ایران آماده مذاکره است اما نه در مسقط و ژنو بلکه این بار در تنگه هرمز و در وسط دریا، میز مذاکره آنجاست. این بار مذاکره کنندگان دیپلمات ها نیستند بلکه رزمندگان ایرانی هستند، این بار مذاکرات غیرمستقیم نیست بلکه مستقیم و رودرو با آمریکایی ها خواهد بود، این بار منطق مذاکره گفتگو نیست بلکه موشک ها و پهپادها منطق مذاکره هستند، به خطر افتادن منافع حکام بی غیرت عرب در منطقه و اروپایی های حامی آمریکا منطق مذاکره خواهد بود، این بار وزیر خارجه عمان واسطه مذاکرات نیست بلکه التماس حکام عرب واسطه مذاکرات خواهد شد، این بار آمریکایی ها شرط نمیگذارند بلکه این ایران و ایرانی های کف خیابان هستند که شرایط مذاکره را تعیین خواهند کرد، این بار مذاکرات هم هوشمندانه است و هم شرافتمندانه، اما این بار این ایران است که در وسط مذاکرات به آمریکا و اسرائیل و تمام منطقه حمله خواهد کرد. شرایط مذاکره با آمریکا: آزادی قدس شریف، خروج آمریکا از منطقه، محو اسرائیل از روی نقشه، تحویل دادن شخص ترامپ و نتانیاهو به مردم ایران، برداشته شدن تمام تحریم ها، پرداخت تمامی خسارات جنگ از ابتدا تا کنون از طرف حکام عرب منطقه. مردم ایران تا نهایی شدن این شرایط در خیابان ها هستند و نخواهند گذاشت بعضی از ابلهان مثل قبل مذاکره کنند، سنصلی فی القدس ان شاءالله.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش چهارم. روچیلدها و لویی بناپارت: شارل لویی ناپلئون بناپارت، که با نام های لویی بناپارت و ناپلئون سوم شهرت دارد، پسر لویی بناپارت، برادر کوچکتر ناپلئون بناپارت، است که در ۲۸ سالگی (۵ ژوئیه ۱۸۰۶) از سوی برادرش به عنوان پادشاه هلند منصوب شد. به نوشته آمریکانا، در تاریخنگاری هلند از لویی بناپارت، پادشاه هلند، به رغم شخصیت ضعیفش، به نیکی یاد میکنند زیرا در دوران سلطنت بر هلند حکومتی فرهیخته بنا نهاد و از منافع ملی این کشور در برابر ناپلئون حمایت کرد. او وزرای هلندی را به کار گرفت، سیاست آزادی دینی گذشته را ادامه داد (در این زمان در هلند حدود ۵۵ هزار یهودی آشکار میزیستند که بخش عمده آنها (بیش از ۳۵ هزار نفر) در آمستردام ساکن بودند. جمعیت آمستردام در سال ۱۸۶۹، حدود ۶۰ سال پس از سلطنت لویی بناپارت، ۲۶۰ هزار نفر گزارش شده است. کاتولیک های آمستردام حدود دو برابر یهودیان و بقیه جمعیت شهر پروتستان بودند). و کوشید تا همچون یک پادشاه بومی استقلال هلند را حفظ کند. لذا، در سال ۱۸۱۰ ارتش ناپلئون هلند را اشغال کرد، لویی را خلع نمود و این سرزمین را به امپراتوری فرانسه منضم ساخت. از آن پس لویی مغضوب بود و در اتریش و پس از سقوط ناپلئون در ایتالیا میزیست. در این دوران، وی کتابی دربارهی تاریخ سلطنت خود در هلند نوشت. (۱۸۲۰، سه جلد) که ناپلئون تبعیدی را در جزیره سن هلنا سخت به خشم آورد. علت واقعی اشغال هلند و خلع لویی بناپارت تجارت پنهانی بود که، برغم تحریم ناپلئون، میان هلند و انگلستان جریان داشت و در سال های ۱۸۰۶ -۱۸۱۰ این کشور را به بهشت قاچاقچیان بدل ساخته بود. با این توصیف، و با شناخت هلند بعنوان کانون مرکزی زرسالاری یهودی سده هفدهم، عجیب نیست اگر بدانیم لویی بناپارت در میان سایر برادران و خواهران ناپلئون، که هر یک حکومت بخشی از اروپا را بدست داشتند، بیشترین رابطه را با یهودیان داشت. پیوند او با الیگارشی یهودی هلند تا بدانجا بود که شهرت یافت شارل لویی نه پسر او بلکه فرزند نامشروع یک یهودی هلندی بنام ورهول است. در واقع، این کودک از نظر سیمای ظاهری شباهتی به اعضای خاندان بناپارت نداشت (اورتانس دو بوآرنه (۱۷۸۳-۱۸۳۸)، ملکه هلند و مادر ناپلئون سوم، دختر ژزفین (همسر ناپلئون اول و ملکه فرانسه) از شوهر اول او، بنام ویسکونت آلکساندر دو بوآرنه، بود. در سال ۱۸۰۲ با لویی بناپارت ازدواج کرد و در سال ۱۸۱۰، زمانی که شارل لویی دو ساله بود، طلاق گرفت و به همراه دو پسرش در آلمان اقامت گزید. او در پی رابطه با کنت فلاوت در سال ۱۸۱۱ پسری نامشروع زایید که بعدها بنام کنت و سپس دوک دو مورنی یکی از رجال درجه اول فرانسه در عهد سلطنت برادر ناتنی اش، ناپلئون سوم، شد. کنت دو مورنی در کودتای ۱۲ دسامبر ۱۸۵۱ و صعود شارل لویی بناپارت به سلطنت فرانسه و تأسیس امپراتوری دوم نقش فراوان داشت). ملکه ویکتوریا زمانی که او را، که اینک امپراتور فرانسه بود، برای نخستین بار ملاقات کرد (۱۸۵۵) گفت: وی بر خلاف لویی فیلیپ، که عمیقاً فرانسوی بود، شباهتی به فرانسویها ندارد و بیشتر آلمانی است تا فرانسوی. قاعدتاً علت زندگی آرام و مرفه لویی بناپارت را پس از سقوط ناپلئون، به رغم تضییقاتی که بر سایر اعضای خاندان بناپارت اعمال میشد، باید در این پیوند جستجو کرد. و قاعدتاً بدلیل این پیوند است که شارل لویی پس از مرگ ناپلئون دوم، پسر و وارث ناپلئون (ناپلئون دوم پسر ناپلئون بناپارت از ماری لوییز است که عنوان پادشاه رم را داشت. او پس از سقوط ناپلئون در وین زندانی و تحت نظر بود و در سال ۱۸۳۲ در ۲۱ سالگی در این شهر درگذشت)، خود را رئیس خاندان بناپارت و مدعی تاج و تخت فرانسه خواند و به این عنوان شهرت فراوان یافت حال آنکه در این زمان ژزف و لوسین و جروم، برادران ناپلئون، هنوز زنده بودند (ژزف بناپارت در میان برادران بناپارت بزرگترین ایشان بود. او وفادارترین به ناپلئون نیز بود. وی به ایالات متحده آمریکا تبعید شد. پس از وقوع انقلاب ۱۸۳۰ و سقوط بوربن ها برای دفاع از ناپلئون دوم و اعاده سلطنت خاندان بناپارت راهی فرانسه شد ولی زمانی که به انگلستان رسید خبر مرگ ناپلئون دوم را شنید. مقامات انگلیسی نیز مانع سفر او به اروپای قاره شدند. فرزند ژزف و لوسین و جروم بناپارت در ایالات متحده ساکن شدند و خاندان آمریکایی بناپارت را بنا نهادند که به بناپارت های بالتیمور شهرت دارند. چارلز جوزف بناپارت (۱۸۵۱- ۱۹۲۱)، سیاستمدار آمریکایی از حزب جمهوریخواه و دوست تئودور روزولت، از این خاندان است). یک نمونه از پیوند لویی بناپارت، پادشاه هلند، با لیگارشی یهودی، رابطهی نزدیک او با یوناس دانیل مهیر (یوناس مهیر بعنوان یک شخصیت فرهنگی شناخته میشد و پایان نامه دانشگاهی او در نقد نظریات ضد یهودی توماس پین، اندیشه پرداز انقلابی انگلیسی- آمریکایی، در محافل فرهنگی هلند شهرت داشت. او نیز، چون بنجامین کوهن، دوست و مشاور ویلیام پنجم، حکمران هلند، بود. پس از استقرار لویی بناپارت در هلند، یوناس مهیر به خدمت پادشاه جدید درآمد و در سمت رئیس مجله سلطنتی و عضو انستیتوی علوم منصوب شد. پس از سقوط ناپلئون و اعاده حکومت خاندان اورانژ بر هلند، یوناس مهیر به خدمت ویلیام اول، پسر ویلیام پنجم اورانژ و پادشاه هلند (۱۸۱۵-۱۸۴۰)، درآمد. ویلیام او را مأمور تدوین قانون اساسی هلند کرد ولی بعلت برخی مخالفتها این مأموریت را به پایان نبرد. مهیر در سال ۱۸۲۷ دبیر کمیسیون سلطنتی تدوین تاریخ هلند شد و به وی نشان شیر هلند اعطا گردید. یوناس مهیر از چهره های مهم فرهنگی یهودیان در سده نوزدهم به شمار میرود و دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ نهادهای قضایی در اروپا (۶ جلد، ۱۸۱۹-۱۸۲۳) و تاریخ انگلستان و فرانسه و هلند و آلمان است. او عضو آکادمی فرانسه، انجمن سلطنتی لندن، آکادمی های بروکسل و تورینو و انجمن ادبیات هلند بود)، نوه بنجامین کوهن صرّاف نامدار آمستردام در اواخر سده هیجدهم و مشاور مالی ویلیام پنجم اورانژ، است. شارل لویی که سرشتی ناآرام و ماجراجو داشت، به همراه برادر بزرگش، ناپلئون لویی، در اواخر دهه ۱۸۲۰ به سازمان مخفی کاربوناری پیوست که در این زمان با حمایت پنهان الیگارشی لندن به فعالیتهای تخریبی و توطئهگرانه علیه پاپ و امپراتوری اتریش در ایتالیا اشتغال داشت. این سازمان در سال ۱۸۳۱ شورشی نافرجام را علیه پاپ ترتیب داد که ناپلئون لویی و برادرش در آن شرکت داشتند. دو برادر متواری شدند. ناپلئون لویی بعلت بیماری درگذشت و شارل لویی به کمک نظامیان به فرانسه و سپس انگلستان و سوییس گریخت. و در نزد مادرش اقامت گزید. این امر موقعیت پدر را در نزد پاپ سخت به مخاطره انداخت. شارل لویی به تکاپوی ماجراجویانه خود ادامه داد. اینک، با درگذشت ناپلئون دوم، او داعیه تاج و تخت ناپلئونی را داشت. در سال ۱۸۳۶ در شهر استراسبورگ به شورشی نافرجام علیه لویی فیلیپ دست زد. دستگیر و به ایالات متحده آمریکا تبعید شد. کمی بعد، در سال ۱۸۳۷، به لندن رفت و به عیاشی و شرکت در محافل شبانه این شهر مشغول شد. در سال ۱۸۴۰ لویی فیلیپ، در هماهنگی با دولت انگلستان، جنازه ناپلئون را از جزیره سن هلنا به فرانسه بازگردانید. صدها هزار نفر از مردم پاریس در تشییع جنازه ناپلئون شرکت کردند و موجی از احساسات بناپارتیستی در میان مردم برانگیخته شد. این امر شارل لویی را در لندن به وجد آورد. او بار دیگر عملیاتی نافرجام را سازمان داد؛ در رأس گروهی کوچک از فرانسویهای مقیم انگلیس راهی فرانسه شد به این امید که چون ماجرای فرار ناپلئون از جزیره الب مردم به وی خواهند پیوست. در ساحل فرانسه نظامیان فرانسوی او را دستگیر و به پاریس اعزام کردند. شارل لویی این بار به حبس ابد محکوم شد. ولی در دوران زندان بر او سخت گرفته نشد و وی حتی معشوقهای در کنار داشت. بناپارت شش سال بعد (۱۸۴۶) با پوشیدن لباس یک کارگر ساختمانی از زندان گریخت و به لندن پناه برد. مورخین مینویسند این عضو سازمان توطئهگر کاربوناری در آوریل سال ۱۸۴۸ در کسوت مأمور ویژه پلیس انگلستان به سرکوب کارگران شورشی لندن و، به تعبیر دکتر تامسون، دفاع از حکومت ملکه ویکتوریا اشتغال داشت. در این زمان بیش از یک ماه از فرار لویی فیلیپ به انگلستان و اعلام جمهوری فرانسه (۲۵ فوریه ۱۸۴۸) میگذشت. عضویت لویی بناپارت در پلیس ضد شورش انگلستان در ماه آوریل نه تنها بیانگر شخصیت حقیر او و پیوندش با دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی این کشور است، بلکه نشان میدهد که وی در این زمان کمترین احتمالی را برای صعود خود به مقام ریاست جمهوری فرانسه متصور نمیدید. در واقع، او کمی پس از سقوط لویی فیلیپ به پاریس رفت و چون هیچ امیدی به آینده خود در فرانسه ندید به انگلستان بازگشت و به صفوف پلیس ضد شورش لندن پیوست. در ۲۳ آوریل انتخابات مجلس مؤسسان فرانسه برگزار شد. در این انتخابات از مجموع ۹۰۰ کرسی ۵۰۰ کرسی به جمهوریخواهان معتدل، ۸۰ کرسی به جمهوری خواهان تندرو، ۲۰۰ کرسی به هواداران سلطنت خاندان اورلئان و ۱۰۰ کرسی به هواداران بوربنها (لژیتیمیستها) تعلق داشت. این نشان میدهد که تا ماه آوریل بناپارتیستها نیروی سیاسی جدی به شمار نمیرفتند و مسئله اعاده حکومت خاندان بناپارت در میان مردم و محافل سیاسی فرانسه مطرح نبود. در ماه مه توده گرسنه مردم پاریس به رهبری افراطیونی چون لویی بلانکی و آرماند باربس شورشی گسترده به پا کردند و وحشتی عظیم در میان سایر طبقات جامعه فرانسه پدید آوردند. دوتوکویل چهره شهر یک میلیونی پاریس را در آستانه این حادثه، مخفوف و ترسناک توصیف کرده است: من جامعهای را دیدم که به دو بخش تقسیم شده: خشم و ولعی مشترک کسانی را که چیزی نداشتند متحد ساخته بود و ترسی مشترک کسانی را که چیزی داشتند. در میان این دو طبقه بزرگ هیچ پیوندی و هیچ همدردی وجود نداشت. همه چیز از ستیزی گریزناپذیر و قریبالوقوع خبر میداد. در ماه ژوئن دولت موقت به ژنرال کاونیاک اختیارات تام داد. او با خشونت تمام طی شش روز جنگ خیابانی سنگر به سنگر شورش مردم پاریس را سرکوب کرد و نظم را اعاده نمود. مطرح شدن لویی بناپارت در میان مردم فرانسه پس از این حوادث است. نخستین بار در ماه ژوئیه و بوسیله تییر بود که لویی بناپارت بعنوان نامزد نمایندگی مجلس ملی از شهر پاریس عنوان شد. وی کمی بعد به فرانسه بازگشت، با حمایت تییر به عضویت مجلس درآمد و بتدریج به چهره روز جامعه فرانسه بدل گردید. تییر و تعدادی دیگر از رجال سیاسی عصر لویی فیلیپ در سیمای این جوان معمولی، که در ناصیه و کردارش هیچ برجستگی خاصی پدیدار نبود، مهرهای را میجستند که به کمک نام بزرگ او به انقلاب پایان دهند و نظام دوران لویی فیلیپ را اعاده کنند. مورخین مینویسند حتی تییر به او توصیه کرد که برای جلب توجه مردم سبیل خود را بتراشد. آشیل فولد، بانکدار متنفذ پاریس و نماینده مجلس ملی، نیز حمایت مالی از لویی بناپارت را به دست گرفت. چنین بود که کانونهای متنفذ سیاسی و مالی پاریس از طریق تبلیغات وسیع بناپارتیستی دستکاری در افکار عمومی را آغاز کردند. این موج، شاعران و نویسندگان و روزنامهنگاران فراوانی را به خود جلب کرد و چنان گسترهای یافت که حتی ویکتور هوگو قطعاتی شورانگیز در ستایش از عصر ناپلئون سرود و سهمی بزرگ در احیای نوستالژی ناپلئونی ایفا نمود (نوستالژی به معنای رویکرد شدید عاطفی به گذشته و آرزوی اعاده آن است، این رویکرد هم یک پدیده روانی فردی است و هم یک پدیده روانی اجتماعی؛ و بنابراین در هر دو حوزه روانشناسی فردی و روانشناسی سیاسی مورد مطالعه قرار میگیرد، نوستالژی سیاسی و اجتماعی را در هر جامعه ای میتوان یافت، در ایران معاصر نیز پدیده نوستالژی سیاسی هماره حضور داشته است، در تمامی دوران قاجار نوستالژی صفوی به شدت پایدار بود، نوستالژی عهد خاقان مغفور (فتحعلی شاه) را در دوران پنجاه ساله ناصری و پس از آن میتوان ردیابی کرد. بعدها، بویژه در دوران حکومت مظفرالدین شاه و هرج و مرج سالهای مشروطه و پس از آن، نوستالژی ناصری به پدیده ای نیرومند بدل شد و تا دوران رضا شاه تداوم یافت، صادق هدایت در حاجی آقا (۱۳۲۴ ش) از زبان حاجی ابوتراب نوستالژی رضاخانی زمان خود را منعکس ساخته است). بدین سان، شارل لویی بناپارت در انتخابات ریاست جمهوری (۱۰ دسامبر ۱۸۴۸) به نتایجی شگفت دست یافت و با کسب ۵/۴ میلیون رأی در مسند قدرت جای گرفت. در این انتخابات کاونیاک، نامزد جمهوری خواهان راستگرا، ۱/۴ میلیون رأی، آلکساندر لدرو-رولن، نامزد جمهوری خواهان چپگرا، ۳۷۰ هزار رأی، فرانسوا راسپل ۳۶/۹ هزار رأی و لامارتین ۱۷ هزار رأی بدست آوردند. مورخین بستر اجتماعی-روانی پیروزی شگفت لویی بناپارت را گسترش سریع نوستالژی ناپلئونی در میان بخشهای وسیعی از مردم فرانسه میدانند. هریک از گروههای اجتماعی فرانسه شیفته وجهی از شخصیت ناپلئون و دوران حکومت او بودند. توده بیسواد دهقانان فرانسوی، که در این زمان اکثریت جمعیت کشور و خیل عظیم کارگران فصلی ساکن پاریس را تشکیل میداد (جمعیت فرانسه در سال ۱۸۴۶ در آستانه سقوط لویی فیلیپ ۳۵/۴ میلیون نفر بود که ۲۶/۷۵۰ میلیون نفر آن، یعنی ۷۵/۶ درصد جمعیت، در روستاها میزیستند. در دوران لویی بناپارت فرایند شهرنشینی شتاب گرفت و نسبت روستاییان به ۶۹/۵ درصد رسید. در پایان سده نوزدهم روستاییان بیش از ۶۰ درصد جمعیت فرانسه بودند)، خاطره شیرین دوران فرار اشراف بوربن را در ذهن داشت؛ و طبقه متوسط و بورژوازی فرانسه در سیمای لویی بناپارت نماد اقتداری را میدید که باید نظم را اعاده میکرد و افتخارات و شوکت امپراتوری کبیر ناپلئونی را احیا مینمود. در این دوران هرج و مرج و آشفتگی، الیگارشی مقتدر و دسیسهگر لندن، این قلب پرتحرک مالی و سیاسی اروپای آن عصر، در اعزام لویی بناپارت به پاریس و حمایت مالی و سیاسی و اطلاعاتی و مطبوعاتی از وی بعنوان نامزد مطلوب خویش سهمی جدی و سرنوشت ساز داشت. ژنرال کاونیاک، رقیب اصلی لویی بناپارت، مطلوب این الیگارشی نبود زیرا در صورت فرارویی به قدرت سیاسی بلامعارض فرانسه میتوانست تحرکی در توسعهطلبی نظامی این دولت در شمال آفریقا و خاور نزدیک و شبهقاره هند پدید سازد و امپراتوری مستعمراتی بریتانیا را با مخاطراتی مواجه کند. کارل مارکس، روزنامهنگار جوان، در آثار این زمان خود به نقش آریستوکراسی مالی و بارزترین نماد آن، بانک فرانسه، در صعود لویی بناپارت توجه داشته است. مارکس مینویسد: معبد آریستوکراسی مالی بانک است؛ همانگونه که بورس بر اعتبار دولتی فرمان میراند، بانک نیز بر اعتبار تجاری حکومت میکند. بدین سان، سیستم بانکی فرانسه، که در آن زمان بطور کامل به بخش خصوصی تعلق داشت، توطئه علیه جمهوری نوپا را آغاز کرد: اعلام شد به کسانی که در بانک اندوخته دارند بیش از مبلغ یکصد فرانک پرداخت نخواهد شد و نقدینگی موجود در بانکها بابت بدهی های دولت توقیف است. این امر سبب یورش سهام داران خرده پا به بورس پاریس برای فروش سهام شان شد. سرمایهگذاران نیز برای خارج کردن پول خود از بانکها هجوم آوردند و همه کوشیدند تا اندوخته خود را به طلا و نقره تبدیل کنند. پول فرانسه به یکباره بیاعتبار شد. مارکس میافزاید: دولت موقت بجای اینکه در قبال این اقدام با ورشکست اعلام کردن بانک فرانسه آریستوکراسی مالی را از خاک این کشور بیرون راند و با تأسیس بانک ملی اعتبار ملی را در زیر نظارت ملت قرار دهد، تمامی بانکهای محلی را به شاخههای بانک فرانسه تبدیل کرد و اجازه داد که این بانک شبکه خود را در سراسر فرانسه بگستراند. سپس با دریافت وامی بزرگ از آن، تمامی جنگلها و اراضی بایر دولتی را بعنوان وثیقه در گرو این بانک قرار داد و سرانجام زمام امور مالی خویش را بدست آشیلفولد بانکدار سپرد. چنین بود که انقلاب فوریه ۱۸۴۸ در مدتی کوتاه، قریب به چهار ماه، به سلطه مجدد آریستوکراسی مالی بر دولت فرانسه انجامید و به حکومتی بدل شد که مارکس آن را جمهوری بورژوازی خوانده است. جز چند استثنا، تمامی مقامات نظامی و دولتی گذشته در سمتهای خود ابقا شدند و آریستوکراسی مالی از طریق بانکها به حکومت خود ادامه داد. به تعبیر مارکس، جامعه بورژوایی فرانسه تنها لباس خود را از سلطنت به جمهوری تغییر داد. کمی بعد مردم فرانسه برای رهایی از چنگال کاونیاک به لویی بناپارت روی آوردند و سلطه این آواره ماجراجو و عیاش کهنهکار دغل را پذیرا شدند. لوییبناپارت طی دو دوره سه ساله سرشار از دسیسه و قلدری، که شباهتی شگرف به دسیسههای رضاخان در فاصله کودتای ۳ حوت ۱۲۹۹ تا استقرار رسمی سلطنت پهلوی در ایران (آذر ۱۳۴۰ ش.) دارد، نظام پلیسی خشنی در سراسر فرانسه مستقر ساخت و بتدریج پایههای حکومت مطلقه خود را استوار نمود. او سرانجام، در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به کودتا علیه مجلس و نهادهای جمهوری دست زد و درست یکسال بعد، پس از تغییر قانون اساسی (۱۴ ژانویه ۱۸۵۲) و برگزاری یک رفراندوم نمایشی (۲۰-۲۱ نوامبر ۱۸۵۲)، در اول دسامبر ۱۸۵۲ خود را بعنوان امپراتوری فرانسه اعلام کرد و ناپلئون سوم نام گرفت. در تاریخنگاری معاصر، دوران پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ تا کودتای ناپلئون بناپارت جمهوری دوم فرانسه و دوران استقرار ناپلئون سوم در رأس سلطنت فرانسه امپراتوری دوم نامیده میشود. تاریخ از شخصیت فردی لوییبناپارت و دوران حکومت او تصویری منفی بدست داده است. ویکتور هوگو در اوج اقتدار لویی بناپارت (۱۸۵۱) به تحقیر او را ناپلئون صغیر خواند، کتابی به همین نام علیه امپراتور نوشت، به این گناه به تبعید رفت و اشعاری هجوآمیز و بسیار مؤثر علیه لوییبناپارت سرود. هوگو تنها پس از سقوط لویی بناپارت به وطن بازگشت. کارل مارکس نیز لویی بناپارت را کاریکاتوری از ناپلئون بناپارت خوانده و در جمله معروف خود چنین مقایسهای میان ناپلئون اول و سوم بدست داده است: تاریخ دوبار تکرار میشود؛ بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی مسخره. در میان مورخین معاصر، دیوید تامسون لویی بناپارت را شخصی توصیف کرده است فاقد اراده و قدرت کافی برای تصمیمگیری، با ذهنی خیالباف و بلندپرواز و جسمی که از دهه چهل زندگی بدلیل عیاشیهای بیپروای دوران جوانی به شدت بیمار بود. آلفرد کوبن مینویسد لویی بناپارت هیچگاه چیزی بیش از یک ماجراجو نبود حتی زمانیکه در تخت سلطنت فرانسه جای داشت. کوبن دوران حکومت لویی بناپارت را دوران سلطنت واقعی بورژوازی و عصر زرسالاران میخواند که از فرهیختگی و فرهنگ نمونههای مشابه آن در سده هیجدهم بهرهای نداشت. بزعم او، با صعود لوییبناپارت عصری جدید از ماتریالیسم و تلاش برای کسب پول بیشتر آغاز شد؛ عصری که شاخص آن افزایش نفرت طبقاتی بود. در دوران لویی بناپارت، انباشت ثروت در دست آریستوکراسی مالی و بورژوازی ماوراء بحار اوج گرفت و بدینسان حجم عظیمی از سرمایه فرانسوی در خارج از مرزهای این کشور به گردش درآمد، به نوشته کلافام، در سالهای ۱۸۴۸-۱۸۵۰ فرانسه سهم اندکی در سرمایه گذاری خارجی داشت، ولی بیست سال بعد، در پایان سلطنت لویی بناپارت، حجم سرمایهگذاری خارجی آن معادل ۵۰۰ تا ۶۰۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشد. لویی بناپارت به رغم رقابت و ستیز سنتی فرانسه و انگلستان، در سیاست مستعمراتی خویش متحد استوار بریتانیا بود و همچون انگلیسیها رسالت خود را اشاعه تمدن اروپایی در جهان میانگاشت. او سیاستی خشن را علیه مردم الجزایر در پیش گرفت و در همین زمان (۱۸۶۳) عوام فریبانه به حکمران نظامی الجزایر نوشت: امروز ما باید اعراب را قانع کنیم که به الجزایر برای سرکوب و غارت آنها نیامدهایم؛ آمدهایم تا دستاوردهای تمدن را به ایشان اهدا کنیم، الجزایر یک مستعمره به معنای درست کلمه نیست، یک پادشاهی عربی است، من همانقدر امپراتور اعرابم که امپراتور فرانسه. لویی بناپارت در جنگ کریمه (۱۸۵۴-۱۸۵۶) و در جنگ دوم تریاک (۱۸۵۶ -۱۸۶۰) علیه مردم چین و به سود سوداگران اروپایی و آمریکایی متحد لندن و در کنار پالمرستون بود. در دوران او و به سال ۱۸۶۰ است که نیروهای فرانسوی، در کنار انگلیسیها و ارتش خصوصی قاچاقچیان تریاک، شهر پکن را اشغال کردند، کاخ تابستانی امپراتوران چین را به آتش کشیدند و هرچه را که به دستشان رسید به تاراج بردند تا، به تعبیر آلفرد کوبن، برتری تمدن اروپایی را به اثبات رسانند. و نیز در زمان لویی بناپارت بود که سرزمین مصر در ابعادی فراتر از گذشته به عرصه غارتگری سرمایهداران فرانسوی و انگلیسی و شرکای یهودی شان بدل شد. و در چهارچوب این اشتراک منافع بود که در سال ۱۸۵۹ فردیناند دولسپس فرانسوی احداث کانال سوئز را برای اتصال دریای مدیترانه به دریای سرخ آغاز کرد. این کانال در سال ۱۸۶۹ طی مراسمی بسیار پرهزینه، به خرج مردم مصر، در حضور ملکه اوژنی، همسر لویی بناپارت، و سایر میهمانان بلندپایه اروپایی و آمریکایی گشایش یافت و بدینسان تحولی انقلابی در موضع استراتژیک امپراتوری بریتانیا پدید آورد. در دوران لویی بناپارت پیوندهای مالی بانک انگلستان و بانک فرانسه همچنان استوار بود. این رابطه، که نمادی از پیوند جهانوطنی الیگارشی زرسالار دنیای غرب است، از طریق پیمان کوبدن (۱۸۶۰) در تمامی عرصههای اقتصادی تجلی یافت. طبق این پیمان، فرانسه و انگلستان بطور کامل دروازههای خویش را به روی کالاهای طرفین گشودند و جنبش بزرگ اروپایی برای سلطه تجارت آزاد بر جهان آغاز کردند. یورش تجاوزکارانه به چین به منظور دفاع از تکاپوی آزاد قاچاقچیان تریاک در چارچوب همین پیمان صورت گرفت. دکتر تامسون مینویسد: برای قدرت هایی که پیمان کوبدن را منعقد کرده بودند طبیعی به نظر میرسید که بکوشند اصول تجارت آزاد را از اروپا به تجارت جهانی گسترش دهند. امپراتوری دوم فرانسه تا جنگ ۱۸۷۰ با پروس تداوم یافت. در کوران این جنگ، در ۲ سپتامبر ۱۸۷۰ امپراتور به اسارت نیروهای آلمانی درآمد و کمی بعد به انگلستان تبعید شد. لوییبناپارت در ۹ ژانویه ۱۸۷۳ در انگلستان درگذشت. مارکس ۳۴ ساله در اوایل سال ۱۸۵۲، یکی دو ماه پس از کودتای لویی بناپارت، اثر نامدار خود، هیجدهم برومر لویی بناپارت (برومر نام یکی از ماه های تقویمی است که در انقلاب کبیر فرانسه رواج یافت. این ماه از اواخر اکتبر آغاز میشد و تا اواخر نوامبر ادامه داشت. طبق این تقویم، در هیجدهم برومر سال هشتم انقلاب (۹ نوامبر ۱۷۹۹) کودتای ناپلئون بناپارت علیه دولت دیرکتوار رخ داد. منظور مارکس از هیجدهم برومر لویی بناپارت کودتای شبه ناپلئونی لویی بناپارت علیه جمهوری دوم فرانسه است)، را نوشت و در بهار این سال منتشر کرد. عجیب است که مارکس در این کتاب مکرر به نقش آشیل فولد توجه کرده ولی از بارون جیمز روچیلد نامی، حتی در بیان ساده حوادث، نبرده است. بهرروی، مارکس در این اثر نیز، چون جنگ طبقاتی در فرانسه، به نقش آریستوکراسی مالی توجه جدی دارد. مارکس جامعه فرانسه را در نخستین ماههای اعلام لویی بناپارت به عنوان امپراتور فرانسه چنین میبیند: تسلط بورژوازی هیچگاه بی چون و چرا تر از این نبود و بورژوازی هیچگاه نشانههای تسلط خود را با چنین نخوتی به رخ نکشیده بود. لویی بناپارت در اکتبر ۱۸۴۹ فولد را به عنوان وزیر دارایی وارد کابینه کرد. مارکس مینویسد: فولد یهودی یکی از بدنامترین سران سرمایه مالی بود. کافی است نظری به بولتنهای نرخ بورس پاریس بیندازیم تا ببینیم چگونه اوراق بهادار فرانسه از روز اول نوامبر ۱۸۴۹ همراه با ترقی و تنزل سهام بناپارت ترقی و تنزل میکند، بناپارت بدینطریق در بورس برای خود متحدینی پیدا کرد. او میافزاید: از هنگام ورود فولد به کابینه، آن بخش از بورژوازی تجاری که در دوران لوییفیلیپ سهم بیشتری از قدرت را صاحب بود، یعنی آریستوکراسی مالی، بناپارتیست شده بود. فولد تنها از منافع بناپارت در بورس دفاع نمیکرد، بلکه از منافع بورس نیز نزد بناپارت دفاع میکرد. چگونگی موضع آریستوکراسی مالی را بهتر از همه مجله هفتگی اکونومیست (چاپ لندن)، ارگان اروپایی این آریستوکراسی، توصیف میکند. اکونومیست در شماره ۲۹ نوامبر ۱۸۵۱ مینویسد: در تمام بورسهای اروپا رئیس جمهور اکنون بعنوان نگهبان نظم شناخته شده است. این نوشته اکونومیست چهار روز پیش از کودتای لویی بناپارت است. مارکس پیشتر، در جنگ طبقانی در فرانسه، تصدی مقام وزارت دارایی توسط فولد را چنین توصیف کرده بود: فولد بعنوان وزیر دارایی بیانگر تسلیم رسمی ثروت ملی فرانسه به بورس، اداره اموال دولتی توسط بورس و در جهت منافع بورس است، لویی فیلیپ هیچگاه جرئت نداشت یک گرگ بازار واقعی را وزیر دارایی کند. بدینسان جمهوری دوم فرانسه از نخستین روزهای استقرار خویش آریستوکراسی مالی را سرنگون نکرد، بلکه تثبیت کرد، و با انتصاب فولد ابتکار عمل در دولت بدست آریستوکراسی مالی افتاد. مارکس مکانیسم این آریستوکراسی مالی را در غارت ثروتهای ملی فرانسه چنین میبیند: در کشوری چون فرانسه، که حجم تولید ملی بسیار کمتر از حجم بدهی ملی است و سرمایه دولتی موضوع اصلی بازیهای مالی و بورس بازار اصلی سرمایهگذاری است، تعداد زیادی از مردم در بدهکاری دولت و قماربازی در بورس ذینفعاند. از چه طریق میتوان پولهای کلان بدست آورد؟ از طریق بدهکار کردن دولت. چگونه میتوان دولت را بدهکار کرد؟ از طریق افزایش مدام هزینههایی بیش از درآمد او. مهمترین عامل تحمیل هزینههای سنگین بر دولت، دستگاه عریض و طویل دیوانسالاری است. دولت برای مقابله با بدهکاری فزاینده، یا باید از طریق ساده کردن و کوچک کردن دستگاه دولتی مخارج خود را محدود کند، کارگزاران هر چه کمتری به کار گیرد، دامنه مداخله خود را محدود نماید و در رابطهای هر چه محدودتر با جامعه مدنی قرار گیرد؛ یا باید از طریق دریافت مالیاتهای فوقالعاده از ثروتمندترین طبقات از بدهکاری پرهیز کند و توازنی در بودجه خویش پدید آورد. انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه هیچیک از این دو راه را برنگزید. این انقلاب سلطنت فاسد لویی فیلیپ را برانداخت ولی انقلابی در بودجه پدید نیاورد. پا به پای افزایش بودجه دولتی، بدهکاری دولت نیز افزایش یافت و بدهکاری روزافزون دولت به سلطه بیشتر بانکداران، دلالان پول و گرگان بازار انجامید. این فرآیند سرانجام بدانجا کشید که فرانسه بطور رسمی با انتصاب فولد به وزارت دارایی اقتصاد کشور را به آریستوکراسی مالی تسلیم کرد. به زعم مارکس، ورود همزمان لویی بناپارت و فولد به مجلس فرانسه در سپتامبر ۱۸۴۸ حادثهای تصادفی نبود. این دو، بازوی سیاسی و مالی حاکمیت اشرافیت مالی بر فرانسه بودند. اگر فرضیه پیشگفته را دربارهی حذف نام روچیلدها در آثار کارل مارکس بوسیله الئانور مارکس نپذیریم، یکی از دلایل توجه کمتر مارکس به نقش روچیلدها در سالهای پسین میتواند گرایش او به ساختن الگوهای عام نظری باشد. در این دوران، که ساختار فکری مارکس بطور کامل شکل گرفته، توجه او بیشتر به مفهوم عام و انتزاعی جامعه بورژوازی و نظریهپردازی دربارهی انقلاب سوسیالیستی معطوف است. شاید این تصور وجود داشت که تأکید بر نقش این و آن سرمایهدار، این و آن گروه سرمایهدار یا مجتمع مالی، میتواند سبب انحراف از مفهوم عام جامعه بورژوازی شود و نفرت طبقاتی را از کل نظام سرمایهداری به سوی اجزاء آن متوجه کند. این شیوه نگرش را در نقد انگلس بر اشعار کارلبک دیدیم؛ آنجا که بک را بدلیل توجه به روچیلدها به منحرف ساختن نگرش سیاسی جوانان آلمانی متهم میکند. از این زمان در نوشتار مارکس و انگلس تأکید به نام روچیلد را کمتر مییابیم. اینک آنان ترجیح میدهند مفهوم کلی آریستوکراسی مالی را مطرح کنند؛ گروهی که طبعاً روچیلدها را نیز در بر میگرفت. مارکس از زمستان ۱۸۵۷ تا زمستان ۱۸۵۸ سخت سرگرم بررسی مسائل اقتصادی جامعه معاصر سرمایهداری غرب و تدوین نظریه اقتصادی خود است؛ نظریهای که به شکل نهایی در کتاب کاپیتال بیان شد. یادداشتهای مارکس در این دوران در کتابی بنام مبانی نقد اقتصاد سیاسی، که به گروندریسه معروف است، در سال های ۱۹۳۹-۱۹۴۱، یعنی پنجاه سال پس از مرگ مارکس، در مسکو منتشر شد. این کتاب، که در دو جلد به فارسی ترجمه و منتشر شده، حاوی اطلاعات مهمی دربارهی نقش زرسالاری معاصر غرب است که مارکس از منابع دست اول زمان خود استخراج نموده است. در جلد اول این کتاب تنها یک بار نام روچیلد به چشم میخورد. مارکس مینویسد: اگر اشتباه نکنم آقای روچیلد دو اسکناس ۱۰۰ هزار لیرهای قاب شده را بصورت آرم و مخصوص خود در دفتر کار خویش نصب کرده است. در گروندریسه، مارکس شبکه مافیایی سرمایهداری زمان خود و جایگاه آریستوکراسی مالی در آن را چنین توصیف میکند: عمدهفروش میانجی سازنده و خردهفروش است. دلال هم در برابر عمده فروش همین نقش را بازی میکند. بانکدار واسطه صاحبان صنایع و بازرگانان است، در رأس همه اینها به سرمایهدار مالی میرسیم که میانجی دولت و جامعه بورژوازی است. مارکس میافزاید: آدم به یاد شبکههای پیچ در پیچ روابط و واسطهبازیهای مافیایی، این رویه پنهان واقعیت سرمایهداری، میافتد که بازتاب خیالپرورانهاش را در آثار پلیسی- جنایی میتوان دید. در اینگونه آثار، سخن بر سر رابطهها و واسطهها و انواع و اقسام رؤسا در سلسله مراتب وساطتهای نظام مافیایی است که پایههای آن بر تجارت پول، از راه سکس، مواد مخدر و آدمکشی، نهاده شده است. در دوران سلطنت لویی بناپارت نیز، چون دوران بوربنها و لویی فیلیپ، سلطه یهودیان بر اقتصاد و سیاست فرانسه تداوم یافت. در این میان بارون جیمز روچیلد از جایگاه خاصی برخوردار است. دائرةالمعارف یهود مینویسد بارون جیمز روچیلد، که بانکدار شخصی بوربنها و اورلئانها بود، موج انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه را از سر گذرانید و به خدمت ناپلئون سوم درآمد. و در جای دیگر مینویسد: اقتدار روچیلدها در فرانسه، بویژه در عصر لویی ناپلئون، بسیار آشکار بود. در این دوران بارون جیمز روچیلد بعنوان غول مالی فرانسه، شاه یهود و بارون بزرگ شهرت افسانهای داشت. در زمان صعود لویی بناپارت به مقام ریاست جمهوری فرانسه، ۳۷ سال از اقامت جیمز روچیلد در پاریس میگذشت و اینک او ۵۶ ساله بود. بیست سال پایانی زندگی بارون جیمز روچیلد مقارن با دوران حکومت لویی بناپارت است. در تاریخنگاریِ رسمیِ خاندان روچیلد ادعا میشود که در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت، رابطه نزدیکی میان او و جیمز روچیلد برقرار نبود. حتی گفته میشود که لویی بناپارت به دلیل پیوند عمیق روچیلدها با سلطنت لویی فیلیپ به ایشان نظر نامساعد داشت و میکوشید از طریق حمایت از گروه های مالی رقیب نفوذ آنها را کاهش دهد. آنچه دربارهی روابط غیر حسنه لویی بناپارت با روچیلدها عنوان میشود بطور عمده ناظر به تکاپوی آشیل فولد و امیل پرر، دو رقیب اصلی بارون جیمز روچیلد در این دوران است که بعنوان بانکداران لویی بناپارت در ۱۲ ساله نخست حکومت او شناخته میشوند. به گمان ما، علت عدم پیوند آشکار لویی بناپارت با روچیلدها در سالهای نخست حکومت او را باید در روانشناسی سیاسی آن روز جامعه فرانسه جستجو کرد. این سالها مقارن با بروز احساسات بناپارتیستی در میان مردم فرانسه و همپای آن تشدید احساسات ضد انگلیسی در میان ایشان است. آلفرد کوبن مینویسد در این دوران، ترس از انگلیس در افکار عمومی فرانسه حتی بیش از حد طبیعی بود. روچیلدها بدلیل پیوند با دولت بریتانیا و مشارکت در سقوط ناپلئون اول و نیز بدلیل پیوند با حکومتهای بوربن و اورلئان در میان توده مردم فرانسه به شدت منفور بودند و بعنوان سلاطین زرسالار زمانه شناخته میشدند. پیشتر دربارهی دو کتاب توسنه و دیرنوائل دربارهی زرسالاران یهودی و روچیلدها و تأثیر آن سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم که به زعم مارکسِ روزنامه نگار این دو کتاب سرآغاز عصیان مردم پاریس بود؛ عصیانی که به انقلاب ۱۸۴۸ و سقوط لویی فیلیپ انجامید. در چنین فضایی، پیوند آشکار و رسمی لویی بناپارت با روچیلدها نه تنها بخردانه نبود بلکه با سیاستهایی که وی به منظور تحکیم پایههای قدرت خویش پیش میبرد مغایرت داشت. وجه مشخصه این سیاستها، که به بناپارتیسم شهرت یافته، رویکرد عوامفریبانه به توده مردم و ترویج پوپولیسم سیاسی و اقتصادی است. یکی از شاخصهای بناپارتیسم سیاسی، وجود رهبری فرهمند است. لویی بناپارت، این کاریکاتور ناپلئون اول، میکوشید از طریق عوامفریبی های سیاسی و اقتصادی این فرهمندی را برای خود کسب کند و طبعاً رابطه آشکار با روچیلد مغایر با این هدف بود. پیوند لویی بناپارت با امیل پرر و بهرهگیری از برنامههای پوپولیستی او در عرصه اقتصاد، که به تأسیس بانک کردی موبیلیه انجامید، در این چارچوب قابل ارزیابی است. این درست است که آشیل فولد و امیل پرر، دو بانکدار رسمی لویی بناپارت در این سالها، یهودی بودند ولی این دو، نماینده الیگارشی یهودی آن عصر به شمار نمیرفتند. فولد بانکدار در میان روشنفکران بدنام بود ولی بعنوان رقیب و دشمن روچیلدها نیز شهرت داشت و امیل پرر چهرهای خوشنام بود و بعنوان یک سنسیمونیست آرمانگرا، نه یهودی، شناخته میشد تا بدانجا که حتی ادوارد درومون، در کتاب جنجالی یهودیان فرانسه از او به نیکی یاد کرده است. معهذا، و به رغم فقدان گزارشی از پیوند صمیمانه و آشکار لویی بناپارت با بارون جیمز روچیلد در این سالها، رابطه این دو هیچگاه خصمانه گزارش نشده است. برای نمونه، میدانیم در زمان گشایش خط آهن سنکوئنتین (پاییز ۱۸۴۹)، که کمپانی روچیلد احداث کرد، لویی بناپارت شخصاً، در کنار بارون جیمز روچیلد حضور داشت. در این مراسم حضار شعار میدادند: زنده باد امپراتور! (هنوز بناپارت رئیس جمهور بود)، زنده باد روچیلد! به ادعای ویرجینیا کاولس، بارون جیمز روچیلد بدلیل نقشی که در سقوط ناپلئون داشت، تصور میکرد هیچگاه در نزد لویی بناپارت جایگاهی رفیع نخواهد یافت و لذا، در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت، ژنرال شانگارنیه را بعنوان نامزد خویش برای تصدی منصب ریاست جمهوری فرانسه در نظر داشت. شانگارنیه، چون کاونیاک، از فرماندهان نظامی الجزایر در دروان لویی فیلیپ بود و دوست نزدیک جیمز روچیلد. او در این زمان فرمانده گارد ملی بود و نیروهای نظامی مستقر در پایتخت را زیر فرمان داشت. ژنرال شانگارنیه دیوانه وار عاشق بارونس بتی، همسر بارون جیمز روچیلد بود. روچیلد نه تنها با این رابطه مخالف نبود بلکه به آن میدان میداد. بدینسان، کاخ بارون روچیلد به مأوای ژنرال شانگارنیه بدل شد و در پاریس همه از ماجرای دلدادگی فرمانده نظامی مقتدر پایتخت اطلاع یافتند. با تحکیم قدرت لویی بناپارت، اولین اقدام او عزل شانگارنیه در ژانویه ۱۸۵۱ بود که اعتراض شدید اکثریت سلطنت طلب مجلس را برانگیخت. کمی بعد، لویی بناپارت به دستگیری و سرکوب گسترده مخالفینش دست زد. یکی از دستگیرشدگان شانگارنیه نگونبخت بود. آنچه ذکر شد روایتی است که در کتاب خانم کاولس از ماجرای شانگارنیه ارائه شده. منشأ این روایت به جلد دوم کتاب اوگن کورتی دربارهی دوران اقتدار روچیلدها باز میگردد که متأسفانه در دسترس ما نیست. منبع کورتی بطور عمده گزارشهای کنت هوبنر سفیر وقت اتریش در پاریس، است که به بارون جیمز روچیلد سرکنسول افتخاری دولت اتریش، ارادتی نداشت. این مقارن با دوران اقتدار پرنس شوارزنبرگ در امپراتوری اتریش است. پس از اخراج تحقیرآمیز اتریش از ایتالیا (۱۸۵۹)، که با مشارکت نظامی لویی بناپارت صورت گرفت، پرنس ریچارد مترنیخ، پسر دوست نامدار روچیلدها، بعنوان سفیر اتریش در پاریس منصوب شد و تا زمان بازنشستگی (۱۸۷۱) در این سمت بود. یادآوری میکنیم که از سال ۱۸۵۲، یعنی مقارن با صعود لویی بناپارت به مقام امپراتور فرانسه، ارل کاولی (هنری ولزلی)، برادرزاده ریچارد ولزلی و ولینگتون، سفیر بریتانیا در فرانسه بود. لرد کاولی تا سال ۱۸۶۷، به مدت ۱۵ سال، در این سمت بود و با لویی بناپارت رابطه نزدیک و دوستانه داشت. این دوران مقارن است با برخی از حوادث سرنوشتساز، بویژه جنگ کریمه، که تاریخ پسین جهان را رقم زد. بنابراین، عجیب نیست اگر تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) لرد کاولی را مؤثرترین سفیر در تاریخ معاصر بریتانیا خوانده است. در دوران سفارت این عضو خاندان ولزلی و دوست و شریک روچیلدهاست که پیمان ۱۸۵۷ پاریس میان ایران و انگلستان منعقد شد. گفتیم که میانجی این معاهده لویی بناپارت بود که به تعبیر خان ملک ساسانی امپراتوری فرانسهاش مرهون کمکهای پالمرستون بود. پس از لرد کاولی، ارل لیونز (ریچارد لیونز) سفیر انگلستان در فرانسه شد. دربارهی ماجرای نزدیکی بارون جیمز روچیلد به لویی فیلیپ، که به سلب اعتماد سلطان بورژوازی از ژاک لافیته و سلطه بلامعارض جیمز روچیلد بر اقتصاد فرانسه انجامید، پیشتر سخن گفتهایم. فرایند پیوند بارون جیمز روچیلد با لویی بناپارت نیز از داستانهای شگفت تاریخ اروپاست. بارون بزرگ اینبار با ابزار زنی زیبارو و فتنهگر به میدان آمد؛ زنی که بر سرنوشت اروپای آن عصر تأثیری شگرف بر جای نهاد و سرانجام تاج و تخت ناپلئون سوم را به باد داد. در سالهای جمهوری دوم، چون گذشته، ضیافتهای باشکوه بارونس بتی روچیلد برقرار بود و گل سرسبد محافل شبانه پاریس محسوب میشد. از سال ۱۸۵۰ یک دختر اسپانیایی بهغایت زیبا در این میهمانیها پدیدار شد، توجه همگان را به خود جلب نمود و آوازه شهرتش در محافل اشرافی پاریس پیچید. اوژنی دو مونتیخو دختر یکی از اشراف اسپانیایی بود از مادری اسکاتلندی. مادرش وی را برای تحصیل به پاریس فرستاد و او به زودی به عضو ثابت محافل شبانه روچیلدها و، به تعبیر ویرجینیا کاولس، تحتالحمایه یا شاگرد جیمز و بتی روچیلد بدل شد. در آغاز هیچکس راز توجه غیرعادی بارون جیمز روچیلد و همسرش به اوژنی را در نمیافت تا سرانجام روشن شد که بناپارت هرزه و زنباره سخت شیفته این دختر است و قصد ازدواج با او را دارد. دولتمردان و محافل عالی سیاسی پاریس به مخالفت شدید با این ازدواج برخاستند و خواستار وصلت امپراتور با یکی از خاندانهای سلطنتی اروپا شدند. این تلاشها بینتیجه بود. گفته میشود که رجال فرانسه به مسخره اوژنی دو مونتیخو را، بدلیل دشواری تلفظ نامش، اوژنی اسمش چیست میخواندند. سرانجام، در ژانویه ۱۸۵۳، بارون جیمز روچیلد ، همسرش بتی و پسرش آلفونس به همراه اوژنی مونتیخو به ضیافت سلطنتی کاخ تویلری وارد شدند، لویی بناپارت شخصاً به استقبال ایشان شتافت و اوژنی را در جایگاه ویژه اعضای خانواده سلطنتی جای داد. او ۱۱ روز بعد رسماً تصمیم خود را دال بر ازدواج با اوژنی اعلام کرد. با ازدواج اوژنی و بناپارت روشن بود که بارون جیمز روچیلد به درون اتاق خواب امپراتور فرانسه نیز راه یافته است. اوژنی دو مونتیخو که اینک امپراتریس اوژنی نامیده میشد، در تمامی دوران سلطنتی لویی بناپارت پیوندی نزدیک با روچیلدهای پاریس، جیمز و پسرش آلفونس، داشت و بزرگترین حامی ایشان در دربار و دولت فرانسه به شمار میرفت. مورخین نقش این زن را در تاریخ فرانسه بسیار منفی ارزیابی کردهاند و او را مسئول بسیاری از مصایبی میدانند که در این دوران بر جامعه فرانسه تحمیل شد. آلفرد کوبن مینویسد نفوذ اوژنی و دوستان او بر سیاست فرانسه شوم بود. به نوشته آمریکانا، ازدواج لویی بناپارت با اوژنی برای فرانسه نه سود سیاسی در بر داشت و نه اعتباری به ارمغان آورد. اوژنی در سیاست خارجی فرانسه مداخله میکرد و دخالتهای او پیامدهای فاجعهآمیز داشت. او را مسئول مداخله نظامی دهه ۱۸۶۰ فرانسه در مکزیک و نیز مسئول اعلام جنگ به پروس در سال ۱۸۷۰ میشناسند که هر دو پایانی شوم یافت. منابع در دسترس ما راز پیوند روچیلدها با این زن را روشن نمیکند. فرضیاتی را میتوان مطرح ساخت. مثلاً، اوژنی به یک خاندان یهودی مخفی تعلق داشت. این فرضیه را پی میگیریم. خانواده مادری اوژنی، کرکپاتریک نام دارد و ما حداقل چهار تن را با این نام میشناسیم: کلنل جیمز کرکپاتریک از نظامیان کمپانی هند شرقی مستقر در قلعه سنجرج (مدرس) در نیمه دوم سده هیجدهم است و میدانیم که قلعه فوق در این زمان کانون استقرار و تکاپوی تجار یهودی الماس بود. او دو پسر داشت: ویلیام و جیمز. ویلیام کرکپاتریک ابتدا مترجم زبان فارسی در ارتش کمپانی هند شرقی بود و در جریان جنگ سوم میسور (۱۷۹۱- ۱۷۹۲) و اشغال شهر سرینگاپاتام مترجمیِ لرد چارلز کورنوالیس را بدست داشت. در سال ۱۷۹۵ کارگزار مقیم (رزیدانت) در حیدرآباد شد و در سال ۱۷۹۸ منشی نظامی و سپس منشی خصوصی ریچارد ولزلی. وی پس از شکست نهایی تیپو سلطان و اشغال سرینگاپاتام مأمور تقسیم سرزمین میسور شد و سپس کارگزار مقیم در پونا. در سال ۱۸۰۱ هند را ترک گفت و در سالهای پایانی عمر خویش نامهها و خاطرات تیپو سلطان را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرد. او در سال ۱۸۱۱ به درجه سرلشکری رسید. جیمز کرکپاتریک برادر کوچک ویلیام، نیز از نزدیکان و محارم ریچارد ولزلی بود. وی از سال ۱۷۹۷، پس از برادرش، کارگزار مقیم در حیدرآباد شد و تا زمان مرگ در این سمت بود. او در این دوران قرارداد های متعددی با نظام حیدرآباد منعقد کرد و همو بود که در سال ۱۷۹۹ موفق شد حدود ۶۰ هزار نفر از نیروهای نظامی دولت حیدرآباد را به سود انگلیسیها به جنگ با تیپو بکشاند. کرکپاتریک دیگری را نیز میشناسیم. این یکی کشیش است و به نیمه دوم سده نوزدهم تعلق دارد. آلکساندر فرانسیس کرکپاتریک فارغالتحصیل کالج هیلیبوری کمپانی هند شرقی و کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج، از سال ۱۸۷۱ استاد زبان عبری در کالج ترینیتی کمبریج بود و در دهههای ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ بعنوان یکی از عبریشناسان سرشناس انگلستان شناخته میشد. او دارای تألیفاتی در شرح و تفسیر عهد عتیق است. از سده شانزدهم، معمولاً، نه همیشه، عبری شناسان نامدار اروپایی به خاندانهای یهودیتبار تعلق داشتهاند. بهرروی، منابع موجود برای ارائه تبارشناسی اوژنی مونتیخو کافی نیست و نسبت خویشاوندی مادر او را با کرکپاتریکهای فوق نمیدانیم. معهذا، کاملاً محتمل میدانیم که وی به همین خاندان تعلق داشته است. دربارهی تبار و پیوندهای خویشاوندی اوژنی فرضیه دیگری نیز مطرح است که با فرضیه فوق منافات ندارد. شهرت داشت که اوژنی دختر نامشروع ارل کلارندون چهارم است. گفتیم که چنین شهرتی دربارهی تبار لویی بناپارت نیز وجود داشت. آیا میتوان شایعه نسب نامشروع اوژنی را به جد گرفت و بدین سان این ملکه مقتدر فرانسه را فرزند لرد کلارندون انگلیسی دانست؟ به گمان ما، این شایعاتْ بیهوده رواجِ گسترده و مقبولیتِ عام نیافته و به منابع تاریخی راه نیافته است. یکی از ویژگیهای اروپای سدههای هیجدهم و نوزدهم میلادی افول تدریجی ایستارهای اخلاق مسیحی و اشاعه آمیختگی جنسی در اخلاق خانوادگی بود. پژواکهای فرهنگی انقلاب ۱۷۸۹-۱۷۹۹ فرانسه در این زمینه بسیار مؤثر بود که نه تنها بعنوان یک انقلاب سیاسی بلکه بعنوان یک انقلاب ضد دینی نیز شناخته میشود. بسیاری از پسران تعجب میکردند که چرا پدران و مادرانشان نمیتوانند حرارت انقلابی و روشهای جدید را درک کنند؛ بعضی از آنها قیود اخلاقی دیرین را به کنار نهادند و به صورت افراد خوشگذران و بیمبالات درآمدند. هرج و مرج در مسائل جنسی بالا گرفت. بیماریهای مقاربتی شیوع یافت. بچههای سر راهی زیاد شدند. هرزگی ادامه یافت. این امر طبعاً بر بنیاد خانواده تأثیر جدی بر جای نهاد. برای نمونه، در سالهای ۱۷۸۹-۱۸۳۹ بیست و چهار درصد از عروسان شهر مولن فرانسه به هنگام ازدواج حامله بودند. چنانکه میدانیم، یکی از دستاوردهای انقلاب فرانسه ممنوعیت تفحص دربارهی پدر واقعی نوزاد بود. این اخلاق جنسی در انگلستان سده نوزدهم نیز رواج داشت هرچند تا به امروز بریتانیا بعنوان اخلاقی ترین جامعه اروپایی شناخته میشود (حتی امروزه نیز دکههای فروش مطبوعات در انگلیس موظف اند نشریات پورنو (مستهجن) را در انظار عمومی قرار ندهند، در سالهای اخیر شهر لندن شاهد تظاهرات و اعتراضات فراوان، بویژه از سوی مادران، علیه پخش ماهوارهای شبکههای تلویزیونی مستهجن آلمانی و هلندی در این کشور بود). بدینسان، رابطه جنسی مردان و زنان متأهل در محافل اشرافی بریتانیای سده نوزدهم، چون فرانسه، امری نامتعارف نبود. برای نمونه، مارکیز هارتینگتون (اسپنسر کاوندیش، مارکیز هارتینگتون فوق الذکر و دوک دونشایر بعدی در سال ۱۸۵۷ بعنوان نماینده حزب لیبرال به مجلس عوام راه یافت و در سال ۱۸۶۶ عضو کابینه لرد راسل شد. در سالهای ۱۸۶۸-۱۸۷۴ وزیر دولت گلادستون بود و پس از استعفای گلادستون در سال ۱۸۷۵ رئیس حزب لیبرال شد. او در دولت دوم گلادستون وزیر امور هندوستان (۱۸۸۰-۱۸۸۲) بود و سپس وزیر جنگ (۱۸۸۲-۱۸۸۵). در دولت سوم لرد سالیسبوری (۱۸۹۵-۱۹۰۲) و دولت آرتور بالفور (۱۹۰۲-۱۹۰۵) نیز وزیر بود. بعنوان سخنگوی جناج راستگرا و رهبر مخالفان گلادستون در حزب لیبرال شناخته میشد. سه بار (۱۸۸۰، ۱۸۸۶، ۱۸۸۷) به او پیشنهاد نخست وزیری شد و نپذیرفت. از دوک هشتم دونشایر بعنوان یکی از سرسخت ترین هواداران تجارت آزاد یاد میکنند) وارث دوک دونشایر که بعنوان شخصیتی بسیار محترم شناخته میشد، به مدت ۳۰ سال آشکارا با لوییز همسر آلمانی تبار دوک منچستر، زندگی کرد. این زن بعنوان یکی از مقتدرترین، جاهطلب ترین و کینهتوزترین زنان جامعه اشرافی لندن شناخته میشد. کمی پس از مرگ دوک منچستر، هارتینگتون به مقام دوک دونشایر دست یافت (۱۸۹۱) و با این زن ازدواج کرد. دیزرائیلی، نخست وزیر یهودیالاصل عصر ویکتوریا، در دوران جوانی، زمانی که هنوز حتی نماینده مجلس نبود، با هنریتا، همسر سِر فرانسیس سایکس، رابطه داشت و داستان این عشق را در کتاب خود، معبد هنریتا، بازگو کرد. و سرانجام، باید به روابط بیپروای لیدی راندولف چرچیل، همسر لرد راندولف و مادر سِر وینستون چرچیل، با مردان متعدد، از جمله با کنت کینزکی اتریشی، اشاره کرد. در بسیاری موارد، این روابط با بیتفاوتی یا عمل مشابه از سوی همسر مواجه بود ولی گاه به نزاع کشیده میشد و ماجراها میآفرید. بدین سان، کم نبودند افراد بینام و نامداری که به پدری جز پدر رسمی خویش نسب میبردند. دربارهی رابطه ماری لوییز، همسر ناپلئون بناپارت، با کنت فن نیپرگ و نیز دربارهی زنبارگیهای ویلیام نهم هسهکاسل، پسران جرج سوم، آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) و پالمرستون پیشتر سخن گفتهایم. بنابراین شایعات فوق دربارهی لویی بناپارت یا اوژنی مونتیخو را نباید عجیب انگاشت؛ بویژه اینکه ماریا کرکپاتریک مادر اوژنی، بعنوان زنی هرزه شهرت داشت. او حتی در دورانی که دخترش ملکه فرانسه بود، معشوقهای متعدد در کنار داشت و بدلیل ولخرجیهایش هماره مقروض و مایه دردسر دربار فرانسه بود. الگرنون سیسیل، نوه مارکیز سالیسبوری دوم که خود به یکی از مهمترین و کهنترین خاندانهای اشرافی بریتانیا تعلق دارد، این شایعه را تأیید میکند. او مینویسد کلارندون در دهه ۱۸۳۰ مادام دو مونتیخو، مادر ملکه اوژنی، را خوب میشناخت؛ لذا این داستان را نباید یک شایعه پوچ انگاشت بویژه اینکه در یادداشتهای روزانه لیدی کلارندون مواردی در تأیید آن وجود دارد. نام اصلی ارل کلارندون چهارم که از او بعنوان پدر واقعی اوژنی یاد میشود، جرجولیرز است. خاندانولیرز یکی از سرشناس ترین خاندانهای اشرافی بریتانیا در چهار سده اخیر است و به پدر مجلس عوام شهرت دارند. تبار این خاندان به پسر یک ملاک میانهحال انگلیسی بنام جرج ولیرز میرسد که در نوجوانی بدلیل زیبایی و رفتار لطیفش دل جیمز اول، پادشاه انگلستان، را ربود (در بریتانیکا چنین آمده است: جیمز اول در سراسر زندگی اش علاقه اندک به جنس مخالف نشان داد. بنظر میرسد که او هیچگاه معشوقهای نداشت و به زنان تنها بعنوان همسر و مادر دوستان مذکرش علاقمند بود)، به سرعت برکشیده شد و به چهره مقتدر و بلامعارض دربار بدل گردید. او، که اینک دوک باکینگهام نامیده میشد، بر جیمز اول و پسرش، چارلز اول، سلطهای شگفت داشت و نقشی سرنوشتساز در سیاست داخلی و خارجی بریتانیا ایفا نمود. در کتاب حوادث مهم تاریخ انگلیس (چاپ ۱۸۸۴) چنین میخوانیم: سِر فرانسیس بیکن، که مردی بسیار فهمیده بود، از وزرای جیمز بود. او غالباً به شاه مشورتهای خوبی ارائه میداد. ولی جیمز از مشورتهای خوب پیروی نمیکرد. او به خرد خود باور داشت و راه خود را میرفت و مردان بیارزش را برای کمک به خود به شورای مشاورینش وارد میکرد. یکی از این مقربین که بسیار قدرتمند شد جرج ولیرز است؛ جوانی که چهره زیبا و رفتار دلپسندش دل شاه را ربود (۱۶۱۵). به زودی کار بدانجا کشید که جیمز هیچچیز را از او دریغ نمیکرد. بسیاری از مناصب و افتخارات به او اعطا شد از جمله عنوان دوک باکینگهام. در زیر نفوذ این سوگلیها، میخوارگی، ارتشاء و همهگونه مفاسد در دربار جیمز به سیره عادی بدل شد. حتی بیکن، به رغم علمش، راه اینگونه کردارها را در میان اطرافیانش گشود، باکینگهام با پادشاه و با چارلز، ولیعهد، زندگی میکرد. آنها یکدیگر را با نامهای صمیمانه صدا میزدند. نام باکینگهام استینی بود و نام ولیعهد چارلز کوچولو. به پادشاه نیز بابا و رفیق عزیز میگفتند، جرج ولیرز در ۳۶ سالگی بدست یکی از نظامیان زیردستش به قتل رسید. او دارای پسری نوزاد بود که او نیز جرج ولیرز نام داشت. این جرج ولیرز یا دوک دوم باکینگهام در میان اعضای خانواده سلطنتی پرورش یافت و همبازی و دوست صمیمی چارلز دوم شد. در این دوران از خاندان ولیرز چهرههای سرشناس متعددی برخاستند. از جمله باید به باربارا ولیرز اشاره کرد که در تاریخ اروپا با نام لیدی کاستلمان شهرت فراوان دارد. این زن فوقالعاده زیبا از ۱۹ سالگی معشوقه چارلز دوم بود. او از این طریق ثروتی انبوه اندوخت و بسیاری از اعضای خاندان ولیرز را به جرگه اشرافیت انگلستان وارد کرد. رویستون پایک از او بعنوان زنی کینهجو و تجملطلب یاد میکند. باربارا ولیرز همسر راجر پالمر، ارل کاستلمان بود و به این دلیل کنتس کاستلمان نامیده میشد. چارلز دوم به او عناوین کنتس ساوتمپتون و دوشس کلولند را نیز اعطا کرد. طبق فرمان چارلز، این القاب در فرزندان اول و سوم باربارا ولیرز موروثی بود. الیزابت ولیرز نیز معشوقه ویلیام سوم، پادشاه انگلستان از دودمان اورانژ، بود. وی در امور سیاسی طرف مشاوره ویلیام بود و نقشی مهم در ایجاد رابطه شخصی دوستانه میان پادشاه هلندی و اشراف انگلیسی ایفا نمود. از اواخر سده هیجدهم تا به امروز، اعضای خاندان ولیرز با القاب ارل کلارندون و لرد هاید نیز شناخته میشوند و در مجلس لردها دارای کرسیاند. ارل کلارندون چهارم از رجال سیاسی درجه اول بریتانیای سده نوزدهم است. او در جوانی مدتی سفیر انگلستان در دربار اسپانیا بود. در سالهای ۱۸۵۳-۱۸۵۴ در دولتهای ابردین و پالمرستون سمت وزارت خارجه را بدست داشت. این دوره از وزارت خارجه او مصادف است با آغاز جنگ کریمه. در سالهای ۱۸۶۵ (دولت لرد جان راسل) و ۱۸۶۸ – ۱۸۷۰ (دولتهای دیزرائیلی و گلادستون) نیز وزیر خارجه بود. تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) از لرد کلارندون بعنوان دوست شخصی لویی بناپارت یاد میکند. باید افزود که اعضای خاندان ولیرز با روچیلدهای لندن رابطه نزدیک داشتند. دکتر ریچارد دیویس، از چارلز ولیرز بعنوان یکی از صمیمیترین دوستان بارون لیونل روچیلد، برادرزاده جیمز روچیلد و رئیس شاخه لندن بنیاد روچیلد نام میبرد. چارلز ولیرز برادر کوچکتر لرد کلارندون است و بدینسان، اگر به شایعه فوق باور داشته باشیم، عموی اوژنی است. چارلز ولیرز از سال ۱۸۳۵ تا اواخر عمر نماینده شهر ولورهامپتون در مجلس عوام بود. او به عنوان یکی از سرسختترین و جنجالی ترین مدافعان تجارت آزاد شهرت داشت و نطقهای فراوانی در مجلس عوام در این زمینه ایراد نمود که مجموعه آن به چاپ رسیده است.
زرسالاران یهودی و انقلاب راه آهن: پیدایش و گسترش شبکههای راهآهن یکی از مهمترین جلوههای انقلاب اقتصادی سده نوزدهم است که موجی عظیم از تکاپو های مالی و صنعتی را در جهان آن روز برانگیخت و تمامی عرصههای زندگی اجتماعی را تحتالشعاع خود قرار داد. اهمیت این پدیده در تکوین غرب جدید تا بدانجاست که دکتر دیوید تامسون گشایش راهآهن لیورپول- منچستر در سال ۱۸۳۰ را سرآغاز عصر نو میخواند. این تحول از انگلستان آغاز شد و طی دهه های بعدی، این کشور را بعنوان الگویی فراروی سایر کشورها قرار داد. مورخین علت توجه انگلیسیها به این شیوه نوین حملونقل را ضعف شبکه راههای زمینی این کشور میدانند. تا اوایل سده نوزدهم، شبکه ارتباطی قاره اروپا بطور عمده همان جادههایی بود که از دوران امپراتوری روم به میراث مانده بود. در انگلستان این شبکه بتدریج از میان رفت ولی در برخی سرزمینها، بویژه فرانسه و ایتالیا، نه تنها حفظ شد بلکه توسعه یافت. مسافرت در مسیر ۹۷ کیلومتری لندن- کمبریج حداقل یک روز به درازا میکشید و این سریعترین مسیر در انگلستان سده هیجدهم بود. سفر از لندن به شریوزبوری سه روزه و سفر به ادنبورگ، مرکز اسکاتلند، ده روزه بود. در اواخر سده هیجدهم شبکه جادههای فرانسه چنان بر انگلستان برتری داشت که آرتور یانگ انگلیسی را به حیرت انداخت. او در سفرنامه فرانسهاش (۱۷۹۲) این جادهها را شگفتانگیز و واقعاً باشکوه خواند و افزود: ما در انگلستان هیچ تصوری از چنین جادههایی نداریم. در آغاز نیروی محرکه شبکه راهآهن انگلستان اسب بود و در سالهای ۱۸۲۵-۱۸۳۰ مقدار زیادی از اینگونه خطوط آهن ساخته شد. در همین زمان تلاش برای بکارگیری یک نیروی محرکه قدرتمند آغاز گردید. در واقع، این ورود نیروی بخار و سوخت زغال سنگ به عرصه حملونقل و ساخت نخستین لکوموتیوها بود که انقلاب راهآهن را میسر ساخت. این تحول با نام جرج استفنسن مهندس انگلیسی، در پیوند است. در ۱۵ سپتامبر ۱۸۳۰ اولین شبکه راهآهن (خط منچستر- لیورپول) آغاز به کار کرد. این خط را استفنسن احداث کرد و لکوموتیو آن، بنام راکت، ۲۲ کیلومتر در ساعت سرعت داشت. موفقیت خط آهن منچستر- لیورپول شور و شعفی جهانی برانگیخت و دورانی را پدید ساخت که عصر راهآهن نام گرفته است. به این ترتیب، از دهه ۱۸۳۰ احداث راهآهن در بسیاری از کشورهای غربی و مستعمرات ایشان در سرار جهان آغاز شد و به سرعت اوج گرفت. در سال ۱۸۴۹ طول خطوط آهن جهان به ۷۳۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۵۰ به ۳۸۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۱۰۷ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۲۰۷ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۳۷۰ هزار کیلومتر و در سال ۱۸۹۰ به ۵۷۴ هزار کیلومتر رسید. امروزه طول شبکه راهآهن جهان یک میلیون و ۲۴۰ هزار کیلومتر گزارش میشود. در سال ۱۸۳۸ در بریتانیا (پادشاهی متحده) ۸۷۵ کیلومتر خط آهن وجود داشت. این رقم در سال ۱۸۵۰ به ۱۰۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۱۷۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۲۵۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۲۹۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۳۲۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۳۸۰۰۰ کیلومتر رسید. توجه کنیم که این ارقام پادشاهی متحده، یعنی سرزمینهای انگلستان و ولز و اسکاتلند و ایرلند، را در برمیگیرد. مستعمرات پهناور بریتانیا در سایر نقاط جهان مسئلهای جداست: نخستین کمپانیهای راهآهن هند، مانند کمپانی بزرگ راهآهن شبهجزیره هند و کمپانی راهآهن بمبئی- بارودا و هند مرکزی، در دهه ۱۸۴۰ تأسیس شد و نخستین خطوط آهن هند در اواسط دهه ۱۸۵۰ گشایش یافت. طول شبکه راهآهن هند در سال ۱۸۶۰ حدود ۱۳۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ حدود ۷۸۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ حدود ۱۵۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۸۹۰ حدود ۲۶۰۰۰ کیلومتر گزارش شده است. همین فرایند در سایر مستعمرات بریتانیا جریان داشت: اولین خط راهآهن کانادا در سال ۱۸۵۱ آغاز به کار کرد و طول این شبکه در سال ۱۸۸۰ به ۱۱ هزار کیلومتر رسید. در همین سال، طول خط آهن استرالیا حدود ۸۷۰۰ کیلومتر بود. در سال ۱۸۳۱ در ایالات متحده آمریکا تنها ۳۷ کیلومتر راهآهن وجود داشت. این رقم در سال ۱۸۴۰ به ۴۵۴۰ کیلومتر، در سال ۱۸۵۰ به ۱۴۶۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۴۸۶۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۸۶۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۱۵۱ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۲۵۳ هزار کیلومتر و در سال ۱۹۰۰ به ۳۱۳ هزار کیلومتر رسید. طول شبکه راهآهن ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۸۰، یعنی ۱۵۰ سال پس از گشایش نخستین خط آهن در این کشور، ۳۲۴ هزار کیلومتر گزارش شده که بطور کامل در مالکیت بخش خصوصی است. چنان که میبینیم، در پایان سده نوزدهم تقریباً ۴۵ درصد راهآهن جهان در ایالات متحده آمریکا قرار داشت. امروزه این کشور حدود یک چهارم شبکه راهآهن جهان را در اختیار دارد. اولین راهآهن فرانسه در سال ۱۸۳۲ گشایش یافت. این خط لیون را به معادن زغال سنگ سناتین وصل میکرد. در سال ۱۸۴۱ طول خط آهن فرانسه تنها ۵۶۰ کیلومتر بود. در سال ۱۸۵۰ فرانسه، با وسعتی دو برابر انگلستان، تنها دارای ۳۰۰۰ کیلومتر راهآهن بود یعنی کمتر از یک سوم انگلستان. این رقم در سال ۱۸۷۰ (پایان حکومت لویی بناپارت) به ۱۷۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۳۶۵۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۴۹۵۰۰ کیلومتر رسید. نخستین خط آهن آلمان (پروس) در سال ۱۸۳۵ احداث شد. پیدایش و توسعه راهآهن در آلمان با نام فردریک لیست اقتصاددان نامدار آلمانی، در پیوند است. او در سالهای ۱۸۲۵-۱۸۳۲ در ایالات متحده آمریکا اقامت گزید و از رشد شتابان صنعت در این کشور تأثیر فراوان گرفت. لیست پس از بازگشت به پروس منادی صنعتی کردن کشور خود شد و بویژه به توسعه شبکه راهآهن علاقه شدید نشان داد (فردریک لیست، به رغم شیفتگی به مدل توسعه ایالات متحده آمریکا، مخالف تجارت آزاد بود و رشد صنعت در آلمان را تنها با حمایت دولتی ممکن میدانست. او که از صادرات گسترده کالاهای انگلیسی به سرزمین آلمان سخت آزرده بود، دفاع سرسختانه از حمایتگری دولتی را بر عهده گرفت. کتاب نظام ملی لیست دفاعیهای نیرومند به سود صنایع نوپای آلمان در قبال تهاجم کالاهای انگلیسی به شمار میرفت. لیست بر آن بود که تجارت آزاد تنها برای انگلستان، پیشرفتهترین کشور صنعتی آن زمان، مناسب است و کشورهای توسعه نیافتهای چون ایالات متحده آمریکا و پروس تنها از طریق حمایتگری دولتی میتوانند راه توسعه صنعتی را بپیمایند). به رغم مخالفت جدی برخی محافل سیاسی و اقتصادی پروس، لیست توانست توجه فردریک ویلهلم چهارم، ولیعهد آن زمان و پادشاه بعدی (۱۸۴۰- ۱۸۶۱)، را به نظرات خود جلب کند و، به تعبیر تامسون، ولیعهد پروس را به هوادار مشتاق راهآهن بدل سازد. بدینسان، با صعود فردریک ویلهلم به سلطنت پروس، از دهه ۱۸۴۰ تب راهآهن این کشور را نیز فراگرفت. طول شبکه راهآهن سرزمینهایی که در سال ۱۸۷۱ به کشور واحد آلمان بدل شدند، در سال ۱۸۵۰ حدود ۶۰۰۰ کیلومتر بود که در سال ۱۸۷۰ به ۱۹۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۴۳۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۶۱۰۰۰ کیلومتر رسید. و بالاخره باید به بلژیک اشاره کرد. طول شبکه راهآهن بلژیک در سال ۱۸۵۰ حدود ۹۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ حدود ۳۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ حدود ۵۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ حدود ۵۸۰۰ کیلومتر گزارش شده است. این وضع در سایر کشورهای اروپایی، از جمله روسیه و اتریش و ایتالیا، امپراتوری عثمانی و سایر نقاط نیز جریان داشت. بدینسان، شرق و غرب جهان از طریق راهآهن، و کشتی، بهم پیوند یافت و جابهجایی کالا و مواد خام سرعتی شگرف و بیسابقه گرفت. چنین بود که از دهه ۱۸۳۰ تا اویل سده بیستم، راهآهن، این پدیده جدید و انقلابی در عرصه حملونقل و ارتباطات، به یکی از سودآورترین شاخههای اقتصاد دنیای غرب بدل شد و بانکداران و سرمایهداران، و ماجراجویان و شیادان مالی، تکاپویی شدید را در این عرصه به کار گرفتند. کسب امتیاز احداث راهآهن از دولتها به یکی از منابع مهم انباشت ثروتهای افسانهای بدل شد. علت توجه گروههای فوق به این شاخه نوپدید از اقتصاد، سرمایههای عظیمی است که دولتها در این عرصه به کار انداختند و سودهای کلانی است که از این راه به جیب سرمایهگذاران و پیمانکاران راهآهن روانه میشد. در آینده، در بررسی زندگینامه بارون موریس دو هرش، زرسالار نامدار یهودی، سودآوری عجیب پیمانهای راهآهن و پیوند آن را با شیادیهای مالی در بازارهای بورس خواهیم شناخت. در واقع، از دهه ۱۸۳۰ سرمایهگذاری دولتی در احداث شبکههای راهآهن ارقامی چشمگیر را در بر میگرفت. برای نمونه، تا سال ۱۸۳۸ حدود ۱۳ میلیون پوند استرلینگ صرف احداث شبکه راهآهن بریتانیا شده بود. دولت انگلیس طی سالهای ۱۸۴۶-۱۸۵۰ حدود ۱۵۰ میلیون پوند در زمینه احداث شبکههای راهآهن سرمایهگذاری کرد. در سال ۱۸۵۴ سرمایهگذاری در راهآهن بریتانیا به ۲۸۶ میلیون پوند و در سال ۱۸۶۴ به ۴۳۰ میلیون پوند رسید. عظمت این سرمایهگذاری زمانی روشن میشود که دریابیم مجموع صادرات و واردات انگلیس در سال ۱۸۶۵ حدود ۳۹۰ میلیون پوند استرلینگ بود. در دهه ۱۸۵۰ بطور متوسط هر کیلومتر خط آهن در پروس ۱۷۸۰۰ پوند، در بلژیک ۲۶۷۰۰ پوند و در انگلستان ۴۹ الی ۶۵ هزار پوند هزینه در برداشت. کلافام هزینه بالا در انگلستان را ناشی از عملکرد کمپانیهای خصوصی انگلیس میداند و هزینه کم در پروس را ناشی از نقشی که دولت در احداث خطوط آهن این کشور بدست گرفته بود. بدینسان، میتوان دریافت که الیگارشی بریتانیا و زرسالاران یهودی از طریق مشارکت در احداث شبکههای راهآهن چه سودهای هنگفتی به جیب زدند. در دهه ۱۸۶۰ حدود ۶۵۰۰ کیلومتر خط آهن در هند احداث شد. در پایان این دهه بدهیهای حکومت هند بریتانیا بابت سرمایهگذاری در راهآهن به یکصد میلیون پوند رسید که نیمی از کل بدهیهای آن را شامل میشد. تنها در سال ۱۸۶۸ بیش از ۷۵ میلیون پوند صرف راهآهن هند شده بود. دکتر تامسون علت این پدیده را چنین توضیح داده است: در سال ۱۸۵۷ بحران اقتصادی سختی اروپا را فرا گرفت و در همین سال موتینی هند رخ داد. از این زمان گرایش شدید به مواد خام سرزمینهای ماوراء بحار پدید شد و این گرایش دوران بزرگ احداث راهآهن در هند را پدید ساخت. چنانکه لوید توضیح داده، درواقع استعمار بریتانیا از سرمایهگذاری عظیم دهه ۱۸۶۰ در راهآهن هند اهداف سیاسی نیز داشت و به راهآهن بعنوان مهمترین ابزار مدرنیزاسیون در هند پس از موتینی مینگریست. به عبارت دیگر، هدف سیاسی از این سرمایهگذاری ایجاد یک دگرگونی بنیادی در ساختار جامعه هند بود تا هیچگاه انقلاب دیگری، همچون انقلاب ۱۸۵۷، رخ ندهد. سِر ادوین آرنولد که زمانی استاد دانشگاههای دکن و بمبئی بود و سپس سردبیر روزنامه دیلی تلگراف، نوشت: راهآهن برای هند کاری را میکند که نبوغ اکبر شکوهمند نتوانست با ابزار حکومت انجام دهد، راهآهن هند را به یک ملت تبدیل میکند. این وضع سبب افزایش ثروت وابستگان بومی به استعمار بریتانیا و گسترش طبقه کمپرادورهای هندی شد. اجمالاً اینکه اعضاء الیگارشی پارسی هند از جمله سرمایهگذاران و مدیران و پیمانکاران بزرگ کمپانیهای راهآهن هند بودند. در حوالی نیمه سده نوزدهم پیمانکاران راهآهن بزرگی چون جمشیدجی دارابجی ناگاموالا در میان اعضای الیگارشی پارسی هند پدید شدند. یکی از پیمانهای ناگاموالا احداث خط بمبئی- احمدآباد با بودجهای معادل نیم میلیون پوند استرلینگ بود. تب راهآهن، یا چنانکه برخی مورخین مینویسند جنون راهآهن، موجی گسترده از تکاپوی سرمایهداران انگلیسی را برانگیخت و انگلیسیها را به سرمایه گذاران و پیمانکاران اصلی راهآهن در سراسر جهان بدل ساخت. دکتر تامسون مینویسد: در دهه ۱۸۵۰ بسیاری از پروژههای راهآهن جهان را پیمانکاران انگلیسی، و در مشارکت میان سرمایه انگلیسی و سرمایه بومی، انجام میدادند. چنانکه خواهیم دید، بسیاری از این انگلیسیها در واقع یهودی یا شرکا و کارگزاران بانکها و کمپانیهای یهودی بودند. این سرمایهداران و پیمانکاران انگلیسی در همهجا حضور داشتند: شرق اروپا، عثمانی، مصر، کانادا، مکزیک، آرژانتین، برزیل، ژاپن، چین و غیره و غیره. برای نمونه، در سده نوزدهم کمپانیهای انگلیسی نقش اصلی را در احداث شبکههای ژاپن بدست داشتند. این موج تا اوایل سده بیستم تداوم داشت. به نوشته موریسداب، حتی در سالهای ۱۹۰۷ -۱۹۱۴ نیز سرمایهداران انگلیسی حدود ۶۰۰ میلیون پوند در احداث راهآهن در کشورهای ماوراء بحار سرمایهگذاری کردند. پیدایش شبکه جهانی راهآهن، که با ورود نیروی بخار و سوخت زغال سنگ به عرصه کشتیرانی مقارن بود، تحولی اساسی را در اقتصاد انگلستان و سایر کشورهای اروپایی سبب شد. به نوشته تامسون، تجارت واقعی اروپا با شرق بطور عمده از سال ۱۸۳۹ آغاز شد که خط کشتیرانی میان انگلستان و اسکندریه آغاز به کار کرد. با افزایش بیسابقه سرعت و حجم ارتباطات زمینی و دریایی، جهان به مجتمعی به هم پیوسته بدل شد که در قلب آن انگلستان جای داشت. گشایش کانال سوئز در سال ۱۸۶۹ نقطه عطفی در این تحول بود و نمادی از نیاز به ارتباط سریع میان مرکز و پیرامون این مجتمع جدید اقتصادی. بدینسان، انگلستان نه تنها جایگاه خود را بعنوان کارگاه جهان تثبیت کرد، بلکه در مقام کشتیران، تاجر و بانکدار جهان نیز جای گرفت. توجه کنیم که کل صادرات و واردات انگلستان در سال ۱۷۹۱ تنها ۳۷ میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت که در سال ۱۸۹۱ به ۷۴۴ میلیون پوند رسید. احداث خطوط آهن و حرکت لکوموتیوها حجم عظیم و بیسابقهای از آهن و زغالسنگ را میطلبید. برای نمونه، برای احداث ۳۲۴۰ کیلومتر راهآهنی که در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۴۸ در انگلستان احداث شد، قریب به نیم میلیون تن آهن، یعنی حدود یک چهارم تولید آن زمان، مصرف شد. این امر افزایش شدید تولید انگلستان در این دو شاخه را سبب شد. تولید زغال سنگ انگلیس از ۱۶ میلیون تن در سال ۱۸۱۵ به ۳۰ میلیون تن در سال ۱۸۳۵، ۵۰ میلیون تن در سال ۱۸۴۸ و ۶۵ میلیون تن در سال ۱۸۵۶ رسید. تولید آهن نیز از یک میلیون تن در سال ۱۸۳۵ به دو میلیون تن در سال ۱۸۴۸ و بیش از ۳ میلیون تن در سال ۱۸۵۵ رسید. در نیمه سده ۱۹ نیمی از تولید آهن جهان در انگلستان صورت میگرفت. بدینسان، انگلستان به تأمین کننده بخش مهمی از آهن مورد نیاز اروپا و ایالات متحده بدل شد. این رقم حدود یک پنجم کل صادرات این کشور را در بر میگرفت. تقریباً تمامی آهن مورد نیاز راهآهن هند نیز از انگلستان تأمین میشد. چنین بود که صادرات آهن انگلیس افزایشی شگفت یافت و از ۸ میلیون پوند استرلینگ در سال ۱۸۵۰ به ۲۴ میلیون پوند استرلینگ در سال ۱۸۶۰ رسید. در سال ۱۸۷۲، در اوج تب راهآهن، صادرات آهن انگلستان ۳/۳۳۸ میلیون تن گزارش شده که ۳۳/۹۹۶ میلیون پوند ارزش داشت. دائرةالمعارف یهود مینویسد: سرمایه داران یهودی نقش مهمی در توسعه راهآهن ایفا کردند. آنان، علاوه بر انگلیسیها، تنها سرمایهدارانی بودند که حاضر شدند سرمایه خود را پیش از نیمه دوم سده نوزدهم، که صنعت راهآهن هنوز در مراحل آغازین خود بود، به مخاطره اندازند. در سده نوزدهم، که تب راهآهن قاره اروپا را فراگرفت، یهودیان درباری پیشین، که اینک به بانکداران خصوصی بدل شده بودند، از طریق سرمایهگذاری در احداث خطوط راهآهن در پیشبرد انقلاب صنعتی مشارکت جستند. به نوشته تاریخ یهود، شبکههای اصلی راهآهن در فرانسه، بلژیک، اتریش و ایتالیا با سرمایهگذاری بنیاد روچیلد احداث شد. دائرةالمعارف یهود نام کشورهای اسپانیا و برزیل را به این فهرست افزوده است. روچیلدها از سال ۱۸۲۵، به تشویق ناتان مایر روچیلد لندن، سرمایهگذاری در راهآهن اروپای قاره را آغاز کردند. سالومون روچیلد وین پروفسور فرانتس ریپل پژوهشگر انستیتوی تکنولوژی وین، را بههمراه منشی خود، لئوپولد فن ورتیمشتین برای مطالعه در پیرامون ابداعات جدید در وسایل حملونقل به انگلستان فرستاد. نتیجه این مطالعه تهیه طرحی برای احداث یک خط مستقیم راهآهن در امپراتوری اتریش بود که وین را از سویی به منطقه مهم کشاورزی گالیسیا در لهستان کنونی، و از سوی دیگر به بندر تریست در ایتالیای کنونی، وصل میکرد (بخش عمده اراضی و معادن این مناطق در مالکیت الیگارشی یهودی بود. در سیلسیا معادن سنگ آهن ویتکوویتز قرار داشت که بر بنیاد آن مجتمع عظیم صنعتی- تسلیحاتی ویتکوویتز، متعلق به روچیلدها، تأسیس شد. در اوایل سده نوزدهم، این مجتمع یکی از منابع مهم تأمین آهن و فولاد و زغالسنگ برای ارتش و نیروی دریایی انگلیس به شمار میرفت. اهمیت آن تا بدان حد بود که با اشغال وین (مارس ۱۹۳۸)، آلمانیها بارون لویی ناتانیل روچیلد اتریش را دستگیر و به مدت یک سال زندانی کردند و او را زیر فشار گذاشتند تا مالکیت این مجتمع را به دولت آلمان انتقال دهد. بارون روچیلد قبلا، در فوریه ۱۹۳۷، مالکیت مجمتع فوق را به مجتمع سان آلیانس روچیلدها در لندن انتقال داده بود. مذاکرات مفصلی میان روچیلدها و دولت آلمان آغاز شد و سرانجام در ۱۳ ژوئیه ۱۹۳۹ در شهر بال موافقت نامه نهایی به امضا رسید و روچیلدها پذیرفتند که در قبال آزادی لویی ناتانیل روچیلد و دریافت ده میلیون پوند استرلینگ اسناد مجتمع ویتکوویتز و معادن خود در سوئد را بدولت آلمان انتقال دهند. بدلیل شروع جنگ جهانی (اول سپتامبر ۱۹۳۹) این معاهده تحقق نیافت. پس از جنگ، مجتمع ویتکوویتز به تملک دولت کمونیستی چکسلواکی درآمد و به روچیلدها تنها یک میلیون پوند غرامت پرداخت شد.). این طرح در سال ۱۸۲۹ آماده شد ولی بعلت انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ به تأخیر افتاد. پس از اعاده آرامش در وین، روچیلدها بار دیگر توجه خود را به راهآهن اتریش معطوف کردند. ایالات متحده آمریکا سفر کرد. او در آمریکا به روزنامه نگاری اشتغال داشت. در سال ۱۸۵۵ به پروس بازگشت، بعنوان نماینده برخی سرمایه داران انگلیسی به پیمانکاری راهآهن مشغول شد و حدود ۲۶۰۰ کیلومتر خط آهن در پروس و هنگری (مجارستان) احداث کرد. اشتروسبرگ به ثروتی انبوه دست یافت؛ زمانی در تشکیلات او بیش از یکصد هزار نفر شاغل بودند و سهام کمپانی وی به ارزش صدها میلیون دلار در بازارهای بورس معامله میشد. وی در سال ۱۸۷۲ در جریان احداث خط آهن رومانی ورشکست شد و ضربه سنگینی بر سهامداران خردهپا وارد ساخت. ورشکستگی اشتروسبرگ موجی وسیع از اعتراض را برانگیخت و موارد فراوانی از فساد مالی و ارتشاء برای کسب پیمانهای راهآهن در عالیترین سطوح دستگاه دولتی آلمان فاش شد. ماجرای اشتروسبرگ مواضع مدافعان نظریات حمایتگرانه را تقویت کرد و به دولتی کردن صنعت راهآهن این کشور انجامید. مورخین سه دهه پایانی سده نوزدهم را دوران انقلاب صنعتی در ایالات متحده آمریکا میدانند. نقطه عطف این تحول جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) است. هرچند از دههها پیش از آغاز جنگ داخلی فرایند توسعه صنعتی در این سرزمین آغاز شده بود، لیکن تا سال ۱۸۶۱ کشاورزی نقش برتر را داشت، مالدوین جونز مینویسد: در دهههای پس از جنگ داخلی بود که در ایالات متحده گذاری قاطع به اقتصاد نوین صنعتی رخ داد. اگر در انگلستان انقلاب صنعتی برای یک سده در جریان بود، این فرایند در ایالات متحده تنها حدود یک سوم قرن به درازا کشید. طی سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ ارزش تولید صنعتی این کشور از کمتر از دو میلیارد دلار در سال به بیش از ۱۳ میلیارد دلار در سال رسید و حجم سرمایهگذاری در صنایع از یک میلیارد دلار به حدود ۱۰ میلیارد دلار افزایش یافت. تعداد افرادی که در صنعت، معدن و ساختمان به کار گرفته میشدند از ۴ میلیون نفر به بیش از ۱۸ میلیون نفر رسیدند. در نتیجه، ایالات متحده جای بریتانیا را بعنوان کشور پیشتاز صنعتی اشغال کرد. در پایان سده نوزدهم حدود ۳۰ درصد کالاهای صنعتی جهان در ایالات متحده تولید میشد. بهنوشته مالدوین جونز، برجستهترین نماد این تحول موج عظیم احداث شبکههای راهآهن بود که سهم اصلی را در بهرهبرداری از منابع طبیعی ناشناخته سرزمین پهناور آمریکا و ایجاد بازار ملی در این کشور داشت. گفتیم که طول خطوط راهآهن ایالات متحده از ۴۸۶۰۰ کیلومتر در آستانه جنگ داخلی به ۳۱۳ هزار کیلومتر در آستانه سده بیستم رسید. در سال ۱۹۰۷ یک هفتم ثروت ملی ایالات متحده در راهآهن سرمایه گذاری شده بود. این تحول، چون انگلستان، بر سایر شاخههای اقتصاد ایالات متحده تأثیر گذارد و پیامد آن پیدایش غولهای آمریکایی صنعت و بانکداری بود. یک نمونه، آندریو کارنگی است. وی تکاپوی خود را در عرصه راهآهن آغاز کرد و در سال ۱۸۷۳ از سهامداران و مدیران کمپانی راهآهن یونیون پاسیفیک بود. کارنگی سپس به شاخه شکوفای صنعت آهن روی آورد و در این عرصه به ثروت انبوه رسید. در سال ۱۹۰۰، کمپانی فولاد کارنگی چهل میلیون دلار سود داشت که ۲۵ میلیون دلار آن سهم شخص کارنگی بود. او در سال بعد کلیه سهام خود را به جان پیرپونت مورگان به مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار فروخت. بر شالوده این کمپانی بود که مورگان مجتمع عظیم کورپوراسیون آهن ایالات متحده را ایجاد کرد. کارنگی در اواخر عمر بخش عمده اموال خویش را وقف امور خیریه کرد و بنیاد کارنگی را تأسیس نمود. در تاریخنگاری رسمی ایالات متحده آمریکا نام کارنگیها فراوان تکرار میشود ولی علاقهای به ذکر نام و سرگذشت غولهای یهودی صنعت و بانکداری این کشور به چشم نمیخورد. برای نمونه، در عرصه آهن و فولاد، در کنار کارنگی غولی عظیمتر را میشناسیم و آن گوگنهایمهای یهودی است. تب آمریکایی راهآهن ثروتی عظیم را نصیب بانکداران و بورس بازان یهودی و غیریهودی ایالات متحده آمریکا کرد. میدانیم که با آغاز جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱)، بانکداران یهودی- آلمانی مستقر در این سرزمین تکاپوی شدید را آغاز کردند. به نوشته دائرةالمعارف یهود، این یهودیان از طریق فروش سهام راهآهن آمریکا در بازارهای اروپا پول لازم را برای خرید اسلحه و مهمات برای دولت فدرال تأمین میکردند. مأخذ فوق بویژه از بنیادهای مالی اسپیر، اشترن و سلیگمان یاد میکند که در نیویورک بطور عمده به معامله سهام راهآهن اشتغال داشتند. از درون و بر بنیاد این موج بود که دو مجتمع عظیم مالی مورگان و کوهن- لوئب پدید شدند. مارکس مینویسد: جنگ داخلی آمریکا دیون عمومی عظیمی در دنبال خود ایجاد نمود که ازدیاد مالیاتها، تشکیل اوباشانهترین آریستوکراسی مالی، اهداء بخش عظیمی از اراضی عمومی به شرکتهای محتکر به منظور بهرهبرداری از راهآهنها و معادن و غیره و خلاصه سریعترین تمرکز سرمایهها را در پی داشت.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس دنیایش را دوست داشته باشد به آخرت خود زیان میرساند.
