دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت
طفلی، مرا ز پهلوی خود بیگناه راند
آن تیر طعنه، زخم کم از نیشتر نداشت
اطفال را بصحبت من، از چه میل نیست؟
کودک مگر نبود، کسی کو پدر نداشت؟
امروز، اوستاد بدرسم نگه نکرد
مانا که رنج و سعی فقیران، ثمر نداشت
دیروز، در میانهٔ بازی، ز کودکان
آن شاه شد که جامهٔ خلقان ببر نداشت
من در خیال موزه، بسی اشک ریختم
این اشک و آرزو، ز چه هرگز اثر نداشت؟
جز من، میان این گل و باران کسی نبود
کو موزه ای بپا و کلاهی بسر نداشت
آخر، تفاوت من و طفلان شهر چیست؟
آئین کودکی، ره و رسم دگر نداشت؟
هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت
وین شمع، روشنائی ازین بیشتر نداشت
همسایگان ما بره و مرغ میخورند
کس جز من و تو، قوت ز خون جگر نداشت
بر وصلههای پیرهنم خنده میکنند
دینار و درهمی، پدر من مگر نداشت؟
خندید و گفت، آنکه بفقر تو طعنه زد
از دانههای گوهر اشکت، خبر نداشت
از زندگانی پدر خود مپرس، از آنک
چیزی بغیر تیشه و گهی آستر نداشت
این بوریای کهنه، بصد خون دل خرید
رختش، گه آستین و گهی آستر نداشت
بس رنج برد و کس نشمردش به هیچ کس
گمنام زیست، آنکه ده و سیم و زر نداشت
طفل فقیر را، هوس و آرزو خطاست
شاخی که از تگرگ نگون گشت، بر نداشت
نساج روزگار، درین پهن بارگاه
از بهر ما، قماشی ازین خوبتر نداشت/ پروین اعتصامی

سری را که بر سر نهادی کلاه
مبند از درپای هر خاک راه (مبند=نبند)
دلی را که شد بر درت راز دار
ز دریوزهٔ هر دری باز دار (دریوزه=گدایی)
نکو کن چو کردار خود کار من (کارمن=درکارمن)
مکن کار با من به کردار من
نظامی بدین بارگاه رفیع
نیارد به جز مصطفی را شفیع (نیارد=نیاورد)
مناجات خمسه نظامی
کوروش صفوی میگوید: شعر کلامی است مخیل و موزون و از دید آنها که حضور وزن را در شعر ضروری نمیدانند و اصل موزون بودن را از شعر حذف میکنند؛ شعر، کلام مخیلی است که متضمن هنجار گریزی های شاعرانه است اما واقعیت این است که امروز دیگر نمیتوان شعر را به درستی تعریف کرد.
منجمان در پادشاهی منوچهر از زوال حکومتش خبر دادند و فردوسی گوشه ای میزنه و میگوید:
کنون نو شود در جهان داوری
چو موسی بیاید به پیغمبری پدید اما
مولوی بصورت کامل شرح میده و میگه پس از آنکه منجّمان و خواب گزاران، عالیجناب فرعون را از ولادت موسی آگاه کردند بیچاره پشم ریزون کرد و دستور فرعونی صادر کرد، از نوع فرمان نادری، که فرزندانِ ذکورِ بنی اسرائیل قتل عام شوند و..
بر فلک پیدا شد آن استارهاش (ستاره)
کوری فرعون و مکر و چارهاش
روز شد گفتش که ای عمران برو (پدر موسی، عمران)
واقف آن غلغل و آن بانگ شو
راند عمران جانب میدان و گفت
این چه غلغل بود شاهنشه نخفت
هر منجم سر برهنه جامهپاک
همچو اصحاب عزا بوسیده خاک
همچو اصحاب عزا آوازشان
بد گرفته از فغان و سازشان
ریش و مو بر کنده رو بدریدگان
خاک بر سر کرده خونپر دیدگان
گفت خیرست این چه آشوبست و حال
بد نشانی میدهد منحوس سال
عذر آوردند و گفتند ای امیر
کرد ما را دست تقدیرش اسیر
این همه کردیم و دولت تیره شد
دشمن شه هست گشت و چیره شد
شب ستارهٔ آن پسر آمد عیان
کوری ما بر جبین آسمان
زد ستارهٔ آن پیمبر بر سما
ما ستارهبار گشتیم از بکا
با دل خوش شاد عمران وز نفاق
دست بر سر میبزد کاه الفراق
کرد عمران خویش پر خشم و ترش
رفت چون دیوانگان بی عقل و هش
خویشتن را اعجمی کرد و براند
گفتههای بس خشن بر جمع خواند
خویشتن را ترش و غمگین ساخت او
نردهای بازگونه باخت او (رد گم کنی، ننه من غریبم)
گفتشان شاه مرا بفریفتید
از خیانت وز طمع نشکیفتید
سوی میدان شاه را انگیختید
آب روی شاه ما را ریختید
دست بر سینه زدیت اندر ضمان
شاه را ما فارغ آریم از غمان
شاه هم بشنید و گفت ای خاینان
من بر آویزم شما را بی امان
خویش را در مضحکه انداختم
مالها با دشمنان در باختم
تا که امشب جمله اسرائیلیان
دور ماندند از ملاقات زنان
مال رفت و آب رو و کار خام
این بود یاری و افعال کرام
سالها ادرار و خلعت میبرید
مملکتها را مسلم میخورید
رایتان این بود و فرهنگ و نجوم
طبلخوارانید و مکارید و شوم
من شما را بر درم و آتش زنم
بینی و گوش و لبانتان بر کنم
من شما را هیزم آتش کنم
عیش رفته بر شما ناخوش کنم
سجده کردند و بگفتند ای خدیو
گر یکی کرت ز ما چربید دیو (کرت، نوبت و دفعه)
سالها دفع بلاها کردهایم
وهم حیران زانچ ماها کردهایم
فوت شد از ما و حملش شد پدید
نطفهاش جست و رحم اندر خزید
لیک استغفار این روز ولاد
ما نگه داریم ای شاه و قباد
روز میلادش رصد بندیم ما
تا نگردد فوت و نجهد این قضا
گر نداریم این نگه ما را بکش
ای غلام رای تو افکار و هش
تا بنه مه میشمرد او روز روز
تا نپرد تیر حکم خصم دوز
بر قضا هر کو شبیخون آورد
سرنگون آید ز خون خود خورد
چون زمین با آسمان خصمی کند
شوره گردد سر ز مرگی بر زند
نقش با نقاش پنجه میزند
سبلتان و ریش خود بر میکند
تا عمر آمد ز قیصر یک رسول
در مدینه از بیابان نغول
از طرف قیصر روم، فرستاده ای پس از طی بیابانهای پهناور برای دیدن عمر (خلیفه دوم) وارد مدینه شد.
گفت: کو قصر خلیفه، ای حشم؟
تا من اسب و رخت را آنجا کشم
فرستاده قیضر روم گفت: ای مردم کاخ خلیفه کجاست تا من اسب و اسباب و رختم را بدانجا ببرم و در آنجا رحل اقامت افکنم؟
قوم گفتندش که او را قصر نیست
مر عمر را قصر، جان روشنی است
مردم به فرستاده قیصر روم پاسخ دادند که خلیفه مسلمین کاخی ندارد، در حقیقت کاخ او، همان دل روشن و روان تابناک اوست، ولی یادشون رفت درب نیمه سوخته رو بعنوان مدرک و سند روشن دلی نشون قیصر روم بدهند.
گر چه از میری ورا آوازه ای است
همچو درویشان، مر او را کازه ای است
اگر چه عمر از حیث فرمانروایی، آوازه و شهرت دارد، ولی مانند درویشان در خانه ای محقر زندگی میکند.
ای برادر چون ببینی قصر او؟
چونکه در چشم دلت رسته است مو
ای برادر تو چگونه میخواهی کاخ باطنی او را ببینی در حالیکه بر دیدگان باطنی ات، موی اوصاف ذمیمه روییده؟ مو در چشم رستن چیه؟ روییدن مو در پلک چشم است که از بیرون به درون چشم رشد میکند و چشم را آزار میدهد و در قدیم یکی از بیماریهای چشمی بوده است ولی در اینجا کنایه از هواهای نفسانی است که چشم دل را می پوشاند.
چشم دل از مو و علت پاک آر
و آنگه آن، دیدار قصرش چشم دار
ابتدا چشم دلت را از موی حرص و هوی و از هر عیب و نقصی پاک کن و سپس به دیدن کاخ او چشم بگشا.
هر که را هست از هوس ها جان پاک
زود بیند حضرت و ایوان پاک
هر که جان و روانش را از هوس های دنیوی پاک کند، او بی درنگ حضرت حق و ایوان پاک الهی را مشاهده میکند.
بعد مولوی اینگونه نتیجه گیری میکند:
چون محمد پاک شد زین نار و دود
هر کجا رو کرد، وجه الله بود
بعنوان مثال همینکه محمد (ص) از دود و آتش دنیوی و کدورت بشری پاک شد، بهر سوی که رو کرد وجه الله را دید، که وجه الله اصطلاحی است قرآنی (خاور و باختر هستی از آن خداوند است پس به هر سوی رو کنید آنجاست وجه خداوند) برخی گفته اند که مقصود از وجه الله همان ذات الهی است.
اما در مورد کلمه کازه:
از کلمات اصیل پارسی هست، کاژه بوده، به کاشه بدل شده، اکنون کازه تلفظ میشه، اتاق چوبی ساده در حد سایبان و کلبه که اغلب درب و پنجره نداره، ساده هستش و داخل باغها بنا میکنند و با تمام یادگیش خیلی باصفا هست، معمولاً به گویش تهرانیها آلاچیق گفته میشه، بعضی نقاط خرپشته هم بهش میگن، خدا قسمت کنه همگی داخل کازه چای آتشی بخوریم و مشاعره کنیم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پایانی. رازهای تمدن جدید غرب و یهودیان، جهان اسلام و اندلس: شبهجزیره ایبری سرزمینی است که مردم آن برای رهایی از ستم حکمرانان بیگانه داوطلبانه به سرداران عرب پیوستند. به یاری این مردم بود که اسلام با سرعتی شگرف سراسر این شبه جزیره پهناور را فراگرفت. همین مردم گروه گروه به اسلام گرویدند و در پیوند با مهاجرین مسلمان تمدنی درخشان و شکوهمند را بنا نهادند. مردم شبهجزیره ایبری قریب به شش سده حکومت اشغالگران رومی را آزمودند و آنگاه نوبت به تاراج اقوام متعدد اروپایی رسید؛ و سرانجام قبایل ویسیگوت آلمانی در سال ۴۱۵ میلادی بر ایشان تاختند و حکومتی خشن و ستمگر را بنیاد نهادند. این حکمرانان هیچگاه آرام نداشتند؛ یا با قبایل مهاجمی که از قلب قاره اروپا سرازیر میشدند در ستیز بودند یا در کوران جنگهای خونین خانگی سرزمین ایبری را به آتش میکشیدند. سرانجام، همین مردم طارق بن زیاد سردار مسلمان، را از شمال آفریقا فراخواندند، به او راه نمودند و آنگاه که هفت هزار سپاهی طارق به خاک ایبری پا نهادند (رجب۹۲ق./ مه ۷۱۱م.) ارتش انبوه پادشاه ویسیگوت بناگاه فروپاشید. آنچه رخ داد یک انقلاب اجتماعی سترگ بود و ربطی به کشورگشایی نداشت. طارق کاری جز گشودن راه برای مردمی به ستوه آمده نکرد. راز شکوفایی سریع و حیرتانگیز تمدن اسلامی اندلس در این است. معماران واقعی این تمدن همان مردم بودند نه مهاجرین مسلمان که هماره اقلیتی ناچیز به شمار میرفتند. با شکوفایی تمدن اسلامی در شبهجزیره ایبری، مهاجرت یهودیان به اندلس نیز آغاز شد و به ایجاد انبوهترین و مهمترین جامعه یهودی این عصر انجامید. رافائل پاتای، ویراستار دایرةالمعارف صهیونیسم و اسرائیل، دوران فوق را عصر طلایی و اوج شکوفایی فرهنگ یهود در سالهای پس از خروج یهودیان از فلسطین تا ظهور تمدن جدید غرب میخواند. در این زمان، یهودیان به چنان رفاه و رونق فرهنگی دست یافتند که در مآخذ تاریخی تنها نام سه هزار شاعر عبری زبان ساکن اندلس به ثبت رسیده است. بدینسان، از سده دوازدهم میلادی و در اندلس مرحله جدیدی از فرهنگ یهود آغاز شد. اندیشه فلسفی با موسی بن میمون (ابن میمون) (۱۱۳۵ تا ۱۲۰۴م.) فیلسوف مشائی، به یهودیت وارد شد. تاریخ نگاری یهود با ابراهیم بن داوود (۱۱۱۰ تا ۱۱۸۰م.) اوج گرفت و با یهودا هالوی (۱۰۷۵ تا ۱۱۴۱م.) شعر و ادب یهود شکوفا شد. اندلس اسلامی مرحله جدیدی را در فرهنگ یهود گشود و یهودیان را از دنیای تنگ تلمودی خارج ساخت. این انقلابی در فرهنگ یهود به شمار میرود. در چنین فضایی است که از درون جامعه یهودی اندلس، شخصیتهای نامدار پدید شدند: ابراهیم بن عزرا (۱۰۹۲ تا ۱۱۶۷م.) شاعر و متکلم و جهانگرد که دارای ۱۰۸ جلد تألیف است، موسی بن عزرا (۱۰۵۵ تا ۱۱۳۵م.) شاعر عبریگو، سلیمان بن غابیرول (۱۰۲۰ تا ۱۰۵۷م.) شاعر و فیلسوف، بنیامین تودلایی (نیمه دوم سده ۱۲ میلادی) صاحب سفرنامه معروف و دهها نام دیگر. بدرستی باید گفت پایههای فرهنگ معاصر یهود در این عصر و در اندلس اسلامی نهاده شد؛ همانگونه که الیگارشی زرسالار معاصر یهودی نیز، چنانکه خواهیم دید، بطور عمده در این زمان و در اندلس تکوین یافت. نویسندگان دانشگاه عبری اورشلیم اذعان دارند که در این دوران زندگی در سرزمینهای اسلامی به مراتب آسانتر از سایر نقاط جهان بود و یهودیان این امکان را داشتند که کانونهای فعال فرهنگی خویش را به پا کنند. لذا، برای صدها سال اکثریت عظیم یهودیان در سرزمینهای اسلامی میزیستند. آنان سپس یهودیانی را مثال میآورند که در اسپانیای اسلامی به مقامات عالی سیاسی رسیدند. حسدای بن شپروط در سده دهم میلادی، شموئیل نقید و پسرش یوسف در سده یازدهم نامدارترین ایناناند. حسدای بن شپروط (۹۱۵ تا ۹۷۰م.) نخستین یهودی است که در شبه جزیره ایبری به مقامات عالی دولتی رسید. پدرش تاجری ثروتمند بود که در شهر قرطبه (کوردوبا) پایتخت خلافت اموی اسپانیا، اقامت گزید. حسدای تحصیلات خود را در رشته طب به پایان برد و به خدمت دربار عبدالرحمن سوم، خلیفه اموی اندلس (۳۰۰ تا ۳۵۰ق/ ۹۱۲ تا ۹۶۱م.) درآمد. او در سالهای بعد به مشاغل مالی، سیاسی و دیپلماتیک وارد شد و مأموریتهای مهمی را در امپراتوریهای بیزانس و روم مقدس و دربار شاهان مسیحی لئون و ناوار، در شمال اسپانیا، به انجام برد. در این زمان حسدای از سوی خلیفه اندلس رسماً به ریاست یهودیان منصوب شد. پس از درگذشت حسدای، تاجری ثروتمند بنام یعقوب بن جائو (متوفی ۹۹۰م.) به ریاست یهودیان اندلس رسید. حسدای بن شپروط از شاهزادگان داوودی است و علاوه بر منصب دولتیاش یهودیان اندلس نیز او را ناسی خود میدانستند. حسدای برای استقرار یهودیان در اندلس و ارتقاء آنان تلاش فراوان کرد و به کمک او بود که وضع یهودیان در اسپانیای اسلامی رونق فراوان گرفت و برخی از ایشان به مقامات مهم دولتی رسیدند. حسدای در میان یهودیان جهان از احترام و اقتدار فراوان برخوردار بود و شأنی کمتر از شاه داوودی بغداد نداشت. برای نمونه، یهودیان مستقر در فرانسه در نامهای به حسدای خود را نوکران شما، جوامع فرانسه، میخوانند. یهودیان فرانسه با حسدای رابطه نزدیک داشتند و میکوشیدند به کمک او مقامات طلیطله را قانع کنند که از مالالتجاره یهودیان فرانسه مالیات نگیرند یا آن را کاهش دهند. مهمترین رهبر یهودیان اندلس اسلامی، پس از حسدای بن شپروط، شموئیل نقید است. شموئیل نقید (اسماعیل بن نغریله) (۹۹۳ تا ۱۰۵۶م.) نیز، چون حسدای بن شپروط، به خاندان داوود تعلق داشت. او در قرطبه به دنیا آمد. از جوانی به تحصیل پرداخت و با زبان عربی و متون اسلامی در سطحی عالی آشنایی یافت. به غرناطه مهاجرت کرد و در یک مغازه ادویه فروشی به تجارت پرداخت. در این شهر بعنوان مردی ادیب و فرهیخته مورد توجه ابنالعریف، کاتب (منشی) وزیر غرناطه، قرار گرفت. در سال ۴۱۱ق/ ۱۰۲۰م. به دستگاه ابوالعباس، وزیر غرناطه، راه یافت. مورد توجه حبوس بن زاوی بن زیری، امیر بربر غرناطه، قرار گرفت و در حوالی سال ۴۱۷ق/ ۱۰۲۶م. وزیر غرناطه شد. در سال ۱۰۲۷م. یهودیان اندلس شموئیل را بعنوان نقید (رئیس) خود برگزیدند. او با بادیس بن حبوس رابطه دوستانه برقرار کرد و در زمان مرگ حبوس به بادیس در غلبه بر برادران و تصرف قدرت یاری رسانید. بدینسان، در دوران حکومت بادیس (۴۳۰ تا ۴۶۶ق/ ۱۰۳۸ تا ۱۰۷۳م.) نیز با اقتدار تمام مقام وزارت را بدست گرفت. شموئیل ۳۰ سال وزیر غرناطه بود که ۱۸ سال آن در دوران بادیس بن حبوس است. او در این دوران فرماندهی ارتش غرناطه را بدست خود گرفت و ۱۶ سال تمام در جنگ با سایر دولتهای مسلمان اندلس، از جمله اشبیلیه بود. پس از شموئیل، پسرش یوسف نقید (۱۰۳۵ تا ۱۰۶۶م.) وزیر دولت غرناطه شد. او در زمان مرگ پدر تنها ۲۱ سال داشت؛ معهذا بادیس وی را به وزارت منصوب کرد. در زمان او نیز جنگ میان دولتهای مسلمان غرناطه و اشبیلیه اوج گرفت. یوسف نیز، چون پدر، یهودیان ثروتمند را در پیرامون خود گرد آورد و آنان را در مقامات عالی دولتی گمارد. در زمان وزارت او نفرت مسلمانان اندلس از جنگافروزی و ثروتاندوزی یهودیان طغیان کرد. به نوشته دایرة المعارف یهود، نویسندگان مسلمان آن عصر نفرت خود را از او بیان داشتهاند. از جمله، ابواسحاق بن مسعود البیری، متفکر مسلمان، شعری علیه یوسف نقید سرود که در آن به ثروت عظیم وی و نقشش در انباشته کردن جیب سایر یهودیان اعتراضی سخت شده بود. این نفرت سرانجام تأثیر خود را بر جای نهاد و یوسف به اتهام قتل ولیعهد غرناطه و توطئه برای مسموم کردن بادیس به قتل رسید. شموئیل نقید متفکر و شاعر بود و دیوان او موجود است. بخش مهمی از این دیوان، اشعار حماسی و جنگی او به زبان عبری است. وی با حزقیا بن داوود، شاه داوودی، رابطه نزدیک و دوستانه داشت. یوسف نقید نیز با شاه داوودی بغداد رابطه نزدیک داشت. دو پسر حزقیا، به دلایلی نامعلوم، از بغداد به اندلس گریختند و یوسف آنان را پناه داد. یوسف در سال ۱۰۵۵م. شعری در ستایش حزقیا سروده است. شموئیل نقید را از بنیانگذاران اصلی احداث کاخ افسانهای الحمرا در غرناطه میدانند. ثروت و قدرت شموئیل نقید را از این جمله معروف و خودستایانهاش میتوان دریافت که گفته بود: من داوود زمانه خود هستم. دکتر نورالدین آل علی مینویسد ابن نغزیله (شموئیل نقید ملعون) در زمان خود دست بسیاری از یهودیان را در کارهای سیاسی و اقتصادی باز گذارد و با وجود اینکه در دولت اسلامی به وزارت رسیده بود، در دل و در خفا به دشمنی و خصومت با مسلمانان میکوشید و کتابی در نقض قرآن بعنوان الابانه به زبان عربی تألیف کرد. نخستین اندیشمند مسلمان که ساختار سیاسی درونی یهودیان را مورد توجه قرار داد و خطر آن را درک کرد، ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم اندلسی (۳۸۴ تا ۴۵۷ق/ ۹۹۴ تا ۱۰۶۴م.) متفکر نامدار ایرانی تبار است (دایره المعارف اسلام چاپ لیدن، محتملاً ابن حزم را از اعقاب یک مسیحی مسلمان شده میداند، این در حالی است که ابن حزم به صراحت خود را از تبار ایرانی و از مردم ایالت فارس خوانده است). ابن حزم را از بزرگترین اندیشمندان جهان اسلام میدانند. او شاعر، مورخ، قاضی، فیلسوف و متکلم بود و قریب به چهارصد اثر مکتوب از خود برجای نهاده است. ابن حزم بعنوان مورخ ادیان شهرت دارد و مؤلف کتاب عظیم و پرمأخذ ملل و نحل است که دایرة المعارف اسلام لیدن آن را دایرةالمعارف اندیشههای دینی میخواند (متن کامل ملل و نحل ابن حزم در سال ١٣١٧ ق. در قاهره به چاپ رسیده است، طوق الحمامه ابن حزم به زبانهای انگلیسی، روسی، آلمانی، ایتالیایی و فرانسه منتشر شده است. از آثار دیگر او باید به فضایل اهل اندلس و کتاب الاخلاق و السیر اشاره کرد). ابن حزم به دلیل پژوهش در تاریخ اندیشههای دینی با مسایل درونی جامعه یهودی آشنایی عمیق یافت و مبارزه قلمی را با شموئیل نقید آغاز کرد. او با نگارش رسالهای به نام الردّ علی ابن النغریله الیهودی به رساله الابانه شموئیل نقید پاسخ داد. ابن حزم در این رساله به بادیس بن حبوس، به دلیل پیوندش با یهودیان، به شدت حمله میکند و به او چنین هشدار میدهد: باشد آن لعنتی که خداوند قوم یهود را به آن وعده داده است بر آنان و بر تو نیز فرود آید. این رساله ابن حزم در سال ۱۹۶۰م. در مجموعه رسائل ابن حزم الاندلسی بوسیله دکتر احسان رشید عباس در قاهره به چاپ رسیده است. ابنحزم در جدال قلمی خود با شموئیل بویژه نهاد رش گلوتا و خاندان داوودی را مورد توجه قرار داد و بر اساس متون دینی یهودیان اعلام کرد که این تنها یک عنوان نمادین و تشریفاتی است و شاه داوودی هیچ اقتداری بر یهودیان و غیر یهودیان ندارد. شموئیل نقید به رساله ابن حزم پاسخ داد و در آن برای شاه داوودی اختیاراتی واقعی قائل شد. او گفت که افتخار و اقتدار شاه داوودی مصداق این آیه سفر پیدایش است که: عصای سلطنت از دست یهودا جدا نخواهد شد و کرسی حکمرانی از زیر پای او برون نخواهد رفت. دایرة المعارف اسلام لیدن جدال قلمی ابن حزم با شموئیل نقید را نشانگر اطلاع دقیق ابن حزم از تاریخ گذشته و وضع کنونی یهودیان میداند. ابن حزم بدلیل چنین مواضعی از اندلس تبعید شد، سالها در روستایی در انزوا زیست و در آنجا درگذشت. یکی از مهم ترین تحولات تاریخ یهود در دوران اسلامی گروش قبایل خزر به یهودیت است. خزران قومی ترک نژاد و ترک زباناند که در سدههای هفتم تا دهم میلادی در شمال شرقی دریای سیاه و شمال غربی دریای مازندران حکومتی مستقل داشتند. در حوالی سال ۷۴۰ میلادی خاقان خزر و درباریان و اطرافیان او، یعنی طبقه حاکم این قوم، به آئین یهود گرویدند. دولت یهودی خزر حدود دو سده دوام داشت. در سال ۳۵۴ق/ ۹۶۵م. مورد حمله سخت روسها قرار گرفت و متلاشی شد. تا اواسط سده دوازدهم میلادی بقایای قبایل خزر در منطقه وجود داشتند و از آن پس نشانی از ایشان در دست نیست. نمیدانیم چه شد که ترکان خزر بناگاه یهودی شدند؛ و نمیدانیم پیوند آنان با کانونهای مرکزی یهود در بغداد و اندلس چگونه بود. مکاتباتی منسوب به حسدای بن شپروط و فردی بنام یوسف، که ادعا میشود شاه خزران است، در کتابخانه کریست چرچ آکسفورد موجود است. اصالت این مکاتبات مورد تردید است. بهرروی، آنچه مهم است پیامدهای گروش خزران به یهودیت است. دایرة المعارف یهود مینویسد: این دولت راههای مهم تجاری ولگا را در کنترل گرفت و به مثابه دولتی حایل میان اسلام پرتکاپو و مردم اسلاوی که امروزه روس خوانده میشوند، نقشی حساس در تاریخ مسیحیت در شرق اروپا ایفا کرد. معنای ساده این سخن، که مخاطب آن مسیحیاناند، این است که اگر دولت یهودی خزر نبود، امروزه مردم روسیه و شرق اروپا مسلمان بودند. این ادعا جدی است. به سفرنامه ابن فضلان، که از مهمترین منابع تاریخ کهن منطقه فوق است، توجه کنیم: سفر ابن فضلان در سال ۳۰۹ق/ ۹۲۱م. است. اسلاوها به اسلام گرویدهاند و مورد آزار ترکان خزرند. پادشاه مسلمان اسلاو سفیری نزد المقتدر، خلیفه عباسی، به بغداد میفرستد و خواستار تحکیم پیوندهای خود با مرکز جهان اسلام است. ابن فضلان بعنوان سفیر خلیفه راهی سرزمین اسلاوها میشود. سفرنامه ابن فضلان سند گویایی است از رسوخ عجیب اسلام به اعماق سرزمینهای امروزین روسیه. در دوران معاصر، فرجام نامعلوم قبایل خزر برخی جدالهای فکری را برانگیخته است. گروهی از محققین برآنند که خزران به شرق اروپا کوچیدند و جوامع یهودی اروپای شرقی را بنیان نهادند. پروفسور پولیاک یهودی، استاد تاریخ میانه یهود در دانشگاه تل آویو، بر این نظر است. او بخش مهمی از یهودیان کنونی را بقایای خزران ترک نژاد میداند. آرتور کستلر یهودی نیز در کتاب خزران خود همین نظر را ارائه داده است. آنچه این ادعا را سبب شده بیشتر مناقشات نظری و سیاسی است. اینان معمولاً کسانیاند که پدیده خزران را دستمایه مناسبی برای مبارزه با نژادپرستی حاکم بر یهودیت امروزین یافتهاند. این تلاشی ستودنی است. صبغه قومی یهودیت تا بدانجاست که آن گروه از پیروان دین یهود را که از نظر نژادی یهودی نیستند یهودی شده، نه یهودی مینامند. چنین گروههایی در میان سیاهان آفریقا، سرخپوستان مکزیک و حتی در ژاپن وجود دارند. چنین است که کستلر افسانه خلوص نژادی یهودیان را مردود میشمرد؛ بر اهمیت عنصر قومی خزر در ترکیب یهودیان معاصر تأکید میکند، و عواملی چون آمیختگی نژادی و تجاوزهای جنسی فاتحان متعدد سرزمین بنیاسرائیل را دلیل بطلان این افسانه میشمرد. مع هذا، خزران و اغراق در کمیت آنان، و نیز تأکید بر استواری شان بر آئین یهود، دستاویز معقولی برای این مبارزه نیست. طبق برخی گزارشها، از جمله کامل ابن اثیر، پس از حمله سال ۹۶۵ روسها، خاقان خزر برای جلب حمایت مردم مسلمان خوارزم به اسلام گروید. معلوم نیست این گزارشها چرا نباید مورد توجه قرار گیرد و در مقابل خزران یهودیانی مقید و سرسخت تصور شوند که برای حفظ آئین خود به سرزمینهای دوردست شرق اروپا پناه میبرند؟! توجه کنیم که در زمان سفر ابن فضلان بخش مهمی از مردم سرزمین خزر مسلمان شده بودند تا بدانجا که پایتخت خزران در کنار رود ولگا به دو بخش تقسیم میشد؛ در یک بخش شاه و همراهانش سکونت داشت و در بخش دیگر مسلمانان. ریاست مسلمانان با یکی از غلامان مسلمان شاه بنام خز یا خزمه بود. گروش بقیه مردم خزر به اسلام در دهههای بعد کاملاً محتمل و معقول است. تاکنون به فرجام ناشناخته قبایل خزر از زاویه گروش پسین آنان به اسلام توجه نشده است. برخی محققین نام خزر را در اصل قچر، از ریشه ترکی قچمک (کوچ روی، دویدن)، میدانند. اگر حروف (خ و ز) را در این نام ناشی از تلفظ عبری آن بدانیم، تلفظ ترکی آن همان قچر یا قجر است. بدینسان، این فرضیه را قابل طرح میدانیم که خزران اسلاف ایل قجر هستند که پس از مهاجرت به ایران به قاجار شهرت یافتند.
