آمیز جمعیت بمعرض قتل واقع میگشتند ولی اینگونه قربانیها در زمان سزار بکلی منسوخ شده و از میان رفته بود. در معبد پانتئن (یا مجمع الالهه، عبارت از مکانی بود که چندین نمایش خداوندان مختلف در آن یافت میگشت) گلواها توتانس مظهر قوت، اسوس مظهر نور و کوین مظهر روح بود. در بالای همه چیز قدرت نامتناهی و نا محدودی پرواز میکرد و آن مراسم عبادت و پرستش پدران ما بود که در نزدیکی تخته سنگهای طبیعی و مقدس در محوطه و فضای دلگشا و آرام جنگل بعبادت مشغول میشدند، دروئیدها وحدت خداوند را تعلیم میداده اند. بنا بر عقیده تریادها روح از اعماق پستیها تشکیل میشود بدین معنی که تا این روح مراحل اولیه و مقدماتی زندگانی را طی نکند و تا آنکه مدتها مدید در اجساد و ابدان موجودات و مخلوقات پست بسر نبرد ممکن نیست بتواند بدایرۀ انسانیت درآید و یا آنکه بتواند دارای ذهن و فکر آزادی گردد. اینست مفاد سرود مداح ومنقبت سرای نالیئزن که در تمام گل معروف بوده و در این خصوص چنین بیان میکند: من موجودی بودم خیلی قدیمی که در میان اقیانوسهای وسیع زندگی میکردم، من بهیچوجه از یک پدر و مادر متولد نشدهام بلکه از اشکال اولیه و ساده طبیعت یعنی از شاخه درخت ها، از میوه جنگلها گلهای کوهی بوجود آمده ام. من مرغی بودم که در شب بیداری کشیده بازی میکردم و هنگام سفیدۀ صبح بخواب میرفتم. من ماری بودهام در دریاچهها عقابی در کوهها و پلنگی بودم در جنگلها بعد از آنکه از پرتو گوتین (روح خداوندی) یعنی از تابش انوار عاقل ترین عقلاء بهره مند شدم و بحیات جاودانی نائل گشتم، از آنوقت تاکنون ابتداء چوپان بودهام و قبل از اینکه در معرفت لیاقتی پیدا کنم، مدتها در روی زمین سیرهای مختلفه نمودهام تا آنکه بالاخره جزء رؤسای عالیه مندرج گشتهام و آن در وقتی بود که لباس و تشریفات مقدسه بر قامت من آراسته شده و چندین مدت صراحی مراسم قربانیها را بدست گرفته پیشوا و رئیس اول واقع شدم. من در صدها عوالم جسمانی زندگانی کرده و درصدها دورههای متعدده مصدر کارها بوده ام. دروئیدها چنین میگفتند که روح در دورۀ گردش بی پایان خود سه مرحله را طی میکند و باین سه مرحله نیز بترتیب سه حالت مختلفه تعلق میگیرد مرحله اول آنوفن است که روح در مادیت یعنی در عوالم حیوانی واقع شده است. پس از طی این مرحله روح داخل آبرد میشود یعنی وارد عوالم مهاجرتها و جاهائیکه مرگ و ریاضت موجود است میگردد، وکره زمین ما یکی از آن عوالم میباشد. روح در سطح کره زمین چندین مرتبه بشکل انسانی تجسم پیدا کرده و واسطه مجاهدات و زحمات متوالیه از اثر شهوات و قیود جسمانی خود را مستخلص نموده دوره عودتها و زندگانیهای متوالیه او در سطح کره بپایان رسیده میرود بعوالم دیگری که در آنجا جز خوشی و سعادت چیز دیگری نیست و در آنجاست که افقهای خوشحالی و دلگشائی روحانیت بروی آن روح پاک باز میگردد بازهم بالاتر از این عالم درب عالم دیگری در اعماق سوگان یعنی عالم نامتناهی و نا محدود دیگری باز میشود و این عالم بر تمام عوالم دیگر تفوق داشته و مکانیست مختص و مخصوص بخداوند و غیر از او بکس دیگری تعلق نمیگیرد. دروئیدیسم مانند بعضی از عقاید شرقی عقیده بوحدت وجود نداشته و از آن دوری میکرده و مقام الوهیت را با تفکرات و مشاهدات دیگری مینگریسته که با سایر عقاید بکلی اختلاف داشته است. درک و فهم مسائل حیاتی نیز در این عقیده دارای اهمیت بوده است، بنا بر عقیده تریادها موجود انسانی نه بازیچه هلاکت و مرگ و نه مستحق لطف و عنایت بوالهوسانه است. مقدرات آن موجود بدست خود اوست و خود او بایستی آنها را تنظیم و اساس آن را محکم نماید. مقصود این موجود از حیات آن نیست که یک رضایت موقتی و بی دوامی را برای خود فراهم نماید بلکه بایستی بواسطه فداکاری و انجام وظیفه ارتقاء یافته و خود را بلند مرتبه سازد. زندگانی مانند میدان جنگی است که در آنجا شخصی شجاع واسطه بروزات شجاعت و حرارت خویش صاحب درجات میگردد. یک چنین عقیده بود که صفات شهامت و جوانمردی را در آنها تشویق و ترغیب نموده و موجب تزکیه و تصفیه اخلاق و نفس ایشان میگردید بهمان اندازه که این عقیده از عقاید کودکانه مذهبی دوری میجست بهمان قدر نیز از خشکیهای یاس آور عدم صرف نیز تنفر داشته و کناره گیری میکرد و لیکن چنین بنظر میرسد که این عقیده در یک نقطه از حقیقت واقعی دور افتاده و آن عبارت از اینست: بنابر گفته این عقیده روح پلیدی که مدام کارهای بد و مذموم مرتکب گشته و در بدی استقامت بخرج داده است همین روح نمره بعضی از اعمال نیکی را هم که تحصیل کرده و بدست آورده است ممکن است دوباره از دستش برود و مجدداً بدرجات پست زندگانی بر گردد و به وضعیت حیوانیت درآید و تازه از همان درجه پست زندگانی پر مشقت و پر زحمتی را شروع نموده تا آنکه دوباره بتواند بوضعیت فعلی در آید و ارتقاء پیدا کند. تریادها چنین اضافه نموده میگویند که این روح چون همیشه خاطرات زندگانیهای ما قبل خود را از دست میدهد و نمیداند که در آن زندگانیها چه عملیاتی را انجام داده از این سبب بدون آنکه حس پشیمانی یاغیظ و غضب یا کینه و حسادت و امثال آن دروی وجود داشته باشد، بزندگانی جدید در آمده و مجاهدات حیاتی خویش را تجدید میکند در گوین فیداین روح با تمام خاطرات زندگانیهای خود مواجه میگردد و دارای و حدت حیات میگردد و در آنجاست که او قطعات پراکنده مراحل مختلفه زندگانی خود را که بمرور زمان پیموده جمع آوری و بیکدیگر وصل کرده و تمام آنها در نظر وی یک مرحله میآید. دروئیدها از علم هیئت و اوضاع ستارگان نیز اطلاعات مبسوطی را دارا بوده اند مثلا آنها میدانسته اند که کره زمین در فضا معلق میباشد و بهمین قسم که بدور خود حرکت میکند بدور آفتاب نیز گردش مینماید و این قضیه را میتوان در سرود دیگر تا ایزن موسوم به سرود عالم یافت، در آنجا چنین مذکور است: من از سرود سرایان سئوال خواهم کرد البته ایشان بمن جواب خواهند داد! من از آنها میپرسم که تکیه گاه عالم بکجاست؛ زیرا عالمی که فاقد تکیه گاه باشد پس چرا نمی افتد. ولی کیست که بتواند آن را نگاهدارد و یا آنکه تکیه گاه آن واقع شود؟ این عالم مسافر بزرگی است! در صورتی که دائماً در حرکت است و هرگز سکونت اختیار نمیکند، منظماً مسیر خود را میپیماید و وضع این مسیر چقدر قابل تحسین است، بعلت آنکه عالم هرگز از مدار خود منحرف نگشته و خارج نمیشود. شخص سزار نیز که از این مطالب چندان اطلاعاتی عمیق نداشت در کتب خود موسوم به تفاسیر بما گوشزد میکند که دروئیدها بسیاری از مطالب از قبیل شکل و ترکیب و اندازه زمین و حرکت کواکب و راجع به کوهها و پستی و بلندیهای کره ماه را تعلیم میداده اند. آنها میگفتند که جهان یا گیتی همیشه باقی و جاوید و اصولا تغییر ناپذیر است و اجزایی که در روی آن واقع شده و زندگی میکنند لا ینقطع تغییر شکل میدهند و همچنین معتقد بودند که حیات با یک جریان نامحدودی باین عالم روح میدهد و در تمام نقاط آن دائماً شکفته میگردد اغلب ما خود را مورد پرسش قرار داده و سئوال میکنیم پدران و نیاکان ما که فاقد همه گونه وسایل تجربیات عملی و مشاهدات علمی بوده و بر خلاف امروزه که علم برای هر موضوعی اسبابها وادواتی بجهت خود ترتیب و تنظیم نموده پس چگونه ممکن بوده است گیلواها با نداشتن هیچ گونه وسایل بتوانند بدین مطالب پی ببرند و از این قسم مباحث اطلاعاتی بهم رسانند. دروئیدها با عالم غیر مرئی ارتباط داشته اند در این خصوص نیز هزار گونه شاهد در دست است که صحت و واقعیت آنرا تصدیق و تائید میکند. آنها ارواح مردگان را در محوطهها و غارهای سنگی میطلبیدند و دروئیدهای زنانه و سرود سریان از عالم غیب خبر میآوردند. عده زیادی از نویسندگان در کتب خود خبر میدهند که ورسن ژتریکس رئیس گلواها در زیر شاخه های درختان و در فضای جنگلهای تاریک با ارواح شجاعان و جوانمردان مرحوم گیل در خصوص وطن خود صحبت و مشورت میکرده است. قبل از اینکه شخص فوق الذکر یعنی ورسن ژتوریکس مملکت گل را بر علیه سزار بشوراند خود شخصاً برای کسب اطلاع در خصوص عاقبت جنگ با سزار بجزیره سن (جزیره است نزدیک ایالت فینیستر در فرانسه) که مسکن و مأوای زنان دروئید و غیب گویان بود عزیمت کرد، ناگهان در آنجا از میان فروع یک صاعقه فرشته باو ظاهر گشته و از برای وی پیشگوئی کرد که در این جنگ تو شکست خورده و کشته خواهی شد و بهمان قسم هم واقع گشت گلواها بتذکار و یادبود مردگان خود عید و جشن برپا میکردند و این قضیه یکی از فرایض مذهبی آنها محسوب میشد. روز اول ماه نوامبر روز عید ارواح بود ولی این جشن را در سر قبرستانها مرسوم نمیداشتند زیرا گلواها باجساد مردگان خود احترام نمیگذاردند بلکه در منزلی که سرود سرایان و روشن بینان ارواح مردگان را میطلبیدند این عید در آنجاها بر پا میگشت. پدران ما غالباً در نزدیکی مردابها و در جنگلها یعنی در جاهائی که ارواح سرگردان و حیران موجود بودند سکونت اختیار میکردند دوزها، کریگانها ارواحی بودند که در صدد یافتن تجسم جدیدی بر آمده و میخواستند که باین عالم عودت کنند. تعلیمات دروئیدها عبارت بود از یک رشته مطالب سیاسی که تماماً مطابق و موافق با عدالت بوده است گلواها چون خودشان میدانستند که افراد بایستی از روى یک اصل و اساس پیشرفت کنند و هم جملگی بسمت مقاصد واحده معطوف شده و بالاخره بالاتفاق بایستی در یک قسم عملیات شرکت نمایند این بود که تمام افراد خود را متساوى الحقوق و آزاد میدانستند. در هر دوره جمهوریتی برای انتخاب رئیس. تمام ملت در یکجا مجتمع گشته و مراسم انتخاب متفقاً بعمل میآمد. و قانون سلتی بقسمى بود که هر گاه اشخاصی که ادعای ریاست یا جاه طلبی و بالاخره ادعای تاج میکردند مجازات آنها سوختن در آتش بود. زنها بنوبه خود در مجالس مشاوره اجازه عضویت و شرکت داشتند و همچنین عملیات مذهبی و کشیشی را انجام میداده روشن بین و پیام آور نیز بوده اند. آنها شوهران خود را شخصاً اختیار میکرده و در رد و قبول هر یک از آنها مختار بوده اند اموال و دارائی مردم بمصرف عامه میرسید و زمین یا ملک متعلق به جمهور بود. پدران ما در تحت هیچ گونه عنوانی حق میراث بردن یا میراث گرفتن را نمیدانسته اند، و از برای انجام هر امری با هر موضوعی انتخاب عمومی و اخذ رأی بعمل میآمد و بدین قسم ترتیب اثری به کارهای ایشان داده میشده است. تسلط و مهاجمه شدید ومن ها بخاک گل و پس از آن ورود فرانگها باین خاک و مقدمه ملوک الطوایفی باعث شد که ما رسوم و عادات حقیقی ملی خود را فراموش کنیم ولی روزی همین خون پیر گلوا مجدداً در عروق ملت نجیب جوش آمده انقلاب (۱۷۸۹) گشت ؛ و مسبب این انقلاب دو مسلکی را که ملل سایره و اجنبیه باین خاک تحفه آورده بودند مانند گردبادی آنها را پراکنده ساخته و از میانه برد. این دو مسلک عبارت بود از نفوذ و تسلط روحانیون که از رم آمده و دیگری نهال سلطنت استبدادی که فرانگها در این مملکت غرس کرده بودند. و از این رو مملکت گل مجدداً قونی بخود گرفت یعنی دوباره بحالت اولیه خود رجعت کرده