به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه
جز او را مخوان گردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
وزو بر روان محمد درود
بیارانش بر هر یکی برفزود

ابوالقاسم فردوسی طوسی، شاعر حماسه سرای ایرانی و سراینده ی شاهنامه و بزرگترین سراینده ی پارسی گو ایران است که از شهرت جهانی برخوردار است. کنیهٔ وی ابوالقاسم، و تخلص و شهرتش فردوسی است. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است.
تولد و کودکی فردوسی: ابوالقاسم حسن منصور بن محمد بن اسحاق شرفشاه در سال ۳۱۹ خورشیدی در روستای باژ از توابغ بلوک طابران طوس در دوران سلطنت سامانیان متولد شد. روستای پاژ (زادگاه فردوسی)، امروزه با نام روستای فاز شناخته میشود. این روستا امروزه در ۲۸ کیلومتری آرامگاه او قرار گرفته است. نام پدر او ابومنصور و نام مادرش گردویه زهرا بوده است. پدرش از کشاورزان بزرگ خراسان و مادرش یکی از شاهزادگان مازندرانی به نام اسپهبدان بود. او دارای سه خواهر، یک پسر، و یک دختر بوده است.
کسب علم و تحصیل: حکیم ابولقاسم فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و مقدمات کمال و تحصیل را نزد پدر و در مکتب خانه های باژ و طوس فرا گرفت، سپس به مدرسه ای در طوس برای ادامه تحصیل رفت. او از همان دوران به خواندن داستان های تاریخی علاقمند شد. تمکن مالی فردوسی باعث شد او بتواند دوران نوجوانی و جوانی را صرف مطالعه تاریخ و به دست آوردن علم کند. دوران کودکی فردوسی با دوران پادشاهی سامانیان هم زمان بود و پادشاهان سامانی به ادبیات ایران علاقه بسیار داشتند و با پشتیبانی از زبان فارسی، عصری درخشان را برای پرورش زبان و اندیشهٔ ایرانی آماده ساختند. فردوسی در مدرسه با فردی به نام محمد بن حسن آشنا شد و آنها به مدت چهل سال با هم همنشین بودند. علاقه به تاریخ و بوجود آمدن شاهکاری به نام شاهنامه فردوسی از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود و توانست در دوران نوجوانی و جوانی با حمایت حاکمان محلی کتاب های تاریخی فراوانی بخواند. او پس از آشنایی با تاریخ ایران و مطالعه آن به داستان ها و افسانه های کهن ایرانی بیشتر علاقه مند میشد، طوری که تصمیم به نوشتن مجموعه ای عظیم از داستان های اساطیری ایرانیان گرفت و طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهنامه شد. فردوسی در سال ۳۷۰ یا ۳۷۱، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد. سرودن شاهنامه و خلف وعده سلطان محمود غزنوی شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می باشد که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد که در آن داستان های ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ما نوشته شده است. سرودن شاهنامه بین سی تا سی و پنج سال طول کشید، فردوسی اوایل از ثروت و دارایی قابل توجهی برخوردار بود و برخی از بزرگان علاقمند به تاریخ باستان نیز او را از نظر مالی یاری میکردند. اما به تدریج فردوسی دچار فقر و تنگدستی شد. حکیم ابولقاسم فردوسی سی و پنج سال را صرف سرودن شاهنامه کرد آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود، نه برای دریافت پاداش، بلکه برای محافظت و پاسداشت اهدا نمود ولی سلطان محمود در ابتدا خوشحال شد و حتی به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی قول و وعده شصت هزار دینار طلا که به او پرداخت کند را داد اما از جایی که به ارزش کتب فرهنگی آگاه نبود و نو کیسه ای بود که تازه به دوران رسیده بود، بخاطر سعایت و بدگویی اطرافیان هم خلف وعده کرد و تنها شصت هزار درم نقره داد، یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای فردوسی فرستاد و با گفتن اراجیفی مانند: من خودم هزاران سرباز بهتر از رستم دارم و.. تحقیر شاهنامه او را رنجیده خاطر نمود. علت پیمان شکنی سلطان محمود این بود که فردوسی پیرو مذهب تشیع بود و اشعار زیادی در ستایش یزدان سروده بود اما سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود. حکیم ابوالقاسم فردوسی به دلیل رنجش خود از غزنین پایتخت غزنویان خارج و به زادگاه خود بازگشت. سلطان محمود پس از چندی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد شصت هزار دینار را به طوس ببرند و به فردوسی تقدیم کنند اما زمانی هدیه به طوس رسید که فردوسی حیات فانی را بدرود گفته بود. فرمانبرداران سلطان محمود هدیه را به دختر فردوسی تقدیم نمودند اما دختر فردوسی از پذیرفتن هدیه پادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد. این خود نشان میدهد که دخترش آگاه بوده که پدرش تا چه اندازه رنجیده خاطر بوده و فردوسی اصلاً چشم داشت مالی نداشته و فقط پاسداری از شاهنامه را توقع داشت، که این باز پس فرستادن پول خود سند گویای این مطلب است و اما نکاتی در مورد محتوا.
موضوع داستان های شاهنامه: با خواندن شاهنامه فردوسی در می یابید که فردوسی در سخن لطیف و پر شور است و طبع لطیف و روحیه وطن دوستی فردوسی در اشعار او دیده میشود. هجو، دروغ و تملق در اشعار فردوسی جایی ندارد و او شاعری اخلاق گرا و فضیلت دوست بوده است. شاهنامه سه بخش کلی دارد که سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی را شامل میشوند. فردوسی در شاهنامه شرح احوال، پیروزی ها، شکست ها و دلاوری های ایرانیان از کهن ترین دوران یعنی نخستین پادشاه جهان کیومرث تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان را آورده است بنابراین اهمیت شاهنامه تنها به دلیل وجهه ادبی این اثر نیست؛ بلکه میتوان این اثر را شناسنامه ای مکتوب از اجداد ایرانیان نامید. در شاهنامه داستان های مستقل پراکنده ای مانند داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و... نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمیشوند. در سراسر کتاب شاهنامه، نیک و بد، خیر و شر و حق و باطل، نبردی دائمی دارند و قهرمانان و افسانه های ملی ایران، در اشعار شاهنامه، دوباره متولد میشوند و نبرد با بدخویی و فساد را آغاز میکنند. درون مایه شاهنامه بر اساس آزادخواهی و آزادگی مردم ایران است و پهلوانان شاهنامه در جنگ دائمی برای مطالبه آزادی و آزادگی هستند. فردوسی پیرو دین اسلام بود و به پیغمبر اسلام (ص) و امامان شیعه عشق می ورزید و بخش هایی از شاهنامه را در مدح و ستایش آنها سروده است.
ازو بر روان محمّد درود (ص)
بیارانش بر هریکی برفزود
سرانجمن بد ز یاران علیّ (ع)
که خوانند او را علیّ ولیّ (ع)
در شاهنامه عشق نیز وجود دارد؛ گرچه فردوسی برای توصیف عشق نیز هم چنان زبان حماسی را انتخاب میکند. موسیقی کلام فردوسی، انتخاب مناسب وزن و قافیه ها، انواع صنایع ادبی در شاهنامه آن را به یک اثر بی نظیر و خاصّ تبدیل نموده است. اغراق های استادانه، تشبیه های بدیع و تصویرسازی طبیعت در شاهنامه، به شکلی کاملا هنرمندانه استفاده شده اند.
ازدواج و فرزندان فردوسی: تا قبل از سرودن شاهنامه آگاهی چندانی در زندگانی فردوسی در دست نیست. در آغاز داستان بیژن و منیژه زنی نام برده شده که پژوهشگرانی چون حبیب یغمایی، محمدتقی بهار و ذبیح الله صفا او را همسر فردوسی دانسته اند. چنانچه در بخش فرهنگ و هنر نمناک میخوانید بر اساس این گمان همسر فردوسی زنی فرهیخته بوده، که توانایی چنگ نوازی داشته است. به احتمال زیاد او دختر خانواده ای فرهیخته و از نظر مالی توانمند بوده و از آنچه که در این خانواده ها به دختران آموزش داده میشده، بهره داشته است. فردوسی دارای یک پسر و یک دختر بوده است. پسر او در سال ۳۵۹ ه.ق به دنیا آمده و در سال ۳۹۶ ه.ق در ۳۷ سالگی و زمانی که فردوسی ۶۷ ساله بوده، درگذشت. از فردوسی تنها یک دختر به جای ماند که پس از درگذشت فردوسی پاداش سلطان محمود را نپذیرفت.
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زان پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت
مرابرکشید و به زودی بکشت
این بخش یکی از غمناک ترین قسمت های شاهنامه هست که اگر صدبار مرور کنیم، باز هر بار اشک آدم را در میاره.
البته نه برای سهراب!! از برای رستم! این جهان پهلوان سیستانی که درد فرزند کشی را برای نگاهبانی از ایران عزیز متحمل شد و دردانه فرزندش را پهلو درید و چشمه اشکش خشکید! همانگونه که اکنون هامون خشکیده است و سیستان کهن که روزگاری انبار غله ایران بود، رو به نابودیست.
بدون شک، فردوسی تمامی هنر خود را در بیان احساسات خودش در این قصه دردناک نشان داده.
دوست عزیزی میگفت: گمان نمیکنم کسی باشه که داستان رستم و سهراب را بخواند و لعن و نفرین بر نامردی روزگار نکرده باشه.
معنی چند کلمه در شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی:
به پاسخ کشاورز آهسته رای
چو آورده بد شرط خدمت بجای
آهسته رای: کلمه مرکب هستش از کلمه آهسته و رای به معنای رای آرام یا رای با دقت است و به نوعی به اتخاذ تصمیمات با تفکر و تامل اشاره دارد و خودمونی تر میشه احتیاط کار، محتاط، دارای حزم. نظامی در شرفنامه گفته:
زن زیرک از سیرت و سان او
در آن داوری شد هراسان او
که این کاردان مرد آهسته رای
چرا رسم خدمت نیارد بجای
و
جوان خردمند آهسته رای
سخن راند از اندیشهٔ رهنمای
نظامی اینجور میگه:
نگهداشت آن پیر فرتوت را
چو دیگر کسان سرخ یاقوت را
به صندوق زادش نهان کرده بود
به نرخ ره آوردش آورده بود
به صندوق زادش: به گاو صندوقش، کلمه مرکب صندوق، و زاد و توشه، و اش مخفف ایشان،
یعنی پیر فرتوت را طوری احترام و مواظبت و محافظت میکرد که دیگر کسان، از یاقوت سرخ (چیز خیلی با ارزش) توجه و نگهداری میکنند.
به نرخ ره آورد: کلمه مرکب هست، رهاورد به معنی چیزی است که از جایی به ارمغان آورده میشود. همینطور سوغات و تحفه، اشاره به این میکنه که این پیر فرتوت براش خیلی با ارزش بوده و قیمت و بهای بسیاری برای او داشته، مثل تحفه و ره آورد.
نبرده جوانی: جوانی نکرده، به جوانی نرسیده، هنوز جوان نشده، نظامی میگه اگر چه از نظر سن و سال به جوانی نرسیده ولی جوانمردی رو درک کرده و دلی روشن و پر مهر در حرمت پدر ۹۰ ساله داشت.
نبرده جوانی جوانمرد بود
که روشن دلش مهر پرورد بود
پدر داشت: پدری داشت، معنی کردن نمیخواد.
پدر داشت پیری نود ساله ای
ز رنج تنش هر زمان ناله ای
پدر پیر ۹۰ ساله ای داشت که هر لحظه ناله میکرد: آخ کمرم، آخ دلم، آخ پام، آخ سرم...
زنجیریی:
برآشفت گردون چو زنجیریی
به زنگی بدل گشت کشمیریی
زنجیریی یعنی چون دیوانه ی زنجیری، چرخ گردون آشفته شد و تبدیل شد به یک زنگی زنجیری. دیوانه زنجیری؛ دیوانه ای که او را جز به زنجیر کردن نگاه نتوان داشت، دیوانه سخت دیوانه، حالا چرا کشمیریی؟ کشمیری ها نژاد آریایی و سامی و زیبا هستند و زنگی نژادی وحشی و از تیره حامی و سیاه پوست بی تمدن، که نظامی در این تمثیل از چنین تشبیه خلاقانه ای استفاده کرده.
اصطلاح سنگ روی یخ شدن در فرهنگ پارسی
مرحوم دهخدا در جلد دوم کتاب ارزشمند امثال و حکم درباره ی این مثل مشهور فارسی نوشته است: در پیش همگنان از برنیامدن حاجت، شرمسار گشتن و توضیح دیگری نداده است.
با توجه به جمله ای که روانشاد علی اکبر دهخدا درباره ی معنی این زبانزد نوشته است، انسان هنگامی سنگ روی یخ می شود که از عهده ی هنر، علم یا مهارتی که دوستانش به او نسبت داده اند، بر نیاید و به همین علت، شرمنده و خجلت زده می شود. در چنین حالتی با تاسف و ناراحتی می گوید: مرا سنگ روی یخ کردید!
به عنوان مثال، هوارداران پهلوانی درباره ی قدرت بدنی او لب به اغراق بگشایند و بگویند: او می تواند وزنه ی ۳۰۰ کیلوگرمی را ببرد بالای دست اما هنگام عمل، به علت عدم آمادگی جسمانی، موفق نمی شود و بدیهی است که به دوستان گزافه گویش می گوید: بدجوری مرا سنگ روی یخ کردید! یعنی اگر جلوتر تعریف و تمجید نمی کردید، من سنگ روی یخ نمی شم.
سنگ روی یخ شدن حالتی است که انسان در مهارت یا هنری که همیشه به راحتی انجام می داده، دچار ناتوانی و شرمساری ناشی از آن شود. درست مثل سنگ که در فصل تابستان کودکان می توانند آن را به راحتی از بستر خشک رودها برداشته، در داخل تیر و کمان قرار دهند و گنجشک شکار کنند. یا کارگران بنایی که با قلوه سنگ، دیوارخانه ای را می سازند.
اگر کسی بخواهد در فصل زمستان از سنگ استفاده کند، یخهایی که پای آن را به زمین دوخته اند؛ توان و کارایی لازم را از سنگ می گیرند. فرض کنید چند قلاده سگ به شما حمله کنند، دست شما بی اراده به سوی زمین دراز می شود که سنگی برگیرد تا شما بتوانید سگ ها را برانید اما هرچه تلاش می کنید، سنگ از زمین جدا نمی شود. زیرا برف و باران شب گذشته در سرمای زیرصفر درجه، سنگها را چنان در یکدیگر چفت کرده است که شما برای به دست آوردن یک عدد سنگ ناقابل، به چکش و تیشه و ابزارهایی از این دست نیاز پیدا می کنید.
سنگ ها هم که همیشه یا ر ومددکار شما بوده اند، با دیدن چهره ی ناامید و مستاصل شما، شرمنده می شوند که نمی توانند خدمتی انجام دهند.
سخن سرای نامدار شیراز، شیخ مصلح الدین، سعدی شیرازی در کتاب مستطاب گلستان، حکایتی را به زیبایی پرداخته که گویای این مثل است.
حکایت
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او گفت. فرمود تا جامه ازو بر کنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مرد مانند، سگ را گشاده و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه، گفت: جامه ی خود می خواهم اگر انعام فرمایی؟ (امیدوار بود آدمی به خیر کسان/ مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!) سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و در می چند.)
به درستی که سعدی هنرمندی بزرگ است. در قصه ای کوتاه و گویا، مثل سنگ روی یخ شدن را به زیبایی شرح داده است. هر کس جواهر سخن را به پای خوکان بریزد، سنگ روی یخ می شود. هر کس از افراد پست و نوکیسه تقاضایی کند، سنگ روی یخ می شود. هرکس حدّ و حدود خود را نشناسد و بیجا سخن بگوید سنگ روی یخ می شود ولی احتیاط و دوراندیشی و شناخت واقعیت ها به انسان کمک میکند که کمتر در معرض این خطر قرار گیرد.
رسوایی اپستین در شرایطی برجسته شده که جامعه آمریکا با بحران اعتماد به نهادها روبروست. شکافهای سیاسی، منازعات حزبی و مناقشه بر سر نقش رسانهها، پیش از این نیز فضای عمومی را ملتهب کرده بود. اکنون این پرونده بهعنوان نمونهای نمادین، به این بیاعتمادی دامن زده است. در این میان، هر جناح سیاسی روایت خاص خود را از ماجرا ارائه میدهد و دیگری را به پنهانکاری یا بهره برداری سیاسی متهم میکند. در چنین فضایی، این خطر وجود دارد که اصل مسئله یعنی پاسخگویی واقعی و اصلاح ساختارهای معیوب در میان جدالهای تبلیغاتی گم شود. تجربه نشان داده که وقتی پروندههای بزرگ به ابزار رقابت سیاسی تبدیل میشوند، حقیقت اغلب قربانی اول این رقابت است. ایالات متحده خیر سرش سالهاست که لاف میزند و خود را مدافع حاکمیت قانون، شفافیت و حقوق بشر معرفی میکند، اما رسواییهایی از جنس پرونده اپستین، این تصویر را در نگاه افکار عمومی جهان مخدوش ساخت. برای کشورها و جوامعی که پیشتر نیز نسبت به صداقت واشنگتن تردید داشتهاند، این پرونده بعنوان تیر خلاص و شاهدی بر دوگانگی میان شعار و عمل تلقی میشود. این موضوع بویژه در شرایطی اهمیت دارد که آمریکا همچنان میکوشد نقش رهبری خود در نظام بینالملل را حفظ کند. کاهش اعتماد اخلاقی، حتی اگر بطور مستقیم به تغییر سیاستها نینجامد، در بلندمدت بر قدرت نرم این کشور اثر خواهد گذاشت. درغرب آسیا، پرونده اپستین بیشتر از زاویه سیاسی و رسانهای دنبال شده است تا حقوقی. بسیاری از تحلیلها، این پرونده را نشانهای از فساد ساختاری در نظام قدرت آمریکا میدانند و آن را در تقابل با گفتمان رسمی واشنگتن برجسته میکنند. بدیهی است که این نگاه، به تقویت روایتهای انتقادی و گاه ضدآمریکایی در منطقه کمک میکند. ازسوی دیگر، درگیرشدن آمریکا با پیامدهای داخلی چنین رسواییهایی، قاعدتا میتواند تمرکز و ابتکار عمل آن را در سیاست خارجی کاهش دهد. دولتی که ناچار است انرژی قابلتوجهی را صرف مدیریت بحران اعتماد در داخل کند، طبیعتاً با محدودیت در کنشگری خارجی مواجه خواهد شد؛ موضوعی که برای معادلات پیچیده غرب آسیا بیاهمیت نیست. با این حال رفتار دونالد ترامپ، رئیس جمهور احمق آمریکا در خارج، سؤال برانگیز است زیرا او بگونه ای رفتار میکند که گویا چنین رسوائی بزرگی در داخل وجود ندارد و او نباید پاسخگو باشد، در حالی که بیشترین خبرها و عکس های منتشر شده از این جزیره به شخص ترامپ مربوط میشود. اینک یک سؤال مهم این است که چه جریان و نهادی پشت این افشاگری وجود دارد و آیا دادگستری آمریکا سرخود به این کار دست زده است؟ این سؤال، خود سؤال دیگری را مطرح میکند و آن اینکه آیا لابی صهیونیستی که تا مغز استخوان در تاروپود دولت و جامعه آمریکا نفوذ دارد، میتواند از این رسوائی بی اطلاع باشد و نقشی در آن نداشته باشد؟ طبعاً پاسخ منفی است، بویژه که مدارک زیادی حاکی از ارتباط جفری اپستین با موساد اسرائیل است و شخصیت هائی از این منطقه که با اپستین ملاقات کرده و عکس گرفته اند هدفشان به احتمال قوی، استفاده از لابی صهیونیستی در آمریکا برای پیشبرد اهداف خود بوده، نه سفر به جزیره بدنام. در همین رابطه، یک تحلیلگر آمریکایی نوشته است پرونده اپستین فقط یک رسوایی اخلاقی نیست، بلکه باید آن را بعنوان یک عملیات اطلاعاتی برای جمعآوری اهرم فشار دید؛ رسانهها از پرداختن به ارتباطات اپستین با اسرائیل و موساد میترسند و با سکوت، حقیقت را پنهان میکنند. شبکه الجزیره قطر هم اخیرا گفته است اپسین به عنوان سفیر غیر رسمی اسرائیل عمل میکرده و کار ویژه اش آلوده کردن افراد تاثیر گذار در رابطه با اسرائیل بوده است. بر این اساس، برخی تحلیلگران با توجه به لشکرکشی ترامپ به منطقه علیه ایران عزیز و این ادعا که بین ترامپ و نتانیاهو اختلاف نظر وجود دارد، احتمال داده اند که نتانیاهو در سفر اخیرش به واشنگتن و ملاقات با ترامپ، با استفاده از این اهرم کوشیده است ترامپ را با نظر خود همراه کند. به هر حال افشای میلیون ها سند مربوط به این رسوائی ادامه دارد و بررسی آنها و درک تاثیر این رسوائی بر داخل آمریکا و روابط بین الملل، به زمان بیشتری نیاز دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که میفرماید: (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما: اگر خوددارى کنید از کبیره هایى که از آنها نهى شده اید از گناهانتان در میگذریم و شما را در محلى گرامى در مى آوریم ) فرمود: مراد از کبیره ها، گناهانى هستند که خداى عزوجل بر انجام آنها آتش دوزخ را واجب ساخته است.
پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره! خانمی که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیونی امریکاست، سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی پنج قدم عقب تر از همسرانشان راه میروند. او اخیراً نیز سفری به کابل داشت و ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر میدارند و... برغم کنار زدن طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس میدارند. او به یکی از این زنان نزدیک شده و میپرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش میکردید همچنان ادامه میدهید؟ این زن مستقیم به چشمانش خیره شده و میگوید: بخاطر مین های زمینی!

طنز، با روح اصلاح طلبی همواره مضامین خود را از لابهلای حوادث موجود وام میگیرد؛ و در پی آن، نگاهی هم به مسائل سیاسی دارند. در این ارتباط، طنز در نقش یک آینه عمل میکند؛ و بر آن است که عیوب جامعه و یا افراد خاصی را در مقابل دیدگانشان منعکس کند و نقایص و تضاد را نشان دهد.
بسیاری از ایزدان یونان باستان در اصل از فُنیقیه ایران قدیم که میان رودان نام داشت که بین النهرین بخشی از آن بود، وارد یونان و روم شده بود، چون برخی اسطورههای یونانی مربوط به ایزدان یونانی زئوس و پُسئیدُن شباهت چشمگیرش به اسطورههای فُنیقی مربوط به بعل و یَم، از این کپی برداری بوده. نکتۀ جالب این که نبرد بین خدا و شیطان به شکلی که در کتاب مکاشفۀ انجیل تحریفی آمده میتواند روایت بسیار جدیدتری از درگیری مشابهی باشد که با بسیاری جزئیات همانند در اسطورههای فُنیقی بین بعل و یَم مجسم شده است. سرزمین فینیقیه یا فُنیقیه زمانی کنعان نام داشت، کنعان نام فرزند ناخلف نوح نبی بود که در طوفان نوح غرق گردید و این نام برای عبرت به این منطقه گذاشته شده و این احتمال وجود داره که مکان غرق او در این مکان بوده باشد، به هر حال این کنعان همان سرزمینی است که در ادبیات عبری و یهودی به آن اشاره شده است، و نیز سرزمینی که موسا قوم اسرائیل را پس از خروج از مصر به آنجا هدایت کرد و بعد به دست یوشع تسخیر شد، البته بنا بر متن کتابهای عهد عتیق سِفر خروج و یوشع؛ هرچند که این متنهای مذهبی با سایر نوشتههای باستانی همخوانی ندارند و شواهد باستانشناسی نیز چیزی در تأیید آنها ارائه ندادهاند، چون یهود به شکل حریصانه ای جعل تاریخی میکند و هر چه را که میپسندد به نام خود مصادره میکند. به عقیدۀ ریچارد مایلز پژوهشگر: [مردم آن سرزمین] هویت قومی مشترکی به اسم کنعانی داشتند که به معنی ساکنان کنعان بود. ولی منطقه با وجود میراث مشترک دینی، فرهنگی، و زبانشناختی، چندان نشانی از وحدت سیاسی نداشت و هر شهر زیر فرمان پادشاه خود دارای موجودیت سیاسی خودمختار و مستقل بود. البته اینم حقیقت ندارد، چون این شهر بندری بخاطر تجارت با کشورهای همسایه، آزادی بیشتری در اعتقادات داشتند لیکن تمام حاکمان محلی منطقه بعنوان استانی از ایران بزرگ، تابع حکومت مرکزی ایران و شاه ایران بودند. دولت شهرهای فُنیقیه تا صدها سال، از حدود ۱۵۰۰ تا ۳۲۲ پیش از میلاد، که دوران اوج قدرت و اقتدار ایران عزیز بوده، از دادوستد دریایی پررونق خود بهره زیادی میبردند، تا سرانجام بعدها اسکندر مقدونی همه را به آتش کشید و خرابیها بوجود آورد که دستهای مرموزی یهود در این فتنه مشهود است و پس از مرگ او منطقۀ کنعان و فُنیقیه به صحنۀ جنگ قدرت فرماندهان منطقه تبدیل شد، که به دنبال جانشینی اسکندر و تکیه زدن بر سریر فرمانروایی امپراتوری او بودند. یهودیان خود بیشترین آسیب را در این میان دیدند و بیشترین کشته ها را بخاطر این خیانت و توطئه تحمل کردند. دست ساخته های فینیقیه یا فُنیقی که طی دو سدۀ اخیر میلادی از دل خاک بیرون آمده و به موزههای گوناگون دنیا، از بریتانیا گرفته تا مصر، راه یافتهاند، به روشنی نشان میدهند که در ردۀ کالاهای تجملی قرار داشته و در بازارهای فرهنگها و تمدنهای طرف تجارت با فُنیقیها از قیمت بالایی برخوردار بودهاند. این خود گواه روشنی است که این سرزمین در تحت حکومت پادشاهی ایران، از رفاه و رونق بالایی برخوردار بوده است.
در شاهنامه سودابه از سه دیدگاه، دختر، همسر، دلباخته متفاوت هستش، چون در شاهنامه، رستم بارز ترین چهره ی چند وجهی مردان ایرانی ست، و سودابه، بارز ترین چهره ی چند وجهی زنان شاهنامه. جالبه که سودابه، در قامت ِ دختری آینده نگر، طغیانگر و بی وفا به پدر آنجا که شاه هاماوران به دخترش سودابه از خواستگاری کیکاووس از او میگوید، سودابه ی آینده نگر میشود:
مرا پشت گرمی بد از خواسته
به فرزند بودم دل آراسته
به من زین سپس جان نماند همی
وگر شاه ایران ستاند همی...