به نوشته سعید نفیسی در منابع تاریخ ایران تنها از اواسط سده دهم هجری/ شانزدهم میلادی بنام قاجار و قجر برمیخوریم. این ایل در گذشته در نواحی غربی دریای خزر، مأوای کهن قبایل خزر، میزیست و در دوران صفویه به ایران کوچید. یکی از مورخین معاصر مینویسد: تحقیقات امروزی نشان میدهد که قاجارها از مغولان نبوده بلکه از قبایل ترک بودهاند. اما نه از ترکان غربی یعنی خویشاوندان یا بازماندگان سلجوقیان بلکه از ترکان شرقی دریای خزر و از خویشاوندان نزدیک خزرها و قبچاقها و بلغارها و بچناقها، ورود طوایف مزبور به ایران در حدود دو قرن پس از استیلای مغول بر ایران صورت گرفته و صفویه آنان را از آذربایجان به مازندران و گرگان و مرکز ایران (قزوین) یا به اراضی دوردست مرزی شرقی (بلخ) بردهاند. این طایفه با طوایف افشار و بیات و بایندر همه ساکن غرب دریای خزر بوده و در زبان به هم بسیار نزدیک و در سرنوشت سهیم و مشترک بودهاند. ظاهراً شاه عباس آنان را به مهاجرت به قسمتهای داخلی و شرقی واداشته ولی ورود آنان به استرآباد بسیار دیرتر صورت گرفته. به نوشته فرهاد میرزا معتمدالدوله، اول کسی از قاجار که از گنجه به استرآباد آمد شاهقلی خان در اواخر سلطنت شاه سلیمان صفوی است. یکی از پسران او، بنام فتحعلی خان، نیای شاهان قجر است. بدینسان، زمان استقرار قجرها در استرآباد را باید اواخر سده یازدهم هجری/سده هفدهم میلادی دانست. بزرگترین اثر فلسفی یهودا هالوی متفکر و شاعر نامدار یهودی اوایل سده دوازدهم میلادی، خزری نام دارد. این اثر از بیانیههای مهم سیاسی و نظری یهودیت معاصر به شمار میرود. جالب است بدانیم که اصل آن به زبان عربی است و بعدها به عبری ترجمه شد. نام دوم آن این است: کتاب الحجة و الدلیل فی نصرالدین الذلیل (این کتاب نخستین بار در سال ١٥٠٦م. به چاپ رسید و از آن پس بارها تجدید چاپ شد و به زبانهای لاتین، اسپانیولی، آلمانی، فرانسه، ایتالیایی و انگلیسی نیز ترجمه و منتشر شده است. آخرین چاپ آن به زبان انگلیسی در سا ل ١٩٦٤ است). گفته میشود که یهودا هالوی بیست سال از زندگی خود را صرف تدوین این کتاب کرد و هدف اصلیاش پاسخگویی به قرائیون بود. خزری بصورت مناظره تدوین شده است. فرشتهای بر شاه خزران ظاهر میشود و او را به ترک بتپرستی فرا میخواند. او یک فیلسوف مشائی و سه اندیشمند مسلمان و مسیحی و یهودی را دعوت میکند. آنان نظریات خود را میگویند؛ و در این میان هالوی به مقایسه میان ادیان فوق دست میزند. سرانجام، شاه خزران، که با فیلسوف مشائی همدلی دارد، درمییابد که مسیحیت و اسلام بر بنیاد یهودیت شکل گرفتهاند؛ لذا برتری دین یهود را میشناسد و یهودی میشود. بخش مفصلی از کتاب به پرسشهای شاه خزر از یهودی و پاسخهای او اختصاص دارد. و سرانجام، هالوی فیلسوف مشایی را نیز رها نمیکند و ناتوانی فلسفه ارسطویی را به اثبات میرساند. رافائل پاتای، جمعیت یهودیان جهان را در سده ششم هجری/ دوازدهم میلادی، یک و نیم میلیون نفر تخمین میزند که ۱/۴ میلیون نفر یعنی ۹۳/۳ درصد آنها در سرزمینهای اسلامی میزیستند و بخش مهمی از آنان ساکن اسپانیای اسلامی بودند. به همین دلیل یهودیان ساکن سرزمینهای اسلامی، یهودیان سفاردی (از واژه سفاردی عبری به معنای اسپانیا) خوانده میشدند. فرهنگ دوم این یهودیان اسلامی بود و به زبان لادینو (یهودی اسپانیولی) یا زبانهای شرقی سرزمینهای ساکن در آن (عربی، آرامی و فارسی) تکلم میکردند. در این زمان تنها یکصد هزار نفر (۶/۷ درصد از کل یهودیان) در اروپای مسیحی میزیستند که به یهودیان اشکنازی (آلمانی) شهرت یافتند. این گروه به زبان ییدیش (یهودی آلمانی) تکلم میکردند. به گمان ما، رقم ۱/۵ میلیون نفر اغراقآمیز جلوه میکند. جمعیت یهودیان اسپانیا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم ۳۳۰ هزار نفر تخمین زده میشود. اگر بپذیریم که در سده دوازدهم میلادی جمعیت اصلی یهودیان جهان در سرزمینهای اسلامی و بویژه در اسپانیای اسلامی سکونت داشتند، که چنین بود، طبق ارقام رافائل پاتای، در اواخر سده پانزدهم باید تعداد آنها بسیار بیش از این میبود. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، شمار یهودیان جهان را در نیمه سده هفدهم تنها ۶۷۵ هزار نفر میدانند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم نیز شمار یهودیان ساکن سرزمینهای اسلامی را در این دوران بیش از ۹۰ درصد کل یهودیان جهان ذکر کردهاند. دایرة المعارف یهود مینویسد تا سده پانزدهم میلادی بخش عمده یهودیان در سرزمینهای اسلامی و از جمله در اندلس سکونت داشتند. از آن پس، و بویژه از سده نوزدهم روندی معکوس آغاز شد و به تدریج فرهنگ اشکنازی بر جامعه یهودی غلبه یافت. در سال ۱۹۶۰ میلادی تعداد یهودیان اشکنازی ۱۱ میلیون نفر و سفاردی تنها ۵۰۰ هزار نفر گزارش شده است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: هیچکس نیست که ستمى به دیگران روا دارد جز اینکه خداوند او را به خاطر ستمش از نظر جانى یا مالى گرفتار میسازد و اما ستمى که بین بنده و خداست اگر بنده توبه کند خداوند بر او مى بخشاید.
من اکنون ۶۵ سال دارم. این اتفاق در سال ۱۳۵۵ برایم رخ داد و من در آن موقع ۲۶ سال داشتم. محل زندگی خانوادۀ ما شهر اصفهان بود ولی من در آن وقت به خاطر شغلم در شهر مشهد ساکن بودم. من صبح خیلی زود ساعت ۲ صبح از مشهد به سمت اصفهان به راه افتادم. جاده مشهد به اصفهان در آن روزها به خوبی اکنون نبود و یک بانده بود. در جائی از راه نزدیک به قوچان بودم که ناگهان متوجه شدم که یک جیپ لندرور از روبرو در باند من آمده و با سرعت به طرف من میآید. من سعی کردم که ماشین را به سمت راست کشیده و از تصدف با او اجتناب کنم، ولی نشد و با او تصادف کردم.

ماشین من چند معلق خورد و از جاده که مرتفعتر از اطراف بود به پایین افتاد. من جراحات زیادی دیدم. بعد از چند دقیقه یک اتوبوس که از آنجا رد میشد صحنه تصادف را دیده و ایستاد. من را بالاخره به بیمارستان کوچکی که در شهر قوچان بود بردند.
در آنجا منو به اتاق عمل بردند و دکتر و کادر بیمارستان مشغول کار شدند. بدنم شکستگی و جراحات عمیقی داشت و من درد بسیاری داشتم. وقتی روی تخت بودم افکار زیادی از ذهنم عبور میکرد. نگران این بودم که حالا ممکن است سمت من را به کس دیگری بدهند. به این فکر کردم که ای کاش نصیحت یکی از دوستانم که من را به انتخاب این شغل تشویق کرده بود را گوش نکرده بودم. از دست او خیلی خشمگین بودم و او را بخاطر اینکه دور از خانواده ام زندگی میکنم و بخاطر تصادفم مقصر میدیدم. من از دست همه چیز و همه کس مستاصل یا عصبانی بودم و فکر میکردم در دنیا هیچ چیز سر جای خودش نیست و ذهنم پر از گله و شکایت بود. در بیمارستان من را بیهوش نکردند و به حالت کما نیز فرو نرفتم و نخوابیدم. به یاد دارم که یکی از پرستارها زن جوانی بود که شاید حدود ۲۲ سال داشت و تازه کار و کم تجربه بود. او به نظرم زیبا میرسید و من با خودم فکر میکردم که ای کاش حالم خوب بود و میتوانستم با او صحبت کرده و دوست شوم. ولی بعد از مدتی دوباره دردهای بدنم حواس من را از این افکارم پرت کردند و توجه من مرتب بین دردها و جراحاتم و افکار متعددی که داشتم تغییر میکرد. ناگهان برای من همه چیز تغییر کرد. احساس بسیار خوبی به من غلبه کرد و آرامش زیادی پیدا کردم. برعکس چند دقیقه قبل، اکنون احساس میکردم که همه چیز در جهان درست و سر جای خودش است و آنگونه است که باید باشد. به هر شیئی که نگاه میکردم یا در مورد هر موضوعی که فکر میکردم اطلاعات بسیار زیادی در مورد آن به من الهام میشد و همه چیز را راجع به آن پدیده یا شیئ بخوبی درک میکردم و میفهمیدم که آن پدیده یا شیئ همان طور است که باید باشد. به آن پرستار زیبا نگاه کردم و متوجه شدم که او نسبت به قبل برایم کمی متفاوت به نظر میرسد. احساس میکردم که گویی به تمام وجود او مُحاط هستم و در حقیقت حس میکردم در تمام بیمارستان حضور دارم. اکنون وقتی به او مینگریستم تمام افکار و احساسات او را نیز میتوانستم ببینم و درک کنم. دیدم که او نگرانی زیادی دربارۀ حال من داشت و دلش خیلی برایم میسوخت و محزون بود و پیش خودش فکر میکرد که حیف از این جوان رشید که در حال تلف شدن است. من سعی کردم که به او دلداری بدهم و به او گفتم که برعکس، حال من خیلی خوب است و در حقیقت هیچ وقت در زندگی اینقدر حالم خوب نبوده، و نیازی نیست که نگران باشد. ولی با تعجب میدیدم که او هیچ توجهی به حرفهای من نمیکند و حتی به سمت من نگاه هم نمیکند و برعکس به نقطۀ خاصی خیره شده. سعی کردم جهت نگاه او را دنبال کنم تا ببینم به کجا چشم دوخته. دیدم او به بدنی مینگرد که روی تخت بیمارستان است. وقتی که بدن را دیدم جا خوردم. این شخص به من شباهت خیره زیادی داشت. پیش خودم فکر کردم چطور چنین چیزی ممکن است؟ آیا من برادر دوقلویی دارم که از آن خبر نداشته ام و اکنون در بیمارستان است؟ من سعی کردم به شانۀ آن پرستار دست بزنم تا توجه او را به خودم جلب کنم ولی در کمال تعجب دستم از شانۀ او رد شد و هیچ مقاومتی حس نکردم. وقتی به دستم و به بقیۀ بدنم نگاه کردم دیدم بدنم حالتی بلوری و شفاف دارد و نورانی است. من از چیزهایی که میدیدم و طوری که همه چیز به نظر میآمد شگفت زده و گیج شده بودم. از ذهنم خطور کرد که نکند من مرده باشم و به یاد مادرم افتادم که چقدر از مرگ من ناراحت خواهد شد، و ناگهان خود را در منزلمان در اصفهان و نزد مادرم یافتم. این بطور عجیبی اتفاق افتاد که نمیدانم چطور آن را توضیح دهم. گویی وجود من به دو نیمه تقسیم شده بود که هر نیمه کامل بود و من بودم. یکی در بیمارستان حضور داشت و یکی پیش مادرم. من در هر دو مکان حضور کامل داشتم و از تمام اتفاقات هر دو مکان خبر داشتم. خواستم مادرم را غافلگیر کرده و خوشحال کنم و به همین خاطر او را از پشت بغل کردم. ولی دستهای من بدون هیچ مقاومتی در او فرو رفتند. من تعجب کردم و سعی کردم با او حرف بزنم ولی او نیز توجهی به من نکرد. به یاد یکی از معلمان سابقم افتادم و بلافاصله نزد او بودم. به هر کسی که نگاه میکردم میتوانستم افکار و احوال و حتی وضع معیشتی و مالی آن شخص را بفهمم و استرسها و نگرانیهای او را درک کنم. مثلاً به یاد دارم که معلمم در آن موقع دربارۀ پسرش فکر میکرد و من در همان حال میتوانستم پسر او را نیز ببینم. در مورد چند دوست و خویشاوند دیگر نیز فکر کردم و نزد یک یک آنها رفته و سعی در ارتباط با آنها کردم ولی گویی هیچ کسی من را نمیدید و صدای من را نمیشنید. متوجه شدم که تلاشم فایده ای ندارد و نمیتوانم بطور عادی با کسی ارتباط برقرار کنم. در طول تمام این وقایع من هنوز در بیمارستان هم حضور کامل داشتم و شاهد همۀ اتفاقات آنجا هم بودم. دیدم که در بیمارستان دکترها من را متوفی اعلام کردند و یک برگه را مهر و امضاء کردند و در پرونده من گذاشتند که نوشته بود مریض احیاء نشد. آزمایش میدریاز دوبل انجام شد ولی موفقیت آمیز نبود. مرگ قطعی اعلام شد. روی بدن من یک ملحفه کشیدند و آن را از روی تخت بلند کرده و به روی یک تخت دیگر چرخ دار گذاشتند و به اتاقی که در آن درگذشتگان را بطور موقت نگاه میداشتند بردند. طبق گزارش پزشکی من ۳۲ دقیقه بعد دوباره زنده شدم ولی در این ۳۲ دقیقه چیزهای بسیاری را دیدم و تجربه کردم. در جائی از تجربه ام از یک تونل عبور کردم و با سرعت به سمت نوری درخشان حرکت کردم، ولی نمیدانم دقیقاً در چه نقطه ای از تجربه هام بود زیرا زمان برایم معنای خود را از دست داده بود. من به مکانی نورانی و دلنشین رفتم که احساس کردم خانه و وطن حقیقی من است و من بطور کامل به آنجا تعلق دارم و زندگیم در دنیا مانند تبعید یک نفر به جزیره ای دورافتاده و ناسازگار است. در این مکان گذشته و آینده و دور و نزدیک و تاریک و روشن معنائی نداشت وخاصیت خود را از دست داده بود. همه چیز عالی و خوب به نظر میرسید. ارواح دیگری نیز آنجا بودند و میدیدم که بعضی نور و امکان بیشتر و بعضی نور و امکان کمتری نسبت به من دارند. ولی من نسبت به آنانی که از من پیشرفته تر و نورانی تر به نظر میرسیدند ذره ای احساس قبطه نمیکردم. کاملاً برایم روشن بود که آنها ظرفیت و رشد خود و من ظرفیت و رشد خود را دارم و هرکدام از ما در جا و موقعیتی هستیم که باید باشیم. هنگامی که من نزد مادرم و بقیۀ دوستان و اقوام رفتم احساس گنگی داشتم که وجودی دائماً و مانند سایه مرا همراهی میکند. ولی اینقدر حواس من به سمت کسانی که میخواستم ببینم معطوف بود و در افکار خودم بودم که توجهی به او نکرده بودم. ولی بالاخره به او توجه کردم و احساس کردم که او وجودی بسیار نورانی و ارزشمند و مقدس است که همیشه و در تمام لحظات زندگی همراه من بوده است. پیش خود فکر کردم آیا او امام زمان یا پیامبر است؟ فکری از من گذشت که او بالاتر از امام زمان یا پیامبر میباشد او آنچنان جذاب و زیبا و دلنشین بود که بلافاصله با تمام وجود مجذوب او شدم و احساس کردم که او نیز به طور کامل و عمیقی من را دوست دارد. من درک کردم که هر کسی که میمیرد یک راهنما دارد. فقط بعضی از ارواح چنان در دنیای خود غرقند که هیچ وقت متوجه این راهنما نمیشوند. بعنوان مثال افرادی را میدیدم که سالیان زیادی بود که مرده بودند ولی هنوز نگران اموال خود یا مسند خود یا چیز دیگری از دنیا بودند و متوجه نبودند که مرده اند و روح آنها هنوز در دنیا و روی زمین اسیر بود. فهمیدم که هرگونه وابستگی دنیائی شدید میتواند روح ما را حتی بعد از مرگ اسیر خود نگاه دارد و از صعود آن جلوگیری کند. افرادی را دیدم که خودکشی کرده بودند و شرایط آنها از همه بدتر بود. آنها کاملاً در اسارت بسر میبردند و امکان ارتباط با کسی را نداشتند. گاهی ارواح آنان برای سالیان دراز عزیزان و نزدیکانشان در دنیا را که در اثر خودکشی آنها ضربه زیادی دیده بودند سایه وار تعقیب میکردند و سعی در معذرت خواهی و طلب بخشش از آنها داشتند، ولی هیچ فایده ای نداشت و صدای آنها شنیده نمیشد. تمام اینها را راهنمای من به من نشان میداد و توجه من را به افراد مختلف جلب میکرد. سپس او توجه من را به صحبتهای دیگری معطوف کرد که مانند یک فیلم جلوی من شکل میگرفتند. اینها صحبتهای زندگی من بودند که از ابتدا به من نشان داده شدند. من زن جوانی را دیدم که باردار بود و خودم را دیدم که به صورت امواجی وارد بدن او شدم. این مادرم بود که با من حامله بود. احساس میکردم من در تمام جهان هستم ولی به نوعی قسمتی از من متمرکز شده و وارد بدن مادرم شد. احساس من اتصال بود، اینکه همه چیز به هم وصل است و آغاز و پایانی وجود نداشته و ندارد. من نمیتوانم بدرستی بگویم در چه مرحله ای از بارداری این اتفاق افتاد ولی فکر میکنم مدت زیادی قبل از زایمان مادرم بود. یک مثال در مورد مرور زندگیم این بود که وقتی بچه بودم به یک پسر بچه در خیابان آزار و اذیت زیاد جسمی و روحی وارد کردم. او به گریه افتاد و من ترسیده و فرار کردم و به خانه بازگشتم و در اتاقی پنهان شدم. در مرور زندگیم دیدم که در اثر درد و گریه این بچه نوعی انرژی منفی از او به اطراف صادر میشد که رهگذران و حتی گنجشگان و پشه ها از آن تأثیر منفی دریافت میکنند. من میدیدم که حیات در همه چیز وجود دارد و تقسیم بندی ما در مورد موجودات زنده و غیر زنده از دید و نگاه دنیوی ماست و در حقیقت همه چیز زنده است. من دیدم که هرگاه آزاری به کسی وارد کرده ام در حقیقت به خودم آسیب زده ام و در حقیقت خدمتی به او کرده ام زیرا او در برابر این آزار من خیر و رحمتی بیشتر در جائی دریافت کرده است. همچنین هرگاه به کسی کوچکترین محبت و خوبی کرده بودم، حتی یک لبخند کوچک، در حقیقت به خود خدمت کرده بودم. بعنوان مثال وقتی ۱۰ ساله بودم، ما و بقیه اقوام یک اتوبوس دربست کرایه کرده بودیم تا به مشهد برویم. یکی دیگر از اقوام ما با ماشین شخصی خود که یک بنز قدیمی بود به دنبال اتوبوس میآمد. در جائی از راه اتوبوس خراب شد و ما برای تعمیر آن چند ساعتی متوقف شدیم. آن خویشاوند صاحب بنز، ظرف آبی را به من داده و گفت که بروم آن را از چشمه ای که در آن نزدیکی بود آب کنم. من ظرف را آب کردم ولی برای من که بچه بودم حمل آن کمی سنگین بود. من در راه تصمیم گرفتم کمی از آب ظرف را خالی کنم تا سبکتر شود. در آنجا چشمم به درختی افتاد که به تنهائی در زمینی خشک روئیده بود. من بجای اینکه آب ظرف را در همان جایی که بودم خالی کنم، راهم را دور کرده و پیش آن درخت رفتم و آب را پای آن خالی کردم و چند لحظه هم ایستادم تا مطمئن شوم آب به خورد آن رفته است. در مرور زندگیم چنان بخاطر این کارم مورد قدردانی و تشویق قرار گرفتم که باورکردنی نیست. گویی تمام ارواح بخاطر این کارم به من افتخار میکردند و خوشحال بودند. این کار یکی از بهترین کارهای زندگیم به نظر میرسید و این برایم عجیب بود زیرا از دید من چیز چندان مهمی نبود و فکر میکردم که کارهای خیر بسیار بزرگتری در زندگی انجام داده ام که این در برابر آنها کوچک است. ولی به من نشان داده شد که این عمل من ارزش بسیار زیادی داشته زیرا کاملاً از روی دل انجام شده و هیچ شائبه و توقعی در آن برای خودم وجود نداشته… میخواستم در همان عالم بالاتر که عالم عشق و آرامش و نور بود بمانم. ولی وظائف من روی زمین به من گوشزد شد و بالاخره با وجود مخالفتم متقاعد شدم که باید بازگشته و زندگی و مأموریتم را روی زمین به اتمام برسانم… برای سالها من تجربه ه ام را از همه مخفی میکردم زیرا هنگامی که از آن برای دیگران صحبت میکردم با قضاوت منفی آنها روبرو میشدم و به من اتهام دیوانگی و تخیل زده میشد و زندگی عادی برایم مشکل شده بود. تا اینکه بعد از چندین سال کتابی در این زمینه دیدم و متوجه شدم که افراد زیاد دیگری نیز تجربههایی مشابه من داشته اند، گرچه ممکن است جزئیات تجربه آنها کمی با من فرق کند یا با زبان و بیان متفاوتی شرح داده شده باشد. بعد از این اتفاق من خیلی مشتاق شدم که افراد دیگری را بیابم که تجربه ای مشابه من داشته اند. حتی شغل خود را تغییر داده و در قسمت خدمات پزشکی در بیمارستان مشغول به کار شدم و سعی میکردم در بیمارستان با مریضهایی که برخورد نزدیکی با مرگ داشته یا احیاء شده بودند ارتباط برقرار کنم به امید اینکه شاید آنها هم چیزهای مشابهی را دیده باشند. به تدریج تجربههای نزدیک به مرگ در جامعه بیشتر جا افتاد و من امروزه بطور مرتب (حداقل یکی دو بار در ماه) در جمع دوستان یا گروههای دیگری که علاقه مند هستند حضور یافته و بطور مفصل راجع به تجربه ه ام با آنها صحبت میکنم. برعکس سابق، الان مردم به خصوص جوانان علاقه بسیاری به شنیدن تجربه ه ام دارند و به نظر میرسد تحت تأثیر قرار میگیرند. خاطره محمد از اصفهان/ کتاب تجربه نزدیک به مرگ.