و عادات و رسوم دیرینه پدران و اجداد ما در همین سال ۱۷۸۹ بود که در مملکت فرانسه برقرار و استوار شد. معهذا موضوع مهم اساسی را نقص و کم داشت و آن موضوع حساسیت اشتراکی بود. در وئیدیسم حس انتفاع از حقوق و آزادی را در اشخاص بسیار تقویت میکرد، ولی گرچه گلواها در حقوق خود را مساوی میدانستند معهذا برادری را در میان خود چندان احساس نمیکردند و علت اضمحلال وزوال کل بواسطه عدم مراعات این نکته مهم یعنی کمی اتفاق و اتحاد بود و قهراً این مسئله طبیعی است که تا ملتی در مضیقه و عسرت بسر نبرد قدر عافیت و آزادی را نخواهد دانست؛ این ملت نیز مدت بیست قرن در زیر بار ظلم ملل اجنبیه قامتش دوتا و خمیده گشت و در حقیقت بواسطه شداید و مشقانی را که دید عاقل و دانا شد، تا آنکه بالاخره انوار جدید آزادی به وی ساطع گشت و استقلال خود را گرفته ملت واحدی شد تنها قانونی که تعلیمات دروئیدها را تکمیل و ختم کرد قانون اتفاق و محبت بود که عیسویت بآن اعطا و ضمیمه کرد و این قانون یک ترکیب فلسفی و اخلاقی بزرگی را برای آن تنظیم و تأمین نمود. در اواسط قرون وسطى یک جنبش روحی بزرگی در خاک گل رخ داد و در اثر آن شخص بزرگ و والا مقامی پیدا شد. این شخص ژان دارک دختر شجاع و با شهامتی بود که از ابتداء قرون میلاد مسیح میر دوین یا مرلین سرود سرا ظهور مشارالیها را برای نجات فرانسه پیشگوئی کرده بود. اغلب در زیر درختان جنگل یعنی در مکان حوریان و پریان نزدیک تخته سنگهای طبیعی بود که این دختر صداهائی از هاتفین غیبی بگوشش میرسید گرچه مشارالیها دختری عیسویه و مقدسه بود. ولی معهذا در فوق کلیسیای مذهبی یا ارضی کلیسیای آسمانی و جاوید را قرار میداد و نسبت بهمین کلیسیای آسمانی وربانی بود که او اعتقاد و ایمان کامل داشت و در تمام قضایا خود را تسلیم صرف آن مینمود. تاکنون هیچ گونه شاهد و اظهاری درباب مداخله ارواح در امور زندگانی ملل پیدا نشده و بدست نیامده است که با سرگذشت تألم آور و دلخراش ژان دارک شهیده قابل مقایسه باشد. در اوایل قرن پانزدهم ملت فرانسه در زیر لگدهای آهنین اجنبیها یعنی انگلیسها بحال نزع افتاده و نزدیک بود جان سپرد ولی بکمک و مساعدت این دختر جوان هیجده ساله قدرتهای غیر مرئی این ملت مأیوس و دلباخته را دوباره جان بتن دمیده آتش حس وطن پرستی که مدتها در این ملت خاموش شده بود. دو مرتبه آن حس را برافروخته و بیدار کرد و با دلگرمی و شوق سرشاری که مشارالیها در سر داشت بدفاع وطن خویش پرداخته و کشور فرانسه را از شر دشمنان یعنی در حقیقت از شر مرگ نجات داد. ژان دارک هرگز و بدون مشورت با هاتفین و صداهای غیبی دست بکاری نمیزد، خواه در مواقعی که میخواست در میدان جنگ حاضر شده و با خصم مجادله نماید یا در موقعی که در مقابل قضات حضور بهم میرسانید. اول بایستی هاتفین غیبی کلیه بیانات و عملیات را یک بیک به مشارالیها القاء و الهام نمایند پس آنکه وی بکار خود اقدام میکرد. فقط در یک موقع یعنی آنهم در محبس روآن بود که بنظر میرسد هاتفین غیب او را ترک گفتند. در آن وقت است که بواسطه عسرت و مشقت زیاد در مقام تقیه برآمده و از چیزهائی که گفته بود استغفار میجوید، بدیهی است در وقتی که ارواح از اطراف وی پراکنده شدند ژان جز یک دختر ضعیف و مطیعی بیشتر نمیتوانست واقع شود ولی طولی نکشید که مجدداً هاتفین غیب بوی ندا داده و در این وقت است که بدون هیچ گونه تردیدی در مقابل قضات سر خود را بلند کرده اظهار میدارد: هاتف غیب بمن ندا داده و گفته است که تقیه کردن خیانت کردن است. حقیقت امر اینست که خداوند مرا فرستاده و آن کاری را که من کردهام بهترین کارها است. ژان دارک که بواسطه شهامت و شجاعت بالاخره جان خود را فدای میهن کرد، دارای روح پاک و مقدسی گشت؛ در حقیقت مشارالیها بزرگ ترین نمونه فداکاری و مظهر تحسین عالم واقع شد و میتوان گفت که فداکاری او در راه میهن از برای عموم مردم یک نوع عبرت و پند بسیار بزرگی محسوب میگردد.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: حتى اگر خداوند هم بر معصیتش وعید دوزخ را نداده بود باز هم به خاطر شکر نعمتهایش واجب بود که معصیت نشود.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: دو نفر با یکدیگر مصاحبت نکرده اند جز اینکه آن کس که با دیگرى مدارا کننده تر است در نزد خداوند پاداشش بزرگتر و محبوبتر است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: در تورات نوشته شده است: شکر کسى را که به تو نعمت بخشیده است به جاى آور و به کسى که از تو قدردانى میکند نعمت ببخش زیرا اگر سپاس نعمتها به جاى آورده شود نعمتها زائل نمیشوند و اگر ناسپاسى شود نعمتى باقى نمیماند. پس شکرگزارى مایه زیادت نعمت و باعث ایمنى از تغییر نعمت است.
برای پست آبدارچی در خانه بهداشت روستای دولقوز آباد سفلی، صد بار گزینش و استعلام میگیرند و دست آخر هم نگونبخت را، با کوچکترین حرفی، ده بار به حراست و حتی ادارات اطلاعاتی میکشانند! بعد این مزدور فلان و اغتشاشگر معاند را گذاشتند در دانشگاهمون تا مغز دانشجو را شستشو داده و اغتشاشات را رهبری کند؟ اگر سیرک است به ما هم بگویید؟ به خدا ناراحت نمیشیم. ما هم میآییم تماشا، مگه عیبی داره؟ نگذاریم دشمن آموزش غلط به بچه های ما بدهد، هر چند زمستون تموم میشه و روسیاهی به ذغال میمونه، مطمئنم این شرایط سخت مردم رو آبدیده تر و بیدارتر میکنه، ولی کنترل این بلندگوهای مسموم خائن داخلی حرکتی از طرف مسئولین رو طلب میکنه.