و در اینجا سودابه را دختری طغیانگر داریم:
بدینگونه با او همی چاره جست
نهان بند او بود رایش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوی
نباشدش بر سر یکی باژجوی
بدانست سودابه رای پدر
که با سور پرخاش دارد به سر
به کاووس کی گفت کاین رای نیست
ترا خود به هاماوران جای نیست
ترا بیبهانه به چنگ آورند
نباید که با سور جنگ آورند
ز بهر منست این همه گفتوگوی
ترا زین شدن انده آید بروی
نسخه ی اصلی انجیل برنابا به زبان ایتالیایی در ۲۲۵ صفحه ی ضخیم در کتابخانه ی در باروین نگهداری میشود. جلد کتاب از مقوای محکمی تهیه شده و روی آن را با چرم سرخ مایل به زرد پوشانیده اند. نقش روی جلد کتاب بگونه ای است که اروپاییها آن را (نقش واره ای عربی) مینامند، و از این جهت برخی از محققان ادعا میکنند که این تجلید در کشورهای اسلامی صورت پذیرفته، اما برخی دیگر از پژوهشگران بر این عقیده اند که این کار از دو صحاف پاریسی است که شاهزاده ایوجین ساووی که بسیار دوستدار کتاب بوده و چنانکه خواهیم دید انجیل برنابا در پایان کار بدست او رسیده، آنان را برای این کار فراخوانده و آنان به تقلید از صحافی شرقی کتاب را جلد و صحافی کرده بوده اند، زیرا در قرون وسطى شرق، مهد علم و فرهنگ بود و دانشمندان غربی دوست داشته اند که از شرقیان تقلید کنند. در کنار این نسخه عهدنامه ای است بین دولت عثمانی و حکومت ونیز و جلد آن عهدنامه بسیار به انجیل برنابا شباهت دارد و آن عهدنامه در ترکیه صحافی شده است و از اینجا برخی گفته اند صحافی انجیل برنابا نیز کار صحاف همان عهدنامه و مربوط به شرق میباشد بویژه که نقش روی جلد هر دو، به هم شباهت کاملی دارند. دانشمند مسیحی دکتر خلیل سعادت میگوید کسانی که گمان کرده اند و دلیل قانع کننده ای برای اثبات مدعای خود ندارند، علاوه براینکه در برخی صفحات انجیل برنابا نقش لنگر کشتی وجود دارد که متخصصین فن آن را ویژه ی نوعی کاغذ ایتالیایی میدانند. در حاشیه ی این نسخه جملههایی به زبان عربی به چشم میخورد که بیشتر آنها از نظر دستور زبان عرب، سراپا غلط است، گرچه جملههای مفصل و صحیح، هم در کنار این نوشتهها وجود دارد. دانشمندان بر این عقیده اند که نسخه ی ایتالیایی به دست افراد بسیاری رسیده است، برخی از ایشان زبان عربی را کاملاً آموخته بوده و برخی آن را درست نمیدانسته و از این جهت این غلطهای فاحش در نوشته ها بهم رسیده. این موضوع نشانه ی این مطلب نیز میتواند باشد که نسخه ی ایتالیایی مدت مدیدی مورد استفاده ی افراد مختلف بوده. مترجمان انگلیسی و عربی و پارسی عین این حاشیههای عربی را در ترجمههای خود آورده اند. نخستین کسی که این نسخه را از ظلمات کتابخانه ی پاپ بیرون کشید و در معرض استفاده همگان قرار داد راهب ایتالیایی فرامارینو بود که پس از خواندن آن اسلام آورد. این قضیه در اواخر قرن شانزده میلادی اتفاق افتاد. بعضی از دانشمندان احتمال داده اند که حاشیههای عربی هم توسط همین راهب نوشته شده باشد. برنابا کیست؟ در کتاب اعمال رسولان، یکی از کتابهای مقدس مسیحیان، نام اصلی او یوسف (و در بعضی نسخهها یوسی) ضبط شده و رسولان یعنی حواریان عیسی علیه السلام لقب برنابا به او داده اند، این لقب مرکب است از (بر) و (نابا) یعنی فرزند اندرز یا فرزند تسلیت. وی از پدر و مادری یهودی در جزیره ی قبرس بدنیا آمد، نژاد او به سبط لاوی از اسباط خاندان اسراییل میرسد. به عقیده ی مسیحیان وی پس از صعود حضرت عیسی علیه السلام به مسیحیت روی آورده، مزرعه ای در اختیار داشت، آن را فروخت و بهایش را به صندوق عمومی حواریان ریخت و همکاری گسترده ای را با مسیحیان و مبلغان دین تازه، آغاز کرد تا سرانجام لقب فرزند اندرز یا فرزند تسلیت به او اعطا گردید، و برای تبلیغ مسیحیت به انطاکیه اعزام شد، او پولس (که مورد لعن امام صادق علیهالسلام قرار دارد، و نهایتاً برنابا را به قتل رساند) را در این سفر با خود برداشت و در تبلیغ و آوردن کافران به دین مسیح تلتش شایانی کرد. در بیشتر مسافرت های تبلیغی، پولس با او همراهی میکرد، این دو برای پراکندن بذر مسیحیت در حوزه ی مدیترانه، زحمات زیادی متحمل شدند گرچه در بعضی شهرها نیز با استقبال عموم روبرو میگردیدند از آن جمله در شهر لستره مردم از برنابا همانند الهه ی مشتری و از پولس چونان الهه ی عطارد احترام کردند. مردم شهر شنیده بودند که یک بار در روزگاران دور این دو خداوند (مشتری و عطارد) به آنجا آمده و مردم آنان را بیرون کرده بوده و به عقوبت الهی گرفتار شده بودند، از این روی این بار احترام لازم را نسبت به آن دو بجای آوردند. بطوری که در کتاب اعمال رسولان آمده است، دوستی این دو مبلغ ادامه نیافت و اختلاف نظرشان سبب جدایی شد. (علت جدایی بدعتهای پولس بوده) از این جهت برنابا ومرقس به قبرس رفتند در صورتی که پولس همراه با سیلاس عازم سوریه و آسیای صغیر شدند. در شهر سلامیس، از بنادر مهم جزیره، صومعه ای وجود دارد که راهبان آن میگویند یهودیان سلامیس برنابا را در میدان اسب دوانی شهر سنگ باران کردند و به شهادت رساندند. آنان میگویند جسد وی چهار صد سال پس از این موضوع کشف شد. (که این دروغ شاخدار صحت ندارد و با توطئه پولس کشته شده) اکنون قریب ده کلیسا، که هر کدام مربوط به فرقه ای است، ادعا میکنند که سر او را در اختیار دارند و یک کلیسا هم مدعی است که جسد او را دارد. برنابا علاوه بر انجیل یک رساله هم نگاشته که نسخههای متعددی از آن باقی است و نیز چاپ شده است. در برخی از نسخههای قدیمی خطی کتاب مقدس این رساله همراه عهد جدید نوشته شده است. و سالهاست که رساله ی او در نظر دانشمندان مسیحی در معرض نفی و اثبات است و علت نفی انتساب آن به برنابا آنست که تعالیم این رساله با تعالیم متداول کلیسا مخالفت دارد، همانطور که میلر مینویسد: این نوشته ی قدیمی بوسیله ی کلمنت اسکندر به واریجن و مورخین دیگر معاصر او به برنابای رسول رفیق پولس منسوب گردیده است، ولی خود رساله در هیچ نکته نشان نمیدهد که بوسیله ی وی نوشته شده باشد و تعالیمش با نوشتههای پولس و پطرس خیلی تفاوت دارد، که مسیحیان بسیاری معتقدند که بوسیله ی برنابای رسول نوشته نشده است، اما بطوری که اشاره شد، مسیحیان اقرار دارند که برنابا و پولس اختلاف پیدا کردند و اگر رساله یا انجیل برنابا با تعالیم پولس که در کلیسا رواج دارد مخالف باشد، این موضوع دلیل عدم صحت انتساب این نوشتهها به او نیست، بلکه برعکس موضوع را تأیید میکند. بعضی دانشمندان رساله به عبرانیان را که مؤلفی شناخته شده ندارد، به او نسبت میدهند، رساله ی مزبور ممکن است توسط پولس نوشته شده باشد، همانگونه که در عنوان آن در بعضی نسخهها اشاره میشود و شاید هم توسط شخصی دیگر نوشته شده باشد، به هر حال محل اختلاف است. روز یادبود برنابا در کلیسای کاتولیک یازدهم ژوئن است که مسیحیان کاتولیک مراسمی بر پا میدارند و نسبت به او ادای احترام میکنند. یک جمعیت تارک دنیا به نام گروه برناباییان در ایتالیا وجود دارد. آنان فعالیتهایی در آن کشور و همچنین در فرانسه و اطریش دارند. آنچه بیان شد شرح مختصری از زندگی برنابا بود به عقیده و گفته ی مسیحیان، اما اینجا تذکر یک نکته ضروری است: زندگی برنابا در تاریخ مسیحیت از فروش مزرعه اش شروع میشود و با اختلافات او با پولس خاتمه میپذیرد و حتی موضوع شهادت او مورد قبول عموم مسیحیان نیست. آیا این شخصیت بزرگ که هماورد پولس (یا حتی بطوری که از کتاب اعمال رسولان به دست میآید از پولس هم بزرگتر) بوده است چه وقت و چگونه به مسیحیت گروید؟ آیا پس از اختلاف با پولس و مسافرت به قبرس چه کار کرد؟ و آیا رسولان کار کرد؟ و آیا رسولان پس از این قضیه نسبت به این دو چه نظری داشتند؟ و چرا قبرش تا ۴۰۰ سال پس از مرگ او پنهان ماند؟..... اینها پرسشهایی است که تاکنون کلیسا پاسخی برای آن نیافته یا (نبافته) است، و بزودی شما خواننده ی گرامی علت این بی توجهی و سکوت عمیق کلیسا را نسبت به این حواری صدیق مسیح خواهید دانست. به هر حال برنابا در انجیل خویش خود را یکی از حواریان دوازده گانه ی مسیح (علیه السلام) میداند (باب ۱۴ آیه ۱۳) و در بسیاری موارد خود را یکی از نزدیکترین یاران آن حضرت قلمداد میکند، و میگوید که مسیح بدو فرموده است تا زندگیش را بنویسد (باب ۲۲۱) او در اول و آخر انجیلش اظهار میدارد که با پولس مخالف است و تعالیم او را شیطانی میداند. در آینده بیش ازین درباره ی تعالیم پولس رسول و ارتباط آن با افکار بت پرستان حوزه ی مدیترانه و مخالفت آن با تعالیم تورات سخن خواهیم گفت. این قسمت پس از مراجعه به منابع ذیل تهیه شده است.
۱- اعمال رسولان ۴: ۳۶ - ۳۷ و: ۲۰ - ۲۷ و ۱۱: ۲۲ - ۳۰ و ۱۲: ۲۵ و ۱۳: ۱- ۲۵ و ۱۴: ۱ - ۲۰ و ۱۵: ۱- ۴۱
۲- رساله ی اول پولس رسول به قرنتیان ۹: ۶
۳- رساله ی اول پولس رسول به غلاطیان ۲: ۹ - ۱
۴- رساله ی اول پولس رسول به کولسیان ۱۰: ۴
۵- دائرة المعارف بطرس البستانی (به عربی چاپ قدیم) کلمه ی برنابا.
۶- تاریخ تمدن ویل دورانت (ترجمه ی فارسی از علی اصغر سروش) ج ۱ ص ۲۱۹ - ۲۲۲
۷- تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران تالیف و. م. میلر (ترجمه ی فارسی چاپ آلمان) ص ۴۵ و ۷۵ و ۸۹ و ۱۰۶
و ۱۱۳
۸- باستانشناسی کتاب مقدس تالیف دکتر جان الدر (ترجمه ی سهیل آذری) ص ۱۷۱ - ۱۷۹
۹- قاموس کتاب مقدس تالیف مسترها کس (چاپ بیروت ۱۹۲۸) کلمه ی برنابا.
۱۰- انجیل برنابا و مقدمههای آن/ ادامه دارد..
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که خداوند خیر بنده اى را بخواهد او را به دنیا بى رغبت میگرداند و در دین دانایش میسازد و نسبت به عیبهایش او را بینا مى نماید و کسى که این سه چیز به او داده شده حقیقتا که خیر دنیا و آخرت به او بخشیده شده است و فرمود: هیچکس حق را از راهى بهتر و با فضیلت تر از زهد در دنیا طلب نکرده است و زهد ضد آن چیزى است که دشمنان حق طلب میکنند، راوى گوید عرض کردم: فدایت شوم آن چیزى که دشمنان حق طالب آن هستند چیست؟ فرمود: رغبت و میل به دنیا، و فرمود: بهوش باشید و بر حذر باشید از خداوند بسیار شکیباى بخشنده، جز این نیست که دنیا روزهایى اندک است، آگاه باشید که چشیدن طعم ایمان بر شما حرام است مگر اینکه در دنیا زاهدانه زندگى کنید، راوى گوید: و از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: هرگاه مومن از دنیا دست بکشد و چشم پوشى کند بالا میرود و شیرینى دوستى خداوند را مى یابد پس به غیر خدا مشغول نمیشود، راوى گوید: و باز از ایشان شنیدم که فرمود: همانا که قلب هرگاه با صفا گردد زمین برایش تنگ میگردد.
ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم. شاید رنگ مورد علاقه همدیگه نباشیم! اما روزی... برای کامل کردن نقاشیمان؛ دنبال هم خواهیم گشت، به شرطی که اینقدر همدیگر را تا حد نابودی نتراشیم.

شد برون از آستین امروز دستِ کردگار
داشت بر کف، گوهری گیتی فروزی شاهوار
بود هفت اقلیم و نُه طارم برایش استوار
جبرئیلش میستودی روی تخت زرنگار
از لبش این حُسن مطلع بود درّی آبدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
راز هستی در کف ایزد جز او دیگر نبود
خود جز این گوهر میان کاف و نون اندر نبود
جلوه جان آفرین جز آن جهان پرور نبود
هم جز این یک سطر حرفی بر سرِ دفتر نبود
نی جز این یک فرد در آغاز و در انجام کار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
چند سال پیش رفته بودم روستایی سرسبز و زیبا که خیلی باصفا بود و اونجا تلپ شده بودم، یعنی پاتوق کرده بودم. یه خونه که باغچه ۸۰۰ متری داشت و آب چشمه از داخل حیاط خونه رد میشد و برای خودش یه پا بهشت دنیایی بود. بیشتر اوقاتم به کتاب خوندن و پرورش نهال و درختها میگذشت و فارغ از شلوغی شهر برای خودم خلوت و اعتکاف کرده بودم. یه روز یکی از رفقای مجازی رو دعوت کردم که این بنده خدا مثلاً شاخ شبکه مجازی بود که چندین هزار فالور داشت، البته خانوادگی دعوتشون کردم که ببینم این بابا که این همه دنبال کننده داره آیا واقعاً خیلی خوشبخته که این همه پز میده و کلاس میذاره؟ گفتم: خدایا حقیقت موضوع رو نشونم بده ببینم اینا چند چند هستن! چشمتون روز بد نبینه، عجب خانواده ی داغونی، خودشون زن و شوهر که نگو نگو، همش دروغ و کلک و فریب بود، حتی بچه هاشونم بهتون نگم که چقدر دزدی کردند و خسارت زدند و موذی گری و مخی کاری و.. هوووف. واقعاً دلم براشون سوخت، هم برای خودشون، هم بخاطر بچه هاشون که از هر دری توو بودند و فردا باید توی همین جامعه زندگی کنند، دلم سوخت برای اون چندین هزار دنبال کننده بیچاره ای که الگوشون این بودند و نمیدونستند که پشت این همه فیلم و نمایش چه خبره. بعد به خودم گفتم: آخه آدم عاقل، اگه کسی واقعاً خوشبخت باشه، آیا این همه توی بوغ و کرنا دادار دودور میکنه؟ اصلاً اگر کسی واقعاً خوشبخت باشه، احتیاجی به گرفتن لایک و توجه دیگران داره؟ بعدش به خودم گفتم: عیبی نداره، خدا رو شکر میکنم که پشت پرده ماجرا رو نشونم داد، گرچه خسارتشون خیلی بود، آره ضرر تلخه، کلی آبرو ریزی هم برام درست کردند، ولی در عوض تجربه ای کسب کردم که از کوه طلا با ارزش تر هست، خوبه به ماسک ظاهری آدما توجه نکنیم، برعکس بعضیا ظاهر لوکس و لاکچری ندارند ولی باطنشون بوی عطر بهشتی میده. عه، صدای بلندگو میاد، داره میگه: بارالهی نشود لال به هنگام ممات، هر زبانی که فرستد به محمد صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
(روتو که خود سایه نورالهی)
چار علم رکن مسلمانیت
پنج دعا نوبت سلطانیت
گر نظر از راه عنایت کنی
جمله مهمات کفایت کنی
با تو تصرف که کند وقت کار
از پی آمرزشی مشتی غبار
ازتو یکی پرده برانداختن
وزدو جهان خرقه درانداختن
ای گهر تاج فرستادگان
تاج ده گوهر آزادگان
هرچه ز بیگانه و خیل تواند
جمله در این راه طفیل تواند
اول بیت ار چه به نام تو بست
نام تو چون قافیه آخر نشست
این ده ویران چو اشارت رسید
از تو و آدم به عمارت رسید
آنچه بدو خانه نو آیین بود
خشت پسین دای نخستین بود
مهر شد این نامه به عنوان تو
ختم شد این خطبه به دوران تو
خاک تو خود روضه جان من است
روضه تو جان جهان من است
خاک تو در چشم نظامی کشم
غاشیه بر دوش غلامی کشم
بر سر آن روضه چون جان پاک
خیزم چون بادو نشینم چو خاک
تا چو سران غالیه تر کنند
خاک مرا غالیه سر کنند
مخزن الاسرار نظامی گنجوی
بریم سراغ شاهنامه و غیرتی شدن آقایون وقتی خواستگار برای دخترشون میاد، برآشفتن طنزآمیز مهراب کابلی، پدر رودابه بعد از شنیدن ماجرای عشقی دخترش با زال از زبان همسرش، سیندختِ زیرک و سیاستمدار:
بدو گفت سیندخت کین داستان
به روی دگر برنهد راستان
چُنان دان که رودابه را پورِ سام
نهانی نهادهست هر گونه دام
ببردهست روشن دلش را ز راه
یکی چارهمان کرد باید نگاه
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
تنش گشت لرزان و رخ لاژورد
پر از خون جگر، لب پر از باد سرد
همی گفت رودابه را رود خون
به روی زمینبر کنم هم کنون
چُن آن دید سیندخت بر پای جست
کمر کرد بر گِردگاهش دو دست (گِردگاه: کمر)
چنین گفت کز کهتر اکنون یَکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
وُزان پس همان کن که رای آیدت
روان را خرد رهنمای آیدت
بپیچید و انداخت او را به دست
خروشی برآورد چون پیل مست
مرا گفت چون دختر آمد پدید
ببایستش اندر زمان سر بُرید
نکُشتم نرفتم به راه نیا
کنون ساخت بر من چنین کیمیا (کیمیا: فریب و افسون)
تعبیر استعاری بدیع و جالب تازیان به آتش در صحبت سیندخت با مهراب کاولی:
فریدون به سروِ یمن گشت شاه
جهانجویدستان همین جُست راه
که بی آتش از آب و از باد و خاک
نشد تیرهروی زمین تابناک
هر آنگه که بیگانه شد خویشِ تو
شود تیره رای بداندیشِ تو
تعبیر استعاری جالب و بامزۀ سیندخت، مادر رودابه بعد از فرونشاندن خشم شوهرش، مهراب کاولی:
برِ دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
همی مژده دادش که جنگیپلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
استفاده از آرایۀ استعاره: جنگیپلنگ: مهراب کاولی (پدر رودابه)؛ گور ژیان: رودابه
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیست و پنجم. رازهای تمدن جدید غرب، رنسانس، آرمانهای صلیبی و لیبرالیسم: تصویری که تاریخنگاری رسمی غرب از علل پیدایش تمدن جدید اروپایی به دست میدهد، و آن را ثمره یک فرایند بغرنج و طولانی مدنیت و فرهنگ معرفی میکند، مخدوش و اغراق آمیز است. این تنها جعل یک هویت واحد، متداوم و همبسته فرهنگی - تاریخی است برای قاره اروپا؛ هویت و تاریخ پیوسته ای که اروپا فاقد آن بود. پردازندگان این الگوی تاریخی با اغراق و بزرگنمایی در برخی تحولات و پدیدههای تاریخی و ایجاد پیوند ذهنی میان آنها، که گاه در واقعیت تاریخی هیچ پیوندی میانشان وجود نداشت، و نادیده گرفتن یا کم اثر جلوه دادن برخی تحولات و پدیدهها، که گاه جایگاهی بزرگ داشتند، این هویت واحد و فرایند منطقی رشد آن را در عرصه ذهن و اندیشه تاریخی شکل دادند. یک نمونه از این بازسازی غیرواقعگرایانه گذشته را در تاریخ فلسفه غرب میتوان دید. فردریک کاپلستون در اعتراض به حذف دوران طولانی قرون وسطی از تاریخ اندیشه غرب مینویسد: دانشجویان فلسفه اروپایی باید از ارسطو، متوفی ٣٢٢ پیش از میلاد، به فرانسیس بیکن و دکارت، که به ترتیب در سالهای ١٥٦١ و ١٥٩٦ درگذشتند، بپرند. تبدیل رنسانس به مبداء تحول جدید قاره اروپا از اینگونه دست کاریهای غیرواقعی است. ترجمه متون یونان و روم باستان، که به نوزایی (رنسانس) فرهنگ فوق شهرت یافته، در زمان خود فاقد آن جایگاه تاریخی بود که بدان نسبت داده میشود. این جعلی است که تاریخنگاری علمی سده نوزدهم اروپا بدان دست زد؛ و با آثاری چون تمدن رنسانس در ایتالیا اثر یاکوب بورکهارت (١٨٦٠) پرستش رنسانس را باب کرد. رنسانس به موجی اطلاق میشود که از اواخر سده پانزدهم میلادی دربارهای کوچک اشرافیت تجاری جنوب ایتالیا را فراگرفت و زادگاه آن دربار لورنتسو مدیچی (١٤٤٩ تا ١٤٩٢)، حکمران ثروتمند فلورانس، بود. ستیز خاندان مدیچی و الیگارشی زرسالار فلورانس با پاپ جلوه ای از ستیز عام حکمرانان سکولار (غیر روحانی) با حاکمیت کلیسا بود که شاخص تاریخ سیاسی اروپا در تمامی سده پانزدهم است. در تاریخنگاری جدید غرب، این پدیده سکولاریزاسیون نام گرفته است به معنای فرایند حذف اقتدار و نظارت کلیسا بر حکمرانان اروپا و انتقال تمامی قدرت به ایشان. این فرایندی است که از برخی جهات به تحولات سیاسی دنیای اسلام در دوران کاهش و حذف اقتدار و نظارت مرکزی خلافت عباسی بغداد شباهت دارد. از درون فرایند سکولاریزاسیون دوران جدیدی از حاکمیت مطلقه فرمانروایان خودکامه اروپا سر در آورد که سالهای ١٦٦٠ تا ١٨١٥ را در بر میگیرد. این دوران، در تاریخنگاری جدید غرب با نام زیبای عصر استبداد روشنگرانه متمایز میشود. نمونه های برجسته این حکمرانان سکولار، و درواقع بیقانون، دودمانهای سلطنتی تودور و استوارت در انگلستان، فردریک کبیر پادشاه پروس و لویی چهاردهم پادشاه فرانسه است که کلام قصار او چنین در تاریخ به ثبت رسیده است: من دولتم! فرایند تبدیل حکومت مطلقه به حکومت مشروطه از اواخر سده هیجدهم آغاز شد و تنها در سده نوزدهم به شکل واقعی تحقق یافت؛ و بدینسان بورژوازی نوخاسته مستعمراتی غرب نیز در قدرت سیاسی سهیم شد. با شناخت الیزابت اول، این مستبدین منورالفکر را کم و بیش شناخته ایم و در بحث یهودیان درباری با آنان بیشتر آشنا خواهیم شد. ستیز الیگارشی زرسالار و سکولار جنوب ایتالیا با پاپ و حاکمیت کلیسا ابعاد سیاسی و نظامی داشت و در بعد فرهنگی به شکل رویکرد به ادبیات آنتیک یونان و روم باستان و برافراشتن آن در برابر فرهنگ مسیحی تجلی یافت. واژه ایتالیایی لاریناشیتا (نوزایی)، که نخستین بار در سال ١٥٥٠ به کار رفت، دقیقاً به معنای تجدید حیات متون کهن یونانی- رومی است که تا این زمان در اروپا مهجور و ناشناخته بود. این واژه سپس بار وسیعتری به خود گرفت و به معنای تجدید حیات هنر و فرهنگ باستان یونان و روم به کار گرفته شد؛ و تنها دو سده بعد، در نیمه دوم سده هیجدهم، به مفهوم عام نوزایی فرهنگ اروپایی وارد انسیکلوپدی فرانسه (١٧٥١ تا ١٧٧٢)شد. کاربرد واژه رنسانس در زبان انگلیسی تنها از سال ١٨٤٠ است. لورنتسو مدیچی گروهی از نویسندگان را در پیرامون خود گرد آورد و به خرید نسخ خطی کهن یونانی- رومی، که در صومعه های مسیحی وجود داشت، پرداخت و کتابخانه ای تدارک دید شامل ١٠٩٣ جلد کتاب که ٤٦٠ جلد آن به زبان یونانی بود. این کتابخانه پشتوانه فکری رنسانس به شمار میرود. بدینسان، نویسندگان دربار مدیچی حرکت خود را برای تدوین یک فرهنگ نوین ضد کلیسایی بر اساس ترجمه متون کهن یونانی- رومی آغاز کردند. این حرکت هرچند به ظاهر ترجمه متون آنتیک بود، ولی بار فرهنگی بس متمایزی داشت و در واقع برداشت آزاد و روز منطبق با خواستها و ایده آل های مترجمین بود. مترجمین رنسانس آنقدر یونانی نمیدانستند که راویان صالحی برای معرفی واقعی فرهنگ باستان یونان باشند. برجسته ترین آنان بوکاتچو بود که با یونانی مغلوط خود غیرواقعی ترین و آرمانی ترین تصویر را از یونان باستان اشاعه داد. نوزایی یونان و روم باستان، صرفنظر از انگیزه های سیاسی آن که حاکمیت کلیسا را هدف گرفته بود، از نظر فرهنگی نوعی رویکرد نوستالژیک بود. این نوستالژی یونانی معطوف به فلسفه عقلی ارسطو نبود؛ اروپا پیشتر از طریق متکلمین مسیحی ارسطو را شناخته بود و در آن دوران ارسطو نماد فلسفه خشک مدرسی به شمار میرفت. این یک رویکرد اخلاقی- ارزشی به شرک باستان و علیه مبادی فرهنگ کلیسایی بود که پایه سلطه پاپ انگاشته میشد؛ و لذا معطوف به حماسه سرایان و مورخین یونانی بود که تصویری افسانه ای از گذشته به دست میدادند و آن گروه از اندیشمندان یونانی که حامل بار اخلاق جدید انگاشته میشدند چون سقراط و افلاطون. این نه متافیزیک ارسطو که کرپوس افلاطون بود که با ترجمه آن توسط مارسیلیو فیچینو به کتاب مقدس اومانیستهای ایتالیا بدل شد و افلاطون را به مقام قدیس و نیمه خدا رسانید. فلورانس کانون آزاداندیشی و دمکراسی نیز نبود. در این حاکم نشین کوچک ایتالیایی اشرافیتی حکومت داشت که از قِبَل تجارت بین المللی ثروت انبوهی انباشته و شهر خود را، پیش از دستیابی پرتغالیها به راه دریایی شرق، به پایتخت مالی اروپا بدل ساخته بود. فلورانس توسط این اشرافیت زرسالار اداره میشد و برای انتخاب شورای این شهر یکصد هزار نفری تنها ٣٢٠٠ مرد حق رأی داشتند. برای توده مردم بیسواد و فقیر فلورانسی آزادی جز آزادی فرمان بردن از اربابان نبود؛ و برای پلوتوکراسی فلورانس آزادی جز آزادی سلطه خود آنان بر شهر و متصرفات آن بدون دخالت امپراتوران یا پاپها یا فئودالها مفهومی نداشت. به گفته ویل دورانت، این سخاوتمندی مورخین سده نوزدهم بود که به فلورانس چنان درجه ای از دمکراسی اعطا کرد که این بهشت توانگر سالار بویی از آن نبرده بود. این مفهوم جاه طلبانه از آزادی در عهد لورنتسو مدیچی به اوج رسید؛ حکمرانی باشکوه و بس ثروتمند که با معشوقه ها کلنجار میرفت، پاپ می آفرید و به عنوان بزرگترین و اصیلترین ایتالیایی عصر خود در سراسر اروپا مورد احترام بود. ایتالیای عهد رنسانس کانون خرافات، به موهومترین اشکال آن، بود. اومانیستها غالبا به همزاد یا نگهبانان غیبی اعتقاد داشتند و نوشته های به سبک سیسرون خود را با روح جنون آسای محیط خویش می آمیختنـد. پودجو براتچولنی، از چـهره های برجسته رنسانس، از عفریت هایی سخن میگفت که مانند سواران بی سر هجرت میکنند، یا از هیولاهای ریشویی که از دریاها برمیخاستند تا زنان زیبارو را بربایند. ماکیاولی به امکان پر بودن هوا از ارواح اشاره میکرد و اعتقاد خود را به این امر که وقایع بزرگ با نشانه هایی از صور عجیب، پیشگویی، الهام و علایم آسمانی اعلام میشوند ابراز میداشت. مارسیلیو فـیچینو، مترجم افلاطون، شرحی در دفاع از غیبگویی و طالع بینی و اعتقاد به اجنه نوشت. و بوکاتچو، که هیچگاه متفکر عمیقی نبود، به موهومات زمان خود از قبیل طالع بینی و پیشگویی به مدد خواب پایبند بود و به وجود اجنه و شیاطین اعتقاد داشت. رویکرد یونانی- رومی سده شانزدهم جنوب ایتالیا نه تنها مرحله جدیدی در اندیشه عقلی نگشود، که بـه عکـس دور جدیـدی از شکوفایی علوم خفیه بود. همانگونه که ملاحظه میشود، برخلاف آنچه به شکلی عجیب و عامیانه در میان همگان رواج یافته، رنسانس به معنای نوزایی دانش و فن در قاره اروپا نیست که یک پدیده سده نوزدهمی است. رنسانس تنها به معنای نوزایی ادبیات و هنر یونان و روم باستان است در کانونی بسیار کوچک و مرفه از اشرافیت عیاش اروپا در سده شانزدهم. دامنه تأثیر این فرهنگ تا سده نوزدهم محدود بود و تنها در این زمان بود که دست سخاوتمند تاریخنگاری جدید اروپا چنین جایگاهی رفیع و غیرواقعی به رنسانس اعطا کرد. مهاجمان ماوراء بحار اسپانیایی و پرتغالی و انگلیسی و هلندی و فرانسوی متأثر از این فرهنگ نبودند و به عکس، به شدت و به شکلی ریاکارانه، آرمانهای صلیبی را به پرچم توسعه طلبی خویش بدل ساخته بودند. با افزایش رفاه و ثروت دربارها و کانونهای اشرافی اروپا در سده های هفدهم و هیجدهم فرهنگ رنسانس بتدریج به این مراکز تسری یافت ولی تنها تأثیر آن در ایجاد ارزشها و اخلاقیات جدیدی بود که از تشبه و همسانگری روانی با خدایان آزمند و متجاوز یونان و روم باستان منشاء میگرفت. شاید این فرهنگ و نظام ارزشی در دامن زدن به تهاجم جنون آمیز الیگارشی مستعمراتی غرب در سده های پسین موثر بود؛ ولی توجه کنیم که بی قیدی اخلاقی و پایمال کردن ارزشهای عام انسانی در ذات بشر ریشه دارد و این گرایش بهرروی بازتاب فرهنگی خود را مییافت. این معجزه فرهنگ آنتیک یونان و روم باستان نبود. بهرروی، مسکوت گذاردن پدیده هایی چون تجارت عظیم و حیرت انگیز برده در سده های هفدهم و هیجدهم و کتمان نقش آن به عنوان یکی از پایه های پیدایش تمدن جدید غرب، و انتساب این تحول به عوامل فکری و فرهنگی را باید تنها و تنها زیباسازی و آرایش داستان طلوع غرب نوین دانست. این ربطی به واقعیات تاریخی ندارد. راز پیدایش تمدن جدید غرب را از درون این آذینها و آرایه ها نمیتوان جست. به رغم تأثیر فرهنگ رنسانس در سست کردن نظام ارزشی- اخلاقی مسیحی، بر توسعه طلبی ماوراء بحار اروپا، از آغاز تا پایان، روح صلیبی غلبه داشت. آن آرمانی که در پایه تأسیس امپراتوری جهانی غرب در سده های شانزدهم تا نوزدهم قرار داشت، آرمان گسترش جهانی مسیحیت بود که با اندیشه برتری نژادی و رسالت جهانی اقوام اروپایی آمیخته بود. استانفورد شاو مینویسد: هرچند تهدیدات پرتغال بیشتر جنبه اقتصادی داشت، ولی هدف مذهبی مشخصی را نیز دنبال میکرد. پاپ این رسالت را به آنان واگذارده بود که جهان اسلام را از پشت محاصره کنند و مسیحیت را به خاورمیانه و هند بازگردانند. اسپانیاییها نیز در دنیای نو (قاره آمریکا) همین مقصود را دنبال میکردند. در انگلستان نیز توسعه طلبی ماوراء بحار با آرمانهای صلیبی سخت آمیخته بود: ریچارد هاکلوت کشیش (١٥٥٢ تا ١٦١٦) از نخستین اندیشه پردازان مستعمراتی انگلستان بود و همو بود که با انتشار نقشه ها و رساله های خود توجه الیزابت را به آمریکای شمالی معطوف کرد. پسر عموی بزرگتر هاکلوت، که او نیز ریچارد هاکلوت نام داشت، از تجار بزرگ و سهامداران کمپانی مسکوی بود. هاکلوت جوان تحصیلات خود را در کریست کالج آکسفورد به پایان برد و سپس با حمایت محافل مالی و تجاری لندن و بریستول کانونی برای اشاعه اندیشه های توسعه طلبی ماوراء بحار در این دانشگاه به پا کرد. هاکلوت رساله های متعددی در تشویق این تکاپو منتشر نمود و به درخواست سر والتر رالیگ، برای ترغیب الیزابت به حمایت مالی از مستعمره رالیگ در ویرجینیا، رساله بحثی درباره پلانتکاری غرب را نوشت. هاکلوت سهم مهمی در برنامه ریزی برای تأسیس کمپانی هند شرقی بریتانیا داشت و یکی از هشت نفری بود که درخواست تأسیس کمپانی ویرجینیا را در سال ١٦٠٦ به دربار انگلیس تقدیم کرد.