فاطیما از زبان لوسیا قسمت بیست و یکم: دلگرمی های فرانچسکو و جاستینا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام/. معجزه فاطیما در سال ۱۹۱۷ میلادی در شهر فاطیمای کشور پرتغال صورت گرفت. حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در این شهر بر سه کودک چوپان ظاهر شد و سه راز به این بچه ها گفت. و مضمون اصلی آن ابراز نگرانی بابت روسیه کمونیستی و اخطار برای مجازات الهی بود. بانو فاطیما، تاریخی برای ظهور یک معجزه به بچه ها اعلام کرد و بچه ها همه جا مردم را به گردهمآیی در تاریخ مذکور در مکان فاطیما دعوت میکردند. معجزه بانو چرخاندن و تکان دادن خورشید در آسمان بود. در برابر دیدگان متحیر هفتاد هزار نفر در منطقه کوادا ایرای فاطیما، ابرهای سیاه کنار رقته و قرص خورشید همچون سکه نقره ای گرفته ظاهر شد و شروع به ارتعاشات غیر عادی و رقصیدن کرد و بعد مثل اینکه بخواهد خودش را بر سر جمعیت فرو افکند چند بار به زمین نزدیک و دوباره بالا رفت، هفتاد هزار نفر معجزه فاطیما را به عینه دیدند. (در عدد ۷۰۰۰۰ نفر احتمالاً اغراق شده، چون معمولاً اغراق با عدد ۷۰ و ۷۰ هزار از عادتهای تحریف یهودیان است) از سه کودک بجا مانده از فاطیما دو نفر چند سال بعد از معجزه فاطیما بسوی بهشت پر کشیدند. (جایی که بانو فاطیما به آنها وعده داده بود) و سومین آنها تا سن بیش از ۹۷ سالگی زندگی کرد و در اواخر سال ۱۳۸۳ هجری به دو دوست کوچک خود و بانوی نورانی پیوست. این سه کودک ۷، ۹ و ۱۰ ساله بودند که برای چوپانی رفته بودند، و ادعا کردند در مسیر بازگشت به خانه با تجسمی از بانو فاطیما روبرو شدند. این سه کودک خواهر و برادری به نام فرانسیسکو/ فرانچسکو و جاستینا/ ژاستینا مارتو و دختر عمهشان لوسیا دو سانتوس بودند. بزرگترین دختر یعنی لوسیا تنها کسی بود که با بانوی درخشان صحبت کرد. بانو به او گفته بود که به مدت ۶ ماه، سیزدهم هر ماه به ملاقات آنها خواهد آمد، او سپس از پیش چشم کودکان ناپدید شد. کودکان خیلی زود این ماجرا را ابتدا برای والدین خود و سپس برای دیگر اهالی روستا تعریف کردند، اینکه بانویی بصورت شفاف پیش رویشان ظاهر شده که همچون کریستال میدرخشیده است. این ملاقاتها در تاریخ تعیین شده تکرار میشد و هر بار فاطیمای مقدس تصاویری به کودکان نشان داده یا پیامهایی را به آنها منتقل میکرد. با گذشت هفتهها و ماهها، افراد بیشتری این داستان را باور کرده و این روستا شاهد ورود زائرانی بود که برای ملاقات با این بانوی مقدس به آنجا سفر میکردند. تا آنزمان هیچکس دیگری موفق به مشاهدهی بانوی مقدس نشده بود، در عوض بزرگسالان دور لوسیا جمع شده و از او میخواستند دوباره ماجرای این ملاقاتها و مشاهدات خود را برای آنها تعریف کند. سرانجام در تاریخ ۱۳ اکتبر سال ۱۹۱۷ برای آخرین بار این تجسم روحانی ظاهر شد که از قضا به معروفترین رویداد بدل شد. در کتاب جستجوی یک معجزه که اغراق و تحریف هم در آن دیده میشود مولفش: جو نیکل، است که نوشته در آنزمان در حدود ۷۰ هزار نفر در محل حاضر بودند، جاییکه بانوی تسبیح ظاهر شده و معجزه بزرگ خود را به نمایش گذاشت. در آن روز بزرگ قبل از هر چیز تجسمی از بانوی مقدس ظاهر شد، البته باز هم این تجسم تنها برای کودکان قابل رؤیت بود. لوسیا این بار از بانو خواست که نام خود را بگوید و او خود را بنام بانوی تسبیح، بانوی نورانی، دختر پیامبر و فاطیما معرفی کرد و خواست که بعدها در آن مکان عبادتگاهی ساخته شود. آنروز باران شدیدی باریده بود و هوا گرفته و ابری بود. (تا افراد بی ایمان و علاف و سست نیایند) در این هنگام بانو دستهایش را به سمت آسمان بالا برد و سپس لوسیا نام خورشید را بر زبان آورد. همزمان همه مردم به آسمان نگاه کردند و متوجه شدند که از میان ابرهای تیره رنگ، خورشید همچون صفحه نقرهای رنگ و چرخان ظاهر شد. چیزی که از آن با عنوان معجزه خورشید و رقص خورشید یاد میشود.
وجه جالب این ماجرا گزارشات مردم حاضر در این مکان است، چرا که هر کدام ظاهرا شاهد رویدادی متفاوت بودهاند. (این تفاوت بخاطر درجات میزان ایمانشان بوده) بعضی از حضار ادعا کردند خورشید را حین چرخیدن حول بهشت مشاهده کردهاند، (که اینان مومنین پاک بوده اند) گروهی گفتند خورشید با حرکات زیگزاگی به سمت زمین حرکت میکرده، بطوری که باعث ترس و وحشت آنها شده و این تصور را بوجود آورده که ممکن است خورشید هر آن با زمین برخورد کرده و حتی آنان را بسوزاند. (اینان احتمالاً مومنین آلوده و گناهکار بوده اند) برخی دیگر از مشاهدهی رنگهای درخشانی صحبت کردند که در حالتی عجیب و با الگوهای مارپیچ دور خورشید میچرخیدهاند، (اینان در درجه میانی ایمان قرار داشتند) و البته چندین نفر نیز گفتند در نهایت شاهد هیچ چیز عجیبی حین این تجربه نبودند، که اینان (طبق نظر نویسنده کتاب) کافر بودند و منکر وجود خدا بودند. کل این ماجرا تنها ده دقیقه به طول انجامید و این معجزه خاص یکی از شناخته شدهترین رویدادهایی است که به فاطیما نسبت داده میشود. ماجرایی که تاکنون همچنان توجه گردشگران، زائران و البته افراد علاقمند به مسائل عجیب و غیرقابل توضیح را به خود جلب کرده است. اما در نهایت چه اتفاقی برای فاطیما افتاد؟ در آنروز واقعا مردم شاهد چه چیزی بودند؟ آیا تمام این رویدادها واقعیت داشت یا مردم درگیر تخیلات ذهنی خود شده بودند؟ ماجرای فاطیما باعث ایجاد شک و شبهات بسیاری شده است. گروهی عمیقا به این داستان باور دارند و گروهی این ماجرا را تنها ناشی از تخیلات افراد حاضر میدانند. ما تا حدودی میتوانیم در مورد حوادث آنروز نتیجه گیری کنیم، حداقل بعضی چیزها کاملا مشخص است. ماجرای خورشید یکی از آنهاست. بیشک رقص خورشید تنها زاییدهی خیالات افراد نبوده، اما سوال: میلیاردها انسان روی زمینی مشترک و زیر خورشیدی یکسان زندگی میکنند. اگر حقیقتا خورشید اینگونه در آسمان به رقص و حرکت درآمده، قطعا در کشورهای دیگر هم باید شاهد این رویداد باشند. جواب ساده هست، باران شدید آنروز فقط به خواست خدا بوده، ضمن اینکه فاطیمای مقدس قول داده، در روز آخر به آن مردم معجزه ای نشان دهد، نه به تمام مردم زمین. قرار نبوده خورشید نابود شود یا تغییر کند، بلکه فقط پدیده ای خارقالعاده نشان دهد تا مردم بدانند، این کودکان دروغگو یا توهمی نیستند، ضمناً بانوی مقدس قبل از معجزه به کودکان گفته: گروهی از این مردم با هر معجزه ای، هیچگاه ایمان نخواهند آورد. با این استدلال گروهی این تجربه را چیزی متفاوت از واقعیت محض معرفی میکنند. بعنوان نمونه در کتاب جستجوی یک معجزه نویسنده اشاره میکند که شاید این جمعیت شاهد یک سان داگ sundog بودهاند، یعنی تکهای از نور که گاهی در پس خورشید ظاهر میشود. اما این پدیده رویدادی ثابت است و این مسئله نمیتواند توضیحی برای تصور حرکت خورشید در بین شاهدان ارائه کند. پس شاید رقص خورشید نه در آسمان بالای سر افراد، که در ذهن آنها روی داده است؟ این مسئله بیشک توضیحی روانشناختی دارد. بعنوان مثال عدهای بر این باورند که چون افراد حاضر بدنبال وقوع یک معجزه و پاسخی برای دعاهای خود به درگاه خداوند در آن محل جمع شده بودند، پس آنها از قبل وقوع رویدادی عجیب را در ذهن خود پیش بینی کرده و چه بسی انتظار آن را میکشیدند. از سوی دیگر در آن زمان هزاران نفر به آسمان و خورشید خیره شده بودند، شاید خستگی چشم و آزردگی قوه بینایی افراد بخاطر خیره شدن به نور خورشید، عامل اصلی ایجاد چنین توهم بصری بوده است. در نهایت صرفنظر از موافقان یا مخالفان، معجزه بانوی ما فاطیما همچنان شهرت و محبوبیت خود را در بین مردم و افراد مذهبی حفظ کرده است. این واقعه سه پیام مهم برای مردم قرن بیستم دارد. اول صحنه ای از جهنم را به بچه ها نشان میدهد که ارواح پلید در میان آتشی هولناک میسوزند و زجه میزندد. دوم اینکه بانو میفرماید خداوند بخاطر کفر گویی نوع بشر بسیار خشمگین است و در صدد است بشر را بخاطر گناهانش با جنگ و قحطی جزا دهد. و روسیه کمونیستی را منشا نشر افکار کفر آمیز دانسته و میخواهد که این کشور به قلب معصوم او تخصیص یابد. سوم پیشگویی ترور پاپ ژان پل دوم هست که میگوید مردی روحانی با لباسهای سپید گلوله باران میشود. بانو از بچه ها میخواهد هر طور میتوانند کفاره بدهند و از آنان میخواهد قربانیهای خود را تقدیم کنند. در سال ۱۹۱۹ عبادتگاهى در دهکده ساخته شد، و ۳ سال بعد توسط افراد یهودی منفجر شد، ولى بعد از مدتى دوباره ساخته شد، در ۱۳ مى ۱۹۶۷ پاپ ژان پل ششم در پنجاهمین سالگرد آئین فاطیما شرکت کرد. در ۱۳ مى ۱۹۸۲ پاپ ژان پل دوم براى تشکر از حفظ جان خود به زیارت منطقه فاطیما آمد. از آن زمان تاکنون هر ساله در ۱۳ ماه مى، دوستداران فاطیما از تمامى نقاط پرتغال، و کشورهاى اطراف براى زیارت و نیز دعا و توبه، و طلب شفا و تزکیه روح به این منطقه مىآیند، در مورد پیام آن بانو، آنگونه که واتیکان بعدها اظهار کرد، این بود که برای پایان یافتن جنگی که در جریان است (جنگ جهانی اول) دعا کنید. اما ظاهرا پیام آن بانوی مقدس بیشتر از این بوده است که امید داریم این پیام آنچنان که بوده است و بدون تحریف در دسترس همگان قرار گیرد. این نکته قابل ذکر است که: مسلمین عموما نسبت به حضرت مریم مقدس بعنوان بانویی پاکدامن مینگرند که دارای شأن و احترام ویژه ای است. (آیات متعددی از قرآن مجید و حتی نامیدن سوره ای از قرآن بنام این بانوی بزرگ، گواه مناسبی است بر این مساله) ولی تجلی وی در زمان حاضر بعید است، برخی سعی دارند اوصاف مذکور وواقعه مذکور را بر حضرت مریم تطبیق دهند و او را مادر خداوند معرفی کنند (العیاذاباالله) قطعاً اوصافی که برای این بانوی تجلی یافته برشمرده شده عموما در مورد حضرت فاطمه زهرا (س) صدق میکند و بنابراین مسئله، روشن است که مصداق بانوی تسبیح به دست، حضرت فاطمه زهرا (س) میباشد. همچنین طبق روایات، تسبیح دانه دار ابتدا توسط این بانوی مقدس برای شمردن اذکار یاد داده شده توسط پدر بزرگوارش، پیامبر اسلام، در عالم اسلام مطرح گردیده است و دلیل محکمی وجود دارد که در زمان حضرت مریم، برای شمردن اذکار، تسبیح بکار برده نمیشده است. اما بعداً وارد رسومات کلیسا گردیده. اینکه بعضی تارنما ها ادعا میکنند: این قضیه ارتباطی با ما مسلمانان و شیعیان و حضرت فاطمه زهرا (س) ندارد، خود این افراد اغلب یهودی هستند. مسیحیان کاتولیک و کلیسا هم از این واقعه برای تایید خود و بازگشت به کفریات استفاده میکند تا مسیح را پسر خدا معرفی کند. استفاده سیاسی از این ماجرا بسیار است، ارتباط این قضیه با جنگ جهانی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ترور پاپ و.... برخی از امور دیگر از این سوء استفاده هاست. آخرین باز مانده این واقعه، مطابق پیشگویی فاطیما، جاستینا و فرانچسکو در سالهای ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ به سوی ابدیت شتافتند ولی لوسیا باقی ماند و بقیه عمر را رخت رهبانیت بر تن کرد. او یک راهبه بود. لوسیا در سال ۱۳۸۴ هجری شمسی در سن نود و اندی سالگی وفات کرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همه گناهان سخت اند و سخت ترین آنها گناهى است که (در طول انجام آن) گوشت و خون بر اساس آن بر بدن شخص روییده باشد زیرا گناهکار یا مورد رحمت حق قرار میگیرد و یا عذاب میشود و بهشت جایگاهى است که تنها کسى که پاکیزه است به آن داخل میگردد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: براستى که بنده بخاطر گناهى از گناهانش یکصد سال محبوس و زندانى میشود و او از درون زندان خود به همسرانى که در بهشت براى او وجود دارند مى نگرد که چگونه آنان مشغول تنعم و بهره بردن هستند.
چرچیل منحوس و ملعون، یعنی همون نخست وزیر اسبق عنگلیس روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آنجا رسید به راننده گفت: آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من میخواهم سریع برم خونه تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش کنم، پول ما رو بده زودی برم. چرچیل که خیلی خود شیفته تشریف داشت، از علاقهی این فرد به خودش خرکیف و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس پشم ریزون کرد و حسابی کیفور شد و گفت: اگر بخواهی، تا فردا همیجا منتظرت میمونم، چرچیل خره کیه؟ گور پدره چرچیل!

متأسفانه، در قرون اخیر، غالب سیاستمداران غربی، آرامش روح و شادمانی خاطر خود و موفقیت را در کسب تعلقات دنیوی جستجو کرده و با ریختن خون بیگناهان و بردن عرض و آبروی دیگران بر مسند قدرت قرار گرفته اند و طنز از نظر محتوا (نه قالب) یکی از زبانهای نقد و بررسی، و یکی از انواع ادبی است که نویسنده یا شاعر در آن علل و مظاهر واپس ماندگی و عیوب و مفاسد و نارواییهای دردناک فرد، گروه یا جامعه را، به قصد اصلاح، با چاشنی خنده، بگونهای برجسته و اغراقآمیز و همراه با اشاراتی به وضع معمول زندگی بیان میکند، سه عنصر اصلی خنده، انتقاد، اصلاح؛ در شکلگیری طنز دخیل هستند.
مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه فردوسی نزدیک به ۵۷ زن نقش آفرینی کرده اند که البته بیش تر آنها در دوره پهلوانی میزیند. به درستی میتوان گفت که درهیچ کتاب دیگری در ادب کهن ایرانی تا بدین پایه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند. و هیچ سخن گویی اینگونه زنان را نستوده است. این در حالی است که برخی از به اصطلاح پان ها با برداشت بریده و گزینشی خود از شاهنامه و استناد به یکی دو بیت بر افزوده (جعلی و الحاقی) هم چون (زن و اژدها هر دو در خاک به) در تلاشند در ادامه نیات شوم خویش برای انفکاک و از هم پاشیدن وحدت ملی ایرانیان، فردوسی چکامه سرای بزرگ ایران زمین را شاعری زن ستیز، یا عرب ستیز معرفی کنند. غافل از اینکه ما ایرانیان هزاره هاست که به دلیل داشتن فر و روح مشترک در سنتها، عقاید و آیین های ملی و مذهبی فارغ از تبلیغات و هیاهوی هر گونه پانیست از فارس گرفته تا عرب قالب یکپارچه و عظیم خویش را در پناه نام همیشه سرفراز ایران از ارس تا هرمز حفظ و به پاسبانی نشسته ایم. این بخش کلامم به جنبه های مختلف مقام زن در اثر جاویدان شاهنامه میپردازم. بی شک شما پس از پایان کلام تامل و قضاوت میکند که آیا تنها چند بیت جعلی آن هم در مقطعی از شاهنامه که رستم خشمگین و دژم از قتل سیاوش در پاسخ به خیانت سودابه به زبان نیاورده در برابر انبوهی از ابیات در وصف دلاوری گرد آفرید، خردمندی سیندخت، صراحت تهمینه، پاک دامنی فرنگیس، وفا داری رودابه و به سلطنت رسیدن همای برای معرفی کردن شاهنامه و فردوسی کافی است؟ و براستی کدامین هدف در پشت این جعلیات و نقاب این پیراهن عثمان به دستان طراحی و پیگیری میشود؟ آیا توجه کرده اید که پنجاه درصد این تارنماها که مروج این جعلیات هستند بی هویت هستند؟ آیا توجه کرده اید که پنجاه درصد دیگر هم بخاطر سواد کم همان جعلیات را نادانسته کپی برداری کرده اند؟ با این مقدمه ابتدا یاد آوری میکنم، کتاب شاهنامه دریای حکمت، معرفت، اخلاق و درس زندگیست. شعر از شاعری حکیم و فرهیخته و عناصر تاریخی ملی است که بوسیله آن میتوان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد.شعرا اصولا انسانهایی لطیف، نازک دل و متاثر از محیط می باشند که در واقع با سرودن شعر جدای از بروز درونیات خود، به بازگویی احوال دوران خویش می پردازند. با بررسی اشعار شعرای متقدم و متاخر و در کنار آن بررسی تاریخ ایران، میشود به این مهم دست یافت که ادبیات ایران در تعاملی مستقیم و ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت سیاسی و فرهنگی زمانه خود بوده است. البته در این میان نباید و نمیتوان نقش جغرافیا و تاثیر محیط طبیعی را بر شعر نادیده گرفت. صحبت اصلی در باره جایگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسی است که نشان از نوع فرهنگ و رویکرد جامه آنروز به مسئله زن دارد.
فردوسی حکیم در جای جای شاهنامه از دلاوری ها و هوشیاری زنان و مردان غیور، بویژه زنان ایران، سخن به میان آورده است و آنان را همپای مردان وارد اجتماع نموده، مقام و منزلتی والا به زن بخشیده و این گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشیاری بسیار زیبا توصیف کرده است:
ز پاکی و از پارسایی زن
که هم غمگسار است هم رایزن
و یا
اگر پارسا باشد و رایزن
یکی گنج باشد پراکنده زن
این نشان از بزرگی و عظمتی است که فردوسی برای زنان قائل است، همان زنی که چون پارسا و پاک بود و دارای عفت و عصمت، از مردان تکاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالاتر جلوه میکند. یکی از نکات بسیار جالبی که در اشعار فردوسی حکیم میتوان یافت اظهار وفاداری کامل زن است، زن بعنوان موجودی وفادار و فداکار معرفی شده است بگونه ای که در مواردی زیاد وجود خود را فدای مردش نموده تا حفاظت و نگهداری آنان را تضمین نماید.