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره زهد و بى رغبتى به دنیا پرسیده شد و حضرت فرمود: واى بر تو از حرام دنیا، از حرام دنیا دورى کن.
جوانی مومن، مخلص وبا ایمان از کنار باغ بسیار قشنگی گذر میکرد که میبیند از داخل باغ، جوی آب زلالی بیرون میآمد و سیب درشت و زیبایی را به همراه میآورد. جوان آن سیب را برداشت و کمی از آن را خورد اما ناگهان با خود گفت: اگر صاحب باغ راضی نباشد خوردن آن سیب حرام یا شبهه ناک است، لذا نگران شد که پس از عمری عبادت، چطور دست به این کار زده؟! جوان درب آن باغ را زد که از صاحب آن بابت سیب حلالیّت بطلبد. کارگر آن باغ درب را باز کرد.
جوان جریان سیب را به او گفت. آن کارگر، جوان را نزد اربابش هدایت کرد. پس از عرض سلام، موضوع سیب را تعریف کرد و از آن او خواست سیب را حلال کند. ولی او گفت: حلالت نمیکنم. مرد جوان گفت: چه کنم تا حلالم کنی؟ ارباب گفت: برای اینکه حلالت کنم یک شرط دارم! جوان گفت: هرچه بگویی انجام خواهم داد تا حق الناسی بر گردنم نباشد و خدا از من راضی باشد. او گفت: دختری دارم هم کر هم کور و هم لال است، باید او را به عقد خود درآوری!! جوان به فکر فرو رفت که سختی دنیا به مراتب آسان تر از عذاب های آخرت است... لذا پس از دقایقی گفت: قبول کردم... جشن باشکوهی برگزار کرد و دخترش را به عقد آن مرد جوان درآورد. شب عروسی که داماد نزد عروس رفت، ناگهان عروسی دید که نه کور بود نه لال نه کر، بلکه بسیار زیبا و شایسته ترین دختری است که به عمرش دیده بود... جوان گفت: دختر شما سالم است، نه کور نه کر و نه لال؟! چرا اینگونه توصیف کردی؟ پدر زن گفت: به این دلیل گفتم کور است؛ زیرا که چشمش به نامحرم نیفتاده، گفتم کر است چون غیبت نشنیده و لال است چون غیبت نکرده... و این دختر پاکدامن فقط برازنده تو جوان پاک و درستکار است، که برای یک سیب، و ترس از خدا، حاضر شدی چنین از خودگذشتگی کنی... و حاصل این ازدواج، فرزندی شد که تاریخ تشیّع، کمتر کسی به نبوغ و عظمت شخصیّت او به خود دیده است، و او کسی نیست به جز: محقق و مقدس اردبیلی... که در کنار مضجع شریف مولی الموحدین امیرالمومنین علیه السلام در نجف اشرف آرمیده است. در کتاب دیگری نوشته بود: پدر این دختر در تربیت دخترش تمام سعی و تلاش خودش را کرده بود که در از لقمه حرام و معاصی دور باشد و شب قبل از این ماجرا به صاحب الزمان متوسل شده بود و گفته بود من در تربیت دخترم تمام تلاشم را کرده ام و اینک وقت شوهر اوست، و دامادی باتقوا که به حلال و حرام معتقد باشد نصیبش شود، و در همان روز با این جوان روبرو میشود، خدا در قرآن گفته: مَّن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نُّرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا، ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﻧﻴﺎی ﺯﻭﺩﮔﺬﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﺍ ﻣﺎ ﺑﺮﺍی ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﻄﺎ می ﻛﻨﻴﻢ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی ﻛﻪ ﻧﻜﻮﻫﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﻥ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ، ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﻫﻴﻢ. وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ وَسَعَىٰ لَهَا سَعْیَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَٰئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مَّشْکُورًا: ﻭ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺁﺧﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی ﻛﻪ ﻣﺆﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻭ ﻛﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍی ﺁﻥ ﺗﻠﺎﺵ ﻛﻨﻨﺪ، ﭘﺲ ﺗﻠﺎﺷﺸﺎﻥ ﺑﻪ نیکی ﻣﻘﺒﻮﻝ ﺍست. کُلًّا نُّمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا، ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﻃﻠﺐ ﻭ ﺁﺧﺮﺕ طلب ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﻄﺎی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻳﺎﺭی ﺩﻫﻴﻢ ، ﻭﻋﻄﺎی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪنی ﻧﻴﺴﺖ. اسراء. چیزی که در زندگی امروزه کمتر مورد توجه قرار میگیره، لقمه حلال و راستگویی هست.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سوم. انگلیسی ها و آغاز مسئله فلسطین: تاریخ ۴۳ ساله (۱۸۰۵-۱۸۴۸) حکومت محمدعلی پاشا را به سه مرحله میتوان تقسیم کرد: ۱- دوران صعود و تحکیم قدرت که در سال ۱۸۱۱ با قتل عام ممالیک به پایان رسید؛ ۲- دوران اقتدار در مصر و تحکیم پایههای قدرت در منطقه (۱۸۱۱-۱۸۳۱)؛ ۳- دوران آشکار شدن خصومت با عثمانی و ماجراجوییهای نظامی (۱۸۳۲- ۱۸۴۸). سال ۱۸۱۱ سرآغاز سربرکشیدن محمدعلی بعنوان یک قدرت منطقهای است. در این سال دولت مرکزی عثمانی برای سرکوب شورش وهابیون در عربستان از محمدعلی استمداد جست و وی ارتش خود را راهی این سرزمین کرد. این اقدامی مشکوک و خطرناک بود که راه را برای تبدیل محمدعلی به یک قدرت منطقهای و تحرکات بعدی وی در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا گشود. بهرروی، این ارتش سرانجام در سال ۱۸۱۸ وهابیون را شکست داد و شادمانی بابعالی را برانگیخت. در سال بعد محمدعلی با امام یمن پیمانی منعقد کرد و دامنه نفوذ خود را تا سواحل دریای سرخ بسط داد. وهابیون در سال ۱۸۲۴ نجد را پس گرفتند ولی حجاز همچنان در قلمرو رسمی دولت عثمانی باقی ماند. در کوران این جنگ بود که محمدعلی ارتش خویش را نوسازی کرد و برخی افسران فراری فرانسوی را در رأس آن گمارد. رئیس ستاد ارتش محمدعلی یک سرهنگ مخلوع ارتش فرانسه بنام کلنل سوس بود که در مصر بنام سلیمان پاشا شناخته میشد. بدنه این ارتش را بردگان تشکیل میدادند. در سال ۱۸۲۰ محمدعلی در جستجوی طلا و برده به سودان لشکر کشید و تا سال ۱۸۲۲ بخش عمده این سرزمین را به تصرف درآورد. وی سپس به درخواست سلطان جزایر کرت و قبرس (۱۸۲۴) و سپس شهر آتن (ژوئن ۱۸۲۷) را اشغال کرد. به پاس این خدمات سلطان حکومت کرت را به محمدعلی واگذارد. نیروهای محمدعلی تا سال ۱۸۳۰ در یونان حضور داشتند. (در این زمان در زیر فشار قدرتهای بزرگ اروپایی سلطان استقلال یونان را به رسمیت شناخت و این در حالی است که پیشتر محمدعلی، بدون مشورت با سلطان، در برابر خواست آنان تمکین کرده بود. تا فتح آتن محمدعلی بعنوان والی سلطان شناخته میشد و این فرصتی مناسب بود تا بدون مزاحمت از سوی دولت و ارتش عثمانی پایههای اقتدار خود را در منطقه پی ریزد. از اوایل دهه ۱۸۳۰ محمدعلی خصومت باطنی خود با عثمانی و داعیههای استقلالطلبانه خویش را فاش کرد و بعنوان مهیبترین تهدید برای دولت عثمانی سربرکشید. تهاجم نظامی محمدعلی به دولت عثمانی در سال ۱۸۳۲ آغاز شد. در این سال ارتش او، به فرماندهی پسرش ابراهیم پاشا، بندر عکا (۲۸ مه) را اشغال کرد و با یاری بشیر شهاب دوم، امیر لبنان (۱۷۸۸-۱۸۴۰)، صیدون، تریپولی، بیروت و دمشق (۱۸ ژوئن) را به تصرف درآورد. محمود دوم، سلطان عثمانی (۱۸۰۸-۱۸۳۹)، محمدعلی را یاغی اعلام کرد و وی را از تمامی سمتهایش خلع نمود. قشون اعزامی عثمانی در حوالی انطاکیه از ارتش محمدعلی شکست خورد (اوایل ژوئیه) و قشون بعدی به فرماندهی رشید محمد رشید، وزیر اعظم، نیز در ۲۱ دسامبر در قونیه شکست خورد و وزیر اعظم به اسارت درآمد. در این زمان، دولتهای فرانسه و انگلیس با خونسردی نظارهگر حرکت ارتش محمدعلی به سوی آناتولی بودند. محمود دوم بناچار به نیکلای اول، تزار روسیه، توسل جست به رغم اینکه دو دولت کمی پیش (۱۸۲۸-۱۸۲۹) جنگی سخت را از سر گذرانیده بودند. معهذا، روسیه مقتدر و پیروز خواستار نابودی عثمانی نبود و علاوه بر آن حضور ماجراجویی مشکوک چون محمدعلی را در کنار مرزهای خویش برنمیتافت. در واقع این تعارض نیکلای اول با قدرتهای غرب اروپا بود که موجودیت دولت عثمانی را نجات داد و سقوط نهایی آن را قریب به هشت دهه به تأخیر انداخت. ورود نظامیان روسیه به عثمانی (دسامبر ۱۸۳۲) و ناوگان روسیه به بسفور (فوریه ۱۸۳۳) بریتانیا و فرانسه را به هراس انداخت و آنان بعنوان میانجی وارد صحنه شدند. سیاست انگلستان و فرانسۀ لویی فیلیپ در این بازی بغرنج و پردسیسه اخراج نیروهای روسیه از خاک عثمانی و کسب امتیازاتی هرچه افزونتر به سود محمدعلی بود (لویی فیلیپ کمی پیش شهر الجزیره را فتح کرده و در این زمان تهاجم به اعماق این سرزمین را پیش میبرد). ریاست هیئت مذاکرهکننده عثمانی با ابراهیم پاشا، پسر محمدعلی، را دولتمردی جوان بنام مصطفی رشید افندی در دست داشت که بعدها با نام مصطفی رشید پاشا چهرهای نامدار در تاریخ معاصر عثمانی شد. (در آینده با این دولتمرد ماسون که از برکشیدگان و نزدیکان سِراستراتفورد کانینگ بود، آشنا خواهیم شد) نقش مصطفی رشید در این مذاکرات قابل تعمق است. در پیمانی که میان هیئت عثمانی و ابراهیم پاشا منعقد شد (۲۹ مارس ۱۸۳۳) حکمرانی دمشق و حلب و جده و منصب گردآوری مالیات منطقه آدنا (در جنوب آناتولی) به ابراهیم پاشا اعطا شد و محمدعلی بار دیگر بعنوان حکمران مصر و کرت به رسمیّت شناخته شد. مصطفی رشید در این مذاکرات عملکردی به سود محمدعلی داشت و گفته میشود که حتی اعطای مقام محصّلی عدن به ابراهیم پاشا بدون اطلاع سلطان بود. استانفورد شاو مینویسد این اقدام چنان سلطان را برآشفت که دستور قتل مصطفی رشید را صادر کرد ولی با وساطت متحدان سیاسی وی از اعدام او درگذشت. بدینسان، محمدعلی توانست نظارت خود را بر بخش مهمی از سرزمینهای عربی رسمیت بخشد و عملاً در رأس دولتی پهناور قرار گیرد که از حجاز تا شرق آناتولی و سودان امتداد داشت؛ هر چند وی هنوز در ظاهر تابعی از سلطان عثمانی به شمار میرفت. دومین شورش محمدعلی پاشا علیه عثمانی از سال ۱۸۳۹ آغاز شد و این کمی پس از سفر سِر موسس مونتفیوره، باجناق و شریک ناتان روچیلد به مصر است. این دومین سفر مونتفیوره به مصر است. اولین سفر در سال ۱۸۲۷ بود و اینک، در سفر دوم، مونتفیوره عنوان کلانتر شهر لندن را بر خود داشت و دوست محمدعلی به شمار میرفت. دائرةالمعارف یهود مینویسد هدف از این سفر خرید اراضی فلسطین از محمدعلی بود. آنان در این زمینه به توافق رسیدند ولی به علت کوتاه شدن دست محمدعلی از فلسطین این معامله صورت نگرفت. به نوشته نائوم سوکولو مونت فیوره در ۱۳ ژوئیه ۱۸۳۸ وارد بندر اسکندریه شد و مورد استقبال گرم محمدعلی پاشا قرار گرفت. پاشا با دقت به طرحهای مونتفیوره گوش فراداد و وعده داد هر مقدار زمین که بخواهند در اختیار یهودیان قرار خواهد گرفت و هر حکمرانی را که بخواهند میتوانند در مناطق روستایی فلسطین منصوب کنند و او هرچه در توانش است در راه تحقق این طرح به کار خواهد گرفت. وی سپس دستور داد برغاس بیگ، وزیر مالیه او، این مطالب را به شکل مکتوب تأیید کند. به نظر میرسید برای یهودیان سرزمین مقدس عصر جدیدی در حال طلوع است. سِرموسس با قلبی امیدوار به انگلستان بازگشت و آماده شد تا اجرای طرحهایش را آغاز کند، سوکولو دربارهی جزئیات این طرحها توضیح نداده ولی مندرجات کتاب او روشن میکند که مسئله به خرید ساده اراضی فلسطین محدود نمیشد و در این زمان در محافل یهودی و مستعمراتی انگلستان طرح استقلال سوریه به جدّ مطرح بود. (در تقسیمات کشوری عثمانی فلسطین جزء ایالت سوریه بود) سوکولو در فصلی دیگر با عنوان مسئله سوریه مینویسد: اینک اندیشه تجدید حیات اسرائیل به مسئله بالفعل روز بدل شد؛ اندیشهای که نه تنها برای رؤیا پردازان و مقاله نویسان و ادیبان بلکه برای هر فرد معتقد به کتاب مقدس و هر دوستدار آزادی عزیز بود. اگر تنها پنج قدرت اروپایی توافق میکردند که مسئله شرق را بر بنیاد استقلال سوریه حل و فصل کنند اجرای جزئیات طرح کار آسانی بود. فرانسه بی تردید با چنین تمهیدی موافق بود. مبالغی را که عثمانی در ازای موافقت با استقلال سوریه و فلسطین مطالبه مینمود میشد از طریق منابع موجود در سوریه به اضافه کمک مالی یهودیان تأمین کرد. کمک مالی یهودیان را میشد بعنوان مابهازای استقرار ایشان در سوریه تلقی کرد. چنین توافقی همه نیروهای ذیعلاقه به منطقه را خشنود میساخت. محمدعلی حکمران موروثی مصر میشد، رضایت فرانسه تأمین میشد، و یهودیان سرانجام میتوانستند به سرزمین خود بازگردند، از این پس یهودیان میتوانستند از تمامی نقاط جهان مهاجرت به سوریه را آغاز کنند. آنان در این مهاجرت ابزار تحقق تمدن بودند و هستههای نهادهای اروپایی را به پا میکردند، تعمّق در جملات فوق نشان میدهد که این طرح مربوط به پیش از تهاجم سال ۱۸۳۹ محمدعلی است؛ زمانی که وی هنوز حکمران موروثی مصر نبود. آیا این همان طرحی نیست که مونتفیوره از سوی الیگارشی یهودی و مستعمراتی بریتانیا در سفر ژوئیه ۱۸۳۸ خود به مصر با محمدعلی مطرح ساخت؟ کمی پس از سفر مونتفیوره به مصر و دیدار او با محمدعلی، حرکتی مرموز آغاز شد که دارای پیامدهای سرنوشتساز در تاریخ پسین خاورمیانه است و در واقع باید بعنوان نقطه عطفی در تاریخ منطقه ارزیابی شود: محمدعلی سپاه یکصد هزار نفره خود را برای اشغال شمال سوریه گسیل داشت و در دیدار با سفیران قدرتهای بزرگ اروپایی اعلام کرد که اگر سلطان حکومت مادامالعمر تمامی سرزمین سوریه را به او واگذار نکند و حکومت موروثی وی را بر مصر به رسمیّت نشناسد اعلام استقلال خواهد کرد. بدینسان، بار دیگر دولت عثمانی مورد تهدید جدی محمدعلی قرار گرفت. در این ماجرای بغرنج ظاهر قضیه این است که فرانسه هوادار محمدعلی پاشا و انگلستان حامی عثمانی بود و این امر تنشهایی را در روابط دو کشور پدید ساخت که تنها با برکناری تییر و صعود گیزو در دولت فرانسه مرتفع شد. در این زمان، روابط تییر، برخلاف گیزو، با بارون جیمز روچیلد غیردوستانه گزارش شده است. ادعا میشود که روچیلد با سیاست تندروانه تییر و سوق یافتن این سیاست بسوی خصومت با دیپلماسی شرقی انگلستان موافق نبود. ظاهراً جیمز روچیلد در راه پایان دادن به اختلاف فرانسه و انگلستان میکوشید و این امر اعتراض محافل سیاسی هوادار تییر را علیه او برانگیخت. برای نمونه، در ۱۴ اکتبر ۱۸۴۰ روزنامه لوکنستیتوسیونل وابسته به تییر، نوشت: به چه حقی و به چه مجوزی این سلطان مالی در امور ما مداخله میکند؟ تصمیمات فرانسه به او چه ربطی دارد؟ آیا باید اجازه داد که منافع مالی او منافع مالی ما را خوار کند؟ به گمان ما، باطن قضیه این است که تییر خواستار استقرار یک دولت مسیحی وابسته به فرانسه در سوریه و فلسطین بود و این در حالی است که پالمرستون طرح ایجاد یک جمهوری یهودی را در همین منطقه پی میگرفت. در ۱۹ آوریل ۱۸۴۰ آلگماینه زیتونگ دس یودنتومس روزنامه یهودیان آلمان، نوشت: مسیو دو لامارتین (شاعر نامدار فرانسوی، از سال ۱۸۳۳ تا سقوط لویی فیلیپ نماینده مجلس بود. در سال ۱۸۴۰ و ماجرای شورش مرموز محمدعلی پاشا از طرحهای تی یر برای استقرار دولت مسیحی سوریه حمایت میکرد. لامارتین در جریان انقلاب ۱۸۴۸ عملاً در رأس دولت موقت انقلابی فرانسه جای داشت و ریاست وزارت امور خارجه نیز رسماً به دست او بود. در این دوران لامارتین دست ژنرال کاونیاک را برای استقرار حکومت نظامی و سرکوب خشن مردم بازگذارد و لذا به شدت منفور شد) بر آن است که در سرزمین اردن و در دامنه کوه لبنان یک سلطنت مسیحی تشکیل دهد. اگر اورشلیم، شهر مقدس، در زیر سلطه فرانسه قرار گیرد، او با شعف بقیه جهان را برای انگلستان و روسیه رها خواهد کرد. ولی مشکل اصلی در اینجاست که لرد پالمرستون نیز همین منطقه را برگزیده است. مکانی که نماینده سرشناس مجلس فرانسه رویای استقرار یک دولت مسیحی را در آن میپروراند، همان نقطهای است که لرد پالمرستون برای طرح استقرار یک جمهوری یهودی برگزیده است. بنابراین، سیاستهای تییر تا آنجا که سبب تشجیع محمدعلی پاشا و به آشوب کشیدن منطقه میشد برای الیگارشی یهودی مطلوب بود و از آن زمان که مانع تحقق طرحهای بلندمدت ایشان میشد نامطلوب. مورخین مینویسند سرانجام روچیلدها موفق شدند به کمک لئوپولد، پادشاه بلژیک، سیاستهای تییر را به شکست کشانند. لویی فیلیپ دخالت کرد و مانع تداوم عملکردهای بیپروای نخستوزیرش شد. لئوپولد، بنیانگذار خاندان سلطنتی کنونی بلژیک، در این دوران از موقعیت مهمی در سیاست اروپا برخوردار بود زیرا چنانکه میدانیم وی دایی ملکه ویکتوریا و داماد لویی فیلیپ بود و در عین حال نزدیکترین روابط را با زرسالاران یهودی داشت. این حوادث مصادف با دوران تکاپوی مرموز سِر استراتفورد کانینگ و همدستانش در عثمانی است. گفته میشود کانینگ هوادار حمایت دولت انگلستان از عثمانی در قبال تحرکات توسعهطلبانه روسیه و محمدعلی پاشا بود. به رغم این ادعا، میدانیم که پالمرستون محمود دوم را زیر فشار شدید دیپلماتیک قرار داد تا امتیازاتی به محمدعلی پاشا واگذار کند. بدینسان، فرمانی توسط سلطان صادر شد که محمدعلی را نه تنها در پاشایی مصر و کرت، بلکه سوریه، دمشق و طرابلس، حلب و ادرنه تثبیت کرد. مقرر شد او این پاشالیک را در طول حیات خود حفظ کند لیکن به ارث رسیدن آن هنگام مرگش به ابراهیم یا سایر جانشینانش تضمین نشد. امتیازات مندرج در این فرمان برای محمدعلی کافی نبود. وی کمی بعد تهاجم نظامی خود را آغاز کرد. در ماجرایی خدعهآمیز، فرمانده نیروی دریایی عثمانی در اسکندریه ناوگان نیرومند خود را به محمدعلی تسلیم کرد و در ۲۴ ژوئن ۱۸۳۹ قشون سلطان را، که سران آن با سکههای طلای مصری تطمیع شده بودند، در منطقه نزیب شکستی سخت داد. در کوران این حوادث تحقیرآمیز، محمود در اول ژوئیه ۱۸۳۹ درگذشت. گیزو در خاطراتش مینویسد عثمانی در ظرف سه هفته، سلطان، ناوگان و ارتش خود را از دست داد. با مرگ محمود، پسر ۱۶ ساله او به نام عبدالمجید سلطان عثمانی (۱۸۳۹ -۱۸۶۱) شد. صعود عبدالمجید در زمانی است که یهودیان آشکار و مخفی و الیگارشی مستعمراتی لندن در دربار عثمانی پایگاهی استوار داشتند. لرد کین راس از عبدالمجید بعنوان شاگرد سِر استرانفورد کانینگ یاد میکند و میافزاید: استراتفورد کانینگ رابطه بسیار نزدیک با عبدالمجید بر هم زد که بین یک سفیر و یک پادشاه نامتداول بود. و استراتفورد از ابتدا نفوذ فراوانی بر سیاستهای او داشت. در این زمان لویی فیلیپ حامی محمدعلی بود و پالمرستون میانجی میان عثمانی و مصر! سرانجام، نمایندگان چهار قدرت بزرگ اروپایی (انگلیس، اتریش، روسیه و پروس) گرد آمدند و در کنفرانس لندن (۱۲ ژوئیه ۱۸۴۰) به ریاست پالمرستون شرایط صلح عثمانی و محمدعلی پاشا را رقم زدند. آنان به محمدعلی توصیه کردند که چنانکه از سوریه خارج شود بعنوان پاشای موروثی مصر و پاشای سوریه در مدت عمر خویش به رسمیت شناخته خواهد شد. محمدعلی در آغاز بظاهر در برابر پیشنهادهای انگلستان استنکاف کرد ولی پس از شعلهور شدن شورش وهابیون در عربستان، سقوط کابینه تییر (۱۲ اکتبر ۱۸۴۰)، که بعنوان حامی سرسخت محمدعلی شناخته میشد، حمله ناوگان انگلیس به شمال فلسطین و تصرف بندر عکا (۳ نوامبر ۱۸۴۰) و کمی بعد حیفا، و تهدید حمله به بندر اسکندریه، شرایط انگلستان را پذیرفت. عبدالمجید متقابلاً در ۱۳ فوریه ۱۸۴۱ طی فرمانی حکومت موروثی محمدعلی و خاندان او را بر مصر به رسمیت شناخت. در این ماجرا نیز مصطفی رشید پاشا که اینک سفیر عثمانی در پاریس بود، نقش مرموز و مؤثری ایفا نمود. رشید کمی بعد (۱۸۴۶) صدراعظم عثمانی شد و دوران طولانی سلطه مطلقه دیوانسالاران غربگرا بر عثمانی آغاز گردید. در دوران سلطنت عبدالمجید نفوذ انگلستان در ساختار سیاسی عثمانی و تکاپوی سازمانهای ماسونی در این سرزمین اوجی بیسابقه یافت. در این دوران، سرزمین عثمانی به عرصه تاخت و تاز بلامعارض ماجراجویان و شیادان مالی یهودی و اروپایی بدل گردید و این کشور را به بدهکار بزرگ غرب بدل نمود. پیامد این حوادث مشکوک، که بیشتر به یک سناریوی پیچیده میماند، از یکسو استقلال خودسرانه خاندان محمدعلی در مصر بود که بعنوان یکی از فاسدترین و غربگراترین حکومت های دنیای اسلام شناخته میشود و از سوی دیگر نفوذ بیسابقه دولتمردان ماسون و وابستگان به الیگارشی یهودی و استعمار بریتانیا در ساختار سیاسی عثمانی؛ بریتانیایی که در ماجرای تهاجم محمدعلی به شمال سوریه خود را به عنوان دوست و متحد عثمانی و حافظ تمامیت آن جلوهگر میساخت. نقش مرموز زرسالاران یهودی در تحولاتی که برشمردیم را بویژه از حادثهای میتوان دریافت که به ماجرای دمشق شهرت دارد. درست در زمانی که شمال سوریه در اشغال محمدعلی پاشا بود، در ۵ فوریه ۱۸۴۰ یک کشیش ایتالیایی از فرقه کاتولیک کاپیوشن (پدران کاپیوشن شاخه کوچکی از فرقه فرانسیسکن است که از حوالی نیمه سده هفدهم بطور عمده به فعالیتهای میسیونری اشتغال داشتند. توضیحات ویکیپدیا در اینباره: کاپوسن یا کاپوچین نام فرقهای از راهبان کاتولیک است که معمولاً چهرهٔ رنگپریدهای دارند و کلاه سیاهی بر سر میگذارند، در ایران به راهبان این فرقه کبوشی گفته میشد که کلمه کشیش از آن مشتق شده است، ایتالیاییها آن نوع قهوه را که کف شیر و قهوهٔ پاشیده شده روی آن شبیه این راهبان است کاپوچینو گویند) بنام توماس، به همراه مستخدم مسلمانش بنام ابراهیم عماره، ناپدید شد. گفته میشود که این مبلّغ مسیحی به فعالیتهای مشکوک تجاری نیز اشتغال داشت. (توضیح: اتهامی که به یهودیان وارد شد، کشتن این دو نفر برای استفاده از خون آنها برای اجرای مراسم خاص عبادی یهود بود. قبلاً پیرامون خونآشامی یهودیان مقالهای منتشر کردیم) بلافاصله شایعات گستردهای پخش شد دال بر اینکه توماس و ابراهیم را یهودیان دمشق به قتل رسانیدهاند. شریف پاشا حاکم شهر، به همراه راتی منتون کنسول فرانسه، پیگرد وسیعی را برای یافتن قاتلین آغاز کرد. یک یهودی بنام سلیمان نقرین بازداشت شد و اعتراف کرد که گمشدگان را هفت نفر یهودی در خانه داوود حراری یهودی به قتل رسانیده اند. یهودیان فوق دستگیر شدند. گفته میشود که دو تن از دستگیرشدگان در زیر شکنجه مردند، دو تن دیگر برای نجات جان خود مسلمان و بقیه مجبور به اعتراف شدند. یکی از مستخدمین مسلمان داوود حراری مدعی شد که ابراهیم عماره در خانه مهیر فرهی یهودی و در حضور تعدادی از سران یهودیان دمشق به قتل رسیده است. افراد فوق نیز دستگیر شدند. یکی از آنان بنام اسحاق لوی پیچیوتو تبعه اتریش بود. به این بهانه، کنسولهای اتریش، انگلستان و ایالات متحده آمریکا نیز به سود دستگیرشدگان وارد صحنه شدند. کمی بعد ظاهراً استخوانهای توماس و ابراهیم عماره در خانه یکی از یهودیان کشف شد و شریف پاشا به دستگیری تعدادی دیگر از یهودیان اقدام کرد. این ماجرا به سرعت در اروپا به جنجالی بزرگ به سود مظلومیت یهودیان بدل شد. یهودیان اسکندریه و بیتالمقدس، با حمایت لورین سرکنسول اتریش در قاهره، عرایض مفصلی به محمدعلی پاشا نوشتند و خواستار پایان دادن به شکنجه یهودیان شدند. لورین گزارش مفصلی نیز برای جیمز روچیلد در پاریس فرستاد و خواستار آن شد که وی از نفوذ خود در دولت فرانسه استفاده کند و یهودیان را نجات دهد. (روچیلد در این زمان کنسول افتخاری دولت اتریش در پاریس بود) جیمز روچیلد بلافاصله به انتشار گزارش لورین در مطبوعات فرانسه دست زد و در وین سالومون روچیلد مترنیخ را به سود یهودیان دمشق تحریک کرد. کمی بعد نمایندگان سیاسی انگلستان و سایر کشورهای اروپایی نیز به حمایت از لورین پرداختند. بدینسان، با کارگردانی روچیلدها جنجال تبلیغاتی وسیعی در سراسر غرب اروپا به سود مظلومیت یهودیان دمشق آغاز شد. مظلومنمایی تبلیغاتی فوق چنان ماهرانه بود که بسیاری از روشنفکران اروپایی را تحت تأثیر قرار داد تا بدانجا که حتی فردیناند لاسال جوان، سوسیالیست یهودی که پیوند خود را بطور کامل با یهودیت بریده بود، به سود یهودیان زندانی دمشق به تکاپو افتاد. صفحات مطبوعات پر از اخبار درباره این ماجرا شد و گردهماییهای متعدد در دفاع از یهودیان دمشق سازمان داده شد. سرانجام، هیئتی از سوی یهودیان اروپا راهی قاهره شد. اعضای این هیئت عبارت بودند از سِر موسس مونت فیوره، لوییز لویی (لوییز لویی از شرق شناسان انگلیس در سده نوزدهم است. نام اصلی او الیزار هالوی است. در آلمان به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات در دانشگاههای وین و برلین به تدریس زبانهای شرقی پرداخت. در سال ۱۸۳۳ به لندن مهاجرت کرد. کمی بعد به مصر سفر کرد. دائرة المعارف یهود این سفر را به پیشنهاد دوک ساسکس پسر جرج سوم و تعدادی از شرق شناسان برجسته فرانسه و انگلستان معرفی میکند با هدف مصر شناسی. او در جریان این سفر موفق شد برخی کتیبههای مصری را بخواند. سپس به فلسطین و دمشق سفر کرد و در دمشق مجموعه نفیسی از سکههای کمیاب بدست آورد. آنگاه به قسطنطنیه رفت و به مطالعه درباره فرقه قرائی پرداخت و سپس به انگلستان بازگشت. در سال ۱۸۳۹ دوک ساسکس او را در سمت رئیس بخش شرقی کتابخانه خود منصوب کرد. لویی به مدت ۱۵ سال این مسئولیت را بدست داشت. در سال ۱۸۴۰ به همراه مونت فیوره راهی شرق شد و از آن پس منشی و دستیار و مترجم او بود. در سالهای ۱۸۵۶-۱۸۵۸ ریاست کالج یهود را در لندن بدست داشت. خاطرات سر موسس و لیدی مونت فیوره (۱۸۹۰، دو جلد) بوسیله او تنظیم و منتشر شد) که منشی مونت فیوره بود و آدولف کرمیو (شهرت کرمیو با ماجرای دمشق آغاز شد. وی در سال ۱۸۴۲ نماینده پارلمان فرانسه شد و به صفوف اقلیت مخالف دولت گیزو پیوست. در ماجرای انقلاب ۱۸۴۸ نقش مهمی ایفا کرد و در دولت موقت انقلابی (تا ژوئن ۱۸۴۹) وزیر عدلیه بود. ابتدا از موافقان بناپارت بود ولی مدتی بعد به صفوف مخالفان او پیوست و لذا در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ دستگیر شد و مدتی زندانی بود. در سال ۱۸۶۴ ریاست آلیانس اسرائیلی، سازمان جهانی یهودیان، را بدست گرفت. در سال ۱۸۶۹ بعنوان نماینده پاریس به عضویت پارلمان درآمد و یکی از رهبران اقلیت شد. پس از سقوط لویی بناپارت بار دیگر مدتی وزیر عدلیه بود. در سال ۱۸۷۵ از سوی مجلس ملی فرانسه بعنوان سناتور مادام العمر برگزیده شد) که حقوقدان و دولتمرد فرانسه و رئیس بعدی آلیانس اسرائیلی بود، و سولومون مانک که منشی و مترجم کرمیو بود (سولومون مانک در ۱۸۲۸ از آلمان به فرانسه مهاجرت کرد. ابتدا معلم سرخانه فرزندان بارون جیمز روچیلد بود. سپس به موسسه کتابشناسی ملی پیوست و سرپرست بخش نسخ خطی سامی شد. در جریان سفر هیئت مونت فیوره به مصر، بعنوان منشی و مترجم کرمیو حضور داشت. دائرة المعارف یهود مینویسد مانک از این سفر بهره برد و نسخ خطی ارزشمندی با خود به فرانسه برد. در سال ۱۸۶۴ به جای ارنست رنان استاد زبان عبری و ادبیات سوری در کالج فرانسه (کالج دو فرانس) شد. مانک بعنوان شرق شناس در فرانسه شهرت فراوان یافت. تخصص او ادبیات عربی دوران اسلامی اسپانیا بود و در این چهارچوب نقش مهمی در معرفی ادبا و نویسندگان یهودی اندلس، از جمله سلیمان بن غابیرول و ابن میمون، ایفا کرد). این هیئت با محمدعلی ملاقات کرد و سرانجام در ۲۸ اوت ۱۸۴۰ با فرمان محمدعلی زندانیان یهودی آزاد شدند. اعضای هیئت مزبور از قاهره به استانبول رفتند، با عبدالمجید، سلطان جدید، دیدار کرده و نظر مساعد او را به یهودیان جلب نمودند. دائرة المعارف یهود ماجرای دمشق را گام بزرگ در تحکیم پیوندهای جهانی یهودیان و سرآغاز حرکتی میداند که به تأسیس آلیانس اسرائیلی (۱۸۶۰) انجامید. مأخذ فوق میافزاید این حادثه مبارزه سیاسی قدرتهای اروپایی را برای نفوذ در خاورمیانه شدت بخشید. یکی از مهمترین نتایج تحرّکات مشکوک محمدعلی پاشا آغاز حضور رسمی استعمار انگلیس در منطقه فلسطین بود. در این کوران ماجرای دمشق رخ داد و تبلیغات گسترده ناشی از آن به سود مظلومیت یهودیان سبب شد که برای نخستین بار در سده نوزدهم مسئله فلسطین در محافل سیاسی و مطبوعاتی انگلستان مطرح شود و بهانه لازم را برای تجاوز ناوگان انگلیس به سواحل فلسطین و اشغال عکا فراهم آورد (عکا Acre بندری است تاریخی در حلاشیه خلیج عکا در شمال فلسطین در ۱۶ کیلومتری بندر حیفا، در عهد عتیق نام آن بصورت عکو ثبت شده است، بندری متعلق به کنعانیان (فنیقیها) بود. در زمان یونانیان و رومیان بتولمایس نامیده میشد. در اوایل سده نوزدهم قلعه عکا از قلاع مشهور خاور نزدیک به شمار میرفت). نائوم سوکولو، مورخ یهودی، به اهمیت استراتژیک حضور نظامی انگلیس در قلعه عکا در چارچوب منافع مستعمراتی انگلستان در هند اشاره دارد: اشغال دژ تسخیرناپذیر عکا توسط انگلیس این کشور را از دریافت اجازه از قدرتهای دیگر برای دسترسی به هند از طریق خشکی بینیاز ساخت. انگلیس با در اختیار داشتن این شهر کنترل مسیر هند از طریق خشکی را برای همیشه بدست میگرفت. او مینویسد: اکنون مسئله آینده فلسطین مطرح شد: آیا فلسطین باید به سادگی به عثمانی مسترد گردد یا اینکه باید بریتانیای کبیر نقش مهمی در این منطقه ایفا کند؟ گرایش عمومی در افکار عمومی انگلیس انضمام عکا و قبرس به امپراتوری بریتانیا بود. عکا در دست انگلستان، یا هر کشور دیگری که بر دریاها تسلط داشت، به واقع به دژی تسخیرناپذیر بدل میشد. و به نظر میرسید قبرس نیز، بویژه برای انگلستان، از اهمیت استراتژیک فوقالعاده برخوردار است. دلایل این درخواست انضمام کاملاً ملموس بود. انگلستان و متحدینش نه تنها سوریه بلکه تمامی امپراتوری عثمانی را نجات دادند، بدینسان، قدرتهای متحد اروپایی بزرگترین خدمتی را که یک دولت میتواند از دیگران انتظار داشته باشد به عثمانی کردند. قدرشناسی ایجاب میکرد که در قبال این خدمت عکا و قبرس در اختیار انگلستان قرار گیرد. ولی این خدمت در ازای مخاطرات معین و هزینههای هنگفت انجام گرفته بود. لذا، عدالت حکم میکرد که این امر جبران شود. هیچکس نمیتوانست ادعا کند که واگذاری سرزمینهای کوچکی چون عکا و قبرس، که برای عثمانی کمارزش ولی برای انگلستان مفید بود، بهای سنگینی است، عکا و قبرسی که در تصرف ارتش انگلیس قرار داشت مطمئنترین حافظ برای عثمانی بود. سوکولو سپس از اهمیت انضمام عکا و قبرس به قلمرو امپراتوری بریتانیا در احیای یادمان غرورانگیز جنگهای صلیبی سخن میگوید؛ دورانی که ریچارد شیردل، شاه انگلیس، برای نجات اروشلیم از چنگ کفار مسلمان به این خطه لشکر کشید. به زعم سوکولو، برای انگلیسیها تصرف عکا تحقق بشارت کتاب مقدس بود. سوکولو به پیامدهای انسانی و تمدنی این تحول نیز اشاره دارد: پیامد اسکان و استقرار انگلیسیها در سوریه که گامی در جهت ترقی منافع بشریت تلقی میشد تحول مهمی به شمار میرفت. سوریه و کشورهای مجاور نه تنها پیشرفتی نداشتند بلکه وضع آنها در مقایسه با دو هزار سال پیش بدتر نیز شده بود، ورود انگلیسیها به سوریه در کالبد این سرزمین باستانی، جان تازهای میدمید. نقش انگلیسیها در سوریه و کشورهای همجوار آن میتوانست همانند نقش این کشور در هند باشد؛ یعنی پشتیبان اقشار و طبقات ضعیف، داور بیطرف و برقرارکننده صلح و آرامش فراگیر. چنین بود که قلعه عکا بعنوان نخستین پایگاه انگلستان در شرق مدیترانه به دست آمد و ۳۸ سال بعد با ترفندهای دیزرائیلی قبرس نیز به چنگ انگلستان افتاد. و چنین بود که انگلستان به ابزار تحقق وعدههای عهد عتیق بدل شد و پول یهودیان رضایت تمامی قدرتهای درگیر در این ماجرا را تأمین نمود. در ماجرای دمشق هیئت مونتفیوره از حمایت کامل دولت انگلستان برخوردار بود و باید بیفزاییم که نماینده سیاسی انگلستان در فلسطین در این زمان یکی از اعضای خاندان یانگ است. او فردی بنام و. یانگ است که در سال ۱۸۳۸، یعنی در دوران وزارت خارجه پالمرستون و سلطه محمدعلی پاشا بر فلسطین، به عنوان اولین نماینده سیاسی انگلستان در اورشلیم منصوب شد. نائوم سوکولو مینویسد وی این سمت را بعلت علاقه شخصی خود و با تلاش بدست آورد. در ۳۰ آوریل ۱۸۴۰ موسس مونتفیوره و اعضای کمیتهای که برای استقرار یهودیان در فلسطین تشکیل شده بود، با پالمرستون، وزیر خارجه انگلیس، ملاقات کردند. به گزارش سوکولو، پالمرستون آنان را به گرمی پذیرفت و وعده داد که نفوذ خود را برای تحقق اهداف ایشان به کار گیرد. در این جلسه، مونتفیوره از اقدامات یانگ، نماینده دولت انگلستان در اورشلیم، قدردانی کرد. در ۸ نوامبر ۱۸۴۰ سِر استراتفورد کانینگ، ایلچی بزرگ، که اینک بار دیگر بعنوان سفیر انگلستان راهی عثمانی بود، پیش از عزیمت به استانبول با مونتفیوره ملاقات کرد. کانینگ، که درباره پیوندهای او با سلطان عبدالمجید پیشتر سخن گفتهایم، در این دیدار قول داد که هرچه در توان دارد در جهت حمایت از یهودیان به کار گیرد. در پی چنین تمهیداتی شالودههای عنصری جدید در استراتژی مستعمراتی بریتانیا در شرق استوار شد: تأسیس دولت یهودی در فلسطین. اهمیت این عنصر جدید در سیاست شرقی بریتانیا تا بدان حد بود که در ۲۶ اوت ۱۸۴۰ روزنامه فرانسوی کوریه فرانس نوشت: پالمرستون در حال طراحی تأسیس یک جمهوری یهودی در فلسطین است. بدینسان مسئله فلسطین بتدریج در سیاست مستعمراتی بریتانیا جایگاهی برجسته یافت و الیگارشی یهودی اروپا محملهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی این توسعهطلبی را فراهم آورد. این عنصر بعنوان کلید اصلی سلطه بریتانیا بر منطقه خاورمیانه شناخته میشد؛ منطقهای که سِر اوستن لایارد در نطق مجلس عوام اهمیت آن را چنین توصیف کرده بود: ما نباید فراموش کنیم که هر چند مصر یکی از شاهراه های هند است ولی سوریه و جلگه دجله و فرات [عراق] شاهراه اصلی است و هر قدرتی این سرزمینها را در دست داشته باشد بر هند فرمان میراند. کمی بعد، در سال ۱۸۵۵ سرهنگ چارلز هنری چرچیل نوه دوک مارلبوروی پنجم و عموزاده لرد راندولف چرچیل، که در هیئت اکتشافی بریتانیا در سوریه عزیمت داشت، نوشت: زمانی که فلسطین جزء سرزمین عثمانی نباشد باید یا انگلیسی شود یا بخشی از یک دولت جدید مستقل، تا هدف بزرگی را که برای آن بوجود آمده تحقق بخشد، فلسطین باید مقر یک جامعه بزرگ، صلحجو و سعادتمند شود که تحت حکمرانی یا نفوذ بریتانیا قرار داشته باشد و چنین خواهد شد. چنانکه میبینیم در ماجرای دمشق روچیلدها عملاً در موضع رهبری یهودیان جهان جای دارند. علاوه بر دو خاندان روچیلد و مونتفیوره، سایر اعضای الیگارشی یهودی نیز در این ماجرا مشارکت داشتند. میدانیم که شاخهای از خاندان ابولافی (لوی) از سده هفدهم در دمشق و سوریه مستقر بود. حاخام موسی بن یعقوب ابولافی از یهودیانی است که در ماجرای دمشق دستگیر شدند. ماجرای دمشق تنها آشوب مرموز و تحریکآمیزی نیست که در دوران ریاست پالمرستون بر دیپلماسی بریتانیا بدست الیگارشی یهودی برافروخته شد و راه را برای توسعه طلبی استعماری بریتانیا هموار ساخت. یک نمونه دیگر ماجرای دن پاسیفیکو است که چند سال بعد رخ داد: دیوید پاسیفیکو معروف به دنپاسیفیکو یک صرّاف یهودی پرتغالی تبعه انگلیس بود. او طبق سنت آن زمان، که یهودیان را در سمت کنسول دولتهای اروپایی منصوب میکردند، در سالهای ۱۸۳۵ -۱۸۳۷ سرکنسول پرتغال در مراکش و در سالهای ۱۸۳۷-۱۸۴۲ سرکنسول پرتغال در یونان بود. در سال ۱۸۴۷ کولتی وزیر دولت یونان، به احترام یکی از روچیلدها که به آتن سفر کرده بود، مانع از سوزانیدن مجسمه چوبی یهودا اسخریوطی در مراسم سنتی سالیانه مردم آتن شد. این منع شورش مردم را برانگیخت و در این حادثه خانه پاسیفیکو به آتش کشیده شد. پاسیفیکو از دولت یونان تقاضای ۸۱ هزار پوند خسارت کرد (این مبلغ را تاریخ کمبریج سیاست خارجی بریتانیا ۸۱ هزار پوند و دائرة المعارف یهود حدود ۲۷ هزار پوند ذکر کرده است). دولت یونان این ادعا را نپذیرفت و پاسیفیکو برای دریافت غرامت فوق به دولت انگلستان ملتجی شد. قطعاً او از حمایت الیگارشی یهودی لندن برخوردار بود زیرا سرانجام در ژانویه ۱۸۵۰ به دستور پالمرستون نیروی دریایی انگلیس بنادر یونان را محاصره کرد، ۲۰۰ کشتی یونانی را توقیف نمود و دولت یونان را مجبور به پرداخت غرامت فوق کرد. در زمان این حادثه، لرد جان راسل نخست وزیر و پالمرستون وزیر خارجه بود. این اقدام، که ماجرای سفر ژنرال هاینوی اتریشی به لندن و ضرب و شتم او را در پی داشت، اعتراض گروهی از نمایندگان مجلس لردها را برانگیخت. ۲۷ نماینده مجلس لردها دولت راسل را استیضاح کردند معهذا دولت توانست با ۴۶ رأی پیروز شود. در جریان این استیضاح، پالمرستون نطق پنج ساعته و عوام فریبانهای ایراد کرد و طی آن مدعی شد که اتباع دولت بریتانیا باید از همان احترام و حمایتی بهرهمند شوند که در گذشته اتباع امپراتوری روم از آن برخودار بودند. این تحریک غرور ملی انگلیسیها مؤثر افتاد و، به تعبیر لارنس ریت، پالمرستون را به قهرمان ملی بدل کرد. الگرنون سیسیل، نوه مارکیز سالیسبوری دوم، مینویسد: پادشاه یونان اموال اتباع انگلیسی متعددی را بدون پرداخت غرامت مصادره کرد ولی پالمرستون کار مهمی به سود آنان نکرد. جنجالیترین نمایش او دفاع از یک سرمایهدار مشکوک، دن پاسیفیکو، بود که خانهاش را توده عوام آتن غارت کرده بودند.