الیگارشی مستعمراتی انگلیس با تأسیس انجمن هاکلوت یاد و نام او را گرامی داشته است. انجمن هاکلوت ناشر بسیاری از سفرنامه های انگلیسیها به شرق است. و در هیئت مدیره آن اعضای این الیگارشی عضویت دارند. از سده هفدهم تا پایان سده نوزدهم میلادی، کارکرد اشاعه فرهنگ استعماری انگلیس را انجمنهای میسیونری پروتستان به دست داشتند؛ بویژه انجمن تبشیر انجیلی و انجمن ترویج مسیحیت این دو انجمن در سده هیجدهم سهم مهمی در توسعه استعماری بریتانیا در قاره آمریکا ایفا نمودند. از دهه ١٧٩٠ جنبش میسیونری انگلیس اوج گرفت و در فاصله سالهای ١٧٩٢ تا ١٨٦٢ دوازده سازمان مهم جدید میسیونری تأسیس شد. از اینروست که در نیمه اول سده نوزدهم هند به کانون تکاپوی بیسابقه میسیونرها بدل شد. تأثیر روح صلیبی بر توسعه طلبی اروپا تا بدان حد بود که در ،١٨٥١ پرنس آلبرت، همسر ملکه ویکتوریا، در بازدید از نمایشگاه مستعمرات انگلیس آن را فستیوال تمدن مسیحی خواند.بنوشته نرمن دانیل، انگلیسیها به پیوند همبسته دین خود با منافعی که برای جهانیان به ارمغان آورده اند معتقد بودند. دانیل سیاست اشاعه فرهنگ غربی در هند و بنیادهای این فرهنگ در اوایل سده نوزدهم را چنین توصیف میکند: اندیشه های قدیمی (استعمارگران اروپایی تا اوایل سده نوزدهم- چون) هستینگز، مونرو، ملکم، تیگنموس (همه) این بود که جامعه هند جامعه ای ایستا و رفتارهای آن تغییرناپذیر است. اکنون این نظر پدید شد که کاستی واقعی امپراتوری (بریتانیا) کاشت بذرهای تمدن اروپایی و اصول مسیحیت است. تلقی نظریه پردازان استعماری بریتانیا عموما چنین بود. در دهه ١٨٤٠ ماکائولی نوشت: تاریخ ١٦٠ سال گذشته کشور ما، تاریخ پیشرفت مادی، اخلاقی و معنوی است. پالمرستون در سال ١٨٤٨ گفت: به اعتقاد مـن، وظیفه ما به اسارت گرفتن (سایر ملتها) نیست، آزاد کردن آنهاست... وظیفه ما هدایت سایر ملتهاست. رونالد حیام میافزاید در میان روشنفکران انگلیسی سده نوزدهم ایچن یک باور عمومی بود که بریتانیا به قله نردبان ترقی رسیده و اینک وظیفه اوست که سرنوشت دیگران را نیز بهبود بخشد. تصادفی نیست که آقای پادزناپ، یکی از قهرمانان رمانهای چارلز دیکنز، پیدایش ملتهای دیگر را یک اشتباه میخواند. تنها در نیمه دوم سده نوزدهم، زمانی که سلطه استعماری غرب بطور کامل شکل گرفت، اندیشه های لیبرالی با امپریالیسم گره خورد بویژه تحت تأثیر کسانی چون گلادستون؛ که او نیز، چنانکه خواهیم دید، یک مسیحی معتقد بود. معهذا، حتی با حذف نفوذ کلیسا در دولتهای غربی در اواخر سده نوزدهم تبلیغات مسیحی کارکرد خود را به عنوان یک سلاح استعماری در شرق از دست نداد. در این دوران ترویج لائیسیته در شرق تنها به معنای حذف نفوذ نهادها و کانونهای سنتی دینی- سیاسی در حکومتهای شرقی بود و بدینسان هموار ساختن راه برای نفوذ کارگزاران غربگرای بومی. از دیدگاه استعمارگران بریتانیا، حکومتهای شرقی، چون مصر و چین، مانعی عمده در راه پیشرفت تمدن بشری بودند و لازمه آزادی معنوی و فردیت انسانی، درهم شکستن این حکومتها بود. در این دوران، اندیشه پردازان سیاسی غرب استبداد روشنگرانه را برای دنیای استعمارزده توصیه میکردند؛ حکومت مطلقه و بیقانونی که زمام آن به دست کارگزاران غربی یا بومی غرب باشد. یک نمونه از این نظریات به جان استوارت میل (١٨٠٦ تا ۱۸۷۳) تعلق دارد. جان استوارت میل، اندیشه پرداز نامدار لیبرالیسم انگلیسی، پسر جیمز میل (١٧٧٣ تا ١٨٣٦)، از کارگزاران و اندیشه پردازان برجسـته مستعمراتی بریتانیا در امور هند است. جان استوارت میل نیز، چون پدر، از سال ١٨٢٣ به استخدام کمپانی هند شرقی در لندن در آمد و با انحلال کمپانی در سال ،١٨٥٨ پس از ٣٥ سال خدمت، با حقوق ١٥٠٠ پوند استرلینگ در سال بازنشسته شد. او در اواخر دوران خدمت، دبیر دپارتمان امور سیاسی و مخفی [اطلاعاتی] هند بود. جان استوارت میل مستعمرات بریتانیا را به دو گروه مستعمرات اروپایی نژاد، چون استرالیا و کانادا، و مستعمرات غیر اروپایی نژاد تقسیم میکرد. او درباره آن مستعمرات که ساکنانشان به آن درجه پیشرفت رسیده اند که شایستگی حکومت انتخابی داشته باشند، یعنی مستعمرات اروپایی نشین، اصولی زیبا در باب حق خودگردانی داخلی و روابط برادرانه در یک فدراسیون سیاسی مطرح مینمود. (روشن است که سخن تنها بر سر اروپاییان مستقر در این مستملکات بود نه بومیان) ولی آنگاه که به مستملکات گروه دوم میپرداخت، میل یکسره شارح حکومت استبدادی و شاه- فیلسوفی افلاطون بود: مردمی را که در دوران توحش به سر میبرند باید فرمانبری آموخت... آن نوع حکومت که برای حرکت هر مردم در مرحله ای از پیشرفت ثمربخش ترین حکومت باشد، اگر چنان عمل کند که مرحله بعدی پیشرفت آنان را با مانع یا دشواری روبرو سازد، نامناسب ترین نوع حکومت برای آنها خواهد بود. میل نخستین درس تمدن را، که این وحشیان باید بیاموزند، درس اطاعت، اطاعت از مافوق، میدانست. مردمی که در یک وضع آزاد تمدن نایافته به سر میبرند.. درواقع تا زمانی که اطاعت کردن را نیاموزند، قادر به هیچ پیشرفتی در تمدن نخواهند بود. بنابراین، فضیلت واجب یک حکومت که خود را بر چنین مردمی حاکم گرداند این است که بتواند رعایای خود را به اطاعت کردن وادارد... برای اینکه حکومتی توانای این کار باشد، تشکیلات سیاسی آن باید، کم و بیش، سر به سر استبدادگرانه باشد. یک تشکیلات سیاسی که تا هر میزان مبتنی به رأی مردم باشد، که در آن افراد جامعه به دلخواه از آزادی عمل فردی خود در برابر حکومت چشم پوشند، نخواهد توانست آن نخستین درسی را که شاگردان در این مرحله از پیشرفت خویش نیاز دارند به آنان بقبولاند. میل تا بدانجا میتاخت که برای این بخش از جهان حتی بردگی را نیز مجاز و عامل ترقی میشمرد: اقوام بی تمدن و بویژه دلاورترین و پرنیروترین آنها از کار پیوسته و عاری از هیجان بیزارند. ولی همه تمدنهای راستین جز از این راه به دست نمیآیند. بدون چنین کاری نه روح و فکر میتواند با پذیرش عاداتی انضباط بایسته جامعه متمدن را به دسـت آورد و نه شرایط مادی پذیرش آن فراهم میشود... از اینرو، حتی برده داری ممکن است از راه ایجاد محرک نخستین زندگی صنعتی و تحمیل آن همچون تنها اشتغال پرشمارترین بخش اجتماع... گذر به آزادی برتر را شتاب بخشد. در اینجاست که اندیشه استبدادگری خوب به عنوان مناسبترین شکل حکومت بر این مردمان توصیه میشود: در کشوری که هیچگونه محرکی برای بهبود خودانگیخته مردم وجود نداشته باشد، تنها امید آنها به هر حرکتی در جهت پیشرفت، به فرصتهایی موکول است که استبدادگری خوب میتواند پدید آورد. این استبدادگر خوب کمتر میتواند یک حکمران بومی باشد و لذا چه بهتر که ملل متمدن مستقیما متکفل امور استبدادگری خوب شوند: در یک استبداد بومی، وجود استبدادگری خوب پدیده ای نادر و گذراست، ولی هنگامی که آنان زیر حاکمیت کشوری متمدن تر قرار داشته باشند، کشور حاکم باید بتواند چنین حکمران مستبدی را بنحوی پایدار برای آنان تأمین کند. کشور حاکم باید بتواند همه آنچه را که بوسیله سلسله ای از پادشاهان مستبد فراهم میشود برای اتباعش انجام دهد که تضمین کننده قدرت مقاومت ناپذیر در برابر تزلزل تصدی و حاکمیت استبدادهای توحش آمیز، و شرط صلاحیتش بصیرت و دانایی حاصل از تجربه ملتی پیشرفته تر باشد. چنین است حاکمیت کمال مطلوب ملتی آزاد بر ملتی وحشی یا نیمه وحشی.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش بیست و یکم: سرگردانی: در صورتی که یک دسته از ارواح گرفتار علائق زندگانی جسمانی خود نباشند، با رابطههای معنوی و علقههای طبیعی بین خود دستجات و جرگه هائی تشکیل داده با محبت و نشاطی سرشار، و با تساوی کامل با یکدیگر معاشر گشته و از اوضاع همدیگر کسب اطلاع میکنند، دسته دیگر که هنوز نتوانسته اند برهوی و هوسهای شهوانی و مادی خود غلبه یابند گمراه و سرگردان در شک و تردید باقی مانده افواج اوهام و اضطرابهای خاطر آنها را احاطه نموده و مانند امواج دریا اسباب بازیچه خویش میسازند. مراد از سرگردانی همین است و این حالت برای اغلب از ارواح اتفاق میافتد که در کره زمین هیچ گونه خدمت و نیکوکاری نکرده، شرارت هائی نیز مرتکب نشده و بلکه سست عنصر و متمایل به پیرایههای مادی بوده اند. در این گمراهی عده کثیری از ارواح را میتوان یافت که همیشه جوینده حقیقت و در جستجوی وضعیت بهتری بوده اند. اینقسم ارواح تعداد شان خیلی زیادند بعضی دیگر منفرد و مجزا در یک قسم افسردگی و تاریکی مدهشی غوطه ور مانده و یا آنکه اغلب باین سمت و آن سمت در تکاپوی ملاطفت و ابراز شفقت و محبت سایر ارواح اند. جهالت خود خواهی و هرگونه ذمائم اخلاقی دیگر نیز ممکن است بر این سرگردانی حکمفرما کرده و بدن جسمانی نیز در آن اثری از خود باقی گذارد خوب و بد و یا خیر و شر در این حالت همیشه همراه و همدوش یکدیگر است؛ و در حقیقت میتوان گفت که این مرحله شک و تردید بمنزله آستانه ایست برای حصول بعوالم عالی تر و پر فروغ فضائی و منظور اساسی از توقف یا عبور از این سرسرا فقط صعود و رسیدن بعوالم بهتر است، تعلیمات ارواح در باب زندگانی آن عالم صریحاً این موضوع را متذکر گشته و بما میگوید که سیر و گردش در بوستان با طراوت و گلزار لایتناهی بیخود نیست و سعادت و نیک بختی از عطالت و مسامحه کاری میسر نخواهد شد. در کلیه قضایای گیتی دسته ارواح در جنب وجوش و کار و فعالیت بوده و چه در نور یا ظلمت جدیتهای خستگی ناپذیری از خود بروز میدهند اغلب ممکن است ارواح در یکجا جمع شده و ارواح عالی تر و شامخ مقام دیگر، به آنها دستورات و تعلیمات لازمه را اعطاء کنند؛ یا در جای دیگر جرگهها و دستههای دیگری ترتیب داده و برای مهمانان تازه وارد خود عیش و سروری برپا سازند. و از طرفی ارواح دیگر سیالهها را با یکدیگر ممزوج نموده آنها را به هزار شکل مختلف و الوان گوناگون عجیب و غریبی در آورده ارواح حامیه شامخ مقام دیگر سیالههای مزبور را گرفته، بهر صورت و اشکالی که مایلند در آورند دستجات و گروه دیگری از ارواح در سیر و گردش کرات شرکت کرده با حرکت آنها حرکت میکنند این دسته از گروه تاریک و پستی هستند که بواسطه بی اطلاعی و جهالت عناصر فضائی و آتمسفری در آنها نفوذ کلی دارد ولى بالعکس ارواح شاخ مقام و عالی سریع تر از برق و صاعقه از کرات مزبور عبور کرده و حتی آنها وسیله خوشنودی و کمک ارواح دیگری که اصطلاحاً از آنها درخواست عطوفت و مهربانی میکنند، واقع میگردند کلیه افراد در این میدان مبارزه طبق استحقاق و لیاقت شخصی پیشرفت نموده و سرتاسر گیتی در حال نمو و تکامل است وارواح نیز بعینه مانند سیر تکاملی همین عوالم دائماً، مدار ارتقاء وتکامل را پیموده و در هر مرتبه مراحل عالیتری را سیر کرده، اشتغالات واعمال نوینی را عهده دار میگردند. یک نوع حسى است که دائماً آنها را تحریک و وادار مینماید که خود را همیشه برای پیشرفت و کسب دانش نشاندن دردهای درونی و اسکات حس ندامت و پشیمانی، محبت و خدمت بنوع و بالاخره جبران خطایا و از خود گذشتگی و فداکاری مهیا و خود را مستعد تکامل سازد. در این فضای نامتناهی گیتی، حیات و فعالیت حمکفرما است، و بحکم ضرورت ناگزیر هر چیزی بایستی تغییر کرده؛ راه تکامل و ارتقاء را به پیماید. بیکاری، عطالت و سکوت مترادف با تغزل و مرگ است. در تحت تأثیر و تحریک قانون کل موجودات، عوالم ارواح و شموس و بلکه همه کرات، در مدار عظیم و مهیب طبیعت حرکت کرده و با اراده و مشیت پروردگار صورت میپذیرد.