بدو گفت رای تو ای شیر زن
درفشان کند دوده و انجمن
و
بدو گفت هر کس که بانو تویی
به ایران و چین، پشت و بازو تویی
نجنباندت کوه آهن ز جای
یلان را به مردی تویی رهنمای
ز مرد خردمند بیدار تر
ز دستور داننده هوشیارتر
همه کهتر انیم و فرمان توراست
بدین آرزو، رای و پیمان توراست
پس زن مورد بحث فردوسی، راهنمای مردان جنگاور است، او میتواند خردمند تر از مردان باشد، و هوشیار تر از فرمانروایان و زیرک تر از آنان، این است که مردان در برابرش زانو میزنند و خود را کمتر از او میدانند، و تصور نمیشود که فردوسی اغراق گوید و همانگونه که رسم سرایندگان حماسه است هر کوچکی را بزرگ جلوه دهد تا بیشتر جلب توجه کند. در تاریخ هم بسیاری از حوادث شیرین و تلخ وجود دارد که در پشت پرده آن حوادث حضور زن یا زنان خود نمایی میکند. فردوسی همچنین میان زن و مرد و دختر و پسر هیچ تفاوتی قائل نیست چنانکه میسراید:
چو فرزند را باشد آیین و فر
گرامی به دل برچه ماده، چه نر
و
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود
نبودش پسر، دختر افسرش بود
بخش پایانی بررسی کتاب اختراع قوم یهود:
کتاب اختراع قوم یهود نوشته شلومو زند (یا شلومو سند) استاد بازنشسته اسرائیلی دانشگاه تلآویو که نسخهی اصلیاش در سال ۲۰۰۸ و ترجمهی فارسیاش هم دیماه سال ۱۳۹۷ توسط نشر نو چاپ شد، کتابی مهم و جنجالی است که بنیانهای دولت اسقاطیل را بشدت میلرزاند. او با شروع فصل اول کتاب، واژهی ملّت را در زبانهای مختلف اروپایی بررسی کرده و میگوید واژهی ملت در زبان عبری مدرن به Leom یا Umah (امت) ترجمه شده است. زند همچنین با دعوت به کمی درنگ و تامل، ما را به بررسی دو مفهومِ (به تعبیر خودش مشکلآفرینِ) مردم و قوم دعوت میکند. او میگوید واژه am (مردم) در عبری باستان و معنیاش در زبانهای دیگر، واژهای بسیار سیال است. همچنین میگوید همه کتابهای تاریخ منتشرشده در اسرائیل کلمه مردم را مترادف leom (ملّت) به کار میبرند.
به ناسیونالیسم اروپایی اشاره کردیم. با پیدایش این جریان در قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی، ایدئولوژی و هویت فراگیری بین کشورهای اروپایی و فرهنگشان بوجود آمد که در آن بطور پیوسته از واژه مردم استفاده میشد. یکی از دلایل مهم این رویکرد، تاکید بر قدمت و تداوم همان ملیّتی بود که جریان ناسیونالیسم در پی ساختش بود. به عقیده شلومو زند، مورّخان حرفهای در همهی دولتملتهای جدید ناسیونالیست میتوانستند با خاطری آسوده از روی یک پل رژه بروند و آن پل مردم بود که مدرنیته بین گذشته و حالاش شکاف ذهنی عمیقی بوجود آورده بود.
اگر با شلومو زند پیش برویم و وقایع اروپای قرن بیستم را بررسی کنیم، باید بگوییم که پس از نیمه ابتدایی قرن بیستم که او، این بازه زمانی را مرگبار توصیف میکند مفهوم نژاد رد شد و مورخان مختلف مفهوم آبرومندتر قوم ethnos را برای حفظ ارتباطشان با گذشتهی دور به کار بردند. طبق تعریفی که آنتونی دی. اسمیت پژوهشگر بریتانایی در آندوره مطرح کرده، قوم دیگر یک جامعهی زبانی با شیوهی زندگی مشترک نیست، بلکه باید فقط با یک سرزمین تداعی شود.
تعریف اسمیت از قوم با شیوهای که صهیونیستها حضور یهودیان را در تاریخ میبینند، سازگار است. شلومو زند هم در زیرنویسِ کتاب، تذکر جالبی دارد: تعجبی ندارد که اسمیت نعمتی غیرمترقبه برای مورّخان صهیونیست است که بدنبال تعریف ملت یهودی هستند.
قرن نوزدهم میلادی، قرن پیروزی ناسیونالیسم در اروپا و قرن بیستم هم، قرن استیلا و نیرومندتر شدن این جریان بود. در نتیجه برنامههای استعماری جدید اروپائیان بوجود آمد. بعقیده شلومو زند، ناسیونالیسم از دل تمدن مسیحی برخاسته بود و بسیاری هم ناسیونالیسم را نوعی دین و آیین مدرن میدانستند. اما او این تذکر را هم داده که نباید فراموش کرد که فاشیستم و ناسیونالسوسیالیسم (نازیسم) پیش از آنکه بصورت پاسخی سرکوبگر به تضاد سرمایه و کار در آیند، گونههای خاص ناسیونالیسمِ اساساً پرخاشگر بودند. حامیان اصلی استعمار مدرن و امپریالیسمِ دولت ملتهای لیبرال، تقریباً همیشه، جنبشهای ملی مردمی بودند و ایدئولوژی ناسیونالیستی منبع اصلی اعتبار احساسی و سیاسی آنها بوده که در حمایت از هر مرحله از گسترس آنها، خرج میشد. اما غرض شلومو زند از اشاره به پدیده استعمار، این است که به یکی از شاخههای آن یعنی استعمار صهیونیستی برسد. از نظر او، اینگونۀ استعماری، در پایان دهه ۱۹۲۰ و پس از جنگ جهانی اول وجود داشته است.
ناسیونالیسم یهودی هم مانند دیگر انواع این جنبش، دنبال یک عصر طلایی و قهرمانانی در گذشته بود؛ یعنی همان تاریخ یا شخصیتهای اسطورهای که امروزه در تاریخ یهودیت با آنها روبرو میشویم. زند در همین راستا به رو آوردن یهودیان به پادشاهی افسانهای داوود اشاره میکند. هاینریش گرتس مورّخ اسرائیلی و فعالیتهایش نقش مهمی در مطالب کتابی که در دست داریم، ایفا میکند. در بخش بعدی این مقاله، بیشتر به گرتس و اخلافش خواهیم پرداخت. شلومو زند، گرتس را نوآور بزرگ میخواند و میگوید اثر تاریخنگارانه او دربارهی اسرائیل و قوم یهود، خلاف تاریخ باستانی یوسفوس (اولین مورخ تاریخ یهودیت) با مقطع استقرار بنیاسرائیل در سرزمین و آغاز تبدیل آنها به یک قوم آغاز میشود. او میگوید: گرتس معجزات اولیه را حذف کرد تا اثرش را علمیتر کند.
دیگر نوشتههای ناسیونالیستی اسقاطیلی را میتوان در آثار موزِس هس، یهودی چپگرا و دوست کارل مارکس جستجو کرد که کتاب روم و اورشلیم: آخرین مساله ناسیونالیستی را در سال ۱۸۶۲ نوشت. شلومو زند دربارهی هس از عبارت شاید اولین کمونیست در آلمان یاد کرده و میگوید گرتس، روم و اورشلیم را پیش از ملاقات با نویسندهاش خواند و بینشان یک دوستی صمیمانه و مکاتبات شکل گرفت که تا زمان مرگ هس در ۱۸۷۵ ادامه پیدا کرد. گرتس مقالهای با عنوان احیاء نژاد یهود را یک سال پس از انتشار کتاب هس چاپ کرد.
در پایان این بخش از نوشتار و پیش از نتیجهگیری به جملهی مهمی از زند اشاره میکنیم که دربارهی ویژگی ناسیونالیستی و استعماری اسقاطیل است: افسانههای اصلی دربارهی خاستگاه ازلی ملّتی شگفتانگیز که از بیابان پدیدار شد و سرزمینی پهناور را گشود و پادشاهی شکوهمندی بنا کرد، موهبتی بود برای ناسیونالیسم یهودی بالنده و استعمار صهیونیستی.
نتیجهگیری
خلاصهی کلام نویسنده در فصل اول این است که جریان جنبشهای ناسیونالیستی قرن هجده و نوزدهم اروپا به شکلگیری جنبش ناسیونالیستی و استعماری یهودی و صهیونیستیای انجامید که در ادامه برای ساخت یک کشور یهودی دست به تغییراتی در کتاب مقدس و تاریخ دین یهود زدند تا به مقاصد دیگرشان برسند.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و یکم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود، تبعید بابل: با انهدام مملکت افرائیم و سلطه بیرقیب اشرافیت قبیله یهودا بر اتباع خود و آن بخش از مردم سایر قبایل بنیاسرائیل که از تهاجم خونین آشور جان سالم به در بردهاند، فرایند تکوین واحد قومی جدیدی آغاز میشود که قوم یهود نام گرفته است. اینک تمامی بنیاسرائیل و سایر سکنه سرزمین جنوبی کنعان، اتباع دولت یهودند و اشرافیت یهودی بر آنان حکومت میکند. این دوران طولانی بیش از هشت سده را در برمیگیرد؛ با انهدام دولت افرائیم در سال ۷۲۰ پیش از میلاد آغاز میشود و با فروپاشی طبیعی بقایای جامعه یهودی مستقر در ایالت یهود در سدههای نخست میلادی به پایان میرسد.
این دوران را به دو مرحله باید تقسیم کرد: مرحله نخست دوران استقرار بلامنازع دولت یهود پس از انهدام دولت قبایل شمالی است تا تبعید کامل اشرافیت یهود به بابل. این مرحله ۱۳۴ سال (۷۲۰ تا ۵۸۶ پیش از میلاد) به درازا میکشد.
مرحله دوم با بازگشت بخشی از اشرافیت یهود از بابل به بیتالمقدس (۵۳۹ پیش از میلاد) آغاز میشود و تا انتقال کامل مرکزیت الیگارشی یهودی به بینالنهرین در حوالی نیمه سده پنجم میلادی تداوم مییابد.
در مرحله نخست اتباع دولت یهود هنوز بنیاسرائیل نام دارند و نوستالژی افرائیمی در میان آنان سخت نیرومند است. در این مرحله نامهای بنیاسرائیل و یهودا متمایز است؛ یهودیان حکمرانانند و اسرائیلیان اتباع. در کتاب ارمیاء نبی که به پایان این مرحله (نیمه دوم سده ششم پیش از میلاد) تعلق دارد، یهودی به معنای طبقه حکمرانان ستمگر و فاسد اورشلیم است هرچند به ندرت به تمامی سکنه تابع دولت یهود نیز اطلاق شده است. در مرحله دوم بتدریج تمامی اتباع دولت یهود به یهودی شهرت مییابند. در کتاب استر از حضور شخصی یهودی در دارالسلطنه شوشن (دربار خشایارشا) مطلع میشویم که مردخای بنیامینی نام دارد. (۳) به عبارت دیگر، در این زمان اعضای قبیله بنیامین، چون سایر قبایل بنیاسرائیل، با نام عام یهودی شناخته میشوند. سکنه «ایالت یهود» از سده چهارم پیش از میلاد در میان اتباع امپراتوریهای یونان و روم به یوداییوس (یونانی) یا جوداییوس (لاتین) شهرت یافتند. واژه انگلیسی Jew و جود و جهود فارسی از این ریشه است. در مرحله نخست زبان و خط اتباع دولت یهود، چون گذشته، آرامی است. در مرحله دوم از سده پنجم پیش از میلاد، زبان و خط عبری جایگزین آرامی میشود؛ و نخستین متونی که به خط عبری نوشته شده پدید میآید. زبان عبری، که در عهد عتیق از آن بعنوان زبان کنعان یاد شده، آمیزهای است از زبان آرامی و زبان فنیقی که طی دوران اقامت بنیاسرائیل در سرزمین کنعان و در یک فرایند طولانی دادوستد فرهنگی به تدریج شکل گرفت. بدینسان، عناصر پایهای هویت قوم یهود بطور عمده در این مرحله پایهگذاری میشود و در دوران ظهور الیگارشی خاخامی و یهودیت تلمودی شکل نهایی خود را مییابد.
تبعید بابل؛ از افسانه تا واقعیت: در دوران ۱۳۴ ساله پس از انهدام مملکت افرائیم تا فتح بابل به دست بختالنصر، خاندان داوود بر دولت یهود حکومت میکند. در این دوران، دولت یهود دولتی است کوچک در کنار شهر یا دولتهای فنیقی (کنعانی) و فلسطینی که سرزمین آنان در حوزه اقتدار دو امپراتوری بزرگ آشور و مصر قرار دارد. با مرگ آشوربانیپال، واپسین پادشاه قدرتمند آشور (۶۶۸ تا ۶۲۷)، این امپراتوری رو به افول نهاد. از سال ۶۲۶ پیش از میلاد، ایرانیان که دورانی طولانی از سلطه خشن آشوریان را از سر گذرانیده بودند در اتحاد با قبایل سامی کلدانی به رهبری نبوپولاسر، تهاجم به آشور را آغاز کردند. در سال ۶۲۳ پیش از میلاد شهرهای اصلی آشور به تصرف نبوپولاسر کلدانی و متحدین ایرانیاش درآمد. معهذا، کار به پایان نرسید. بقایای دولت آشور در سرزمینهای شمال غربی بینالنهرین استقرار یافتند؛ شهر حران را به مرکز تکاپوی خود علیه کلدانیها و ایرانیها بدل ساختند و با حمایت نظامی نخو دوم، فرعون مصر، تهاجم به سرزمینهای از دست رفته را آغاز نمودند. در این زمان، با ازدواج بختالنصر (نبوکدنصر)، پسر نبوپولاسر، با امتیس، دختر هووخشتر (کیاکسار)، پادشاه ماد، جبهه متحد کلدانیها و ایرانیها تقویت شد. سرانجام، در سال ۶۰۵ پیش از میلاد ارتش متحد مصر و آشور در جنگی سخت با ارتش کلدانی و متحدین ایرانیاش، به فرماندهی بختالنصر، شکست خورد و به حیات امپراتوری مهیب آشور پایان داده شد. کمی پس از این جنگ بختالنصر بجای پدر پادشاه بابل شد.
بخت النصر (نبوکدنصر): در کوران این حوادث سرنوشت ساز، شاه و اشرافیت یهود را نه در جبهه ایرانیان و کلدانیها که متحد فرعون مصر و بقایای دولت آشور مییابیم. پیوند یهودیان با امپراتوری آشور، از زمان تیگلت پیلسر، پادشاه آشور، و آحاز، شاه یهود، آغاز شد و دو مولود شوم آن انهدام خونین دولتهای آرامی در دمشق و قبایل دهگانه بنیاسرائیل در سامریه بود. در زمان جنگ بختالنصر با ارتش فرعون مصر و متحدین آشوریاش (۶۰۵) یهویاقیم شاه یهود (۶۰۹ تا ۵۹۸) است. او شاه دستنشاندهای است که نخو وی را به قدرت رسانید و متحد و خراجگزار فرعون بود. معهذا، بختالنصر، به رغم پیروزی بر ارتش مصر، به قلمرو دولت کوچک یهود تعرض نکرد؛ و تنها از این پس یهویاقیم خراج سالیانه خود را به دولت بابل تقدیم مینمود. تمکین یهویاقیم به بختالنصر سه سال بیشتر دوام نیاورد و از این زمان، به تعبیر نویسندگان تاریخ شاهان یهود، عاصی شد. عصیان شاه یهود در پیوند با اتحادیه جدیدی بود که در شرق مدیترانه با مشارکت سه دولت کوچک فلسطینی غزه، اشقلون و اشدود، و دولتهای صور و اورشلیم در زیر رهبری فرعون مصر شکل گرفت. در نتیجه، در سال ۵۹۸ پیش از میلاد بختالنصر به غرب لشکر کشید، حکمرانان و رجال هوادار مصر در پنج دولت فوق را بعنوان تبعیدی به بابل منتقل کرد و حکمرانان محلی مورد نظر خود را منصوب نمود. یکی از این تبعیدیان یهویاکین شاه ۱۸ ساله یهود است که سه ماه پیش با مرگ پدر به قدرت رسیده بود. این سرآغاز ماجرایی است که در تاریخ نگاری یهود با عنوان تبعید یهودیان به بابل نقطه عطفی در تاریخ یهودیت به شمار میرود. در این الگوی تاریخنگاری، تبعید بابل دومین مظلومیت بزرگ یهودیان، پس از انهدام قبایل دهگانه شمالی بوسیله امپراتوری آشور است. این ماجرا نیز دروغی بزرگ بیش نیست. یهویاقیم و پسرش شاهانی ستمگر بودند و در عهد عتیق از آنان به نیکی یاد نشده است. در کتاب دوم پادشاهان درباره یهویاکین چنین میخوانیم: آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود، موافق هر آنچه پدرش کرده بود، به عمل آورد. در این زمان نحوشطا، همسر یهویاقیم و مادر یهویاکین، چهره اصلی و مقتدر دربار یهود است. دایرة المعارف یهود بر این نظر است و دلیل آنرا ذکر مکرر نام نحوشطا در عهد عتیق میداند. بنابراین، بهسان سایر حکومتهای اینچنینی که میشناسیم، دربار یهود را باید دربار زنانه و دولت یهود را دولت حرمسرا دانست. این سنتی است که پیشینه آن به زمان ایزابل و عتلیا میرسد.
ورود بختالنصر به اورشلیم به آرامی و بدون خونریزی انجام شد و سخنی از قتل و غارت و کشتار در میان نیست. شاه نوجوان یهود، به همراه مادر و درباریان و بزرگان شهر، به استقبال پادشاه بابل رفت و بختالنصر به شهر وارد شد. مورخین عهد عتیق از بردن خزانه دربار سلطنتی و معبد سلیمان بوسیله بختالنصر خبر میدهند؛ ولی این قطعاً تنها بخشی از ذخایر دولت یهود است که طبق روال آن زمان، و امروز، بعنوان غرامت جنگی ضبط شد؛ زیرا در زمان تهاجم دوم بختالنصر هنوز ثروت انبوهی را در اورشلیم مییابیم. بختالنصر، یهویاکین و مادر قدرتمندش را با گروهی از بزرگان و کاهنان قبایل یهودا و بنیامین و لاویان، بههمراه هزاران تن از غلامان و کنیزان و خوانندگان و نوازندگان ایشان، به همراه خود به بابل برد و عموی ۲۱ ساله یهویاکین به نام صدقیا را در سمت نایبالسلطنه شاه یهود در اورشلیم منصوب کرد. مورخین یهودی، جمع کسانی را که به بابل برده شدند ده هزار نفر گزارش کردهاند که شامل زنان پادشاه و خواجه سرایان و بزرگان و مردان جنگی و صنعتگران و آهنگران نیز میشد. چنانکه میبینیم، بختالنصر خاندان سلطنتی یهود را عزل نکرد و حکمرانی بیگانه بر یهودیان نگمارد. انتقال شاهان و رجال هوادار مصر به بابل و نصب حکمرانان جدید محلی که هوادار بابل یا بیطرف شمرده میشدند، سیاستی بود که بختالنصر در دولتهای فلسطینی نیز اجرا کرد.
امروزه، اکتشافات باستانشناسی و دستیابی مورخین به آرشیوهای کهن بابل آشکار ساخته که این تبعیدیان. برخلاف سدهها تبلیغات یهودیان، اسیر نبودند. یهویاکین، مادرش و بزرگان یهودی، بهسان شاهان و بزرگان دولتهای صور و غزه و اشقلون و اشدود، در بابل زندگی شاهانه داشتند. صدقیا، در اورشلیم، تنها نایبالسلطنه به شمار میرفت و بختالنصر همچنان یهویاکین را بعنوان شاه یهود به رسمیت میشناخت و محترم میداشت. املاک پهناور یهویاکین و بزرگان و کاهنان یهودی در سرزمین یهود محفوظ بود و بوسیله کارگزارانشان اداره میشد. اشراف تبعیدی یهود در بابل بطور منظم و آشکار با اورشلیم رابطه داشتند و اوامر یهویاکین در دولت یهود مطاع بود. زندگی مجلل شاه یهود در بابل و مقام شامخ او در دربار بختالنصر چنان است که برخی از محققین حتی برآنند که او را به تبعید نبردند بلکه خود برای گریز از بحرانهای سرزمینش داوطلبانه در تحت حمایت پادشاه بابل میزیست. به نوشته دایرة المعارف یهود، پس از مرگ بختالنصر وضع یهویاکین حتی بهتر از گذشته شد؛ او هنوز بعنوان شاه یهود در بابل از احترام فراوان برخوردار بود و در سرزمین یهود نفوذ و قدرت داشت. با انتقال یهویاکین، نحوشطا و گروهی از بزرگان یهودی به بابل، صدقیا ریاست دولت یهود را بدست گرفت. به روایت عهد عتیق، صدقیا نیز آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود، موافق هر آنچه یهویاقیم کرده بود، به عمل آورد. صدقیا نیز، چون یهویاقیم و یهویاکین، پیوندی با آئین موسوی نداشت و بتپرستی قهار بود: تمامی روسای کهنه و قوم خیانت بسیاری موافق همه رجاسات امتها ورزیدند و خانه خداوند را که در اورشلیم تقدیس نموده بود نجس ساختند. دو سال پس از انتقال یهویاکین و مادرش به بابل، نخو درگذشت و فرعونی جدید به نام پسمتیخوس دوم به قدرت رسید و سیاستی تهاجمی را علیه اتحاد ایران و بابل کلدانی آغاز کرد. چهار سال پس از صعود فرعون جنگطلب جدید، شاهان کوچک شرق مدیترانه (دولت فنیقی صور، فلسطینیها و نایبالسلطنه یهود) بار دیگر به دستنشاندگان و متحدین مصر بدل شدند. در سال ۵۸۹ پسمتیخوس نیز درگذشت و فرعونی جدید به نام آپریس به قدرت رسید که در عهد عتیق با نام حفرع شناخته میشود. آپریس سیاست تهاجمی پسمتیخوس علیه اتحاد ایران و بابل را ادامه داد. سرانجام، در سال ۵۸۷ بار دیگر بختالنصر بسوی سرزمینهای غربی به حرکت درآمد و در کوران جنگ با ارتش مصر در تابستان ۵۸۶ اورشلیم را به تصرف درآورد؛ شهری که در آن زمان، به تعبیر کتاب عزرا، کانون فتنه در منطقه بهشمار میرفت. بختالنصر معبد سلیمان را تخریب کرد، گروهی از اشراف شورشی یهود را به قتل رسانید، صدقیا را کور کرد و به بابل برد و حکمرانی از بنی اسرائیل را در رأس اتباع دولت یهود گمارد. سقوط اورشلیم تنها یک تهاجم خارجی نبود؛ پیامد محتوم یک دوران طولانی بحران اجتماعی در درون سرزمین یهود نیز بود که در موج جدیدی از جنبش پیامبری نمود یافت. در رأس این جنبش ارمیاء نبی جای داشت. از اینروست که در عهد عتیق گاه سقوط اورشلیم به خداوند نسبت داده میشود و بختالنصر ابزار اجرای کیفر الهی قلم میرود: (صدقیا) بر نبوکدنصر، که او را به خدا قسم داده بود، عاصی شد و گردن خود را قوی و دل خویش را سخت ساخته، بسوی یهوه خدای اسرائیل بازگشت ننمود، و تمامی روسای کهنه و قوم، رسولان خدا را اهانت نمودند و کلام او را خوار شمرده انبیایش را استهزا نمودند چنانکه غضب خدا بر قوم او افروخته شد به حدی که علاجی نبود. پس پادشاه کلدانیان را بر ایشان آورد و همه را به دست او تسلیم نمود.