آریستوکراسی مالی و انقلاب: لویی فیلیپ دو دشمن اصلی داشت: اول، لژیتیمیستها یعنی کسانی که سلطنت خاندان بوربن را همچنان حکومت قانونی فرانسه میدانستند و شاخه اورلئان خاندان بوربن را غاصب و نامشروع میانگاشتند؛ دوم، جمهوریخواهان. گروه اخیر (جمهوریخواهان) به طیف وسیعی تقسیم میشد: در جناح چپ روشنفکرانی جای داشتند که، راست یا دروغ، صادقانه یا فریبکارانه، از آرمانهای عدالت اجتماعی به سود طبقات محروم دفاع میکردند و عموماً ملهم از اندیشههای سوسیالیستی، مسیحی و بیشتر ماتریالیستی، بودند. در این جناح ماجراجویانی چون لویی بلانکی و عوامفریبان و شیادان سیاسی چون لویی بلان کم نبودند (لویی بلان فعالیت خود را از ۲۱ سالگی بعنوان نویسنده در روزنامه جمهوری خواه لوناسیونال آغاز کرد و با تألیف کتابهایی در زمینه اندیشه سوسیالیستی و تاریخ فرانسه به شهرت رسید. پس از سقوط لویی فیلیپ تنها عضو سوسیالیست دولت موقت بود. در ژوئن ۱۸۴۸ به انگلستان گریخت. با سقوط ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۱ به فرانسه بازگشت و به نمایندگی مجلس برگزیده شد. در جریان انقلاب ۱۸۴۸ لوییبلان نقطه مقابل لویی بلانکی (۱۸۰۵-۱۸۸۱) شناخته میشد که رهبری جناح افراطی سوسیالیستها را بدست داشت. بلانکی از سال ۱۸۲۴ عضو سازمان توطئه گر کاربوناری بود و در دوران حکومت لویی فیلیپ لویی بناپارت سالهای مدید در زندان به سر برد). در طیف راست کسانی چون لامارتین و تییر و کاونیاک و کرمیو جای داشتند. این گروه، که با سقوط لویی فیلیپ قدرت را به چنگ گرفت، بیانگر منافع بخش وسیعی از بورژوازی بزرگ فرانسه بود که از حکومت خودکامه لویی فیلیپ و انحصار امتیازات دولتی در دست وابستگان او به تنگ آمده بودند. در واقع، در این زمان وابستگان به لویی فیلیپ به کاست بستهای از دردانههای درباری بدل شده و از طریق زدوبند با لویی فیلیپ و گیزو راه را بر ثروتاندوزی سایر کانونهای مالی- سیاسی فرانسه مسدود ساخته بودند. این گروه، که حمایت بورژوازی متوسط را در پشت خود داشت، بطور عمده در لژهای ماسونی سازمان یافته بود. بدین سان، در واپسین سالهای سلطنت لویی فیلیپ بخش مهمی از بورژوازی فرانسه از حکومت او به ستوه آمده بود و تداوم وضع موجود را نمیپسندید. سرانجام، در سال ۱۸۴۷ بحران اقتصادی عمیقی فرانسه را فرا گرفت و زمزمه سیطره فساد مالی بر تمامی شئون دولت فرانسه اوج گرفت. لویی فیلیپ، به منظور تحکیم پایههای قدرت خود، از ژوئیه ۱۸۴۷ اقدامات اصلاحی را آغاز کرد و از جمله به مخالفان آزادی عمل بیشتر داد. این تلاش دیرهنگام بود و پیامد آن اوجگیری احساسات انقلابی در میان تودههای مردم. اعتراضات مردمی سبب شد که سرانجام در ۲۱ فوریه ۱۸۴۸ لویی فیلیپ گیزو را از نخست وزیری برکنار کند. در ۲۳ فوریه شورش در خیابانهای پاریس آغاز شد و در ۲۴ فوریه لویی فیلیپ استعفا داد. شاه و ملکه در لباس مبدل با پاسپورت انگلیسی بنام آقا و خانم اسمیت به لندن گریختند. لویی فیلیپ دو سال بعد در انگلستان درگذشت. در چنین فضایی یک ماجراجوی سیاسی مشکوک و بدسابقه از خاندان بناپارت در صحنه سیاست فرانسه پدیدار شد. لویی بناپارت شتابان خود را از لندن به پاریس رسانید تا، به ادعای خویش، در پناه پرچم جمهوری کبیر فرانسه قرار گیرد. بتدریج بر شمار پیروان او افزوده شد و در ۱۰ سپتامبر ۱۸۴۸ به عنوان رئیس جمهور فرانسه برگزیده شد. انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه نیز، چون انقلابهای ۱۷۸۹ و ۱۸۳۰ این کشور، پایانی تراژیک یافت: چهار سال بعد، لویی بناپارت طی یک کودتا تمامی قدرت سیاسی را به چنگ گرفت و کمی بعد با نام ناپلئون سوم خود را امپراتور فرانسه خواند. سقوط لویی فیلیپ در سراسر اروپا پژواک گسترده داشت. امواج انقلابی بویژه در پروس و اتریش شعلهور شد و به اقتدار طولانی مترنیخ پایان داد. در جریان انقلاب ۱۸۴۸ تنها دو کشور اروپایی آرام ماند: انگلستان و روسیه. لندن به مأوای هزاران فراری انقلاب، از جمله لویی فیلیپ و مترنیخ و گیزو، بدل شد و سن پطرزبورگ به سنگر استوار سرکوبگران انقلاب. نیکلای اول تزار روسیه، شورش مجارستان را در هم شکست و با نیروی نظامی خویش سلطنت دودمان هابسبورگ را در این سرزمین اعاده نمود و نیز برادر زنش، فردریک ویلهلم چهارم، پادشاه پروس، را به برلین بازگردانید. در جریان این سرکوبها بود که نیکلای اول به تزار آهنین و ژاندارم اروپا شهرت یافت. آنتونی الفری، محقق انگلیسی، مینویسد: هرچند قدرت پیش بینی روچیلدها بدلیل سرویس اطلاعاتی پیشرفتهشان اغفالکننده بود، معهذا، سرعت انفجارهای ۱۸۴۸ اروپا برای همه، حتی روچیلدها، غافلگیرکننده بود (الفری در توصیف سرویس اطلاعاتی روچیلدها واژه اینتلیجنس سرویس را به کار میبرد). لویی فیلیپ، مشتری پاریسی روچیلدها از پاریس گریخت و آبرومندانه در حومه لندن اقامت گزید. ارزش پول کاغذی سقوط کرد و بارون جیمز روچیلد فرانسه برای تأمین مبرمترین نیازهایش به شدت به برادرزاده لندنیاش، بارون لیونل روچیلد متکی شد. (لیونل ۱۶ سال از جیمز کوچکتر بود.) ماه بعد نوبت مترنیخ رسید که با وضعی مشابه به لندن بگریزد. به نوشته ویرجینیا کاولس، در پی اوجگیری شورش در فرانسه، لیونل روچیلد بلافاصله برای کمک به عمویش خود را از لندن به پاریس رسانید و با اهداء پنجاه هزار فرانک به رئیس پلیس پاریس توانست گارد محافظی در جلوی کاخ بارون جیمز روچیلد بگمارد. مبالغی که جیمز در روزهای آشوب و سنگربندی خیابانی برای حفاظت از خود و اموالش به مقامات انتظامی دولت انقلابی پرداخت کرد در کتاب ویرجینیا کاولس ۲۵۰ و ۵۰۰ هزار فرانک ذکر شده است. در این زمان، وزیر جنگ دولت موقت و حکمران واقعی فرانسه ژنرال کاونیاک حکمران الجزایر (۱۸۳۲-۱۸۴۸)، بود که با روچیلدها دوستی نزدیک داشت. کاونیاک تا مدتی پس از سقوط لویی فیلیپ دیکتاتور واقعی فرانسه محسوب میشد. بدینسان، در کوران آشوبهای فرانسه بارون جیمز روچیلد در دفتر کارش مستقر و به نظاره حوادث مشغول بود و گارد دولت انقلابی از خانه و اموال و دفتر او حفاظت میکرد. در ۲۸ ژوئن ۱۸۴۸، روزنامه انقلابی آژیر کارگران مقالهای خطاب به بارون جیمز روچیلد نوشت با عنوان شما اعجوبهاید آقا! در این مقاله چنین آمده است: لویی فیلیپ سقوط کرد، گیزو ناپدید شد، سلطنت مشروطه و روشهای پارلمانی از میان رفت، ولی شما تکان نخوردهاید! هرچند بنیاد شما اولین ضربه خشونت را در پاریس احساس کرد، هرچند امواج انقلاب شما را از ناپل تا وین و برلین تعقیب کرد، ولی شما در برابر جنبشی که سراسر اروپا را فرا گرفته است بدون تغییر ایستادهاید. ثروتها از میان میرود، افتخارات پایمال میشود، سلطهها فرو میشکند، ولی یهودی، سلطان زمانه ما، بر تخت خود میماند… روزنامه فوق، سپس، از جیمز روچیلد میخواهد که به جمهوری فرانسه بپیوندد و قدرت پول را در خدمت سرنوشت مردم قرار دهد. شما چیزی بیش از یک دولتمردید. شما نماد اعتبار مالی هستید. آیا زمان آن فرا نرسیده که بانک، این ابزار قدرتمند طبقات متوسط، به تحقق سرنوشت مردم یاری رساند؟ این مقاله به روشنی جایگاه بلامنازع جیمز روچیلد را در اقتصاد فرانسه آن روز نشان میدهد؛ جایگاهی چنان استوار که حتی تندروترین محافل شورشی پاریس، از ترس پیامدهای فاجعهآمیز مالی، جرئت تعرض به آن را ندارند. با توجه به این جایگاه عجیب نیست که بارون جیمر روچیلد، بانکدار شخصی لویی فیلیپ مخلوع و منفور، را کمی بعد در مقام مشیر و مشاور ژنرال کاونیاک مییابیم. باید افزود که بقای الیگارشی یهودی و در رأس آن روچیلدها در کوران انقلابهای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ اروپا تنها به تبع نفوذ مالی و اقتصادی ایشان نبود. سازمان اطلاعاتی متنفذ و گستردهای که روچیلدها از دوران جنگهای ناپلئونی در سراسر اروپای قاره ایجاد نمودند، و یهودیان و مارانوها (یهودیان مخفی) در آن جایگاه اصلی را داشتند، بعنوان ابزاری سودمند به ایشان یاری رسانید تا امواج انقلاب فوریه ۱۸۴۸ را، چون انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، بی هیچ مخاطره جدی از سر بگذرانند. بیشک نفوذ آنها در سازمانهای پنهان توطئهگر و ماسونی آن روز اروپا نیز نقش مهمی در تداوم این سلطه داشت. یکی از مفیدترین منابع برای شناخت جایگاه روچیلدها در حکومت لویی فیلیپ، بررسی علل انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و مواضع الیگارشی یهودی در حوادث این زمان، مقالاتی است که فردریک انگلس بعنوان یک روزنامهنگار جوان (انگلس در این زمان ٢٨ ساله بود) با پیگیری دقیق حوادث روز، در مطبوعات انگلیس مینوشت. در سپتامبر ۱۸۴۶، مقارن با آغاز بحران اقتصادی که سرانجام به سقوط لویی فیلیپ انجامید، انگلس در مقالهای با عنوان حکومت و اپوزیسیون در فرانسه، ترکیب مجلس فرانسه را چنین توصیف کرد: حداقل سه پنجم نمایندگان از دوستان وزرا -یا به عبارت دیگر سرمایهداران بزرگ، مقاطعهکاران و سفتهبازان راهآهن بازار بورس پاریس، بانکداران، کارخانهداران بزرگ و غیره یا خدمتگزاران مطیع آنها- هستند. مجلس کنونی، بیش از تمامی ادوار گذشته، تحقق این گفته لافیته را در فردای انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ نشان میدهد: از این پس ما، بانکداران، بر فرانسه حکومت خواهیم کرد. این مجلس برجستهترین شاهد است بر این مدعا که حکومت فرانسه در دست اشرافیت بزرگ ثروتمند، بورژوازی بسیار بزرگ، است. سرنوشت فرانسه نه در کابینه تویلری، نه در کاخ مجلس اعیان، و نه حتی در کاخ مجلس نمایندگان، بلکه در بازار بورس پاریس تعیین میشود. و وزرای واقعی نه آقایان گیزو و دوشاته بلکه آقایان روچیلد، فولد و سایر بانکداران بزرگ پاریس هستند که ثروت های عظیمشان آنان را به برجستهترین نمایندگان طبقه خود بدل ساخته است. آنان بر هیئت وزیران حکومت میکنند و هیئت وزیران مواظب است که در انتخابات هیچکس جز خدمتگزاران سیستم کنونی، و کسانی که از این سیستم سود میبرند، به مجلس راه نیابند. در این زمان آنان به بزرگترین موفقیت خویش دست یافتهاند: در ظل عنایات دولت و انواع رشوهها، و از سوی تعدادی محدود از رأیدهندگان (کمتر از ۲۰۰ هزار نفر)، نفوذ سرمایهداران اصلی (در مجلس نمایندگان) یکپارچه شده؛ کسانی که همه، کم و بیش، به طبقه خود تعلق دارند. انگلس سپس به ۱۲ نمایندهای که از پاریس به مجلس راه یافته و گروه اپوزیسیون را تشکیل میدهند، اشاره دارد. آنان نمایندگان حزب لویی تییر هستند. انگلس مواضع این گروه را چنین میبیند: آنان میخواهند حاکمیت انحصاری روچیلد و شرکا را از میان بردارند و برای فرانسه در روابط خارجی موضعی محترمانه و مستقل کسب کنند. انگلس آنگاه به انتشار کتاب دیرنوائل اشاره میکند و از بارون جیمز روچیلد به عنوان رهبر واقعی نظام حاکم بر فرانسه نام میبرد: [چندی پیش] کارگری یک جزوه علیه رئیس این سیستم، نه علیه لویی فیلیپ بلکه علیه روچیلد اول پادشاه یهود نوشت. استقبالی که از این جزوه شد (هم اکنون به چاپ بیستم رسیده است) نشان میدهد که تا چه اندازه نشانهگیری او درست بوده است. روچیلد شاه مجبور شد دو دفاعیه در پاسخ به حمله مردی گمنام، که کسی او را نمیشناسد و تمامی ثروتش لباسی است که بر تن دارد، منتشر کند. افکار عمومی این نبرد را با بیشترین علاقه دنبال میکند. قریب به سی جزوه در له و علیه آن منتشر شده. نفرت از روچیلد و خدایان پول عظیم است. یک روزنامه آلمانی مینویسد روچیلد باید این حادثه را هشداری بداند و مرکز کار خود را به جایی جز آتشفشان همیشه سوزان پاریس منتقل کند. منظور انگلس کتابی است که ژرژ ماتیو دیرنوائل در پاریس منتشر کرد با نام تاریخ روچیلد اول پادشاه یهود. استقبال کمنظیر از این کتاب بیانگر تشنگی مردم فرانسه و اروپا به آشنایی با حقایقی بود که بطور مستقیم با سرنوشتشان پیوند داشت. تأثیر این کتاب عظیم بود. علاوه بر اطلاعیهای که بارون جیمز روچیلد مقتدر مجبور شد در مطبوعات منتشر کند، جزوهای نیز در پاسخ به کتاب فوق منتشر شد با عنوان پاسخ روچیلد اول پادشاه یهود به شیطان آخر پادشاه مفتریان. در ژوئن ۱۸۴۷ انگلس بعنوان خبرنگار روزنامه انگلیسی استار نورثرن در پاریس است. او در آنجا مقالهای بنام افول و سقوط نزدیک گیزو؛ وضع بورژوازی فرانسه تهیه کرد که در شماره ۳ ژوئیه ۱۸۴۷ این نشریه به چاپ رسید. انگلس در این مقاله نام جیمز روچیلد را پیش از لویی فیلیپ و تلویحاً بعنوان حکمران اصلی فرانسه آورده است. در این مقاله، او ابتدا فضای سیاسی فرانسه، افشای موارد فراوان و تکاندهنده فساد مالی در سطح مسئولین عالیرتبه دولتی، از جمله محاکمه ژنرال کوبیه وزیر جنگ به جرم رشوهگیری از یک کمپانی معدن، را شرح میدهد. از جمله این موارد، فروش القاب اشرافی توسط گیزو و همکارانش به مبلغ ۸۰ هزار فرانک است. انگلس سپس به تجدید سازمان و تحکیم قدرت بورژوازی بزرگ فرانسه پس از انقلاب ۱۸۳۰ و تصرف مواضع کلیدی اقتصاد و سیاست فرانسه توسط ایشان در این مدت کوتاه میپردازد. انگلس مقاله را چنین به پایان میبرد: روچیلد و لویی فیلیپ، هر دوی آنان، به خوبی میدانند که راه دادن بورژوازی کوچکتر به مجلس نمایندگان هیچ معنی دیگری ندارد جز لو ریپابلیک. برخورد بعدی انگلس به روچیلدها در سپتامبر ۱۸۴۷ است. او طی مقالهای، با عنوان سوسیالیسم آلمانی در نظم و نثر، به بررسی مجموعه اشعار کارل بک شاعر آلمانی، میپردازد. کارل بک از پیروان نحله سوسیالیسم حقیقی در آلمان است که مارکس و انگلس با آنان به عنوان سوسیالیستهای خرده بورژوا سر ستیز داشتند. مجموعه اشعار کارل بک، بنام آوازهای یک انسان فقیر، در نوامبر ۱۸۴۵ به زبان آلمانی منتشر شد و با استقبال فراوان مواجه گردید. نخستین شعر این مجموعه خطاب به بنیاد روچیلد است و در بخشی از آن چنین آمده است: من دست قدرتمند شما را میبینم که میتواند مرا- تا زمانی که خونم توان جاری شدن دارد- مضروب کند. ولی من، به فرمان خداوند و بی هیچ هراس میخوانم آنچه را که میدانم- آزاد. نقد انگلس بر اشعار بک بیرحمانه است. انگلس به بک میتازد که چرا در تمثیل شاعرانه خود قانون طلا را مطیع هوسهای روچیلد شمرده است. او نتیجه میگیرد که بک به توهمات خرده بورژوایی مبتلاست و رابطه میان قدرت روچیلد و وضع اجتماعی موجود را نمیشناسد. انگلس اشعار بک را ضجههای زنانه یک مرد حقیر میخواند که شباهتی به پرولتاریای مغرور، مهاجم و انقلابی ندارد. او به بک میتازد که با نسبت دادن عنوان خدا به روچیلد، به روچیلد یهودی صدمهای نزده بلکه جوانان آلمانی را مسحور قدرت او کرده است. انگلس حمله بک به روچیلد را در سطح قصههای روستایی میخواند که به تهاجم علیه قدرت پول بطور عام که روچیلد نماینده آن است شباهتی ندارد. کارل بک در این منظومه، چون دیرنوائل، جیمز روچیلد را بعنوان پادشاه یهود توصیف کرده است: یهودیان روچیلد را به پادشاهی برمیگزینند زیرا طلای او سنگین تر است. و انگلس بر بک خرده میگیرد که چرا قدرتهای افسانهای به روچیلد نسبت داده است. در ژانویه ۱۸۴۸، انگلس در مقالهای با عنوان آغاز پایان در اتریش به بررسی وضع این کشور در دوران اقتدار مترنیخ میپردازد و لاجرم با پدیده روچیلدها مواجه میشود. او به اختلافات مترنیخ با کارل مایر روچیلد رئیس شاخه بنیاد روچیلد در ناپل و فرانکفورت، و عدم تمایل دولت اتریش به واگذاری امتیاز احداث راهآهن این کشور به کمپانی روچیلد اشاره میکند و میافزاید: کارل روچیلد میتواند تمامی سلطنت اتریش را بخرد. ما با خشنودی شاهد پیروزی بورژوازی بر سلطنت اتریش هستیم. ما تنها آرزومندیم که این بورژوازی واقعاً فرومایه، واقعاً کثیف و واقعاً یهودی این امپراتوری محترم را بخرد. حکومتی چنین نفرتانگیز، متجاوز، قیممآب و متعفن شایسته آن است که در تحت یوغ دشمنی واقعاً پست، ناهنجار و متعفن باشد. پس از آنکه او بزودی با جسارت دُم مترنیخ را بچیند، هِر مترنیخ میتواند برای کوتاه کردم دُم این دشمن به ما [کمونیستها] متکی شود. در فوریه ۱۸۴۸، انگلس مقاله دیگری درباره وضع اتریش مینویسد و از دراز شدن دست تکدی مترنیخ، صدراعظم اتریش، به سوی سالومون مایر روچیلد و پاسخ متکبرانه روچیلد به حکمران خود سخن میگوید. او سپس نیکلای اول، تزار ثروتمند روسیه، را با روچیلد مقایسه میکند؛ تزار را به دلیل کمک مالی به پادشاه پروس و کمک احتمالی او به صدراعظم اتریش روچیلدِ پادشاهان مستبد رو به زوال میخواند. ماجرا مربوط به جنگهای استقلال ایتالیا علیه اتریش است که مورد حمایت آشکار و پنهان الیگارشی مستعمراتی بریتانیا بود و زرسالاری یهودی در این میان عملاً در جبهه لندن جای داشت. انگلس این حوادث را جنگ بورژوازی و اشرافیت میداند. انگلس سوسیالیست، طبق الگویی که بعدها به ماتریالیسم تاریخی شهرت یافت، طبعاً در مقابل اشرافیت رو به زوال به بورژوازی نوخاسته تمایل دارد. بورژوازی ایتالیا در آستانه پیروزی و تصرف قدرت سیاسی است و این شکستی است برای اتریش و مترنیخ پیر. مترنیخ میخواهد برای دفاع از ایتالیای کهنه مداخله نظامی کند. انگلستان به درستی از بورژوازی ایتالیا حمایت میکند. برخورد انگلس به موضع انگلستان ستایشگرانه است: در حالیکه سایر قدرتهای بزرگ، فرانسه و نیز روسیه، آنچه در توان دارند برای کمک به مترنیخ به کار میبرند، انگلستان به تنهایی در کنار نهضت ایتالیا قرار گرفته است. بورژوازی انگلیس از الغاء تعرفههای حمایتی ایتالیا و اتریش، و متقابلاً ایجاد تعرفههای ضد اتریش در ایتالیا، بیشترین سود را میبرد. به همین دلیل، او از بورژوازی ایتالیا، که از این پس برای رشد خود به تجارت آزاد نیاز دارد و طبعاً متحد بورژوازی انگلستان خواهد بود، حمایت میکند. در این هنگامه، اتریش در حال تجهیز نظامی است برای یورش به ایتالیا؛ ولی خزانه دولت تهی است و مترنیخ به پول نیاز دارد. او دست نیاز به سوی سالومون مایر روچیلد رئیس بنیاد روچیلد در وین، دراز میکند. روچیلد پاسخ داده که او خواستار جنگ نیست و لذا نمیتواند هیچ پولی در حمایت از جنگ بدهد. در واقع، آیا بانکداری هست که برای جنگی که در آن کشوری همچون انگلستان شرکت خواهد جست پول خود را به سلطنت پوسیده اتریش بدهد؟ از اینرو، مترنیخ دیگر نمیتواند روی بورژوازی حساب کند و لذا به امپراتور روسیه روی آورده است که در سالهای اخیر، از برکت معادن اورال و آلتای و تجارت غله، به سرمایهداری بزرگ تبدیل شده. تزار روسیه اخیراً یک بار به فردریک ویلهلم چهارم ۱۵ میلیون روبل نقره کمک کرده و به نظر میرسد که به روچیلدِ تمامی پادشاهان مستبد رو به زوال بدل میشود. در ۸ ژوئن ۱۸۴۸ انگلس طی مقالهای به تعیین مرزهای جدید امپراتوری پروس و لهستان میپردازد و ضمن آن درباره یهودیان لهستان چنین مینویسد: در سراسر لهستان آلمانیها و یهودیها، بخش اصلی صنعتگران و تاجران را تشکیل میدهند، آنان با ایجاد شهرها در قلب سرزمین لهستان، طی سدهها در تمامی تحولات ارضی لهستان سهیم بودهاند. این آلمانیها و یهودیها، که اقلیتی بسیار بزرگ را تشکیل میدهند، میکوشند تا از وضع کنونی لهستان برای تأمین سیطره خود بهره جویند. آنان آلمانی بودن خود را پیش میکشند حال آنکه بیش از آلمانیهای آمریکا آلمانی نیستند. الحاق آنها به آلمان به معنای پایمال نمودن زبان و ملیت بیش از نیمی از جمعیت منطقه پوسن است که لهستانیاند، یکماه بعد، در ۸ ژوئیه ۱۸۴۸، انگلس مجدداً به مسئله لهستان میپردازد و موضع یهودیان لهستان در انضمام بخشی از خاک این سرزمین به امپراتوری پروس را محکوم میکند و عملکرد ایشان را وحشیگری ارتش پروس و یهودیان و آلمانیهای لهستان میخواند. انگلس در ۹ ژوئیه ۱۸۴۸ مجدداً همین تعبیر را به کار میبرد. او خطاب به کوهلوتر وزیر کشور پروس، مینویسد: آیا عالیجناب کوهلوتر از تنبیه حتی بخش کوچکی از وحشیگریها و شرارتهای ارتش آلمان، که مقامات دولتی برخوردی بیتفاوت یا تأییدآمیز به آن داشتند و از سوی لهستانیهای آلمانی و یهودی با هلهله استقبال شد، حمایت جدی کرده است؟ دعاوی یهودیان در لهستان شباهت زیادی به دعاوی بعدی آنان در فلسطین دارد: انگلس فعالانه مسائل لهستان را دنبال میکند و در اوت- سپتامبر ۱۸۴۸ مقالات مفصلی در این زمینه منتشر میکند. او در این مقالات به شدت با مواضع و عملکرد دولت پروس و یهودیان در مسئله لهستان مخالف است. انگلس مینویسد: اگر به اعتبار آلمانی زبان بودن یهودیان لهستان، دولت پروس این حق را قائل است که سرزمینهای لهستان را به خود منضم کند، باید ادعای خویش را به سراسر اروپا، نیمی از آمریکا و حتی بخشی از آسیا تعمیم دهد زیرا در این مناطق نیز یهودیان زندگی میکنند و همه میدانند که آلمانی زبان عمومی یهودیان است. در نیویورک و قسطنطنیه [استانبول]، در سن پطرزبورگ و پاریس، یهودیان، و کودکان آنها از نخستین سالها، در داخل خانه به زبان آلمانی تکلم میکنند و برخی از آنها حتی آلمانیتر از یهودیان منطقه پوسن هستند. انگلس در این سلسله مقالات، حمایت اشرافیت کهن آلمان از خواست یهودیان لهستان را ناشی از پیوند مالی میان این دو گروه میداند که طی سدهها تداوم داشته است. و بالاخره، در ۲۱ فوریه ۱۸۴۹ انگلس از برخی اقدامات پرنس ویندیشگراتس فیلدمارشال اتریشی، علیه یهودیان خبر میدهد و میافزاید: یهودیان را در همهجا بعنوان متقلبترین متقلبان میشناسند ولی این شهرت در اتریش بیشتر است. آنان از انقلاب سود بردند و اکنون بخاطر آن مجازات میشوند، هر کس میزان قدرت یهودیان را در اتریش بداند میفهمد که ویندیشگراتس چه دشمنی برای خود خریده است.
آثار مارکس جوان نیز منبع مفیدی برای شناخت نقش روچیلدها در اروپای آن روز است. در سالهای پیش از انقلاب ۱۸۴۸ در نوشتههای مارکس گاه نام روچیلدها بعنوان نماد ثروت افسانهای در دنیای سرمایهداری معاصر به کار رفته است. او در کتاب ایدئولوژی آلمانی که در سالهای ۱۸۴۵ -۱۸۴۷ به همراه انگلس نگاشته، این مقایسه را بدست میدهد: اگر کروزوس میدانست که روچیلد از ثروت بر او پیشی خواهد گرفت. در ۱۳ اکتبر ۱۸۴۸ کارل مارکس مقالهای در نقد نظرات اقتصادی لویی تییر نوشت. یکی از برنامههای پیشنهادی برخی از نمایندگان مجلس فرانسه، ایجاد یک شبکه بانکی مبتنی بر قرضه عمومی به منظور جذب نقدینگی های کوچک دهقانان فرانسوی، که بخش کثیری از جمعیت این کشور را تشکیل میدادند، و به گردش درآوردن این پول بود. این طرحی است که، چنانکه خواهیم دید، امیل پرر تحقق بخشید و به تأسیس بانک کردی موبیلیه انجامید. تییر با این طرح مخالف بود و ادعا میکرد که جذب نقدینگی دهقانان به ضرر تجار خرده پاست. مارکس به این گفته تییر چنین پاسخ داد: تجار خردهپایی که آقایتییر چنین دلسوزانه به سرنوشتشان علاقمند است، بانک بزرگ فرانسه است! رقابت دو میلیارد اوراق قرضه انحصار این بانک را از میان میبرد و سود سهام آن را کاهش میدهد و شاید بیش از این در انتظار آن باشد. بدین سان، در پس استدلال آقای تییر، روچیلد ایستاده است. این جمله نشان میدهد که اولاً، در این زمان، برخلاف سال ۱۸۴۰، روابط تییر و بارون جیمز روچیلد دوستانه بود؛ ثانیاً روچیلد بعنوان یکی از سهامداران بزرگ بانک فرانسه شناخته میشد. از اواخر سال ۱۸۴۸ تا سال ۱۸۵۰ در آثار منتشر شده مارکس و انگلس نامی از روچیلد دیده نمیشود. اگر نوشتههای مارکس و انگلس را، که در این دوران روزنامه نگارانی فعال بودند، بازتابی از فضای مطبوعاتی آن روز اروپا بدانیم، که چنین است، شاید این پدیده بیانگر آن باشد که در سال ۱۸۴۹ روچیلدها به شدت و با مهارت خود را از برابر انظار عمومی به کنار کشیدهاند. حوادث دوران سقوط لویی فیلیپ و آثار کسانی چون دیرنوائل و کارلبک تجربهای شد که روچیلدها از این پس با استتار بیشتر به عملیات سیاسی و مالی خود ادامه دهند. در ۱۶ نوامبر ۱۸۴۸، مارکس در مقالهای به بررسی نیروهای سیاسی آلمان پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ پرداخت و موضع یهودیان را چنین توصیف کرد: یهودیان، از زمان آزادی فرقه خود، در همهجا، حداقل در قالب نمایندگان برجسته خویش، در رأس ضد انقلاب قرار گرفتهاند. مارکس پیشبینی میکند که نیروهای ارتجاعی آلمان، برغم این خوش خدمتی، بار دیگر یهودیان را به درون گتوهای شان برانند. در ۲۷ نوامبر ۱۸۴۸ مارکس خبر میدهد که لژ ماسونی بزرگ برلین فعالیت لژ مینروای کلن را، به دلیل حضور یهودیان در آن، متوقف کرده است. او میافزاید: همه میدانند که ولیعهد پروس رئیس عالی فراماسون های پروس است. مارکش از ژانویه تا اول نوامبر ۱۸۵۰ کتاب جنگ طبقاتی در فرانسه؛ ۱۸۴۸-۱۸۵۰ را نوشت که نخست بصورت سلسله مقاله در روزنامه نویهزاینیشه زایتونگ و سپس بصورت کتاب منتشر شد. این اثر تحلیلی است از حکومت لویی فیلیپ، انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و قیامهای پس از آن. در این کتاب بار دیگر به روچیلد توجه شده است. مارکس مینویسد: در دوران لویی فیلیپ نه بورژوازی فرانسه بلکه تنها بخشی از آن، بانکداران، سلاطین بازار بورس، پادشاهان راهآهن، مالکان معادن زغالسنگ و آهن و جنگلها، یعنی آریستوکراسی مالی، حکومت میکرد. لویی فیلیپ و گیزو نمایندگان سیاسی این گروه بودند و لذا مارکس این سالها را دوران حکومت مطلقه آریستوکراسی مالی میخواند. به نوشته مارکس، بودجه فوقالعاده دولت در آخرین سالهای سلطنت لویی فیلیپ دو برابر بودجه فوقالعاده زمان ناپلئون بود و به رقم ۴۰۰ میلیون فرانک در سال رسید. این در حالی است که میانگین کل صادرات فرانسه به ندرت به ۷۵۰ میلیون فرانک در سال میرسید. بدینسان، مبالغ هنگفتی در اختیار دولت قرار گرفت که از طریق انواع زد و بندها و فسادهای مالی در نهایت به جیب آریستوکراسی مالی سرازیر شد. این گروه در بدهکار کردن دولت نفع مستقیم داشتند و کسری بودجه دولت در واقع موضوع اصلی بازیهای مالی آنها و منبع اصلی ثروتاندوزی شان بود. لذا، بانکداران و روچیلد با هرگونه اصلاحات مالی مخالف بودند. آنان از طریق احداث راهآهن به بلعیدن بودجه دولت پرداختند. بسیاری از نمایندگان مجلس و تعدادی از وزرا خود از سهامداران پروژههای احداث راه آهن بودند. مارکس میافزاید: بنابراین، سلطنت لویی فیلیپ چیزی نبود جز یک شرکت سهامی برای غارت ثروت ملی فرانسه که سود سهام آن در میان وزرا، نمایندگان، ۲۴۰ هزار نفر رأی دهنده و هواداران آنها تقسیم میشد. لویی فیلیپ ریاست این کمپانی را بدست داشت. چنین بود که جنون ثروتاندوی سراسر جامعه را فراگرفت؛ ثروتمند شدن نه از طریق تولید، بلکه از طریق دزدیدن ثروت موجود دیگران. مارکس آریستو کراسی مالی را گروهی انگل بر فراز جامعه بورژوایی میخواند که حتی بورژوازی نیز از دست او به ستوه آمده. بدینسان، بخشهای غیر حاکم بورژوازی علیه فساد فریاد برآوردند و مردم فریاد کشیدند: سرنگون باد دزدان! سرنگون باد قاتلان! مارکس سرآغاز این عصیان را انتشار کتاب یهودیان؛ سلاطین زمانه (آلفونس توسنه، ۱۸۴۵) و روچیلد اول پادشاه یهود (دیرنوائل، ۱۸۴۶) میداند که خون مردم پاریس را به جوش آورد. دو حادثه اقتصادی جهانی نارضایتی و هیجان عمومی را در مردم فرانسه افزایش داد: اول، شیوع بیماری قارچ سیب زمینی و کمبود غله در سال های ۱۸۴۵ -۱۸۴۶ که قحطی سال ۱۸۴۷ اروپا را پدید آورد. این قحطی سبب برخوردهای خونین در فرانسه و سراسر اروپا شد. به نوشته مارکس، به رغم مجالس بیشرمانه عیاشی آریستوکراسی مالی، مردم برای نیازهای اولیه زندگی مبارزه میکردند. در بوزانشه قحطیزدگان شورشی تیرباران شدند. حادثه دوم، بحران تجاری و صنعتی در انگلستان است که در پاییز ۱۸۴۷ به ورشکستگی عمومی کسبه خردهپا و تعطیل کارخانهها انجامید. این حادثه بر اروپای قاره تأثیر جدی گذارد. در فرانسه نیز تجار بزرگ، که دیگر نمیتوانستند به بازارهای خارجی امید داشته باشند، به بازار داخلی روی آوردند و این امر به ورشکستگی کسبه خردهپا انجامید. بدینسان انقلابی درگرفت که آماج آن پیش از همه علیه یهودیان زرسالار بود. سلطنت لویی فیلیپ سقوط کرد ولی رهبران عوام فریبی چون لامارتین و لویی بلان، که سخنگوی طبقه کارگر شمرده میشد، توانستند توده مردم را آرام کنند و دولت موقت اجازه داد تا یهودیان زرسالار از قِبَل او پروارتر شوند. مارکس دگردیسی حکمرانان واقعی فرانسه را در دوران انقلاب چنین توصیف کرده است: در آن زمان تمامی سلطنت طلبان به جمهوریخواه و تمامی میلیونرهای پاریس به کارگر تبدیل شدند. در اینجا ضرور است توضیحی درباره متن کنونی کتاب جنگ طبقاتی در فرانسه بیفزاییم: این اثر، که اصل آن به زبان آلمانی است، در سال ۱۸۹۵، دوازده سال پس از مرگ مارکس، در برلین به صورت کتاب منتشر شد. این کتاب مبنای ترجمه به زبانهای مختلف، از جمله انگلیسی، قرار گرفت. معهذا در همان زمان انتشار در نویه راینیشه زایتونگ، فردریک انگلس گزیدهای از مقالات فوق را به انگلیسی ترجمه و در روزنامه دمکراتیک ریویو چاپ لندن، منتشر میکرد. این دو متن دارای تفاوتهایی است که مترجم و ناشر انگلیسی کتاب بعلت آن اشاره نکردهاند. در متن اصیلتر انگلیسی (گزیدههای انگلس از اصل مقالات مارکس) همهجا بطور کاملاً مشخص از واژه یهودیان زرسالار استفاده شده ولی در تجدید چاپ مقالات به صورت کتاب این تعبیر حذف شده و بجای آن واژه هایی چون آریستوکراسی مالی و گرگان مالی به کار رفته است. برای نمونه، در ترجمه انگلس درباره برخورد دوستانه دولت موقت برخاسته از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ به زرسالاران یهودی و تأثیر نامطلوب آن بر مردم چنین میخوانیم: [تزلزل] اعتماد عمومی از اینرو بود که دولت اجازه داد یهودیان زرسالار از قِبَل او پروارتر شوند. دولت گذشته از میان رفته و انقلاب پیش از همه علیه یهودیان زرسالار بود. جمله فوق در متن چاپ شده بصورت کتاب چنین است: [تزلزل] اعتماد عمومی از اینرو بود که دولت اجازه داد توسط گرگان مالی مورد سوءاستفاده قرار گیرد. دولت گذشته از میان رفته و انقلاب پیش از همه علیه آریستوکراسی مالی بود. بعنوان یک فرضیه، محتمل میدانیم که این دستکاری را الئانور مارکس، دختر و منشی کارل مارکس، انجام داده باشد. الئانور، برخلاف پدر، به یهودیت علاقه داشت و خود را یهودی میدانست. او پس از مرگ پدر به همراه انگلس نقش اصلی را در انتشار آثار مارکس داشت. بنابراین، دستکاری الئانور در آثار مارکس و حذف اشارات گزنده به یهودیان و روچیلدها محتمل است. بهرروی، بررسی دو متن فوق این نکته را ثابت میکند: در نگاه مارکس، بعنوان نمونهای از روزنامه نگاران سیاسی اروپای آن زمان، حداقل تا سال ۱۸۵۰ مفاهیم آریستوکراسی مالی با یهودیت مالی (یهودیت زرسالار) و مفاهیم گرگان مالی یا گرگان بازار با مفهوم یهودیان مالی یا یهودیان بورس یکی بود و او پیش از هر چیز از این مفاهیم به روچیلدها نظر داشت. در دوران سلطنت لویی فیلیپ در فرانسه، بجر دو دوره کوتاه، لرد پالمرستون در رأس دیپلماسی بریتانیا جای داشت. این دو دوره یکی دسامبر ۱۸۳۴ است که سِر رابرت پیل از جناح توری مدت کوتاهی به قدرت رسید و ولینگتون وزیر خارجه شد. دیگری سالهای ۱۸۴۱- ۱۸۴۵ است که بار دیگر پیل نخست وزیر شد و ارل ابردین وزیر خارجه دولت او بود. نخست وزیران ویگ در این دوران عبارتند از: ارل گری (۱۸۳۰-۱۸۳۳)، ویسکونت ملبورن (از ژوئیه تا نوامبر ۱۸۳۴)، بار دیگر ملبورن (آوریل ۱۸۳۵- سپتامبر ۱۸۴۰) و لرد جان راسل (۱۸۴۶-۱۸۵۲). ویسکونت پالمرستون سوم به خاندان تمپل تعلق دارد و نام او هنری جان تمپل است. پالمرستون جوان تحصیلات خود را در دو کانون اصلی آموزش نخبگان بریتانیا، دبیرستان هارو و دانشگاه کمبریج، به پایان برد و آمیزهای از ثروت و اقتدار و ارتباطات کهن خانواده تمپل و توانمندیهای شخصی راه صعود او را در هرم دیوانسالاری بریتانیا گشود. به نوشته بریتانیکا، در دوران جوانی با پرنسس لیون، لیدی جرسی و لیدی کوپر رابطه داشت. پس از اینکه لیدی کوپر بیوه شد، با پالمرستون ازدواج کرد. به این دلیل، پالمرستون جوان به لرد عشق معروف بود. در ۲۲ سالگی با حمایت جیمز هریس (ارل مالمسبوری) در سمت وزیر دریاداری منصوب شد و کمی بعد (۱۸۰۷) بعنوان نماینده حزب توری به مجلس عوام راه یافت. از آن پس به مدت ۵۸ سال نماینده مجلس عوام بود. ورود پالمرستون جوان به سیاست انگلیس مقارن با نخستین دوره وزارت خارجه جرج کانینگ و سیاستهای پرشور ضد ناپلئونی اوست. در ۲۵ سالگی وزیر جنگ شد و به رغم صعود و سقوط پنج دولت توری (اسپنسر پرسیوال لیورپول، کانینگ، گادریچ، ولینگتون) به مدت ۱۹ سال (۱۸۰۹-۱۸۲۸) در این سمت ماند. در این دوران نقش مهمی در تغذیه مالی و تسلیحاتی ولینگتون در شبه جزیره ایبری و عملیات مالی- اطلاعاتی ناتان مایر روچیلد و جان چارلز هریس ایفا کرد. در تمام این سالها، پالمرستون عضو حزب توری (محافظه کار) بود. او در سال ۱۸۲۸ از کابینه ولینگتون استعفا داد؛ کمی بعد به حزب ویگ (لیبرال) پیوست و به ولینگتون، به دلیل حمایت از دن میگوئل، حملات سخت نمود. در نتیجه، در نوامبر ۱۸۳۰ در دولت ارل گری، از حزب ویگ، وزیر امور خارجه شد و به مدت ۱۱ سال در این سمت ماند. پالمرستون هوادار سرسخت تداوم قاچاق انگلیسی تریاک به چین بود و در این دوران از اقتدار اوست که جنگ انگلیس و چین، معروف به جنگ اول تریاک (۱۸۳۹)، آغاز شد. و نیز در همین سال است که تهاجم محمد علی پاشا به شمال سوریه رخ داد و ماجرایی را پدید ساخت که در کوران آن پالمرستون سودای استقرار جمهوری یهودی در فلسطین را میپرورانید. پالمرستون ۵۵ ساله در همین زمان (۱۸۳۹) با لیدی کوپر (امیلی لمب) خواهر بیوه و ثروتمند لرد ملبورن نخست وزیر وقت، ازدواج کرد. با صعود دولت حزب توری در سال ۱۸۴۱، پالمرستون به صفوف اپوزیسیون ویگ پیوست. در سال ۱۸۴۶ در دولت لرد راسل بار دیگر وزیر امور خارجه شد و تا سال ۱۸۵۲ در این سمت بود. در این دوران از ریاست پالمرستون بر دیپلماسی بریتانیاست که ماجرای ژنرال هاینو و ماجرای دن پاسیفیکو (۱۸۵۰) رخ داد. عملکرد پالمرستون در تمامی این حوادث بیانگر پیوند عمیق او با زرسالاران یهودی است. در دوران انقلاب ۱۸۴۸ و صعود لویی بناپارت در فرانسه، پالمرستون در رأس دیپلماسی بریتانیا جای داشت. او در سالهای ۱۸۵۲-۱۸۵۵ در دولت ارل ابردین وزارت کشور را بدست گرفت و سرانجام در سال ۱۸۵۵ نخست وزیر بریتانیا شد. در این دوران وی جنگ کریمه را، که کمی پیش آغاز شده بود، به کمک نقدینگی عظیم روچیلدها با موفقیت به پایان برد. نقش پالمرستون در جنگ کریمه نیز به شکلی آشکار بیانگر پیوندهای یهودی اوست. به تعبیر ادگار فوختوانگر، پالمرستون در ماجرای جنگ کریمه به قهرمان روز جامعه بریتانیا بدل شد؛ قهرمانی که در مقابل تزار سینه سپر کرده است. پالمرستون در اواخر سال ۱۸۵۸ استعفا داد ولی کمی بعد، با سقوط دولت محافظهکار ارل دربی (۱۸۵۹)، بار دیگر نخستوزیر شد. این اولین دولت در تاریخ بریتانیاست که رسماً لیبرال (نه ویگ) خوانده میشد. این دوره از ریاست پالمرستون بر دولت بریتانیا تا زمان مرگ وی (۱۸ اکتبر ۱۸۶۵) تداوم داشت. پالمرستون یکی از برجستهترین دولتمردان تاریخ معاصر غرب است که نقشی مهم در تبدیل بریتانیا به قدرت برتر اروپای سده نوزدهم ایفا نمود. وی با زبانهای لاتین، یونانی، فرانسه و ایتالیایی آشنایی داشت و بسیار پرکار بود. پالمرستون بنیانگذار دیپلماسی استعماری بریتانیای نیمه دوم سده ۱۹ است. او نظام سیاسی بریتانیا را الگویی برای تمامی ملتهای اروپایی میدانست و سیاستهای او بگونهای بود که به دیپلماسی تبشیری شهرت یافت. او اشاعه الگوی انگلیسی حکومت و تأسیس دولتهای هوادار انگلیس را اشاعه لیبرالیسم و تمدن نام نهاده بود. تاریخ کمبریج سیاست خارجی بریتانیا مینویسد بسیاری از پادشاهان و دولتمردان اروپا پالمرستون را بعنوان دسیسهگری خطرناک، مداخلهگری سمج و مروج کینهتوز آشوب میشناختند. پالمرستون تنها دو قدرت فرانسه و روسیه، و در درجه اول روسیه، را بعنوان تهدید خارجی بریتانیا مطرح میکرد. استراتژی پالمرستون ممانعت از اتحاد روسیه و فرانسه علیه انگلستان بود. با صعود لویی فیلیپ در فرانسه طبعاً خطری از این بابت استعمار بریتانیا را تهدید نمیکرد. لذا، در دوران پالمرستون، روسیه بعنوان تهدید اصلی علیه امپراتوری بریتانیا در دیپلماسی خاوری این کشور جایگاه محوری را یافت و خطر روسیه به بهانهای برای گسترش سلطه امپراتوری بریتانیا در سرزمینهای عثمانی و مشرق زمین بدل شد. نقش اصلی را در پیدایش این موج گروهی از دولتمردان و کارگزاران حکومت هند بریتانیا بدست داشتند که در پیرامون الیگارشی یهودی/ مستعمراتی لندن و بطور مشخص خاندانهای روچیلد و ولزلی گرد آمده بودند. پالمرستون را بعنوان بنیانگذار دکترین توازن قوا میشناسند که طی دهههای پسین در پایه دیپلماسی بریتانیا جای داشت. طبق این دکترین حفظ اتریش و عثمانی ضعیف و مهار شده برای مهار توسعهطلبی روسیه بسوی جنوب و مرکز قاره اروپا ضرورت داشت. در چهارچوب این دکترین ایران مهار شده و قابل کنترل نیز عاملی مهم برای جلوگیری از توسعه طلبی روسیه بسوی مرزهای هندوستان شناخته میشد. علاقه فراوان پالمرستون به هند، سبب جنگهای انگلیس علیه افغانستان و ایران شد. پیوندهای عمیق بارون جیمز روچیلد و زرسالاری یهودی با سلطنت لویی فیلیپ، در تبیین نقش قدرتهای اروپایی در تحولات سالهای ۱۸۳۰ -۱۸۴۸ خاورمیانه و نزدیک، بویژه مصر و ایران، حائز اهمیت جدی است. این پدیدهای است که در تاریخنگاری معاصر ایران معمولاً مورد توجه قرار نگرفته است. در تصویر ساده انگارانه متعارفی که بر تاریخنگاری رسمی ما حاکم است، نقش فرانسویها در تحولات ایران دوران قاجاریه معمولاً مثبت انگاشته میشود و بعنوان عاملی در برابر نفوذ انگلستان و روسیه معرفی میگردد. این تحلیلی است که درباره حضور آمریکاییها و برخی دیگر از کانونهای غربی در ایران نیز عنوان میشود. طبق این تصویر، هیچگونه تمایزی میان دولت فرانسه و کانونهای خصوصی فرانسوی، و میان حکومتها و دولتهای متفاوت فرانسه در سدههای هیجدهم، نوزدهم و بیستم در میان نیست. این تصویر ساده انگارانه، با تمامی پیامدهای گمراهکننده و خطرناک آن، ناشی از عدم آشنایی نخبگان ایران با سازوکار قدرت و کانونهای سیاسی و تحولات غرب معاصر، در زمان حادثه و حتی پس از آن، است. این امر درباره دوران حکومت لویی بناپارت (ناپلئون سوم) نیز صادق است. فرانسه دوران لویی فیلیپ یک قدرت استعماری پر تکاپوست که تحرکی شدید را، بویژه در شمال آفریقا و خاور نزدیک، آغاز کرد و در این فرایند، به تأسی از الگوی هلند و انگلستان، از سرمایهگذاری و همیاری فعال زرسالاران یهودی سود میبرد. پالمرستون، وزیر خارجه وقت بریتانیا، در نطقی سالوسانه تمایز سیاست مستعمراتی انگلیس و فرانسه را چنین بیان داشته است: میان پیشرفت نیروهای نظامی ما در شرق و اقداماتی که قدرت همسایه ما، فرانسه، هم اکنون در آفریقا انجام میدهد تفاوتی وجود دارد که باید بدان مباهات کنیم. وجه مشخصه پیشرفت ارتش بریتانیا در آسیا توجه اکید به عدالت است، احترام تقدسآمیز به حق مالکیت، و پرهیز از هر چیزی که ممکن است احساسات و عقاید تعصبآمیز مردم را جریحهدار کند، فرانسویها در آفریقا سیستم متفاوتی را پیش گرفتهاند که نتایجی بسیار متفاوت در بر دارد. من متأسفم بگویم که در آنجا ارتش فرانسه به دلیل اقداماتش بدنام است. آنان مردم بیخبر و روستاییان را لگدمال میکنند، هرکسی را که نتواند فرار کند تیرباران میکنند، و زنان و کودکان را به اسارت میگیرند. (شرمآور است! شرمآور است) آنان گلهها، گوسفندان و اسبها را به تاراج میبرند و هرچه را که قابل بردن نباشد به آتش میکشند. خرمنها در روی زمین و غلهها در انبار به آتش کشیده میشود. (شرمآور است) نتیجه چیست؟ در حالیکه در هند افسران ما بدون اسلحه و تک و تنها به میان وحشی ترین قبایل میروند، هیچ فرانسوی نیست که در آفریقا بتواند چهره خود را نشان دهد، و قربانی قصاص وحشیانه اعراب نشود. دوران حکومت لویی فیلیپ در فرانسه (۱۸۳۰- ۱۸۴۸) مقارن است با چهار ساله پایانی زندگی فتحعلی شاه و تمامی دوران سلطنت محمد شاه قاجار در ایران (۱۸۳۴-۱۸۴۸). هما ناطق در بررسی حوادث ایران آن زمان به پیوند الیگارشی مستعمراتی لندن با فرانسه عصر لویی فیلیپ اشارهای ندارد و به طریق اولی به جایگاه زرسالاران یهودی نیز توجهی نشان نداده است. معهذا او مینویسد: در این دوره تنهایی و واماندگی برای ایران چاره جز این نماند که از دست روس و انگلیس دست به دامن فرانسه شود؛ بدان امید که آن کشور را بعنوان داور برگزیند، از نفوذ اقتصادی و نظامی انگلستان بکاهد، با چیرگی سیاسی روسیه درافتد. حکومت هنوز بر این باور غنوده بود که میتواند روابط ایران و فرانسه زمان ناپلئون را از نو زنده کند، پیمان سیاسی- نظامی ببندد و دشمنان را بترساند و از میدان به در کند. خیالی خوش بود و واهی. به قول سفیر فرانسه، معلوم بود که ایرانیان با تحولات جهان غرب آشنا نبودند. دوران جهانگیری ناپلئون سرآمده بود. فرانسویان اکنون در عصر استعمار کشورهای آفریقایی به سر میبرند. در سرآغاز پادشاهی محمد شاه تنها چهار سال از اشغال الجزایر میگذشت. بدینسان، در دوران محمد شاه تکاپوی فرانسویها در ایران اوجی بیسابقه یافت. دولت فرانسه میتوانست نخست از راههای فرهنگی نفوذ خود را بگستراند و از این طریق به مزایای اقتصادی و سیاسی دست یابد. زمینه آماده بود، پس روابط ما با فرانسه و به دوران محمد شاه عبارت شد از برپایی مدارس، فرستادن دانشجو به فرانسه، بنای کلیسا و پشتیبانی از ترسایان کاتولیک ایران، اخذ حق آزادی اعتقاد و حق مالکیت در ایران، آموزش سپاه، همراه با دست یافتن به مزایای اقتصادی و سیاسی. روابطی همهجانبه و بیسابقه که فرانسه را از مزایای شگفتانگیز برخوردار کرد. در آینده با دوران محمد شاه قاجار و صدارت حاج میرزا آقاسی و نقش زرسالاران یهودی و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا در حوادث ایران آن زمان آشنا خواهیم شد و درخواهیم یافت که اوجگیری تکاپوی فرانسویان در ایران عصر محمد شاه مغایر با خواست آنان نبود.