زندگانی عالی روح پاک و درستکار، پس از آن که برهوی و هوسهای شهوانی غلبه نموده و از پیرایههای این زندگانی جسمانی چشم پوشید، این بدن مسکین و فرومایه که وسیله درد و رنج و درعین حال ترقیات او محسوب میگردد ترک گفته رهسپار فضاهای بی پایان و نامتناهی گشته، با ارواح عالی مقام هم جنس خود ملحق میگردد؛ و بایک قوه بی قیاسی داخل در محیط هائی میگردد که در آنجا تماماً آهنگ و تناسب و شکوه و جلال حکم فرما است. و در حقیقت چیزهائی را که این روح در آن فضاها مشاهده میکند زبان انسانی از توصیف آنها عاجز وقاصر است. از همه بالاتر چالاکی، وجد و سرور این روح است که با خاطری شاد و خرم پس از بیرون آمدن از قید اسارت آزادانه در فضاهای اتری بی پایان پرواز کرده بهر کجا که مایلست میرود، و حتی از مدار و مسیرکرات وعوالم نیز تجاوز کرده، همه جا سیر و گردش میکند! مادامی که روح پاک داخل در زندگانی روحی شد، مستقیماً با اشخاصی که قبل از وی بعلم روحی شتافته و یا با کسانی که در این زندگانی جسمانی سروکار و یا منتهی درجه دوستی و صمیمیت داشته و یا آنکه در رنج و تعب با آنها سهیم و شریک بوده مربوط و با آنها مواجه میگردد و فى الواقع مانند کاروانی که در طی مسافرت طولانی در انتظار مسافرین و عقب افتادگان خود باشد، آنها نیز در انتظار رفقای خود میباشند چنان که ذکر شد، بمجرد ورود با آنها مربوط گردیده و در این هنگام با کمال بشاشت و سرور غیر قابل وصفی، خاطرات رقت بار و جانگداز زندگانی ارضی را از مدنظر گذرانیده، با موقعیت خوش و پروجد فعلی مقایسه نموده و فرق این دو را بخوبی سنجیده و حل میکنند. ارواح دیگری که ما قبل این زندگانی یعنی در زندگانیهای سابقه با وی مربوط بوده اند نیز آمده و از وقایع و درد و رنجهای اعصار گذشته صحبت داشته ؛ و در این حال سایر ارواح نیز صمیمانه باستقبال او شتافته وتعاطى وتبادل احساسات و عواطف مخصوصی یکدیگر را تهنیت میگویند. چگونه میتوان این احساسات و عواطف روحی پاک را که در عالم پر فروغ ارواح شکفته میگردد خلاصه و بیان نمود؟ مادامی که روح از جسم مفارقت کرد این جامه سنگینی را از خود دور کرده باشد، احساسات درونی آن صورت دیگری به خود گرفته و قواء مشاعری وی صدها برابر گشته و از برای این روح حدود و ثغوری بهیچ وجه در فضا تعیین نشده و بلکه افقهای وسیع تر و فراخ تری در برابر نظر وی گشوده میشود. و در همین فضاهای نامتناهی بی پایان و تابناک است که هزاران هزار برابر شموس خیره کننده وکرات تابعه دیگر یا کانونهای مختلف اللون لاجوردى یاقوت فام، زمردین و جواهر آسا این آسمان نیلگون را آراسته و زینت داده اند. این شموس که از دورترین مسافات در نظر ما جز شرارهها و جرقههای کوچک چیز دیگری نمی باشند، ارواح آنها را بخوبی از نزدیک دیده و عظمت بی قیاس آنها را بخوبی درک مینمایند. دیده آنها کرات مزبور را بمراتب بزرگتر و عالی تر از شمسی که کره زمین مسکن ما را منور ساخته مینگرد و بهمین قسم از قوه جاذبه کواکب بخوبی اطلاع داشته و در این فضای بی پایان سیر تکامل کرات را تماشا میکند، و این شموس عظیم و بسیار مهیب را که در این فضای بی قیاس مانند مشعلهای نورانی مدار خود را طی میکنند و بدون آنکه به یکدیگر تماسی یا برخوردی نمایند، عیناً مانند گلولههای آتشینی که بدست یک عده شعبده باز یا آتش باز غیر مرئی ماهری در این فضا پرتاب شده باشد در سیر و حرکت اند. از آنجا که دائماً بواسطه هیاهو های نوع بشر ما همیشه در زحمت و بلکه پریشان خاطر میباشیم. و قدرت این که به سکوت با عظمت و با شکوه فضاها پی بریم نداشته و همچنین فهم نتوانیم کرد، و ادراک ما نیز بکلی قاصر است از اینکه بدانیم ارواح باچه احساسات بزرگی زندگانی میکنند و فی الحقیقه پی بردن بدین عظمت، انسان را در شگفت و تحیر فوق العاده انداخته وحتى اسباب رعب و هراس او میشود، ولی این مسئله در وضعیت ارواح عالی مقام صادق نیست و با آنکه این فضاهای بی قیاس در نظر ارواح پست و ضعیف ساکت و بی سر وصدا جلوه مینماید، بعکس در نظر ارواح پاک دارای طراوت و جنب و جوش مخصوص است و در همین فضا است که روحی که علاقه مادی را بدرود گفت کم کم تموجات مناسب و موزون فضاهای اتری را حس کرده تدریجاً بجائی میرسد که آهنگ شیرین و مجلل کرات را بخوبی شنیده و درک میکنند رفته رفته روح از این ترانهها و نغمات خوش آهنگ عوالم و آوازههای موزون مسرور و محظوظ شده بقسمی سرمست و شاداب میگردد که تصور آنهم از حیطه فکر بشری خارج است. خلاصه با این سرور شادمانی و احساسات و عواطف شامخه بایک سیر و گردش خستگی ناپذیری این روح وارد در امواج اتری شده و در اعماق فضا غرق تماشای کواکب گشته و با گروه دیگر ارواح عالی مقام که مانند سایههای سبک پا و چابکی در این فضای نورانی سیر و گردش میکنند مربوط میگردد. بهمین قسم ممکن است که این روح بجائی رسد که در تکوین عوالم کمک و مساعدت کرده و در روی کرات ایجاد حیات نماید و پس از آن که سیرو نمو این بشریتها و ساکنین عوالم را دید آن وقت است که باز میفهمد که در هر نقطه از نقاط گیتی، حیات فعالیت کار برقرار بوده و جهان را نظام میبخشد. درجه پیشرفت و ترقی روحی که این عالم جسمانی را ترک گفت هر قدر هم که اعلی باشد باز ممکن نیست که همه وقت در آن زندگانی روحی باقی بماند، زیرا از آنجا که این روح مطیع و مغلول سلسله عود ارواح است، این زندگانی برای او بمنزله یک قسم راحتى و سکون و جبران یک رشته رنج و زحماتی میباشد که او متحمل شده و این زندگانی میدانی است برای تقویت و ورزش در مصائب و تحمل کشمکشهای آینده. ولی در ازاء این قلق و اضطراب فعلی در زندگانیهای آتیه بهیچ وجه میان نبوده، فارغ البال و بی دغدغه زندگانی خواهد کرد، روحی که مرتبه عالی و شامخ گشت ملزم است باین که در کرات دیگر یعنی در عوالم عالی تر از کره ارض ما زندگانی کند و این نردبان با عظمت و بزرگ عوالم وکرات دارای پله کانها و درجات بیشماری است که ارواح مجبور به صعود از آنها بوده بنوبت خود بایستی یک یک از آنها را زیر پای گذارده به پیمایند. تسلط و اقتدار ماده در عوالم عالی تر از کره ارضی خیلی کم وبی اهمیت است و درد و رنجهای این جسم مادی رفته رفته هر قدر روح بیش تر ترقی کند نقصان یافته و بتدریج محو و نابود میگردد. در این کرات عالی تر بهیچ وجه موجودات متحمل مصائب نبوده و مانند این کره زمین محاط در یک آتمسفر غلیظ و سنگین نمی باشند بلکه در آنجا بطور سهولت آمد و رفت نموده و آزادانه جابجا میشوند. احتیاجات عالم جسمانی در آن محیطها تقریباً هیچ و اعمال شاقی هرگز در میان نیست موجودیت و زندگانی در فضاهای مزبور نسبت به کره ارضی طولانی و زیادتر است اشتغالات ارواح کلیه در مطالعه شاهکارها و صنایع پروردگار و پرداختن به اصلاح یک تمدن کاملی است که اساس و شالوده آن برروی مبانی و پایههای اخلاقی بسیار متین و منزه و برروی احترام و توقیر به حقیقت، محبت و اخوت استوار گردیده است. در این کرات عالی تر بهیچ وجه تهدیدات جنگ، ناخوشی ها، آفات و مصیبتهای بی پایان وجود ندارد؛ و از منافع شخصی که در این عالم باعث این همه دلبستگی و علاقه مندی است در آنجا سابقه نداشته و موجب تفرقه و نقاضت بین ارواح نمیگردد. این اطلاعات مسلم و حقایق برجسته که در باب قابلیت سکونت عوالم وکرات فوق ذکر شد، علم متعارفی صحت آن را تصدیق و تائید کرده است، و بوسیله تجزیه نوری، عناصر و عوامل مشکله عوالم مزبوره تعیین گشته، و بهمین قسم نیز مقدار قوه جاذبه هریک از آنها را حساب کرده اند، علم هیئت بما نشان میدهد که در این کرات، نسبت به تغییرات و گردش مدار چهار فصل در آنها فرق میکند، از طرف دیگر این قضیه ثابت شده که وزن مخصوص کره زحل باندازه وزن مخصوص چوب درخت افرا، و وزن مخصوص کره مشتری باندازه وزن مخصوص آب در کره زمین و همین قسم در کره مریخ جاذبه که در اجسام اثر میکند، نصف قوه جاذبه زمین است. اما از آنجا که وضع سازمان موجودات چه عبارت از نتیجه قوای فعاله هر یک از این عوالم است، از این رو میبینیم که چه اشکال متنوع و مختلفی از این آثار پدید آمده و چه اختلافات فاحشی از این تظاهرات حیاتی در سطح کرات لاتعد ولا تحصى وبیشمار فضائی پیدا میشود. این آسمانها و فضاهای بلند و نامتناهی مسکن و ماوای زیبایی است که از منتهای کمال واقع شده و کلیه صنایع و بدایعی که حساً مشاهده مینمائیم نمونه از آن آثار و بدایع است و ارواح عالیه هریک بفراخور حال شمه از این زیبائیها را تحصیل کرده و تا اندازه کمال مطلوب پی برده اند و رسیدن باین موهبت نیل بسر چشمههای حقیقی است و ارواح بخوبی این مسئله را دانسته و بما گوشزد کرده اند که بزرگ ترین شاهکارهای خاکی و آثار ارضی در مقابل این مواهب ناچیز و بی اهمیت است. هر وقت یک تظاهر جدیدی از هوش متهمل درجه و نابعه در این کره زمین بعمل آمد و هر وقت صنع و پروردگار با شکل کاملی در سطح این زمین بروز کرد، آن وقت است که بایستی معتقد بود این تظاهرات ازیک روح بزرگ عالی مقامی است که از کرات و عوالم بالاتری باین کره آمده و برای آگاهی بشر از شکوه و عظمت بدایع پروردگار و رموز طبیعت در یکی از اجساد خاکی این عالم حلول کرده است. هر قدر که مقام روح عالی تر باشد صنع پروردگار را بهتر در تحت وجهههای مختلف و متنوعی مشاهده کرده و خود را به مبداء نزدیک تر دیده تواضع و فروتنی وی نسبت به خالق زیادتر میشود. از آنجا که روح خود عنصری است سیال بدین جهت بر سیالات فضائی نیز تسلط داشته حکم روائی میکند، و بواسطه مشیت و اراده نیرومندی را که داراست بمیل خود سیالههای مزبوره را بهر شکل و رنگی که مایلست در آورده و بهر منظوری که میل دارد آنها را بکار میبرد و بوسیله همین سیالهها است که این کارگاه و چرخ و فنرهای بزرگ و مهیب جهان و پهناور گیتی را بکار انداخته و هر گونه شرح و بیان، امتحانات یا تجربههای دقیقی در مقابل این عظمت نامتناهی پست وحقیر شمرده شده و از درک آن عاجز خواهد ماند، ارواح مزبور که دستجات بیشماری را در فضا تشکیل میدهند تماماً یکدیگر را شناخته عزیز شناخته عزیز و محترم میشمارند و رشتههای علاقه و محبتی که در زندگانی جسمانی بیکدیگر متصل و بواسطه مرگ از یکدیگر گسیخته شده بود مجدداً بیکدیگر پیوسته و این پیوستگی برای همیشه برقرار خواهد ماند، ارواح مزبور اغلب از نقاط دور دست فضا وکرات عالیتری آمده و نتیجه ماموریتها و اشتغالات خود را بیکدیگر گزارش داده و از ثمرۀ کارهای خود و موفقیتهای حاصله شاد و خندان شده و حتی اغلب در مواردی که انجام عملی را مشکل دیدند از یکدیگر کمک و مساعدت میطلبند در بین ارواح عالیه بهیچ وجه مقاصد سوء و نیات بد؛ رقابت و خسارت و غیره موجود نیست، و بلکه محبت، اعتماد، صمیمیت و صداقت همیشه بین دستجات آنها حکم فرما است، زیرا این مزایای اخلاقی نتیجه دستورها و تعلیماتی است که از طرف ارواح عالی تمام و بلکه خالق متعال به آنها اعطا گردیده و با اعمال این مزایا وترویج فضایل بلاشک کارهای جدیدتر و بزرگ تری را بر ذمه گرفته، سیر تکاملشان زیادتر میگردد، بعضی مثلا در ترقی و پیشرفت انسان ها، ساکنین کرات و ملل مختلفه که در سطح زمین زندگانی میکنند دخالت کرده و سیر تکامل و نمو آنها را برعهده خود میگیرند عده دیگر راهنما و حامی ارواح دیگر شده مثلا یکی از ارواح مجسم عالم جسمانی را حمایت کرده و در زندگانیهای بیشمار از بدو ولادت تاوقت مرگ شخص را هنگام تحمل رنج و تعب کمک و مساعدت میکنند. در کلیه درجات پست یا عالی ارواح این موضوع را همیشه مطرح نظر دارند یکی ترقی و پیشرفت خود و موجودات و دیگری تحقیق و درک قوانین عالیه و مسئله گیتی. روح هر قدر پاک تر و بیشتر تصفیه بشود آتش عشق و محبت بهمان اندازه در او تیزتر گردیده و بیشتر مایل است از منبع نور و فروغی که خود در آن محاط است سایرین یعنی رنجورین و واماندگان را که در اعماق زندگانی و درجات پست واقعند متمتع گرداند. مادامی که روحی بقصد مساعدت و حمایت درباره یکی از ارواح پست اراده میکند. با چه علقه و پیوستگی مفرطی باستظهار وی کمر بسته وقدم بقدم مراقب و مواظب اعمال وی شده و در هر گامی که این روح پست در ترقی و و تعالی خود بر میدارد، چه حفظ و نشاطی باین روح شامخ مقام دست داده و بر عکس هرگاه این روح پست در انجام مقصدی مأیوس گردد روح جای مزبور بهیچ وجه متوقع آن نبوده فوق العاده افسرده خاطر و و محزون میگردد! بعینه همان قسم که طفلی از گاهواره خود قدم بیرون گذارده با کمک ما و در خود پا به پا برداشته و شیوه راه رفتن میآموزد بهمان قسم نیز یک چنین روحی در تحت حمایت و حراست روح حامی و رهنمای خود در کشمکشهای زندگانی دقت و سعی میکنند. هر کدام از ما دارای یکی از این ارواح حامه میباشیم، و در مواقع لزوم و در ساعات صعب و دشوار آنها چیزهائى بما القاء نموده و از ما حمایت میکنند و در اغلب از مذاهب چنان که میبینم صحبت از فرشته رهنما بمیان میآید، مقصود همین ارواح حامیه اند. هیچ چیز فرح بخش تر و تسلیت بخش تر از این نیست که انسان بداند در عالم غیر مرئی دارای دوست صمیمی و باوفائی است که در هر کاری او را مدد بوده و از مسافات بعیده بعینه مثل این که نزدیک به او باشد، از بذل هیچ گونه مساعدت و کمکهای معنوی دریغ نکرده و بدون اینکه انسان خود بداند، پند و اندرزهایی بوی داده شده و با آرایش عشق و محبت روح گرم میگردد. اینست یکی از منابع نفیس قوه اخلاقی که قدرش هنوز بر همه ما مجهول مانده است! با این وصف که حال دانستیم در عالم غیب یک عده شهود غیر مرئی برای اعمال و کارهای خود داریم، و آنها هر لحظه از حرکات و اطوار خوب یا بدها مسرور یا محزون میگردند، بهتر اینست که در انجام کارها و طرز رفتار خود قدری عنان احتیاط را محکم تر گرفته و بیشتر متانت وتعقل بخرج دهیم. بواسطه همین حمایت غیبی است که رشتههای حساسیت مشترک که بین عالم ارواح و کره زمین و بین روح و انسان برقرار است مستحکم تر گردیده و بوسیله همین مساعدتهای دائمی و دستگیریهای غیبی است که علاقههای معنوی حقیقی و بی غرضانه رفته رفته زیاد شده و پایدار خواهد ماند تنها عشق و محبت است که روح شامخ مقام را وادار میکند که با روح پست تر از خود و بلکه بکلیه موجودات نزدیک شده و به آنها مدد نماید و همین بذل محبت و عشق است که هر لحظه روح را بخالق یعنی به کانون و مبدء تمام قدرتهای واقعی نزدیک تر میسازد. چنانکه قبلا از مراتب و درجات ارواح بمیان آمد فی الواقع همین طور است، و موقعیت و مقام هر یک از آنها نسبت به زحمات و مشقتی که متحمل شده و صفات ممتاز که کسب کرده اند فرق میکند البته پرواضح است که ارواح اصولا از حیث خلقت مشترک و متساوی اند: فقط اختلافاتی که بین آنها حکم فرما است همان پیشرفت و ترقیاتی است که بدست خود آنها جداگانه انجام گرفته مراتب ارتقاء روحی از درجات و مراحل پست خلقت شروع شده و الى غیر النهایه بجاهائی میرسد که بهیچ وجه عقل و ادراک انسانی بدان مراتب دسترسی ندارد این مرحله بی پایان مانند نردبانی است بی انتها که هر قدر بوسیله آن بطرف بالا صعود نمائیم، حقایق، قدرت ها، صداقت، و درستکاریها بیشتر بما جلوه گر خواهد شد این نردبان ترقی دارای سه قسمت یعنی دارای سه مرحله است که بترتیب عبارتند از: زندگانی مادی زندگانی روحی و زندگانی آسمانی که هریک وابسته بدیگری بوده یعنی جملگی دست بهم داده متفقاً تشکیل میدان تکامل موجودات را میدهند، و در روی همین نردبان بی انتها است که کلیه موجودات بایک قسم رشتههای غیر مرئی متصل و مربوط شده و هر کدام مجذوب یکدیگر میگردند، یک دسته از ارواح عالیه که در این عالم جسمانی تظاهرات میکنند؛ ما این قسم تصور میکنیم که آنها واجد آخرین درجه استعداد و بزرگ ترین صفات ممتازه میباشند و بعبارت اخرى خیال میکنیم که از آنها کسی بالاتر نیست، در صورتی که این قسم نبوده و خود آنها معترفند همان قسمی که آنها از حیث مرتبه بالاتر از ما میباشند، ارواح شامخ مقام دیگری نیز موجودند که از لحاظ درجه بالاتر از آنها قرار گرفته اند. درجه ترقیات روحی انجام و انتهائی ندارد وپله کانهای بیشمار این نردبان در اعماق این اقیانوس بی سرو ته وسراسر اسرار مفقود و ناپدید میگردد. باید دانست که حصول بمقامات عالی تر مستلزم انجام یک سلسله عملیات برجسته و کردههای مثمر نیک و گذرانیدن مجموعه زندگانیهای بی شماری است که در نظر ما حکم ابدیت را دارا میباشد. با این وصف و با حصول بدین درجات عالیه که فی الحقیقه عقل انسالی مبهوت مانده و با تفکر در این موضوع احساس دواری در خود میکنند، آیا ممکن نیست که از راه تعقل و مکاشفه ذات احدیت یا گرداننده گیتی و مرکز عظیم و شگفت انگیز حقیقت را درک و حس نمود؟ چنانکه ارواح متذکر گشته اند، رؤیت مستقیم خداوند غیر از ارواح بسیار عالی و شامخ مقام برای ارواح دیگر میسر نخواهد گشت؛ نور الوهیت نشانه ایست از شوکت، جلالت قدرت و بزرگواری وابدیت و بهمین قسم مظهر کاملی است از حقیقت، ولی ارواحی که مستقیماً بتوانند بدون حجاب او را تا حدی مشاهده کنند قلیل و محدود میباشند، زیرا این عظمت و پاکی بحدی و زیاد است که رؤیت و ملاحظه آن مستلزم دارا بودن پاکی و صفای کاملی میباشد. چنان که قبلا نیز متذکر گشتیم زندگانی جسمانی این خواص تشعشعی را تا اندازه از روح سلب نموده و از تأثیرات آن میکاهد، و در طول این زندگانی بعینه مانند شمعی که در کنج تاریکی میسوزد این چراغ حیات یعنی روح نیز در درون این بدن گوشتی مشتعل و فروزان است معهذا میتوان وجود آنرا در خود حس نموده و کارهای نیک یا مجاهدت های مثمرۀ ما در زندگانی بمنزله روغن یا نفتی است که از خاموش شدن این چراغ جلوگیری کرده و بلکه در هر مرحله از زندگانیهای متوالیه به نور و فروغ آن افزوده میگردد. و حتی در بعضی از مواقع، گروهی میتوانند حرارت درونی و پر شوق و شوری را در خود احساس نمایند. و مفهوم این موضوع را در مواقعی که خودمان از بیچاره ای دستگیری نموده بخوبی احساس میکنیم، و مثل اینکه از چراغ پرفروزی که در بدن ما مشتعل است شعاعی از آن خارج شده و بیرون از بدن ما تجلی مینماید. از اینرو یک نوع حظ و نشاط مخصوصی در خود احساس میکنیم همین نور داخلی است که بعضی را خطیب و برخی دیگر را جوانمرد و شجاع و عده را پیشقدم در راه خدمت بعالم انسانیت مینماید، همین نور و گرمی است که گروهی را مشتاق و محذوب نموده و آنها را به تحقیق و درک حقایق و اسرار بزرگ وادار مینماید، و از این رو قواء روحی در انظار عموم تجلی نموده و مردم بدین موضوع متوجه خواهند گشت که چه نتایج عالیه از این قواء و قدرتهای روحی که بدست اشخاص درستکار و پاک بجریان افتاده حاصل میگردد خلاصه باید دانست که قوای روحی از کلیه قوا و قدرتهای مادی جسمانی برتر و بالاخره همین قوه است که میتواند عالمی را بلند کرده بارج رفعت رساند، این قوه همان نور و حقیقت است. در این بخش بخصوص سعی و کوشش نمودیم که یک سلسله از تعلیمات و اطلاعات خود ارواح و مقصود از زندگانی روحی را برای خوانندگان تصریح و بیان کنیم! این زندگانی منظور نهائی و کعبه آمال تمام ارواحی است که رو به تکامل میروند، محیطی است که تمام سفارتهای واقعی صورت حقیقت بخود گرفته، مکانیست که آمال و افکار بزرگ شاهد مقصود را در آغوش کشیده، سرمنزلیست که امید و آرزوهای بی نتیجه؛ محبتهای بلا ثمر، مجاهدت و کوشش هائی که در زندگانی جسمانی عقیم مانده؛ در اینجا تماماً آزادانه شکفته گشته و ثمره میدهد. پس ای روح جاودان وای روحی که هنوز در این زندگانی جسمانی در رنج و عذاب بسر میبری یا آزادانه در جو لایتناهی پرواز میکنی؛ اگر میخواهی بسرعت این سلسله عوالم را زیر پای گذارده و بسرعت هر چه تمام تر طی طریق کنی و اگر مایلی در فضاهای اتری لطیف سیر و گردش کنی بایستی خود را سبکبار نموده و کلیه پیرایههای جسمانی و مادی را که مانع استخلاص تو بوده و مانند سنگی که بیای توبسته و از پرواز تو جلو گیری میکند چشم بپوشی! خوبست گنجینههای نفیس ابدیت را برای خود ذخیره نمائی، پس کوشا باش وکسب فضل و کمال کن. از بیچارگان و واماندگان دستگیری کرده دل شکشتگان رانچ تسلای بخش و بهم نوع خود محبت نما در راه عشق پاک خود را نثار کرده و تا آخرین لحظات حتی برای مرگ ایستادگی نموده فداکاری کن؛ بدین طریق تو تخم سعادت ابدی را برای خود کاشته و آتیه مشعشعی بدست خود تأمین خواهی کرد.
ارواح پست وشرور: چنان که قبلا در فصلهای گذشته متذکر گشتیم همان قسمی که روح عالی مقام همیشه نور و سعادت را با خود همراه داشته و در همه جا وی را مصاحب میباشد بهمان قسم نیز روح شریر و خطا کار، تاریکی و ظلمت که منظور همان تنبیه و سیاست اعمال بد او و باعث ننگ و سر شکستگی وی باشد در همه جا با او همراه است. شکنجه و عذاب هائی را که این دسته ارواح اخیر در عالم روحی متحمل میگردند بمراتب شدید تر از رنج و شقات این عالم جسمانی است و یکی از مراتب دوزخی را که از هنگام خرد سالی میشنویم همین است و بسیاری از آنچه امروز در خصوص زجر و شکنجههای اخروی صحبت بمیان آید، آنها عبارت از یک رشته تعلیماتی است که از خود ارواح مستقیماً بما رسیده و در این مسئله بهیچ وجه فرض قیاسی در کار نیست. بهان قسم که ارواح پاک خوشی ها و سعادت خود را برای ما نقل میکنند، بهمان قسم نیز ارواح شرور رنج و آلام وارده را یک بیک براى ما شرح میدهند. این رنج و آلام ابداً از روی دلخواه و استبداد بکسی تحمیل نشده و همینطور سیاست یا محکومیت کسی را در آن عالم علناً اعلام نمیکنند. هر چه هست در خود همین روح موجود بوده و نتایج طبیعی آن ممکن است باعث سرافرازی و یا بالعکس سرافکندگی او شود. در عالم روحی بواسطه ارتکاب اعمال بد نه فقط تنبیه میگردد، بلکه بواسطه اهمال کاری و عدم انجام وظایف مربوطه بسیاست خواهد رسید خلاصه این زندگانی بهترین سنگ محک و میدان آزمایش اعمال نیک وبد او است، وروح معمار تخت و کاخ آسایش یا تیره روزی خود میباشد و تا موقعی که این روح از جاده تکامل دور است رنج و تعب باوی همراه میباشد و بمحض نزدیکی باین جاده رنج و آلام نیز بهمان درجه و بتدریج از وی دور و سبب میگردد، و این حالت موقعی انجام پذیر است که روح پیرایههای ارضی و مادی را بکلی پشت پا زده باشد. تنبیه و سیاستی را که روح شرور ناگزیر بایستی متحمل گردد نه تنها در زندگانی روحی او است، بلکه این رنج و تعب در طی زندگانیهای متوالیه جسمانی در کرات پست یعنی جاهائی که زندگانی موقت و ناپایدار است صورت میپذیرد و بهمین عوالم درد و رنج است که میتوان اسم دوزخ را اطلاق نموده و زمین یکی از آن عوالم پست بشمار میرود و اطراف همین کرات یعنی در فضاهای مجاور است که گروه گروه و دستههای بی شماری از ارواح شرور ناقص و تکمیل نشده یافت میشوند. موقعیت روح پس از مرگ منحصراً نتیجه آمال و امیالی است که این روح در خود نمو و توسعه داده است، و این موضوع همان قانون ثابت و همیشگی هر چه بکاری تو همان بدوری است. کسانی که سعادت و سرور خود را تنها از این عالم ناپایدار دانسته و بپیرایههای ارضی علاقه دارند چنین اشخاصی هنگامی که فاقد این پیرایهها شده یعنی به عالم دیگر شتافتند فوق العاده در عسرت و رنج و عذاب بسر خواهند برد. زیرا پیروی هر گونه هوی و هوسهای مادی حیوانی مستلزم اینست که بسیاست و سزای خود برسد؛ و روحی که نتوانست خود را از چنگال مادیت و از قیود هوی و هوسهای شهوانیه پست مستخلص گرداند بایستی آلت ملعبه و بازیچه همین چیزها شده و از برای عذاب و شکنجه او همین بس که بهیچ وجه مقدور او نیست از این آلودگیها و پیچ و خمهای حیوانیت بیرون آمده و خود را آزاد و مستخلص نماید. تا چه اندازه رقت بار و الم آور است ماتم گرفتن روان شخص خسیس که برأی العین میبیند مال و ثروتی را که او با چه خون دل و زحمت فراوانی تحصیل کرده، حال اطرافیان او بی محابا آن را تقسیم و بین خود توزیع میکنند و با وجود این حال از علاقه مندی به آن اندوختهها دست بر نداشته و بایک اضطراب و دهشت غیر قابل وصفی دائماً به آنها چشم دوخته و بادیده پر از حسرت به آنها مینگرد. حالت اشخاص دیگری که ماتم آورتر و بیشتر قابل ترحم است حالت اشخاص متکبر و خود پسند مغرور است که در این زندگانی در اعلی درجه سلطه و اقتدار بسر میبرد و از مقام و جلال خود سوء استفادهها نموده و جز تن پروری منافع شخصی و رفاه حال خود چیز دیگری را منطور نداشته است. در یک چنین حالتی غلامهای کمر بسته، خدمتگاران حلقه بگوش و قصور عالیه بالباسهای مجلل و فاخر، دیگر بهیچ وجه در کار نیست و بلکه عریان و عاری از هرگونه مفاخرت و تجملات؛ تنها در گوشه تاریک و وحشت افزا بسر میبرند. باز وحشت انگیزتر از این وضعیت حالت ارواح قساوت پیشه خونخواران و جنایت کاران از هر طبقه و اشخاصی است که سفک دماء نموده و یا آنکه عدالت را پایمال کرده اند. شکوه ها، ضجه ها، نالهها و لعنتهای مظلومین و مقتولین دائماً در گوش آنها طنین انداز بوده یک دسته اشباح طعنه زننده و شماتت کن، آنی خیالات و وساوس گوناگون آنها را راحت نگذارده و اشکال عجیب و غریب لا ینقطع اسباب ترس و وحشت آنها میگردد و حتی تنها گوشه عزلت و کنج خلوتی هم برای آنها میسر نبوده و بیهوده تقلای آرامش خیال فراغت خاطر وفراموش کردن خیانتهای مرتکبه را میکنند و تنها چیزی که ممکن است جبران خطایا و جنایات آنها را نموده و تا اندازه باعث تسکین آلام آنها شود، آرزوی عودت به یک زندگانی فوق العاده پست تاریک، سقوط به مرحله پستی؛ حقارت و بالاخره بندگی و غلامی است. هیچ گونه شرمساری و وحشتی از این بالاتر نیست که روحی لا ینقطع در برابر نظر خود، زندگانیهای خطاکار و مناظر شوم، قتل نفسها ظلم و تعدیات مرتکبه خود را مجسم نماید. در چنین موقع روح حس میکند که حقیقتی در کار بوده و مخفی ترین اعمال ناشایست و بد او از پس پردۀ نسیان بیرون آمده و در برابر خاطره آورده عبور میکنند، و همین خاطرات موحش است که مانند سیخ داغ و شمشیر برنده هر لحظه او را دریده و مثل آتش ملتهبی وی را میسوزانند مادامی که روح این رنج و عذابهای فراوان را دید آن وقت است که به عدالت پروردگار پی برده و از پیش بینیهای الهی که همیشه مراعات حال موجودات را نموده و برای آرامش و فراغت گیتی آزادی بخشیده ما در این زندگانی ارضی برای تکامل و پیشرفت خود کوشش و مجاهدت نمائیم تمجید و قدردانی میکند. وضعیت انتحار کنندگان نیز مشابهت تامى باحالت جنایت کاران دارد و حتی اغلب ممکن است حالت آنها بدتر باشد. اصولاً باید دانست که انتحار، سستی ضعف نفس و بلکه فقدان حمیت و غیرت اشخاص را از رسیدن بقافله ترقی باز میدارد و این خود یک جنایت بسیار بزرگی است که انتحار کنندگان مرتکب میشوند، زیرا عواقب آن فوق العاده وخیم و وحشت انگیز است. بنا بر گفته و اعتراف یکی از ارواح: انتحار کننده از رنج و آلام فرار نمیکنند مگر برای دچار شدن به یک رشته عذاب و شکنجههای بدتر و بمراتب سخت تری، زیرا غرض از زندگانی در این عالم ارضی انجام دادن یک رشته وظایف و تکالیفی است که بطور حتم بایستی صورت پذیرد و یک سلسله عقوباتی که بطور لزوم بایستی ما آنها را متحمل گردیده تا آنکه بتوانیم بدین وسیله خود را ترقی دهیم و هرگاه در زندگانی شانه از زیر این بار خالی کرده و بدین تکالیف وقعی نگذاریم قانون طبیعت را نقض کرده؛ و بلاشک این خلاف قانون، تأثیرات وعکس العمل سوئی در مقدرات ما خواهد بخشید. اشخاصی که مبادرت به قتل نفس و انتحار میکنند بهیچ وجه از عقوبات و زجر و شکنجههای جسمانی خلاصی ندارند، و برخلاف تصوراتشان ؛ روح آنها با بدن جسمانی ارتباط دارد، و این روح ناگزیر بایستی تمام مراحل مختلفه تجزیه وتمکیک را متحمل گردد. در ازاء این که یک رشته احساسات تألم آور نقصان پذیرد بعکس بمراتب زیادتر و شدیدتر میگردد و بخیال اینکه رنج و عذاب را سبک تر ساخته باشد. بعکس سنگین تر و تحمل آن نیز زیادتر و طولانی تر خواهد بود این درد و رنج و حالت اضطراب مدتهای مدید و حتی پس از متلاشی شدن بدن خاکی نیز باقی است. و از این رو بتصور اینکه مرگ بهترین حلال مشکلات است عقوبات جدید تری برای خود ایجاد نموده که سربار درد و رنجهای قبل از مرگ شده و بطور لزوم آنها را نیز بایستی با بدترین و شوم ترین وضعیت متحمل گشته و با قدمهای فوق العاده سخت جادههای صعب العبور و پر از موانع را پیموده، یعنی برای جبران این خطا بایستی خود را از نو آماده تجسد خاکی بمراتب سخت و ناگوارتر از زندگانی پیشین نماید، رنج و آلام محکومین به عذاب و شکنجه پس از سیاست و اعدام نیز فوق العاده وحشت انگیز است و از بیانات این مجرمین و قاتلین در باب رنج و محنتی که پس از مرگ میبینند فی الحقیقه قلب هر سنگدل را تکان داده و هر کسی را متأثر ساخته و بعدالت بشری نشان میدهد که اثرات مرگ با عذاب و شکنجه از چه قرار بوده و روح پس از این حال چه عالم وحشت انگیزی را سیر میکند. بعضی از این بیچارگان طعمه اضطراب و هیجانات شدید و احساسات مدهشی گشته از این حیث فوق العاده خشمگین میگردد؛ ترس و وحشت جنایات مرتکبه از طرفی و منظره دهشتناک مقتولین که مانند دژخیم هرگز از مقابل آنها دور نگشته و آنها را دائماً تهدید میکنند؛ از طرف دیگر مانند شمشیری است که هر لحظه آنها را از دو طرف سوراخ کرده و یک رشته خیالات و وساوس گوناگون و تصورات مهیبی اتصالا ذهن آنها را مشوب میسازد اینست آتیه و عاقبت این تیره بختان! برخی دیگر از آنها نیز برای این که مانعی برای رنج و آلام خود تراشیده باشند بطرف زندگان عالم جسمانی معطوف گشته و تمایلات غرض آلود خود را بجانب آنها سوق داده و ایشان را به ارتکاب جنایات تحریض و دعوت میکنند. در بعضی دیگر حس ندامت مانند شعلههای ملتهب چنان آنها را میسوزاند که بلا اراده و لا ینقطع به این سمت و آن سمت در تکاپوی پناهگاهی دوان بوده و بهیچ وجه برای آنها میسر نمیگردد بهر کجا قدم میگذارند اشکال تهدید کننده و هیاکل مدهش، لاشه و اجساد مردگان و بالاخره همه چیز را خون میبینند. ارواح شرور که در زیر بار خطایا و جنایات مختلفه قامت دوتا کرده اند. پیش بینی آتیه و عاقبت برای آنها خیلی دشوار و بلکه غیر ممکن است؛ چون که از قوانین عالیه گیتی بهیچ وجه آنها اطلاعاتی ندارند، و سیالههای خشن و تاریک آنها بمنزله پرده ضخیمی است که از هرگونه روابط با ارواح عالی مقامی که مایلند آنها را از این وضعیت رقت بار نجات دهند ممانعت کرده و بواسطه این غلاف خشن ارواح غیر از بذل همه گونه مساعدت و همراهی باز میمانند، و بالنتیجه ابرهاى تاریک وظلمانی جهالت چنان آفاق آنها را تیره و طوفان انگیز میسازد که گمان میکنند ماوراء محیطشان محیط دیگری وجود نداشته و علاوه براین رنج و آلام موجوده دائمی و بلکه ابدی خواهد بود. و بهمین قسم عده دیگر از آنها که بکلی از این حالت بی خبرند خود را در دوزخ واقعی تصور میکنند و از آنجا که آتش حقد و حسادت درون عده زیادی از آنها را گداخته و از فرط قلق و اضطراب آنی راحتشان نمیگذارد از اینرو بجانب اشخاص ضعیف و بدکاران معطوف گشته و الهامات سوء و شومی به آنها تلقین میکند و از همین خطایا و هرزه کاریهای جدید نیز رنج و عذابهای نوینی تولید شده موقعیت آنها تیره تر و وخیم تر گشته و زنجیر رنج و تعب محکم تر آنها را بهم میفشارد. خلاصه این قسم ارواح محکوم و مغلول به عودتهای پر مشقت و تألم آودتری خواهند شد. ولی ارواحی که دارای حس ندامت و پشیمانی بوده و از کردههای خود سرافکنده و نادم میباشید تا اندازه راحت تر و نسبتاً در آغوش آرامش میآرمند، زیرا از آنجا که فروتن و متواضع گشته و خود را کاملا تسلیم نموده، میبیند که موقع آزمایش فرا رسیده وجداً آماده محاکمه، در پیشگاه عدالت خانه جاودانی شده و در این موقع است که از این ندامت و پشیمانی فروغی روشن کرده و افق تیر آنها را تابناک میسازد ؛ وبوسیله همین نور وفروغ است که ارواح پاک بسوی آنها شتافته و از پند و نصایح خود ایشان را هدایت نموده با اعمال نیک آنها را تشویق و تحریض مینمایند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از گناهانى که کوچک شمرده مى شوند بترسید زیرا آنها بخشیده نمیشوند. رواى گوید: عرض کردم : گناهان کوچک کدامند؟ حضرت فرمود: اینکه کسی گناهى کند و بگوید: خوشا به حال من اگر جز این گناه گناهى دیگر نداشتم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین على علیه السلام فرموده: چیزى که در روز قیامت سودمند است کوچک نیست و چیزى که در روز قیامت زیانبار است ناچیز نیست پس در آنچه که خداوند عزوجل به شما خبر داده است مانند کسى باشید که به چشم خود همه آنها را دیده است.