موج جدید جنبش پیامبری که از اوایل سده ششم پیش از میلاد، و از زمان سلطنت یهویاقیم آغاز شد، بازتابی است از گسترش فساد و ستم و بیعدالتی که زندگی اتباع دولت یهود را سخت تیره نموده بود. نخستین پیامبری که مبارزه را آغاز کرد اوریاء نبی نام داشت. اوریا مورد پیگرد یهویاقیم قرار گرفت و به مصر گریخت؛ ولی فرستادگان شاه یهود او را به بیتالمقدس بازگردانیدند و به شکلی فجیع به قتل رسانیدند. ارمیا که در این زمان تبلیغ خود را آغاز کرده بود، جان سالم به در برد. ارمیا در حوالی سال ۶۴۵ پیش از میلاد در یک روستای کوچک در نزدیکی بیت المقدس به دنیا آمد و از ۱۸ سالگی پیامبری خود را از طریق وعظ و خطابه در میان مردم آغاز کرد. حاصل این تکاپو کتاب ارمیاء نبی و مراثی ارمیاء نبی است که بوسیله یکی از شاگردان او در مصر نگاشته شده و از مفصلترین و مهمترین بخشهای عهد عتیق است؛ بویژه از آنرو که نخستین بیانیه شورانگیز اتباع دولت یهود علیه دربار و اشرافیت یهودی به شمار میرود و آئینهای است گویا از وضع دولت یهود پس از انهدام مملکت افرائیم. کتاب ارمیاء نبی ناله بقایای مردم قبایل بنیاسرائیل است که در زیر ستم اشرافیت یهود به مرگی تدریجی محکوم بودند (در کتاب ارمیاء نبی نیز، به سان سایر متون مندرج در عهد عتیق، ردپای ویراستاران جاعل و تحریفگر یهودی دیده میشود و برخی عبارات آن افزوده های پسین حاخام های یهودی است) درونمایه جنبش ارمیاء نبی نیز، چون جنبش ایلیا، عدالت اجتماعی است؛ او فقط علیه رواج پرستش بعل نمیشورد بلکه ستم و ظلم و فساد اجتماعی نیز آماجهای اصلی حمله اوست. ارمیا، که خود از قبیله بنیامین است، یهودا را قبیله شریر میخواند و مخاطبان پیامهای تند و پیشگوییهای آتشین او بطور عمده یهودیان و سکنه اورشلیم اند: ای یهودا، شمارۀ خدایان تو به قدر شهرهای تو میباشد و برحسب شمارۀ کوچههای اورشلیم مذبحهای رسوایی برپا داشتید؛ یعنی مذبحها به جهت بخور سوزانیدن برای بعل. ارمیا از فسادی مینالد که سراسر شهر بیت المقدس را فراگرفته است؛ فسادی نشئت گرفته از شرارت و تکبر یهودا؛ و ریشهکن شدن این خاندان را از سرزمین بنی اسرائیل آرزو میکند: تکبر یهودا و تکبر عظیم اورشلیم را تباه خواهم ساخت و این قوم شریری را که از شنیدن قول من ابا نموده، سرکشی دل خود را پیروی مینمایند و در عقب خدایان غیر رفته، آنها را عبادت و سجده میکنند. تکاپوی ارمیا اشرافیت و کاهنان یهود را علیه او برانگیخت و وی مورد ضرب و شتم و آزار فراوان قرار گرفت و در زمان یهویاقیم مدتی زندانی شد. ارمیا مخالف سرسخت پیوند دولت یهود با امپراتوری مصر بود و نفرتی شگرف از مصریان ابراز میداشت؛ و بهعکس از اتحاد با بختالنصر سرسختانه دفاع میکرد. او بختالنصر را شمشیر مقتدر خداوند برای تنبیه مصریان میدید: من فرستاده بنده خود نبوکدنصر، پادشاه بابل، را خواهم گرفت و آمده زمین مصر را خواهد زد و آنانی را که مستوجب موتاند به موت و آنانی را که مستوجب اسیریاند به اسیری و آنانی را که مستوجب شمشیرند به شمشیر خواهد سپرد، و آتشی در خانههای خدایان مصر خواهم افروخت و آنها را خواهم سوزانید و تمثالهای بیت شمس را، که در زمین مصر است، خواهد شکست و خانههای خدایان مصر را به آتش خواهد سوزانید. نکته جالب و بدیع در پیام ارمیا پیوندی است که یهوه، که تا پیش از این یک خدای قومی، خدای اسرائیل انگاشته میشد، با بختالنصر کلدانی برقرار میکند و بعنوان مدافع او در مقابل فرعون مصر و اشرافیت یهود خود را خدای تمامی بشر میخواند: اینک من، یهوه، خدای تمامی بشر هستم. در این زمان طایفه رکابی نیز در بیتالمقدس حضور دارند و ارمیا با آنان همدل است؛ ایشان را جمعی خداپرست میشناسد و بندگان صالح خدا. او رکابیان را به رخ یهودیان میکشد و برای آنان دعای خیر میکند. و چنین است که ارمیا از ورود بختالنصر به بیتالمقدس و تبعید یهویاکین و گروهی از درباریان و اشراف یهودی به بابل استقبال میکند و از زبان خدای خویش میگوید: به حیات من قسم، که اگرچه کنیاهو بن یهویاقیم، پادشاه یهودا، خاتم بر دست راست من می بود، هر آینه تو را از آنجا میکندم و تو را به دست آنانی که قصد جان تو دارند و به دست آنانی که از ایشان ترسانی و به دست نبوکدنصر، پادشاه بابل، و به دست کلدانیان تسلیم خواهم نمود. با اخراج یهویاکین از بیتالمقدس، تکاپوی ارمیا پایان نیافت و او، بعنوان سخنگوی مردم خویش، خواستار اخراج صدقیا، نایبالسلطنه و بقایای اشرافیت یهود بود. ارمیا پایگاه مردمی گسترده داشت و لذا آنگاه که حرکت بختالنصر برای تنبیه صدقیا آغاز شد، نایب السلطنه و اشراف یهودی برای جلب حمایت مردم به دفاع از شهر دست یاری بسوی او دراز کردند. ارمیا به درخواست صدقیا پاسخی سخت داد و عذابی هولناک برایش آرزو نمود. او خواستار پیوند با دولت کلدانی بود نه مقاومت در برابر آن؛ و پیامش به صدقیا چنین است: آن امتی که گردن خود را زیر یوغ پادشاه بابل بگذارند و او را خدمت نمایند، خداوند میگوید آن امت را در زمین خود ایشان مقیم خواهم ساخت و آن را زرع نموده و در آن ساکن خواهند شد. ظاهراً تکاپوی ارمیا به سود دوستی با بابلیان و ایرانیان و علیه مصریان، صدقیا را مردد ساخت؛ ولی جناح هوادار مصر به سرعت ابتکار عمل را بدست گرفت و کسانی چون حننیا بن عزور پدید شدند که خود را پیامبر میخواندند و منادی دشمنی با بابل بودند. ارمیا آنان را پیامبران دروغین مینامد. (نام اصلی یهویاکین کنیاهو بود و پس از رسیدن به سلطنت یهویاکین تعیین شده از سوی یهوه) زمانی که بیتالمقدس به محاصره درآمد ارمیا همچنان مبلغ دوستی با بخت النصر و تسلیم شهر است و لذا به اتهام رابطه با کلدانیان دستگیر و زندانی میشود. او در تمامی دوران محاصره شهر در زندان است و روزانه یک قرص نان بعنوان جیره دریافت میکند. معهذا، سرسختانه از درون زندان به تبلیغ ادامه میدهد. اشراف یهودی تکاپوی ارمیا را خیانت میدانند و خواستار قتل او میشوند. صدقیا او را به زنجیر میکشد و به چاهی مرطوب میافکند تا به مرگی هولناک جان دهد. با سقوط بیتالمقدس، بختالنصر که گویا از وقایع درون شهر مطلع است، یکی از سرداران خود را برای آزادی ارمیا به زندان میفرستد. ارمیا از زندان رهایی مییابد و در میان مردم خود ساکن میشود. در این زمان، او چنان محترم است که میتواند جان یکی از درباریان صدقیا را، که مانع مرگ او در چاه شد، نجات دهد. در کتاب حزقیال نبی اشاراتی وجود دارد که گویای پیوند عمیقتر مردم بیتالمقدس با بختالنصر است. طبق این روایت، اشغال بیتالمقدس به دعوت مردم این شهر صورت گرفت: پس اورشلیم تصویرهای کلدانیان را دید که کمرهای ایشان به کمربندها بسته و عمامههای رنگارنگ بر سر ایشان پیچیده بود و جمیع آنها مانند سرداران وبشیه اهل بابل، که مولد ایشان زمین کلدانیان است، بودند. و چون چشم او بر آنها افتاد عاشق ایشان گردید و رسولان نزد ایشان به زمین کلدانیان فرستاد. سقوط بیتالمقدس و تبعید اشرافیت یهود به بابل آزادی مردم زیر سلطه آنان است. در متن کنونی عهد عتیق مواردی اندک از دستبردهای پسین محفوظ مانده است. طبق این فقرات، بختالنصر یکی از بنیاسرائیل را بنام جدلیا بن اخیقام که نیای او کاتب دربار یهود بود، در رأس اتباع دولت یهود گمارد و اراضی و املاک اشراف تبعیدی را در تملک مردم و مستمندان قرار داد. فقیران قوم را که چیزی نداشتند در زمین یهودا واگذاشت و تاکستانها و مزرعهها در آن روز به ایشان داد. ارمیا نیز دعوت کلدانیان را برای زندگی در بابل نپذیرفت و در میان مردم خود ساکن شد. آنگاه جمیع یهودیان از هر جایی که پراکنده شده بودند مراجعت کردند و به زمین یهودا نزد جدلیا به مصفه آمدند و شراب و میوه جات بسیار و فراوان جمع نمودند. این تصویری است بکلی مغایر با آنچه تاریخ نگاری یهود جلوهگر ساخته است. رفاهی که خاندان داوود و بزرگان یهودی در دوران تبعید بابل با آن آشنا شدند چنان اغواگر بود که بخش مهمی از ایشان هیچگاه به بیتالمقدس و سرزمین یهود بازنگشتند و در جامعه اشرافی بابل و ایران مستحیل شدند. در سال ۵۶۲ پیش از میلاد بختالنصر درگذشت و این حادثه پیامدهای جدی منطقهای در برداشت. با مرگ بخت النصر، دولت بابل، به دلیل ستیز درونی قبایل کلدانی و آرامی، با بحرانی سخت مواجه شد. طی مدت زمانی کوتاه سه پادشاه به قدرت رسیدند تا سرانجام در سال ۵۵۶ فردی از قبایل آرامی بنام نبونیدوس حکومت را بدست گرفت. پادشاه جدید بابل به رغم مردوخ، خدای بزرگ بابلیها، کوشید تا مردم را به پرستش سین خدای ماه، ترغیب کند و این امر اعتراض شدید مردم و کاهنان را برانگیخت. این مقارن با زمانی است که تنازع میان دولتهای ماد و پارس نفوذ ایرانیان را در بابل به حداقل خود کاهش داده است. در نتیجه، نفوذ مصر در دربار بابل افزایش یافت و در سال ۵۴۳ نبونیدوس با فرعون مصر علیه ایران هم پیمان شد. این در حالی است که نه امسیس، فرعون مصر، پشتوانه نظامی جدی برای او به شمار میرفت و نه از حمایت مردم خود برخوردار بود. در بهار سال ۵۳۹ ارتش مجهز پارس و ماد از رود دجله گذشت و با شکست ارتش بابل و تصرف شهرهای متعدد سرانجام، پایتخت بابل را به تصرف درآورد. پس از سقوط امپراتوری بابل، کوروش هخامنشی اجازه بازگشت شاه و درباریان و اشراف و کاهنان یهودی را به بیتالمقدس صادر کرد. ولی شگفت اینجاست که از اعضای خانواده شاه یهود تنها یکی از نوههای یهویاکین، به نام زروبابل (زاده بابل)، در رأس گروهی از بزرگان و کاهنان یهودی به بیتالمقدس رفت. مأموریت این گروه بازسازی معبد سلیمان بود. ظاهراً زروبابل مدت کوتاهی بعد به بابل یا ایران بازگشت و از آن پس نشانی از خاندان داوود در دست نیست. این گروه زمانی که به بیتالمقدس رفتند با اتباعشان جمع کثیری را شامل میشدند که از این میان ۷۳۳۷ نفر غلامان و کنیزان و ۲۰۰ نفر زنان و مردان خواننده و نوازنده بودند. و چنان ثروتمند بودند که ۶۱ هزار درهم طلا، پنج هزار منای نقره و صد دست لباس کهانت به معبد سلیمان اهدا کردند. این نشانه رفاه و زندگی باشکوه بزرگان یهود در دوران تبعید بابل است. دایرة المعارف یهود از ناپدید شدن خاندان داوود از صحنه تاریخ سرزمین بنیاسرائیل و علل عدم بازگشت آنان به بیتالمقدس ابراز شگفتی میکند. به گمان ما، هیچ رازی در میان نیست. امروزه حتی برخی از نویسندگان یهودی نیز برآنند که تعداد قابل توجهی از بزرگان یهودی در بابل ماندند. در تلمود آمده است وقتی یهودیان به شهر شوش رسیدند گفتند اینجا از سرزمین اسرائیل بهتر است؛ و هنگامی که به شوشتر رسیدند گفتند اینجا دو چندان بهتر از سرزمین اسرائیل است. در عقاده ها (افسانه های کهن یهودی)، زروبابل را یکی از نزدیکان و مقربین داریوش اول، پادشاه هخامنشی مییابیم. داستان مردخای یهودی و دختر عموی فتنه گرش اِستِر در دربار خشایارشا، پادشاه ایران (۴۸۶ تا ۴۶۵)، گواه روشنی است از حضور انبوه یهودیان در قلمرو دولت هخامنشی. در این داستان، استر زیبا، با نیرنگ مردخای، همخوابه خشایارشا میشود، دل او را میرباید و سپس به ملکه قدرتمند ایران بدل میگردد. در این زمان تکاپوی یهودیان در سراسر ایران چنان آزار دهنده است که هامان، وزیر پادشاه هخامنشی، تصمیم به اخراج ایشان میگیرد. ولی او، که دشمن یهودیان خوانده شده، با دسیسه استر به دار آویخته میشود. آنگاه، یهودیان، با حمایت استر، به کشتار خونین و وسیع مخالفان خود دست میزنند و مردخای در مقام مرد قدرتمند ایران جای میگیرد. توصیف قساوت آمیز کتاب استر از قتلعام بزرگان ایرانی به دست این میهمانان نورسیده حیرت انگیز است: و یهودیان بر دشمنان خویش استیلا یافتند، ترس ایشان بر همه قومها مستولی شده بود، و جمیع روسای ولایتها و امیران و والیان و عاملان پادشاه، یهودیان را اعانت کردند زیرا که ترس مردخای بر ایشان مستولی شده بود، پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با ایشان هرچه خواستند به عمل آوردند، و یهودیان در دارالسلطنه شوشن پانصد نفر را به قتل رسانیده هلاک کردند… ده پسر هامان بن همدانای، دشمن یهود، را کشتند و جسد ده پسر هامان را در شوش به دار آویختند، در روز چهاردهم ماه اذار نیز جمع شده سیصد نفر را در شوشن کشتند، و سایر یهودیانی را که در ولایتهای پادشاه بودند، هفتاد و هفت هزار نفر از مبغضان خویش را کشته بودند، در روز چهارده ماه آرامی یافتند و آن را روز بزم و شادمانی نگاه داشتند. برخلاف اسطورههای یهودی، دوران ۶۰ ساله تبعید بزرگان یهودی در بابل دوران اسارت و تیرهروزی ایشان نیست؛ دوران رفاه و بهروزی آنان است و آشناییشان با دنیایی نو که با برهوت صحرای یهودیه فاصلهای عظیم داشت. سرزمین موعود همین است و دل کندنی نیست. سرآغاز سنت استقرار جوامع یهودی در شهرهای بینالنهرین و تبدیل این منطقه به کانون متنفذ سیاست و اقتصاد و فرهنگ یهود در سده های نخست میلادی به همین دوران میرسد. در همین ۶۰ سال است که پایههای شکوفایی سیاست و تجارت و فرهنگ یهود گذارده شد. و در همین ۶۰ سال است که نخستین نطفههای تبدیل اشرافیت قبیله یهودا به یک کانون مرتبط با مراکز قدرتهای بزرگ جهانی تکوین یافت. این نخستین سنگ پایههای میراثی است که سرانجام در سدههای نخست میلادی اشرافیت یهودی را به یک الیگارشی جهان وطن بدل ساخت و بازیگری در میان دو قدرت بزرگ جهان آن روز، ایران ساسانی و امپراتوری روم، را به وی آموخت. پس از سقوط امپراتوری بابل، به مدت قریب به دو سده ایالت یهود یکی از ایالات ایران هخامنشی است؛ دارای استقلال کامل درونی است و سکههای خود را که بر آن نام ایالت یهود منقوش است ضرب میکند. در این دوران، با شکل جدیدی از ساختار سیاسی در سرزمین یهودیان مواجهیم: ایالت یهود دارای دو حکمران است: یکی سیاسی و دیگری دینی؛ و هر دو از سوی پادشاه ایران منصوب میشوند. هر دو یهودیاند و حکمران دینی از خاندان هارون است. منشأ این تحول را باید در فضای فرهنگی و سیاسی دوران تبعید بابل و پیوند استوار کاهنان یهودی با دربارهای بابل و ایران جست؛ پیوندی که در کتاب دانیال نبی و کتاب استر کاملاً آشکار است. در کتاب حزقیال نبی، که بوسیله یکی از کاهنان تبعیدی در بابل نوشته شده، نطفههای تکوین دین یهود را، بعنوان ایدئولوژی نژادپرستانه یهودی، میتوان دید. برخلاف ارمیا، که مخاطبش یهودا یعنی حکمرانان بود، مخاطب حزقیال اسرائیل است یعنی مردمی که در سرزمین خویش ماندهاند. این کتاب سرشار از نفرینهای هولناک به این مردم است و پیشگوییهای غضبآلود دال بر فرجام خونین و ذلتبار ایشان: رجاسات شریر خاندان اسرائیل به شمشیر و قحط و وبا خواهند افتاد و آنکه باقی مانده از گرسنگی خواهد مرد. حزقیال، که کتاب او را باید مانیفست اشرافیت تبعیدی یهود دانست، بویژه مردم شهر اورشلیم را به عذابهای سخت وعده میدهد و به آنان هشدار میدهد که در آیندهای نه چندان دور نظم سیاسی گذشته اعاده خواهد شد و ایشان کیفری شدید خواهند دید. حزقیال مردم اورشلیم را حرامزاده میخواند و بدینسان برای نخستین بار داعیه خلوص نژادی یهودیان را مطرح میسازد: ای پسر انسان، اورشلیم را از رجاساتش آگاه ساز، و بگو اصل و ولادت تو از زمین کنعان است. پدرت آموری و مادرت حتی بود، و اما ولادت تو، در روزی که متولد شدی نافت را نبریدند و به آب غسل ندادند و طاهر نساختند. حزقیال مردم اسرائیل و بویژه سکنه اورشلیم را زناکار و فاحشه نیز مینامد؛ زنای ایشان خیانت به اشرافیت یهود و تسلیم کردن آنان به کلدانیان است. اورشلیم زانیهای است رسوا که فریفته سواران پارسی و سرداران کلدانی شد و خویش را به آنان تسلیم نمود. کاربرد فارسان اسب سوار یا سواران پارسی در کتاب حزقیال بیانگر نقش فعال سپاهیان ایرانی در جنگهای بختالنصر و فتح بیتالمقدس است. حزقیال تعبیر سواران پارسی را در کنار جوانان دلپسند به کار میبرد که توصفی است از چهره ظاهری ایرانیانی که در جنگ علیه مصر مشارکت داشتند. در کتاب حزقیال، یهوه بعنوان خدای انحصاری یهود ظاهر میشود و مردم بیتالمقدس را چنین خطاب میکند: آیا زناکاری تو کم بود که پسران مرا نیز کشتی و ایشان را تسلیم نمودی؟ و خداوند یهوه میگوید وای بر تو، وای بر تو. نمیدانیم پس از بازگشت اشراف و کاهنان یهودی به بیت المقدس بر سر مردم این شهر چه آمد، ولی میدانیم زمانیکه اشراف و کاهنان یهودی بازسازی معبد سلیمان را به دستور کوروش آغاز کردند؛ گروهی از مردم شهر مخالف احداث این بنا بودند. از این گروه بنام دشمنان یهودا و بنیامین یاد شده است. بازسازی این معبد از سال ۵۳۹ پیش از میلاد آغاز شد و ۲۳ سال بعد، در سال ۵۱۶، به پایان رسید. این دوران طولانی میتواند بیانگر مخالفت مردمی باشد که احیای این کانون اقتدار اشرافیت و کاهنان یهودی را نمیخواستند و بر ضد آن کارشکنی میکردند. میدانیم که کمی پس از آغاز بازسازی معبد، عملیات به فرمان کوروش متوقف شد و تنها در سال دوم سلطنت داریوش اول (۵۲۲ تا ۴۸۶) ادامه یافت. عزرای کاهن تعطیل شدن عملیات را به هراس کوروش از احیاء پادشاهان قوی در اورشلیم منتسب میکند که لافی بیش نیست. بهرروی، اقتدار واقعی و بلامنازع اشرافیت یهود در بیتالمقدس تنها پس از کودتای خونین مردخای و استر و کشتار مخالفان یهودیان در دربار ایران آغاز شد. در سال ۴۵۸ پیش از میلاد، فردی بنام عزرای کاتب، که تبار خود را به صدوق، کاهن درباری عهد سلیمان، و از این طریق به هارون رئیس کهنه میرسانید، با فرمان اردشیر اول (۴۶۵ تا ۴۲۴)، پسر و جانشین خشایارشا، وارد بیت المقدس شد. او طبق این فرمان، در مسند کاهن بزرگ یهودیان و کاتب کامل شریعت خدای آسمان، جای گرفت. بدینسان، عزرای کاتب خاندان حکومتگری را بنیاد نهاد که تا پایان دوره سلوکی بر ایالت یهود فرمان راند و تا اواخر سده اول میلادی بعنوان متولی معبد سلیمان در رأس جامعه یهودی جای داشت. اختیاراتی که پادشاه ایران به عزرا تفویض کرده و نگرش دینی او عجیب و بیسابقه است: تو ای عزرا، موافق حکم خدایت، که در دست تو می باشد، قاضیان و داوران از همه آنانی که شرایع خدایت را میدانند نصب نما، تا بر جمیع اهل ماورای نهر داوری نمایند. و آنانی را که نمیدانند تعلیم دهند. و هر که به شریعت خدایت و به فرمان پادشاه عمل ننماید بر او بیمحابا حکم شود؛ خواه به قتل یا به جلای وطن یا به ضبط اموال یا به حبس. کارکرد عزرا احیاء شریعت خدا و تعلیم احکام و فرایض به مردم اسرائیل است. قاعدتاً این زمانی است که وعدههای شوم حزقیال تحقق مییابد. عزرا در خاطرات خود میان تبعیدیان و سکنه سرزمین اسرائیل تمایز قائل است و سرزمینی را که به دست او سپرده شده سرشار از نجاسات امتهای کشورها میبیند. عزرا را باید نماینده اشرافیت یهودی مستقر در بینالنهرین و دربار هخامنشی دانست؛ اشرافیتی که در مرکز قدرت و ثروت جهان آن روز مأوا گرفته و با تکیه بر اهرم نفوذ سیاسی و مالی خویش سرزمین بنیاسرائیل را از راه دور و بوسیله کسانی چون عزرای کاهن اداره میکند. توجه کنیم که عزرای کاهن منبع اقتدار خویش را دربار هخامنشی میداند: ما بندگانیم خدای ما، ما را منظور پادشاهان فارس گردانیده حیات تازه به ما بخشیده است تا خانه خدای خود را بنا نمائیم و خرابیهای آن را تعمیر کنیم و ما را در یهودا و اورشلیم قلعه بخشیده است. نوع رابطه اشرافیت یهودی مستقر در دربار هخامنشی با اتباع خویش در سرزمین بنیاسرائیل به شکلی شگفت به نوع رابطه الیگارشی زرسالار یهودی اروپا و آمریکا در سده بیستم با اتباعشان در سرزمین فلسطین و دولت اسرائیل شباهت دارد. در فقراتی از کتاب عزرا زمزمههای نژادپرستی یهودی اوج میگیرد. عزرا در آغاز استقرار در بیتالمقدس، زمانی که از ازدواج مردم بنیاسرائیل با سایر اقوام، در دوران غیبت اشراف و کاهنان یهودی، مطلع میشود سخت برمیآشوبد: سروران نزد من آمده گفتند قوم اسرائیل خویشتن را از امتهای کشورها جدا نکردهاند، بلکه موافق رجاسات ایشان رفتار نمودهاند، از دختران ایشان برای خود و پسران خویش زنان گرفته و ذریت مقدس را با امتهای کشورها مخلوط کردهاند و دست روسا و حاکمان در این خیانت مقدم بوده است، پس چون این سخن را شنیدم جامه و ردای خود را چاک زدم و موی سر و ریش خود را کندم و متحیر نشستم.