حدیث :
ابى حمزه گوید: نشنیده ام که کسى از امام سجاد علیه السلام زاهدتر باشد به جز آنچه که درباره على بن ابى طالب علیه السلام به من رسیده است، امام سجاد علیه السلام هرگاه درباره زهد و بى رغبتى به دنیا سخن میفرمود و موعظه میکرد حاضران به گریه مى افتادند، ابى حمزه در ادامه گوید: و من نوشته اى را که در آن سخنى از سخنان امام سجاد علیه السلام درباره زهد نوشته شده بود خواندم و آن را براى خود نوشتم سپس به خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام آمدم و آن را به حضرت عرضه نمودم حضرت آن را شناخت و تصدیق فرمود و در آن نوشته آمده بود: به نام خداوند بخشنده و مهربان، خداوند ما و شما را از نیرنگ ستمگران و ستم حسودان و سخت گیرى زورگویان کفایت کند، اى ایمان آورندگان! طاغوتها و پیروانشان که اهل میل به این دنیا هستند شما را به فتنه نیفکنند، از آنچه که خداوند شما را از آن حذر داده دورى کنید و نسبت به آنچه از دنیا که خداوند شما را درباره آن به زهد و بى رغبتى فرمان داده زهد را پیشه سازید، به آنچه که در این دنیاست بگونه کسى که دنیا را سراى ماندن و استراحتگاه براى خود گرفته است تکیه و اعتماد مکنید، تا آنجا که فرمود: و دست به کار شدن روزهاى دنیا و دگرگونى حالات و سرانجام ضرر فتنه هاى دنیا را نمى شناسد مگر کسى که خداوند او را حفظ کرده و راه هدایت را پیش گرفته و روش میانه روى را پیموده است، سپس در این راه از زهد کمک خواسته است پس در پى در پى اندیشیده است و با صبر و بردبارى پذیراى موعظ گردیده است و به این دنیاى زودگذر بى رغبت شده، و لذتهاى آن را فرو نهاده و به نعمتهاى همیشگى آخرت رغبت یافته و تمام سعى و کوشش خود را صرف به دست آوردن آن نعمتها نموده است.
بخشی از طرح کلان آمریکایی- صهیونی که با آمادگی نهادهای امنیتی و انتظامی و هوشیاری مردم ناکام ماند؛ اتاق فرماندهی دشمن، برای انجام اقدامات تروریستی در ایران از ۱۰ سرویس اطلاعاتی متخاصم و رقیب و بلافاصله پس از جنگ ۱۲ روزه تشکیل شد. بررسی اسناد و اطلاعات بدست آمده از این اتاق فرماندهی نشان میدهد آشوب داخلی، مداخله نظامی و تحرک گروهکی اضلاع عملیات آنها برای خلق لحظه تهدید موجودیتی علیه ایران بزرگ به شمار میرفته، و حوادث تروریستی دیماه بخشی از طرح کلان آمریکایی- صهیونی برای تجزیه یکپارچگی هویتی و جغرافیایی ایران بود.
سیاوش در شاهنامه: هنگامی که افراسیاب تصمیم گرفت دخترش فرنگیس را به قتل برساند، پیران اعتراض کرد و گفت: اینطور نیست ای مرد احمق. آیا میخواهی دستت را بر فرزندت ببری و شرارتی که انجام دادهای کم نبود؟ به تو توصیه میکنم، خون یک بیگناه دیگر را نریز. از تو میخواهم که به من اعتماد کنی تا او در خانهام برای من دختری باشد و او را از غم و اندوه حفظ کنم. سپس افراسیاب گفت: آنچه در نظر تو بهتر است را انجام بده. پس پیران فرنگیس را به خانه خود در آن سوی کوه ها برد و افراسیاب به بارگاه خود بازگشت. اما پادشاه در روح غمگین و در دل ناآرام بود و از فکر سیاوش باز نمیماند و از آنچه کرده بود پشیمان بود. زمانی که کی خسرو فرزند سیاوش دلیر و رشید شد، به انتقام و خون خواهی پدر درآمد که حکایت آن به داستان کی خسرو در شاهنامه معروف است. شعر مرگ سیاوش در شاهنامه یکی از غم انگیزترین سروده های های حکیم توس و از پندآموزترین حکایت های ادبیات پارسی است. بی تردید شاهنامه فردوسی از برترین آثار حماسی و اساطیری جهان است و تراژدی از ویژگیهای جدایی ناپذیر اینگونه کتاب هاست، از اینرو در حماسه ملی ایرانیان هم چندین داستان تراژیک آمده است که بی گمان داستان رستم و سهراب از داستان های تراژدی یگانه در جهان است. پس از آن داستان سیاوش از غم انگیزترین قصه های فردوسی است. سیاوش فرزند کیکاووس شاه است اما در کودکی پدر او را از خود دور کرده و به رستم سپرده. پس شاهزاده ایران، کودکی و جوانی خود را دور از دربار شاهنشاهی و تحت آموزش رستم دستان گذارنده است و بدیهی است که جوانی که رستم بدو درس پهلوانی و انسانیت بیاموزد لاجرم با شاهزادگان نازپروده متفاوت خواهد است. سالها میگذرد و سیاوش به جوانی رشید و پاک اندیش تبدیل میشود که با مکر و حیله و سیاست بازی بیگانه است و در مقابل، در رفتار و کردارش راستی و درستی و پهلوانی پیشه میکند. چون سیاوش به دربار کیکاوس برمیگردد به گمانم تفاوت هایش با درباریان، رشک و حسد آنان را برانگیخت و دست نیافتنی بودنش خواسته ای جاه طلبانه و عشقی ناپاک در نامادریش سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاوس پدید می آورد. سیاوش بر اساس آموزه های پهلوانی اش، دست رد بر سینه ملکه ایران زمین زد و ماجرای غم انگیز و تلخ زندگی او از همین جا آغاز شد. بی تردید بسیاری از شما متن کامل داستان سیاوش در شاهنامه را میدانید و میتوانید آنرا دوباره مرور کنید. در نهایت شاهنامه با پادشاهی زوطهماسب پایان میپذیرد:
یکی مژده بردند نزدیک زو
که تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاه
ترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفتهٔ موبدان
همان گفتهٔ قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاه
به سر بر نهاده کیانی کلاه
به شاهی برو آفرین خواند زال
نشست از بر تخت زو پنج سال
کهن بود بر سال هشتاد مرد
بداد و به خوبی جهان تازه کرد
سپه را ز کار بدی باز داشت
که با پاک یزدان یکی راز داشت
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش دوم. جیمز روچیلد و سلطنت لویی فیلیپ: در زمان وقوع انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، مردم فرانسه به اشتباه این ماجرا را ضربهای بر روچیلدها تلقی میکردند که به دلیل پیوند با بوربنها و نقششان در دربار لویی هیجدهم و شارل دهم به شدت منفور بودند. ارزش سهام کمپانیهای روچیلدها سقوط کرد تا بدان حد که در پاریس مردم از ورشکستگی آنان سخن میگفتند. معهذا، به نوشته اوگن کورتی نکتهای که هم بر دربار پاریس و هم بر دربار وین، حامی اصلی بوربنها، پنهان بود این است که جیمز روچیلد در دوران سلطنت بوربنها مخفیانه با لویی فیلیپ نیز ارتباط داشت. مشاور مالی او بود و بسیاری از اوقات به خانهاش میرفت. اوگن کورتی نخستین پژوهشگری است که اوایل سده بیستم بر اساس اسناد محرمانه بجای مانده از دولت پروس به شکلی مستند پدیدهای بنام شبکه اطلاعاتی روچیلدها را معرفی کرد. از جمله این اسناد تعدادی از مکاتبات جیمز روچیلد (در پاریس) و سالومون روچیلد (در وین) است که تا سال ۱۹۲۸ در آرشیو محرمانه دولتی پروس در برلین موجود بود و مورد استفاده کورتی قرار گرفت. این اسناد روشن میکند که در نیمه اول سده نوزدهم یک شبکه اطلاعاتی گسترده به رهبری روچیلدها در سراسر اروپا، و جهان، حضور داشته است. در نخستین ماههای پس از انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، شهر پاریس به کانون تکاپوی جمعیتهای سرّی توطئهگر و انقلابی اروپا بدل شد. اسناد مورد استفاده کورتی نشان میدهد که روچیلدها بوسیله شبکه اطلاعاتی خود از فعالیتها و طرحهای این سازمانها کاملاً مطلع بودند و لویی فیلیپ و مترنیخ را در جریان برخی از اطلاعات خود قرار میدادند. کورتی مینویسد: به رغم تغییر کامل اوضاع، روچیلدها به دلیل روابط عالیشان مهمترین و محرمانهترین اطلاعات را دریافت میداشتند. این اسناد آشکار میکند که پادشاه تازه به قدرت رسیده فرانسه بر کمکهای اطلاعاتی یهودیان متکی بود. در این زمان لویی فیلیپ هنوز دستگاه اطلاعاتی خود را تأسیس نکرده و لذا به اطلاعاتی که جیمز روچیلد در اختیارش قرار میداد نیاز و علاقه وافر داشت. این امر سبب نزدیکی او با روچیلدها میشد. برای نمونه، او در ۷ سپتامبر ۱۸۳۰ با جیمز روچیلد بطور خصوصی و محرمانه ملاقات نمود. جیمز روچیلد در نامهای با سالومون در وین ماجرای این دیدار را شرح داده است. او مینویسد: پادشاه به من اطمینان داد که مخالف فعالیتهای انقلابی در همه کشورهاست، ولی مجبور است با شعارهای آزادیخواهانه تا حدودی ابراز همگامی کند. جیمز روچیلد درباره طرح محافل مخفی ایتالیایی مستقر در پاریس برای شورش در ناپل سخن میگوید و در پایان از سالومون میخواهد که مسائل فوق را به اطلاع عالیجناب پرنس فن مترنیخ برساند. وی تنها به ارسال اطلاعات اکتفا نمیکند. بلکه آن را تحلیل میکند و بالاتر از آن خط عملی برخورد را ارائه میدهد. بنظر او، خردمندانه است که هر چه سریعتر نمایندگانی به دربار ناپل اعزام شوند و امتیازاتی به مردم داده شود تا مانع موفقیت شورش در این کشور گردد. سالومون این نامه را به همراه یادداشتی برای مترنیخ فرستاد. در یادداشت او برای مترنیخ چنین آمده است: دوست عزیزم! این است مسائل اصلی مطرح شده در مذاکرات برادرم با پادشاه. بجز اشخاص معین عالی رتبه، این مطالب به اکیدترین شکل محرمانه بماند. با ابراز مجدد دوستانهترین احساساتم. کسانی که اقتدار مترنیخ را در این دوران، بعنوان مرد شماره یک اروپا، میشناسند میدانند که این رابطه نزدیک و صمیمانه از چه وزن و اهمیتی برخوردار است. در کتاب کورتی تعداد دیگری از مکاتبات دو برادر (جیمز و سالومون روچیلد) در این دوران مندرج است. در نامههای فوق از رمز استفاده میشد؛ برای نمونه مترنیخ را عمو میخواندند. کورتی از این اسناد نتیجه میگیرد که مترنیخ با دور زدن سفارت خود در پاریس، روچیلدها را بعنوان کانال ارتباطات محرمانه خویش با پادشاه جدید و دولت فرانسه برگزیده بود. در منابع متأخر نیز اشاراتی دال بر پیوندهای اطلاعاتی لویی فیلیپ و روچیلدها مندرج است. ویرجینیا کاولس مینویسد: جیمز روچیلد واحد ضدجاسوسی خود را سازمان داد. او به تمامی عوامل خود در فرانسه دستور داد که با دقت اخبار مربوط به مهاجرین انقلابی را که در پی توطئه در کشورهای خارجی هستند، بدست آورند. به زعم کاولس، خدمات اطلاعاتی جیمز روچیلد مورد توجه لویی فیلیپ قرار گرفت و او پس از تحکیم قدرتش دریافت که روچیلد برای او نافعتر از ژاک لافیته لیبرال است. در این زمان بدلیل اشتغال تمام وقت لافیته به فعالیتهای سیاسی ارزش سهام داراییهای او سقوط کرد. لذا ناتان روچیلد در لندن به تمسخر از لافیته بعنوان مردی نام میبرد که تصور میکند میتواند اقتصاد فرانسه را نجات دهد در حالی که نمیتواند اموال خود را حفظ کند. کاولس میافزاید: پیشنهادهای رادیکال لافیته لویی فیلیپ را میترسانید. در حالی که طرحهای جیمز روچیلد برایش خوشایند بود. سرانجام، لویی فیلیپ به پیشنهاد جیمز روچیلد، کاسیمر پریه را به جای لافیته در سمت وزیر دارایی منصوب کرد. ویرجینیا کاولس از پریه به عنوان دوست بزرگ بنیاد روچیلد یاد میکند. ژاک لافیته با ناراحتی استعفا داد و جمله معروف خود را گفت: من از خداوند و جهانیان بخاطر نقشم در انقلاب [ژوئیه و به قدرت رسانیدن لویی فیلیپ] طلب بخشش میکنم. او سپس به صفوف مخالفین لویی فیلیپ پیوست. کمی پس از انقلاب ۱۸۳۰ بیماریهای واگیر اروپا را فرا گرفت و حدود ۳۲ هزار نفر را به کام مرگ کشید. از جمله این قربانیان کاسیمر پریه دوست صمیمی جیمز روچیلد و وزیر دارایی فرانسه بود. انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ فرانسه موجی از انقلابها را در اروپا به دنبال داشت. نقش فعال جیمز روچیلد در کشف توطئهها و سرکوب امواج شورشها در فرانسه سبب اعتماد بیشتر لویی فیلیپ به او شد و دو سال بعد (۱۸۳۲) کار به جایی رسید که جیمز روچیلد نه تنها امتیاز انحصاری وامهای دولتی را به دست گرفت بلکه لویی فیلیپ نشان عالی صلیب بزرگ لژیون دونور را به وی اعطا کرد. لویی فیلیپ که عوامفریبانه همشهری پادشاه خوانده میشد، حکومتی را بنیان نهاد که به سلطنت بورژوازی شهرت یافت و به گفته دکتر تامسون این تعبیری درست بود. در دوران لویی فیلیپ پول روح مسلط زمانه بود و طلا در همهجا یکهتازی میکرد. ویکتور هوگو در شاهکار خود، بینوایان، به زیبایی فرانسه عصر لویی فیلیپ را به تصویر کشیده است. بالزاک در کمدی انسانی تصویری گویا از جامعه فرانسه این دوران و حاکمیت بلامنازع پول به دست داده است. در این زمان، هر چند لندن قلب مالی جهان غرب محسوب میشد، ولی لویی فیلیپ، به تعبیر کاولس، پاریس را به بهشت بانکداران بدل کرد. هم مارکس انقلابی و هم دوتوکویل (شارل آلکسیس دوتوکویل از اندیشمندان برجسته سده نوزدهم و از بنیانگذاران دانش جامعه شناسی جدید است. به یک خاندان اشرافی فرانسوی تعلق داشت که مقرشان قلعه توکویل بود و در جریان انقلاب فرانسه صدمه فراوان دیدند. آلکسیس دوتوکویل در دوران لویی فیلیپ نماینده مجلس (۱۸۳۹) و عضو فرهنگستان فرانسه (۱۸۴۱) شد. از ۱۸۴۴ به صفوف کارگزاران مستعمراتی فرانسه در رابطه با الجزایر پیوست. در انقلاب ۱۸۴۸ نماینده مجلس مؤسسان و از هواداران کاونیاک بود و کمی بعد وزیر امور خارجه (۱۸۴۹) شد. کنت گوبینو، متفکر معروف و وزیر مختار بعدی فرانسه در ایران، رئیس دفتر او بود. توکویل در اواخر این سال استعفا داد و کمی بعد از سیاست کناره گرفت. او به تمدن انگلوساکسون شیفتگی فراوان یافت و در کتاب معروف خود، دمکراسی در آمریکا، نظام سیاسی این کشور را بعنوان نظمی ایدهآل مطرح نمود. از نظر توکویل، عامل کامیابیهای دمکراسی در آمریکا اخلاق پوریتانی بنیانگذاران این دولت است که بر دو پایه برابری و آزادیطلبی مبتنی است. توکویل این کتاب را در فضای فکری سالهای نخستین سلطنت لویی فیلیپ و پس از سفری دو سه ساله به آمریکا و انگلستان نوشت و در سال ۱۸۳۵ منتشر نمود. کتاب معروف دیگر او نظام کهن و انقلاب (۱۸۵۶) است که در آن به بررسی نظری انقلابهای فرانسه پرداخته است. او در این اثر انقلاب فرانسه را تداوم و غایت محتوم تلاشهای سلطنت بوربن برای دمکراتیزه و لیبرالیزه کردن نهادهای سیاسی جامعه فرانسه میداند) لیبرال، بعنوان روشنفکران برجسته زمانه خود، سلطنت ژوئیه را در آثار خویش توصیف کرده و از آن به مثابه یک شرکت سهامی یاد کرده اند که در جهت سودرسانی به سهامداران خود کار میکرد. گفته میشود که در هیچ سرزمینی و در هیچ تاریخی چنین دورانی از انباشت فساد مالی و اخلاقی و سفتهبازی و توطئههای مالی سابقه نداشته است. در قلب این شرکت سهامی بارون جیمز روچیلد جای داشت که ثروتش در آن زمان بین ۴۰ تا ۵۰ میلیون پوند تخمین زده میشد. این بجز ثروت سایر برادران روچیلد است. پیشتر گفتیم که ثروت ناتان روچیلد لندن در پایان جنگهای ناپلئونی (۱۸۱۵) نیز حداقل ۵۰ میلیون پوند تخمین زده میشود. بعلاوه جیمز روچیلد مسئولیت به کار انداختن و ازدیاد ثروت شخصی لویی فیلیپ را بدست داشت همانگونه که ناتان در لندن سرمایه پادشاه و اعضای خاندان سلطنتی انگلیس را به جریان میانداخت. ویرجینیا کاولس مینویسد: تردیدی نیست که لویی فیلیپ بر بارون جیمز روچیلد متکی بود. لویی فیلیپ خشنود بود که روچیلد ثروت شخصی وی را به جریان انداخته و بطور دائم افزایش میدهد. پیوند لویی فیلیپ و جیمز روچیلد چنان گسترهای یافت که حتی مترنیخ، که خود رسواترین روابط را با سالومون روچیلد داشت، آن را از نظر اخلاقی نمیپسندید. او میگفت: بنیاد روچیلد در فرانسه بیش از هر کشور اروپایی، احتمالاً جز انگلستان، نقشی بزرگ ایفا میکند. این امر دلایلی دارد که بنظر من نه خوب است و نه از نظر اخلاقی پسندیده. در فرانسه پول نیروی محرکه بزرگی است و فساد، که در عمل مهمترین عامل در سیستم مدرن حکومت انتخابی ماست، مبتنی بر آن است. دوران سلطنت لویی فیلیپ بویژه با نام دو چهره سیاسی نامدار فرانسه در پیوند است: تییر و گیزو. لویی آدولف تییر حقوقدان جوانی از اهالی مارسی بود که از ۲۴ سالگی در پاریس اقامت گزید، به فعالیت مطبوعاتی پرداخت و به دلیل نگارش کتاب ده جلدی تاریخ انقلاب فرانسه (۱۸۲۳-۱۸۲۷) به شهرت فراوان رسید. در سال ۱۸۳۰ در انتشار روزنامه لوناسیونال مشارکت نمود که دارای مواضع انتقادی علیه دولتهای وقت بود. تییر یکی از ارباب جرایدی بود که در شورش ژوئیه و به قدرت رسیدن لویی فیلیپ نقشی برجسته ایفا نمود و در زمره دولتمردان حکومت جدید جای گرفت. در ۱۸۳۴ وزیر کشور شد و شورش مردم لیون و پاریس را به شدت سرکوب کرد. در دوران سلطنت لویی فیلیپ دو بار نخست وزیر شد ولی به علت اتخاذ سیاستهایی مغایر با خواست لویی فیلیپ سقوط کرد؛ بار اول در سال ۱۸۳۶ بدلیل حمایت از مداخله نظامی در اسپانیا و بار دوم در سال ۱۸۴۰ به علت سیاست خاورمیانهای او. از آن پس تییر خانهنشین بود و در همین دوران، از سال ۱۸۴۵، تألیف کتابی درباره تاریخ دوران ناپلئون را آغاز کرد. (این کتاب در سال ۱۸۶۱ در ۲۰ جلد به پایان رسید) در واپسین سالهای بحران سلطنت لویی فیلیپ، که گیزو به شدت منفور بود، تییر بار دیگر، از سال ۱۸۴۶، وارد صحنه شد و لویی فیلیپ در آخرین روز اقتدار خویش او را در سمت رئیس دولت منصوب کرد. تییر پس از سقوط لویی فیلیپ به یکی از متنفذترین رهبران جناح جمهوریخواه بدل شد و لویی بناپارت را به صحنه سیاست فرانسه وارد کرد. در سال ۱۸۵۱ بعلت مخالفت با کودتای لویی بناپارت به تبعید رفت و در سال ۱۸۶۳ به فرانسه بازگشت. با سقوط ناپلئون دوم، ریاست دولت را بدست گرفت و از طریق سرکوب خشن کمون پاریس (۱۸۷۱) نظم را اعاده کرد. در سال ۱۸۷۳ به علت مخالفت شدید اکثریت سلطنتطلب پارلمان از قدرت کناره گرفت. زمانی که در ۱۸۷۷ درگذشت بیشتر مردم فرانسه در سوگش نشستند زیرا او را ناجی فرانسه و عامل تخلیه سرزمینهای تحت اشغال آلمان میدانستند. کارل مارکس، تییر را خداوند زدوبند دولتی و استاد پیمانشکنی و خیانت خوانده است. فرانسوا گیزو نیز چون تییر بعنوان مورخ شهرت فراوان دارد. او به پدر و مادری مرفه تعلق داشت که هر دو در سال ۱۷۹۴ با گیوتین گردن زده شدند. فعالیت خود را با روزنامه نگاری آغاز کرد و مدتی بعد بعنوان استاد تاریخ معاصر در دانشگاه سوربن به کار پرداخت. در ژانویه ۱۸۳۰ به عنوان نماینده به مجلس راه یافت. او چون تییر از ارکان صعود لویی فیلیپ بود. بدینسان از سال ۱۸۳۲ به عنوان وزیر آموزش عمومی به کابینه راه یافت و به مدت ۵ سال در این سمت بود. سپس سفیر فرانسه در انگلستان شد و پس از بازگشت از این مأموریت، در سال ۱۸۴۰ وزیر امور خارجه شد و تا سال ۱۸۴۸ در این سمت بود. در این دوران گیزو از اقتدار و نفوذ فراوان برخوردار بود و عملاً نفر اول دولت فرانسه به شمار میرفت. در سال ۱۸۴۷ سمت نخستوزیری را نیز بدست گرفت. گیزو حکومت فرانسه را بر حلقه کوچکی از ثروتمندان و متنفذین، و در رأس آنها بارون جیمز روچیلد استوار ساخت و در سیاست خارجی راه دوستی با انگلستان را در پیش گرفت. به دلیل پیگیری اینگونه سیاستها، گیزو در میان مردم به شدت منفور بود. انقلاب ۱۸۴۸ با درخواست عزل او آغاز شد که به علت پاسخ دیرهنگام لویی فیلیپ به این درخواست به فرار هر دو به انگلستان انجامید. گیزو پس از مدتی به فرانسه بازگشت و در املاک خود در نورماندی سکنی گزید. گیزو، مانند تییر، از نامدارترین مورخین سده نوزدهم اروپاست و معروفترین کتاب او تاریخ تمدن فرانسه نام دارد. گیزو نماد دوران هشت ساله پایانی سلطنت لویی فیلیپ است که اینک همشهری پادشاه به شکلی آشکار جای خود را به پادشاه بورژواها داده و سیاستی لجام گسیخته را به سود سوداگران بزرگ و علیه تودههای مردم به پیش میبرد. لویی فیلیپ به کمک بانکدارانی چون روچیلد و پریه و سیاستمدارانی چون گیزو در سال ۱۸۴۰ حکومت مطلقه خویش را استوار ساخت. گیزو برنامه حکومت جدید را پایان دادن به عصر انقلابها توصیف کرد و بورژوازی بزرگ فرانسه برای بازسازی کشور تکاپویی شدید را آغاز نمود. این دوران به عصر طلایی بورژوازی فرانسه معروف است و سرمایهگذاری در عرصههای راهآهن و معدن اوجی بیسابقه گرفت. به نوشته اطلس تاریخی پنگوئن، شعار بورژوازی فرانسه در این دوران این بود: خود را ثروتمند کنید. مقامات عالیرتبه دولتی در بسیاری از زدوبندهای بزرگ مالی مشارکت داشتند و فسادی کمنظیر ساختار سیاسی فرانسه را در بر گرفت.
در دوران سلطنت لویی فیلیپ، کاخ جیمز روچیلد در پاریس مأوای گروهی از روشنفکران برجسته آن زمان بود. بارونس بتی روچیلد، همسر جیمز، مشربی روشنفکرانه داشت و مایل بود خانهاش مأوای ادبا و هنرمندان باشد. بعلاوه، پیوند با این گروه اجتماعی یکی از کارآمدترین ابزارهای سیاسی را در اختیار روچیلدها قرار میداد. علاوه بر هاینریش هاینه، که خود از یهودیان فرانکفورت بود و خانواده اش از دیرباز با روچیلدها رابطه دوستانه داشتند، از معروفترین هنرمندان و نویسندگانی که به محافل شبانه کاخ بارون جیمز روچیلد میرفتند باید به روسینی، ژرژ ساند، هوراسورنه، و انوره دو بالزاک اشاره کرد. کورتی مینویسد که روسینی، آهنگساز نامدار، را سالومون روچیلد در زمان کنگره ورونا (اکتبر ۱۸۲۲) به جیمز معرفی کرد. روسینی نیز در این زمان در شهر ورونا حضور داشت و برای شرکتکنندگان در کنگره کنسرت اجرا میکرد. آشنایی جیمز روچیلد با روسینی بعدها تداوم یافت و این دو به دوستانی صمیمی بدل شدند. تأثیر سرمایه گذرای بارون جیمز روچیلد بر روشنفکران فرانسه را در ادبیات و هنر این دوران میتوان ردیابی کرد. یک نمونه بارز، تابلوی هوراس ورنه، نقاش نامدار، است بنام در راه اسمالا. در این تابلو، یهودی دورهگردی با چهره جیمز روچیلد تصویر شده که خرت و پرت خود را بر دوش گرفته و از برابر هجوم گلهای گاو زورمند و وحشی میگریزد و همسر زیبا و کودک خردسال و معصوم او در زیر پای مهاجمین در حال له شدناند. در پس گله گاو گروهی سوار مسلح در کسوت مسلمانان در تاخت و تازند که در واقع عامل فرار گاوان به شمار میروند. این نمادی است از آوارگی قوم یهود! سلطنت لویی فیلیپ از آغاز مورد حمایت انگلستان بود و در سال ۱۸۳۰ با انعقاد پیمان تالیران- پالمرستون پیوند میان دو دولت استوار شد. معهذا، این روابط در اواخر دهه ۱۸۳۰ به دلیل اصطکاک سیاستهای فرانسه با انگلستان در مسئله خاورمیانه ظاهراً به وخامت گرایید. ماجرا بر سر حمایت لویی فیلیپ و تییر از تکاپوهای فردی بنام محمدعلی پاشا بود که زمام سرزمین مصر را بدست گرفته و سیاستهای مرموز و ماجراجویانهای را در منطقه پیش میبرد. با بازگشت گیزو از لندن این روابط بار دیگر حسنه شد. در سال ۱۸۴۳ گیزو اشغال سرزمین الجزایر را، که از زمان دولت پرنس پولیناک آغاز شده بود، به پایان برد و در همین سال ملکه ویکتوریا از فرانسه دیدن کرد.