همیشه قبل از بحث با کسی، دوتا سوال از خودت بپرس، کجای زندگیشم؟ کجای زندگیمه؟ اگه جواب هیچ بود، بحث بیخود نکن.
حرمت: مولوی میگه:
هرکه آرد حرمت او حرمت برد
هرکه آرد قند لوزینه خورد
ما خودمونی تر میگیم: محبت محبت میاره، حرمت نهادن و احترام کردن به انسان ها موجب محترم شدن شخص احترام کننده میشه. از آنجا که جان انسان نفخۀ الهی و از روح خداوند منشا گرفته، احترام ویژه ای داره و از ارزش بالایی هم برخورداره. خداوند به انسان حرمت و کرامت داده و او را گرامی داشته. بنابراین حفظ احترام آدما در حقیقت همون حرمت نهادن به ذات پاک خداوندیست. چنانچه ارزش و اعتبار جان آدمی و ضرورت حفظ حرمت آن بخوبی شناخته میشه، همۀ پدیده های منتسب به انسان نیز محترم شمرده میشه و کینه و نفرت و ظلم از میان برداشته میشه. به زبون ساده تر مولوی میگه: حرمت بنهید تا حرمت ببینید. کسی که حرمت انسانها را نگه میدارد، به مانند کسی است که قند و شکر عرضه میکند. و هر که قند و شکر هدیه کند، حلوای شیرین دریافت میدارد و مورد احترام متقابل قرار میگیرد. حالا لوزینه چیه که مولوی کراش زده روی اون؟ لوزینه حلوایی خوشمزه و شاهانه هست که حسابی از مغز بادام پخته کیلویی چند میلیون تومنی بهش میزنند، یا خدا چه شود! کلام آخر اینکه بی احترامی به خلق میتونه به جاهای باریک ختم بشه چون مولوی در جای دیگری گفته:
چون خدا خواهد که پردهٔ کس درد
میلش اندر طعنهٔ پاکان برد
خیلی این قسمت پر مغز و قابل تامل هست. یعنی بی حرمتی گاهی ما رو کیش و مات میکنه.
دوستتون دارم، مانا و سربلند باشید.

در مدح مولانا شمس الدین علی علیه السلام:
امروز امیر در میخانه تویی تو
فریاد رس ناله مستانه تویی تو
مرغ دلِ ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو
درود بر شما و تمامی دوستان و سروران عزیزم
شوخطبعی و طنز فردوسی در شاهنامه، غالباً از نوع طنز فلسفی و تلخند حکیمانه و طعنۀ هدفمند هستش! به رفتار جهان ما؛ البته بعد از تولد زال شوخطبعی و طنّازی فردوسی خیلی بیشتر گل میکند، و از آنجای شاهنامه به بعد، ابیات خندهآور و نشاطانگیز و طنزآمیز محسوستری لمس میشود.
از میان همۀ نوشتههای نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان بهدر برده و به دست ما رسیده، هیچ نوشتهای اهمّیت شاهنامۀ فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینشها و آیینهای باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویّت ملّی ما ندارد.
طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحالکردن انسان است. هرچند شاهنامه بعنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین شکل ممکن.
و اما منوچهر:
مواجهۀ سام با خیل هدایای پیشکشی سیندخت، مادر رودابه و تردید جالبش در پذیرش آنها:
نثار و پرستنده و اسپ و پیل
رده برکشیده ز در تا دو میل
یکایک همه پیش سام آورید
سرِ پهلوان خیره شد کان بدید
پُر اندیشه بنشسته بر سان مست
به کش کرده دست و سرافکنده پست
که جایی کجا مایه چندین بود
فرستادن زن چه آیین بود؟!
گرین خواسته زو پذیرم همه
ز من گردد آشفته شاه رمه
وُگر بازگردانم از پیش، زال
برآرد به کردار سیمرغ، یال
استفاده از آرایۀ تشبیه (برآرد به کردار سیمرغ، یال) خیلی جالب و طنازانه هست.
توصیف اغراقآمیز و بامزۀ عاشقی زال در گفتگوی خصوصی و مطایبۀ سام، پدر داماد با سیندخت، مادر عروس:
یکی نامه با لابۀ دردمند
نبشتم به نزدیک شاه بلند
به نزد منوچهر شد زال زر
چنان شد که گفتی برآورده پر
به زین اندر آمد که زین را ندید
همان نعل اسپش زمین را ندید
بدین زال را شاه پاسخ دهد
چو خندان شود رای فرّخ نهد
که پروردۀ مرغ بیدل شدهست
از آب مژه پای در گل شدهست
عروس ار به مهر اندرون همچون اوست
سزد گر برآیند هر دو ز پوست
یکی روی آن بچّۀ اژدها
مرا نیز بنمای و بستان بها
استفاده از آرایۀ استعاره (بچّۀ اژدها: رودابه)
بانویی با حلقه
بانویی با حلقه یک داستان واقعی ایرلندی درباره مارگوری مک کال است که در تابوت زنده شد. مارگوری در سال ۱۷۰۵ در اثر بیماری مسری و تب شدید مُرد و فوراً هم دفن شد تا بیماریش به دیگران سرایت نکند. همان شبی که مارگوری دفن شد، چند سارق در این شهر یهودی نشین قبرش را نبش کردند به امید اینکه انگشتر گرانبهای او را دزدیده و شاید جسدش را هم بفروشند. وقتی سارق بیرحم چاقو را بر انگشت جنازه گذاشت تا آنرا قطع کند برای دزدیدن انگشترش، مارگوری جیغ بلندی کشید و نشست. بیچاره دزدها پشم ریزون کردند و پا به فرار گذاشتند. مارگوری با همان حال راه افتاد و به خانه رفت و بیچاره شوهرش که داشت فکر میکرد حتماً باید فکر همسر جدید باشد، یهو... با دیدن مارگوری شوکه شد و ایست قلبی کرد و افتاد و الفاتحه. شوهر بیچاره سکته کرد و درگذشت. چیزی که عجیبه این هستش که شوهر بیچاره در همان قبری دفن شد که مارگوری دفن شده بود. عجیب تر اینکه مارگوری دوباره ازدواج کرد و بچه دار شد. او در قبرستان شانکیل در ایرلند به خاک سپرده شده، همان قبرستان که یک بار قبلاً دفن شده بود. در سال ۱۸۶۰ سنگتراشی بنام ویلیام گراهام سنگی حکاکی کرد که روی آن نوشته شده بود: مارگوری مک کال یک بار زندگی کرد و دوبار مرد، و آن را روی قبر او گذاشت. در این دنیا گاهی از این جور اتفاقات عجیب زیاد افتاده که من این واقعه را از کتاب تجربه نزدیک به مرگ انتخاب کردم.
در مدح مولانا شمس الدین علی علیه السلام:
امروز امیر در میخانه تویی تو
فریاد رس ناله مستانه تویی تو
مرغ دلِ ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو
آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب
از روزن این خانه به کاشانه تویی تو
آن باده که شاهد به خرابات مغان نیز
پیموده به جام و خم و میخانه تویی تو
آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادند
بر پای دل عاقل و دیوانه تویی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزدِ خردمند
گنجی که نهان است به ویرانه تویی تو
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو
یک همت مردانه درین کاخ ندیدم
آن را که بود همت مردانه تویی تو
از: میرزا حبیب اللّه خراسانی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
حروف الفبا چه معنایی دارند؟
حروف الفبای عربی و فارسی و یونانی و لاتین از یک منشاء واحد که ایران سربلند خودمان است سرچشمه گرفتهاند. هر کدام از این حروف در اصل یک معنای خاص داشته است. در اینجا شکلها و معانی اولیۀ تعدادی از این حروف را خواهیم دید. با یک سوال شروع میکنم، آیا اسامی حروف الفبا مثل الف و میم خودشان معنایی دارند؟ چرا به حرف ج میگوییم جیم و به ک میگوییم کاف؟ منظورم بسط لفظی هست، (و، م، ن) میشوند (واو، میم، نون) و به خودشان ختم میشوند، ولی (ق، ک) بصورت (قاف، کاف) خب، چرا؟ تصور معمول همۀ ما این است که حروف الفبا به خودی خودشان هیچ معنایی ندارند و فقط وقتی در کنار هم قرار میگیرند و کلمات را میسازند میتوانند معنیدار شوند. البته این به یک معنا درست است، اما اگر به تاریخ شکلگیری حروف الفبا نگاه کنیم، متوجه میشویم که اسامی هر کدام از این حروف برای خودشان معنای خاصی دارند؛ تاریخ شکلگیری الفبای مکتوب اصلا مسیر ساده و آسانی نداشته و در مورد آن شک و تردیدهای زیادی وجود دارد. بطور قطع تمام الفباهای مکتوب اروپایی یونانی و لاتین، و عربی، عبری و سیریلیک از یک منشاء واحد، ایران عزیز خودمون سرچشمه گرفتهاند، که از جمله الفبای فینیقی است که بیش از سه هزار سال قبل در سرزمین کنعان در شرق مدیترانه (سوریه، لبنان و فلسطین، که بخشی از ایران بودند) شکل گرفته.
الفبای فینیقی خودش از یک نوع خط هیروگلیف سرچشمه گرفته که هم کنعانیان و هم مصریان از ایرانیان کپی برداری و اقتباس کرده اند، یعنی خطی که برای نشان دادن از کشیدن شکل آنها استفاده میکردند. البته در زمان هخامنشی همه حتی ترکیه و رومانی جزو ایران بودند و یونان هم مرز ایران بوده و حتی همین مصر هم تا پایان حکومت ساسانی جزو ایران بوده و طاهریان مصر را به باد فنا دادند، به هر حال... فینیقیها که یکی از شهرهای ایران بودند، حدود بیست و دو کلمه را انتخاب کردند و شکل هرکدام از آنها را برای نشان دادن یک حرف بکار بردند؛ به این ترتیب دیگر به هزاران شکل نیازی نبود که دیگه.. برای هر کلمهای یک شکل کشیده شود بلکه با ترکیب همان بیست و دو شکل میشد همۀ کلمات را نوشت، مثلاً
لوحی با خط فینیقی هست که مربوط به سه هزار سال قبل است و در منطقۀ تلالجزر در نزدیکی بیتالمقدس پیدا شده است چنین الواحی مطلب ما را اثبات میکنند.
مثلا فینیقیها کلمهای داشتند به عنوان گیمل که بمعنی شتر بود (کلمۀ عربی جمل هم از همین ریشه است) تا قبل از اختراع خط فینیقی، شتر با یک علامت شبیه به گردن شتر نشان داده میشد؛ اما فینیقیها این علامت را بجای حرف ج یا گ به کار بردند. با اینحال اسم این حرف همچنان گیمل باقی ماند و امروز در الفبای عربی به آن جیم و در الفبای یونانی به آن گاما میگویند؛ علاوه بر این حرف جیم، از لحاظ شکل ظاهری هم یادگاری از همان شکل هیروگلیفی قدیم خودمان است که برای نشان دادن شتر به کار میرفت.
شکل حرفها در طول زمان و در مناطق مختلف تغییرات زیادی پیدا کرد، اما هنوز هم میشود در بعضی از حروف این شباهت ظاهری را تشخیص داد. در اینجا تصویری از شکلهای فینیقی و هیروگلیف چند حرف از الفبا را بصورت خلاصه میاورم.
۱. آ، A؛ گاو
کلمۀ الف در زبان فینیقی یا فُنیقی بمعنی گاو بوده است و شکل اولیۀ آن شکل سر یک گاو را با دو شاخش نشان میداده. این شکل قدیمی هنوز هم در حرف A در الفبای لاتین کاملا آشکار است.
۲. ب، B؛ خانه
اسم حرف ب در الفبای فینیقی بِت و همریشه با کلمۀ عربی بیت که به معنی خانه است، در الفبای عربی اسم این حرف به باء تغییر کرده اما در الفبای یونانی هنوز اسم این حرف بتا باقی مانده است.
۳. ک، K؛ کف دست
در فینیقی این حرف را کف میگفتند که دقیقا همان کف عربی و فارسی به معنی کف دست است. حرف یونانی کاپا معادل همین حرف است.
۴. و، V؛ چنگک
کلمۀ واو در این زبان به معنی قلاب یا چنگک است و شکل اولیۀ این حرف هم همین معنا را منتقل میکرده است. در الفبای لاتین این حرف به U، V و Y تبدیل شده است.
۵. م، M؛ آب
کلمۀ میم بمعنی آب بوده است، همریشه با کلمۀ ماء عربی، آنها این کلمه را با شکلی شبیه موج دریا نشان میداند که در M لاتین قابل تشخیص است.
۶. ع، O؛ چشم
کلمۀ عین در این زبان (مثل عربی) بمعنی چشم بوده است و شکل اولیۀ آن بوضوح شکل چشم انسان را نشان میداده است.
۷. ر، R؛ سر
اسم حرف ر در این زبان رِس بوده که همریشه و هم معنی با کلمۀ عربی رأس و بمعنی سر است. شکل هیروگلیف این کلمه هم طرحی از سر انسان را نشان میدهد که در خط فینیقی فقط کمی سادهتر شده است.
حروف
= حَرف
حروف روادف: = روادف
حروف صفیر: حروف ز، س، ص.
حروف عالیات: (تصوف) موجودات یا شئون ذاتی موجود در غیبالغیوب مانند درخت در هسته:
ما جمله حروف عالیاتیم مدام
پنهان ز همه به غیب ذاتیم مدام
هرچند کتاب عالمی بنوشتیم
پوشیده ز لوح کائناتیم مدام/ شاه نعمتالله ولی:
حروف عله: و، ا، ی
حروف معجم: (مقابلِ حروف مهمله) قدیمی، حروف هجائیه؛ حروف نقطهدار، مانند ب، ج، ز، ی ن، ف، ت، ق، ش، خ، ذ، ض، ظ، غ، ث.
حروف مهمله: (مقابلِ حروف معجم) قدیمی، حروف بینقطه، مانند ا، ه، و، ح، ط، ی، ک، ل، م، د، ر، س، ع، ص.
توضیح: حرف ی استثناء است و به دو صورت معجم و مهمله نوشته میشود.
حروف هجا (تهجی) یا الفبا: نشانههایی که کلمات با آن نوشته میشود؛ از الف تا یا.
حروف مانند اسما برای معانی متفاوتی وضع شده است (مِن) برای ابتدائیت، (علی) برای استعلا و... اما درباره چگونگی و انواع وضع آنها اختلاف است:
۱ - دیدگاه مشهور میان علمای اصول و ادیبان آن است که در حروف (وضع عام و موضوع له خاص) است؛ یعنی واضع در مقام وضع، معنای کلی و عامی را تصور کرده و لفظ را برای افراد و مصادیق آن معنا وضع کرده است؛ برای مثال، در کلمه (من) واضع معنای کلی (الابتدا) را تصور نموده و سپس لفظ را برای مصادیق و افراد این مفهوم وضع کرده است؛
۱ - دیدگاه مرحوم (آخوند خراسانی) این است که وضع حروف، از نوع (وضع عام و موضوع له عام است و بلکه بالاتر مستعمل فیه) آنها نیز عام است؛ یعنی واضع هنگام وضع لفظ (مِن) معنای کلی الابتدا را در نظر گرفته و لفظ را برای همین مفهوم کلی وضع نموده و در مقام استعمال نیز در همین معنا استعمال کرده است؛ همان طور که در وضع اسما، این کار را انجام داده است؛ اما مقام استعمال حروف و اسما با هم تفاوت دارد؛ معنای حرفی در مقام عدم استقلال و تبعیت معنا استعمال میشود، ولی اسما در مقام استقلال ذاتی معنا استعمال میشود، و این دو مقام بر حسب آنچه واضع مشخص کرده، تبیین میشود؛ به بیان دیگر، فارق میان اسما و حروف را مربوط به نحوه لحاظ میداند؛ به این معنا که در اسما لحاظ استقلالی و در حروف لحاظ آلی (حالت و صفت بودن برای غیر) در نظر گرفته شده است؛
۳ - محقق نایینی معتقد است معانی حرفی و اسمی تباین ذاتی دارند، و هر گونه ارتباطی را میان معانی حرفی و اسمی منتفی میداند، بلکه معانی اسمی را در زمره معانی اخطاری ، و معانی حرفی را در زمره معانی ایجادی میداند؛
۴ - محقق اصفهانی معتقد است میان معنای حروف و اسما تباین وجود دارد؛ به این بیان که وجودات و واقعیات چهار قسم است: وجود واجب الوجود جل جلاله؛ وجود جواهر؛ وجود اعراض و چهارمی هم یک واقعیت است که از نظر حقیقت، به غیر متقوم است و مفهومی نیست که بتوان آن را بطور مستقل ملاحظه کرد. وی اسم آن را وجود رابط میگذارد و آن، وجودی است که واقعیت آن، عین ربط و ارتباط است و ربط و نسبت هم یک معنای نسبی و اضافی دارد که به دو شیء و دو واقعیت متقوم است. وی معتقد است واضع، حروف را برای مصادیق ربط و نسبتهای خارجی که واقعیت آنها قابل انکار نیست وضع کرده است؛ برای مثال، کلمه (مِن) را برای ابتداهای خارجی وضع نموده، مثل ابتدای خارجی بین سیر و بصره در جمله (سرت من البصرة) که یک رابطه اضافی بین سیر و بصره است.
نکات
در باب معانی حروف نکاتی ذکر شده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
نکته اول
برخی از اصولیها معتقدند حروف برای هیچ معنایی وضع نشده و حکم علامت را دارد، همانند علایم اعراب در جملههای عربی؛ برای مثال، کلمه (مِن) در جمله (سرت من النجف) هیچ گونه معنایی ندارد و فقط علامت و نشانه خصوصیت موجود در مدخولش است.
نکته دوم
برخی معتقدند حروف دارای اقسام متفاوتی است و در زیر عنوان واحدی جمع نمیشود؛ به این بیان که:
۱. برخی از حروف حاکی از نسب و حالات، و قائم به غیر بوده و استقلال ندارند؛
۲. برخی از حروف، همانند لیت، لعل و... ایجادی و انشایی بوده و جنبه حکایت ندارند؛
۳. برخی از حروف، همانند حروف استیناف و عطف ، علامت برای ربط کلام میباشند،
۴. برخی از حروف، معنای اسمی دارند، مانند کاف تشبیه که به معنای مثل است.
نکته سوم
مرحوم محقق نائینی، معانی اسما را اخطاری میداند؛ یعنی این معانی در بایگانی ذهن وجود دارد و با شنیدن لفظ، معنا در ذهن مخاطب خطور میکند؛ اما معانی حروف را ایجادی میداند؛ یعنی میان اجزای کلام ربط ایجاد میکند.
نکته چهارم
معنای حرف غیر از معنای حرفی است؛ معنای حرفی شامل معنای حروف و معنای هیئتها میشود.
اکنون مطالبی پیرامون خط و زبان:
بشر زمانی که خواست آنچه را می اندیشد نقش کند، در حقیقت قدم به دنیای نگارش گذاشت. در مرحله نخست تصویرهای واقعی را برای ارتباط کتبی ترسیم کرد و با این کار خط تصویری آغاز شد. تعداد فراوان تصویرها و عدم امکان نقش کردن مسائل عاطفی، کمبودهای این روش نگارش بود. کم کم تصویر ها شکل ساده تر و نمادین تری به خود گرفتند و برای مفاهیم عاطفی علائمی قراردادی وضع شد؛ مثلاً نقش دو پا نشانه راه رفتن و چشم اشک آلود نشانه اندوهگینی بود. مجموعه این تلاش ها نوعی خط اندیشه نگار را در دسترس نگارندگان قرار داد.
سپس در همین مسیر خط هیروگلیف وارد عرصه نگارش شد. گستره انتشار آن از ایران به مصر رفت و مصر در دست کاهنان بود. یونانیان چون این خط را اعجاب آورد و پر از رمز و راز پنهانی کاهنان مصر یافتند، این نام را بدان بخشیدند که در زبان یونانی به معنی نوشته نشانه های مقدس است. سابقه خط هیروگلیف را تا هزاره چهارم پیش از میلاد نیز میتوان در مناطق مختلف ایران بزرگ پیش برد. خط هیروگلیف را مصریان بر پاپیروس مینوشتند. پاپیروس از ساقه های فشرده نوعی نی به دست می آید و نیای کاغذ است. کلمات papier، paper،... در زبان های غربی با این واژه ارتباط دارند.
مصریان از مصرف کنندگان پاپیروس بودند و نوشت افزار آنها نیز نوعی قلم نئی بود که آن را همچون ایران مرکزی، در مرکب سیاه یا قرمز فرو می بردند. این خط بیشتر به سبک مرکز ایران، یعنی افقی و از راست به چپ نوشته میشود و به ندرت از چپ به راست و گاهی از بالا به پایین، به سبک چین آن روزگار مینوشتند. تصویر انسانها و حیوانات رو به آغاز خط دارد. بعدها خط هیروگلیف در مصر همراه پایتخت ایران تحول مییابد و به سادگی می گراید و دو نوع خط هیراتیک (دینی)، و دموتی (مردمی و بومی) ازآن بوجود می آید. مرحله بعدی خط، خط میخی است.
خط میخی: کهن ترین اقوام ایرانی که در بین النهرین زمینه خط میخی را فراهم کرده اند، سومری ها هستند؛ قومی متمدن و ایرانی بودند که نژاد سامی نداشتند و تا زمان طاهریان جزو ایران بودند، این منطقه بعدا چندین بار به ایران الصاق و جدا شد و اینک در عراق و مناطق غربی ایران واقع شده یعنی بخشهایی از خوزستان و لرستان و ایلام و کرمانشاه کنونی. ردپای آنها از اواخر هزاره چهارم پیش از میلاد در بین النهرین دیده میشود. علم نجوم، تقسیم ساعت به ۶۰ دقیقه و دقیقه به ۶۰ ثانیه، مسائل هندسی و اوزان؛ میراث های گرانبهایی هستند که این قوم ایرانی برای آشوری ها و بابلی ها بر جای گذاشتند. سومری ها چون پیوندی عمیق با همسایگان داشتند، از میان نرفتند بلکه جذب اقوام دیگر ایران سامی شدند. سومری ها چون مصری ها و چینی ها، از نخستن اقوامی هستند که تمایل به ضبط گفتار و اندیشه هایشان داشتند و برای این کار خط میخی پایتخت ایران را برگزیند. خط میخی کهن سومری ها شباهت به خط مصری دارد، چون هر دو در یک فرهنگ مشترک و ایران عزیز زیست میکردند؛ خط میخی در اصل نوعی خط تصویر نگاری بوده است، آن را بر روی لوح نقش میکردند و به همین دلیل رفته رفته تصویرها حالت ساده تر و زاویه مانندی به خود گرفتند و سرانجام علامت های تشکیل دهنده این خط بصورت میخ در آمد. بجز تفاوت های ظاهری خط هیروگلیف و خط میخی، تفاوت آشکار دیگر آنها در ابزار نوشتن است. برای نگارش خط هیروگلیف همان طور که گفتیم، از پایپروس و قلم نی و مرکب استفاده میشد، در حالی که برای نوشتن خطوط میخی، نیاز به لوحه های گلی نرمی بود که با قلم چوبی بر آن می نگاشتند و سپس لوحه را میپختند.