او آنگاه به تصفیه نژادی بنیاسرائیل دست میزند: شما خیانت ورزیده و زنان غریب گرفته، جرم اسرائیل را افزودهاید، پس الان یهوه خدای پدران خود را تمجید نمایید و به اراده او عمل کنید و خویشتن را از قومهای زمین و از زنان غریب جدا سازید. و حتی به سبک نژادپرستان جدید، فهرستی از کسانی تهیه میکند که همسر بیگانه گرفتهاند و ذرّیت مقدس را آلودهاند! به گمان ما، این مضمونی نو است و حال و هوای آن بیشتر به دورانی میماند که الیگارشی حاخامی خود را با خطر انقراض نسل یهودیان مواجه میدید. کتاب عزرا را باید از نظر مضمون بیانیه یهودیت جدیدی دانست که در سدههای نخست میلادی تکوین یافت. پیام و روح این کتاب به دوران یهودیت تلمودی تعلق دارد. با فروپاشی ایران هخامنشی، دوران سلطه اسکندر و جانشینان او بر ایران فرارسید و یهودیان به اتباع این امپراتوری هلنی بدل شدند. پیشینه آشنایی یهودیان با سکنه قاره اروپا قاعدتاً به سده هشتم پیش از میلاد میرسد؛ زمانی که یونانیان دادوستد با بنادر فنیقی شرق مدیترانه را آغاز کردند. معهذا، سندی در تأیید این رابطه در دست نیست. در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، فلسطین و بندر اسکندریه بوسیله مقدونیها فتح شد و حاکمیت آنان بر سرزمینهای مدیترانه آغاز گردید. در سال ۳۲۳، اسکندر مقدونی درگذشت و جنگ میان جانشینان او درگرفت. سرانجام، در سال ۳۰۱ سرزمین فلسطین به تصرف پتولمی اول، حکمران مقدونی مصر، درآمد و تا سال ۲۰۰ پیش از میلاد بخشی از دولت خاندان پتولمایی مصر بود؛ و سپس به تصرف دولت سلوکی سوریه درآمد. در دوران حکومت یونانیان، تقسیمات کشوری دوران هخامنشی کم و بیش محفوظ ماند و ایالت یهود نیز، با نام یونانی آن، به یکی از ایالات امپراتوری هلنی بدل شد. یونانیان سرزمین فوق را یک واحد قومی به شمار آوردند و سکنه آن را یهودی خواندند. این ایالتی خودگردان به مرکزیت بیتالمقدس بود که خاندان کاهنان هارونی به شکلی موروثی بر آن فرمان میراند؛ و حاکمیت سیاسی و دینی ایشان شامل یهودیان و غیریهودیان ساکن ایالت یهود هر دو بود. بدینسان، ساختاری که عزرای کاتب در زمان اردشیر هخامنشی بنیان نهاد در دوران هلنی تداوم یافت. روشن است که تداوم طولانی این ساختار سیاسی، که با اقتدار وسیع کاهنان یهودی توأم بود، به تدریج و از طریق بازسازی سنن دینی و میراث فرهنگی بنیاسرائیل، بنیادهای دین یهود و قوم یهود را قوام میبخشید. در این معنا، دین یهود فرهنگ و ایدئولوژی قومی جدید به نام یهودی بود که در پیرامون و بر بنیاد تعالیم و سنن دین یهود نضج میگرفت. در این دوران، سکنه شهر بیتالمقدس (اورشلیم) حدود ۱۲۰ هزار نفر گزارش شده است. معبد سلیمان قلب تپنده این شهر و محور اصلی ساختار سیاسی ایالت یهود بهشمار میرفت. اهمیت این نماد در تکوین قوم یهود چنان است که پولیبیوس مورخ یونانی سده دوم پیش از میلاد یهودیان را ملتی میخواند که در پیرامون معبد سلیمان مجتمعاند. تولیت معبد سلیمان با طبقهای از کاهنان ثروتمند و مقتدر بود که نخبگان سیاسی ایالت یهود بهشمار میرفتند؛ و از این رو بیگانگان ایالت یهود را سرزمینی میدیدند که بوسیله کاهنانی بسیار متنعم اداره میشود. در کنار طبقه کاهنان، یک الیگارشی اشرافی زمیندار نیز وجود داشت. مقتدرترین آنان خاندان طوبیاس بود که زمینداران بزرگ و حکمرانان محلی جنوب جلعاد بودند. اعضای خاندان طوبیاس از زمان هخامنشیان اقتدار یافتند و ظاهراً از تبار همان خاندان طبئیل اند که در اواخر سده هشتم پیش از میلاد رقیب خاندان داوود به شمار میرفت. نخستین اشاره به حضور یهودیان در جزایر و سواحل یونان به سده سوم پیش از میلاد میرسد. به نوشته رافائل پاتای، در این دوران یهودیان از فرهنگ هلنی تأثیر فراوان گرفتند و بسیاری از سنن خود را از دست دادند. یهودیان به زبان یونانی تکلم میکردند و اشاعه نامهای یونانی در میان آنان بیانگر تأثیر پذیری شدیدشان از فرهنگ هلنی است تا بدانجا که حتی اعضای خاندان صدوقی (کاهن بزرگ) نیز نامهای یونانی بر خود داشتند. در آینده با خاندانهای سلطنتی حشمونی و هیرود آشنا خواهیم شد و رواج گسترده نامهای یونانی و رومی را در اشرافیت یهود خواهیم دید.
اشرافیت یهود و امپراتوری روم: از سده سوم پیش از میلاد امپراتوری سلوکی رو به افول نهاد و بر ویرانه های آن دولتهای جدید سربرکشید. اشکانیان از طریق جنگ مسلحانه با حکمرانان سلوکی در سال ۲۴۷ دولت خود را پدید ساختند. در این زمان دولت عرب نبطی نیز در اردن پدید شده بود که مهمترین شاهراه تجاری آن عصر را بدست داشت. دولت نبطی در زمان ظهور حضرت عیسی بر سرزمین پهناوری، از دمشق تا دریای سرخ، سیطره داشت تا سرانجام در سال ۱۰۶ میلادی بنام ایالت عربستان به امپراتوری روم منضم شد. با فروپاشی دولت سلوکی سوریه، در نیمه سده دوم پیش از میلاد دولت یهودی حشمونی نیز در فلسطین پدید شد. دولت یهودی حشمونی، دولت عرب نبطی را از مهمترین دشمنان خارجی خود میدانست. منشأ نام حَشمونی ناشناخته است. جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی سده اول میلادی، آنرا به نیای این خاندان بنام آسامونائیوس منسوب میکند و برخی آنرا به منطقهای به نام حشمونه یا روستایی به نام حشمون یا هاشمیون منتسب میکنند. خاندان حشمونی یک خانواده کاهن یهودی بود که در زمان افول قدرت سلوکیها به رهبری رئیس خود، یک روحانی به نام متاتیاس بن یوحنان شورشی را آغاز کرد. متاتیاس در سال ۱۶۶ پیش از میلاد درگذشت. پسر او به نام یهودای مقابی کار پدر را ادامه داد و پس از چند جنگ با ارتش سلوکی و مردم منطقه در سال ۱۶۳ بیتالمقدس را اشغال کرد. پس از مرگ او، پسرانش سرزمینهای همسایه، افرائیم و لودیه و بندر حیفا، را به تصرف درآوردند و دولت خود را تأسیس نمودند. در سال ۱۵۲ پیش از میلاد، یوناتان افوس، پسر کوچک متاتیاس، بعنوان کاهن بزرگ یهودیان منصوب شد. در سال ۱۴۰ پیش از میلاد مجمع بزرگی تشکیل شد و شمعون، پسر دیگر متاتیاس، را بعنوان کاهن بزرگ و رئیس نیروهای نظامی و رئیس دولت حشمونی منصوب کرد و این سمت در خانواده او موروثی شد. پسر شمعون، به نام جان (یوحنا) هیرکانوس در دوران ۳۰ ساله حکومت خود (۱۳۴ تا ۱۰۴) سیاست توسعهطلبی نظامی را ادامه داد. او بخش هایی از سرزمین اردن و نواحی پیرامون را تصرف کرد و سکنه آن را بزور یهودی نمود. پیروزیهای حشمونیها با حمایت دولتهای روم و پتولمایی مصر بدست آمد و آنان متحد روم و مصر در منطقه به شمار میرفتند. پسر هیرکانوس، بنام یهودا آریستوبولوس، در دوران یک ساله حکومتش به خود لقب شاه داد. او مناطق جدیدی را تصرف کرد و سکنه آنرا بزور یهودی نمود. با سقوط او، برادرش اسکندر ینایی به سلطنت رسید. دوران ۲۷ ساله سلطنت اسکندر ینایی (۱۰۳ تا ۷۶) اوج اقتدار دولت حشمونی به شمار میرود. در این زمان نیز توسعهطلبی نظامی اشرافیت یهودی ادامه یافت و ینایی برای چنگاندازی بر تجارت دریای سرخ به جنگ علیه دولت فلسطینی غزه و حامیان نبطیاش دست زد. اسکندر ینایی شاهی خودکامه بود و منصب کاهن بزرگ یهودیان را نیز بدست داشت. در دوران حشمونی، اشرافیت یهود در پیوند با رومیها و دولت مقدونی مصر، بتدریج به نیرویی متنفذ در منطقه بدل شد که دامنه اقتدار آن فراتر از سرزمین یهود بود. برای نمونه، دو برادر به نامهای آنانیاس و هلکیاس را میشناسیم که سرداران ارتش کلئوپاترای سوم، ملکه مصر (۱۱۴ تا ۱۱۰)، بودند. آنان در رأس سپاه مصر در جنگ با پسر متمرد ملکه به فلسطین لشکر کشیدند. در کتیبههای مصری (۱۰۲ پیش از میلاد) نام هلکیاس بعنوان فرماندار ایالت هلیوپولیس به ثبت رسیده است. پس از مرگ اسکندر ینایی، دولت حشمونی درگیر دسیسهها و جنگهای خانگی میان پسران او شد. در سال ۶۳ پیش از میلاد، در زمانی که شاهزادگان و اشراف یهودی سخت درگیر جنگ داخلی در میان خود بودند، امپراتوری روم متصرفات دولت یهود را در سواحل شرقی مدیترانه به اشغال درآورد و تنها ایالت یهود در قلمرو حکومت خاندان حشمونی باقی ماند؛ یهودیه بعنوان یک دولت کوچک تابع امپراتوری روم شد. حکمرانان رومی عنوان شاه را از هیرکانوس دوم، پسر اسکندر ینایی، سلب کردند و تنها او را بعنوان رئیس قوم یهود و کاهن بزرگ به رسمیت شناختند. ایالت یهودیه در زیر نظارت حکمران رومی سوریه قرار داشت. در این زمان در میان اشرافیت یهودی یک گروه سخت همبسته با رومیها و آمیخته با فرهنگ و سیاست روم پدید شد. مقتدرترین این یهودیان رومیگرا فردی بنام آنتیپاتر بود. از حوالی نیمه سده اول پیش از میلاد پیوند اشرافیت یهودی با سیاست روم به اوج خود رسید. هم هیرکانوس حشمونی و هم آنتیپاتر در جنگهای خونین میان حکمرانان رومی برای تصرف قدرت سیاسی شرکت جستند و پس از پیروزی جولیوس سزار بر پمپی کنسول و مرد قدرتمند امپراتوری روم (سال ۴۸ پیش از میلاد)، یعنی زمانی که تفوق سزار بر رقبا کاملاً آشکار بود، در جبهه هواداران او جای گرفتند. و آنچه که تاریخ یهود آن را نیروی اکتشافی یهود میخواند، در زمانی که موضع سزار در بندر اسکندریه در مخاطره قرار گرفت به او یاری رسانید. منظور از این نیروی اکتشافی همان نیروی اطلاعاتی است. به نوشته دایرة المعارف یهود، جولیوس سزار در جنگهای خود، یهودیان را متحد خویش میدانست و به پاس خدمات اشرافیت یهودی بندر حیفا را پس از اشغال به آنتیپاتر بخشید. تاریخ یهود میافزاید: جولیوس سزار به یهودیان مستقر در سراسر امپراتوری روم علاقمند بود و آنان را متحدین ارزشمند خود میشناخت. در دوران حکومت سزار مواضع یهودیان در منطقه تحکیم شد. جولیوس سزار نه تنها اقتدار هیرکانوس حشمونی، کاهن بزرگ یهودیه، را استوار ساخت بلکه آنتیپاتر و پسرانش نیز به پاس دوستی با او به مقامات عالی سیاسی منصوب شدند. پسر بزرگ آنتیپاتر، بنام فصائل، فرماندار بیتالمقدس شد و پسر دیگر، بنام هیرود، فرماندار جلیل. هیرود با حکمران رومی سوریه رابطه نزدیک برقرار کرد و چنان رومی شد که گروهی از مردم جلیل را، که برخی از آنان یهودی بودند، به اتهام مخالفت با رومیها بدون محاکمه به قتل رسانید. همین ستمگریها بود که زمینه را برای شورشی عظیم در جلیل فراهم ساخت، کمی بعد این منطقه را به مهد و کانون اصلی انقلاب بزرگ مسیحیت بدل نمود؛ و چنان موجی پدید ساخت که نه تنها امپراتوری پهناور روم بلکه تمامی جهان آن روز را به لرزه درآورد. در سال ۴۴ پیش از میلاد جولیوس سزار در یک توطئه خونین به قتل رسید و مخالفان او به قدرت رسیدند. با قتل سزار آشوب سراسر منطقه شرقی مدیترانه را فراگرفت تا سرانجام یکی از سران اصلی توطئه بنام کاسیوس حکمران سوریه شد. در جریان این شورشها، آنتیپاتر نیز در یهودیه به قتل رسید. معهذا، پسران آنتیپاتر نه تنها به جرم دوستی با جولیوس سزار آسیب ندیدند بلکه به متحدین و یاران نزدیک کاسیوس بدل شدند و به این حکمران قسی رومی در سرکوب شورشهای مردمی یاری رسانیدند. در سال ۴۲ پیش از میلاد، توطئهگران در روم سقوط کردند و مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی) سردار مقتدر رومی، حکومت سوریه را به دست گرفت (مارک آنتونی همان کسی است که ویلیام شکسپیر در اوایل سده هفدهم میلادی، بر اساس گزارش پلوتارک مورخ، داستان رابطه عاشقانه او را با کلئوپاترای هفتم، ملکه مقدونی پتولمایی مصر در ٦٩ تا ٣٠ پیش از میلاد، در تراژدی معروف خود بنام آنتونی و کلئوپاترا به تصویر کشیده است). این تحول نیز به سلطه اشرافیت یهودی و پسران آنتیپاتر آسیب نرسانید و اقتدار آنان تداوم یافت. در سال ۴۰ پیش از میلاد سرزمینهای شرق مدیترانه به کانون مهمترین حادثه سیاسی جهان آن روز بدل شد. ایرانیان، به رهبری دولت اشکانی، تهاجم به مستملکات شرقی امپراتوری روم را آغاز کردند و در این میانه سرزمین فلسطین اهمیت استراتژیک فوق العاده یافت. با آغاز پیشروی ایرانیان بسوی مدیترانه، یکی از اعضای جوان خاندان حشمونی، بنام متاتیاس آنتیگونوس به رغم هیرکانوس عموی رومیگرای خود و کاهن بزرگ یهودیه و به رغم خاندان آنتیپاتر، به نزد ایرانیان گریخت. او به گرمی مورد استقبال قرار گرفت و در رأس واحدی از ارتش ایران به منطقه وارد شد. مردم، که از ستم رومیها و اشرافیت یهودی به تنگ آمده بودند، با شور و شوق به او پیوستند. متاتیاس در رأس نیرویی عظیم از مردم و ایرانیان وارد بیت المقدس (اورشلیم) شد و بعنوان شاه حشمونی قدرت را بدست گرفت. فصائل، فرماندار بیتالمقدس و برادر بزرگ هیرود، خودکشی کرد. شاه جدید گوش عموی خود را برید تا دیگر نتواند در مسند کاهن بزرگ یهودیه جای گیرد. هیرود به روم گریخت. حکومت متاتیاس سه سال بیشتر دوام نیاورد. اکتاوین و مارک آنتونی، حکمرانان امپراتوری روم، از هیرود فراری به گرمی استقبال کردند و با فرمان امپراتور کلودیوس وی را در سمت شاه یهود منصوب نمودند. هیرود در رأس لژیونهای مجهز رومی تهاجم به منطقه را آغاز کرد. مردم، بویژه در اربیل و جلیل، به مقاومتی سخت دست زدند. سرانجام، پس از جنگ های خونین میان ایرانیان و مردم از یکسو و رومی ها از سوی دیگر در سال ۳۷ پیش از میلاد بیتالمقدس به اشغال هیرود درآمد. مدافعان شهر قتل عام شدند و متاتیاس گردن زده شد. این سرآغاز سلطنت ۳۳ ساله هیرود است. تاریخنگاری یهود نه تنها از مقاومت و سقوط خونین اورشلیم در سال ۳۷ پیش از میلاد حماسه نمیسازد بلکه هیرود، این شاه دستنشانده رومیها، را به رغم همه ستمگری هایش هیرود کبیر میخواند. هیرود یهودی بر بخش وسیعی از مستملکات امپراتوری روم در شرق مدیترانه، که شامل مناطق مهمی از فلسطین و اردن و سوریه امروز بود، سلطنت میکرد؛ و روشن است که اتباع او تنها یهودیان نبودند. هیرود پایگاهی در میان مردم نداشت و یک لژیون رومی مستقر در بیتالمقدس حافظ اقتدار و سلطه او بود. هیرود مجری سیاستهای امپراتوری روم در منطقه بود. او به منظور تحقق اهداف مارک آنتونی و معشوقهاش کلئوپاترای هفتم، ملکه مقدونی مصر، سیاست تجاوز به دولت عرب نبطی را، که از زمان اسکندر ینایی آغاز شده بود، احیا کرد. از سال ۳۱ پیش از میلاد، جنگ با اعراب نبطی آغاز شد و به نوشته تاریخ یهود، هیرود به رومیها نشان داد که چقدر وجود او بعنوان مسئول نظم و امنیت این بخش از جهان ارزشمند است. سقوط مارک آنتونی (۳۰ پیش از میلاد) نیز در موقعیت هیرود و دولت یهود در شرق مدیترانه تزلزلی وارد نساخت. اینک هیرود مهمترین مهره سیاست شرقی امپراتوری روم به شمار میرفت که با شبکهای گسترده از رجال و کانونهای سیاسی روم پیوند داشت. او با سرداران رومی در سوریه رابطه نزدیک دوستانه داشت؛ گاه آنان را به ضیافتهای باشکوه در بیتالمقدس دعوت میکرد و ایشان قربانیان مفصلی به معبد سلیمان تقدیم مینمودند. هیرود حکمرانی خودکامه، ستمگر و فاسد بود. او همسر خود، از خاندان حشمونی، و سه پسر خود از این زن را به قتل رسانید و زنی از خاندانهای زرسالار یهودی بندر اسکندریه گرفت. از آن پس نیز زنان متعدد به حرمسرای هیرود وارد شدند. در پرتو اقتدار هیرود و اشرافیت یهودی یهودیان در سراسر امپراتوری روم از موقعیت برجستهای برخوردار شدند. در این دوران حضور گسترده یهودیان را در مراکز تجاری اروپا، بویژه در سواحل یونان و ایتالیا، میبینیم. یهودیان ساکن شهر رم گاه ۴۰ هزار نفر از سکنه ۸۰۰ هزار نفری این شهر تخمین زده میشوند. پیوند اشرافیت یهودی با رومیها چنان بود که در سالهای ۱۴ و ۱۲ پیش از میلاد در شهر رم به تأسیس دو کنیسه دست زدند. در اواخر سده اول میلادی در شهر رم ۱۲ کنیسه وجود داشت. در سال چهارم پیش از میلاد هیرود درگذشت و سرزمین زیر فرمان او میان سه پسرش (آرخلائوس، هیرود آنتیپاس و فیلیپ) تقسیم شد. آرخلائوس، پسر بزرگ، چون پدر بیرحم بود. دوران حکومت او با شورشهای مردمی مقارن است که سرانجام از درون آن مسیحیت ظهور کرد. در یکی از اجتماعات زائرین بیتالمقدس آرخلائوس دستور کشتار مردم را صادر کرد و حدود ۳۰۰۰ نفر را به قتل رسانید. در پی اعتراضات شدید مردم، در سال ششم میلادی سرانجام امپراتور روم او را خلع و تبعید کرد. هیرود آنتیپاس، پسر هیرود از همسر سامریاش، حکمران روم در مناطق متعدد، از جمله جلیل و فرائیه و یهودیه، بود. او با تیبریوس امپراتور روم (۱۴ تا ۳۷میلادی)، رابطه نزدیک دوستانه داشت و این پیوند تا زمان مرگ تیبریوس محفوظ ماند. به نوشته جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی، در مذاکرات ایران و روم، که به انعقاد پیمان صلح میان دو دولت انجامید، هیرود آنتیپاس رابط میان امپراتور روم و اردوان سوم پادشاه اشکانی بود. او سرانجام در اثر توطئه آگریپای اول، برادرزاده اش، مغضوب سزار دروسوس شد و به تبعید رفت. آگریپای اول، مانند سایر اعضای خاندان سلطنتی یهود، در رم تحصیل کرد و دوست دوران کودکی و نوجوانی سزار دروسوس، کنسول روم و پسر امپراتور تیبریوس بود. او در سالهای ۱۰ تا ۴۴ میلادی حکمران باشان و جلیل و فرائیه و در سالهای ۴۱ تا ۴۴ شاه یهود بود. در این زمان، حوزه سلطنت او شامل تمامی سرزمین فلسطین میشد. این داستان ادامه دارد. در سده اول میلادی اعضای خاندان هیرود حکمرانان مقتدر امپراتوری روم در سرزمینهای مختلف بودند. آنچه در پژوهش ما از اهمیت بیشتر برخوردار است حکومت خاندان هیرود بر ارمنستان است. پس از سلطه رومیها بر ارمنستان (سال ششم میلادی) یکی از اعضای خاندان هیرود با لقب تیگران چهارم بعنوان شاه ارمنستان منصوب شد. سپس، فرزندان و برادر زادگان او سالهای مدید بر این سرزمین حکومت کردند. این دوران مهاجرت گسترده یهودیان به ارمنستان است. در اواخر سده چهارم میلادی ارمنستان بوسیله شاپور دوم ساسانی فتح شد. شاپور، که با الیگارشی یهودی مستقر در بینالنهرین رابطه نزدیک داشت، یهودیان ساکن ارمنستان را به ایران کوچاند. تعداد این یهودیان گاه تا رقم اغراقآمیز ۸۳ هزار خانوار گزارش شده است. خاندان هیرود با الیگارشی زرسالار یهودی مستقر در بندر اسکندریه پیوند نزدیک داشت. در دوران هلنی- رومی، طبقهای جدید از یهودیان ثروتمند در این بندر مهم تجاری پدید شد که به صرافی و تجارت اشتغال داشت. استقرار یهودیان در بندر اسکندریه از حوالی نیمه سده سوم پیش از میلاد و اشغال این بندر بوسیله اسکندر مقدونی آغاز میشود. در حوالی میلاد مسیح، اسکندریه یکی از مهمترین کانونهای تکاپوی سیاسی، مالی و فرهنگی یهودیان به شمار میرفت و تخمین زده میشود که حدود ۴۰ درصد جمعیت آن یهودیان بودند. نامدارترین چهره فرهنگی یهودی که در دامان فرهنگ هلنی- رومی پدید شد فیلو اسکندرانی، فیلسوف و سیاستمدار نیمه اول سده اول میلادی است. خاندان فیلو با دربار روم رابطه نزدیک داشتند و رئیس یهودیان اسکندریه به شمار میرفتند. برادر او، بنام الکساندر (اسکندر)، بعنوان ثروتمندترین صراف اسکندریه و متنفذترین یهودی این شهر شناخته میشد. علاوه بر خود هیرود که از یهودیان اسکندریه زن گرفت، دختر آگریپای اول با پسر اسکندر اسکندرانی (برادر فیلو) ازدواج کرد و خواهر آگریپا نیز زن دمتریوس، از سران یهودیان اسکندریه شد. اشرافیت یهودی با چنین سیمایی به سده اول میلادی گام نهاد و با انقلاب بزرگ مسیحیت دشوارترین و تلخترین تجربه تاریخ خویش را آزمود. انقلاب مسیحیت ساختار دینی و سیاسی یهودیت قومی- اشرافی را متلاشی کرد و بر ویرانههای آن الیگارشی حاخامی و یهودیت جدید سر برکشید. برخی محققین، چون الن میلر حاخام آمریکایی، سرآغاز ظهور هویتی نوین بنام قوم یهود را تنها از اواخر سده اول میلادی میدانند. منظور از این هویت نوین یهودی، آن روانشناسی قومی و فرهنگ و باورهای دینی و سننی است که امروزه یهودیان را با آن میشناسند. از این نگاه، نظر حاخام میلر پذیرفتنی است. این تحول با ظهور الیگارشی حاخامی رقم میخورد؛ پدیدهای که مورخین دانشگاه عبری اورشلیم آن را دگرگونی بنیادین در ساختار جامعه یهودی مینامند و میافزایند: جالب توجه ترین بُعد تطور اجتماعی ملت یهود در این زمان بیتردید ظهور حاخامی گری بعنوان یک گروه متنفذ و محترم است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: براستى که گاه باشد بنده اى از خداوند حاجتى را در خواست میکند و در آن مورد قصد خداوند این است که تا زمانى نزدیک یا تا درنگى اندک حاجت او را برآورده سازد پس در این فاصله آن بنده مرتکب گناهى میشود پس خداوند تبارک و تعالى به فرشته خود میفرماید: حاجتش را برآورده نساز و او را محروم گردان زیرا او با گناه خویش خود را در معرض خشم من قرار داد و مستوجب بى بهرگى از رحمت من گشت.