میگفت: زارچی بزودی به خارج از کشور فرار میکنه و در شبکههای معاند علیه کشور و شهدا لجنپراکنی میکنه! این خط و این هم نشان! اگر نیروهای امنیتی ما احساس وظیفه داشته باشند، قبل از فرار باید او را دستگیر کنند. میدانید درد کجاست؟ همین زارچی جان که برای یهودیان دم تکان میدهد، زمان کرونا نقشه کشور را رنگی میکرد تا نماز جمعهها را تعطیل کند! خودش هم اقرار کرد که به دروغ کشور را رنگبندی میکرده است. دردناکتر میدانید چیست؟ دردناکتر از زارچی، یک عده سر به سجود آیهخوان بودند که وقتی میگفتیم این رنگبندیها فیک است، به ما میگفتند فلان! همین الان هم همان سفید مغزهای فلان هستند که نه دین را میشناسند و نه اقتصاد و نه فرهنگ و نه سلامت! فقط به دنبال انگ زدن به دیگران هستند و جور کردن بهانهای از میان صحبتهای مسئولین برای تنبلی و رخوت خود.
پروتکل شماره ۶ یهود: جنگهائی که به پا خواهیم کرد احتیاج به ثروت سرشاری دارد، این چنین پول هنگفت را بوسیله احتکاری بزرگ تأمین خواهیم کرد، تا هم دولتها را بیچاره نموده و هم هزینه جنگ تأمین شده باشد. ملتهای برتر غیر یهودی نابود شده و دیگر خطری از جانب آنان متوجه ما نخواهد بود، ولی از این نظر که هنوز ملّت مالک اراضی خود هستند، مصالح ما در خطر خواهد بود. کارهای درجه یک را در دست گرفتیم، تا دیگران محتاج ما بوده و برای یک لقمه نان در مقابل ما به زانو و سجده در آیند.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیستم.
استعمار و فرایند نوزایی در هند: دوران پس از سقوط فرخ سیر، از دهه ،١٧٢٠ دوران اقتدار قدرتهای خود مختار محلی در شبه قاره هند است که در برخی موارد به پیدایش ساخت های سیاسی شکوفا و قانونمند انجامید. پژوهش در فرایند پیدایش و نضج این دولت های محلی نشان میدهد که گرایش درونی جامعه هند در سده هیجدهم میلادی بسوی انحطاط و فروپاشی ساختهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نبود. این درست است که در این دوران دولت مرکزی دهلی رو به متلاشی و زوال بود، ولی از درون ویرانه های آن ساختارهای سیاسی جدید و شکوفا سربرکشید چون دولتهای اود، حیدرآباد دکن و میسور. پس از دورانی کوتاه، حیات و تداوم این ساخت ها با مداخله پنهان و مخرب و سرانجام آشکار و خشن استعمار بریتانیا مواجه شد. بی شک، اگر حضور و دخالت استعمار اروپایی نبود این دولتها بنای عظیم آینده را بنیان مینهادند. این بررسی ثابت میکند که خلاء ناشی از فروپاشی دولت گورکانی بسرعت بوسیله ساختارهای سیاسی نوین مرتفع میشد و برخلاف ادعای دکتر اوانسون استقرار امپراتوری بریتانیا در هند تنها گزینه ممکن و محتوم به شمار نمیرفت. پژوهش دکتر مظفر عالم، استاد مرکز مطالعات تاریخی دانشگاه جواهر لعل نهرو (دهلی)، موید این نظر است. مظفر عالم به بررسی تطبیقی ساختارهای اجتماعی و اقتصادی دو منطقـه مهم و متمایز پنجاب و اود در دوران پس از اورنگ زیب تا آغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند پرداخته است این پژوهش نشانگر تکاپوی گروههای اجتماعی و ظهور یک نظـام نوین بر پایه ساختها و نهادها و سنن بومی در منطقه اود است؛ حال آنکه در پنجاب این فرایند، که با معماری زکریاخان آغاز شد، به تلاش و شکست انجامید. پیشتر با تکاپوی سیکها در پنجاب آشنا شدیم. بنوشته مظفر عالم، سیکها به دلیل برکشیدن و تقویت گروههای مخلوع زمین دار و به فقر کشانیدن دهقانان و طبقات فرودست شهری مانع نضج و تحکیم فرایندی مشـابه بـا اود شـدند. مظفـر عـالم پیوندهای تنگ نظرانه طایفه ای و دینی سیکها، فقدان برنامه مثبت سیاسی و خصومت آنان با جوامع شهری را از عوامل اصلی شکست فرایند نوزایی در پنجاب میداند. در عهد پس از اورنگ زیب، سرزمین های شمالی و غربی شبه جزیره دکن نیز بدلیل عملکرد سران مهاراته فرایندی مشابه پنجاب داشت و در دولتهای کنفدراسیون مهاراته، که در این مناطق مستقر شد، گرایش به سمت انحطاط ساختار های اجتمـاعی بود. در مقابل، نمونه های نوزایی سیاسی و اجتماعی در مناطق جنوبی شبه جزیره دکن (دولتهای حیدرآباد و میسور) قابل رویت است. در ایالات بنگال و بیهار و اوریسا، در شرق هند، نیز تحقق چنین فرایندی ممکن بود ولی تکاپوی علیوردی خان، چنانکه دیدیم، به دلیل توطئه انگلیسیها و تهاجم مکرر مهاراته ها به فرجام نرسید. به دو نمونه اود و حیدرآباد نظری کوتاه می افکنیم: دولت اود بوسـیله مـیرمحمد امیـن نیشـابوری ملقب به سعادت خان و برهان الملک بنا نهاده شد. او به خانواده ای از سادات محترم نجف تعلق داشت که بوسیله شاه اسماعیل صفوی در خراسان مستقر شدند و منصب قضاوت را در این منطقه به دست گرفتند. میرمحمد امین در سال ١٧٠٨ میلادی به هند مهاجرت کرد و در دربار دهلی مقامی یافت. وی به محمدشاه در دفع سلطه برادران سید (١٧٢٠م) یاری رسانید و به پاس این خدمت حکمران آگرا شد. در سال ١٧٢٢ به حکومت ایالت اود، در شمال شرقی هند، منصوب شد و در شهر لکهنو (لکنو) استقرار یافت. بدینسان، پایه های حکومت خاندان نیشابوری در اَوَد نهاده شد. با فوت برهان الملک ( ١١٥١ق/ ١٧٣٩م) میرزا محمد مقیم ملقب به ابوالمنصور خان صفدرجنگ، خواهرزاده و داماد او، نواب اَوَد شد. سه سال نخست حکومت او به