از خط میخی سومری نخستین، خط میخی ایلامی منشعب میشود که برای نگارش زبان ایلامی که جزو زبان های منفرد است به کار میرود.
خط میخی اکدی (بابلی، بغداد کنونی) نیز از منشعبات همین خط است. خط میخی به جز منطقه بین النهرین در گستره وسیعی از ایران رواج داشته: در آسیای صغیر و بین النهرین شمالی و در میان هیتی ها، هوری ها، اورارتورها، لولوبی ها و کاسی ها و غیره.
خط میخی کتیبه های فارسی باستان دوره هخامنشی که از روی خط میخی بابلی و ایلامی درست شده دلیل آشکاریست که مورد توجه پایتخت برای نوشتن متون دینی و فرهنگی قرار گرفته، که نسبت به قبل علائم ساده تر و کمتری دارد. یعنی حروف هجایی هستند (یعنی مصوت به همراه صامت) و از چپ به راست نوشته میشوند. خط میخی زبان فارسی را میتوانیم صورت تکامل یافته خطوط میخی دیگر بدانیم.
خط فنیقی:
همزمان با تکامل تدریجی خطوط میخی و در هزاره دوم پیش از میلاد، خط دیگری در سرزمین ایران و در بخش فنقیه پا به عرصه وجود میگذارد و آن خط فنیقی است. قدیمی ترین نمونه این خط در کاوش های شهر گوبله، از شهرهای فنیقی باستان (حوالی سوریه کنونی) که نام قدیمش شهر درایا از ایران عزیز بوده و یونانیان آن را بیبلوس می نامیدند، به دست آمده است. یونان در آن روزگار در مرز ایران و روم قرار داشته و مناطق شمالی و شرقی آن ایران بوده و غرب و جنوبش دریایی مدیترانه بوده و از شمال غربی به روم متصل و فاقد تمدن بوده، مطالبی که بعنوان فرهنگ و تمدن یونان مطرح میشود فریب است و مطالب علمی ایرانیان توسط ارسطو و اقلیدس و غیره کپی برداری و بعد با فریبکاری فرهنگ دروغین ساختند.
این شهر پارسی درایا در میان یونانیان بعنوان داشتن بهترین پاپیروس ها، و امکان سفر دریایی از طریق مدیترانه، شهرت داشت و بندر این شهر، مرکز مهم بازرگانی مصر پارسی و یونان بود. چون یونانیان وسایل فرهنگ و تمدن خود را از این شهر کپی برداری و به دست می آورند، نام بیبلوس در نزد آنها به معنی کتاب گرفته شده و بعدها Bible، مفهوم کتاب دینی تورات و انجیل را یافت.
الفبای فنیقی با ۲۲ علامت خطی که تنها صامتها را نشان میداد، از راست به چپ مطابق فرهنگ پارسی نوشته میشد، به گمان خط شناسان، نشانه هایی از خط مصری باستان و خطوط تصویری را در الفبای فنیقی میتوان یافت. این باعث تعجب آنها شده، خب تعجبی ندارد، مصر و درایا از ایالات پر رونق پارسی بوده، علت گیج زدن آنان این است که سعی میکنند همه چیز ما را مصادره کنند، ضمناً خط میخی برخلاف خط هیروگلیف که در انحصار کاهنان بود و موذیانه و مخفیانه کارهای کابالیستی را بصورت رمزی انجام میدادند، با خط میخی که فقط دبیران با آن سروکار داشتند، خط فینیقی یا فُنیقی به راحتی در دسترس عامه قرار گرفت؛ چون نگارش و فراگرفتن آن آسان بود. سپس این خط در آسیای غربی نفوذ یافت و جایگزین خط میخی شد و به غرب (اروپای امروز) که هنوز دارای خط و کتابت نبود راه یافت. این امر از طریق کشتیرانان و تجار یونان انجام گرفت که با پارسی ها و فنیقی ها ارتباط بازرگانی داشتند.
یونانیان این الفبا را به تقلید از پارسیان که الفباء میگفتند، با اسم عبری سریانی آن که نماینده دو حرف اول آن بود، آلفابتا، نامیدند و برای استفاده خود تغییراتی در آن دادند و با کپی برداری از ایرانیان مصوتها را وارد خط ساختند و خط صامت نگار را به آوانگار تبدیل کردند و جهت نگارش را نیز تغییر دادند و از چپ به راست نوشتند که یعنی این اختراع ما از خودمان است.
لازم به یادآوری هست که کهن ترین نوشته ها معمولاً از راست به چپ، و سپس از بالا به پایین، و سپس از چپ به راست نوشته شده است و این به دلیل قدمت ایران و چین است. گونه ای از خط یونانی را، یونانیان مهاجر با خود به روم بردند و در آنجا بر این مبنا، الفبای لاتینی به وجود آمد که زبانهای گوناگون اروپا بدان خط نوشته شد. کم کم طفیلی قفیلی پیدا کردند و بخشی از اروپای شرقی که به کلیسای روم وابسته بودند، الفبای لاتینی را برای نگارش برگزیدند، مانند کشورهای لهستانی، چک ها، کروات ها و..؛ اما در سده نهم میلادی کشیشی از کلیسای بیزانس به نام سیریل با ترکیبی از الفبای یونانی و رومی خطی را برای نگارش زبان اسلاوی به وجود آورد. گونه ای تعدیل شده از این الفبا که سیریلیک نامیده میشود برای نگارش زبان روسی و دیگر زبان های همجوار به کار میرود. کم بصورت قراردادی خطوطی را کج و کوله ابداع کردند و نفهمیدند که ایرانیان پارسی، تمام کج و قوس هایی که به حروف میدهند، بر اساس آوا شناسی و معانی نهفته در اصوات گوناگون است، بصورت دیمی و الله بختکی ابداعاتی کردند. که البته فقط بخشهایی که ایرانیان کپی برداری کردند باارزش و معنادار است.
الفبای فنیقی شبه قاره هند را که جزو ایران بود را نیز در نوردید. پس عجیب نیست که باستان شناسان و دانشمندان خط برهمایی هند را از فرزندان همین خط میدانند که زبان سنسکریت و دیگر زبان های هندی با آن نوشته میشود. متون دینی بودایی به زبان ختنی (سکایی) که یکی از زبان های ایرانی شرقی دوره میانه است، به خط برهمایی نوشته شده است.
یکی دیگر از فرزندان خط فنیقی خط آرامی است که به سرعت در خاورمیانه پخش شد، آرامی ها اقوام ایرانی گرجستانی بودند که بخاطر افزایش جمعیت، بسوی جنوبی تر یعنی خاور میانه مهاجرت کردند و در بین النهرین مستقر شدند، یعنی شهر پارسی بابیروش که الان در عراق واقع شده. در اوایل هزاره اول پیش از میلاد، در گیریهایی ایجاد کردند که حکومتی مستقل باشند؛ ولی بزودی مقهور و خراج گزار استاندار که ایرانیان آشوری بودند گشتند. اما از آنجا که بازرگانان موفقی بودند، نفوذ ریشه داری در منطقه کردند و محل استقرار خود را در بابل و نینوا یعنی کربلای کنونی قرار دادند و بر جمعیت شان نیز افزوده شد و زبان این قوم زمانی دراز در این منطقه ماندگار بود و مهمتر اینکه برمبنای الفبای فنیقی، خط آرامی بوجود آمد که بسرعت رواج یافت و تبدیل به خط بین المللی منطقه شد و زبان آرامی نیز که چندان دور از زبان های سامی آن نواحی نبود، تبدیل به زبان ارتباطی خاورمیانه گشت. با گسترش دولت هخامنشی که سرزمینی گسترده از ماوراء النهر تا بین النهرین را دربر میگرفت و نیاز به زبان ارتباطی واحدی داشت، برگسترش خط و زبان آرامی در این راستا افزود.
خط و زبان آرامی در دولت هخامنشی تبدیل به زبان دیوانی شد و دبیران آرامی نژاد و آرامی زبان در دستگاههای دیوانی ایالت های مختلف سرزمین هخامنشی به خدمت مشغول شدند و زبان و خط آرامی با عنوان آرامی رسمی یا آرامی امپراتوری پا به پای زبان فارسی باستان و خط میخی که در کتیبه های هخامنشی بکار میرفت، در ارسال پیک بکار گرفته شد. بدین صورت که نامه به زبان هر ایالتی تقریر میشد؛ دبیر آرامی زبان آن را به زبان و الفبای آرامی مینوشت و نامه به ایالت های دیگر فرستاده میشد و در آنجا دبیرهایی از همین نوع آن را به زبان آن ایالت بر میگرداندند و لازم الاجرا میشد.
پس از دوران هخامنشی، در دوره کوتاه مدت اسکندر و سلوکی ها، زبان و خط یونانی در مراسلات رسمی و اداری بکار رفت تا اینکه در زمان اشکانیان، خط پهلوی اشکانی برای نوشتن زبان پهلوی اشکانی، بر مبنای خط آرامی پایه ریزی شد و سپس خط پهلوی ساسانی در همین راستا به وجود آمد که هرکدام گونه های کتیبه ای و تحریری دارند. این خطوط صامت نگارند و حتی تعداد علامتها نسبت به الفبای آرامی کمتر نیز هست و همین موضوع مشکلاتی را برای خواندن زبان پهلوی ایجاد میکند. این خطوط از راست به چپ نوشته میشدند.
خط اوستایی که برای تحریر در آوردن کتاب دینی زرتشتیان بکار رفته است و یکی از کامل ترین خطوط دنیاست، بر مبنای خط پهلوی ساسانی اختراع شده است. این خط آوانگار است و با 53 تا 58 علامت صامت و مصوت از قابلیت نگارشی بسیار بالایی برخوردار است. از راست به چپ نوشته میشود و به نام های دین دبیره، دین دبیریه، دین دفیره و.. نامیده میشود. از نخستین سده های اسلامی چون زبان و خط پهلوی حالت رسمی خود را از دست داده، مشکلات آن بیشتر عیان شد و برای سهولت در خواندن متون پهلوی، آن را به الفبای اوستایی برگرداندند و این نحوه نگارش پازند نامیده میشود.
در دوره زبان های ایرانی میانه، خطی که مانی در آثار خود به کار برده است نیز از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مانی خط را بر مبنای خط های مختلف دوران و با بهره گیری از قدرت تخیل و نقاشی، ابداع کرد که نسبت به خط پهلوی از امتیازات بهتری برخوردار است و در آن موازین زیبا شناختی خط مراعات شده است.
زبان های عبری و سریانی یکی از زبان های گروه شرق ایران و زبان آرامی است که در دوران گذشته از زبانهای بخشی از ایران بود. بسیاری از آثار علمی ایرانیان پارسی به یونانی و پهلوی و عبری و سریانی کپی برداری و برگردانده شده است. نوشته هایی نیز به زبان سُغدی (یکی از زبان های شرق ایران) نوشته و نشر شد. با خطهای سغدی مانوی، سغدی مسیحی و سغدی بودایی نوشته شده است که خط بودایی در حقیقت خط سغدی را نشان میدهد. متوجه باشیم که دو بودا در گذشته وجود داشته که این دو را با یکدیگر اشنباه نگیریم. ضمناً این خط بودایی نیز از فرزندان شاخه دیگر آرامی است.
لازم به یادآوری است اینکه گفته میشود: خط عبری سابقه زبانی آن به سده چهارم پیش از میلاد میرسد و از آدم ابوالبشر نشأت گرفته است. گذب محض است، عبری از عربی مشتق شده و یهودیان بخاطر دربدر بودن، زبان و فرهنگشان نابود شد و با این اکاذیب فرهنگ دزدی و فرهنگ تراشی میکنند، عموم یهودیان جهان خط عبری ناقص خود را برای نگارش آثار خود با تعصبی کور بکار میگیرند.
خط و زبان عربی به چند شاخه تقسیم شده از جمله، عربی نبطی و عربی آرامی. نبطیان قومی از نژاد عرب بودند که در نبطیه زندگی میکردند. از حدود ۱۵۰ سال پیش از میلاد گونه ای از خط و زبان آرامی در میان ایشان رایج بود، از این خط، خطی به نام سینایی نو به وجود آمد که از سده اول پیش از میلاد تا سده چهارم میلادی در شبه جزیره سینا رواج داشت. خط کوفی (در کوفه و حیره) و نسخ (در مکه و مدینه) از این خط اقتباس شده اند. گونه ای از این خط نسخ برای نوشتن آثار زبان خوارزمی که یکی از زبان های ایران شرقی است به کار رفته است. ایرانیان نیز در سده های نخستین پس از اسلام با افزودن حروف فارسی به الفبای عربی خط فارسی را بر مبنای نسخ پایه گذاری کردند و سپس خط نستعلیق و خط شکسته و دیگر خطوط ایرانی ابداع شد.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش هیجدهم: مدیوم ها: قواء و قدرتهای پریسپری و وسایل خروج آن از بدن جسمانی در بعضی از اشخاص هر قدر نمو و توسعه داشته باشد معهذا در این حیات جسمانی هرگز ممکن نیست آن اعلا درجه ظاهر گشته منشأ تظاهرات واقع گردد زیرا در این زندگانی ارضی فی الحقیقه مثل این است که دریک غلاف تاریک و ضخیمی گرفتار و محبوس شده نمیتواند خود را مستخلص ساخته منشأ آثار قویه نشود مگر بعضی اوقات آن هم در تحت قید و شرایط معینه، پس مادامی که در این بدن جسمانی است وسایل عملیات آن خیلی ضعیف و بطئی بوده و بهمین ملاحظه است که برای بخاطر آوردن وقایع زندگانیهای گذشته خود ضعیف و عاجز است. و چون روح داخل در زندگانی روحی شد کاملاً محیط و مسلط برقرار خود گشته و پریسپری بکلیه تصورات و احساسات حاصله خود آشنا و نزدیک میشود و با همین تصورات و احساسات ممکن است در روی سیالات تأثیراتی بخشیده و در ابدان جسمانی و دماغ انسانی منشأ نفوذ واقع شده موجد تظاهرات گردد و از جمله اسرار غامضه که اسباب شگفت و حیرت انسان را در تظاهرات و آثار روحی فراهم میآورد در همین موضوع است یک نفر مانیه تیزور نیز بواسطه تسلط دادن قوای فوق العاده خود از روی معمول پریسپری او را از بدن خارج کرده و موقتاً اورا از قیود زندگانی مادی خارج میسازد و بهمین قسم ارواح آزاد نیز ممکن است بواسطه میل و اراده یک رشته جریانات مانیه تیکی را در بعضی اشخاص سوق داده در اعضای آنها اثر نموده و بوسیله آنها با اشخاص دیگری مربوط گردند این قبیل موجودات که سلسله اعصابشان دارای لطافت و حساسیت مخصوص و برای ارتباط و تظاهرات ارواح بکار میروند آنها را مدیوم مینامند. استعدادات آنها متنوع و گوناگون است و ما ذیلا آنها را خواهیم نکاشت. مدیومها اشخاص حساس و روشن بینی هستند و ممکن است با دیده بصیرت خود ابرهای تاریک وظلمانی که حاجب ماوراء عالم اترى و لطیف است شکافته و با سرعت برق بلکه سریع تر با تعالم رفته و از ارواح برای ما کسب اطلاعات نمایند برخی دیگر از مدیومها نیز هستند که میتوانند ارواح را دیده و قوانین عالیه را از آنها بما الهام نمایند. این قسم مدیومها را مدیوم بینا خوانند و مدیومهای دیگری که ارواح بدست آنها مطالبی مینویسند و یا بزبان آنها تکلم میکنند نیز یافت میشوند· البته صحیح است که فرداً فرد ما مدیوم میباشیم ولى نه بیک قسم بلکه با درجات متفاوت وصور مختلف بسیاری از اشخاص این استعداد مدیوم نبطه را بحد اعلا دارا میباشند ولی خود آنها از این موهبت بی خبرند کسی نیست که نفوذ خوب یا بد ارواح در مدت حیات در وی تأثیر نکرده باشد ما در میان یک دسته موجوداتی غیر مرئی زندگانی میکنیم که با کمال آرامی و دقت به جزئیات زندگانی ما نظر انداخته و با فکر و خیال سهیم وشریک اعمال، خوشیها و رنج و محن ما میباشند این دسته از موجودات غیر مرئی آنانی هستند که برخی را ما در طی همین زندگانی ارضی ملاقات کرده و میشناخته ایم. آنها از اقوام و دوستان یا دشمنان و بیگانه هستند که با آنها سرو کار داشته ایم و تماماً آنها بواسطه عادات و خاطرات زندگانیهای گذشته ارضی بجانب اشخاصی که دوستی و سابقه داشته متمایل و رهسپار میگردند. این موجودات غیر مرئى تأثیر و نفوذ کاملی در ما بخشیده ما را میبینند و بجهالت ما لبخند زده و حتی در بعضی از موارد نیز ممکن است بعضی از دشمنان بر ما وسوسه کرده اسباب مزاحمت ما را فراهم آورد. و از راه کینه و بغض در صدد انتقام بدیهای گذشته برآمده و عملاً بما اذیت و آزار رسانند. کلیه نویسندگان ساعات الهامات روحی را دانسته و حس کرده اند و در همین ساعات است که فکر آنها مانند چراغی از انوار غیر منتظره روشن و فروزان شده افکار و تصورات زیاد و مواضیع مفیده و بلکه نفیسه در این قبیل مواقع از نیش قلم آنها تراوش میکنند. کیست که در مواقع حزن و اضطراب و یأس ناگهان صیحه تسلی و تشفی دهنده از اعماق خود نشنیده و از این پریشانی و نومیدی بیرون نیامده باشد؟ آیا نمیتوان گفت مخترعین و پیشقدمان ترقی و علم و بلکه کلیه اشخاصی که در توسعه قدرت و سعادت بشر کوشیده اند اشخاصی هستند که گذشتگان ما را آنها کمکها و مساعدتهای غیبی نموده و در ساعات معینه این اختراعات و وسایل ترقی را بآنها الهام نموده اند؟ بلی بلا شبهه نویسندگان مبتکرین همان مدیومها و اشخاص معمولی و متعارفی هستند. منتها در یک مواقع معینی ارواح بعضی چیزها بآنها القاء نموده و بواسطه این الهامات مخترعین مزبور یک روشنی و لمعان فکری مخصوصی یافته و در نتیجه مبدع ومخترع یک موضوع تازه و بکری گردیده اند. در بعضی اشخاص دیگر این قوه ارتباطیه با ارواح بشکل مشخص و متمایزی مشاهده میشود. برخی از آنها چنین حسن میکنند که بدون آنکه خود اراده کنند یک قوه خارجی آنها را بکاغذى نزدیک کرده و بخودی خود بعضی نصایح اطلاعات و تعلیمات مفیده و مختلفه را در روی کاغذ یاد داشت مینماید. برخی دیگر که سیاله حیاتی زیادی دارند بطور وضوح دیده وحس میکنند که میزی که وسیله ارتباط است در زیر دست یا انگشتان آنها تکان خورده و یا آنکه بوسیله قرعات میز یا ضربه با اثاثیههای دیگری ارتباط یافته و البته این وسیله قرعه برای تحقیق در این موضوع و اقناع منکرین این مسئله بمراتب مناسب تر و بهتر وهر گونه شک و تردید را مرتفع مینماید. بعضی دیگر از مدیومها چون در تحت نفوذ ارواح قرار گرفتند به خواب مانیه تیکی عمیقی فرو رفته عنان و اراده اعضاء از دست آنها سلب و بارواح تفویض گشته و این وجودات غیر مرئی از اعضاء مزبور استفاده کرده و مانند حیات جسمانی خود آنها را بکار انداخته استفاده میکنند. هیچ چیز عجیب تر و غریب تر از این نیست که در این وقع انسان دریک جسم لطیف زن یا دوشیزه بترتیب تظاهرات اشخاص مختلفه را از قبیل کشیش گاهی صنعت گر یا مستخدمه را مشاهده کنند که با همان اطوار و حالات و زبانهای مخصوصه خود که در عالم جسمانی داشته اند این اشخاص عملیاتی انجام داده و منشأ بروزاتی میگردند. اغلب اتفاق افتاده است ارواح حامیه که ما را شناخته و دوستدار ما میباشند بما تظاهرات نموده و عملا بقاء خود را پس از مرگ بما اثبات مینمایند حتی به بعضی دیگر از اشخاصی که پس از آنها باقی بوده و در این زندگانی متحمل ناملایمات و مصایبی میباشند بآنها پند و اندرزهای سودمندی داده و حتی آنها را تشویق و ترغیب نموده و مرام اصلی حیات را بآنها گوشزد کرده و وسیله دلجوئی و قوت قلب آنها واقع میگردند. آیا به چه چیز میتوان ارتباطات حسی و انتقالات فکری که بین اشخاص و ارواح موجود است حمل نمود؟ آیا نه اینست که این موجودات حیه که پدر یا مادر یا یکی از اقارب و دوستان ما میباشند و آزادانه در فضا گردش میکنند، گاه بگاه از روی ملاطفت و مهربانی بما مربوط گشته با نصایح سودمند خود ما را مستفیض و برخوردار مینمایند؟ بعضی از مدیومها فقط بواسطه حضور خود در جلسه اسباب حصول تظاهرات شده یا باصطلاح متعارف موجب تجسد ارواح میگردند. ارواح مزبور از پریسپری اینگونه مدیومها استفاده کرده یک مقدار کافی از سیالات آنها را بمیل و اراده خود متکاتف و بشکل و ترکیب مختلفه و یا شبیه بخود ساخته و بدین قسم تظاهرات مینمایند و حتی اغلب ممکن است تجسم مادی بخود گرفته و میتوان آنها را بکمال خوبی دیده و با دست لمس وحس نمود. برخی دیگر از مدیومها نیز ممکن است واسطه بین أرواح واشخاص بیمار واقع شده یعنی امواج مانیه تیکی را از طرفی از ارواح گرفته و از طرف دیگر به اشخاص بیمار و علیل المزاج داده آنها را بدین قسم معالجه و مداوا مینمایند. از اینجاست که میتوان یکی از بهترین و مفیدترین اشکال مدیوم نیطه را در نظر گرفته در اعمال آن جدیت و کوشش نمود تا استفادههای کامله حاصل گردد. یک رشته احساسات بیشمار و فراوانی موجود است که عامل مؤثر آنها ارواح اند و بهیچ وجه نمیتوان از طریقه دیگر این احساسات را توجه و بیان نمود. مانند حس قبل از وقوع حوادث ومصائب مختلفه یا مرگ یکی از اقارب و دوستان و غیره تماماً این قبیل احساسات بواسطه جریان سیالانی است که ارواح بسمت اشخاص سوق داده متوجه میسازند. در تحت نفوذ امواج مزبور بدن جسمانی چیزهائی را پیش خود احساس نموده و درک میکند ولی فکر انسانی کم تر متوجه این مسئله است که احساسات مزبور از کجا آمده و حتی بندرت اشخاصی یافت میشوند که در صدد تحقیق و کشف این قبیل قضایا برآیند. پس باید دانست که از مطالعه و بکار انداختن قواء مدیوم و ارتباط روحی یک سلسله تعلیمات زبده و عالیه بدست آمده و از این رو ممکن است منابع کمالات و استفاده های بی شماری عاید بشریت گردد. معهذا در این کمالات و قواء بایستی امتیازات و درجاتی قائل گشت و چنان که قبلا نیز متذکر گشتیم در هر یک از ما لوازم و اسباب مدیوم شدن کاملا آماده و مهیا است. منتها بایستی آنها را بکار انداخته و از قواء مزبوره استفاده نمود. از طرفی این موضوع را نیز نبایستی از خاطر محو نمود میل و اراده شخص در پیشرفت این قضیه را بسیار بزرگ و پراهمیتی را دارا است و اغلب از مدیوم هائی که مشهور و معروف گشته اند دارای استعداد و قریحه فوق العاده بوده و و تشکیلات بدن جسمانی آنها ظرافت و لطافت مخصوصی را حائز است که بفوریت تسلیم عملیات ارواح میشوند. بسیاری از پیغمبران بزرگ، اصلاح طلبان و حتی اغلب از متقین بزرگ مذهبی دائماً با موجودات غیر مرئی یا ارواح ارتباط داشته و از آنها کسب الهامات مثمره ومفیده میکرده اند از دوره زندگانی اینگونه اشخاص بزرگ دو دلیل قاطع و خوبی بدست میآید یکی این که عالم ارواح وجود دارد و دیگر آنکه انسان کره ارض میتواند با موجودات غیر مرئی آن عالم یعنی با ارواح مربوط گردد. قطع نظر از اغراقات و حکایات افسانه آمیزی که متداول است یک رشته از وقایع تاریخی است که محقق الوقوع ولی از آنجا که راه حل آنها بر بشر مجهول بوده بنظر عجیب و غریب میآمده است. ولی امروز که وجود پریسپری و قوانین مدیوم نیطه ثابت و محقق گشته، این مسئله برای ما بخوبی روشن و واضح میشود که چگونه در تحت اثر و قوۀ پریسپری این روح در طی ادوار و اعصار بیکران توانسته است در انسان تأثیراتی وارد آورده و عملیاتی انجام دهد، موضوع غیب گوئی از یک دختر غیبگو که در افسانههای رم مسطور است. موضوع دختری است که مطالبی را برای سلطان رم موسوم به نوما پیشگوئی میکرده، یا خواب های سی پی ان افریقائی و موضوع ارواح حامیه سقراط، تاس، ژرمر کاردان، و یا الهامات و دستوراتی که از عالم غیب به ژان دارک دوشیزه فرانسوی میرسید و یا حکایاتی را که پره درست روشن بین و نویسنده معروف فرانسه، در موضوع روشن بینی نقل نموده و هزارها حکایات و وقایع دیگری را که در کتب مختلفه
نقل نموده اند، راه حل آنها تماماً امروزه بدست آمده و اینگونه مسائل دیگر در برابر نظر اشخاصی که آگاهی به مطالب روحی دارند بهیچ وجه خارق العاده وعجیب و غریب نمی آید. از وقایع مزبور یک قانون حساسیت مشترک بزرگی نتیجه گفته که میتواند انسان کره ارض را با موجودات فضائی و غیر مرئی ارتباط دهد، ارواح عالیه مجرد اینکه از زندگانی جسمانی مستخلص گشته و بعالم روحی شتافتند میتوانند پرده ضحیم وخشنی که حقیقت را از آنها مستور نموده بود عقب زده و قوانین عالیه و سرمدی گیتی که در زندگانی جسمانی بواسطه منافع مادی در تحت لفافههای تاریک و ظلمانی پیچیده و مستور بود بشکل مخصوصی در مقابل آنها تجلی نموده و در این موقع است که آنها را کاملا دیده و درک میکنند و از آنجا که این موجودات حیه علاقه مخصوصی به پیشرفت و ارتقاء مخلوقات دارند با خاطری سرشار و برای معاونت و کمک به موجودات این عالم تنزل کرده با ما مربوط گشته و خصوصاً با اشخاصی که فوق العاده حساسیت و سازمان عصبی شان لطیف و دقیق و استعدادشان برای مدیوم نبطه خوب و مناسب است ارتباط پیدا کرده و بوسیله آنها یک سلسله تعلیمات اخلاقی و اطلاعات مفید بحال بشریت و جامه را بما ابلاغ مینمایند. اما از طرفی مشاهده میشود که اغلب بلکه عموماً مدیومها متوجه این مسئله نیستند که ارتباط با ارواح عالیه و شامخ مقام بایستی مستلزم یک زندگانی پاک و مستحسن و عاری از هرگونه آلایش باشد. در عهد عتیق سوژهها اکثر از طبقه اناث تشکیل یافته و اصولا آنها را از بدو طفولیت جهت این کار انتخاب میکرده و از همان کوچکی در معابد مخصوصه آنها را به تعلیم و تربیت دقیقی میگماشتند، و این اشخاص را از چیزهای پلید و کثیف مجزا نموده و بلکه هر چیزی که باعث ظرافت و حسن اخلاق بود برای آنها آماده مینمودند، غیب گویان رم و یونان و همچنین زنهای دروئید قدیم فرانسه و غیره بدین قسم تربیت میشده و همیشه با ارواح عالیه یا بنابر قول خودشان با خدایان در امور جاریه مشورت نموده و اغلب جواب هائی را که از ارواح مزبور کسب میکرده اند عین با واقع و صلاح آنها در میآمده است. ژان دارک نیز از جمله مدیومهایی بود که مستقیماً الهامات آسمانی را اخذ و درک میکرد ولی متأسفانه امروزه این شرایط پاکی و صفه بکلی از بین رفته و بسیاری از مدیومها بواسطه آلودگیهای مادی خشن و صرف قواء خود در راههای متعارفی و منافع شخصیه موفق به حصول مقصود نشده و از اینجا است که فقط یک رشته تظاهرات ارواح پست در میان آمده و پیشرفت این موضوع را اغلب عقیم و بلا ثمر میگذارند.