بررسی کتاب اختراع قوم یهود
کتاب اختراع قوم یهود نوشته شلومو زند (یا شلومو سند) استاد بازنشسته اسرائیلی دانشگاه تلآویو که نسخهی اصلیاش در سال ۲۰۰۸ و ترجمهی فارسیاش هم دیماه سال ۱۳۹۷ توسط نشر نو چاپ شد، کتابی مهم و جنجالی است که بنیانهای دولت اسقاطیل را بشدت میلرزاند.
این موضع و سخنان را عموماً بین مسلمانان یا طرفداران دیگر ادیان (جز یهودیت) شنیدهایم که مطالبی وارد کتاب مقدس یهودیان و باعث انحراف آن و باورهای دینی پیروان شریعت موسی (ع) شده است. کتاب اختراع قوم یهود نهتنها بر این مسأله صحّه میگذارد، بلکه قوم یهود را هم قومی خیالی و زادهی ذهن روشنفکران صهیونیست عنوان میکند.

شلومو زند در پیشگفتار نسخهی انگلیسی کتاب، به جریان فکری پساصهیونیسم اشاره کرده که به مرور در حاشیهی نهادهای دانشگاهی گوناگون اسقاطیل پیدا میشود. او همچنین به واژگانی مهم در بازسازی گذشته ملی در اسقاطیل اشاره دارد که امتناع از کاربردشان، امروز در کشورش بدعت بشمار میآید؛ واژههایی مثل قوم یهود، سرزمین اجدادی، تبعید، پراکندگی، مهاجرت به اسرائیل، ارض اسرائیل و سرزمین توبه، که در ادامه، موارد استفادهشان برای ساخت تاریخ قوم یهود و اسقاطیل برای مخاطب روشنتر خواهد شد.
بیشتر منابع و مآخذ موجود در بررسی صهیونیسم و اسقاطیل، در واقع منابعی هستند که مورّخان و مؤلفان خودِ این جریان تولید کردهاند. یعنی منابعی جز منابع خودشان برای تحقیق و پژوهش از بیرون وجود ندارد. در نتیجه بناست نتایجی از مطالعهی این منابع استخراج شود که تولیدکنندگانش تمایل دارند!! این هم از نکاتی است که بطور ضمنی میتوان از کتاب اختراع قوم یهود شلومو زند استخراج کرد. او در ابتدای کتاب به این مسأله اشاره دارد که در تحقیقاتش به این نتیجه رسیده که (در تاریخنگاری یهودیت) به بعضی عناصر و واقعیتهای تاریخ توجه نشده یا روی برخی مسائل سرپوش گذاشته شده است: بعضی عناصر هم فراموش شده بودند، محافل محدود پژوهش حرفهای از این اطلاعات باخبر بودهاند اما این اطلاعات همیشه در راه رسیدن به عرصه عمومی و حافظه آموزشی گم میشد.
بنابراین همانطور که خود نویسنده اشاره میکند، رسالت نوشتن کتاب اختراع قوم یهود، کاری خطرناک و افشای دروغهای مربوط به گذشته است.
روش کار نویسنده و هدف اصلیاش، انتقاد از یک گفتمان تاریخنگارانهی متداول است و ناگزیر روایتهای جایگزین آن را مطرح کرده است. شلومو زند در این کتاب این نکته را مطرح میکند که یهودیان همیشه جوامع دینی مهمی را تشکیل دادهاند که در نقاط مختلف جهان ظاهر و مستقر شدهاند؛ نه قومی که ریشهی واحدی داشته و در تبعید ابدی سرگردان بوده است. او میگوید مدعی نیست که از جانبداری ایدئولوژیک بری است و آرزویش کمک به تقویت هویتهای محلی نوظهور و آگاهی انتقادی همگانی از گذشته است. لذا دروغهای تاریخی مربوط به خلق قوم یهود و کشور جعلی اسقاطیل را برملا میکند.
او در مقدمه و البته متن کتاب، از بیرون گود به شکل گیری تاریخ یهودیت نگاه کرده و دربارهی اسرائیلیها نوشته است. زند مقدمه خوب و هوشمندانهای نوشته که بیانگر وضعیت زندگی یهودیان مهاجر در اسقاطیل یا دیگر قومیّت یا ملیّتهایی است که در منطقهی جغرافیایی فلسطین اشغالی زندگی میکنند؛ از جمله اعراب یا افرادی از نژاد اسلاو و… او در هر فصل کتاب یک موضوع محوری را دربارهی شکلگیری تاریخ جعلی اسقاطیل بررسی کرده است؛ از جمله موارد مهمی چون ناسیونالیسم یهودی، جا انداختن واژههایی چون ملت یهود یا قوم یهود، ارتباط علم ژنتیک و رسیدن به مفهوم خون و نژاد یهودی، دستبردن در تاریخ و تغییر کتاب مقدس برای جعل مسألهی تبعید تاریخی یهودیان و در نتیجه مشروعجلوهدادن اعمال امروزِ اسقاطیل برای کودک کشی و…
این پژوهشگر تاریخی میگوید از آنجا که خبرگان شناختهشده در تاریخ یهود عادت ندارند با پرسشهای سادهای روبرو شوند که در نگاه اول ممکن است شگفتانگیز اما بنیادی باشند، شاید بیارزد که این کار را بجای آنها انجام دهد. بههمین دلیل است که دست به نوشتن چنین کتابی زده است. البته متذکر هم میشود که بهتر بود این کتاب را گروهی از پژوهشگران مینوشتند اما هیچ همدستی برای خود پیدا نکرده است.
سؤال و تشکیک مهمی که زند در مقدمهی کتابش مطرح میکند، این است که: شاید برغم همۀ چیزهایی که به ما گفتهاند؛ یهودیت صرفاً دینی جذاب بود که تا زمان ظهور پیروزمندانهی رقبایش، مسیحیت و اسلام، در سطح گستردهای اشاعه یافت و سپس برغم تحقیر و آزار موفق شد تا عصر جدید دوام بیاورد. آیا آنگونه که طرفداران ناسیونالیسم یهودی در ۱۳۰ سال گذشته اعلام کردهاند، این استدلال که یهودیت همیشه یک باور- فرهنگِ مهم بوده است و نه یک فرهنگ- ملتِ یکپارچه از شأن آن میکاهد؟
بناست این سوال، یکی از پرسشهایی باشد که کتاب به آن پاسخ میگوید. نویسنده به ریشخندهای تاریخی و تناقضهایی اشاره میکند که بواسطه جعلیات و اسرائیلیات شکلگرفتهاند و میگوید امروز هرکس جرأت کند بگوید مردمی که در دنیا یهودی شناخته میشوند (که از اسرائیلیهای یهودی امروز متمایزند) هرگز یک قوم یا ملت نبودهاند و هنوز هم نیستند، بیدرنگ بعنوان کسی که از یهودیان متنفر است، طرد میشود.
او اسقاطیل رو اینگونه تفسیر میکند: کشور (جعلی) اسرائیل تحت نفوذ برداشت خاص صهیونیسم از ملیّت، شصت سال پس از تأسیس، هنوز هم امتناع میکند از اینکه خود را یک جمهوری بداند که به شهروندانش خدمت میکند.
به قول نگارنده کتاب اختراع قوم یهود این کشور (جعلی و نژاد پرست) همچنین از پذیرفتن ساکنان محلی در ابرفرهنگ یا فرهنگ فراگیری که خود ایجاد کرده، امتناع و به جایش عمداً آنها را طرد کرده است.
او میگوید: بسیاری از اسرائیلیها هنوز معتقدند که اگر قتلعام هولناک هیتلر نبود ارض اسرائیل چندی بعد، از میلیونها یهودی که به اختیار خود به آن مهاجرت میکردند پُر میشد، زیرا هزاران سال پیش رویای آن را در سر داشتند.
البته همانطور که در کتاب میبینیم، فقط مسأله دروغین هولوکاست نیست که در تاریخ یهودیان عامل مهمی برای رسیدن به ارض موعود است بلکه اتفاقات و افسانههای تاریخی مهمی هستند که وارد کتاب مقدس و تاریخ اسرائیلیها شدهاند و بناست اختراع قوم یهود به آنها بپردازد. بد نیست در اینزمینه به برخی از افشاگریهای نویسنده کتاب هم اشاره کنیم. مثلاً در فرازی که اشاره میکند: چنین افسانهها و جعلیاتی، خودبهخود در اسرائیل به وجود نیامدهاند و میخواهد مخاطب را به سمت چشمه اصلی هدایت کند. او معتقد است این کار توسط مرمّتکنندگانِ با استعداد گذشته که کار خود را از نیمهی دوم قرن نوزدهم آغاز کردند و لایهبهلایه آن را بر هم انباشتند، انجام شده است. این افراد یا به تعبیر شلومو زند مرمتگران، ابتدا پارههایی از خاطرههای دینی یهودی و مسیحی را گردآوری کردند و با تخیلات خود، یک تبارشناسی پیوسته طولانی برای قوم یهود بصورت جعلی ساختند: پیش از آن هیچ یادآوری عمومی سازمان یافتهای وجود نداشت و جالب اینکه از آن زمان هم وضع چندان تغییر نکرده است.
شلومو زند معتقد است اسقاطیل را نمیتوان کشوری دموکراتیک دانست و روح قوانین در آغاز قرن ۲۱ در این کشور نشان میدهد که هدفش خدمت به قوم یهود است، نه خدمت به اسرائیلیها. در اینزمینه باید توجه کنیم که منظور مؤلف کتاب، از اسرائیلیها مردمی است که در سرزمینهای اشغالی زندگی میکنند و خودش هم، از لفظ سرزمینهای اشغالی استفاده کرده است. آش اینقدر شور هست که آشپز هم به شوری اش اعتراف دارد.
بههرحال، شلومو زند، ماهیت و چرایی وجود دولت جعلی اسقاطیل یا بهتر است بگوییم رژیم صهیونیستی را خدمت به قوم یهود و فراهم کردن بهترین شرایط برای اخلاف فرضی این قوم میداند نه خدمت به مردمی که در جغرافیای فعلی این کشور زندگی میکنند. بد نیست به واژه اخلاف فرضی هم توجه کنیم. چون در درونِ خود یکی از اهداف نویسندهی کتاب را که اشاره به غیرواقعی بودن افسانه قوم یهود است، نهفته دارد. مؤلف، معتقد است آشفتگی ایدئولوژیکی امروز اسرائیل، نیازمند توجه به جدایی تحلیلی و تاریخی لیبرالیسم و دموکراسی است. شلومو زند با اشاره به تفاوت بین لیبرالیسم و دموکراسی، میگوید اسرائیل کشوری دموکراتیک نیست. حرف کلّیاش هم این است که اسرائیل حاوی مولفههایی از لیبرالیسم است اما آن لیبرالیسمی که در مناطق اشغالی پیاده میشود، محدودیت خود را دارد و نقض حقوق مدنی در این کشور امری عادی است. به تعبیر نویسنده: هیچ یهودی که امروز در یک دموکراسی غربی لیبرال زندگی میکند، تبعیض و محرومیت اسرائیلیهای فلسطینی را که در کشوری زندگی میکنند که اعلام میکند کشور آنها نیست تحمل نخواهد کرد. اما حامیان صهیونیسم در میان یهودیان سراسر جهان، مانند بیشتر اسرائیلیها، هیچ نگران نیستند یا نمیچخواهند بدانند که کشور یهودی به دلیل قوانین غیردموکراتیک خود هرگز امکان ندارد بخشی از اتحادیه اروپا یا یکی از پنجاه ایالت امریکا شود.
نظر صریح شلومو زند دربارهی دولت و حاکمیت اسرائیل چنین است که باید آن را پس از سالها همچنان یک قومسالاری نامید. حتی بهتر است آن را قومسالاری یهودی با ویژگیهای لیبرالی نامید، چون دولتی است که هدف اصلیاش نه خدمت به مردمِ خواهان برابری مدنی، بلکه خدمت به یک قوم زیستی- دینی است؛ تاریخش هم تماماً جعلی است و جلوهی سیاسیاش پویا و انحصاری و تبعیضآمیز است.
بهقول این پژوهشگر، ۴۰ سال طول کشیده تا نخبگان سیاسی اسقاطیل، وضع دهههای اخیر را تشخیص داده و بفهمند در دنیای فناوریهای پیشرفته، سلطه بر تکه زمینهای مختلف، به معنی قدرتمندبودن نیست. نظر صریح دیگری که زند درباره موضوع افسانه قوم یهود دارد، این است که این افسانه برای اسرائیل زیانبار بوده و ممکن است باعث تجزیه آن از درون بشود. او در بخشهای پایانی کتاب، انواع و گونههای دموکراسی را برمیشمارد؛ از جمله دموکراسی لیبرال، جمهوری خواه، همزیستگرا و چندفرهنگی، اما حاکمیت اسرائیل در هیچکدام از این گروهها قرار ندارد.
زند معتقد است اسقاطیل از اینکه یک دموکراسی همزیستگرا مثل سویس یا بلژیک یا دموکراسی چندفرهنگی مثل بریتانیا یا هلند باشد، امتناع کرده است. اسرائیل بر این پافشاری میکند که خود را یک کشور یهودی ببیند که به همهی یهودیان جهان تعلق دارد. شلومو زند این رویکرد را نقض آشکار اصل اساسی دموکراسی مدرن میداند و بهانهی آنرا حفظ قومسالاری لجامگسیختهای عنوان میکند که آشکارا به زیان بعضی از شهروندانش تبعیض قائل میشود.
کتاب اختراع قوم یهود با این جملات به پایان میرسد: اگر تاریخ این ملّت عمدتاً یک رویا بوده باشد، چرا از نو رویاپردازی دربارهی آینده را پیش از آنکه کابوس شود، آغاز نکنیم؟
ناسیونالیسم یهودی و آنچیزی که منجر به ساخت کشور جعلی اسقاطیل شد، از نظر شلومو زند ریشه در جنبشهای ناسیونالیستی اروپا، پیش از جنگ جهانی اول و دوم دارد. یکی از موضوعات مهمی که در صفحات این کتاب بررسی شده، علت پافشاری صهیون بر پیشینه و تاریخ قوم یهود است، علت چنین اصراری، ساخت کشوری متمرکز و در واقع، منافعی است که صهیونیستها دارند.
حکمت های اسکندرنامه
رمزها و کنایهها و معماهایی که در گفتگوی دارا و اسکندر از آنها استفاده میشود، تفأل اسکندر با آینه و کبک، تصویر مجالس مشاوره و سخنان پرمغزی که در آنها رد و بدل میشود، همه و همه رغبت خواننده را به خواندن اثر بیشتر میکند.
تشبیهات، استعارهها، کنایهها و مجازاتی که در هر بیت با هنرمندی و مهارت داده شده، انسان را به شور و وجد میآورد. همراه با این منظرهی هنری و زیبا و سحرانگیز، ایدهآلهای والای انساندوستانهی شاعر، طراوت و تازگی ویژهای به اثر میبخشد.
شاعر از داستان اسکندر و دارا سود میجوید تا عقاید خود را دربارهی برتری عدل و نتایج تلخ ظلم بیان کند. نیروهایی که در این منظومه رو در روی هم میایستند، از نظر شماره و توانایی با هم برابر نیستند.
دارا که جنگ را آغاز کرده، برای زیر و زبر ساختن یونان، ۹۰۰ هزار سپاهی گسیل میدارد اما اسکندر قشونی فقط مرکب از ۳۰۰ هزار نفر دارد. تنها برتری او به دشمن، دادگری و رعیتنوازی اوست. او متکی به مردم است.
نظامی به نیروی مردم باور دارد، پیروزی و فتح فرمانروای عادل را نیز در گرو این اتکا میداند و از زبان فیلسوفان به اسکندر خطاب میکند که: جوانمرد پیوسته با کس بود. اسکندر بردبار و خونسرد است، دارا سراسیمه و عجول است.
اگر اسکندر طرفدار حق و عدالت است، دارا تمثیل بداندیشی، ستم و زورگویی است. اگر اسکندر در هر کاری نیاز به مشورت با خردمندان دارد، دارا مغرور و متکی به رأی خود است و مشاوره را رد میکند. حوادث منظومه، خود بر اساس شرح تضّاد این سجایا و غلبهی سجایای خوب بر بد پیریزی شده است.
نیروی اسکندر و ضعف دارا نیز از این کیفیتهاست. شاعر از زبان فیلسوفانی که در مجلس مشاوره نظر خود را به اسکندر میگویند، این کیفیتهای ناهمگون را چنین ارزشگذاری میکند:
تو بادادی، او هست بیدادگر
تو میزان زور، او ترازوی زر
بدان بد که از جمله شهر و سپاه
ز نیکان ندارد کسی نیکخواه.
جریان جنگ بر این گفتهها صحّه میگذارد. این جنگ، خونینترین و دهشتانگیزترین جنگ است. در آغاز، هزاران انسان جان میبازند. شاعر فلاکتی را که این جنگهای بیمعنا نصیب انسانها میکند، میفهمد. کسانی را که به خاطر مشتی خاک، جهان را به دریای خون بدل میسازند، سرزنش میکند. نظامی در سرتاسر اثر اندرزهای گهربار خود را ادامه میدهد. آن چیست که انسان، اشرف مخلوقات و آرایهی کاینات را وحشی صفتانه به جان همنوع میاندازد و سبب این همه خونریزیها و کشتارها میشود؟ اندیشمند انساندوست بزرگ، با مثالهایی گوناگون و دلایلی انکار ناپذیر، به این سؤال، تنها یک پاسخ میدهد: شهوت ثروتمند شدن، طمع و تنگ نظری. شاعر افرادی را که تا مرحلهی ددمنشی تنزل کردهاند، به مثابهی دشمنان زندگی و انسانیت مذمّت میکند و خواننده را به بیزاری از این گونه افراد فرا میخواند:
از این دیوْ مردم که دام و ددند
نهان شو که هم صحبتان بدند
پی گور کز دستبانان گم است
ز نامردمیهای این مردم است
همان شیر کو جای در بیشه کرد
ز بد عهدی مردم اندیشه کرد
مگر گوهر مردمی گشت خورد
که در مردمان مردمیها بمرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ بنده اى نیست مگر اینکه در قلب او نقطه اى سفید است پس هرگاه مرتکب گناهى شود در درون آن نقطه سفید نقطه اى سیاه نمایان شود پس اگر توبه نمود آن نقطه سیاه از بین میرود ولى اگر ادامه داد و گناهانش به درازا کشید آن سیاهى افزوده میشود تا جایى که تمام سفیدى را مى پوشاند پس هرگاه سیاهى روى سفیدى را بپوشاند دیگر آن گناهکار هرگز بسوى خیر باز نمیگردد و این معناى گفتار خداوند عزوجل است که میفرمایند: (بل ران على قلوبهم ماکانوا یکسبون: بلکه آنچه را که کسب میکردند زنگارى بر دلهاشان میشد)
برخیز و نقاب رخ برانداز
شاهی دو سه را به رخ درانداز
این سفره ز پشت بار برگیر
وین پرده ز روی کار برگیر
رنگ از دو سیه سفید بزدای
ضدی ز چهار طبع بگشای
یک عهد کن این دو بی وفا را
یک دست کن این چهار پا را
چون تربیت حیات کردی
حل همه مشکلات کردی
زان نافه به باد بخش طیبی
باشد که به ما رسد نصیبی
زان لوح که خواندی از بدایت
در خاطر ما فکن یک آیت
زان صرف که یافتیش بی صرف
در دفتر ما نویس یک حرف
بنمای به ما که ما چه نامیم
وز بت گر و بت شکن کدامیم
ای کار مرا تمامی از تو
نیروی دل نظامی از تو
زین دل به دعا قناعتی کن
وز بهر خدا شفاعتی کن
تا پرده ما فرو گذارند
وین پرده که هست بر ندارند/ نظامی گنجوی

در مراسم راهپیمایی ۲۲ بهمن، مجسمهای غولآسای بعل با سر گاو آتش زده شد. این مجسمه مولوخ بود، یعنی خدا، خالق، شیطان و ننه بابای ترامپ و نتانیاهو. در متون مقدس یهودیان، مولوخ خدایی است شیطانی که مردم یهودی فرزندان اول خود را در مقابل او قربانی میکردهاند. این بعل همان گوساله سامری در قرآن است و در زبان سامی باستان به معنای ربّ و ارباب یا خداوندگار است و این نام بعنوان خدای باروری هم، مورد احترام و پرستش بوده. در عهد عتیق او رقیب اصلی یهوه خدای بنیاسرائیل، و خدای یکتای جهانیان است. حرکت زیبایی که بعنوان نماد، حرفهای زیادی را در خود داشت.
در پاسخ دوست گرامی که در نقد پست چاچید چاه سوال کرده بودید: پهلوی زنده نیست و این همه نفرت و بی احترامی چیست؟ در پاسخ شما کوتاه پاسخ میدهم که شمر و یزید هم زنده نیستند ولی ما بر اساس مکتب خود در سراسر زندگی، آنان را در زیارت عاشورا لعن و نفرین میکنیم، همانگونه که ابولهب زنده نیست ولی قرآن تا قیامت میفرماید: تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ. دین خداوند چیزی جز حبّ و بغض نیست، دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا. اینکه شیطان بزرگ آمریکا و اسقاطیل ول کن این مملکت ما نیستند، بخاطر چشته خوری هایی است که به دست نوکرشان پهلوی اول و دوم به دهانشان مزّه کرده، ولی اینبار اشتباهی بوی کباب به دماغشان خورده، چون اینبار خر داغ میزنند، و اینبار ملت ما بگونه ای دهانشان را خورد میکنند که آن مزه ها از زیر ناخنشان بیرون بزند، شما هم اگر خیلی بهشون علاقه دارید، لطفاً به زباله دان تاریخ سری بزنید و آنجا برایشان ابراز احساسات کنید.