مقابله با تهاجم راجه های هندوی راجپوت گذشت. در جریان این جنگها، او سپاهی نیرومند به سبک ارتش قزلباش صفویه ایجاد کرد و با مهاجرت شیعیان کشمیر و سایر نقاط هند سرزمین او به کانون تشیع در هند بدل شد و همپای آن پوشاک و زبان و فرهنگ ایرانی رواج گسترده یافت. صفدرجنگ به محمدشاه در دفاع از دهلی در برابر شورشیان مهاجم یاری رسانید و با صعود احمدشاه (١٧٤٨) وزارت او را بدست گرفت. سرانجام، کار او و احمدشاه به نزاع کشید؛ شاه او را برکنار کرد (نوامبر ١٧٥٣) و فردی بنام انتظام الدوله را به وزارت گمارد. صفدرجنگ به اود بازگشت و مدت کوتاهی بعد درگذشت. با مرگ صفدرجنگ ( ١١٦٧ق / ١٧٥٤م) جلال الدین حیدر شجاع الدوله، پسر ارشد او، در رأس دولت اود قرار گرفت. شجاع الدوله در سال ١٧٦١ به احمدشاه درانی در اخراج مهاراته ها از پنجاب یاری رسانید و سپس در کنار شاه عالم به جنگ با انگلیسیها در بنگال پرداخت و پس از چهار جنگ (١٧٦٤ تا ١٧٦٥) سرانجام تسلیم شد. آقا احمد بهبهانی در مرآت الاحوال جهان نما علت شکست شجاع الدوله را خیانت گروهی از سران ارتش او ذکر میکند که به طمع زر با انگریز سازش نمودند، در زمان جنگ تجهیزات را به غارت بردند و گریختند. رابرت کلایو با او پیمانی منعقد کرد که طبق آن شجاع الدوله پنج میلیون روپیه ( ٥٠٠ هزار پوند استرلینگ) غرامت جنگی به انگلیسیها پرداخت و متعهد شد سالیانه حدود چهل درصد از درآمد اود را بعنوان خراج به انگلیسیها بپردازد، یک نماینده انگلیس (رزیدانت) هماره در اود حضور داشته باشد و اراضی دولت اود در مناطق بیهار و بنگال به مبلغ ناچیزی به انگلیسیها اجاره داده شود. (مستملکات انگلیسی بنگال در مجاورت اود قرار داشت. اوده منطقهای تاریخی به مرکزیت فیضآباد در شمال هند است این منطقه در ایالت اوتار پرادش واقع است که حکومت اوده در سالهای ۱۷۷۲ تا ۱۸۵۸ میلادی در آن حکمرانی میکرده است، زبان مردم این منطقه هندوستانی، زبان هندی و زبان اردو است) انگلیسیها کلیه مخارج ارتش خود در منطقه اود را، که بالغ بر ٢١٠ هزار روپیه در ماه بود، بر شجاع الدوله تحمیل کردند و ترتیبی دادند که توان نظامی دولت اود هماره محدود بماند تا برای حفظ خود از تهاجم خارجی مجبور به اتکاء بر حمایت ارتش انگلیس باشد. این سرآغاز فرایندی است که سرانجام به اشغال کامل سرزمین اود بوسیله انگلیسیها انجامید. شجاع الدوله در ٢٢ ذیقعده ١١٨٨ق / ٢٩ ژانویـه ١٧٧٥م. در شهر فیض آباد، که بوسیله او احداث شده بود، درگذشت. پس از شجاع الدوله، پسرش یحیی خان آصف الدوله حکومت اود را به دست گرفت. آصف الدوله در ربیع الاول ١٢١٢ق / ١٧٩٧م. درگذشت و یکی از پسران او بنام سعادت علی خان به حکومت رسید. حکمرانان بعدی اود عبارتند از غازی الدین حیدر (١٨١٤ تا ١٨٢٧)، نصیرالدین حیدر (١٨٢٧ ١٨٣٧)، محمد علی شاه (١٨٣٧ ١٨٤٢)، امجد علی شاه (١٨٤٢ ١٨٤٧) و وجیدعلی شاه (١٨٤٧ ١٨٥٦ ). در تمامی این دوران دست اندازی کمپانی هند شرقی انگلیس به سرزمین اود ادامه داشت. در دوران آصف الدوله، کمپانی منطقه بنارس را از دولت اود گرفت که درآمد آن در دوران سعادت علی خان، ٨٠٠ هزار پوند استرلینگ در سال گزارش شده است. انگلیسیها خراج اود را به ٧٦٠ هزار پوند استرلینگ در سال افزایش دادند و سپس، در زمان فرمانفرمایی لرد ریچارد ولزلی، بخش مهمی از سرزمینهای اود به مستملکات بریتانیا منضم شد. بدین سان، دولت اود از هر سو، بجز مرزهای نپال، بمحاصره مستملکات انگلیس درآمد. همزمان، دخالت کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی در امور اود نیز شدت گرفت. انگریز را بیش از پیش... در آن سرکار مداخله حاصل گردیده به حدی که عزل و نصب احدی بدون مشورت ایشان نمیشد. بهبهانی از نفوذ گسترده کمپانی در رجال سرزمین اود سخن میگوید: به سبب غرض و خوف... سرداران و کارداران بیشتر از سابق به جماعت انگریزیه (انگلیسی) رجوع میکردند و ایشان در آن خانه مداخله کلیه بهم رسانیدند. سر جیمز اوترام آخرین رزیدانت انگلیس در اود بود. او در دسامبر ١٨٥٤ در این سمت منصوب شد. با تحریکات و گزارشهای او سرانجام، در ژانویه ١٨٥٦ بدستور لرد دالهوزی (جیمز دالهوزی (١٨١٢ تا ١٨٦٠)، مارکیز دالهوزی اول، پسر سوم جرج دالهوزی (١٧٧٠ تا ١٨٣٨)، ارل دالهوزی نهم، است. جیمز دالهوزی ژنرال ارتش بریتانیا، فرمانفرمای کل نوااسکاتیا و کانـاا (١٨١٩ تا ١٨٢٨) و فرمانده کل ارتش بریتانیا در شرق (١٨٢٩ ١٨٣٢) بود. در سال ١٨٤٧ لرد جان راسل، نخست وزیر انگلستان، جیمز دالهوزی را در سمت فرمانفرمای کل هند منصوب کرد. او تا فوریه ١٨٥٦ در این سمت بود) بقایای دولت اود به اشغال نیروهای انگلیسی درآمد و اوترام بعنوان اولین کمیسیونر عالی ایالت اود اداره این منطقه را به دست گرفت. (وجیدعلی شاه به کلکته تبعید شد و در سال ١٨٨٧ در این شهر درگذشت) اوترام در اوایل مارس ١٨٥٦ بعنوان فرمانده تهاجم نیروهای نظامی انگلیس به جنوب ایران راهی خلیج فارس شد. دایره المعارف اسلام (لیدن) انضمام اود بمستملکات بریتانیا را یکی از علل انقلاب بزرگ هندوستان ( ١٨٥٧) میداند. شهرهای لکهنو و کانپور، در منطقه اود، کانون های اصلی انقلاب هند بودند و سخت ترین مقاومتها را در برابر تهاجم ارتش انگلیس