سیر تکامل روح پریسپری: مسئله ارتباط بین انسان و ارواح در نتیجه یک سلسله تجارب و امتحانات نوین کاملا تأئید گشته و بثبوت پیوسته است که انسان پس از مرگ در پرتو جسم سیالی که کامل تر از این بدن جسمانی محسوب میگردد زندگانی میکنند. این شکل که پس از مرگ باقی میماند مخلد و لایموت و همیشه مصاحب و با روح همراه بوده و دائماً شاهد و ناظر مجاهدات و رنج و تعبهای روح میباشد. در همه جا با وی سهیم و شریک بوده و مراتب تعالی و ترکیه خود را با روح طی میکند و چون این پریسپری ابتداء. از مراتب پست بوجود آمده از این لحاظ مجبور است که تدریجاً نردبان موجودیتهای مختلفه و مدارج تعالی را طی کرده به پایه و مقامات شامخ تری سوق یابد، زیرا چنانکه گفته شد این موجود در بدو امر موجودی ناچیز و ناقص بوده و در نتیجه عودتهای بیشمار و ترقیات تدریجی بمقام انسانیت رسیده و در این مرحله است که احساسات وی عالی تر و پاک تر شده و هر قدر فروغ و پرتو حقیقت بیشتر و قوی تر بوی بتابد، بهمان اندازه نیز پریسپری تابناک و فروزان خواهد شد، و در طی گزارشهای متوالیه بهر اندازه که قوای معنوی و کمالات روحی بسط و توسعه یافته و میدان علم و معرفت وی وسیع تر گردد بهمان اندازه نیز احساسات روحی لطیف تر و پاک تر شده، عقل و ادراک نمو زیادتری کرده، معرفتهای بیشتری اندوخته خواهد نمود و در هر مرتبه که روح یک دوره از زندگانی خود را بپایان برساند مانند پروانه ایست که از غلاف کرمی خود بیرون آمده و آن را از بدن بدور انداخته و از تن رها میسازد، روح نیز از این بدن جسمانی خارج آزادانه در فضا سیر و گردش میکنند و در این موقع نظری بجسم سیال یا ردای خود یعنی پریسیری که همیشه باوی مصاحب میباشد کرده مدارج مختلفه ارتقاء یا زیستن در مراحل پست خود را از این استنباط نموده مقیاس میگیرد. همان طوری که هر گاه به تنه درختی نظر کنیم از روی حلقههای آن میتوان سنین عمر درخت را تعیین نمود، بهمین قسم نیز پریسپری و علائم زندگانیهای ماقبل و حالات زندگانی های ماضیه را در خود حک کرده و حفظ نموده است؛ علائم مزبور عموماً در هریک از افراد بلا استثناء موجود ولی گاهی ممکن است بعضی از آن خاطرات از این لوحه محو و فراموش گردد. ولی تذکار خاطرههای مزبور وقتی برای روح میسر خواهد شد که از بدن مادی خارج شده و در آنوقت است که یک یک از قضایا و وقایع گذشته را بیاد آورده و با مدارک و شواهد مثبته دورههای رقت بار و پر مشقت زندگانی را از برابر نظر گذرانده یادآور خواهد شد. ارواحی که از قافله معرفت و کمال عقب مانده و در مدارج پست زیست میکنند آنهائی هستند که جسم سیال آنها فوق العاده خشن و متمایل بمادیات و دارای همان لذایذ و خصایص جسمانی میباشند. یعنی پس از مرگ بعینه همان چیزهایی را که در این عالم مادی از قبیل تشنگی و گرسنگی و درد و غیره احساس مینموده، همانها را در آن عالم روحی پست خود احساس نموده در تأمین این سلسله احتیاجات و تمایلات مادی ناگزیر است. و از آنجا که جسم سیال آنها از هوی و هوسهای جسمانی تیره شده، بطور خفیف نوسانها و تموجاتی از خود بروز میدهد ؛ بطور خلاصه ارواح اخیر در این مرحله دارای عقل و ادراک فوق العاده محدودی بوده و از زندگانی روحی و فضائی کاملاً بی بهره مانده محاط در فضاى تاریک و ظلمت افزائی خواهد بود. روحی که از علائق مادی حیوانی کناره گیری نموده و امیال شهوانی را بدرود گفت پریسپری را لطیف و شبیه بخود خواهد ساخت هر قدر این پریسپری لطیف و منزه باشد بهمان اندازه و با همان قوت بنوسان و تموجات سریع تری در آمده، عقل و ادراک و احساسات وی بیشتر بسط و توسعه خواهد یافت در این مرحله پریسپری داخل در عوالم پر لذتی شده و از زندگانیهای خوش متمتع و برخوددار میگردد، و ماحتی از درک آن لذات عاجز و قاصریم خلاصه در همین زندگانی است که ارواح عالیه سرمست و از آهنگهای موزون و بسیار خوش گیتی متنعم وشاداب خواهند شد. اینست نتیجه کشمکشها و مجاهدتهای روح! اینست پایان زحمات و مشقات در عالم روحی! در همین عوالم پر وجد است که ارواح با نیرو و قوت بی قیاس زیست نموده، برهوی و هوسهای شهوانی و مادی خود غلبه کرده، قیودات و پیرایههای عالم جسمانی را پشت پازده و وارد در عوالم نور و فروغ میگردند، بلی اینست دستور و برنامه که برای هر یک از ما موجودات تعیین شده و همین لا تعد ولا تحصى است که بحکم ضرورت بایستی فرد فرد ما آنها را طی کرده و عوالم بیشمار و راههای پر پیچ و خم حیاتی را زیر پای گذارده داخله در عوالم جدید تری گردیم
نتایج فلسفی و اخلاقی: نتایج فلسفی و اخلاقی که میتوان از وقایع روحی بدست آورد. زیاد بلکه بی شمار است مسائل بسیار بغرنج و لاینحلی که در طی قرنها فکر بشری را پریشان، انسان را همه وقت انگشت بدهان گذارده و عقلاء و متفکرین عالی قدر را در کشورهای مختلف تاکنون متزلزل و مردد ساخته بود، یک یک از این مسائل را وقایع و آثار روحی بنحوی اتم و اکمل حل و تسویه نموده و اشکالات ما را بخوبی برطرف مینماید. مثلا موضوع اینکه طبیعت باطنی و اسرار آمیز انسانی که فقط کمی بدان پی برده بوده و همچنین مسئله تقدیر دربارۀ هر یک از افراد بشر را وقایع روحی عموماً حل و تسویه نموده است. موضوع بقاء روح پس از مرگ که تا کنون صرف حرف و جزء اوهام محسوب میشده و همچنین ادراکات خالص و تمایلات روح بجاهای بلندتر، و رسیدن بمرحله شعور و عقل و بهمین قسم موضوع ارتباط بین ارواح و زندگان که یکی از نتایج حاصله منطقی و مسلم این مسئله است، از امروز کاملا مشهور و بطور وضوح دراثر تجارب عدیده باثبات رسید است که انسان پس از مرگ باقی است. و مرگ جز تغییر حالتی بیش نیست. از بیانات فوق و تعلیمات ارواح علاوه بر این نتیجه دیگری نیز حاصل است و آن عبارت است از ادامه حیات و زندگانیهای متوالیه و در این مدت که روح زندگانی نموده ارتقاء مییابد؛ یعنی بواسطه اعمال و تجاربی که در دوره حیات انجام میدهد، آن اعمال برای او بمنزله مصالحی خواهد بود که بمصرف بنای مجللی رسیده و آتیه جدیدی را بدست خود استوار و محکم میسازد. و این اقدام را روح از بدو زندگانی پست حیوانی آغاز نموده تا آنکه بمرحله انسانیت میرسد و در اینجا نیز اندوختههایی جهت خود تهیه کرده و دائماً بجانب تکامل و ارتقاء تدریجی بالا میرود. همین خود نمرۀ مجاهدات و زحماتی است که هر دوره تحصیل کرده، نتیجه این زحمات و کشمکش های طاقت فرسا است که هویت و وسیله شناسائی روح را فراهم خواهد نمود. از اینجا است که میتوان باصول نظام عدالت و ترقیاتی که بر عوالم حکم فرما است بی برده و فهمید که مقدرات ارواح کلیه از روی قوانین عاقلانه عمیقی تنظیم گشته و این قوانین و اصول عمومی و جهانگیر است. با این وصف میتوان گفت که اسپری تیسم در عین حال عبارت از فلسفه و اصولی است که پایۀ آن توأماً بر روی مبانی اخلاقی و علمی مثبتی استوار گردیده قلب و وجدان، عقل و ادراک را قانع و ساکت میگرداند، این عقیده موقعی در عالم ظهور کرده و وقتی در برابر انظار جلوه گر شده که عقاید و تصورات مذهبی پوسیده در شرف اضمحلال بوده در روی محوری که سیر و گردش میکرده اند. رفته رفته از حرکت باز آمده آخرین نوسانات آنها قطع میگردد. و از آنجا که انسان امروزه سرگردان و خیران در پی مقصود اصلی کور کورانه روان و در تکاپوی حقیقت روان است، طلوع و ظهور اسپری تیسم که بلا تردید از بزرگ ترین عقاید و وقایع تاریخی بشمار میرود، تنها عقیده و طریقه است که بر روی مبانی حقیقی مستحکم گردیده و میتواند. راهنمای بشریت واقع گردد. این عقیده برای تحکیم ایمان شخص اساسی، متقن و بهترین وسیله برای تزکیه نفس و اخلاق محسوب گردیده و همچنین برای ترویج فضایل معنویه و تحریص تقوی و پاکدامنی محرک خوبی بشمار میرود این عقیده باعث پیشرفت مرام و نیل بقوانین عالیه گیتی شده، به رحمت و عطوفتهای بلا استحقاق، باظلم و اوهام و خرافات خاتمه داده؛ و بعکس بما نشان میدهد که هرکس در سایه جد و جهد خود سیر ارتقاء نموده و بمدارج عالیه خواهد رسید، این عقیده بما تعلیم میدهد که یک قسم مساوات مطلق و حساسیت مشترک باریکی تمام موجودات وعملیاتی را که آنها در طی قرنها و زندگانیهای متوالیه انجام داده اند بیک دیگر مربوط ساخته و تنها منظور اساسی این عقیده از بین بردن دو عفریت مدهش یعنی تکبر و خود پسندی است که تا کنون احدی بلکه هیچ چیز موفق بامحاء و نابود ساختن آن نگردیده است.
اسپری تیسم و علم: کیفیات و آثار روحی با آنهمه نتایج مهمه علمی و اخلاقی را که متضمن است معهذا آن قسمی که بایستی عموم از آن استقبال بعمل آورده و بدان اهمیت دهند حقاً کوتاهی کرده و آن قسمی که بایستی از این علم شریف استفاده نمایند سستی و قصور میورزند. هرگاه بخاطر آورند این موضوع را ما قبلا در بخشهای گذشته مورد بحث قرار داده و علت این اهمال کاری را متذکر گشته ایم. انسان از آنجا که در طی قرنها بواسطه پیش آمد یک سلسله اوهام و خرافات و عدم امتیاز بین آنها و حقایق مذهبی بیک دسته مباحث طولانی بی اساس و الفاظ بی سروته اغفال شده، امروزه برای هر موضوع خاصی ولو حقیقت هم که باشد زیر بار نرفته و با نظر بی اعتمادی و بی اعتنائی به آن نگاه میکنند. ولی فی الحقیقه اگر این موضوع را علماء و دانشمندان بنظریه فوق تلقی نمایند اسباب تعجب و حیرت است زیرا تکلیف آنها اینست که هر نوع آثار و کیفیاتی را که مشاهده میکنند بدواً بایستی در اطراف آن کنجکاوی کرده سبب و قوانین مربوطه را تحقیق نموده مطالب را یادآور شوند. ولی از طرف دیگر اینگونه کیفیات در اشخاصی که از طبیعت انسانی بخوبی اطلاع دارند سبب تحیر و تعجب نگشته و آنهائی که از سوابق تاریخی نیز با خبرند ابداً چیز خارق العاده وغیر طبیعى بنظرشان جلوه نخواهد نمود. حقیقتی که تازه تجلی نموده و ظاهر میشود، مانند صاعقه ایست که ابتداء انسان از آن خالف بوده و میترسد، زیرا بدیهی است هر اصل بدیع و نوینی که طلوع میکند، قهراً اساس عقاید و تئوریهای پوسیده مندرسی را که در نظر اشخاص فوق العاده عزیز و محترم است متزلزل ساخته و بنیان اصول و عقایدی را که بزحمات زیاد و در طی قرنها استقامت نموده و برپا مانده است ویران و منهدم میسازد. چقدر دشوار و مشکل است یک سلسله افکار و تصورات باطلی که قرنها است در دماغ اشخاص بطور محکم مانند درختان کهن سالی جای گزین گشته و ریشه دوانیده است منظمش نمود؟! چه بسا آسایشها و آرامشها است که افکار و عقاید نوین آنها را در هم شکسته، شور و غلغلهها و انقلابانی برپا کرده و اشخاص متعدد را که بهیچ وجه میل و رغبتی در فحص و کاوش ندارند، وقتی بحکم ضرورت وادار به یک سلسله تحقیقات و بازرسیها میکند. البته باید دانست که دانشمندان نیز مانند ما از افراد بشرند و مانند عموم ممکن است دارای ضعف و عجز و یا تصورات و عقاید شخصیه باشند. در اینحال یک قسم شجاعت و دلاوری حقیقی لازم است که با کمال بی طرفی و بدون غرض از وقایعی که یک سلسله افکار و تصورات بی اساس پوسیده یک عمر را تکذیب و رد میکند، قدم بمیدان مجاهدت گذارده و دلاورانه این اصل و طریقه مسلم را که بر حقیقت استوار است بعموم تعلیم و تبلیغ نماید. بهمان قسم که انکشافات بزرگ و مهم در بدر طلوع خود همیشه هدف یک سلسله مخالفتها و دشمنی هائی بوده است، اسپری تیسم نیز ناگزیر بایستی ابتداء مورد طعن ودقت ومورث یک رشته امتحانات اشخاص کنجکاو تیز هوش واقع گردد. هر گاه به پیشرفت بسیاری از عقاید تازه و خاصه افکار مثمره و شامخه که در دنیای امروزه منبع هزاران فیض و استفاده عمومی واقع گردیده با نظر دقت نگاه کنیم، میبینیم که در بدو ظهور عقاید مزبوره فوق العاده تحمل مصائب و مخالفتهای گوناگون کرده، و دائماً مورد استهزاء و تمسخر توده معاصر واقع شده و مردم آن عقاید را جزیک رشته خیالات و اوهام چیز دیگری نپنداشته و ابداً اعتنائی به آنها نمیکرده اند. مثلا اکتشافاتی را که علماء در باب قوه بخار و الکتریسیته بعمل آورده بودند، مدتها مردم آن را کذب و جزء اوهام و خیالات میپنداشتند، بهمین قسم آکادمی طبی عقیده ویلیام هاروی را در خصوص گردش خون و بعدها نیز علم مانیه تیسم را بکلی لغوو رد کرد و از طرفی آکادمی پاریس این قسم رأی داد که علم مانیه تیسم اصولا مهمل و ابداً وجود خارجی ندارد و حتی این مخالفت به پایه رسید که آکادمی وین از تعمیم آن جلوگیری کرده و رواج آن را مضر بحال جامعه تشخیص داد. چندان دور نرویم در همین سالهای اخیر تا چه اندازه علماء بنظر سخریه و استهزاء به اکتشافات محیر العقول دانشمند معروف و آفریننده علم انسان شناسی و مخلوقات قبل از تاریخ موسوم به پوشه دوبرت نگریسته و تا چه حد او را هدف طعن و کوبیدن خود قرار داده اند. امروز نتیجه آن بی اعتنائیها وطعنهها معلوم شده و میبینیم که این علم دارای چه اعتبار و اهمیتی گشته و با چه قسم وضوح وضعیات جامعه های اولیه بشری را در برابر عموم مجسم ساخته و از زندگانی انسانهای اولیه چگونه ما را مستحضر و مطلع میگرداند؟ هرگاه بصفحات تاریخ نظر کنیم خواهیم دید که اصولاً کلیه اشخاصی که برای رفاه و آزادی بشر قدم در میدان مجاهدت گذارده و از برای استخلاص و نجات توده جاهلی دامن همت بکمر زده و خواسته اند اموری را که در قواء طبیعیه و قوانین اخلاقی موجود است عملا بمردم تعلیم داده و آنها را به راه راست و حقیقت هدایت نمایند همیشه دچار محذورات و موانعی کشته و مصادف با ناملایمات و مرارتهای زیاد وحتی بعضی از آنها نیز هدف تیر اتهام و چماق تکفیر و در نتیجه هتک احترام وحتى مرگ میشده اند مثلا گالیله هیئت دان و فیزیکدان معروف ایتالیائی را بواسطه انکشافات عدیده علم فیزیک و هیئت و قوه جاذبه زمین و گردش آن بدور آفتاب و غیره که هر یک از این انکشافات امروزه برای بشر منشأ و سرچشمه هزارها و سرچشمه هزارها بهره و استفاده است بایستی محکوم بحبس و شکنجه گردد. یا آنکه ژیور دانو برونو (فیلسوف و دانشمند بزرگ ایتالیا که بواسطه مخالفت با عقاید مذهبی ابتداء پاپ وی را تکفیر کرده و پس از آن در آتش زنده سوزانده شد، در سال ۱۶۰۰ مسیحی) چرا زنده در آتش بسوزد؟ و امثال او واط انگلیسی، فالتون امریکائی، پاین فرانسوی یعنی کاشفین قوۀ بخار هدف سخریه توده گشته و سالومون دوکس (مهندس فرانسوی و کاشف تئوری قوه انبساط و انقباض بخار که در اوایل قرن هفدهم مسیحی میزیسته است) باتهام دیوانگی بدارالمجانین روانه گردید. امروز دیگر باین قسم افترائات و اتهامات خاتمه داده شده و اشخاص را بجرم اینکه دارای عقاید مفسده انگیزی میباشند دیگر نمیتوانند آنها را عذاب و شکنجه داده یا حبس کرده و یا آنکه زنده در آتش با کمال بی رحمی بسوزند اما از طرفی طعن و استهزاء سایرین نیز کم از زجر و شکنجه نبوده بلکه آن نیز خود یک قسم جور و ستم میباشد و در واقع جایز است اندکی قیاس کنیم که برای پیشرفت یک سلسله عقاید و افکار چه فعالیتها و چه استقامتهای غیر قابل وصفی لازم بوده و با وجود مخالفتها و تعصبات مذهبی علماء چگونه این رشته عقاید توانسته اند مقاصد خود را از پیش برده و دوام کنند ولی ظاهر است که عقاید و افکار نیز مانند اشخاص بایستی در رنج و آلام بسر برده تا نمو کرده و در نتیجه ارتقاء یابند. این حقیقت بعینه مانند پرتو پرفروغ و تابناک آفتاب میباشند و هرگز نمیتوان روی آن را با الفاظ تار و پود گسیخته پوشانیده یا اندود نمود زیرا دیر یا زود بر اسبابها و مواضع مفسده انگیزی که عایق و مانع تجلی آن واقع شده اند، غلبه نموده و طولی نخواهد کشید که فروغ خود را بر عموم ساطع و آشکار خواهد ساخت. از این رو خوبست پس از آنکه این خاطرههای مولمه و رقت بار را از نظر گذرانده و طرز استقبال قدما را نسبت به عقاید و افکار بدیعه که بوجود میآمده سنجیدیم و دیدیم که با وجود حملات شدیده و مخالفتهای گوناگون چگونه این سلسله عقاید بر موانع غلبه کرده و در اثر انکشافات و پیشرفت روز افزون آنها دنیای متمدن باچه طنطنه بر مرکب باد پای جلال و تنعم سوار شده و از گلهای عطر آگین و روح پرور بوستان دانش و معرفت بهرور میشود، و پس از آنکه انکشاف همین موضوع اسپری تیسم را که بدست یک عده مخالفین افتاده و بر علیه آن رایت مخالفت برافراشته بخاطر آوریم جایز است که از آنها این مسئله را سئوال کنیم که با این وصف آیا بهتر نیست که قبل از اظهار عقیده در این موضوع بدواً قدرى تدقیق و اندیشه نموده امتحاناتی در این خصوص بعمل آورند تا یک سلسله واقعیاتی که مبتنی بخش آغاز بر مشاهده و تجربه است برأی العین ببینند، آنگاه سینه سپر نموده مخالفت کنند؟ هر قدمی را که بشر برای پیشرفت خود بر میدارد متذکر میشود چنته او تا چه حد از علم و معرفت تهی و دست او از فضل و دانش تا چه اندازه خالی است البته جای هیچ شک و تردیدی نیست که انکشافات علمی امروزه در عصر ما بمراتب بیش از ترقیات علمی دورههای سابق یا زمان آباء و اجدادی ما بوده است. و از آنجا که مرور زمان این پیشرفت را بما عملا نشان داده پس قیاس کنیم که انکشافات آتیه بالنسبه بترقیات درخشان امروزه چه خواهد بود و متعاقب علوم امروزه چه قسم اطلاعات و معرفت هائی عاید بشر خواهد شد. زمان حاضر یکی از مراحل بسیار کوچکی است که بشر در طی این مسافرت بزرگی که در پیش دارد پیموده و در حقیقت این عصر در تاریخ سلاله و دورههای بعد ورق کوچکی بیشتر محسوب نمیگردد و مستبعد نیست چیزهائی را که دیروز بشر جزء اوهام و خیالات محسوب میداشت فردا همانها واقعیت یافته صورت حقیقی بخود گیرد. انسان همه وقت میتواند تفاخر و مباهات نموده و بگوید که من بر خرمن فکر و فراست گذشتگان خوشه افزوده و برتوشه و اندوخته آنها شمه اضافه کرده ام، ولی هرگز نبایستی بگوید: مطالب و مسائلی که تاکنون بربشر مجهول مانده بعدها و بلکه همیشه نیز بروی مجهول و مبهم خواهند ماند. زیرا دانه علم لا یتناهى و با مقایسه علوم امروزه بالنسبه به علومی که بعدها کشف خواهد گردید، این موضوع کاملا روشن شده و علاوه بر این مقایسه، مطلب دیگری نیز بما گوشزد خواهد شد که در تصدیق یا تکذیب مطالب، هرگز بدون بررسی و مطالعه بی گدار به آب نزده و در قضاوت آنها عنان احتیاط را از کف رها ننمائیم.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: سه چیز است که از کارهاى زمان جاهلیت است: نازیدن به نسب ها (ى پدران) و طعنه زدن به نژادها و طلب باران نمودن از ستارگان.
بنده خدایی میگفت: وقتی خیلی ناراحتی تصمیم نگیر، وقتی دیر میشه عجله نکن، وقتی خیلی خوشحالی و ذوق زده هستی به کسی قول نده، وقتی یکی دلتو شکست سر یکی دیگه خالی نکن، وقتی بغضت گرفت پیش هر کس و ناکسی گریه نکن شاید همون دشمنت باشه و از ته دل خوشحال بشه، وقتی با یکی چپ افتادی و قهر کردی پشت سرش حرف نزن و بد نگو، شاید دوباره بخوای باهاش دوست بشی، و آخرش اینکه اگر خودت دلت پاکه، فکر نکن همه مثل خودتن.
نه دنیا را بد ساخته اند، و نه انسان را بد آفریده اند، انگار تمام مشکل این است، که بد را خوب رنگ کرده اند، هر چند که روزگار عجیبی شده، حتی وقتی میخندیم منظورمان چیز دیگریست، وقتی همه چیز خوب است بیخودی میترسیم، گویا ما به لنگیدن یک جای کار عادت کردهایم.

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام/ حافظ
فاطیما از زبان لوسیا قسمت هیجدهم: دلگرمی های فرانچسکو و جاستینا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام، تهدیدهای رئیس: طولی نکشید که به والدینمان اطلاع دادند که من و جاسینتا و فرانچسکو باید در روز بعد در ساعت معین در حضور رئیس در ویلس نوا اروم باشیم. و در نتیجه ما باید یک سفر نه مایلی داشته باشم که برای سه بچه کوچک مسافت زیادیست. تنها وسیله حمل و نقل در آن زمان قاطر بود و ما یا باید با دو پای خودمان میرفتیم و یا سوار بر قاطر میشدیم. عمویم فورا پیغام فرستاد که خودش بجای بچه هایش خواهد آمد و بچه ها را نخواهد آورد زیرا آنها تاب یک سفر طولانی آنهم با پای پیاده را نمی آوردند و سواری هم بلد نیستند و نمیتوانند سوار قاطر شوند. و این معنایی ندارد که دو بچه را با آن وضعیت بحضور دادگاه بکشانند. ولی پدر و مادر من درست برعکس آنها فکر میکردند و گفتند دختر ما خواهد آمد. بگذار خودش پاسخ گو باشد. ما هیچ چیز نمیدانیم اگر او دروغ میگوید این برایش بهترین تنبیه است که برود و جواب بدهد. فردا صبح خیلی زود آنها مرا سوار بر قاطر کردند و من به همراه پدر و عمویم عازم شدم. من در راه سه بار از قاطر افتادم. قبلا بحضورتان عرض کرده بودم که جاستینا و فرانچسکو چقدر نگران من بودند آنها فکر میکردند که مرا خواهند کشت. در مورد من چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد بی تفاوتی پدر و مادرم نسبت به من بود. وقتی میدیدم عمو و زن عمویم چقدر با محبت با فرزندانشان رفتار میکنند متوجه اختلاف فاحش والدین آنها با والدین خودم میشدم. بخاطر دارم که در طول راه با خودم فکر میکردم عمو و زن عمویم چقدر با پدر و مادرم فرق دارند. آنها برای دفاع از بچه هایشان خود را به خطر می انداختند در حالیکه پدر و مادر من در کمال بی تفاوتی مرا دو دستی تحویل قانون میدادند. و اجازه میدهند هر چه خواستند بر سرم بیاورند. ولی من می بایست صبور باشم. و به خودم در اعماق وجودم یادآوری میکردم که آه خداوند من از اینکه بخاطر عشق به تو و تغییر گناهکاران رنج میبرم شاد هستم. و این صحبتها با خودم و این پژواک درونی مرا تسلی میداد. در دفتر رئیس پلیس من در حضور پدر و عمویم و رئیس پلیس و چند آقای دیگر که نمیشناختم بازجویی شدم. رئیس پلیس مصمم بود با زور مرا وادار کند که راز فاطیما را برملا کنم و قول بدهم که دیگر هرگز به کوا دا ایرا نخواهم رفت. برای رسیدن به مقصدش از هیچ وعده و وعید و همینطور تهدیدی دریغ نکرد. و وقتیکه دید به نتیجه ای نمیرسد مرا رها کرد و گفت حتی اگر به قیمت گرفتن جانم باشد به هدفش خواهد رسید. و بعد عمویم را بخاطر اینکه امرش را اطاعت نکرده بود و بچه هایش را نیاورده بود شدیدا باز خواست کرد و نهایتا اجازه داد به خانه برگردیم.