یهودیان، مصر و محمدعلی پاشا: دوران اسلامی تاریخ مصر از سال ۱۹ هجری/ ۶۳۹ میلادی آغاز میشود. این مقارن با دوران خلافت عمر بن خطاب است. در این سال گروهی ۳۵۰۰ نفره از سپاهیان عرب به سرکردگی عمرو بن عاص راهی سرزمین مصر شدند. مورخین اقدام عمرو بن عاص را خودسرانه ذکر کرده و افزودهاند که خلیفه از این اقدام به خشم آمد ولی بناچار سپاهی ۱۰ الی ۱۲ هزار نفره را به فرماندهی زبیر بن عوام بن خویلد به یاری او فرستاد. در این زمان مصر در پی دورانی طولانی از سلطه یونانیها و رومیها در قلمرو امپراتوری بیزانس قرار داشت. هراکلیوس، امپراتور روم شرقی (۶۱۰ -۶۴۱ م.)، اندکی پیش به دوران کوتاه سلطه ایرانیان بر مصر (۶۱۹ -۶۲۸ م.) پایان داده و حکمرانی را بر آن گمارده بود که در منابع عربی از او با نام مقوقس یاد شده است. هموست که در سال ۶۴۲ میلادی پیمان قطعی تسلیم اسکندریه را، که کانون اصلی نظامی و سیاسی رومیان در منطقه بود، با عمرو بن عاص منعقد کرد. مسلمانان در سال ۶۴۳ شهر فسطاط را بعنوان مرکز حکومت خویش بنا نهادند. فروپاشی اقتدار دیرین سیاسی و فرهنگی امپراتوری روم شرقی و گسترش سریع و ژرف اسلام در مصر نمیتوانست کار سپاهیان ناچیز عرب باشد و بیگمان در این سرزمین فرایندی مشابه ایران و اندلس رخ داده است. بعبارت دیگر، گروش به اسلام یک پدیده همگانی و خودانگیخته در مردم مصر بود. آمیختن این موج با لشکرکشی عمرو بن عاص در همان زمان شبهه هایی را در میان حکمرانان مسلمان پدید ساخت. بلاذری به نقل از عبدالله بن عمرو بن عاص مینویسد: کار مصر بر مردم مشتبه شد. جمعی گفتند به عنوه فتح شد و دیگران گفتند به صلح گشوده شده است. این بیشک بیانگر گستره عظیم گروش ارادی مردم مصر به اسلام است. جنگهایی که رخ داد میان سپاهیان عرب و نیروهای بومی و غیربومی امپراتوری روم شرقی بود و مردم در این میان قطعاً حامی رومیان نبودند وگرنه تاریخ مصر بگونهای دیگر رقم میخورد. از این پس مصر جزیی از جهان اسلام بود و شریک در سرنوشت آن. در دوران فروپاشی خلافت عباسی، سرزمین مصر را مدتی حکمرانان مستقل طولونی (۸۶۸-۹۰۴) و اخشیدی (۹۳۴-۹۶۸) اداره میکردند. اینان از تبار غلامان ترک دربار عباسی بودند. در سال ۳۵۸ ق./ ۹۶۸ م. خلفای فاطمی تونس مصر را به تصرف درآوردند و شهره قاهره را بنیان نهادند. حکومت فاطمیان در سال ۵۶۷ ق./۱۱۷۱م. بدست صلاحالدین ایوبی منقرض شد و ایوبیان تا سال ۶۴۸ ق./ ۱۲۵۰ م. بر این سرزمین حکومت کردند. از آن پس ممالیک ترک زمام امور را به دست گرفتند و در سال ۷۸۴ ق./ ۱۳۸۲ م. نوبت به ممالیک چرکس رسید. حکومت ممالیک در سال ۹۲۳ ق./ ۱۵۱۷ م. به دست سلطان سلیم اول برافتاد و از آن پس این سرزمین در قلمرو حکومت عثمانی جای گرفت. درباره دولت ممالیک مصر و اهمیت آن در دوران رویارویی دنیای اسلام و غرب جدید پیشتر سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم: دولت ممالیک، که به مدت ۲۷۵ سال فرمانروایی منطقه را در دست داشت، دولتی منظم و بسیار با عظمت بود که به رغم جنگهای داخلی و آشوبهای سیاسی متعدد و کشمکشهای طایفهای توانست تمدنی تأسیس کند که آثار آن هنوز در مصر و سوریه باقی است. بویژه که سلاطین این دولت به علوم و فنون توجه تام داشتند. از جهت نظامی نیز سلاطین مملوک توانستند با قدرت فوقالعادهای با صلیبیان به مقابله برخیزند و با یورش مغولان، که پس از استیلا بر سوریه و آناتولی مصر را تهدید میکردند، روبرو شوند. ممالیک در دوران طولانی حضور خود در مصر طبقهای از نخبگان سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را در این سرزمین پدید آوردند. سلطه عثمانی این وضع را دگرگون نکرد. از زمان انضمام مصر به قلمرو دولت عثمانی، در تداوم سنن گذشته، امور این سرزمین بر مبنای قواعدی اداره میشد که به توشیح سلطان رسیده و به قانون نامه شهرت داشت. به نوشته خانم هلن ریولین قانوننامه به مدت سه سده، تا زمان صعود محمدعلی، مبنای حکومت مصر بود. در قانوننامه خودمختاری وسیعی برای دولت محلی مصر به رسمیت شناخته شده بود. لذا، بزرگان مملوک همچنان بعنوان قدرت اصلی حاکم در مصر استوار ماندند و پاشای ترک، که از سوی دربار سلطان (بابعالی) بعنوان حاکم مصر منصوب میشد، عملاً در زیر نفوذ ایشان قرار داشت. بزرگان مملوک بای (بیگ) خوانده میشدند. تعداد این بیگها در اوایل سده هیجدهم ۲۴ نفر بود. متنفذترین ایشان رئیس نامیده میشد و رهبری ممالیک را بدست داشت. گاه دو یا سه بیگ ریاست ممالیک را بدست داشتند. پاشاهای عثمانی از رئیسی که توانایی بیشتر در حفظ نظم و پرداخت مالیات به بابعالی نشان میداد حمایت میکردند و در واقع حاکمیت عثمانی بر مصر با واسطه رئیس ممالیک اعمال میشد. در نیمه دوم سده هیجدهم رئیس ممالیک شیخ البلد لقب داشت. بدینسان، نخبگان مسلمان مملوک همچنان بعنوان متنفذترین نیروی سیاسی و اجتماعی جامعه مصر به حیات خود ادامه دادند و با افول قدرت دولت مرکزی عثمانی در اواخر سده هیجدهم اقتدار سیاسی ایشان بار دیگر به اوج رسید. استقلال مصر تا بدانجا امتداد یافت که در دهههای پایانی سده هیجدهم در دربار عثمانی مسئله استقرار مجدد حاکمیت بابعالی بر مصر مورد توجه و بررسی قرار گرفت. در این زمان رئیس ممالیک و شیخ البلد مصر فردی بنام ابراهیم کیخا (کدخدا) بود (ابراهیم کیخا پس از شکست ممالیک از ارتش فرانسه (محرم ۱۲۳۱ ق./ ژوئیه ۱۷۹۸ م.) به سوریه مهاجرت کرد. او پس از خروج فرانسه به مصر بازگشت ولی دیگر رئیس ممالیک نبود. در میهمانی مارس ۱۸۱۱ محمدعلی پاشا شرکت نکرد و لذا از این قتلعام جان سالم به در برد. ابراهیم در سال ۱۸۱۶ درگذشت). ریاست ابراهیم بر ممالیک مصر تا تهاجم فرانسه تداوم یافت. اقتدار ممالیک، که به سنتهای گذشته سخت پایبند بودند، قطعاً برای الیگارشی یهودی و مستعمراتی اروپا خوشایند نبود زیرا این نیرو را جدیترین مانع سلطه بلامعارض خویش بر سرزمین مصر مییافت. تهاجم ناپلئون به مصر (۱۷۹۸) نخستین ضربه مهلک را بر نخبگان مملوک وارد ساخت. ممالیک رهبری مبارزه با تهاجم خارجی را بدست گرفتند و در جنگ با ارتش فرانسه بسیاریشان بطرزی وحشیانه به قتل رسیدند. تعداد مملوکانی که در این زمان به دست فرانسویها کشته شدند حدود ۲۰ هزار نفر گزارش شده است. به تعبیر سِر والنتین چیرول حدود ۲۰ هزار نفر از ممالیک، که گل سر سبد آنان بودند بطور عمده در کنار اهرام مصر به قتل رسیدند. بقایای ممالیک به مصر علیا گریختند و به این دلیل بود که فرانسه هیچگاه نتوانست سلطه خود را بر این بخش از سرزمین مصر تأمین کند و نواحی ساحلی دریای سرخ را به تصرف درآورد. در این اوضاع، یک تاجر آلبانیایی مجهولالهویه و مشکوک بنام محمدعلی پدید شد که سرکردگی یک گروه خرابکار مورد حمایت ارتش انگلیس را علیه ارتش ناپلئون بدست داشت. سِر والنتین چیرول مینویسد: محمدعلی در رأس گروه خود، که اعضای آن همه آلبانیایی بودند، قرار گرفت و به کمک انگلیسیها توانست حمایت دولت عثمانی را بدست آورد. محمدعلی پاشا بنیانگذار خاندان خدیوان مصر است که حکومت آنان تا سال ۱۹۵۲ تداوم داشت. درباره تبار محمدعلی و پیشینه او و خاندانش اطلاعی در دست نیست. دائرةالمعارف آمریکانا مینویسد پیشینه قومی او ناشناخته است. میدانیم که در اواخر دهه ۱۷۶۰ میلادی در مقدونیه به دنیا آمد و در این سرزمین بزرگ شد. گفته میشود پدرش یک سرباز آلبانیایی قشون عثمانی بود که به تجارت تنباکو نیز اشتغال داشت. محمدعلی مشاغل پدر را ادامه داد و در عین خدمت در قشون آلبانیایی دولت عثمانی بعنوان تاجر تنباکو نیز شناخته میشد. محمدعلی، کمی پس از تهاجم فرانسه به مصر، از سال ۱۷۹۹ در رأس دسته کوچک آلبانیایی خود تکاپوی نظامی را آغاز کرد و در زمان خروج فرانسویها از مصر (۱۸۰۲) بعنوان متنفذترین قدرت نظامی این کشور سربرکشید. محمدعلی در کوران آشوب این دوران توانست با بهرهگیری ماهرانه و دسیسهگرانه از تعارض میان گروههای ترک و مملوک سلطه خود را بر مصر تأمین کند و در سال ۱۸۰۵ از سوی سلطان بعنوان والی مصر منصوب شود. دائرةالمعارف اسلام (لیدن) مینویسد در نخستین سالهای پس از خروج فرانسه، علاوه بر محمدعلی، چهار قدرت اصلی در مصر حضور داشت: جنگجویان مملوک که به دو گروه به سرکردگی عثمان بیگ البردیسی و محمد بیگ الالفی تقسیم میشدند، خسرو پاشا والی مصر و طاهر پاشا فرمانده ارتش عثمانی در منطقه. در آوریل ۱۸۰۳ قشون آلبانیایی در قاهره سر به شورش برداشت و خسرو بیگ از شهر گریخت. طاهر بیگ اداره شهر را به دست گرفت و از جنگجویان مملوک، که در مصر علیا مستقر بودند، استمداد جست ولی کمی بعد به قتل رسید. بدینسان، محمدعلی در مقام فرمانده ارتش عثمانی در مصر و مقتدرترین نیروی نظامی منطقه جای گرفت. او ابتدا با ممالیک متحد شد، قشونی را که خسرو پاشا علیه او گسیل داشته بود شکست داد و والی را به اسارت گرفت. نیروهای متحد محمدعلی و ممالیک والی بعدی را نیز، که از استانبول اعزام شد، در اوایل سال ۱۸۰۴ دفع کردند. در این زمان محمدعلی و البردیسی قاهره را اداره میکردند. محمدعلی کمی بعد البردیسی را نیز برکنار کرد و با جلب حمایت علما و تجار قاهره حکومت را بطور کامل در دست خود گرفت. به نوشته چیرول، علمای الازهر، که در آن زمان از اقتدار دینی فراوان برخوردار بودند، وی را بعنوان پاشای مصر اعلام کردند و سپس سلیم سوم، سلطان عثمانی (۱۷۸۹-۱۸۰۷)، این مقام را رسمیت شناخت و وی را بعنوان والی مصر منصوب کرد. این مقارن با دوران آشفتگی در دولت مرکزی عثمانی و نفوذ نخبگان یونانی و ارمنی غربگرا در دربار استانبول و احراز مقامات عالی دولتی و اقتصادی توسط ایشان است. سلیم سوم که از نظر فرهنگی و سیاسی رویکردی اروپایی داشت کمی بعد، در مه ۱۸۰۷، در اثر شورش مردم سقوط کرد و مدتی بعد به قتل رسید. به گزارش خانم ریولین درباره تاریخ مصر در اوایل سده نوزدهم میلادی، یعنی دوران صعود و اقتدار محمدعلی، اسناد و منابع تاریخی کافی در دسترس محققین نیست زیرا اینگونه منابع در آتشسوزی سال ۱۸۲۰ قلعه قاهره نابود شده است. بنابراین، عمدهترین مأخذی که برای شناخت تحولات مصر در سالهای فوق در دست است کتاب چهار جلدی عبدالرحمن الجبرطی است بنام عجایب الاثار فی التراجم و الاخبار. جبرطی، که در دوران محمدعلی میزیسته، سخت ستایشگر اوست و زمامداری محمدعلی را عنایتی الهی میداند که مشمول مصر شد و این سرزمین را احیا کرد. بهرروی، به رغم ناشناخته بودن جزئیات حوادثی که منجر به صعود و اقتدار محمدعلی شد، روشن است که این تاجر آلبانیایی نمیتوانست بدون یاری کانونهای ثروتمند و مقتدر اروپایی تأیید و حمایت دربار عثمانی را بدست آورد و پس از خروج فرانسویها قدرت را تصاحب کند. چنانکه سِر والنتینچیرول نیز اشاره دارد، قاعدتاً در دوران تکاپو علیه ارتش ناپلئونی، او نیز چون سایر گروههای مشابه در حواشی مدیترانه، از حمایت مالی و سیاسی و اطلاعاتی انگلستان برخوردار بوده است. توجه به سه پدیده این نظریه را تقویت میکند: ۱- پایگاه سیاسی و نیروهای حامی محمدعلی؛ ۲- سیاستهای اجتماعی محمدعلی در ساختزدایی جامعه مصر و تبدیل این کشور به زایده بازارهای اروپا؛ ۳- سیاستهای مشکوک و ماجراجویانه محمدعلی در منطقه خاورمیانه عربی و شمال آفریقا بعنوان مهمترین عامل تضعیف امپراتوری عثمانی و مداخله قدرتهای اروپایی، بویژه انگلستان، در منطقه. پایگاه سیاسی محمدعلی نه بر بزرگان و شیوخ و مردم مسلمان مصر بلکه بر چهار گروه کوچک غیرمسلمان یا مهاجر استوار بود: ارامنه، قبطیان، تجار یونانی و یهودیان. یکی از مهمترین گروههایی که در صعود و اقتدار محمدعلی نقش مهمی را ایفا کرد ارامنهای بودند که در پیرامون او حضور داشتند. درباره پیشینه این گروه ارمنی اطلاعی در دست نداریم. معقول میدانیم که اینان اعضا و وابستگان خاندانهای دلال ارمنی باشند که از سده هفدهم میلادی در پیرامون کمپانی هند شرقی انگلیس در هند حضور فعال داشتند. در سده هیجدهم میلادی دلالان ارمنی به عنوان مهمترین واسطههای کمپانی هند شرقی شناخته میشدند تا بدانجا که علیوردیخان، حکمران بنگال، در اواخر عمر قصد داشت به تکاپوی ایشان در منطقه پایان دهد. به گزارش جبرطی، تمامی ارامنهای که به عنوان دستیار و مشاور در پیرامون محمدعلی حضور داشتند جوانانی بودند که در فرانسه و انگلستان تحصیل کرده و ریاست ایشان با یوسف بقوس بیگ بود. بقوس بیگ در زمره چند مشاور اصلی و محرم محمدعلی جای داشت و وزیر خارجه و تجارت خارجی و مترجم شخصی او بود. قبطیان یک اقلیت قومی ساکن مصرند. واژه عربی قبطی از واژه یونانی ایگپتیوس به معنای مصری است. آنان بقایای نخبگان مصری هستند که در دوران سلطه طولانی یونانی و روم به فرهنگ هلنی- رومی جذب شدند و پس از سیطره مسیحیت بر امپراتوری روم به آیین فوق گرویدند. قبطیان به زبان خاص خود تکلم میکنند و خط آنان یونانی است. این زبان از سده سوم میلادی به مدت پنج سده زبان رسمی مسیحیان مصر بود. پس از گروش مردم مصر به اسلام بتدریج عربی جایگزین قبطی شد و این زبان به اقلیت کوچک فوق اختصاص یافت. قبطیان در زمان صعود محمدعلی اقلیتی کم شمار در میان جمعیت ۶/۵ میلیونی مصر بودند. در سال ۱۸۳۰، بیست و پنج سال پس از صعود محمدعلی پاشا تعداد آنان افزایش یافت و به ۱۵۰ هزار نفر رسید. در اوایل سده بیستم قبطیان حدود نیم میلیون نفر از جمعیت ۱۳ میلیونی مصر را شامل میشدند. جمعیت آنان در دهه ۱۹۶۰ میلادی ۲/۶ میلیون نفر گزارش شده است. قبطیان در دوران امپراتوری بیزانس گروه اشرافی حاکم را در مصر تشکیل میدادند و به ملکات (وابستگان به پادشاه) شهرت داشتند. طبق روایت بلاذری، در زمان لشکرکشی عمرو بن عاص به مصر، درگیری اصلی سپاهیان عرب با رومیان و قبطیان بود، لیکن پس از تسلیم بندر اسکندریه، پایگاه اصلی رومیان و قبطیان، اعراب بر قبطیان سخت نگرفتند و در زمان حکومت معاویه جزیه از ایشان برداشته شد. در این زمان روایاتی منسوب به پیامبر اسلام (ص) دال بر خوشرفتاری با قبطیان رواج یافت. این در حالی است که پیشتر، در زمان فتح مصر، خلیفه دوم، عمر بن خطاب، به عمرو بن عاص دستور داده بود آن بلد [مصر] را باز گذارید تا از آن نیز نسل اندر نسل [در راه اسلام] به غزا روند. تعمق در دو گزارش فوق روشن میکند که در آن زمان واژه قبطی به معنای خاص به گروه نخبگان هلنی- رومیگرای مصر نیز اطلاق میشد. به عبارت دیگر، در زمان عمر توده مردم مصر به اسلام گرویدند ولی اشراف قبطی تا زمان معاویه بعنوان مسیحی جزیه میپرداختند. ابهامی که درباره فتح مصر وجود داشت، که آیا به صلح گشوده شد یا به جنگ، به این دوگونهگی عملکرد مردم مصر و اشرافیت قبطی (ملکاتها) باز میگردد. بدینسان، در دورانی که توده مردم مصر به شکلی گسترده به اسلام گرویدند، تا بدان حد که زبان عربی به زبان عمومی ایشان بدل شد، قبطیان در حفظ فرهنگ و سنن اشرافی و هلنی- رومی خویش تعصب ورزیدند. وفاداری ایشان به مسیحیت، که اینک بیشتر آئینی اروپایی نه شرقی شمرده میشد، نیز از اینروست. این پدیده در عین حال بیانگر آن است که در سده هفتم میلادی الیگارشی قبطی در میان توده مردم مصر پایگاهی نداشت و زبان و فرهنگ ایشان از مقبولیت عام برخوردار نبود. در دوران اسلامی تاریخ مصر، رویکرد قبطیان، بدلیل تعلق فرهنگی و دینیشان، طبعاً رویکردی اروپایی بود و این امر، و نیز سیطره نخبگان مسلمان مملوک بر اقتصاد کشاورزی و سیاست مصر، سبب شد که ایشان به عملیات مالی و تجارت با بنادر مدیترانه روی آورند و به گروهی بطور عمده بازرگان و صراف بدل شوند. چیرول مینویسد قبطیان مانند تمام اقلیتهایی که از قدرت سیاسی برکنار میشوند گرایش شدیدی به شکلهای ابتدایی امور مالی از خود نشان دادند. منظور حضور فعال این گروه در عرصه صرافی و رباخواری است. این عوامل سبب پیوند قبطیان با کانونهای تجاری و مالی بنادر جنوب و غرب اروپا میشد و طبیعی است که در سدههای هفدهم و هیجدهم میلادی میان ایشان و الیگارشی یهودی آمستردام و لندن رابطهای استوار پدید شود. در دوران سلطه فرانسه بر مصر راه اقتدار سیاسی و اقتصادی قبطیان هموار شد و پس از خروج فرانسویها، اینان به پایگاه اصلی صعود محمدعلی بدل شدند. دوران حکومت محمدعلی پاشا بعنوان دوران نوزایی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و دوران اقتدار مجدد قبطیان شناخته میشود. به نوشته سِر والنتین چیرول، محمدعلی قبطیان را به عنوان متصدیان امور مالیاتی مصر به خدمت گرفت. سیطره آنان تا بدانجا بود که سال مالی رسمی دولت مصر از سال هجری به قبطی تبدیل شد. در زمان انتشار کتاب چیرول (۱۹۲۰) تعداد کثیری از قبطیان در امور وزارت مالیه مصر مشارکت داشتند. در این زمان تعداد زیادی از آنان بعنوان صراف، رباخوار و تجار خردهپا در سراسر مصر پراکنده بودند. چیرول مینویسد به همت میسیونرهای آمریکایی هم اکنون بسیاری از قبطیان با فرهنگ غربی آشنایی یافتهاند و تعداد ثروتمندان و ملاکین بزرگ در میان آنان اندک نیست. چیرول میافزاید که تا پیش از سلطه انگلیس بر مصر هماره رابطه قبطیان و مسلمانان مصر تنشآمیز بود. انگلیسیها پس از استقرار سلطه خود (۱۸۸۳) آنان را به عنوان یک اقلیت مسیحی بر مسلمانان ترجیح میدادند. مصر از کانونهای کهن استقرار یهودیان است و تاریخ آن با اسطورهها و تاریخ باستان قوم یهود پیوندی ناگسستنی دارد. در دورانهای هلنی و رومی و اسلامی نیز حضور یهودیان در مصر تداوم داشت. از حوالی نیمه سده سوم پیش از میلاد بندر اسکندریه یکی از کانونهای مهم تکاپوی صرافان و تجار یهودی بود و تخمین زده میشود که در حوالی میلاد مسیح حدود ۴۰ درصد جمعیت آن یهودی بودند. منابع یهودی از دوران فاطمی مصر به نیکی یاد کرده و آن را دوران شکوفایی و رونق کسب و کار یهودیان خواندهاند و به عکس از صلاحالدین ایوبی (۱۱۳۸-۱۱۹۳)، قهرمان جهان اسلام در جنگهای صلیبی، به بدی یاد کرده و او را احیاگر اسلام ارتدکس و اقدامات تبعیضآمیز علیه اقلیتهای دینی در این سرزمین نامیدهاند. معهذا، اذعان دارند که صلاحالدین بههیچروی حکمرانی فناتیک نبود، غیر مسلمانان را تحت پیگرد قرار نمیداد و در دوران وی تکاپوهای تجاری و فرهنگی به خوبی سامان یافت. این منابع از دوران حکومت ممالیک مصر به زشتی تمام یاد کرده و صعود ممالیک (۱۲۵۰) را سرآغاز چرخشی بنیادین در وضع یهودیان ساکن مصر خواندهاند که تا سلطه عثمانی (۱۵۱۷) تداوم یافت. به نوشته این منابع، آماج اصلی فشار ممالیک علیه قبطیان -قدرتمندترین جماعت غیرمسلمان در سرزمین ممالیک- بود ولی یهودیان نیز رنج فراوان دیدند. مورخین یهودی به فرمانهای المنصور سیفالدین قلاون (۱۲۹۰) و الاشرف صلاحالدین خلیل (۱۲۹۰-۱۲۹۳)، سلاطین مملوک مصر، اشاره میکنند که طی آن استخدام یهودیان و مسیحیان در دستگاههای دولتی ممنوع شد، ولی به وضع سیاسی آن دوران و پیوند این گروهها با مهاجمین صلیبی هیچ اشارهای ندارند. به نوشته این منابع، در سدههای چهاردهم و پانزدهم میلادی نیز سیاستهای ضدیهودی و ضدمسیحی ممالیک ادامه داشت ولی معترفند که در تمامی دوران حکومت ضدیهودی ممالیک هیچگاه به نهادهای سیاسی و قضایی خودمختار یهودیان تعرضی نشد و نقیدانی از خاندان ابن میمون ریاست جوامع یهودی مستقر در مصر را بدست داشتند. این شیوه نگرش بیانگر نفرت شدید الیگارشی یهودی از حکومت ممالیک مصر است؛ نفرتی که در دوران عثمانی تاریخ مصر نیز علیه بزرگان و شیوخ مملوک تداوم یافت و سرانجام با قتلعام و امحاء وحشیانه نسل ممالیک در سال ۱۸۱۱ میلادی به فرجامی شوم رسید. بهرروی، جنگ های صلیبی و ستیز ایوبیان و ممالیک با اروپاییان سبب شد که قرائیون مصر را نقطه امنی در قبال آزار الیگارشی حاخامی بیابند و این سرزمین به یکی از مراکز اصلی استقرار ایشان بدل شود. در نیمه دوم سده دوازدهم میلادی شمار و قدرت قرائیون در مصر بر یهودیان حاخامی پیشی گرفت و کار بدانجا کشید که ابن میمون (حاخام موسی بن میمون؛ معروف به ابن میمون، فیلسوف نامدار یهودی اندلس به الیگارشی حاخامی و خاندان شاهزادگان داوودی تعلق داشت. تبار وی به یهودا ناسی میرسد. برادرش، بنام داوود بن میمون، تاجر جواهرات و سنگهای قیمتی و ساکن مصر بود. ابن میمون از حوالی سال ۱۱۸۵ م. بعنوان پزشک به دستگاه الفاضل، وزیر صلاحالدین ایوبی در مصر، راه یافت و تا پایان عمر (۱۲۰۴ م.) در این سرزمین ساکن بود) برای مقابله با ایشان به قاهره کوچید و نقشی اساسی در پایان دادن به نفوذ قرائیون ایفا نمود. به گزارش مشولام ولترایی سیاح یهودی، در سال ۱۴۸۰ میلادی در قاهره ۶۵۰ خانوار، در اسکندریه ۵۰ خانوار، در بلبیس ۵۰ خانوار و در الخانقه ۲۰ خانوار یهودی سکونت داشتند. در این زمان ۱۵۰ خانوار قرایی و ۵۰ خانوار سامری نیز در قاهره ساکن بودند. در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم، سرزمین مصر نیز یکی از اهداف مهاجرت یهودیان شبهجزیره ایبری بود. این امر شمار یهودیان مصر را افزایش داد و برخی حاخام های برجسته، چون ربی شموئیل بن سید و ربی یعقوب برب و ربی شموئیل هالوی حکیم را در این کشور سکنی داد. دیری از حضور یهودیان مهاجر در مصر نگذشته بود که تهاجم عثمانی به این سرزمین رخ داد و عمر دولت ممالیک به پایان رسید. درباره اهمیت تعیین کننده سقوط دولت ممالیک مصر در فرایند توسعهطلبی ماوراء بحار اروپاییان پیشتر سخن گفتهایم. گفتیم که سقوط دولت ممالیک جدیترین مانع توسعهطلبی دریایی پرتغالیها در شرق را از میان برد و، به نوشته تاریخ هند آکسفورد، امکان آن را فراهم ساخت تا در سالهای بعد پرتغالیها بتوانند سلطه خود را بر بنادر گجرات برقرار کنند. درباره میزان سهم یهودیان مستقر در عثمانی و مصر در این فاجعه اطلاعی در دست نداریم. تنها میدانیم که در این زمان یهودیان در دربار سلطام سلیم اول، فاتح مصر، نفوذ فراوان داشتند و کمی بعد آبراهام کاسترو یهودی، نقید یهودیان مصر، در سمت وزیر مالیه و رئیس ضرابخانه این کشور جای گرفت. آبراهام کاسترو نقش مهمی در مطلع ساختن سلیمان اول (سلیمان قانونی)، جانشین سلیم، از شورش احمد، پاشای مصر، ایفا کرد و پس از قتل احمد پاشا (۱۵۲۴) در دستگاه سلطان ارج و قرب فراوان یافت و مقامی رفیع در مصر کسب نمود. به نوشته دائرةالمعارف یهود، یهودیان مصر هر ساله روز قتل احمد پاشا را جشن میگیرند. بدین سان دوران محرومیت یهودیان در مصر به پایان رسید و ایشان به موقعیتی حتی فراتر از دوران خلفای فاطمی دست یافتند. دائرةالمعارف یهود سلطه عثمانی بر مصر را چرخشی قاطع در تاریخ این کشور و حیات یهودیان ساکن آن میخواند و میافزاید از این پس امکانات تجاری گستردهای فراروی یهودیان مصر قرار گرفت. عثمانیها در اوج اقتدارشان بسیار اهل تسامح بودند و یهودیان در مدیریت مالی و گردآوری مالیات و عوارض دولتی در مواضع کلیدی جای داشتند. تقریباً تمامی مأموران و حکمرانان ترک که به مصر اعزام میشدند مسئولیت مدیریت مالی را به کارگزاران یهودی، موسوم به صرافباشی (خزانهدار کل)، واگذار میکردند. روشن است که کارگزاران فوق از طریق این منصب سودهای عظیم میبردند. در حوالی نیمه سده شانزدهم میلادی میان سران یهودی قاهره و استانبول بر سر تصدی منصب نقیدی (ریاست) یهودیان مصر نزاع درگرفت. این امر در سال ۱۵۶۰ منجر به انحلال منصب نقیدی از سوی حکومت عثمانی شد. از آن پس صرافباشیهای یهودی بعنوان رئیس یهودیان نیز منصوب میشدند و لقب محترمانه چلبی به ایشان اعطا میشد. در حوالی سال ۱۶۶۹ عنوان چلبی نیز حذف شد و از این پس رئیس یهودیان مصر بازرکان (از واژه فارسی بازرگان) خوانده میشد. نفوذ یهودیان، که متکی به نفوذ ایشان در بابعالی بود، گاه مخالفت بزرگان مسلمان مصر را برمیانگیخت. یک نمونه داوود پاشا، والی مقتدر مصر، است که در سال ۱۵۴۵، به رغم دربار عثمانی، کنیسه مرکزی یهودیان در قاهره را تعطیل کرد. این کنیسه تنها در سال ۱۵۸۴ گشوده شد. دائرةالمعارف یهود در مقاله مصر گزارشهای متعدد از قتل سران یهودی مصر در سده هفدهم مندرج ساخته است: قتل سلیمانالشکر به دست کریمحسینپاشا (۱۶۰۳)، قتل ابا اسکندری به دست حسینپاشا (۱۶۲۰)، کمی بعد قتل یعقوب تیولی به دست خلیلپاشا، قتل حییمپرز به فرمان سلطان عثمانی (۱۶۵۰)، کمی بعد قتل یعقوب بیباس بدست محمد غازی پاشا، و سرانجام قتل رافایل بن یوسف هین بدست قرهقوش علی پاشا (۱۶۶۹). بررسی علل هریک از این قتلها به پژوهش تخصصی نیازمند است. دائرةالمعارف یهود این قتلها را به فساد و استبداد حکمرانان ترک و طمع ایشان به ثروت انبوه سران یهودی منتسب میکند که پذیرفتنی نیست. برای نمونه، در زندگینامه سلیمان الشکر، چلبی ثروتمند یهودیان مصر در اواخر سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم، مندرج در همین مأخذ، ماجرا به اینگونه نقل شده که پاشا دستور قتل الشکر را صادر کرد ولی او بدلیل قتل خود پاشا نجات یافت و از آن پس زندگی مرفهی داشت. بنابراین، طبق این روایت، سلیمانالشکر اصلاً به قتل نرسیده است! ابا اسکندری، چلبی مقتول دیگر در نیمه اول سده هفدهم، در آغاز پزشک مخصوص و وزیر مالیه سنان پاشا، والی مصر، بود. او پس از انتصاب سنان به وزیر اعظمی عثمانی به همراه وی به استانبول رفت و ریاست یهودیان این شهر را بدست گرفت. طبق مندرجات دائرةالمعارف یهود، ابا اسکندری در سیاست منطقهای عثمانی نقشی مؤثر داشت و در این رابطه یک بار نیز به زندان افتاد. استانفورد شاو سنان پاشا را از عوامل اصلی تهاجم عثمانی به ایران در زمان مرگ شاه طهماسب صفوی میداند. این جنگ که در زمان مراد سوم، پسر ارشد و جانشین سلیم دوم، رخ داد از سال ۹۸۴ ق./ ۱۵۷۶ م. آغاز شد و پنج سال به درازا کشید. به نوشته شاو، هدف از این جنگ ریشهکن کردن کامل تشیع در ایران بود. ابا اسکندری پس از کنارهگیری سنان پاشا به مصر بازگشت و چلبی یهودیان این سرزمین شد. معقول آن است که قتل این یهودی درباری و سیاستپیشه به تنازعات سیاسی روز منتسب شود نه به یهودیت یا ثروت او. قتل حییمپرز در نیمه سده هفدهم نیز به دلیل قحطی مدهشی بود که در مصر رخ داد. سلطان گروهی را مأمور رسیدگی به علل حادثه کرد و متصدی مسلمان امور مالی مصر و کارگزار یهودی او (چلبی حییم پرز) را مقصر شناخت. این دو به استانبول اعزام شدند و هر دو اعدام شدند. موردی از قتل سران یهودی مصر در سده هجدهم گزارش نشده است. دائرةالمعارف یهود از تکاپوی فرقه شابتای زوی در مصر نیز خبر میدهد: میدانیم که ربی رافایل بن یوسف هین، چلبی بسیار ثروتمند و متنفذ یهودیان مصر، هوادار سرسخت شابتایزوی بود و در زمان او بود که شابتای دو بار به مصر سفر کرد و سرانجام دعوی خود را آغاز نمود. و نیز میدانیم که یکی از رهبران و نظریهپردازان برجسته فرقه شابتای، بنام آبراهام کاردوزو، سالها در مصر و مناطق پیرامون آن اقامت داشت و از سال ۱۷۰۳ پزشک مخصوص قره احمد پاشا، والی مصر، بود. آبراهام میگوئل کاردوزو به یکی از خاندانهای یهودی- مارانو شبهجزیره ایبری تعلق دارد که از حوالی نیمه سده شانزدهم شاخهای از آن در شمال آفریقا اقامت داشت و شاخه دیگر از سده هیجدهم در ایالات متحده آمریکا مستقر شد. آبراهام کاردوزو در اسپانیا به دنیا آمد. برادرش اسحاق (در نیمه دوم سده هیجدهم، اسحاق نانز کاردوزو مترجم محمد بن عبدالله، سلطان مراکش، بود و در انعقاد برخی پیمانهای این کشور با دولتهای غربی، از جمله پیمان سال ۱۷۸۶ با ایالات متحده آمریکا، نقش داشت. برادر او، آبراهام کاردوزو، تاجر سلطان بود. یعقوب کاردوزو نیز در این دوران در لیسبون مستقر بود و از تجار سرشناس منطقه مدیترانه به شمار میرفت. در نیمه دوم سده نوزدهم، داوود کاردوزو از شخصیتهای سرشناس تونس بود. شاخه آمریکایی این خاندان بوسیله آرون نانز کاردوزو بنیان نهاده شد که در حوالی سال ۱۷۵۰ از لندن به نیویورک کوچید و در سال ۱۸۰۰ در این شهر درگذشت. در سدههای نوزدهم و بیستم برخی از اعضای این خاندان به چهرههای سرشناس سیاسی و حقوقی ایالات متحده آمریکا بدل شدند) یهودی مخفی و پزشک مخصوص فیلیپ چهارم، پادشاه اسپانیا، بود. آبراهام در ۲۲ سالگی به همراه برادر به ونیز مهاجرت کرد و در نزد حاخامهای این شهر به تحصیل طب و علوم دینی پرداخت و بعنوان پزشک در شهرهای ونیز و لگورن شهرت یافت. او سپس به مدت پنج سال به قاهره رفت و در این شهر به فراگیری مکتب کابالا و تعالیم اسحاق لوریا پرداخت. سپس به مدت ده سال در تریپولی (مرکز لیبی) اقامت گزید و به ترویج نظریات رازآمیز کابالا و ارائه کشف و شهودهایی دال بر ظهور قریبالوقوع مسیح اشتغال داشت. از آغاز حرکت شابتای زوی و ناتان غزهای (۱۶۶۵) کاردوزو به یکی از مبلغین سرشناس این فرقه بدل شد. در سال ۱۶۷۳ به تونس رفت و مدت کوتاهی پزشک مخصوص حکمران این سرزمین بود. سپس به بندر لگورن و آنگاه به ازمیر رفت. او مدتها در ازمیر، استانبول و سایر بنادر عثمانی مستقر بود. از حوالی سال ۱۶۸۱ ادعا میکرد که خود مسیح بن یوسف است و در مقام رهبر فرقه قصد داشت با بیوه شابتای ازدواج کند. دائرةالمعارف یهود مینویسد نوشتار فرقه دونمه سرشار از ستایش از کاردوزو است و به او بعنوان یکی از رهبران این فرقه اشاره شده است. او در سالهای ۱۶۸۶-۱۶۹۶ در استانبول اقامت داشت و، به نوشته دائرةالمعارف یهود، مورد حمایت برخی دیپلماتهای سرشناس دولتهای اروپایی بود. در دوران اقامت در ازمیر و استانبول به رابطه با زنان متعدد و تولید فرزندان نامشروع متهم شد. کاردوزو سپس به فلسطین و آنگاه به مصر رفت و سرانجام در اسکندریه در جریان یک نزاع خانوادگی بدست برادرزادهاش به قتل رسید. کاردوزو طی سالهای ۱۶۶۷-۱۷۰۶ رسالهها و نامههای مفصلی در دفاع از شابتای و ارتداد رازآمیز او و در تبیین مکتب کابالا و الهیات شابتایی نگاشته که در آرشیوهای اروپایی موجود است و بسیاری از آنها در سده بیستم منتشر شده. دائرةالمعارف یهود مینویسد وی حتی در کشورهایی چون انگلستان و مراکش نیز پیروان و شیفتگان متنفذی داشت. با این توصیف محقّیم که سرزمین مصر را نیز، چون ترکیه، از عرصه های اصلی تکاپوی پیروان شابتایزوی بدانیم و علاوه بر جوامع رسمی یهودی، حضور هستههای پنهان یهودیان مخفی و نقش ایشان در تحولات پسین مصر را به جدّ گیریم. به رغم نفوذ و سعادتی که یهودیان طی سه سده حکومت عثمانی در مصر از آن بهرهمند بودند، دائرةالمعارف یهود با رضامندی از صعود محمدعلی پاشا یاد میکند و آن را مرحله نوینی از شکوفایی یهودیان در مصر و سرآغاز مهاجرت گسترده یهودیان اروپا به این سرزمین میداند. مینویسد: در پرتو اصلاحات محمدعلی دوران جدیدی از شکوفایی تجارت و سایر شاخههای اقتصاد مصر آغاز شد و به دلیل دگرگونی در تمامی عرصههای حیات اجتماعی جمعیت یهودیان افزایش یافت. یهودیان کشورهای اروپایی در مصر مستقر شدند و اسکندریه بار دیگر به یکی از مراکز مهم تجاری یهودیان بدل شد. طبق آمار سال ۱۸۹۷ در مصر ۲۵۲۰۰ یهودی سکونت داشتند که ۸۸۱۹ تن از ایشان (از جمله حدود ۱۰۰۰ نفر قرایی) در قاهره و ۹۸۳۱ نفر در اسکندریه بودند. در سال ۱۹۱۷ شمار یهودیان مصر ۵۹۵۸۱ نفر ذکر شده که ۲۹۲۰۷ نفر ایشان در قاهره سکونت داشتند. این رقم در سال ۱۹۳۷ به ۶۳۵۵۰ نفر رسید که ۳۴۱۰۳ نفر در قاهره و ۲۴۸۲۹ نفر در اسکندریه بودند. ارقام فوق نشان میدهد که در دوران حکومت عثمانی و حتی در سده نوزدهم، به رغم مهاجرت وسیع یهودیان اروپا، یهودیان مصر هماره جماعتی بسیار کمشمار بودهاند و وزن سیاسی و اقتصادی ایشان بسیار فراتر از کمیّت ناچیزشان بوده است. پس از تصرف قدرت سیاسی، دومین گام محمدعلی پاشا تحکیم پایههای حکومت نوپای خویش بود. بدلیل حضور نیرومند ساختار اجتماعی و سیاسی سامانمند و ریشهداری که در دوران اسلامی در مصر شکل گرفته بود و بیگانگی و تعارض حکمرانان جدید با این ساختار، این گام بجز از طریق ساختزدایی خشن و استقرار یک دیکتاتوری نظامی مهیب در مصر و تبدیل این سرزمین به یک سربازخانه بزرگ امکان نداشت. این روشی بود که محمدعلی در پیش گرفت. هرچند گروه کثیری از شیوخ و بزرگان مملوک در جریان تهاجم فرانسویان وحشیانه قتلعام شدند، ولی هنوز بقایای ایشان متنفذترین نیروی اجتماعی و سیاسی جامعه مصر بودند. حضور ممالیک طبعاً راه استقرار نظام سیاسی مطلوب محمدعلی و کانونهای حامی وی را مسدود میساخت. در اواخر سال ۱۸۰۶ و اوایل سال ۱۸۰۷ در فاصله چهار ماه البردیسی و الالفی، دو چهره متنفذ ممالیک، بناگاه درگذشتند و بدینسان خلاء عمیقی در رهبری ممالیک پدید شد. فردی که شایستگی و مقبولیت کافی برای متحد ساختن ممالیک علیه محمدعلی داشته باشد وجود نداشت و ممالیک به گروههای کوچکی از بایها (بیگها) تقسیم شدند. محمدعلی برای پایان دادن به کار بقایای ممالیک سیاست تفرقه و حکومت را در پیش گرفت. او با این و آن بیگ علیه بیگ دیگر متحد میشد و پس از پایان کار خصم، اتحاد و جنگ جدیدی را آغاز میکرد. سرانجام محمدعلی نقشه فجیع یک نسلکشی تمام عیار را طراحی کرد و در ۵ صفر ۱۲۲۶ ق./ اول مارس ۱۸۱۱م. آن را اجرا کرد. او حدود ۵۰۰ نفر از سران ممالیک را به بهانه سفر خویش به حجاز به میهمانی در قلعه قاهره دعوت کرد؛ در جریان میهمانی آنان را ناجوانمردانه به قتل رسانید و هزاران تن از همراهانشان را در خیابان های شهر قتل عام نمود. محمدعلی پاشا نه تنها این گروه متنفذ از سران جامعه مصر و وارثین سنن سیاسی مصر اسلامی را به طور کامل امحاء نمود بلکه تمامی اموال آنان را به تصرف خود درآورد. بدینسان یک شبه به بزرگترین زمیندار مصر بدل شد. او در همین سال پسر خود، ابراهیم پاشا را مأمور اداره این املاک پهناور و ریشهکن ساختن بقایای نفوذ محلی ممالیک در مصر علیا از طریق دگرگونی در ساختار سیاسی و ارضی روستاها کرد. ابراهیمپاشا با روش هایی که هلن ریولین فوقالعاده بیرحمانه خوانده است، سلطه حکومت نوخاسته محمدعلی را بر مناطق روستایی و عشایری مصر علیا، پایگاه اصلی ممالیک، برقرار کرد. محمدعلی پاشا که در آغاز با عوامفریبی توانست نظر مساعد گروههای متنفذ شهری را جلب کند و با حمایت ایشان، به رغم بزرگان مملوک، زمام امور مصر را بدست گیرد، پس از تحکیم کامل پایههای قدرت خویش تهاجم به ایشان را آغاز کرد. در این میان علما بعنوان متنفذترین نهاد سیاسی سنتی بازمانده در جامعه مصر از اهمیت خاصی برخوردار بودند. ای. ر. تولدانو (شمای تبارشناسی خاندان تولدانو در دائره المعارف یهود مندرج است. نویسنده فوق احتمالاً پسر حاخام باروخ تولدانو ۱۸۹۲-۱۹۷۱ است که از سال ۱۹۶۵ در اسرائیل ساکن شد) استاد دانشگاه تلآویو و نویسنده زندگینامه محمدعلی پاشا در دائرةالمعارف اسلام (لیدن)، مینویسد: در این مرحله محمدعلی تلاش برای کنار زدن بزرگان شهرنشین مصر از قدرت سیاسی را آغاز کرد که برجستهترین آنان علما بودند. رهبری بسیار متنفذ این گروه از طریق موقوفات، عواید شرعی (التزام) و بعضاً فعالیتهای تجاری ارتزاق میکردند. بدنه این گروه به ارائه خدمات دینی و آموزشی و قضایی اشتغال داشتند و از طریق حقالزحمهای که مستقیماً دریافت میکردند یا از عواید موقوفات به ایشان پرداخت میشد زندگی معتدلی داشتند. بدینسان، محمدعلی تکاپو برای پایان دادن به نفوذ علما در سیاست مصر و کشانیدن ایشان به زیر سلطه حکومت خویش را آغاز کرد. نخستین آماج او عمر مکرم بود که در سمت نقیب الاشراف بعنوان محترمترین و متنفذترین روحانی مصر شناخته میشد. به نوشته تولدانو، عمر مکرم در جریان بحران ۱۸۰۴-۱۸۰۵ متحد محمدعلی بود و در جلب بزرگان قاهره به سود او کمک فراوان کرد. معهذا ثروت و اندیشه استوار و مستقل وی، او را به کانون بالقوهای برای جلب مخالفان والی بدل میساخت. لذا، در نیمه سال ۱۸۰۹ محمدعلی از طریق دستاندازی بر موقوفات شمال غربی ایالت بحیره تهاجم به علما را آغاز کرد. علما به رهبری عمر مکرم به این اقدام اعتراض کردند و به مخالفت با او برخاستند. محمدعلی با اتکاء به قدرت نظامی خویش و با ایجاد تفرقه در میان ایشان از طریق تهدید و تطمیع عمر مکرم را منزوی و سرانجام او را تبعید کرد. خانم ریولین مینویسد محمدعلی به منظور حذف اقتدار روحانیون مسلمان مصر منابع درآمد آنان را قطع کرد و به نظارت ایشان بر نظام آموزش همگانی مصر پایان داد. او به جای نهادهای کهن آموزشی در مصر، به تأسیس مدارس دولتی جدید دست زد و میسیونرهای اروپایی را به این سرزمین وارد کرد. محمدعلی با حذف گروههای اصلی نخبگان سنتی و انهدام نهادهای سیاسی ایشان عملاً مسلمانان را از قدرت سیاسی برکنار نمود و نظامی کاملاً بیگانه با جامعه مصر برپا کرد. در دستگاه محمدعلی مشاغل مهم اجرایی به قبطیان و فرانسویان داده میشد. از سال ۱۸۱۵ محمدعلی فرایند سلب مالکیت و قدرت سیاسی از تمامی بقایای ملاکین و نخبگان مسلمان را ادامه داد و به تعبیر خانم ریولین بیشتر سرزمین مصر را به یک مزرعه بزرگ دولتی تبدیل کرد که در تحت مدیریت دیوانسالاری دولتی قرار داشت. خانم ریولین میافزاید محمدعلی در دوران حذف نهادهای خصوصی سنتی مصر، در آغاز شکلگیری املاک جدید خصوصی را تشویق نمیکرد زیرا میخواست سود حاصل از کشاورزی را برای خود حفظ کند. از سوی دیگر او مایل نبود که مقامات ترک موقعیتی بیابند تا نظارت یا نفوذ شخصی خود را بر مردم مصر اعمال کنند. بدینسان، محمدعلی پاشا با حذف تمامی ساختهای کهن سیاسی و گروه های اجتماعی که حامل این ساختارها و سنن بودند یک نظام سیاسی متمرکز سربازخانهای مستقر نمود که در رأس آن شخص او قرار داشت. در این دوران میان ثروت دولتی و ثروت شخصی دیکتاتور مصر تمایزی وجود نداشت. او از اواخر دهه ۱۸۲۰ بتدریج اجازه داد تا عوامل و نزدیکانش مالکیت اراضی کشاورزی را به دست گیرند و پایههای یک طبقه جدید نخبگان حاکم را پی ریزند. او از این امتیاز برای دگرگونی در ساختار جمعیتی مصر نیز بهره برد و در پرتو این سیاست بتدریج جوامع خارجی در مصر اسکان یافتند. محمدعلی بویژه به گروههایی از تجار و صرافان یونانی اراضی وسیعی واگذار کرد و آنان را در مصر جای داد. گروههای فوق ثروتهای عظیمی اندوختند و همپای ورشکستگی و نابودی ملاکین و تجار سنتی مسلمان به ملاکین و تجار بزرگ مصر بدل شدند. وی از سال ۱۸۴۰ به برخی تجار انگلیسی نیز اراضی وسیعی (۲۵۰۰۰ آکر/ حدود ۶۲ هزار هکتار) واگذار کرد. اروپاییان مستقر در مصر؛ طبق فرمان بابعالی (دربار عثمانی)، از پرداخت هر نوع مالیات (اعم از جزیه و خراج) معاف و از حق کاپیتولاسیون برخوردار بودند. بدینسان، در عصر محمدعلی مصر به بهشت تجار و سرمایهداران اروپایی و کشتزار بزرگ پنبه و شکر و نیل برای بازار های اروپا بدل شد. نظام سیاسی جدیدی که محمدعلی بر جامعه مصر تحمیل کرد نظامی به شدت متمرکز و خودکامه بود. این نظم نوین با دوران حکومت عثمانی، دوران حاکمیت قانون نامه، تفاوت بنیادین داشت. محمدعلی در سال ۱۲۴۰ ق./ ۱۸۲۴-۱۸۲۵ م. دو نهاد سیاسی تأسیس کرد؛ یکی المجلس العالی الملکی که باید بر کار دستگاه دولتی نظارت میکرد، دیگری مجلس الجهادیه که متولی امور نظامی بود. ولی این دو نهاد در واقع آلت دست محمدعلی بودند و بدون نظر او هیچگونه اقتداری نداشتند. دستگاه دولتی محمدعلی شامل شش دیوان (وزارتخانه) بود: داخله، مالیه، جنگ، امور دریایی، امور عامه، و امور خارجه. یک دستگاه پلیسی مقتدر بنام دیوان تفتیش نیز از سوی محمدعلی بر امور کشور نظارت داشت. بعدها (۱۸۳۷) تغییراتی داده شد و دیوان صنعت افزوده شد. وزارت خارجه دیوان التجارة المصریه و الامور الافرنجیه نام داشت و در واقع، چنانکه نام آن نشان میدهد، بطور عمده معطوف به رابطه تجاری با اروپا بود. این دستگاهی بود به شدت فاسد و رشوهخوار و نامحبوب در میان مردم مصر که با بیرحمانهترین روشها از مردم مالیات میگرفت. هدف از تأسیس این دیوانسالاری خلق ابزاری مناسب برای اعمال قدرت شخصی او بود. محمدعلی بارها در نزد دوستان اروپاییاش شکوه میکرد که نمیتواند به هیچکس برای اجرای سیاست هایش اعتماد کند. به نوشته خانم ریولین، برخلاف دوران اقتدار بزرگان مملوک که امور کشت و زرع را به طور کامل در اختیار دهقانان (فلاحین) قرار داده و به آنان اجازه میدادند که پس از پرداخت مالیات از مزایای کشت خود بهرهمند شوند، محمدعلی هیچ مفرّی برای کسب منافع شخصی برای دهقانان بر جای نگذارد. در دوران گذشته تنها شیخ روستا با دستگاه دولتی طرف بود و مردم روستا در امور داخلی خویش از خودگردانی کامل برخوردار بودند. در دوران محمدعلی دستگاه دیوانسالاری در زیر فشار بیرحمانه پاشا هرگونه خودمختاری را از دهقانان سلب کرد و نظامی استبدادی بر آنان مستولی ساخت. نتیجه، فقر و محرومیت مردم کشاورز مصر بود. بدینسان، ترکیب دیوانسالاری ناکارا، فاسد و عبوس با مردم کشاورز زیر ستم بعنوان عوامل اساسی در عدم موفقیت نظام سیاسی محمدعلی شناخته میشود. دوران سلطه محمدعلی در این ضربالمثل فلاحین عهد او به شکلی گویا بازتاب یافته است: یبنی قصراً و یهدم مصراً (کاخهای خویش را برافراشتند و مصر را نابود کردند) نتیجه این سیاست را از مقایسه درآمدهای سالیانه محمدعلی میتوان دریافت که از ۸ میلیون فرانک در سال ۱۸۰۵ (آغاز حکومت او) به بیش از ۷۵ میلیون فرانک در سال ۱۸۴۷ (اواخر حکومت او) رسید. در نتیجهگیری پژوهش خانم هلن ریولین، محقق دانشگاه هاروارد، برخی از پیامدهای حکومت محمدعلی پاشا چنین شرح داده شده است: محمدعلی تعداد کثیری از تجار اروپایی را به مصر جذب کرد و بدینسان پیوند تنگاتنگ تجارت مصر با اروپا را سبب شد. او با وارد کردن مصر به مدار تجارت اروپا به شکلی اجتنابناپذیر مصر را به عرصه تمدن اروپایی وارد کرد. محمدعلی با گشایش راه نفوذ اروپا در مصر، با تشدید تجارت [اروپایی] و تسریع رشد شهرها در مصر، و با توسعه طبقات دیوانسالار و نظامی مصر، و با تأسیس یک سلسله موروثی حکومتگر، بنیانهای دولت ملی را در مصر پی ریخت. او امپراتوری عثمانی را تضعیف کرد و از این طریق راه را برای نفوذ استعماری غرب گشود. گرایشهای غربگرایانه او در تجارت مصر وابستگی این کشور را به بازارهای اروپایی افزایش داد. محمدعلی طبقه روحانیون مصر را نیز از اقتدارشان محروم نمود و تنها طبقهای را که قادر بود نقش بازدارنده در قبال زیادهرویهای طبقه حاکمه داشته باشد از میدان به در کرد. بدینسان، محمدعلی تمامی نهادهایی را که طی سدهها بعنوان حامی مردم در برابر ستم نامحدود خدمت میکردند تخریب کرد. او رهبران مردم را تضعیف نمود و نهادهای حمایتگر را نابود نمود بی آنکه همزمان رهبری جدید و نهادهای جدیدی را پدید سازد که یک جامعه سالم در مصر باید بر آن بنا میشد. محمدعلی پاشا پس از حذف طبقه سنتی بزرگان روستایی و عشایری مصر، به ایجاد یک طبقه جدید زمیندار دست زد که بطور عمده مرکب از اعضای خانواده و عوامل او بود. محمدعلی طبقه تجار بومی و طبقه صنعتگران بومی مصر را نیز نابود کرد و بدین سان مانع توسعه طبقه متوسط و رشد صنعتی در این کشور شد. تجربه صنعتیکردن خود او نیز به شکستی دردناک انجامید؛ کارگاههای او تعطیل شد و کارگرانش به خانهها یا مزارعشان بازگردانیده شدند. بدینسان رشد طبقه کارگر صنعتی ماهر در مصر بطور جدی به تأخیر افتاد. بدینسان، محمدعلی در حالیکه به زعم خانم ریولین بنیانگذار دولت ملی در مصر است بنیان گذار تمامی مصایب اقتصادی و اجتماعی است که جامعه مصر تا به امروز از آن رنج میبرد. هم ترفندهایی که محمدعلی در فرایند تصرف و تحکیم قدرت سیاسی به کار گرفت و هم سیاستهای اجتماعی که در دوران حکومت او پی گرفته شد، و به تعبیر تاریخنگاری رسمی غرب بنیانهای دولت ملی را در مصر بنا نهاد، شباهتی عجیب به اقداماتی دارد که در سدهی بعد از سوی رضا شاه پهلوی در ایران انجام گرفت. این شباهتها تا بدانجاست که میتوان از حکومت محمدعلی پاشا بعنوان پیش نمونه تاریخی حکومت پهلوی در ایران یاد کرد. رضاخان، همچون محمدعلی پاشا از یک فرصت تاریخی بهره برد. او نیز در کوران آشوبهای منطقهای، در زمان انحطاط و ضعف حکومت قاجار، با اتکاء بر دولتمردان غربگرا در درون این حکومت و با حمایت پنهان کانونهای دسیسهگر غربی، ابتدا بعنوان قدرت نظامی برتر در صحنه سیاست ایران سربرکشید. وی نیز در نزد گروههای اجتماعی متنفذ شهری خود را بعنوان تنها امکان تحقق نظم و آرامش سیاسی جلوهگر ساخت؛ سپس از طریق دسیسه و بازی با گروههای متنوع نخبگان سیاسی سنتی سلطه خویش را استوار ساخت و سرانجام در مقام قدرت بلامنازع و خودکامه ایران جای گرفت. رضاشاه، چون محمدعلی پاشا، راه حذف تمامی نهادها و ساختارهای سیاسی بومی جامعه ایران را در پیش گرفت و از طریق امحاء خشن گروه های سنتی بزرگان (نخبگان)، یک نظام سیاسی متمرکز و سربازخانهای مستقر ساخت. او نیز، چون محمدعلی پاشا همپای ساختزدایی و بیاندام کردن جامعه ایرانی، برای اداره کشور دیوانسالاری جدیدی تأسیس کرد که در خدمت قدرت شخصی او بود. این دیوان سالاری چون پیشنمونه مصری آن به شدت فاسد و ناکارا از آب درآمد. رضاشاه، همچون محمدعلی پاشا به سلب مالکیت از بخش کثیری از زمینداران ایران دست زد و با تملک املاک ایشان در مقام بزرگترین زمیندار کشور جای گرفت. او نیز با بازگذاردن دست اعضای خانواده و کارگزاران و وابستگان خویش در تاراج اموال مردم و کسب ثروت از طریق اهرمهای دولتی طبقه جدیدی از نخبگان سیاسی را در جامعه ایرانی بنیان نهاد. رضاشاه، همچون محمدعلی پاشا خود را حکمرانی بیگانه با پیکره و سنن جامعه ایرانی میدانست و لذا کسانی را در مناصب مهم دولتی میگمارد که مانند خود او بیگانه یا معارض با این بافت بودند. بدینسان، افراد وابسته به گروههای دینی خاص (بویژه بابیها و بهائیها) یا متعلق به خاندانهای مشکوکی که در سدههای هفدهم و هیجدهم و نوزدهم میلادی در ایران سکنی گزیده بودند، اهرامهای اصلی را در اداره دیوانسالاری پهلوی بدست گرفتند و به قدرت برتر سیاسی و اقتصادی ایران بدل شدند. شباهتها فراوان است. از جمله، پیشینه و رویکرد تاریخی و جایگاه و نقش قبطیان در مصر سدههای نوزدهم و بیستم شباهتی عجیب به جایگاه و نقش پارسیان هند در تحولات معاصر ایران دارد. این تشابه در گرایشهای فرهنگی این دو گروه نیز نمایان است. در فرهنگ جدید مصر نیز فرایندی مشابه با ایران تحقق یافت و موجی از باستانگرایی به شکل رویکرد افراطی به تاریخ فراعنه و هلنی- رومی مصر و تخفیف و تحقیر تاریخ اسلامی این سرزمین رخ نمود. در پایان، جمعبستی که خانم ریولین از پیامدهای سیاستهای محمدعلی پاشا بدست میدهد، و آن را عامل تمامی نگون بختیهای اجتماعی و اقتصادی جامعه مصر تا به امروز میشمرد، در مورد حکومت رضاشاه در ایران نیز صادق است. به گمان نگارنده، تمامی مصایبی که تا به امروز جامعه ایران از آن رنج میبرد، ناشی از ساخت زدایی عمیق اجتماعی، امحاء وسیع نخبگان و نهادهای سیاسی بومی، جعل و تحمیل یک دیوانسالاری فاسد و ناکارا و بیگانه با بافت جامعه و سایر سیاستهایی است که رضاشاه مجری آن بود. این سیاستها فرایند طبیعی رشد جامعه ایرانی را منقطع ساخت و مولودی بیاندام پدید ساخت که در دهههای پسین عقیم و عقیمتر شد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به راستى که یکى از یارى کننده ترین اخلاق بر دیندارى، بى رغبتى به دنیاست.