ابراز داشتند. قیام لکهنو، یکسال و نیم پس از انضمام اود به مستملکات کمپانی هند شرقی، از ١١ ژوئن ١٨٥٧ آغاز شد. در ٣٠ ژوئن، مردم به محل استقرار سر هـنری لارنس، که چهار ماه پیش بعنوان کمیسر عالی اود منصوب شده بود، حمله بردند. او مجروح شد و در ٤ ژوئیه درگذشت. بدینسان، به مدت نه ماه شهر لکهنو به دست مردم افتاد و در این دوران مقاومتی قهرمانانه را در برابر تهاجم مکرر و سخت ارتش انگلیس از سر گذرانید. حملات سرلشکر کمپبل (سر کالین کمپبل (١٧٩٢ تا ١٨٦٣) ملقب به بارون کلاید، از دست پروردگان آرتور ولزلی (ولینگتون) در جنگهای ناپلئونی در شبه جزیره ایبری است. در سال ١٨٤٦ فعالیت در ارتش کمپانی هند شرقی را آغاز کرد. در ١٨٥٦ سرلشکر شد با شروع انقلاب هند، در ژوئیه ١٨٥٧ بعنوان فرمانده کل ارتش هند منصوب شد و در تمامی دوران انقلاب در این سمت بود. پس از سرکوب انقلاب، درجه ژنرالی، عنوان بارون کلاید، درجه دکترای افتخاری حقوق دانشگاه آکسفورد و پاداش نقدی مفصلی از سوی هیئت مدیره کمپانی به او اعطا شد. در سال ١٨٦٢ به درجه فیلدمارشالی رسید) فرمانده کل ارتش انگلیس در هند، به شهرهای کانپور و لکهنو بی نتیجه بود و در نتیجه او اوترام را از بوشهر فراخواند. اوترام در ٣١ ژوئیه ١٨٥٧ از طریق بمبئی به کلکته رسید و فرماندهی تهاجم به اَوَد را بدست گرفت. آشنایی با منطقه و پیوند او با شبکه شخصی عوامل محلی اش عامل مهمی در این انتصاب بود. رابرت ناپیر نیز در سمت ریاست ستاد اوترام منصوب شد. اوترام پس از جنگی سخت در ۵ سپتامبر ١٨٥٧ شهر کاونپور را تصرف کرد و در ٢١ مارس ١٨٥٨ لکهنو نیز سقوط کرد. این آخرین شهر بزرگ هند بود که به تصرف نیروهای کمپانی درآمد. روزنامه تایمز لندن در آغاز ورود نیروهای انگلیسی به شهر لکهنو میزان تاراج آنان را ٦٠٠ هزار پوند استرلینگ ذکر کرد و یک هفته بعد اعلام نمود که این رقم به ۱/۲۵۰ میلیون پوند استرلینگ رسیده است. رهبری انقلاب اود با احمدالله شاه، مولوی (روحانی) شهر فیض آباد، و بیگم حضرت محل، همسر وجیدعلی شاه، بود. کمی بعد، فیروزشاه به آنان پیوست این سه در آستانه سقوط لکهنو از شهر خارج شدند. مولوی احمدالله شاه سرانجام در ۵ ژوئن ١٨٥٨ بدست راجه پاوین، از عوامل کمپانی، به قتل رسید. سرش را جدا کردند و جسدش را سوزاندند و خاکسترش را به رودخانه ریختند. راجه مذکور سر مولوی احمدالله شاه را به انگلیسیها تحویل داد و در ازای آن ۵۰ هزار روپیه پاداش گرفت مولوی احمدالله شاه یک روحانی شجاع و محبوب شیعه بود و واجد چنان سجایایی که حتی کارگزاران انگلیسی، چون سر توماس سیتون در خاطراتش و کلنل جرج مالسون (جرج مالسون (١٨٢٥ تا ١٨٩٨) از سال ١٨٤٤ در خدمت کمپانی هند شرقی در بنگال بود. در سال ،١٨٥٧ در بحبوحه انقلاب هند کتابی درباره حوادث فوق نوشت بنام شورش ارتش بنگال. در سالهای ١٨٦٩ تا ١٨٧٧ سرپرستی حکمران خردسال میسور را بدست داشت. او دارای تألیفات مهمی در زمینه تاریخ تحولات معاصر هند و منطقه است. آثار مهم او عبارتند از: تاریخ فرانسه در هند، تاریخ دولتهای محلی هند ، تاریخ موتینی هند، تاریخ افغانستان ، هرات، بنیانگذاران امپراتوری هند، مسئله روسیه و افغان و تهاجم به هند. او مولف زندگینامه های کلایو، ولزلی و هستینگز است) در تألیفاتش، او را بعنوان یک قهرمان بزرگ ستوده اند. در دفاع قهرمانانه لکهنو، زنان شرکت فعال داشتند و در زمان سقوط شهر برخی از آنان خود را کشتند تا بدست مهاجمان انگلیسی نیفتند. بیگم حضرت محل تا واپسـین لحظات سقوط لکهنو رهبری دفاع را بدست داشت و آنگاه که شهر در آستانه سقوط قرار گرفت خارج شد. او در رأس نیروهای خود به جنگ و گریز با ارتش انگلیس ادامه داد، به این طریق خود را به مرز نپال رسانید و به این کشور پناه برد. بیگم حضرت محل تا پایان عمر در نپال زیست و مقامات انگلیسی هیچگاه به او اجازه بازگشت به هند ندادند. در تاریخنگاری هند، این زن شیعی را بعنوان قهرمانی بزرگ ستوده اند که از نظر جسارت و مردانگی با شوهرش قابل قیاس نبود. در دوران ١٣٤ ساله استقرار دولت اود، برغم تهاجمهای مکرر خارجی و دست اندازی های نظامی و مالی کمپانی هند شرقی، این منطقه به سرزمینی شکوفا بدل شد. آصف الدوله به بازسازی گسترده شهر لکهنو دست زد و در دوران او چهره این شهر بکلی دگرگون شد؛ فضایی ایرانی یافت و جمعیت آن به ٣٠٠ هزار نفر رسید. در پایان دوران آصف الدوله، لکهنو دارای ٣٠ هزار مغازه، ٢٠٠٠ قهوه خانه و ١٠٠٠ مسجد بود. از جمله بناهای آصف الدوله در لکهنو تعزیه خانه (حسینیه) بزرگی است که با هزینه ٢٠٠ هزار پوند استرلینگ احداث شد. بهبهانی این بنا را از غرایب و لطایف ابنیه میخواند. مخارج آصف الدوله، که بخش عمده آن صرف امور خیریه میشد، بیست میلیون روپیه (دو میلیون پوند استرلینگ) در سال گزارش شده است. حکمرانان و خاندانهای متمکن و علمای شیعه اَوَد با اماکن مقدسه و مراجع و حوزه های علمیه عتبات در بین النهرین رابطه نزدیک داشتند و ابنیه و موقوفات معتبری در عتبات بوسیله آنان بنا شد. از بناهای مهم آنان در عتبات، نهر آصفیه نجف اشرف است که آب رود فرات را به شهر میرساند. این نهر بزرگ با هزینه ٧٠٠ هزار روپیه (٧٠ هزار پوند استرلینگ) بوسیله آصف