ساعتی از ته دل مینالید
که بسی زنگ زدم در عالم
خواب سنگین چه فراوان دیدم
اهل بیدار شدن اما کم
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش بیست و نهم. رازهای تمدن جدید غرب و آغاز و پایان بنی اسرائیل. پیشینه کنعانی و ظهور دولت یهود
کنعان، یا فلسطین امروزین، سرزمینی است بسیار کهن که پیشینه فرهنگ در آن به دوازده هزار سال پیش از میلاد میرسد. کهن ترین بقایای زندگی روستایی به دست آمده در آن به پنج هزار سال پیش از میلاد تعلق دارد. سرزمین کنعان در سال ١٤٦٩ پیش از میلاد، در زمان فرعون توتمسیس سوم (١٤٩٠ تا ١٤٣٦)، بنیانگذار امپراتوری مصر، به تصرف این دولت درآمد. از سده پانزدهم پیش از میلاد در کتیبه های مصری نام کنعان به ثبت رسیده است و در اسفار پنجگانه نیز همین نام را دارد؛ سرزمینی توصیف شده که شیر و شهد در آن جاری است. کنعان واژه سامی و به معنی تجار پشم قرمز است زیرا این منطقه کانون تجارت و صنعت رنگرزی بود و منسوجات آن، که در اسفار پنجگانه از آن با نام قرمز یاد شده، از معروفترین کالاهای تجاری زمان خود بود. یونانیها کنعانیها را فنیقی می نامیدند که به همین معناست. کنعانیها از گذشته ای دور فرهنگی شکوفا را در این سرزمین بنا نهاده بودند. مردمی تاجر پیشه بودند و از هزاره سوم پیش از میلاد جبل (ببلاس) و صور و صیدا شهرهای مهم ایشان و بنادر اصلی تجاری دریای مدیترانه بود. آنان کهن ترین دریانوردان جهان بشمار میروند و در سواحل اسپانیا، مالت، شمال آفریقا، ساردینی و سیسیل دارای کلنی هایی بودند. در آغاز هزاره اول پیش از میلاد، کنعانیها الفبای خود را (خط فنیقی) پدید ساختند. این خط مادر خط عبری است. با ورود طوایف عبرانی و فلسطینی، کنعانیها بخشهای جنوبی سرزمین خود را از دست دادند ولی در حاشیه دریا، بویژه در دو بندر مهم تجاری صور و صیدا (صیدون)، همچنان حضور داشتند و شهر- دولتهای مهمی را پدید ساختند. در زمان داوود و سلیمان، شاه کنعانی صور بنام حیرام با این دو رابطه دوستانه داشت. چنانکه خواهیم دید، حیرام در اساطیر یهودی، و نیز در اساطیر فراماسونری، جایگاه برجسته ای دارد. بنوشته رافائل پاتای، در دوران سلطنت سلیمان، قبایل کنعانی ساکن سرزمینهای بنی اسرائیل بتدریج با قبایل عبرانی آمیخته شدند. در دوران سلطه رومیها واژه کنعانی به گروهی از یهودیان اطلاق میشد که به شدت ضد رومی بودند. نخستین بنادر شمال آفریقا بوسیله کنعانیها بنیان نهاده شد و تا سده دوم میلادی بقایای کارتاژیهای این منطقه خود را کنعانی میخواندند. در نقوش تخت جمشید، تصاویر کنعانیها حک شده که در کنار سایر اقوام هدایای خود را به نزد داریوش میبرند. در سال ١١٥٠ پیش از میلاد سلطه مصر بر سرزمین کنعان پایان یافت و در حوالی سال ١٠٢٩ ساختار سیاسی طوایف عبرانی بوسیله شائول (طالوت)، از طایفه بنیامین، به صورت دولت درآمد. او نخستین شاه قبایل بنی اسرائیل است و ٢٤ سال (تا سال ١٠٠٤) سلطنت کرد. سپس، داوود، از قبیله یهودا و کوچکترین پسر یسه، به سلطنت رسید. در آغاز سلطنت شائول شمار قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل ٣٠٠ هزار نفر و جمعیت قبیله یهودا ٣٠ هزار نفر گزارش شده است. تنها منبع شناخت تاریخنگاری جدید از داوود روایات عهد عتیق است. طبق این روایات، دوران داوود معاصر است با اقتدار بیست و یکمین سلسله فراعنه مصر (١٠٧٥ تا ٦٦٤ پیش از میلاد) بویژه پسوسنس اول (٩٩٤ تا ١٠٤٤) یهودیان داوود و سلیمان را پیامبر نمیدانند؛ آنان را نخستین پادشاهان و نماد قدرت و شوکت خویش میشمرند. در دربار آنان فردی بنام ناتان نبی حضور داشت و واسطه ارتباطشان با یهوه بود. ما داوود و سلیمان مندرج در عهد عتیق را با داوود و سلیمان پیامبر (ع)، آنگونه که در قرآن کریم و روایات اسلامی میشناسیم، یکی نمیدانیم. اسطوره های امروزین یهودی نیز با تصویری که در گذشته از داوود و سلیمان پیامبر، از جمله در میان اعراب، رواج داشته قطعاً یکسان نیست. درباره انتساب داوود و سلیمان به تبار یهودا دلیلی جز ادعای عهد عتیق در دست نیست و این مجموعه کتبی است که در طول اعصار متمادی، از جمله در دوران تبعید اشرافیت یهود به بابل، بارها و بارها مورد بازبینی و بازسازی قرار گرفته است. همچنین، جز ادعای عهد عتیق، دلیلی نداریم که خاندان سلطنتی داوودی یهود را از تبار داوود پیامبر بدانیم. در آینده با فرایند طولانی تدوین عهد عتیق و تأثیر اشرافیت و کاهنان یهودی در بازنویسی آن در اعصار و ازمنه مختلف بطور مشروح آشنا خواهیم شد. بنابراین، زمانی که در این پژوهش از داوود و سلیمان سخن میگوئیم منظور دو پادشاه یهودی است آنگونه که در روایات یهودی تصویر شده اند. طبق اساطیر یهودی، داوود در جنگ با فلسطینیها مورد توجه شائول قرار گرفت، به دربار او راه یافت و داماد او شد. جنگاوری و اقتدار داوود، شائول را به هراس انداخت و تصمیم به قتل او گرفت ولی موفق نشد؛ داوود به نزد اَخیش، شاه فلسطینیها و دشمن سرسخت بنیاسرائیل، پناه برد. سرانجام، قبایل بنیاسرائیل در جنگی سخت از فلسطینیها شکست خوردند و شائول به قتل رسید. داوود در حِبرون مستقر شد و از سوی قبیله یهودا به شاهی برگزیده شد. او هفت سال و نیم شاه یهود بود. پس از جنگهای سخت با سایر قبایل بنیاسرائیل و شکست پسران شائول سرانجام بیتالمقدس را تصرف کرد و پادشاه بنیاسرائیل و یهود شد. داوود در ۳۰ سالگی شاه یهود شد و ۴۰ سال سلطنت کرد؛ هفت سال و نیم بر قبیله یهودا و ۳۳ سال بر تمامی بنیاسرائیل. زمان وفات داوود را حوالی سال ۹۶۵ پیش از میلاد میدانند. بدینسان، در دوران داوود، سلطنتی واحد از قبایل دوازدهگانه بنیاسرائیل، در زیر سلطه قبیله یهودا، تأسیس شد. (تاریخهای فوق همه قراردادی است و بر مبنای داده های عهد عتیق به دست آمده است. برای نمونه، دایره المعارف یهود دوران سلطنت چهل ساله داوود را سالهای ١٠١٠ الی ٩٧٠ پیش از میلاد میداند) چنانکه دیدیم، سلطه داوود و قبیله یهود بر سایر قبایل بنیاسرائیل از طریق خیانت به بنیاسرائیل و پناه بردن به دشمنان قوم خود، یعنی مهاجرین کرتی (فلسطینیها)، به دست آمد. در واقع، این فلسطینیها بودند که با درهم شکستن اقتدار نظامی بنیاسرائیل و قتل شائول راه را برای صعود داوود هموار کردند؛ و او سپس از طریق جنگهای خونین بنیاسرائیل را مقهور ساخت. در دوران داوود و در پیرامون دربار او یک الیگارشی اشرافی شکل گرفت و این امر نارضایتی بنیاسرائیل را برانگیخت و به شورشی بزرگ علیه داوود انجامید. رهبری این شورش را اَبشالوم پسر داوود، به دست داشت که دلهای مردان اسرائیل با او بود. سرانجام، در جنگی خونین شورشیان شکست خوردند و قتلعامی سخت صورت گرفت. تعداد کسانی که به دست بندگان داوود به قتل رسیدند بیست هزار نفر گزارش شده است. ابشالوم نیز در این نبرد به قتل رسید؛ و جان داوود و پسران و دختران و زنان و متعههایش نجات یافت. این ماجرا نیز پیوند داوود را با قبیله یهودا نگسست و سایر قبایل بنیاسرائیل همچنان سلطنت داوود را حکومت یهودیان میانگاشتند: جمیع مردان اسرائیل نزد پادشاه آمدند و به پادشاه گفتند چرا… مردان یهودا تو را دزدیدند… مردان یهودا به مردان اسرائیل جواب دادند از این سبب که پادشاه از خویشان ما است، پس چرا از این امر حسد میبرید؟… مردان اسرائیل در جواب گفتند… حق ما در داوود از شما بیشتر است، پس چرا ما را حقیر شمردید. بدینسان از زمان داوود، در روایات اسفار پنجگانه مفاهیم اسرائیل و یهود جدا میشود و به دو گروه متمایز اطلاق میگردد. حکومت داوود و قبیله یهودا بر بنیاسرائیل را باید مبداء فرایندی طولانی دانست که سرانجام از طریق حذف سایر قبایل بنیاسرائیل به شکلگیری قوم یهود انجامید. اسطوره داوود بنیانی است که اندیشه و ساختار سیاسی یهودیت بر آن استوار است. مفهوم برگزیدگی الهی و سلطنت ابدی خاندان داوود محوری را پدید ساخته که طی سدههای متمادی یهودیان وحدت سیاسی خود را، به رغم پراکندگی جغرافیایی، در پیرامون آن تداوم بخشیده و انگیزش و آرمانهای سیاسی خود را از آن گرفتهاند. خاندان داوود اسطورهای کاملاً قومی است و نماد قدرت و شوکت یهودیان به شمار میرود؛ و در این معنا حتی با سایر قبایل بنیاسرائیل نیز پیوند ندارد. تدوین کنندگان عهد عتیق تعمدی آشکار و شگفت در رواج فرهنگ مبتنی بر آمیختگی (هرج و مرج) جنسی و تقدسزدایی اخلاقی از پیامبران داشتهاند؛ و شالودهای را که با داستان رفتار ناستوده ابراهیم در مصر، داستان لوط و دخترانش، آمیزش یهودا و عروسش و داستان های مشابه دیگر بنیان نهادهاند، تداوم میبخشند. (ابراهیم در زمان ورود به مصر، همسرش، سارا را خواهر خود خواند تا برایش باعث خیر شود. درباریان فرعون از زیبایی این زن مسافر باخبر شدند و او را به کاخ فرعون بردند. بدینسان، این آرامی آواره صاحب میش ها و گاوان و حماران و غلامان و کنیزان و ماده الاغان و شتران شد. این منشاء ثروت بنی اسرائیل است. در سِفر پیدایش. و همچنین، پس از نزول غضب الهی بر شهرهای سدوم و گومورا، لوط و دو دخترش در مغازه ای ساکن میشوند. دو دختر به پدر شراب می نوشانند و شبانه، بدون اطلاع وی، با او همخوابه میشوند. حاصل این زنای با محارم دو پسر است؛ یکی نیای موآبیان است و دیگری نیای بنی عمون. به نوشته سِفر پیدایش)سرآغاز اسطوره خاندان داوود به کتاب روت میرسد. کتاب روت با داستان مردی از قبیله یهودا آغاز میشود. او در زمان قحطی به موآب میرود و در آنجا با زنی، که به بنی اسرائیل تعلق ندارد، بنام روت ازدواج میکند. مرد یهودی میمیرد و نعومی، مادرش، و روت، بیوه اش، سالها در موآب تنها میمانند. سرانجام، این دو به سرزمین یهود میروند و روت در کشتزار یکی از سران قبیله یهودا، بنام بوعز، به کار میپردازد. این دو زن مستمندند. روت به راهنمایی نعومی نیمه شب پنهان به خوابگاه بوعز میرود، در کنار او میخسبد، صبحگاه شش کیل جو از او میگیرد و به عنوان ارمغان برای نعومی میبرد. این سرآغاز شیفتگی بوعز و وصلت او با روت است. چنین است که روت زیبا و نعومی محیل و دلاله به ثروت و شوکت میرسند. بوعز و روت نیاکان داوودند. بدینسان، شجره ای که با زنای یهودا و عروسش آغاز شد تداوم مییابد و خاندانی را بنیاد مینهد که برگزیدگان یهوه و رهبران مشروع تمامی بنی اسرائیل به شمار میروند. در تصوف یهودی (کابالا)، شخصیت داوود در موجودی خدای گونه بنام شخینا تجلی مییابد که سلطنت جهان فرازمینی را به دست دارد. سلطنت زمینی خاندان داوود نیز هیچگاه منقطع نمیشود و در تبار او هماره تداوم دارد؛ و سرانجام از این تبار ملخ (ملک، پادشاه) یا مشیا (مسیح) ظهور خواهد کرد و سیطره یهودیان، و در رأس آنان خاندان داوود، را بر سراسر جهان برقرار خواهد نمود. صهیونیسم، به عنوان یک ایدئولوژی جدید، بر اصل برگزیدگی و رسالت جهانی قوم یهود مبتنی است و درونمایه خویش را از اسطوره خاندان داوود گرفته است. به عبارت دیگر، انطباق همان اسطوره است بر فرهنگ و دنیای جدید. تصویری که عهد عتیق از شخصیت داوود به دست میدهد بی شک در تکوین روانشناسی فردی و اجتماعی و فرهنگ قوم یهود به شدت موثر بوده است. در این روایت، داوود سلطانی است قدرت طلب، قسی و غرق در فساد دربار باشکوه خود. او چنان بیرحم و کینه توز است که در دوران سلطنت خویش، هفت پسر بیگناه شائول را که در پناه او میزیند، به دشمنان خاندان شائول، از قومی بیگانه با بنی اسرائیل، تحویل میدهد تا به انتقام گذشته بر دار کشند. و تنها این نیست. داوود دهها زن در حرم خود دارد و حتی همسران شائول را نیز به تصرف درآورده است به رغم اینکه همسر نخست او دختر شائول است. این زنان به مرگی تدریجی محکوم اند بی آنکه داوود نظری به ایشان افکند. معهذا، او چنان هوسباز است که با بتشبع، همسر زیبای اوریاء حتی، می آمیزد و سپس، به قصد تصاحب دائم این زن، سردار دلیر و وفادار خود را به قتل میرساند. بتشبع مادر سلیمان، جانشین داوود، است. پسران داوود نیز، چون پدر، بدکار و شریرند. یکی چنان فاسد است که با خواهر خویش می آمیزد. خواهر کار را به رسوایی میکشد تنها به این دلیل که بیرضای او و بی رضای پدر صورت گرفته است. و پسر دیگر در نظر تمامی اسرائیل با همسران پدر میخسبد. سلیمان نیز هفتصد زن بانو و سیصد متعه دارد که یکی دختر فرعون مصر است. و تأثیر این زنان بر او چنان است که در پـیری دل او را از خدا برمیگردانند و سلیمان را به پیروی خدایان غریب مایل میسازند. بدین دلیل، سلیمان مورد نفرین خدا قرار میگیرد و پس از مرگ او مملکتش متلاشی میشود. عهد عتیق سرشار از چنین ایستارهای اخلاقی و الگوهای رفتاری است. در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد، مهاجرینی جدید به سرزمین کنعان پای نهادند که در اسناد رامسس سوم، فرعون مصر (١١٩٨ تا ١١٦٦)، مردم دریاها نامیده
میشوند. آنان سکنه دریانورد جزایر دریای اژه، میان ترکیه و یونان، بودند. این قوم، پس از جنگهای سخت با کنعانیها و عبرانیها سرانجام سلطه خود را بر بخشی از سواحل سرزمین کنعان مستقر ساخت. این قوم فلسطینی خوانده میشدند و نام کنونی سرزمین کنعان یادگار آنان است. اطلاق این نام بر سرزمین کنعان به معنای آن نیست که سکنه کنونی فلسطین از تبار این قوم اند. در طول دورانهای پسین، مهاجرتها و آمیختگی های نژادی فراوان رخ داده است. در سده های اخیر بر مردم سرزمین فلسطین عنصر نژاد و فرهنگ سامی عرب غلبه دارد. (واژه فلسطین از واژه عبری پِلِشت Pelesht ریشه گرفته و به معنای انسان حقیر و پست و نیز دشمن است. در دوران سلطه رومیها، این سرزمین با این نام به یکی از ایالتهای امپراتوری روم بدل شد. واژه فوق به همین معنا به زبانهای اروپایی و فارسی راه یافته است. واژه های philistinus لاتین و philistin فرانسه و philistine انگلیسی و پلشت و پلشتی فارسی به همین معناست) داستان سامسون و دلیله و نیز جنگهای داوود و جالوت، سردار فلسطینی، به این دوران تعلق دارد. داوود سرانجام توانست سرزمین بنی اسرائیل را از سلطه مهاجرین اژه ای برهاند. از این زمان مهاجرین اژه ای تنها در حاشیه دریا سرزمینی کوچک در اختیار داشتند. بندر غزه کانون اصلی فلسطینیها بود. طبق اسطوره های یهودی، پس از داوود، پسرش سلیمان به سلطنت رسید. و طبق همین اسطوره ها در زمان سلیمان (٩٦٥ تا ٩٢٨) دولت یهود و بنی اسرائیل به اوج شکوه و شوکت خود رسید؛ به دولتی بزرگ در میان مصر و بین النهرین بدل شد و سپس رو به انحطاط نهاد. در زمان سلیمان نیز رابطه اشرافیت قبیله یهود با اتباع خویش تبعیض آمیز و سلطه گرانه است. با درگذشت سلیمان و آغاز سلطنت پسرش، رحبعام، بحرانی که از نیمه دوم سلطنت سلیمان آغاز شده بود شعله ور شد. در سال ،٩٢٨ ده قبیله مستقر در سرزمینهای شمالی بنی اسرائیل، به رهبری قبیله افرائیم (سبط افرائیم پسر یوسف)، بر اشرافیت یهود شوریدند و در سرزمینهای خویش دولت مستقل خود را به پا کردند. رهبری این شورش با یربعام بن نبط از قبیله افرائیم است. سرآغاز این شورش به زمان سلیمان میرسد؛ آنگاه که گروهی از بنی اسرائیل علیه احداث معبد و کاخ باشکوه سلیمان در اورشلیم (بیت المقدس) قیام میکنند. احداث معبد و کاخ فوق درواقع همان عصیان بت پرستانه سلیمان است بر ضد آئین موسوی که او را ملعون خداوند قرار داد. معمار محراب و مکانهای پرستش در معبد سلیمان فردی به نام حیرام ابیف است که از جانب پدر فنیقی و مادرش از بنی اسرائیل است. سلیمان از دوست خود حیرام، شاه صور، برای احداث معبد یاری میطلبد و او حیرام ابیف را به بیت المقدس میفرستد. (حیرام در زبان عبری به معنای نجیب زاده است) حیرام شاهی ثروتمند بود و در زمان او صور امپراتوری مستعمراتی دریای مدیترانه و قدرت بزرگ تجاری منطقه بشمار میرفت. دولت فنیقی صور در این زمان، و در سده های پسین، کانون اصلی پرستش بعل و مروج این آئین در منطقه بود. بعل یک مفهوم کهن سامی به معنای خداوند است که بت گوساله طلایی یکی از نمادهای آن بود. ثروت فنیقیها و پیوندهای گسترده تجاری آنان با سراسر منطقه مدیترانه و سواحل آن در غرب و با شبه جزیره عربستان و سوریه و بین النهرین و ایران در شرق، طبعاً عاملی مهم در اشاعه آئین بعل پرستی بود. در این زمان حیرام بندر صور را به شهری زیبا بدل کرد و در آن معابد و مجسمه های عظیم بعل را برافراشت و همین امر بر سلیمان اثر گذارد. توصیفی که از معبد سلیمان روایت شده آن را پرستشگاهی باشکوه مینمایاند سرشار از آذین های طلایی که در محراب آن دو کروبی عظیم از طلا نسب است. این کروبی چیزی نیست جز گوساله طلایی بالدار (شبیه نقوش حیوانات بالداری که در تخت جمشید می یابیم) که با نامهایی چون مِلکُم و مِلکارت خوانده میشد و نمونه های آن در کاوشهای باستان شناسی به دست آمده است. این همان آئین پرستش گوساله طلایی است که در روایات اسلامی آن را گوساله سامری مینامند. در سده سیزدهم میلادی، با پیدایش تصوف یهودی (کابالا) در اسپانیای مسیحی، مفهوم بعل بار دیگر به عنوان واژه ای مقدس، و این بار به معنای اسماء رازآمیز الهی، سر برکشید. امروزه، بعل شم، به معنای استاد اسماء الهی، عنوان آموزگاران و مرشدان تصوف یهودی است.در سده هیجدهم، اسطوره حیرام نیز در بنیاد آئین های فراماسونری جای گرفت؛ احداث معبد سلیمان سرآغاز این طریقت رازآمیز انگاشته شد و حیرام نخستین معمار آن. این پدیده تصادفی نیست و دقیقاً باید به معنای تکریم احیاءگر پرستش بعل ارزیابی شود.
نظامی گنجوی یک ایران شناس و یک جامعه شناس بی نظیر است. برای نمونه در این چند بیت نشان میدهد که پاشنه آشیل حاکمان ایرانی آن است که ایرانیان با وجود عِرق ملی و وطن دوستی خود، اگر احساس کنند که کرامت و حیثیت آنان به رسمیت شناخته نمیشود، به راحتی اسب خود را با خر مصری عوض میکند، چون دست کم به جای زمین خوردن از اسب سرکش میتوانند به خر بد لگام سیلی بزند! و نظامی نیز این مساله را به تمام حکومت های ایرانی بعنوان اصلی مهم و قابل اهمیت یادآور میشود و به آنها توصیه اکید میکند که پیوند خود را با آگاهان به امور و نخبگان از یک سو و شهروندان عامی خود از سوی دیگر، قطع نکنند:
چو تازی فرس بد لگامی کند
خر مصریان را گرامی کند
از این توسنی به که باشیم رام
که سیلی خورد مرکب بد لگام
جهان در جهان خلق بسیار دید
رمید ازهمه با کسی نارمید
جهان آن کسی راست کاندر جهان
شود آگه از کار کارآگهان
فردوسی نیز سخنان نغزی در این باب دارد که اینجا مجال طرح آن نیست اما به این نکته بسنده میکنم که مختصات او از جامعه بحران زده اینگونه است:
شده بربدی دست دیوان دراز
زخوبی نمانده سخن جز به راز
در بخش هایی دیگر از منظومه شرفنامه ابیات دیگری دیدم که نظامی در آن به روشنی هرچه تمامتر توضیح داده است که چه نشانه هایی در جامعه میتواند زنگ خطر فروپاشی را به صدا در بیاورد، بنابراین با توصیف ویژگی های سرزمین دارا توضیح میدهد که چه عواملی باعث شد که جامعه تحت امر بی تدبیری های دارا (داریوش سوم) زمینه را برای استیلای اسکندر فراهم کند:
نه مانده درین ملک بخشایشی
نه در شهرو درشهری آسایشی
خراشیده از کینه ها سینه ها
شده عصمت از قفل اندیشه ها
خرابی درآمد به هر پیشه ای
بتر زین کجا باشد اندیشه ای
که پیشه ور از پیشه بگریخته ست
به کار دگر کس در آویخته ست
بیابانیان پهلوانی کنند
ملک زادگان دشتبانی کنند
کشاورز شغل سپه ساز کرد
سپهبد کشاورزی آغاز کرد!
جهان را نماند عمارت بسی
چو از شغل خود بگذرد هرکسی
ملکشاه و محمود و نوشه روان
که بردند گوی از همه خسروان
پذیرای پند وزیران شدند
که از جمله ی دورگیران شدند
نکته دوم: گفتیم که ما ایرانیان به دلیل بی توجهی به میراث فکری گذشتگان، تاوان زیادی داده ایم و دقیقاً به تکرار همان اشتباهاتی دست زده ایم که پدران ما با تدبّر و دقّت در زوایای پنهان جامعه ایرانی، اجتناب از آن را به ما گوشزد کرده بودند. اما این تنها مساله مشکل زا نیست، اشتباه بعدی ما نیز در انقطاع از توده مردم و رها کردن آنان به حال خودشان بوده است به این معنا که غور در اندیشه های مردم عادی نشان میدهد که برخلاف تصور، آنان به عنوان خاستگاه اصلی همه اندیشه ها و عامل موثر در بسیاری از تحولات، غنای فکری و معرفتی فراوانی دراختیار دارند، منتها هیچگاه به زبان درست و پیراسته ای برای بیان اندیشه ها و منویات خود دست نیافته اند. نکته مهم دیگر نیز آن است که بر خلاف نخبگان ما در قرون گذشته، که عمیق ترین مفاهیم معرفتی را در قالب داستان های عامیانه رستم و سهراب و بیژن ومنیژه در اختیار مردم میگذاشتند و موجب خیزش و هوشیاری آنان میشدند امروز، توده را به طعن و تحقیر رانده اند و اینگونه خود را از حمایت و همراهی آنان و نیز انبوهی از موارد اولیه و ارزشمند برای خلق منظومه های جدید فکر ی محروم ساخته اند. به عبارت دیگر مردم عامه اگرچه در ظاهر بنا و مدرس دانشگاه را استاد کار میدانند اما به قول بزرگی، میدانند که اولی اوستا و دومی استاد است و اگرچه برخی سخنان ساده و دم دستی را بر زبان می آورند اما در پس آن همچون شبان داستان مولانا که به عمق معرفت رسیده بود اما زبان آن را نمیدانست در پی دستیابی به درک درستی از وضعیت خود و جامعه شان هستند و برخلاف تصور به خوبی می فهمند که چه اتفاقی می افتد و چه اتفاقی خواهد افتاد لیکن راهبرد رفتاری درست را نمیدانند که این گسست و شکاف عمیق، جز به همراهی بی ادعای نخبگان با توده مردم، پر نخواهد شد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از گناهانى که کوچک شمرده میشوند پرهیز کنید زیرا آن گناهان نیز فرشته اى جوینده دارد، کسى از شما میگوید: گناه میکنم و پس از آن استغفار میکنم ، براستى که خداى عزوجل میفرماید: (و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شى ء احصیناه فى امام مبین: و ما آنچه را که پیش فرستاده اند و آثار آنها را مى نویسیم و هر چیزى را در پیشوایى آشکار گرد آورده ایم ) و میفرماید: (انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فى صخره او فى السماوات او فى الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر: به درستى که اگر آن به اندازه دانه خردلى در دل سنگى بزرگ و یا در آسمانها یا در زمین باشد خداوند بیاردش همانا که خداوند باریک بین و آگاه است)