چرا ایران دائماً بئرالسبع را میکوبد؟ شاید چون کتک خورش ملسه! نوووچ، این هوشمندی ایرانیها رو میرسونه چون بئرالسبع پایتخت فناوریهای نوین و سایبری رژیم صهیونیستی هستش، یعنی منطقهای که به هاب اصلی فناوری و امنیت سایبری رژیم معروف هست و محلی خاص برای سرمایه گذاری کلان اقتصادی در حوزه فناوری و پارک فناوری غافیامنِگِف که میزبان شرکتهای بزرگ فناوری مهمی مثل مایکروسافت، اینتل، اوراکل و واحدهای سایبری رژیم با میلیاردها دلار سرمایه است، ضمناً بئرالسبع منطقه امنیتی هستش و شهروند عادی نداره، چون افراد عادی رو راه نمیدند! تمام افرادی که در این منطقه زندگی میکنند عضوی از خانواده سایبری و نظامی رژیم صهیونی هستند که در توسعه و پشتیبانی فناوریهای جنگی نقش کلیدی دارند و حمله به بئرالسبع نمادی از تغییر موازنه قدرت توسط ایران عزیز است و میتواند ضمن واردساختن خسارات سنگین، فرار سرمایه و بازگشت به عصرحجر در علوم جدید فناوری را بدنبال داشته باشه.
داستان سیاوش در شاهنامه: پیران به سیاوش گفت: با پادشاه دوستی کن و خیالت از آنچه در مورد او شنیده ای مضطرب نشو، از اینکه افراسیاب شهرت بدی دارد، اما سزاوار این نیست، و او خوب است. چون افراسیاب دشمن ایران زمین سیاوش را دید، از قدرت و زیبایی او شادمان شد و دلش بسوی او رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: جنگ و شری که جهان را آشفته کرده آرام میشود و بره و پلنگ میتوانند با هم زندگی کنند، زیرا اکنون بین سرزمین های ما دوستی است. سپس دست او را گرفت و بر تخت در کنار خود نشاند و رو به پیران کرد و گفت: کی کاووس مردی است که عقل ندارد، وگرنه مطمئناً نمیتواند چنین پسری را از چشمانش دور کند. و افراسیاب از خیره شدن به سیاوش دست بر نمیداشت و هر چه داشت به فرمان او میگذاشت. او قصری به او داد و برجهای گرانبها و جواهرات و طلا. سیاوش نیز در برابر افراسیاب رشادت های بسیاری از خود نشان داد و سیاووش نور چشم پادشاه توران و شادی دل او شد و او را مانند پسرش دوست داشت. سیاوش روزها در دربار او ماند و پس از دوازده ماه، سرانجام سیاوش دختر افراسیاب را بنام فرنگیس به همسری گرفت و آنگاه جشن بزرگی برای عروس برپا کردند و افراسیاب هدایایی بر سیاوش ریخت و پادشاهی و تختی به او بخشید و او را بزرگ میداشت. بعد از آن به او اجازه داد تا به قلمرو خود برود.
چنین تا رسیدند در شهر گنگ
کزان بود خرم سرای درنگ
پیاده به کوی آمد افراسیاب
از ایوان میان بسته و پر شتاب
سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
گرفتند مر یکدگر را به بر
بسی بوس دادند بر چشم و سر
اینک سیاوش برای خود شهری در میان گنگ بنا کرد. مکان زیبایی بود، چنانکه جهان مانند آن را ندیده است. سیاوش خانهها ساخت و درختان بیشماری کاشت و از تصرف این شهر شادمان شد و همه مردم اطرافش شادی کردند و زمین از حضور او شادتر بود و ابری بر آسمان زندگی او نبود. بعد از گذشت زمان، پسری بنام کی خسرو به دنیا آورد. اما در مورد سوگ سیاوش در شاهنامه: آنچه در طالع سیاوش نوشته شده است، قطعاً باید انجام شود! پس از گذشت سالها، گرسیوز به عشقی که افراسیاب برادرش به سیاوش داشت و به قدرتی که در او بود، حسادت کرد و در دل خود می اندیشید که چگونه او را نابود کند. سپس به حضور افراسیاب آمد و از پادشاه درخواست کرد که به او اجازه دهد که بیرون رود و از شهری که سیاوش بنا کرده بود دیدن کند. افراسیاب درخواست او را اجابت کرد و او را بسوی پسرش سیاوش فرستاد. پس گرسیوز به سوی گنگ پیش رفت و ارباب آن با مهربانی او را پذیرفت و از پادشاه مژده خواست. او روزهای زیادی را در خانهاش جشن گرفت و همه آنچه را که از او بود به او نشان داد و هدایایی بر سرش انباشت. و چون گرسیوز نزد افراسیاب بازگشت، پادشاه از او در مورد سیاوش عزیزش سؤال کرد. سپس گرسیوز پاسخ داد و گفت: ای پادشاه، او دیگر آن مردی نیست که تو میشناختی. روحش در غرور قدرت بالا میرود و دلش بسوی ایران میرود. این برای تو غمگین است. اما بر من واجب است که آنچه را که دیده ام و گوش هایم شنیده است، به تو بگویم، زیرا به من گفته شد که سیاوش با پدرش پیمان دارد و میخواهند تو را به کلی نابود کنند. افراسیاب چون این سخنان را شنید، نگذاشت که در روح او ریشه دواند، اما با این حال نتوانست حرف های برادرش را دروغ پندارد و غمگین شد و هیچ نگفت. گرسیوز ندانست که دانه هایی که ریخته بود ریشه دوانده است. پس چند روزی گذشت، بار دیگر به حضور پادشاه آمد و اتهاماتی را که به او کرده بود تکرار کرد و از او خواست که زود عمل کند و اجازه ندهد که توران رسوا نشود. سپس افراسیاب در توری که گرسیوز پهن کرده بود گرفتار شد. به گرسیوز دستور داد که بیرون برود و سیاوش را به دربار خود بخواند و او را دعوت کند و گرسیوز با خوشحالی پیش آمد و پیام افراسیاب را به پادشاه جوان رساند و سیاوش پذیرفت. سپس گرسیوز با خود فکر کرد: اگر سیاوش به حضور افراسیاب بیاید، شجاعت و روح گشاده او دروغ من را فاش خواهد کرد. پس در برابر سیاوش غم و اندوه بزرگی را تظاهر کرد و هنگامی که سیاوش از او سؤال کرد، به او گفت که چگونه او را محبت میکنی و بخاطر او غمگین میشوی که گوش افراسیاب را بر علیه او مسموم کردهاند و او را نصیحت میکند که به دربار پادشاه نرود و به او گفت: به من اجازه بده تا تنها برگردم تا دل افراسیاب را نسبت به تو نرم کنم، و چون به آرامش بازگردانده شود تو را به خانه اش فرا خواهم خواند. سیاوش که راستگو و بی حیله بود، به این سخنان گوش داد و نمیدانست دروغ است. پس برای افراسیاب درود و بهانه فرستاد و گفت که نمیتوانم از حجره فرنگیس بیرون بروم، زیرا مریض است و گرسیوز با حمل نامه، به سیاوش سوگند یاد کرد که صلحی را که شکسته بود محکم کند. چون نزد افراسیاب آمد، نوشته را نرساند، بلکه از سیاووش بدگویی کرد. خشم افراسیاب را به خروش آمد تا اینکه پادشاه امر کرد که لشکر را بسوی سیاوش برانند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت. هنگامی که مردم توران به شهری که سیاوش ساخته بود نزدیک شدند، گرسیوز فرستاده ای نزد سیاوش فرستاد و گفت: فرار کن، تو را نصیحت میکنم، زیرا سخنانم فایدهای نداشته و افراسیاب به دشمنی با تو بیرون آمده. وقتی سیاوش از این موضوع مطلع شد، روحش به شدت افسرده شد و نزد فرنگیس رفت و به او دستور داد که در صورت افتادن او به دست افراسیاب چگونه رفتار کند. وقتی به اسب جنگی خود رسید، سر آن را به سینه خود فشار داد و بر آن گریست و در گوش آن سخن گفت و گفت: ای اسب من گوش کن و دلیر و مدبر باش و به هیچ کس سواری نده تا روزی که کی خسرو پسرم برای انتقام از من قیام کند. تنها از او زین و افسار بگیر. سپس به مردان ایران که در اطراف او بودند دستور داد که به سرزمین خود بازگردند و وقتی همه چیز آماده شد، از آن سوی دروازه ها بیرون رفت. اما با این حال او امیدوار بود که سوء ظن افراسیاب را از خود دور کند و اجازه ندهد که افرادش با مردان توران نبرد کنند. پس پیش افراسیاب رفت و از او پرسید که چرا بر او خشمگین شده است؟ اینک گرسیوز اجازه پاسخ به افراسیاب نداد، بلکه بر سیاوش سرزنش کرد. سیاوش چون گوش داد حیران شد. دل افراسیاب بیش از پیش خشمگین شده بود، اکنون چشمانش دوباره به چهره سیاوش که دوستش داشت، خیره شد. اما فکر میکرد باید به سخنان برادرش احترام بگذارد و بی اعتمادی به ایران در روحش نقش بسته بود. پس در برابر سخنان سیاوش سخت گرفت و لشکر را خواست. اما سیاوش سوگند خود را به یاد آورد و دست خود را بر لشگریان افراسیاب دراز نکرد و به رزمندگانی که با او بودند دستور داد که شمشیر را از غلاف در نیاورند. آنها یکی پس از دیگری کشته شدند و بدنهایشان در اطراف پادشاهشان سیاوش قرار گرفت. هنگامی که همه کشته شدند، شوالیه ای دست خود را بر سیاوش دراز کرد، اما او را نکشت، بلکه او را با طناب بست و او را پیش افراسیاب شاه برد. افراسیاب دستور داد که سیاوش را به صحرا بردند و سر او را از تن جدا کردند. اینک لشگریان جمال سیاوش و چهره صادق او را دیدند و یکی از بزرگان برای دعای او بیرون آمد. اما گرسیوز اجازه نمیداد که دل افراسیاب نرم شود. در حالی که گرسیوز هنوز از پادشاه جوان بد میگفت، فرنگیس از خانه بیرون آمد و سوگند یاد کرد که افراد بد بدگویی سیاوش را کرده اند، و به پدرش التماس کرد و گفت: بشنو ای شاه! اگر سیاوش را نابود کنی، با خود دشمن میشوی. انتقامجویی از میان برمیخیزد. اما جهان در برابر چشم افراسیاب از خشم تاریک شد و گفت: از اینجا برو و چهره من را دوباره مضطرب نکن، چگونه میتوانی در مورد حق قضاوت کنی؟
چو آگاهی آمد به کاووس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
به کردار مرغان سرش را ز تن
جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی گناهش به خنجر به زار
بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شیون به هر کوهسار
نه فریادرس بود و نه خواستار
سپس دستور داد که او را ببندند و در سیاهچال بیندازند. اینک گرسیوز چون خشم شاه را دید، گمان کرد که زمان فرا رسیده است. از این رو به مردانی که سیاوش را در اسارت داشتند نشانه ای داد و خواست که او را بکشند. به موی سر او را به بیابانی کشاندند و شمشیر گرسیوز در سینه سرو شاهی کاشته شد. چون تمام شد و سر را از تن جدا کردند، طوفان بزرگی بر زمین برخاست و آسمان ها تاریک شد. سپس لرزیدند و به شدت ترسیدند و از عمل خود پشیمان شدند. در خانه سیاوش غوغا برخاست و فریاد فرنگیس به پدرش افراسیاب رسید. سپس پادشاه دستور داد که او را نیز بکشند.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش اول.
در مقدمه جلد سوم مولف عبدالله شهبازی افزوده: مجموعه دوجلدی که با عناوین آریستوکراسی و غرب جدید و نخستین تکاپوهای فراماسونری تقدیم میگردد، مجلدات سوم و چهارم پژوهش زرسالاران است که دو جلد نخست آن در اواسط سال ١٣٧٧ عرضه شد. درباره این تحقیق در مقدمه جلد اول به تفصیل سخن گفته ام. ادامه کار به همان روش است ولی در تنظیم کتاب تغییراتی رخ داده که نیازمند به توضیح است: در مقدمه جلد اول مجموع کار را در پنج جلد برآورد کرده و مباحث مطروحه در آن را شرح داده ام. در تداوم کار، خلاءها و ابهام هایی احساس میشد که نیاز به کاوش بیشتر داشت و لذا دو مبحث جدید به طرح اولیه افزوده شد: اول، تاریخ پیدایش و تکوین آریستوکراسی بریتانیا و خاندانهای اصلی تشکیل دهنده آن؛ دوم، پدیده فراماسونری و جایگاه آن در سیر پیدایش زرسالاری جهانی معاصر. حاصل تفحص در این دو عرصه عملا بخش مهمی از جلد سوم و تمامی جلد چهارم را در برگرفت و همین است که اینک در دسترس خوانندگان قرار میگیرد. به این ترتیب، مجموع کار از پنج جلد به هفت جلد خواهد رسید. در طول یک سال اخیر نیز کار سنگین و شاقی را پیش بردم با این امید که گامی باشد در جهت ارائه تصویری مستند و واقعگرایانه از تحولات دنیای معاصر و جایگاه و سرنوشت ایران در آن.
آریستوکراسی و غرب جدید، ظهور آریستوکراسی مالی، بوربن ها و اشغال الجزایر: به نوشته اوگن کورتی، در دوران پس از سقوط ناپلئون، وضع جیمز روچیلد در پاریس بهتر از سایر برادران بود زیرا لویی هیجدهم و رئیس دولت او کنت دو ویلله مورد نفرت اکثر مردم، از جمله بانکداران بزرگ این کشور، بودند و این امر راه اقتدار روچیلدها را در حکومت فرانسه هموار میساخت. کنت دو ویلله که بخش مهمی از دوران اعادهی سلطنت بوربنها با نام او گره خورده است، به الیگارشی پلانتوکرات فرانسه تعلق داشت. او در ژوئیه ۱۷۸۹ به جزایر هند غربی و شرقی رفت، با دختر یک پلانتدار ثروتمند ازدواج کرد، از طریق تجارت نیل و سایر کالاهای مستعمراتی به ثروتی انبوه رسید و در سال ۱۸۰۷ به فرانسه بازگشت. او از سال ۱۸۱۳ عضو یک سازمان مخفی سلطنت طلب موسوم به شهسواران ایمان بود که به دسیسه برای سرنگونی ناپلئون اشتغال داشت. در سال ۱۸۲۱ وزیر مالیه شد و به دلیل رابطه نزدیک با لویی هیجدهم عملاً ریاست وزرا را بدست گرفت. سال بعد به مقام کنتی رسید و رسماً در سمت نخستوزیر فرانسه منصوب شد. جامعه فرانسه در دوران ۲۵ ساله انقلاب و حکومت ناپلئون دستخوش دگرگونیهای ژرف ساختاری شد. خاندان بوربن که میخواست به شیوهی گذشته حکومت کند و راه اعمال اقتدار خود را در سلب امتیازاتی میدید که انقلاب به ارمغان آورده بود، طبعاً به سرعت ناخشنودی مردم را برانگیخت. بتدریج، بورژوازی بزرگ مالی و تجاری فرانسه نیز به صف ناراضیان پیوست و به ویژه پس از مرگ لویی هیجدهم (اوت ۱۸۲۴) در زمرهی مهمترین و متنفذترین مخالفان دربار بوربن جای گرفت. این به دلیل سیاستهای این حکومت به سود اعادهی اقتدار اشرافیتی است که با انقلاب فرانسه در واقع به پایان راه خود رسیده بود. نمونهای از این سیاستها را در اعطای ۶۵۰ هزار فرانک غرامت به مهاجرین، یعنی کسانی که در زمان انقلاب فرانسه و حکومت ناپلئون از این کشور گریخته بودند، میتوان دید. در دوران سلطنت مجدد بوربنها (۱۸۱۴-۱۸۳۰) جمعیت فرانسه سه میلیون نفر افزایش یافت. دکتر دیوید تامسون مینویسد: در این سالها نظام سیاسی انگلستان و فرانسه بر بنیادهای مشابهی مستقر بود. در هر دو کشور حق رأی دادن به گروهی کوچک و ثروتمند از مردم محدود بود و در هر دو کشور محافظهکاران دولت را بدست داشتند. تامسون شعار هواداران سلطنت بوربن را در این زمان چنین بیان داشته است: پادشاهی کردن ملت، ملی کردن سلطنت. با صعود شارل دهم برادر ۶۷ ساله و به غایت مرتجع لویی هیجدهم، به سلطنت (سپتامبر ۱۸۲۴) این شعار برای همیشه دفن شد. شارل دهم برخلاف برادرش، که پادشاه تمامی جناحهای سیاسی به شمار میرفت، به سرعت به رهبر یک جناح (سلطنتطلبان افراطی) بدل شد. بدینسان، گروهی از بانکداران بزرگ فرانسه، و در رأس آنها ژاک لافیته و کاسیمر پریه نیز در صف جناح موسوم به لیبرالها سنگر گرفتند و در نتیجه دربار و دولت فرانسه را به شکلی بلامنازع در اختیار جیمز روچیلد قرار دادند. سایر بانکداران بزرگ فرانسه، چون برادران دله سر و ماله و هاتینگر، نیز رقیبی برای جیمز روچیلد به شمار نمیرفتند زیرا چنان عصبی بودند که توان مبادرت به عملیات مالی مخاطرهآمیز را نداشتند. این میدانی بیهماورد برای تاخت و تاز روچیلدها بود. پیوندهای انگلیسی و اتریشی جیمز روچیلد را نیز نباید از یاد برد؛ عاملی که سبب میشد او بعنوان بانکدار اتحاد مقدس نقشی مقتدرانه در بازار مالی فرانسه به دست گیرد. علاوه بر حمایتهای ناتان و الیگارشی لندن، اعطای مقام سرکنسولی اتریش در پاریس (۱۱ اوت ۱۸۲۱) و عنوان بارونی دربار هابسبورگ (۱۸۲۲) در افزایش وزن سیاسی و اعتبار اجتماعی او تأثیر فراوان داشت. روی دیگر سکه، نفرتی است که پیوند با دربار بوربن برای جیمز روچیلد به ارمغان آورد و او را در میان مردم به منفورترین چهرهی مالی پاریس بدل ساخت. در دوران استقرار مجدد سلطنت بوربنها، بارون جیمز روچیلد کاخ پیشین فوشه رئیس پلیس ناپلئون را خریداری کرد و در آن سکنی گرفت و با طیف وسیعی از رجال سیاسی و مالی پاریس، از جمله با کنت دو ویلله رابطه نزدیک دوستانه داشت. خواست بورژوازی بزرگ فرانسه برخورداری از امتیازاتی مشابه با الیگارشی مالی و مستعمراتی بریتانیا و اتخاذ سیاست فعال ماوراء بحار از سوی دربار و دولت فرانسه بود. شارل دهم اقتدار این بورژوازی را، که اینک به قدرتی مستقل از دربار و دولت بدل شده و مسیری مشابه با بورژوازی بریتانیا را میپیمود، برنمیتافت. کنت دو ویلله به سرکوب مطبوعات دست زد که در این زمان تریبون بورژوازی فرانسه به شمار میرفت و نسبت به سیاستهای دولت موضعی انتقادی داشت. در این زمان، در فرانسه سه جناح (حزب) سیاسی به صف آرایی در مقابل هم پرداختند: سلطنت طلبان معتدل (که کنت دو ویلله اسماً به آنان تعلق داشت)، سلطنت طلبان افراطی و لیبرالها، کنت دو ویلله در ژانویه ۱۸۲۷ بازنشسته شد و وزرای بعدی کفایت لازم را برای اداره کشور نداشتند. در نتیجه، دولت در مقابل جبهه متحد سلطنت طلبان افراطی و لیبرالها قرار گرفت. بیکفایتی شارل بتدریج به کنارهگیری مدیران لایق از دستگاه دولتی انجامید و اپوزیسیون را بیش از پیش تقویت نمود. در اوایل سال ۱۸۲۹ توانمندترین و مدبرترین وزرای کابینه، مانند دو پیرونه از دولت کناره گرفتند. شارل پس از کنت دو ویلله، ویسکونت مارتیناک یکی دیگر از اعضای پیشین سازمان شهسواران ایمان را در رأس دولت گمارد. مارتیناک سیاستی معتدل را آغاز کرد و سانسور مطبوعات را، که از دوران ویلله آغاز شده بود، حذف کرد. این سیاستها مقبول شارل دهم نبود و در نتیجه وی زمام دولت را بدست پرنس پولیناک داد. مورخین اقدامات ارتجاعی پولیناک را از عوامل اصلی بروز انقلاب ۱۸۳۰ و سقوط نهایی سلطنت بوربنها در فرانسه میدانند. پرنس پولیناک به یک خاندان نامدار اشرافی فرانسه تعلق دارد که منشأ آن به سده یازدهم میلادی میرسد. اعضای این خاندان از سده هیجدهم نقشی مهم در تاریخ فرانسه و اروپا ایفا نمودهاند و اعقاب ایشان نیز امروزه سلطنت موناکو را به دست دارند و در زمره ثروتمندترین و متنفذترین اعضای الیگارشی جهانی به شمار میروند (پرنس راینر سوم، حکمران کنونی موناکو، از جانب پدر به خاندان پولیناک و از جانب مادر به خاندان گریمالدی تعلق دارد. درباره خاندان سلطنتی موناکو و پیوند آن با تجارت جهانی مواد مخدر در آینده خواهیم گفت). پولیناک، پسر دوک و دوشس پولیناک است که نزدیکترین دوستان و محارم ملکه ماری آنتوانت بودند. او پس از انقلاب به انگلستان پناه برد، در سال ۱۸۰۴ به همراه برادر بزرگش برای انجام یک مأموریت مخفی علیه حکومت ناپلئون به فرانسه بازگشت. کمی بعد دستگیر شدند و تا سال ۱۸۱۳ در زندان بودند. با اعاده سلطنت بوربنها پولیناک سفیر فرانسه در انگلستان شد و در سال ۱۸۲۰ عنوان پرنس به وی اعطا گردید. او به مدت ۱۴ سال در این سمت بود تا سرانجام در اوت ۱۸۲۹ شارل دهم او را در سمت وزیر خارجه گمارد و کمی بعد (۱۷ نوامبر) نخست وزیر کرد. نکته مهم در ماجرای پولیناک پیوند عمیق و دیرین او با الیگارشی لندن و بویژه با دوک ولینگتون است که در این زمان زمام دولت انگلستان را به دست داشت. (ولینگتون نیز، چون پولیناک، از کسانی بود که به برکت جنگهای ناپلئونی به عنوان پرنس دست یافتند) میدانیم که دوران ریاست ولینگتون بر دولت بریتانیا دوران رونق و اوجگیری دسیسههای سیاسی و مالی در پهنه جهانی است. از جمله گفتیم که با دسیسه های او، و با وام اعطایی ناتان روچیلد بود که موج آشوب شبه جزیره ایبری را فرا گرفت. فرانک برایت مینویسد: ورود پرنس پولیناک از لندن، که بعنوان دوست ولینگتون و سلطنت طلب افراطی شناخته میشد، این تصور را برانگیخت که نخست وزیر انگلستان خواستار بهره گیری از نفوذ خود در دفاع از اصول مستحکم سلطنت و اداره فرانسه با اصولی استوارتر است. پیوند میان دو کابینه انگلیس و فرانسه چنان آشکار بود که مردم فرانسه به دولت پولیناک کابینه ولینگتون نام داده بودند. در واقع، هدف دارودسته ولینگتون در لندن و پاریس، که روچیلدها در قلب آن جای داشتند، از صعود پولیناک نه تحکیم سلطنت روبه زوال و نالایق شارل دهم در فرانسه بلکه اجرای طرحی ماجراجویانه و بس سودآور بود که طی سدههای پسین منطقه شمال آفریقا را به عرصه تهاجم و رقابت غارتگرانهی قدرتهای اروپایی بدل کرد و به پدیده استعمار غرب تحرکی شگرف بخشید. پولیناک پس از صعود به قدرت بلافاصله مقدمات تهاجم نظامی به شمال آفریقا را فراهم آورد و کمی بعد یکی از سرداران دربار بوربن بنام کنت بورمون را در رأس نیرویی چهل هزار نفره از زبدهترین نظامیان فرانسه راهی شمال آفریقا کرد. اینان در ۴ ژوئن ۱۸۳۰ بندر کهن و تاریخی الجزیره را به تصرف درآوردند. معهذا، اشغال تمامی سرزمین الجزایر به سادگی ممکن نشد، قریب به پنجاه سال طول کشید تا در کوران جنگهای خونین و سرکوبگرانه سلطه کامل فرانسه بر این سرزمین تأمین شود. این سرآغاز امپراتوری استعماری فرانسه در شمال آفریقاست که تا سال ۱۹۶۲ تداوم یافت و میراثی شوم بر جای گذارد که تا به امروز پابرجاست. پیشینهی تهاجم الیگارشی اروپا به الجزایر به اوایل سده شانزدهم میلادی و دوران حکومت فردیناند کاتولیک، شاه سیسیل و آراگون و کاستیل و ناپل، و مانوئل ثروتمند شاه پرتغال، میرسد. (در این زمان ایزابل ملکه کاستیل و همسر فردیناند، زنده نبود) این تداوم همان سیاست تهاجم ماوراء بحار است که بلافاصله پس از سقوط غرناطه با مأموریت کریستف کلمب (۱۴۹۲) و واسکو داگاما (۱۴۹۸) آغاز شد و دربارهی آن قبلاً به تفصیل سخن گفتهایم. در سالهای ۱۵۰۵-۱۵۱۰ برخی بنادر شمال آفریقا، از جمله طرابلس (تریپولی)، به اشغال اسپانیاییها و پرتغالیها درآمد. در این زمان دو برادر به نامهای اروج و خضر (خیرالدین) رهبری جهاد علیه اشغالگران را در منطقه شمال آفریقا به دست گرفتند و از محبوبیت فراوان در میان انبوه کثیر مسلمانان اخراج شده از شبه جزیره ایبری و مردم بومی منطقه برخوردار شدند. در تاریخ نگاری اروپا این دو به بارباروسا شهرت دارند (بریتانیکا ( ١٩٩٨) آن را به معنی ریش قرمز میداند و به نوشتة دائره المعارف اسلام (لیدن) برخی آن را شکل تحریف شده بابا اروج میدانند. از واژه یونانی babaros گرفته شده به معنی وحشی، بیگانه، غیرمسیحی. اروپاییان سکنه شمال آفریقا را بربر مینامیدند. فردریک اول، امپراتور روم مقدس و از رهبران جنگهای صلیبی، به دلیل ریش قرمزش به فردریک بارباروسا شهرت داشت). این دو برادر مسلمان از پدری یونانی و زادهی یونان بودند، ولی معلوم نیست به چه دلیل در منابع غربی از ایشان بعنوان ترک یا بربر یاد میشود. در میان منابع در دسترس نگارنده، نویسندهی دائرةالمعارف بریتانیکا (۱۹۹۸) عنودانهترین برخورد را به این دو دارد و ایشان را دزدان دریایی بربر میخواند (بسیاری از مسلمانان اسپانیایی و پرتغالی اخراج شده از سرزمین خود در شمال آفریقا مأوا گرفتند و برخی از ایشان تا اوایل سده نوزدهم، یعنی بیش از سه سده، به شکل گروه های مسلح دریانورد کشتیهای اسپانیا و پرتغال و سپس سایر قدرتهای اروپایی را در دریای مدیترانه مورد حمله قرار میدادند. در اوایل سده نوزدهم ناوگانهای ایالات متحده آمریکا به بهانه سرکوب این دزدان دریایی در منطقه مداخله کرد و سرانجام فرانسویها پس از اشغال الجزایر در سال ١٨٣٠ بقایای ایشان را از میان بردند. در تاریخنگاری غرب به این پدیده دفاعی، دزدی دریایی بربرها Pirate Barbary نام داده اند که نادرست و مغرضانه است. اول بربر یعنی سکنه بومی شمال آفریقا نبودند و مور یعنی اسپانیاییهای مسلمان بودند. دوم، چرا باید عملکرد ایشان با نام زشت دزدی دریایی ثبت شود؟ و عملکرد غارتگران اروپایی با عناوینی زیبا چون اکتشاف دریایی و تجارت ماوراء بحار؟). این شیوهی نگارش بیانگر تداوم کینهای عمیق است که الیگارشی غارتگر اروپا از این دو برادر به دل داشت. اروج یا بارباروسای اول ابتدا در خدمت دولت ممالیک مصر بود. او سپس بعنوان یک اقدام شخصی، نه دولتی، به همراه برادرش خیرالدین برای جهاد راهی تونس شد و در رأس گروه کثیری از مسلمانان اخراج شده از اسپانیا مبارزه علیه اشغالگران را در زمین و دریا آغاز کرد. در سال ۱۵۱۶م./۹۲۲ق. مردم الجزایر از اروج یاری جستند. و بدینسان او حمله به اشغالگران اسپانیایی را در این سرزمین نیز آغاز کرد. در سال ۱۵۱۸م./۹۲۴ ق. اروج در جنگ با اسپانیاییها کشته شد. خیرالدین یا بارباروسای دوم جانشین برادر شد. او توانست حمایت دولت عثمانی را از مجاهدین جلب کند و در سال ۱۵۱۸ در سمت بیگلربیگی سلطان عثمانی در شمال آفریقا منصوب شد. خیرالدین در سال ۱۵۲۹ اسپانیاییها را از بندر الجزیره بیرون راند و این شهر را به پایگاه استوار مسلمانان در شمال آفریقا، و به تعبیر نویسنده بریتانیکا به دژ بزرگ دزدی دریایی در منطقه مدیترانه، بدل ساخت. در سال ۱۵۳۳ سلیمان قانونی خیرالدین را در سمت فرمانده کل نیروی دریایی عثمانی در منطقه مدیترانه منصوب کرد. خیرالدین در سال ۱۵۳۴ تونس را نیز آزاد کرد. این تعارض در سال ۱۵۳۵ به اوج خود رسید و این زمانی است که کارل پنجم پادشاه اسپانیا (۱۵۱۶-۱۵۵۶) و امپراتور روم مقدس (۱۵۱۹-۱۵۵۶)، با حمایت پاپ پل سوم جهاد صلیبی را علیه مسلمانان شمال آفریقا اعلام نمود و و تهاجمی سنگین را به منطقه آغاز کرد. جنگ صلیبی در شمال آفریقا بدون زمینهسازیهای تبلیغی و روانی به منظور برانگیختن تودههای عوام اروپا نبود. این تکاپو از سال ۱۵۲۳ با ظهور دیوید روبنی، سفیر دولت مجعول بنیاسرائیل در خیبر، آغاز شد، از سال ۱۵۳۲ با تکاپوی سولومون مولخو اوج گرفت و در سال ۱۵۳۴ به تأسیس فرقه ژزوئیت (یسوعی) انجامید. بهرروی، در سال ۱۵۳۸ خیرالدین طی یک جنگ بزرگ دریایی ناوگانهای اروپایی را شکستی سخت داد. در سالهای ۱۵۴۱-۱۵۴۴ بخش بزرگی از منطقه مدیترانه از نیروهای اشغالگر پاکسازی شده و در زیر فرمان خیرالدین بود که اینک الیگارشی اروپا او را بعنوان یکی از مهیبترین دشمنان خود میشناخت. خیرالدین در سالهای پایانی عمر در قسطنطنیه (استانبول) اقامت داشت و در سال ۱۵۴۶ در این شهر درگذشت. از آن پس اداره الجزایر به دست نایبالحکومههای سلطان عثمانی بود که به مدت سه سال منصوب میشدند. آنان ابتدا پاشا، سپس آقا و سرانجام دی، خوانده میشدند. این حکمرانان در رأس یک شورای دولتی به نام دیوان قرار داشتند. کشور الجزایر به هفت وطن (استان) تقسیم میشد و در رأس هر وطن استانداری به نام قائد جای داشت. این وضع تا تهاجم فرانسه در سال ۱۸۳۰ تداوم داشت. کارل پنجم: کسی که رهبری جنگ صلیبی سده شانزدهم میلادی علیه مسلمانان شمال آفریقا را بدست داشت، از مقتدرترین و نامدارترین حکمرانان خاندان هابسبورگ در چهار سده اخیر اروپاست. او قریب به چهل سال در رأس امپراتوری پهناوری جای داشت که دامنهی آن از اسپانیا تا هلند و اتریش و ناپل گسترده بود و علاوه بر آن بر مستملکات فراوانی در قاره آمریکا فرمان میراند. دوران حکومت او مقارن با برخی از مهمترین تحولات سیاسی و فرهنگی در قاره اروپا، از جمله ظهور مارتین لوتر (لوتر در مجادلات قلمیاش با کلیسای روم، نخستین رساله دفاعیه خود را در سال ۱۵۲۰ خطاب به شاهزادگان، شهسواران و رجال دربار کارل پنجم نوشت، او در این رساله آشکارا جلب حمایت اشراف آلمانی علیه کلیسای روم را مدنظر داشت. هر چند کارل پنجم مدافع کلیسای رم ماند، ولی مخاطبان اصلی لوتر (اشرافیت مسیحی ملت آلمان) پروتستانیسم لوتر را محملی مناسب برای گسترش خودکامگی خود یافتند و به پایگاه اولیه آن بدل شدند. در همین زمان توده کثیری از دهقانان فقیر آلمانی نیز به شور آمدند و قیامی گسترده را آغاز کردند که به جنگ دهقانی آلمانی موسوم است. بدینسان، در درون نهضت موسوم به رفورماسیون دو جریان متمایز صف آرایی کرد. در این میان، لوتر مدافع سرسخت اشراف و حکمرانان بود. به رغم لوتر، در صفوف پروتستانها کشیشانی چون یاکوب اشتراوس و توماس مونتسر نیز حضور داشتند. اشتراوس در شهر ایزنباخ مبارزه شدیدی را علیه رباخواری یهودی آغاز کرد و مونتسر قیامی خونین را سامان داد و علیه اشراف جهاد مقدس اعلام نمود. مونتسر، که ابتدا از پیروان لوتر بود، در اولیه بیانههای خود لوتر را کشیشی فاسق و میخواره، خواند و راه خود را از او جدا نمود. در جنگ دهقانی آلمان که از تابستان ۱۵۲۴ آغاز شد، برخلاف تصور رایج هم کاتولیکها و هم پروتستانها شرکت داشتند. لوتر در سال ۱۸۲۵ رسالهای علیه دهقانان شورشی نوشت با عنوان علیه گروههای دهقانان قاتل و دزد. او در تمامی دوران حیاتش از حمایت فردریک سوم، حکمران ساکسونی، معروف به فردریک خردمند، برخوردار بود. این فردریک به خاندان وتین (دوکهای ساکسونی) تعلق داشت و گفته میشود در صعود کارل پنجم به سلطنت نقش مؤثر داشت. پس از مرگ فردریک نیز، اعضای دو خاندان وتین و هسه و سایر حکمرانان محلی آلمان حامیان اصلی لوتر بودند) و نهضت رفورماسیون است. کارل چون بسیاری از حکمرانان بزرگ و کوچک آن روز اروپا، و چون اخلاف فرانسوی و انگلیسیاش، با زرسالاران یهودی پیوند داشت. در واقع، این مهمترین رشتهای است که مهاجمین صلیبی سده شانزدهم را به استعمارگران سده نوزدهم پیوند میزند و میراث فوق را به عصر جدید انتقال میدهد. کارل پنجم پسر فیلیپ خوشگل و خوانای دیوانه است. فیلیپ خوشگل پسر ماکزیمیلیان اول، امپراتور روم مقدس و ماری بورگوندی است. او در ابتدا حکمران هلند بود و در اواخر عمر حدود یک ماه با نام فیلیپ اول شاه کاستیل شد. خوانای دیوانه دختر ایزابل، ملکه کاستیل، و فردیناند کاتولیک، شاه آراگون، است. خوانا از سال ۱۵۰۲ دچار اختلالات شدید روانی بود و به این دلیل به خوانای دیوانه شهرت یافت. حاصل وصلت فیلیپ و خوانا دو پسر است: کارل پنجم و فردیناند اول که هر دو امپراتور روم مقدس شدند. فیلیپ خوشگل و خوانای دیوانه چهار دختر نیز داشتند: بزرگترین ایشان ابتدا همسر مانوئل ثروتمند، شاه پرتغال، شد و سپس با فرانسوای اول، شاه فرانسه، ازدواج کرد. دومی به همسری کریستیان دوم، شاه دانمارک، در آمد. سومی با لویی دوم، شاه مجارستان، و چهارمی با ژان سوم، شاه پرتغال ازدواج کردند(ژان سوم (خوان سوم)، پسر و جانشین مانوئل اول، با کاترین، خواهر کارل پنجم، ازدواج کرد و کارل با ایزابلا خواهر ژان، به دلیل میراث ناشی از این دو وصلت بود که فیلیپ دوم حکومت خود را بر سراسر شبه جزیره ایبری گسترد). کارل یکی از خوششانسترین وارثین تاریخ است. در ۱۵ سالگی حاکم هلند شد. ۱۶ ساله بود که پدربزرگش، فردیناند دوم آراگون، مُرد و بعنوان نایبالسلطنه مادرش (خوانای دیوانه) زمام امور کاستیل و آراگون را به دست گرفت در حالی که حتی زبان اسپانیولی نمیدانست. میگویند او به کمک مشاورین بورگوندی و هلندیاش در اسپانیا حکومتی برپا کرد که کم از سلطه خارجی نبود. ۱۹ ساله بود که پدربزرگ دیگرش، ماکزیمیلیان اول، مُرد و کارل امپراتور روم مقدس شد. در دوران سلطنت او در اسپانیا شورشهای گستردهای رخ داد که همه را با خشونت تمام سرکوب کرد و تنها در یک نوبت حکم اعدام ۲۷۰ نفر را صادر کرد. کارل در سال ۱۵۲۶ با ایزابل، دختر مانوئل ثروتمند و خواهر ژان سوم، پادشاهان پرتغال، ازدواج کرد. حاصل این وصلت فیلیپ دوم، پادشاه قدرتمند اسپانیا (۱۵۵۶-۱۵۹۸) و پرتغال (۱۵۸۰- ۱۵۹۸) و شوهر (۱۵۵۴-۱۵۵۸) ماری تودور، ملکه انگلستان، است. کارل پنجم در دوران حکومتش با دو تهدید بزرگ خارجی مواجه بود: خصومت شخصی میان او و فرانسوای اول، پادشاه فرانسه (۱۵۱۵-۱۵۴۷)، غرب و جنوب اروپا را به صحنه جنگهای خونین بدل ساخت و فجایع فراوان به بار آورد. در همین دوران تهاجم بزرگ سلیمان قانونی، سلطان عثمانی (۱۵۲۰- ۱۵۶۶)، از شرق آغاز شد که در سال ۱۵۲۹ با محاصره وین به اوج خود رسید. سلیمان سرزمین مجارستان را از چنگ خاندان هابسبورگ خارج کرد و مرزهای غربی دولت عثمانی را به اعماق اروپا رسانید. در سال ۱۵۳۲ بزرگترین جنگ میان کارل پنجم و قشون عثمانی در حوالی وین رخ داد. در همین زمان توسعه طلبی عثمانی ناگهان به سمت ایران متوجه و اروپا را از خطری بزرگ نجات داد. در سال بعد کارل تهاجم به شمال آفریقا را، که پیشتر پدربزرگش فردیناند آراگون آغاز کرده بود، از سر گرفت. بخش مهمی از مخارج سنگین حکومت جابرانه و جنگهای خونین کارل پنجم را طلای آمریکا تأمین میکرد. به نوشته بریتانیکا، تنها در سال ۱۵۵۰ هفده کشتی برای او سه میلیون سکه دوکات طلا از امریکا آوردند. معهذا، این غارت نیز پاسخگوی نیازهای دستگاه عریض و طویل کارل پنجم نبود. در سال ۱۵۵۶ او حدود ۶/۸ میلیون سکه دوکات بدهکار بود. این بدهی قاعدتاً بطور عمده به صرافان یهودی است. سالهای سلطنت کارل پنجم دوران گسترش نفوذ مالی و سیاسی زرسالاران یهودی در سراسر اروپاست. در همین دوران است که تکاپوی مالی و تجاری خاندان مندس و سایر زرسالاران یهودی شبه جزیره ایبری در بندر آنتورپ آغاز شد و در پیوند با دربار هابسبورگ و الیگارشی اروپا بزرگترین شبکه مالی و تجاری اروپای سده شانزدهم را پدید ساخت. در اواخر سلطنت کارل، گراسیا ناسی برجستهترین زن یهودی از زمان سقوط دولت یهود تا به امروز، به دربار سلیمان قانونی راه یافت و کمی بعد برادر زاده و دامادش یوسف ناسی، نیز به او پیوست. این سرآغاز برخی از مرموزترین و دسیسهگرانهترین حوادث سده شانزدهم میلادی است. در دربارهای کارل پنجم (در اسپانیا و اتریش) یهودیان حضور فعال داشتند. میدانیم که اعضای خاندانهای سانتانگل و سانچز درباریان متنفذ و گرداننده امور مالی دولت او در اسپانیا بودند. و میدانیم در دربار او در وین یهودی متنفذی به نام جوزلمان روشیمی حضور داشت. از جوزف بن گرشون صراف و تاجر بزرگ یهودی منسوب به شهر روشیم (در منطقه آلزاس)، که با نام جوزلمان یا جوزلین روشیمی نیز شناخته میشود، بعنوان رئیس یهودیان ساکن در سرزمینهای آلمانی نشین تابع امپراتوری کارل پنجم یاد میکنند. نفوذ او در دربار هابسبورگ از زمان ماکزیمیلیان اول آغاز شد و در دوران کارل پنجم تداوم یافت. جوزلمان چنان مقتدر بود که در سال ۱۵۳۰ فرمان اخراج یهودیان مرتد را از شهرهای آلمان دریافت داشت. اینان یهودیانیاند که به راستی به آئین مسیح گرویده بودند. او در سال ۱۵۴۳ امپراتور را به صدور فرمانی واداشت که طبق آن چاپ و نشر برخی رسالههای مارتین لوتر، که متضمن حمله به یهودیان بود، ممنوع شد. این رسالهها بطور عمده به سالهای نخستین تکاپوی لوتر دربارهی یهودیان (۱۵۱۷- ۱۵۱۸) است. برخی مورخین یهودی معاصر فرامینی را که کارل پنجم به سود یهودیان صادر کرد سخت ستودهاند و آن را لیبرالترین و سخاوتمندانهترین فرامینی میدانند که به سود یهودیان صادر شده است. اینان گاه از کارل بعنوان فرشته حامی یهودیان یاد میکند. الیا بن موسس لوانس خاخام و کابالیست نامدار اواخر سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم، نوه جوزلمان روشیمی است. از سدههای سیزدهم و چهاردهم میلادی برخی تجار و صرافان یهودی در بنادر الجزایر ساکن بودند و با یهودیان سایر مناطق، به ویژه بنادر شمال شرقی شبه جزیره ایبری و جنوب فرانسه، ارتباط فعال داشتند. این یهودیان در زیر حمایت دربار آراگون بوده و به تجارت برده و طلای سودان اشتغال داشتند. شاهان مسیحی اسپانیا یهودیان را بعنوان سفیر خود در دربارهای دولتهای مسلمان منطقه نیز منصوب میکردند. از جمله این سفرا باید به آبراهام و ساموئل ابن جلل، جوداس ابن هاتنس، و الفاکوئیم بونداوین، در سده سیزدهم و سولومون بن زکویی، در سده چهاردهم اشاره کرد. بدینسان، در دربار شاهان مسیحی اروپا یهودیان بعنوان کارشناسان دیپلماسی و تجارت منطقه شمال آفریقا شناخته میشدند. گفته میشود همدستی یهودیان با ایزابل و فردیناند در سقوط و غارت غرناطه (۱۴۹۲)، بر وضع یهودیان ساکن بنادر الجزایر تأثیر نامطلوب برجای گذارد و وضع ایشان را وخیم کرد. در نیمه اول سده شانزدهم، همپای تهاجم اسپانیا به جزایر و سواحل الجزایر، مهاجرت یهودیان آشکار و مخفی به این کشور آغاز شد. مهمترین این یهودیان عبارتند از شاخه ای از خاندان مندس و خانوادههای لوسادا، الوارنگا، زاکوتو، مولخو، دلارزا، سلیمان، بسناخ، یوکارا، بکری، لعلتاد، و دلمار. دائرةالمعارف یهود مینویسد، این یهودیان نقش مهمی در پرداخت فدیه و آزاد ساختن اسرای جنگی مسیحی به سود دولتهای اروپایی داشتند و تکاپوهای تجاری ایشان کشور الجزایر را غنی ساخت. از این پس ایشان به واسطههای تجارت میان بازارهای اروپا و الجزایر بدل شدند. رئیس یهودیان مستقر در الجزایر شیخ الیهود خوانده میشد. او در رأس بیت دین خود قرار داشت و از قدرت سیاسی و قضایی فراوان در میان یهودیان برخوردار بود. در سال ۱۸۷۰ به دستور آدولف کرمیو تمامی یهودیان الجزایر به طور خودکار شهروندی فرانسه گرفتند. در این زمان مسلمانان و اروپاییان دیگر نیازمند سالها اقامت و انجام رویهی بسیار دشوار برای اخذ تابعیت بودند. پس از دفع تهاجم کارل پنجم و الیگارشی صلیبی اروپا و استقرار حاکمیت عثمانی بر سرزمین الجزایر، یهودیان بتدریج به درباریان محبوب پاشاهای عثمانی بدل شدند و وضع آنان بیش از گذشته رونق یافت. بسیاری از ایشان مشاوران، طبیبان، صرافان و و دیپلماتهای حکمرانان ترک الجزایر بودند. قطعاً اقتدار کسانی چون یوسف ناسی در دربار استانبول عامل مؤثری در رشد نفوذ یهودیان در دولت الجزایر بود. به ادعای دائرة المعارف یهود، در زمان تهاجم فرانسه به الجزایر (۱۸۳۰) در این کشور ۳۰ هزار یهودی میزیستند. منبع فوق سلطه ی فرانسه را سرآغاز عصری نو در زندگی یهودیان الجزایر میداند. در دوران حاکمیت استعماری فرانسه در اتاق بازرگانی و شورای هر شهر یک یا دو یهودی عضویت داشتند. در ۲۴ اکتبر ۱۸۷۰ به ابتکار اسحاق آدولف کرمیو دولتمرد یهودی فرانسه، یهودیان الجزایر بعنوان شهروندان فرانسوی پذیرفته شدند. در این زمان تعداد ایشان ۳۵ هزار نفر گزارش شده است. به نوشتهی دائرة المعارف یهود، این اقدام سبب پیدایش موج گسترده ای از یهودستیزی در الجزایر شد و در دهههای ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ یهودیان مورد حمله مکرر مسلمانان قرار میگرفتند. انقلاب آزادیبخش الجزایر و استقلال این کشور برای یهودیان نامطبوع بود و لذا در دهه ۱۹۶۰ بسیاری از ایشان به فرانسه و اسرائیل مهاجرت کردند. دائرة المعارف یهود شمار یهودیانی را که به فرانسه رفتند ۷۰ هزار نفر و یهودیان مهاجر به اسرائیل را پنج هزار نفر گزارش کرده است. منبع فوق از دوران حکومت (۱۹۶۲-۱۹۶۵) احمد بن بلا به نیکی و از دوران (۱۹۶۵ -۱۹۷۸) هواری بومدین به بدی یاد میکند.