الدوله احداث شد. ساختمان نهر فوق در سال ١٧٩٣م. به پایان رسید و واسطه انتقال وجوه آن بنگاه ایرانی حاج کربلایی محمد طهرانی بود. احداث این نهر سبب آبادانی بیشتر شهر و توسعه کشاورزی حومه نجف شد. در سال ١٧٨٦ آصف الدوله به تعمیر مسجد کوفه پرداخت، یک مسافرخانه برای زوار احداث نمود و کتابخانه ای با ٧٠٠ جلد کتاب خطی وقف بارگاه نجف اشرف ساخت. بانوان خاندان نیشابوری، چون بهو بیگم، نیز دارای موقوفاتی هستند که بخشی از درآمد آن بمصرف تأمین طلاب حوزه های علمیه عتبات میرسید. پس از سلطه بریتانیا بر اود، انگلیسیها به دست اندازی بر این موقوفات پرداختند. و علاوه بر آن شایعاتی سخیف و کینه توزانه علیه این بانوان محترمه رواج دادند. خان ملک ساسانی مینویسد: بطوری که از طرف خود انگلیسها شهرت داده میشد، رقاصه زیبای عشوه گری که از هفتاد و دو ملت در طول زمان دلربایی کرده و تمول بسیار به چنگ آورده بود، چون شیعه و بلاعقب در هندوستان از دنیا رفت، دولت انگلیس را وصی قرار داد تا آنکه عایدات دارایی اش را... هر ساله در میان علما و طلاب شیعه تقسیم نماید. هر چند خان ملک ساسانی بلافاصله میافزاید : صحت این واقعه بکلی مشکوک است ؛ معهذا، بعدها برخی نویسندگان وابسته به دربار پهلوی، در فضای پس از قیام ۱۵ خرداد ١٣٤٢ در ایران، به تکرار این شایعات پرداختند و آن را دست مایه تبلیغات سیاسی علیه علمای شیعه قرار دادند. اعقاب خاندان سادات نیشابوری اود امروزه نیز در هند حضور دارند و هرچند از سمتی برخوردار نیستند ولی مورد احترام فراوان مردم منطقه اند. ساختار سیاسی شکوفای دیگری که در دهه ١٧٢٠ میلادی بر ویرانه های دولت گورکانی هند جوانه زد، دولت حیدرآباد دکن است. چین قلیچ خان قمرالدین ملقب به نظام الملک نوه یکی از سرداران ترک دولت قطب شاهی دکن بنام قلیچ خان است. پسر قلیچ خان، بنام شهاب الدین غازی الدین خان بهادر فیروز جنگ، به یکی از رجال دولت گورکانی بدل شد و در واپسین سالهای دوران اورنگ زیب فرمانده کل ارتش او در شبه جزیره دکن بود. پس از اورنگ زیب، بهادرشاه غازی الدین را یکی از برجسته ترین کارگزاران خود شناخت و او را برای استقرار آرامش در خطه غربی هند بعنوان نایب السلطنه راهی ایالت گجرات کرد. وی تا سال ١٧١٠ در این سمت بود. کمیساریات انتصاب فیروزجنگ به حکومت گجرات را بعنوان افتخاری برای این ایالت و نشانه ای از اهمیت آن در میان سایر ایالات هند عنوان کرده است. نظام الملک، پسر غازی الدین، نیز به خدمت دربار گورکانی درآمد و در اوایل سلطنت فرخ سیر به حکومت دکن (١٧١٤ تا ١٧١٣) منصوب شد. او یکی از مخالفین سرسخت عبدالله خان قطب الملک و برادرش حسینعلی خان بود و به این دلیل از حکومت دکن برکنار شد. با افول قدرت عبدالله خان و برادرش، بار دیگر به حکومت دکن منصوب شد (١٧٢٢ - ١٧٢٠) و در این سمت نقش اصلی را در سقوط نهایی قطب الملک و برادرش، مبارزه با تهاجم مهاراته ها و سرکوب شورش آجیت سینگ ایفا کرد. او از فوریه ١٧٢٢ وزارت محمدشاه را به دست گرفت. نظام الملک دو سال و نیم در سمت وزارت بود و سرانجام نومید از انجام هرگونه اصلاحات در دربار دهلی و اعاده اقتدار و نظم دولت مرکزی و سرخورده از دسیسه های دربار محمدشاه، استعفا داد. محمدشاه کوششی برای حفظ این وزیر قابل نکرد؛ استعفای او را محترمانه پذیرفت، به وی لقب آصف جاه اعطا کرد و اجازه داد به دکن برود. نظام الملک در محرم ١١٣٧ق/ اکتبر ١٧٢٤م. به دکن بازگشت. این سرآغاز دولت نظام حیدرآباد است. نظام الملک در دکن، بر بنیاد میراث گذشته، چنان ساختار سیاسی شکوفایی به پا کرد که به تعبیر تاریخ هند کمبریج، شایسته عنوان نظام الملک بود. دستهای نیرومند او آرامش را به بخشهای تحت فرمانش بازگرداند،نظم و قانون را اعاده کرد، نظام مالیاتی معتدلی برپا نمود و به تجاوز کارگزاران ناصالح پایان داد در پرتو این ساختار منظم، درآمد سالیانه دولت حیدرآباد به ١٦٠ میلیون روپیه (١٣ و نیم میلیون پوند استرلینگ) رسید حال آنکه درآمد سایر ایالات هند در این زمان در مجموع ١٧٠ میلیون روپیه بود. دولت حیدرآباد در اقیانوس آشوب زده دکن به جزیره ثبات و آرامش بدل شد؛ و این برغم تهدید مهاراته ها بود که در تمامی دوران زندگی نظام الملک تداوم داشت. او توانست با کیاست و تدبیر، ایجاد شکاف در میان سران مهاراته و بهره برداری از رقابت و ستیزشان، با آنان پیمانهایی منعقد کند و مرزهای دولت خود را متمایز کند هرچند حتی تدبیر نظام الملکی نیز نتوانست بطور کامل به تجاوز مهاراته ها پایان دهد. در دوران نظام الملک، شهر حیدرآباد بار دیگر به کانون شکوفای فرهنگ هند بدل شد. او نه تنها حامی بزرگ اندیشمندان و هنرمندان بود، بلکه خود نیز شاعر بود و دیوان اشعارش در دو جلد به چاپ رسیده است. نظام الملک، برغم استقلال عملی دولتش، هماره خویش را تابع دولت گورکانی دهلی میخواند و هیچگاه این رابطه را نگسست سر جادونات سرکار مینویسد نادرشاه افشار پس از تصرف دهلی تاج و تخت هند را به نظام الملک پیشنهاد کرد ولی وی این کار را خیانت شمرد و نپذیرفت. نظام الملک در سال ١١٦١ق/ اول ژوئن ١٧٤٨م. درگذشت و نامی بزرگ از خود به یادگار نهاد. او بمدت ٢٥ سال برجسته ترین شخصیت سیاسی