مشکلات خانوادگی لوسیا: خانواده ام دچار مشکلات تازه ای شده بود و همه سرزنش ها هم متوجه من بود. کوا دا ایرا قطعه زمینی بود که به پدر و مادرم تعلق داشت و در قسمتهای گود حاصلخیز تر بود و در آنجا ذرت و سبزیجات و نخودفرنگی و سایر محصولات کشت میشد. و در قسمتهای شیب دار هم درختهای زیتون و بلوط همیشه سبز کشت شده بود. و حالا که رفت و آمد مردم به زمینها شروع شده بود ما دیگر نمی توانستیم در آنجا کشت و زرع کنیم. همه محصولات زیر پا لگد مال شده بود. از آنجاییکه اکثرا از شیب تپه بالا آمده بودند، حیواناتشان هر آنچه را که پیدا کرده بودند خورده بودند و به همه جا خسارت وارد کرده بودند. مادرم بر محصولات از دست رفته اش گریه و زاری میکرد و به من میگفت اگر خواستی چیزی برای خوردن پیدا کنی برو و از بانویت بخواه به تو بدهد. و خواهرم هم ادامه میداد بله هر کشتی در کوا دا ایرا هست را از همین راه میتوانی بدست آوری. این سخنان به راستی قلب مرا میشکست تا بدانجا که به سختی میتوانستم تکه ای نان بخورم. مادرم برای اینکه مرا وادار به گفتن حقیقت کند با جاروی دستی یا یک تکه چوب از دسته چوب کنار شومینه کتکم میزد. ولی با این وجود از آنجا که او یک مادر بود نگران سلامتی من هم بود و سعی میکرد قدرت و سلامت از دست رفته مرا بازیابد. او وقتی مرا چنان لاغر و رنگ پریده میدید دلواپسم میشد و نگران بود که بیمار شوم. مادر بینوایم حالا که درک میکنم او در آن زمان در چه موقعیتی قرار داشته و او در نوع رفتارش با من حق داشت زیرا واقعا فکر میکرد که من دورغ میگویم و حالا برایش ناراحت میشوم. با فیض و برکت الهی من هیچوقت کوچکترین فکر یا احساس خشم در مورد نوع رفتاری که مادرم داشت نداشتم. از آنجاییکه فرشته قبلا به من گفته بود که خداوند در صدد است رنجهای زیادی را بر دوش من قرار دهد من در همه این ماجراها همواره دست خدا را میدیدم. عشق و محبت و احترامی که به مادرم داشتم بیشتر میشد درست مثل اینکه مرا خیلی با عزت مورد محبت قرار داده باشد. و الان هم بابت نوع رفتاری که با من داشت خیلی بیشتر سپاسگزارش هستم تا اینکه مرا در ناز و نوازش و محبت غرق میکرد.
اولین راهنمای روحانی لوسیا: به نظرم در خلال این ماه بود که دکتر فورمیگائو برای اولین بار آمد که سوالاتی از من بکند. بازجویی او جدی بود و از جزئیات هم زیاد میپرسید. من او را خیلی دوست داشتم زیرا خیلی در مورد تمرین زهد و پرهیزگاری با من حرف میزد. راههای مختلف تمرین دینداری را به من یاد میداد. او یک تصویر از آگنس مقدس به من نشان داد و در مورد شهادتش برای من حرف زد و به من توصیه کرد که از او الگو بگیرم (آگنس، یک مقدسه رومن کاتولیک است که در سن ۱۳ سالگی به شهادت رسید) او هر ماه برای بازجویی از من می آمد و همیشه سخنانش را با دادن یک نصیحت خردمندانه تمام میکرد، که در زندگی روحانی من خیلی موثر بود. یک روز او به من گفت فرزندم تو باید بابت این همه برکات و فیوض الهی و الطافی که خداوند نصیبت کرد خیلی زیاد به او عشق بورزی. این کلمات چنان اثری بر جان من گذارد که از آن پس عادت داشتم در دعا بگویم خداوند من بابت این همه برکات و موهبتهایی که به من ارزانی داشته ای به تو عشق میورزم. من آنقدر مجذوب این دعا شده بودم که به جاستینا و برادرش هم گفتم که در وقفه میان بازی همیشه این دعا را بخوانند. جاستینا همیشه بین بازی میگفت آیا فراموش کرده اید که به خداوند بگویید بابت همه محبتهایی که به ما ارزانی داشته چقدر به او عشق میورزیم.
حبس در اروم: در این بین ۱۳ آگوست هم سر رسید و از عصر روز گذشته جمعیت کثیری از مناطق مختلف روانه کوا دا ایرا شده بود. همه آنها می خواستند ما را ببینند و سوالاتشان را از ما بپرسند و درخواستهایشان را بگویند که ما تقاضایشان را به حضور بانو تقدیم کنیم. ما در بین سیل عظیم جمعیت درست مثل توپ فوتبال در دست پسر بچه ها بودیم. ما از این طرف به آن طرف کشیده میشدیم و با سوالات بی پایان بمب باران میشدیم و خودمان هیچ شانسی برای سوال کردن از دیگران نداشتیم. در میان این همه هیاهو و غوغا از طرف رئیس پلیس پیغامی به من رسید مبنی بر اینکه فورا به خانه زن عمویم بروم. که پلیس آنجا در انتظار من است، این پیام را پدرم به من رساند و مرا با خودش به آنجا برد. وقتی به آنجا رسیدم رئیس پلیس با عموزاده هایم در اتاق بود. او از ما بازجویی کرد. و حملات جدیدی را بسوی ما آغاز کرد که ما را وادار کند اسرار فاطیما را به او بگوییم و قول بدهیم که هرگز به کوا دا ایرا بر نمیگردیم. و وقتی نتیجه ای عایدش نشد از پدر و عمویم خواست که ماها را به خانه کشیش منطقه ببرند. در اینجا بحضورتان همه چیز را غیر از اتفاقاتی که در زمان حبس برایمان افتاد میگویم. زیرا از آن اطلاع دارید و گفتن دوباره اش وقت تلف کردن است. همانطور که قبلا هم گفتم چیزی که بیشتر از همه باعث ناراحتی ام بود و قلبم را شکسته بود این بود که من به طور کامل از طرف خانواده ام طرد شده بودم، بعد از این سفر به زندان و حبس که واقعا نمیدانم چه نامی بر آن بگذارم اینطور که بخاطر می آوردم در ۱۵ آگوست به خانه برگشتیم، بعنوان جشن ورودم آنها فورا اجازه دادند گله را به چرا ببرم. عمو و زن عمویم اجازه دادند بچه هایشان در خانه بمانند و بجای آنها برادرشان جان را به چرای گوسفندان فرستادند، چون دیر شده بود، ما در منطقه ای در مجاورت روستای کوچکمان به اسم والینهوس ماندیم. و اینکه بعدش چه اتفاقی افتاد همه شما از آن باخبرید و بنابر این در اینجا در موردش چیزی نمیگویم، یک بار دیگر بانو به ما یادآوری کرد که ریاضت بکشیم و در آخر گفت دعا کنید، دعا کنید، بسیار زیاد دعا کنید و برای تغییر گناهکاران و توبه آنها قربانی بدهید. بسیاری به جهنم میروند زیرا هرگز قربانی و طلب بخشش نکرده اند و برایشان قربانی داده نشده است.
توبه و رنج: چند روز بعد وقتی داشتم با گله در امتداد جاده قدم میزدم یک قطعه طناب دیدم که از روی ارابه روی زمین افتاده بود. آن را برداشتم و فقط از برای بازی سعی کردم آن را به دور بازویم ببندم. خیلی زود متوجه شدم که طناب اذیتم میکند. و به دختر عمویم گفتم ببین این طناب چقدر آزار دهنده است، ما میتوانیم این را به دور کمرمان ببندیم و بعنوان قربانی بحضور خداوند تقدیم کنیم. بچه های بی نوا فورا با پیشنهاد من موافقت کردند. بعد ما دست به کار شدیم و طناب را بین سه نفرمان تقسیم کردیم و در گره طناب هم یک تکه سنگ را جوری قرار میدادیم که طرف تیز آن که مثل نوک چاقو بود روی بدنمان باشد. طناب خیلی ضخیم و زبر بود و ما معمولا آن را خیلی محکم به دور کمرمان می بستیم و این وسیله توبه ما را بطرز وحشتناکی رنج میداد، جاستینا آنقدر زجر میکشید که گهگاه نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و از درد گریه میکرد. و من هر بار به او اصرار میکردم که طناب را دربیاورد جواب میداد نه من میخواهم این قربانی را برای توبه و بازگشت گناهکاران به حضور خداوند تقدیم کنم. یک روز دیگر ما داشتیم بازی میکردیم و نوعی گیاه عجیب را میکندیم و در دستمان فشار میدادیم که صدای ترکیدنش را بشنویم. وقتی جاستینا داشت صدای ترکیدن گیاه را در می آورد بطور اتفاقی کمی گزنه در دستش گرفت و محکم فشار داد و به این صورت دستش گزیده شد، او وقتی گیاه را بیشتر در دستش میچلاند بزودی درد آن را حس کرد. و گفت ببینید این هم یک راه دیگر است برای اینکه ریاضت بکشم و بحضور خداوند قربانی خود را تقدیم کنیم. از آن پس ما غالبا گزنه را به پاهایمان میزدیم و به این وسیله قربانی خود را به خداوند هدیه میدادیم. اگر اشتباه نکنم در طول همین ماه بود که ما یک عادت دیگر هم کسب کردیم و آن این بود که غذای خود را به بچه های فقیر و مسکین میدادیم. من این موضوع را در قسمت مربوط به جاستینا گفته بودم. و باز هم در همین ماه بود که مادرم اندکی تغییر رفتار داد و رفتارش صلح آمیز تر بود، مادرم میگفت اگر فقط یک نفر دیگر هم چیزی میدید در آن صورت باور میکردم، ولی در بین این همه مردم آنها تنها کسانی هستند که تجلیاتی را می بینند. حالا در طی ماه گذشته بعضی از مردم ادعا میکردند که چیزهایی دیده اند. برخی بانوی ما را دیده بودند و عده ای دیگر علامت هایی را در خورشید دیده بودند و غیره. مادرم میگفت من قبلا فکر میکردم اگر تنها یک نفر دیگر هم رویت هایی مشاهده کند آنوقت من باور میکنم اما حالا با وجود اینکه عده ای ادعا میکنند که تجلیاتی را می بینند من هنوز هم باور نمیکنم. پدرم هم دست به کار شد و از آن پس همه کسانی را که مرا سرزنش میکردند آرام میکرد و از من دفاع میکرد. او میگفت ما مطمئن نیستیم که این موضوع حقیقت داشته باشد اما از طرفی به دروغ بودنش هم اطمینان نداریم، و عمو و زن عمویم هم از این همه تقاضای آزار دهنده مردم غریبه که مدام می خواستند ما را ببینند و با ما حرف بزنند خسته شده بودند و پسرشان جان را بجای فرانچسکو و جاستینا به چرای گله می فرستادند و خودشان همراه فرانچسکو و جاستینا در خانه میماندند. و اندکی بعد هم همه گوسفندانشان را فروختند. و من هم چون از همراهی با کس دیگری لذت نمی بردم به تنهایی گوسفندانم را به چرا می بردم. همانطور که قبلا هم بحضورتان عرض کردم هر وقت از نزدیکی خانه عمویم رد میشدم جاستینا و فرانچسکو هم می آمدند و به من می پیوستند. و اگر محل چرا دورتر بود آنها در جاده و در مسیر برگشت به خانه منتظر من میماندند. باید اعتراف کنم که روزهای خیلی خوبی بود، من تنها در بین گله ام چه در بلندای تپه یا در فرورفتگی دره به زیباییهای بهشت و برکتهایی که خدای خوب به من ارزانی داشته بود تفکر میکردم. و خداوند را شکر میکردم، یک روز صدای خواهرم خلوت مرا به هم ریخت که به دنبال من آمده بود که مرا به خانه برگرداند زیرا عده ای از مردم به دنبال من میگشتند که سوالاتی از من بپرسند. من در وجودم احساس خطر و ناراحتی کردم و تنها تسلایم این بود که این نیز میتواند یک قربانی دیگر بحضور خداوند باشد. آن روز سه آقا آمده بودند که از ما بازجویی کنند سوال و جوابشان خوشایند نبود و با گفتن این جمله بازجویی را با پایان رساندنند: متوجه باشد که شما باید اسرارتان را به ما بگویید در غیر این صورت رئیس پلیس از هیچ کوششی برای گرفتن جان شما دریغ نخواهند کرد. جاستینا که نمیتوانست خوشی اش را پنهان کند وصورتش از شادی میدرخشید گفت: چقدر عالی، من عاشق خداوند و بانویمان هستم و به این طریق بزودی آنها را ملاقات خواهم کرد. این شایعه که پلیس میخواهد ما را بکشد بزودی پخش شد، و عمه ام که متاهل بود و در کاسیا زندگی میکرد به خانه ما آمد و قصد داشت ماها را با خود به خانه اش ببرد و میگفت من در یک منطقه دیگر زندگی میکنم و دست رئیس پلیس در آنجا به بچه ها نمیرسد، ولی نقشه اش هرگز اجرا نشد زیرا ما مخالف رفتن بودیم و میگفتیم اگر قرار باشد بمیریم مانعی نیست زیرا به بهشت خواهیم رفت.
مستند شنود بخش چهارم: ادامه واقعه سوم.. فهرست عناوین: از اینکه افراد سرشار از تعفن ولی بی خیال بودند، تعجب کردم/ موجودی هفت برابر انسان، با قیافه بسیار زشت را دیدم/ شیطانک هایی که گرد آن موجود طواف میکردند/ چرا شیطان بلند بلند میخندید/ کثافاتی که با وجود انسانها یکی بودند/ آنچه میدیدم، تمثّل بود نه کشف استار واسرار/ شبکه نور وظلمت که به هم تنیده بودند/ خانه های نورانی با شعاع نور به هم وصل بودند و از هم انرژی میگرفتند/ واقعه چهارم/ نورانی ترین نقطه عالم با رائحه ای دیوانه کننده/ به شفاعت حضرت عبدالعظیم برگشتم/ یکی بودن کربلا وحرم شاه عبدالعظیم/ اسم و رسم دنیا همه سراب است/ اثر گناه مثل آهن گداخته روی پوست است/ با وضو طهارت روحی پیدا میکنیم/ طهارت ظاهر وباطن انسان را در معرض نور خدا قرار میدهد/ مکان نورانی و عمل نورانی انسان را نورانی میکند/ مسجد محل صدور نور است/ حقیقت سلام نماز چیست؟
قسمت چهارم: بِسْمِ الله الر َّحْمنِ الر َّحِیم.
آقا صادق: من فکر کردم سیل اومده، فاضلاب زده بالا یه همچین چیزی، رفتم کمک کنم به رانندهها، دیدم عه! راننده خیلی راحت و ریلکس تو ماشین نشسته داره مسیرش رو میره، اصلاً کمک نمیخواست. امینی خواه: یعنی عادت داشت به این تعفن؟ انس داشت؟ آقا صادق: انس داشت، احسنت این بهتره. بعد دیدم کمک که نمیخواد هیچی، اصلاً راحته تو ماشین و همه ماشینها و همه رانندهها خیلی راحتند، هیچکس کمک نمیخواد. تعجب کردم گفتم اینها چه راحتند! چرا کمک نمیخوان؟ چقدر راحت تو کثافت داره مسیرشو میره و غرق هم نمیشه چرا؟! بعد همینجوری نگاه میکردم و از بوی تعفن هم بدم میآمد یعنی مثلاً چندشم میشد، یه همچین حالتی. بعد همینجور حرکت میکردم بالای سر ماشینها، دیدم که عه! از کنار اتوبان یعنی از اون لاین کندرو، یعنی از لاین آخر هفت تا لاین، مثل اتوبان امام علی (ع)، یا کمی مثلاً میره سمت کنار گذر، میره سمت لاین کندرو، میاد سمت بالا ارتفاع میگیره، یعنی لاین کندروش روی ارتفاع هست، دیدم یه ماشین از تو جمع این کثافات آمد بیرون رفت تو لاین کندرو و رفت بالا و همینطور که میرفت بالا خالی شد و رفت بالا، از منجلاب خالی شد و رفت بالا و من توجهم جلب شد به اون ماشین بالا، دیدم تو همون مسیری که این پایینی ها دارن میرن اون بالا هم ماشینها دارن میرن، ولی دوتا لاین هست. یعنی تعداد لاینها هفت به دو بود و تو اون دو تا لاین هم ماشینها داشتند در همون مسیر میرفتند ولی تمیز بودن و یک ذره کثافات تو اون ماشینها نبود، بعد دیدم یک کمی جلوتر دوباره ورودی داره به اتوبان. مثلاً همون ماشینی که اومده بود بالا یک کمی جلوتر دوباره رفت تو اتوبان و تو کثافت غرق شد. امینی خواه: میفهمیدید که اون ماشینهایی که از تو کثافت درآمدن کی هستند؟ چی هستند؟ و چرا درآمدند؟ آقا صادق: بعدا فهمیدم. امینی خواه: بعد یعنی کی؟ آقا صادق: در ادامه بهتون میگم. بعد دیدم دوباره ماشین از تو کثافت درآمده بود و بعد از ۵۰ متر جلوتر مثلاً دوباره رفت پایین، دوباره رفت تو اون منجلاب غرق شد و دوباره به مسیرش ادامه داد و رفت و هر از گاهی دوباره میآمد بالا و دوباره میرفت پایین، دوباره میرفت بالا و دوباره میرفت پایین و همینجور من داشتم اینها را تعقیب میکردم به سمت صدا، که من برم صدا را پیدا کنم و صدا را خفه کنم، صدای قهقهه، بعد همینطور که رد شدیم و داشتم میرفتم دیدم یک پلی از روی این اتوبان گذشته و من از زیر پل رد شدم، خیلی جالبه یک پل خیلی مرتفعی بود که من از زیرش رد شدم و دیدم که همین فاضلابی که پایین بود و تا سقف ماشینها هست، از اون بالا داره میریزه. نگاه کردم. برگشتم نگاه کردم متوجه اون قسمت شدم، دیدم یک لوله به قطر مثلاً دو متر مثلاً میگم، اندازه ها را همین جوری میگم، داره فاضلاب میریزه رو سر مردم که اون پایین بودن و کنارش یک موجودی هفت تا هشت برابر یک انسان، من میگم شبیه پیرزن ولی پیرزن نبود، شبیه پیرزنی سیاه، بسیار چندش آور و مشمئز کننده، یه حالت بسیار کریه کنار این لوله فاضلاب ایستاده بود و مثل مدفوع که کنار این فاضلاب بود بیش از ششصد تا هفتصد تا شیطانک دورش میگشتن، پرواز میکردند، یک بالهای کوچکی داشتند، اینهایی که میگم حالا بعدا تصویرش را، شبیهش را دیدم تو بعضی از فیلمها که بهتون نشون میدم، که صبح هم خدمتتون نشون دادم، حالا بعدا خدمتتون فیلمش را میدم. و اینها شیطانکها دور تا دور این موجود میگشتن و سطلهایی دستشان بود و سطلها را میگرفتند. زیر اون فاضلاب که داشت میریخت و پُر که میشد میدادن دست این موجود سیاه که بود و فهمیدم ابلیس هست، یعنی همون لحظه تا دیدمش متوجه شدم اون موجود ابلیس هست، و این میریخت رو سر ماشین ها و بلند بلند میخندید و قهقهه این موجود بود که من میشنیدم. بلند بلند میخندید ها ها ها ها ... خنده وحشتناکی داشت. امینی خواه: القهقهه من الشیطان، قهقهه که خودش از شیطان هست دیگر و این هم علامت اینکه آن تکبرش هست و احساس کرده یا فکر کرده که زورش به خدا رسیده، همان که قرآن میگه: صدق علیهم ابلیس ظنه، مثلاً ابلیس احساس میکند حرفش را به کرسی نشانده در برابر خدا و توانسته اجرا بکنه اونی که میخواسته و خوشحال و مست از اینکه دیدی همه را به لجن کشیدم... دیدی همه را از صراط مستقیم درآوردم و همه اینها را انداختم تو مجرای فاضلاب. آقا صادق: دقیقا مثل اینکه افتخار میکرد به این کاری که داره میکنه و به هدفش رسیده، یک قهقهه مستانه ای از پیروزی سر میداد و همینجوری این فاضلابها را میریخت رو سر ماشینها و من حمله کردم یعنی رفتم سمتش. امینی خواه: این ماشینها لزوما همین ماشینهایی که تو خیابون میبینیم نبودند که؟ آقا صادق: ماشین معمولی بود. امینی خواه: چون اینها میتونه همش تمثلات باشه، تمثلات از یک موجود رونده...انسان... این مسیر زندگی... راه، دنیا ... یعنی لزوما نه به این معنی که شما باطن فلان اتوبان تهران را دیدی. آقا صادق: نه اینجور نبود، مسیر بود، یعنی مسیر همون تمثلات بود. امینی خواه: آره یعنی این تمثلاته. این نکته مهمی است یعنی این که فکر نکنیم شما یک تصویری از تهران را شکافتن و باطنش را
نشان دادند، نه! بلکه یعنی یک حقیقت باطنی را تمثلش را به شما نشان دادند. آقا صادق: بله، تصویر یک واقعه ای که داره اتفاق میافته را داشتم میدیدم. امینی خواه: یعنی یک حقیقتی را به این شکل به شما نشان میدادند. آقا صادق: بله مثل یک خوابی که تعبیرش را من داشتم میدیدم یعنی یک خوابی را من میدیدم که بعد تعبیرش را... امینی خواه: و میدانستید که تعبیرش چیه، خیلی وقتها آدم خواب میبینه ولی نمیدونه تعبیرش چیه، ولی شما اونجا تو حالتی هستی که وقتی ملتفت به یک چیزی میشی برات باز میشه از درونت متوجه میشی که این چیه و ابهام نداری. آقا صادق: و من حمله کردم که این موجود را بزنم که خفه اش کنم، که صدای خنده اش را قطع کنم، بعد دیدم اصلا نه میتونم بزنمش، و نه زورم بهش میرسه، و نه اصلاً تاثیری داره زدن من، هیچ قدرتی در برابرش نداشتم، من توانم به اون نمیرسید و هیچ تاثیری روی آن نمیتونستم داشته باشم و هیچ کمکی نمیتونستم بکنم که این موجود را خفه کنم، فاصله گرفتم از اتوبان، از سطح اتوبان فاصله گرفتم از سطح اتوبان آمدم بالاتر و دیدم عه! ماشینهای تمیز را دیدم، دیدم سطح ماشینها تمیزه، بعد آپارتمانها را دیدم دور تا دور این اتوبان آپارتمانهای خیلی بلند بود و انواع و اقسام آپارتمان بود، که بعد خانه ها را میدیدم و توی خانه ها را میدیدم، دیدم که از پنجره یکی از این خانه ها که توجه کردم، دیدم همان فاضلاب که تو اتوبان بود از پنجره این خانه قُلپ قُلپ میزد بیرون، مثل اینکه فاضلاب موج میخورد و از پنجره میریخت بیرون، دیدم مثل اینکه این فاضلاب همراه آدمها جابجا میشه، اصلاً فاضلاب مال اون اتوبان نیست، مال آدم هاست. این فاضلاب با آدم ها جابجا میشه، آدمها همراه خودشان میبرند این رو، بعد دیدم که ماشینهایی که تو کثافات و فاضلاب بودند... امینی خواه: یعنی مثل فاضلاب دنیا نیست، فاضلاب دنیا یک چیزی است و انسان یک چیز دیگر است، و گاهی اینها با هم تلاقی پیدا میکنند، نه این خود اون انسان است که با اون فاضلابه یکی شده. آقا صادق: اون انسان میتونست تمیز باشه. امینی خواه: نه نه میدونم که انسانه میتونست تمیز باشه، این فاضلابه که الان هست، که یک چیز جدایی از خودش نیست، این فاضلابه شعور داره، فاضلابه درک داره، میدونه دنبال کی باید بره، میدونه با کیه، همراه کیه... آقا صادق: مثل این بود که این شخص فاضلاب را خریده، خودش با اختیار خودش خریده، و خیلی با اختیار و رضایت داره از اینکه این فاضلاب همراهش هست، و همراه خودش میبره خونه و همراه خودش همه جا میگردونه، همراه خودش در خانه برد و خانه اش پر فاضلاب شد. امینی خواه: کسب خودشه: بما کسبت ایدیکم. آقا صادق: احسنت کسب خودشه، مال خودشه و میتونه بر نداره، و بعد دیدم ماشین تمیزها تو خونه های تمیز تردد داشت و ماشینهای کثیف تو خونه های کثیف و خیلی قشنگتر، ماشینهای تمیز و خونه ها ی تمیز و آدمهای تمیز با همدیگر تو یک شبکه بودند و با هم ارتباط داشتند. امینی خواه: ولی نه اینها از آنها آلوده میشدند و نه آنها از اینها پاکیزه میشدند. آقا صادق: مثل سرخرگ و سیاهرگ که با هم تنیده شده اند و یک سری جاها مثل مویرگها به هم تبدیل میشن، نه اینکه قاطی بشن، تبدیل میشن، ولی تو هم تنیده شده اند و نمیشه جداشون کرد. مثل خانه های شطرنج، و اینجوری به هم تنیده بودند، کل اون ساختمان را دیدم. بعد فاصله گرفتم از آن خانه، دیدم کل شهر دقیقا همینجوره، پر از خانه های فاضلابی و پر از خانه های تمیز که من خانه های تمیز را نورانی میدیدم. مثل اینکه یک چراغ خیلی قوی تو اون خانه ها روشن بود و نقطه های نورانی را میدیدم و این نقطه های نورانی با یک شعاع های نور به هم وصل بودند، مثل اینکه ما میگیم شبکه LAN با یک فیبر نوری با یک... چی بگم اسمش؟ با یک شعاع های نور خیلی زیبا، نه مثل نورهای اینجا، یک نور مشخص، به هم وصل بودند، توی یک شبکه بودند و آنها ) خانه های فاضلابی (تو یک شبکه دیگر بودند که با یک سیاهی به هم وصل بودند و این خانه روشن از اون یکی خانه روشن انرژی میگرفت، و همه اینها به هم وصل بودند. من مثل اینکه از آنجا فاصله میگرفتم از شهر، کل شهر را مثل اینکه از هواپیما داری میبینی و بالای سر شهر رد میشی، نقطه های نورانی میدیدم و همه نقطه های نورانی به هم وصل بودند و همینطور که فاصله میگرفتم دیگر شهرها را مثل نقطه نورانی میدیدم. بعضی از شهرها خیلی نورانی بودند و بعضیهاشون تاریک بودند، نورانیت خیلی کمی داشتند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در حدیثى فرمود: خداوند مومنین را بخاطر عمل شایسته آنان مومن نامیده است، و کسانى را که گناهان کبیره و گناهانى که خداوند عزوجل وعده آتش بر آنها داده است را مرتکب میشوند را نه در قرآن، و نه در هیچ کجا، مومن ننامیده است و ما هم آنان را پس از انجام چنین گناهانى مومن نمینامیم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام به مردى فرمود: قلبت را (براى خودت) به مثابه همدم مهربان و بمنزله فرزندى که با تو دوستى خالص دارد قرار ده و دانشت را همچون پدرى که از او پیروى میکنى و نفست را همانند دشمنى که با او به پیکار برخاسته اى و مال و دارایى ات را امانت و عاریتى بدان که آن را (باید بصاحبش) برگردانى.
حدیث :
از سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله است که فرمود: توانمند کسى است که بر نفس خویش چیره شده باشد.