شبه قاره هند بشمار میرفت. داوری جادونات سرکار درباره او چنین گفته است: تنها نماینده عصر خردمندانه اورنگ زیب و سیاست و سنن حکومتگری درخشان بود. اندیشه بزرگ او سبب جلب احترام نخبگان درباری جوان میشد که به وی بسان پدر خویش مینگریستند، حال آنکه جهال و فرومایگان از او به سبب عشقش به نظم و درست کاریش در مدیریت نفرت داشتند. او بی تردید رهبر برجسته زمانه خود در هند بود. در دوران حکومت مظفرجنگ، پسر ارشد نظام الملک، نفوذ اروپاییان در دولت حیدرآباد آغاز شد. او به دلیل تهدید فزاینده همسایگان ناآرام و متجاوز، انگلیسیها و مهاراته ها، افسران فرانسوی را به استخدام ارتش خود درآورد. این در زمان جنگ هفت ساله انگلیس و فرانسه در هند است. معهذا، بتدریج مستشاران فرانسوی به قدرتی مداخله گر بدل شدند و با حقوق سالیانه ٢/٩ میلیون روپیه ای خود به باری بر گردن دولت حیدرآباد. در سـال ١٧٥١ مظفرجنگ درگذشت و با دسیسه ژنرال باسی فرانسوی (مارکیز شارل باسی (١٧٨٥ تا ١٧١٨) فرمانده ارتش فرانسه در سواحل هند. او برغم دشمنی با انگلیسیها، در جنگ با کلایو به سراج الدوله کمک نکرد. در جنگ تیپو سلطان با انگلیسیها به حمایت از تیپو پرداخت ولی با انعقاد پیمان صلح میان دولتهای فرانسه و انگلیس از حمایت او دست کشید. وی در بندر پاندیچری، مرکز فرانسویها در ساحل هند، درگذشت. باکلند مینویسـچد وی در هند ثروتی فراوان اندوخت) صلابت جنگ، پسر نالایق نظام الملک، زمام دولت را بدست گرفت. باسی حیدرآباد را به پایگاهی برای تهاجم به مستملکات انگلیسیها در بنگال بدل ساخت. در این زمان، وزارت دولت حیدرآباد را شهنوازخان به دست گرفت. عبدالرزاق شهنوازخان (١٧٥٨ تا ١٧٠٠م.) از تبار یک ایرانی است که به هند مهاجرت کرد و به خدمت دربار اکبرشاه درآمد. عبدالرزاق از نوجوانی به کار در مشاغل دیوانی پرداخت و به زودی مورد توجه نظام الملک قرار گرفت. نظام الملک او را با خود به حیدرآباد برد و در مناصب مهم دیوانی گمارد و به وی لقب شمس الدوله اعطا کرد. در سال ،١٧٥٣ شهنوازخان در سمت وزارت دولت حیدرآباد جای گرفت. او که، بنوشته باکلند، مخالف اروپاییان بود از سال ١٧٥٦ تلاش جدی برای اخراج فرانسویها را آغاز کرد. با دسیسه فرانسویها، بناگاه گروهی در شهر سر به شورش برداشته و خواستار برکناری شهنوازخان شدند. شورشیان به خانه او حمله بردند، آن را غارت کردند و پسرش را به قتل رساندند. بدینسان، در ٢٣ ژوئیه ١٧٥٧ شهنوازخان از وزارت برکنار شد و وزیری دست نشانده فرانسویها بر کرسی او جای گرفت. شهنوازخان به تکاپوی خود ادامه داد تا سرانجام ژنرال باسی او و سایر اعضای خانواده اش را دستگیر و در ١٢ مه ١٧٥٨ تمامی آنان را تیرباران کرد. شهنوازخان وزیری دانشمند و نویسنده ای بزرگ بود. او مولف کتاب معروف مآثر الامرا است که باکلند آن را مهمترین کتاب تاریخی که در سده هیجدهم در هند نوشته شده میخواند. شهنوازخان این اثر مهم را در یک دوره شش ساله خانه نشینی نوشت. مآثر الامرا فرهنگ رجال هند بشمار میرود و در آن زندگینامه ٧٣٠ تن از شخصیتهای سیاسی دوران گورکانی مندرج است. پس از این ماجرا، تهاجم بزرگ مهاراته ها رخ داد که به اشغال بخشهای وسیعی از سرزمین حیدرآباد انجامید. سرانجام، در سال ،١٧٦٢ نظام علی خان، کوچکترین پسر نظام الملک، برادر بزرگ را برکنار کرد و با عنوان نظام الملک آصف جاه دوم قدرت را بدست گرفت. او موفق به اخراج فرانسویها و مهاراته ها و اعاده قدرت و اعتبار دولت حیدرآباد شد و به مدت ٤١ سال حکومتی باثبات و منظم را اداره کرد. درباره فرجام این دولت و مکانیسم غارت آن بوسیله کارگزاران استعمار بریتانیا در جلد چهارم سخن خواهیم گفت. ظهور و افول دولتها به معنای مرگ یک فرهنگ یا تمدن نیست. جوانه زدن و زایش دولت ایلخانان از درون امپراتوری مهاجم مغول در ایران، فروپاشی دولت ایلخانان و سر برکشیدن برخی دولتهای کوچک و فرهیخته محلی بر شالوده آن، پیدایش و زوال دولت مرکزی صفوی و سپس طلوع ساختارهای سیاسی چون دولت زندیه، و بالاخره فروپاشی دولت گورکانی هند و طلوع دولتهایی چون اَوَد و دَکَن نمونه هایی کاملا گویاست.
حدیث :
اصبغ بن نباته گوید: مردى به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و عرض کرد: اى امیرمومنان ! همانا برخى از مردم معتقدند که بنده در حالى که مومن باشد نه زنا میکند نه دزدى و نه شراب مینوشد و نه ربا میخورد و نه خونى را به حرام میریزد، پس امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: راست گفتى زیرا من همین حدیث را از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم و دلیل بر درستى آن کتاب خداست، و گاهى براى مومن حالاتى پیش مى آید که در آن حالات قصد میکند که مرتکب گناه شود پس روح قوت و توانایى او را بر این کار جرات میبخشد و روح شهوت آن کار را براى او زینت داده و زیبا جلوه میدهد و روح بدن او را رهبرى میکند تا آنکه به گناه تن در مبدهد، پس زمانى که با گناه تماس حاصل کرد از ایمانش کاسته میشود، از ایمان رها میگردد و ایمانش باز نمیگردد مگر اینکه توبه کند که اگر توبه کرد خداوند توبه اش را میپذیرد و اگر به گناهکارى بازگشت خداوند او را به آتش دوزخ داخل میکند.