خاندان اورلئان و انقلاب ۱۸۳۰: در اوایل سال ۱۸۳۰، در زمانی که بخش عمدهی نیروی نظامی فرانسه، و کارآمدترین ایشان، درگیر اشغال الجزایر بود، کشور فرانسه دستخوش تحولی بزرگ شد. جناح لیبرال پارلمان از این فضا استفاده کرد و حملات خود را علیه دولت پرنس پولیناک تشدید نمود. دولت پولیناک با مخالفت اکثریت مطلق نمایندگان پارلمان مواجه شد و طرحهای اصلاحی او برای تجدید سازمان دولت و دیوانسالاری این کشور ناکام ماند. هدف از این طرحها افزایش قدرت شوراهای ایالتی و شهری بود. این در واقع به معنای افزایش نقش اشرافیت زمیندار، به رغم بورژوازی بزرگ پاریس، بود که در شهرستانها از اقتدار فراوان برخوردار بودند. پولیناک برای مواجهه با جناح لیبرال به افراطیترین عناصر سلطنتطلب روی آورد و آنان را در سمتهای وزارت گمارد. این تحول که نارضایتی شدید محافل سیاسی فرانسه را برانگیخت، با استقبال مطبوعات لندن مواجه شد. سرانجام، در ماه مه ۱۸۳۰، شارل دهم و پولیناک به انحلال پارلمان دست زدند و در ماه اوت انتخابات جدید را برگزار کردند. این تمهید نیز وضع را دگرگون نساخت زیرا نتیجه انتخابات به سود لیبرالها بود. سرانجام، شارل و پولیناک بطور کاملاً پنهان و محرمانه طرح یک کودتا را ریختند که شامل توقیف مطبوعات و انحلال پارلمان جدید بود. در نیمه شب ۲۵ ژوئیه ۱۸۳۰ فرمان کودتا برای چاپ به روزنامه مونیتور داده شد و سحرگاه این روز خبر توقیف مطبوعات و انحلال پارلمان پخش شد. انتشار این فرمان با واکنش شدید سردبیران جراید مواجه شد و بلافاصله ۴۴ نفر از آنان طی اطلاعیهای اعلام کردند که دولت از نظر قانونی حق تعطیلی مطبوعات را ندارد و به انتشار نشریات خود ادامه خواهند داد. فضای انقلابی به سرعت شهر پاریس را فرا گرفت. دولت تنها یک نیروی وفادار نظامی ۶۰۰۰ نفره در اختیار داشت که فرمانده آن، ژنرال مارمون بطور پنهان به پارلمان گرایش داشت. در ۲۷ ژوئیه، پولیناک فرمان یورش به چاپخانهها و دفاتر روزنامه را صادر کرد. شورش در پاریس آغاز شد و نمایندگان شهر در پارلمان رهبری شورشیان را به دست گرفتند. شهر به تصرف مردم درآمد و در خیابانها سنگربندی شد. دو هزار نفر در نبردهای خیابانی به قتل رسیدند. خانه ژاک لافیته، بانکدار معروف پاریس، ستاد مرکزی شورشیان بود. در ۳۱ ژوئیه شارل با دریافت پولی از جیمز روچیلد گریخت و به انگلستان پناه برد (پولیناک پس از انقلاب ۱۸۳۰ در برابر مجلس اعیان فرانسه محاکمه و به زندان ابد و خلع تمامی عناوین اشرافی محکوم شد. در سال ۱۸۳۶ لویی فیلیپ او را بخشید. به انگلستان رفت و در اواخر عمر به فرانسه بازگشت. در سال ۱۸۴۷ در فرانسه درگذشت). این قریب به دو ماه پس از اشغال بندر الجزیره است. ژاک لافیته که اینک رهبر اصلی انقلاب به شمار میرفت، و سایر رهبران جناج لیبرال، زمانه را برای تحقق سوداهای دیرین خود مناسبت یافتند، چنین بود که مارکیز لافایت در هتل دو ویلله، مرکز تجمع سران انقلاب، لویی فیلیپ دوک اورلئان ۵۷ ساله، را به عنوان پادشاه جدید و ناجی ملت فرانسه معرفی کرد. لافایت ۷۳ ساله، که اینک بعنوان بازمانده و نماد رهبران انقلاب کبیر فرانسه در سراسر اروپا و ایالات متحده آمریکا از شهرت بسیار برخوردار بود، اعلام کرد که سلطنت را بر ژاکوبنیسم (هرج و مرج و ترور) ترجیح میدهد. پاداش لافیته سمت نخست وزیری و وزارت دارایی فرانسه بود. این ماجرایی است که انقلاب ژوئیه یا انقلاب ۱۸۳۰ نامیده میشود و سرآغاز دورانی جدید از تاریخ فرانسه تلقی میگردد. وجه مشخصه این دوران ۱۸ ساله، که تا انقلاب ۱۸۴۸ و سقوط لویی فیلیپ ادامه یافت، یکه تازی لجام گسیخته بورژوازی بزرگ فرانسه است. شورش ژوئیه ۱۸۳۰ پاریس در اواخر دوران دولت ولینگتون رخ داد. (ولینگتون حدود سه ماه پس از صعود لویی فیلیپ، در ۱۶ نوامبر ۱۸۳۰ از مقام نخست وزیری انگلستان استعفا داد) صعود خاندان اورلئان به سلطنت فرانسه تصادفی نیست و در واقع تداوم پیوندی عمیق است که از نیمه دوم سده هفدهم میان این خاندان و برخی کانونهای مشکوک و دسیسهگر مالی و مستعمراتی برقرار بود. اورلئانها شاخهای از خاندان سلطنتی بوربن هستند که منشاء آنها به فیلیپ اول اورلئان (۱۶۴۰-۱۷۰۱)، پسر لویی سیزدهم و آن اتریشی، میرسد. فیلیپ تا بیست سالگی دوک آنژو خوانده میشد و بدلیل رفتار لاابالیاش به مسیو مشهور بود. لویی چهاردهم، پادشاه مقتدر فرانسه و برادر بزرگ فیلیپ، وی را در مسئولیتی نگمارد ولی او را تحمل میکرد. در ۱۶۶۰ به دوک اورلئان ملقب شد و سال بعد با هنریتا آن خواهر چارلز دوم پادشاه انگلیس، ازدواج کرد. به نوشته بریتانیکا، دوک اورلئان که هوموسکسوئل بود؛ به زودی رابطه زناشویی خود را با زنش قطع کرد و به روابط جنسی با مردان متعدد پرداخت. هنریتا نیز، که وضع همسر را چنین دید، درگیر رابطه نامشروع با لویی چهاردهم و سپس با آرمان گرامون شد و سرانجام در سال ۱۶۷۰ در ۲۶ سالگی مرد. مرگ او به یک رسوایی بزرگ بدل شد زیرا شایعات گستردهای رواج یافت که وی را یکی از عاشقان شوهرش مسموم کرده است. حاصل این ازدواج دو دختر است؛ یکی ملکه اسپانیا شد و دیگری ملکه ساردینی. اورلئان در سال بعد با الیزابت شارلوت (الیزابت شالوت فوق الذکر دختر کارل لویی، حاکم پالاتینیت، است. این کارل لویی پسر فردریک پنجم پالاتینیت و الیزابت استوارت دختر جیمز اول استوارت است. حاصل این وصلت، علاوه بر کارل لویی، سوفیای پالاتینیت بود که از طریق او سلطنت بریتانیا به پسرش، جرج اول بنیانگذار سلطنت هانوور در بریتانیا، انتقال یافت. بنابراین، دو خاندان اورلئان و هانوور از طریق سوفیا و الیزابت سارلوت پالاتینیت خویشاوند نزدیک بودند. خاندان اورلئان از این طریق با دو خاندان هوهن زولرن (پروس) و اورانژ (هلند) نیز خویشاوند بود) دختر حکمران پالاتینیت (باواریا)، ازدواج کرد. حاصل این وصلت فیلیپ دوم، دوک اورلئان، است. فیلیپ دوم اورلئان (۱۶۷۴-۱۷۲۳) در دوران حیات پدر به دوک شارتره ملقب بود. به نوشتهی بریتانیکا، رفتار بیادبانه، دائم الخمری و هرزگیهایش برای او شهرتی نامطبوع به ارمغان آورد. آمریکانا فیلیپ دوم اورلئان را دائم الخمری رسوا و معاشر با افراد ناباب و بدنام توصیف کرده است. لذا، عمویش، لویی چهاردهم، او را از تصدی مناصب عالی نظامی محروم کرد. او با فرانسوا ماری بوربن دختر نامشروع لویی چهاردهم، ازدواج کرد و بدینسان داماد پادشاه نیز شد و در سال ۱۷۰۱ با مرگ پدر به دوک اورلئان ملقب گردید. لویی چهاردهم که فیلیپ را فردی سخت بیکفایت میشناخت، او را در سمت رئیس شورای نیابت سلطنت گمارد با این یقین که از جانب وی تهدیدی متوجه سلطنت پسر خردسالش نخواهد بود. با مرگ لویی چهاردهم (اول سپتامبر ۱۷۱۵)، سلطنت به نواده پنج سالهاش، لویی پانزدهم، انتقال یافت و دوک اورلئان بعنوان نایب السلطنه زمام امور کشور را بدست گرفت. اورلئان در دوران هفت ساله نیابت سلطنتش نزدیکترین روابط را با دربار هانوور لندن و برخی کانونهای مشکوک مالی داشت. او دست دوستانش را در سیاست و اقتصاد فرانسه باز گذارد، آنان را در نهاد جدیدی بنام پلی سینودی (شورای دولتی) مجتمع ساخت و این نهاد را در مقابل دربار و وزیران قرار داد. یکی از دوستان اورلئان فردی بنام جان لاو بود که میگویند اسکاتلندی است. پدر جانلاو یک جواهرفروش ساکن شهر ادنبورگ (مرکز اسکاتلند) بود. لاو در نوجوانی به مدت ده سال به آمستردام، کانون زرسالاری یهودی آن عصر، رفت و به صرافی پرداخت. سپس به اسکاتلند بازگشت. در سال ۱۷۱۶، کمی پس از مرگ لویی چهاردهم، راهی پاریس شد و در جرگه دوستان اورلئان جای گرفت. در همین سال لاو با مجوز اورلئان به تأسیس یک بانک مرکزی، مشابه بانک انگلستان، دست زد بنام بانک عمومی و انتشار پول کاغذی را آغاز کرد. او در سال بعد (۱۷۱۷) کمپانی اوکسیدن (کمپانی غرب) را تأسیس کرد که با نام کمپانی میسیسیپی یا کمپانی لوییزیانا نیز شهرت دارد. هدف از تأسیس کمپانی اوکسیدن کاهش بدهی های سنگین دربار فرانسه از طریق گسترش مستملکات آن در جلگه رود میسیسیپی آمریکا بود. یک روی این ماجرا توسعهطلبی مستعمراتی و تأسیس پلانتها در آمریکای شمالی، و به تبع آن افزایش شدید تجارت فرانسوی برده، بود و روی دیگر بازی مالی با سهام این کمپانی و جذب نقدینگی مردم فرانسه. کمپانی لاو انحصار تجارت تنباکو و تجارت بردگان آفریقا را بدست گرفت؛ در سال ۱۷۱۹ به کمپانی هند شرقی و غربی تغییر نام داد و با خرید کمپانی هند شرقی فرانسه انحصار خود را بر تمامی تجارت مستعمراتی فرانسه، در شرق و غرب، مستقر ساخت. بدینسان، نه تنها ضرب سکه و انتشار پول کاغذی، بلکه گمرکات و تجارت خارجی فرانسه نیز بطور کامل در دست جانلاو قرار گرفت. در سال ۱۷۱۹ هجوم مردم به خرید سهام کمپانی آغاز شد و قیمت هر سهم از ۵۰۰ لیور به ۱۸۰۰۰ لیور رسید. لاو به انتشار ۶۲۵ هزار سهم دست زد. سهام کمپانی به موضوع بورس بازی گسترده بدل شد و کار صرافان را رونقی بیسابقه داد. همپای آن لاو انتشار پول کاغذی را به شدت افزایش داد تا سهام بیشتری فروخته شود. این اقدامات بیرویه در سال ۱۷۲۰ به سقوط شدید ارزش سهام کمپانی و پول کاغذی فرانسه انجامید و کشور را در بحران مالی مدهشی فرو برد. وضع چنان به وخامت گرایید که در دسامبر این سال جانلاو مجبور به فرار از کشور شد و بانک و کمپانی بدهکار و ورشکسته به مالکیت دولت فرانسه درآمد. این ماجرایی است که در تاریخ اروپا به شیادی میسیسیپی شهرت دارد. دوستان مشکوک دوک اورلئان به جانلاو محدود نبودند. فرد دیگر، شوالیه رمزی اسکاتلندی، از بنیانگذاران فراماسونری، است. فیلیپ دوم اورلئان همان کسی است که در سال ۱۷۱۷ الماس پیت را با واسطهی مارکوس موسس (مردخای هامبورگر) یهودی به مبلغ یکصد هزار پوند استرلینگ خریداری کرد. این الماس امروزه بنام فیلیپ اورلئان، الماس نایب السلطنه خوانده میشود. دوک اورلئان در سیاست خارجی بعنوان دوست و متحد الیگارشی انگلستان و هلند شناخته میشد و به این دلیل سیاستی خصمانه علیه فیلیپ پنجم، نوه لویی چهاردهم و پادشاه اسپانیا (۱۷۰۰ -۱۷۴۶)، در پیش گرفت (فیلیپ پنجم بنیانگذار سلطنت خاندان بوربن در اسپانیا است. او پسر لویی، پسر بزرگ لویی چهاردهم و ولیعهد ناکام فرانسه متوفی ۱۷۱۱، است. در سال ۱۷۰۰ کارل دوم، آخرین پادشاه اسپانیا از خاندان هابسبورگ، درگذشت و چون فرزند نداشت، لویی چهاردهم نوه خود، فیلیپ، را بعنوان پادشاه اسپانیا اعلام کرد. فیلیپ در این زمان دوک آنژو لقب داشت. این ادعا از آن رو صورت گرفت که مادر بزرگ فیلیپ دختر فیلیپ چهارم پادشاه اسپانیا و همسر لویی چهاردهم بود. اقدام لویی چهاردهم برای تصاحب سلطنت اسپانیا منجر به جنگهای خونینی شد که به جنگ وراثت سلطنت اسپانیا (۱۷۰۱-۱۷۱۴) معروف است. در جبهه مخالف لویی چهاردهم، امپراتوری هابسبورگ، انگلستان، هلند، دانمارک، پرتغال و پروس جای داشتند که از اتحاد فرانسه و اسپانیا و تبدیل آن به بزرگترین قدرت اروپایی زمانه هراسان بودند. این در دورانی است که اسپانیا مستعمرات پهناوری را در قاره آمریکا در تصرف داشت. نامزد آنان برای تصاحب تاج و تخت فرانسه، کارل، دومین پسر لئوپولد اول امپراتور روم مقدس، بود. او همان کسی است که در سال ۱۷۱۱ با نام کارل ششم امپراتور روم مقدس شد. کارل ششم پدر ماری ترز، ملکه اتریش، است. جنگ وراثت اسپانیا در سال ۱۷۱۴ به پایان رسید. این سال مقارن با آغاز سلطنت جرج اول، بنیانگذار خاندان سلطنتی هانوور، در انگلستان است. پس از مرگ لویی چهاردهم، فیلیپ پنجم اسپانیا، به رغم عموزاده خردسالش لویی پانزدهم، داعیه تصاحب تاج و تخت فرانسه را داشت که با مقابله انگلستان و هلند مواجه شد. این در دوران نیابت سلطنت دوک اورلئان است. در سال۱۷۱۹ توطئه ای در پاریس کشف شد که در رأس آن سفیر اسپانیا قرار داشت. لذا، دوک اورلئان با حمایت انگلستان و هلند به اسپانیا حمله برد و فیلیپ پنجم را مجبور کرد از دعاویش دست بردارد). با انتقال قدرت به لویی پانزدهم در فوریه ۱۷۲۳، دوک اورلئان در سمت وزیر اعظم منصوب شد و تا زمان مرگ (چهار ماه بعد) عملاً زمام امور را به دست داشت. گفتیم که واپسین سالهای سلطنت (۱۶۴۳-۱۷۱۵) لویی چهاردهم و دوران سلطنت (۱۷۱۵-۱۷۷۴) لویی پانزدهم دوران نفوذ چشمگیر یهودیان و مارانو ها در دربار فرانسه است. گفتیم که ساموئل برنارد، صراف نامدار یهودی، بانکدار شخصی لویی چهاردهم و لویی پانزدهم بود و تکاپوی خاندان گرادیس در بندر بوردو و تجارت گسترده ایشان با انگلستان و کانادا و جزایر هند غربی در سال ۱۶۹۴ آغاز شد و گفتیم که در سال ۱۷۴۴ آبراهام گرادیس سررشتهدار دربار لویی پانزدهم شد و در سال ۱۷۶۳ انحصار تجارت شکر فرانسه را بدست گرفت. حضور فعال زرسالاران یهودی در اقتصاد و سیاست فرانسه با تأسیس کمپانی هند شرقی فرانسه (۱۶۶۴) مقارن است. این دوران اقتدار طبقه جدیدی از صرافان و تجار ماوراء بحار و پیوند ایشان با محافلی از اشرافیت فرانسه است که راهی متمایز با اشرافیت سنتی را میپیمودند. اقتدار این کانون در سیاست فرانسه بازتاب یافت و خاندان اورلئان به نماینده سیاسی ایشان بدل شد. از اینروست که در تاریخنگاری رسمی غرب از فیلیپ دوم اورلئان، به رغم تمامی بدکاریها و پیوند های آشکارش با دسیسهگران مالی و ماجراجویان تجاری و مستعمراتی، به نیکی یاد میکنند. برای نمونه، در دائرة المعارف آمریکانا چنین میخوانیم: او به عبث کوشید در دوران نیابت سلطنتش نظام خودکامه حکومتی لویی چهاردهم را از طریق اعطای نقش بیشتر به اشرافیت در اداره امور کشور دگرگون کند. دائرة المعارف بریتانیکا (۱۹۹۸) نیز چنین رویهای دارد. برای نمونه، جانلاو را بعنوان یک مصلح مالی جلوه میدهد و آشکارا میکوشد او را از اتهام شیادی تبرئه کند. این مأخذ هدف از اقدامات جانلاو را اصلاحات مالی به منظور تأدیه بدهیهای سنگینی میخواند که جنگهای لویی چهاردهم به بار آورده بود. برخی محققین، چون شنان و هنشل، نادرستی این شیوه نگرش را مورد توجه قرار داده و به نقد آن پرداختهاند. به نوشته نیکلاس هنشل، مورخین به شکلی غیرعادی از اصلاحات مالی و اداری دوک اورلئان سخن میگویند و انگیزههای شخصی او را مورد غفلت قرار میدهند. این اشرافیتی که اورلئان برکشید و آن را در مقابل دربار فرانسه قرار داد، کسانی نبودند جز رفقای همپیاله و عیاش او و شعبدهبازان مالی چون جانلاو. به زعم شنان، مجمعی که دوک اورلئان در پیرامون خود تشکیل داد تنها یک پوشش فریبکارانه بود برای برکشیدن دوستان شخصی و جلب حمایت برخی خاندانهای اشرافی به سود خود. از اورلئان نایب السلطنه پسری برجای ماند بنام لویی (۱۷۰۳-۱۷۵۲) که او نیز پس از مرگ پدر دوک اورلئان لقب داشت. این لویی اورلئان را فردی منزوی توصیف کردهاند و میگویند به دلیل مرگ همسرش گوشه گرفت و به مطالعات دینی مشغول شد. او پسری بنام لویی فیلیپ (۱۷۲۵-۱۷۸۵) داشت که تنها نکته مهم زندگیاش حشرونشر با هنرپیشگان و نوازندگان است. این دوک اورلئان پدر لویی فیلیپ ژزف است که از چهرههای مؤثر در سقوط و قتل لویی شانزدهم بود. لویی فیلیپ ژزف (۱۷۴۷-۱۷۹۳) در آغاز دوک مون پنسیه لقب داشت، پنج ساله بود که پدر بزرگش مرد و دوک شارتره شد، و در ۳۸ سالگی با مرگ پدر دوک اورلئان شد. این دوک اورلئان دشمن کینهتوز ملکه ماری آنتوانت، همسر لویی شانزدهم، بود و به این دلیل از دربار طرد شد. در جریان اختلافاتی که در سال ۱۷۸۷ میان لویی شانزدهم و گروهی از اشراف فرانسه بر سر سیاستهای مالی رخ داد، اورلئان مدت کوتاهی به املاکش تبعید شد. این گروه از اشراف متمرد هسته نخستین نهادی بودند که در زمان انقلاب ۱۷۸۹ مجمع ملی (کنوانسیون) را تشکیل داد و قدرت را به دست گرفت. در تاریخنگاری رسمی غرب از این گروه با نام زیبای جناح لیبرال یاد میشود. این جناح با سازمان نوپدید فراماسونی پیوند استوار داشت و اورلئان در ۲۴ سالگی (۱۷۷۱) در سمت استاد اعظم فراماسونری فرانسه منصوب شد. مخالفتهای او با دربار درست از این سال آغاز شد و سرانجام به تبعید محترمانهاش به انگلستان (اکتبر ۱۷۸۹) انجامید. این سالهای تیرگی روابط و خصومت شدید انگلستان و فرانسه، بویژه در عرصه مستعمرات، است؛ خصومتی که پیشتر، در دوران جنگ وراثت اسپانیا (۱۷۰۱-۱۷۱۴) و جنگ هفت ساله اروپا (۱۷۵۶ -۱۷۶۳)، در اوج خود بود. در اوایل سلطنت لویی شانزدهم (۱۷۷۵) جنگ استقلال آمریکا آغاز شد و فرانسه و اسپانیا به حمایت مالی و تسلیحاتی از استقلال طلبان آمریکایی برخاستند. کمی بعد، فرانسه (۱۷۷۸) و اسپانیا (۱۷۷۹) بطور رسمی جنگ علیه انگلستان را آغاز کردند و در سال ۱۷۸۰ هلند نیز تهاجم به مستعمرات انگلیس را آغاز کرد. این ماجرا در سال ۱۷۸۳ با پیمان صلح آمریکا و انگلستان و پیمان صلح انگلستان با فرانسه و اسپانیا به پایان رسید. دوک اورلئان در سال ۱۷۹۰، در کوران انقلاب، به فرانسه بازگشت و به عضویت مجمع ملی درآمد. در این زمان کاخ او در پاریس، موسوم به پالاس رویال به مرکز انقلابیون بدل شد و وی در چشم عوام شورشی، که در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ به قلعهی باستیل حمله برده بودند، به عنوان قهرمان انقلاب شناخته میشد. در سال ۱۷۹۱ عضو کلوپ ژاکوبنها شد (ژاکوبنها اعضای سازمانی بودند که در دسامبر ۱۷۸۹ با عنوان انجمن دوستداران قانون اساسی تأسیس شد و در آغاز هدف خود را حفاظت از دستاوردهای انقلاب در قبال تهاجم اشراف اعلام کرد. در ژوئیه ۱۷۹۱ اداره انجمن بدست گروههای تندرو به رهبری ماکزیمیلیان روبسپیر (۱۷۵۸-۱۷۹۴) افتاد. با اعلام نظام جمهوری در سپتامبر ۱۷۹۲ نام خود را به انجمن ژاکوبنها، دوستان آزادی و برابری تغییر داد و در میان توده عوام و مردم فقیر پاریس محبوبیت فراوان یافت. اعضای کلوپ ژاکوبن کارگردانان اصلی دوران ترور بودند که از پاییز ۱۷۹۳ آغاز شد. گفته میشود در این زمان پنج تا هشت هزار کلوپ ژاکوبن در سراسر فرانسه بود که حدود ۵۰۰ هزار نفر عضو داشت. با سقوط و اعدام رویسپیر (۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴)، کلوپ ژاکوبن پاریس، که اینک نماد ترور و دیکتاتوری شناخته میشد، بسته شد و کمی بعد (۱۱ نوامبر) برای همیشه تعطیل شد. عناصر مشکوک و یهودیان مخفی، چون جونیوس فری (رهبر فرقه فرانک)، در صفوف ژاکوبنها حضور فعال داشتند و لذا این تنها سازمان سیاسی فرانسه در عصر انقلاب بود که به شدت از یهودیان حمایت میکرد) و بدینسان با افراطی ترین جناح انقلابیون هم پیمان شد. در ۱۰ اوت ۱۷۹۲ با اشغال کاخ تویلری نظام سلطنتی سقوط کرد و کنوانسیون جدید در ۲۱-۲۲ سپتامبر رسماً الغاء سلطنت و استقرار نظام جمهوری را اعلام کرد. اورلئان، که اینک نام فیلیپ مساوات (فیلیپ اگالیته) را بر خود نهاده بود، یکی از اعضای این مجلس بود. او در این مجلس از جناح تندرو موسوم به مونتانیارها (به دلیل استقرار در ردیفهای آخر مجلس کنوانسیون به مونتانیارها یعنی کوه نشینان شهرت یافتند) که مورد حمایت توده عوام پاریس و کلوپ ژاکوبنها بودند، علیه جناح معتدلتر ژیروندن (ژیروندنها بیشتر جوانانی تحصیلکرده و آرمان گرا بودند و سخنگوی طبقه متوسط پاریس و شهرستانها بشمار میرفتند. رهبری آنها با روزنامه نگار جوانی بنام ژاک پی یر بریسوت بود و به این دلیل به بریسوتنها Brissotins نیز شهرت داشتند. با اقدامات افراطی مونتانیارها مخالف بودند. اوج اقتدارشان در بهار ۱۷۹۲ است. این ژیروندنها بودند که در ۲۰ آوریل ۱۷۹۲ جنگ انقلابی علیه اتریش و ارتجاع اروپا را آغاز کردند. با حمله به کاخ تویلری موجی از افراطی گرایی آغاز شد و ابتکار عمل بدست ژاکوبنها افتاد که از طریق شعار های تند خویش رهبری توده عوام را بدست گرفتند. در جریان محاکمه لویی شانزدهم بسیاری از ژیروندنها مخالف اعدام او بودند و به این دلیل با اتهام سلطنت طلبی مواجه شدند. در ۳۱ مه ۱۷۹۳ شورش جدیدی در پاریس آغاز شد و گروههای مسلح ژاکوبن محل کنوانسیون را محاصره کردند و در ۲ ژوئن نمایندگان ژیروندن را دستگیر نمودند. در ۳۱ اکتبر ۲۱ تن از نمایندگان ژیروندن، از جمله بریسوت، با گیوتین اعدام شدند و بقیه به شهرستانها گریختند. بدینسان، دوران ترور یا دیکتاتوری ژاکوبنها آغاز شد که تا ژوئیه ۱۷۹۴ تداوم یافت)حمایت میکرد. در جریان محاکمه لویی شانزدهم (دسامبر ۱۷۹۲- ژانویه ۱۷۹۳)، ژیروندنها مونتانیارها را متهم کردند که میخواهند فیلیپ اگالیته را پادشاه فرانسه کنند. فیلیپ به اعدام لویی شانزدهم رأی مثبت داد ولی حتی او نیز از موج فزاینده و مهارناشدنی خشونت در امان نماند؛ به رغم نمایشهای انقلابی و جمهوری خواهانهاش، به توطئه علیه انقلاب متهم شد؛ در آوریل ۱۷۹۳ دستگیر شد و در ۶ نوامبر با گیوتین به قتل رسید. لویی فیلیپ که از سال ۱۷۸۵ دوک شارتره لقب داشت، پسر بزرگ فیلیپ اگالیته است. او به تأسی از پدر با انقلابیون همکاری داشت. در سال ۱۷۹۰ عضو کلوپ ژاکوبن شد و در زمان جنگ با اتریش با درجه نایب ژنرالی به جبهه رفت. در آوریل ۱۷۹۳ به اتریش گریخت و از آن پس به مدت ۲۱ سال در خارج از فرانسه زیست. در نوامبر ۱۷۹۳ با قتل پدر به دوک اورلئان ملقب شد. مدتی در سویس بود و سپس بیش از دو سال در آمریکای شمالی زیست. در اوایل سال ۱۸۰۰ به انگلستان رفت، با عموزادگان فراری خویش آشتی کرد و در زمره اطرافیان لویی هیجدهم جای گرفت. در سال ۱۸۰۹ به سیسیل رفت و با دختر فردیناند چهارم، شاه ناپل، ازدواج کرد. با اعاده سلطنت بوربنها (۱۸۱۴) به فرانسه بازگشت، ثروت هنگفت خاندان خود را به چنگ آورد و زندگی مجللی را در کاخ خانوادگی خود، پالاس رویال، آغاز کرد. در زمان فرار ناپلئون از جزیره الب به انگلستان گریخت. پس از سقوط مجدد ناپلئون بار دیگر به فرانسه بازگشت. در دوران سلطنت لویی هیجدهم و شارل دهم کاخ او در پاریس پاتوق منتقدان سلطنت بوربن بود. در این دوران، لویی فیلیپ، در تداوم سنت خانوادگی خویش، پیوندی استوار با بانکداران بزرگ فرانسه و کانونهای مشکوک مالی داشت. و سرانجام، در ۹ اوت ۱۸۳۰ رسماً سلطنت فرانسه را پذیرفت. در رأس شورش ژوئیه ۱۸۳۰ پاریس به روزنامه نگارانی چون لویی تییر و فرانسوا گیزو، بانکدارانی چون ژاک لافیته و کاسیمر پریه، نظامیانی چون کاونیاک، جلاد بعدی الجزایر و انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، و سیاستمدارانی محیل و کارکشته چون تالیران و لافایت قرار داشتند. آنان لبه عصیان مردم را علیه شارل دهم متوجه ساختند و با اشغال مراکز حساس شهر خلع او را اعلام کردند. این گروه خواستار سلطنت دوک اورلئان (لویی فیلیپ) بودند. به نوشته تامسون، مکر تییر، دیپلماسی تالیران، و ثروت لافیته لویی فیلیپ را به سلطنت رسانید. در این میان نقش تالیران واجد اهمیت جدی است؛ سیاستمداری که در تاریخ معاصر اروپا نام او بعنوان برجستهترین نماد مکر و دسیسه و دورویی در سیاست به ثبت رسیده است. پرنس تالیران به یک خانواده اشرافی غیرثروتمند تعلق داشت. از هشت سالگی به تحصیل علوم دینی پرداخت و در سال ۱۷۸۸ به مقام اسقفی رسید. با شروع انقلاب، به عضویت کنوانسیون ملی برگزیده شد و نقش اصلی را در مصادره داراییهای کلیسا بدست گرفت. هرچند این اقدام تکفیر پاپ را برایش به ارمغان آورد، ولی وی از این طریق به شهرت فراوان رسید و به اسقف انقلاب معروف شد. در اواخر سال ۱۷۹۱ با هدف جلب بیطرفی انگلستان در قبال حوادث اروپای قاره و جلوگیری از اتحاد این دولت و پروس با اتریش به لندن اعزام شد. این مأموریت در زمان نخست وزیری ویلیام پیت در انگلستان است. در سالهای بعد نیز با مأموریتهای دیپلماتیک در انگلستان به سر برد تا سرانجام، به دلیل اعتراض تبعیدیان فرانسوی مقیم لندن، در سال اوایل سال ۱۷۹۴ از انگلستان اخراج شد. این در حالی است که وی مغضوب دولت انقلابی فرانسه نیز بود. تالیران به ایالات متحده آمریکا رفت و به مدت دو سال در این کشور اقامت گزید در این دوران او با کانونهای دسیسه گر مالی پیوند نزدیک داشت و از طریق صرافی و بورسبازی ثروتی هنگفت به چنگ آورد. در سپتامبر ۱۷۹۶ به پاریس بازگشت و به عضویت انستیتوی ملی برگزیده شد. (این نهادی است که کنوانسیون به جای آکادمی فرانسه تأسیس کرده بود) نخستین رسالهای که وی به این انجمن ارائه داد در زمینه وضع مستعمرات فرانسه است. در رساله فوق، تالیران این اندیشه را مطرح کرد که فرانسه قادر به تصرف مجدد مستعمرات پیشین خود در قاره آمریکا نیست و باید در جستجوی متصرفات جدید در قاره آفریقا باشد. این اندیشهای است که کمی بعد به اشغال مصر انجامید و سه دهه بعد در پایه اشغال الجزایر و تأسیس امپراتوری مستعمراتی فرانسه در شمال آفریقا قرار گرفت. این رساله سبب جلب توجه دیرکتوار (دولت انقلابی فرانسه که طبق قانون اساسی سال سوم انقلاب تأسیس شد. این نهاد به مدت چهارم سال (نوامبر ۱۷۹۵- نوامبر ۱۷۹۹) قدرت را بدست داشت. ساختار آن واکنشی بود در برابر دیکتاتوری دوران روبسپیر و عملاً بگونهای بود که مانع از کارایی آن میشد) به او شد و چند روز بعد در سمت وزیر خارجه جای گرفت. دائرة المعارف بریتانیکا دیرکتوار را احتمالاً فاسدترین حکومتی میداند که در طول تاریخ فرانسه به قدرت رسیده است. سیاستهای آن در جهت افزایش قدرت و ثروت اعضایش بود و ممانعت از اعاده سلطنت بوربنها یا هر نوع حکومتی که سلطه حکمرانان جدید را به مخاطره اندازد. دوران حکومت دیرکتوار دوران فساد گسترده مالی و انحطاط مدهش اخلاقی در فرانسه است. این فرصتی مناسب برای ثروتاندوزی حریصانه تالیران بود. در جریان انعقاد پیمان کامپو فورمیو (اکتبر ۱۷۹۷)، که حاصل پیروزی ژنرال بناپارت بر ارتش اتریش بود، بیش از یک میلیون فرانک رشوه گرفت. سپس به همراه بناپارت دیرکتوار را قانع کرد که به مصر حمله برند. در همین دوران، تلاش وی برای دریافت رشوه از نمایندگان دولت نوپای ایالات متحده آمریکا جنجالی بزرگ را برانگیخت که به ماجرای XYZ معروف است. این ماجرا چنین است: در سال ۱۷۹۴، مقارن با اوج ترور ژاکوبنها در فرانسه، دولت جرج واشنگتن در ایالات متحده (۱۷۸۹-۱۷۹۷) طی پیمان راه دوستی نزدیک با انگلستان را در پیش گرفت و در نتیجه بار دیگر کشتیهای تجار آمریکایی بدون هراس از ناوگانهای انگلیسی در عرصه تجارت ماوراء بحار فعال شدند. این پیوند خشم فرانسویها را برانگیخت و در اواخر دوران زمامداری واشنگتن منجر به توقیف ۳۱۶ کشتی آمریکایی توسط ناوگان فرانسه شد. جان آدامز رئیس جمهور بعدی آمریکا (۱۷۹۷-۱۸۰۱) برای رفع این معضل هیئتی را به فرانسه گسیل داشت. تالیران برای اعاده روابط دوستانه دو دولت خواستار ۲۵۰ هزار دلار رشوه برای شخص خود و اعطای وامی کلان به دولت فرانسه شد. دائرةالمعارف آمریکانا مینویسد: هرچند در دیپلماسی آن روز رشوه وسیله ناشناختهای نبود معهذا آمریکاییها از پذیرش درخواستهای تالیران سر باز زدند؛ مذاکرات به بن بست انجامید و موجی از تبلیغات ضد فرانسوی آمریکا را فرا گرفت. این حادثه به وخامت بیشتر روابط انجامید و دو کشور را در آستانه جنگ قرار داد. در پی این ماجرا تالیران مجبور به استعفا شد. اینک او، در پایان دو سال ریاست بر دستگاه وزارت خارجه، ثروتی انبوه داشت که در خارج از فرانسه ذخیره شده بود. روشن است که حافظان و اداره کنندگان این ثروت کسانی جز صرافان یهودی لندن و آمستردام نبودند که در ازای سرمایه او بهرههای هنگفت به وی میپرداختند. پنج ماه پس از استعفای تالیران، ناپلئون از مصر بازگشت و کمی بعد از طریق کودتا (۹-۱۰ نوامبر ۱۷۹۹) قدرت را بدست گرفت. ناپلئون ابتدا یک هیئت سه نفره تشکیل داد که خود به عنوان کنسول اول در رأس آن بود. در ۲۲ نوامبر تالیران در سمت وزیر خارجه دولت جدید منصوب شد. او به افزایش گام به گام اقتدار ناپلئون یاری رسانید و پس از اعلام ناپلئون بعنوان امپراتور فرانسه (۱۸ مه ۱۸۰۴)، تالیران در سمت حاجب اعظم (وزیر دربار) او منصوب شد. درآمد رسمی تالیران در این سمت سالیانه ۵۰۰ هزار فرانک گزارش شده است. تالیران که خطر سقوط ناپلئون را پیشبینی میکرد در اوت ۱۸۰۷ از سمتهای خود استعفاد داد معهذا هنوز نیز طرف مشاوره امپراتور بود. در سپتامبر ۱۸۰۸ به همراه ناپلئون در کنگره حکمرانان اروپا در ارفورت (پروس) شرکت کرد. در این اجلاس، محرمانه با آلکساندر اول، تزار روسیه، مذاکره نمود و وی را به مقابله با ناپلئون برانگیخت. تالیران از آن پس بطور کاملاً پنهان با دشمنان خارجی ناپلئون ارتباط داشت. وی در ازدواج شوم ناپلئون با ماری لوییز هابسبورگ نیز نقشی مؤثر ایفا نمود. در نتیجه چنین اقداماتی است که پس از اشغال پاریس (۳۱ مارس ۱۸۱۴)، تزار آلکساندر اول در کاخ تالیران مأوا گرفت و این تالیران بود که او را قانع کرد که تنها راه حفظ صلح در اروپا اعاده سلطنت خاندان بوربن است. وی در رأس دولت موقتی قرار گرفت که با پول و حمایت انگلستان مأموریت اعاده سلطنت بوربنها را به دست داشت. منابع تاریخی از نقش مشترک تالیران، سرویس اطلاعاتی بریتانیا و روچیلدها در اعاده سلطنت بوربنها یاد کردهاند. لویی هیجدهم پس از بازگشت به فرانسه تالیران را در سمت وزیر خارجه خود منصوب کرد. این امر نارضایتی سلطنتطلبان افراطی را برانگیخت و در سپتامبر ۱۸۱۵ تالیران مجبور به استعفا شد. او تا سال ۱۸۲۹ به زندگی خصوصی پرتجمل خود و تدوین خاطراتش اشتغال داشت. از این زمان وی با لیبرالها برای ساقط کردن شارل دهم متحد شد. مورخین مینویسند هستهی اصلی مخالفان شارل دهم، نخستین بار در اواخر سال ۱۸۲۹ در کاخ باشکوه تالیران در پاریس جلسه خود را تشکیل داد و گروهی را پدید آورد که در جریان انقلاب ژوئیه به حزب ملی (لوناسیونال) معروف شد. تارله درباره نقش تالیران ۷۶ ساله و بیمار در صعود سلطنت لویی فیلیپ مینویسد: شوراهای توطئهگرانه به رهبری صاحبخانه، این رجل عالیمقام نظام قدیم و اسقف پیشین تشکیل مییافت که در تاجگذاری لویی شانزدهم، ناپلئون و حتی شارل دهم شرکت جسته بود و متوالیاً به نظام قدیم، به انقلاب، به امپراتوری، و بار دیگر به بوربنها پس از بازگشت ایشان خدمت کرده بود و اکنون بنام انقلاب علیه بوربنها و برای سلطنت اورلئانها توطئه میکرد. با صعود لویی فیلیپ، تالیران در سالهای ۱۸۳۰-۱۸۳۴ به عنوان سفیر در لندن به سر برد و در مشارکت با آریستوکراسی مالی از طریق سفتهبازی در بازار بورس لندن ثروتی هنگفت به جیب زد. او در این دوران نقشی مؤثر در استقرار سلطنت لئوپولد در بلژیک ایفا نمود. او در ۸۴ سالگی در پاریس درگذشت. تالیران در سال ۱۸۱۵ از زنش، که همسر مطلقه یکی از کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا بود، جدا شد؛ از آن پس عزب زیست و فرزند مشروعی از خود بر جای ننهاد. چهره مؤثر دیگری که در صعود لویی فیلیپ به سلطنت فرانسه نقش داشت، مارکیز لافایت است. لافایت از اشراف زادگان ثروتمند فرانسوی بود و از درباریان جوان لویی شانزدهم. در سال ۱۷۷۷، بیست و هفت ماه پس از شروع جنگ استقلال آمریکا، به این سرزمین اعزام شد و با درجه سرلشکری در صفوف ارتش آمریکا حضور یافت. او از این زمان با جرج واشنگتن، فرمانده کل ارتش استقلالطلبان آمریکایی، دوست شد و میان این دو رابطه صمیمانه و پایداری پدید آمد. پیوند لافایت با جرج واشنگتن تا بدان حد بود که وی بعدها پسر خود را جرج واشنگتن لافایت نامید. در سال ۱۷۸۰ فرمانده قشون ویرجینیا شد و در ۱۹ اکتبر این سال به کمک نیروهای نظامی فرانسوی و آمریکایی لرد چارلز کورنوالیس، فرمانده ارتش انگلیس، را وادار به تسلیم کرد. بدینسان، لافایت آوازهای بلند یافت و به قهرمان دو جهان شهره شد. در ۱۷۸۲ به فرانسه بازگشت و منصب سرتیپی ارتش فرانسه به وی اعطا گردید. لافایت، به سان دوک اورلئان، از اعضای جناح لیبرال دربار فرانسه بود؛ در جریان انقلاب به عضویت نخستین مجلس ملی فرانسه درآمد و به یکی از قدرتمندترین رهبران انقلاب بدل شد. طرح اولیه اعلامیه حقوق بشر را او به مجلس فرانسه ارائه داد که پس از اصلاحاتی در ۲۷ اوت به تصویب رسید. در ۱۵ ژوئیه، یک روز پس از سقوط باستیل، در سمت فرمانده گارد ملی پاریس منصوب شد. لافایت خواستار انحلال نظام سلطنت نبود و لذا پس از آنکه سربازان او گروهی از مردم پاریس را به قتل رسانیدند، در اکتبر ۱۷۹۱ از سمت خود استعفا داد. کمی بعد بعنوان فرمانده ارتش فرانسه در متس منصوب شد. گفته میشود وی قصد داشت به پاریس حمله برد و انقلابیون افراطی را سرکوب کند. با شورش ۱۰ اوت ۱۷۹۲ پاریس و سقوط نظام سلطنتی طرح لافایت عقیم ماند و وی به اسارت نیروهای اتریش درآمد. در سال ۱۷۹۷ آزاد شد، دو سال بعد به فرانسه بازگشت و در دوران حکومت ناپلئون در املاک خود به کشاورزی مشغول بود. در دوران سلطنت لویی هیجدهم عضو مجلس نمایندگان شد، در سالهای ۱۸۲۴-۱۸۲۵ به ایالات متحده سفر کرد و به سان یک قهرمان بلند آوازه مورد استقبال قرار گرفت. در جریان انقلاب ۱۸۳۰ فرمانده گارد ملی پاریس بود. شش ماه پس از صعود لویی فیلیپ بازنشسته شد و چهار سال بعد در گذشت. لافایت فراماسون بود و دو سال پیش از مرگش، شورایعالی طریقت اسکاتی نیویورک وی را به درجه سی و سوم، عالیترین رده ماسونی، ارتقاء داد. انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ فرانسه، بسان انقلاب ۱۷۸۹، پژواکی گسترده در سراسر اروپا، و از جمله در انگلستان، داشت. این انقلاب با مرگ جرج چهارم (۲۶ ژوئن ۱۸۳۰) همزمان شد. کمی بعد، با سقوط دولت توری (ولینگتون)، دولت ویگ به ریاست ارل گری به قدرت رسید و تا سال ۱۸۳۴ زمام سیاست انگلستان را بدست داشت (خاندان گری از زمینداران قدیمی منطقه هاویک در نورثامبرلند انگلیس اند. رؤسای این خاندان در سال ۱۷۴۶ بارونت شدند و در سال ۱۸۰۱ به بارون گری هاویک و در سال ۱۸۰۶ به ویسکونت هاویک و ارل گری ملقب گردیدند. سِر چارلز گری، که بعدها به ارل گری دوم ملقب شد، پسر ژنرال چارلز گری (۱۷۲۹-۱۸۰۷) یا ارل گری اول، پسر سِر هنری گری بارونت، است. ژنرال گری در جریان انقلاب آمریکا از فرماندهان اصلی ارتش انگلیس بود و سپس نقش مهمی در فروپاشی امپراتوری مستعمراتی فرانسه در جزایر هند غربی ایفا نمود. اعضای خاندان گری از سران جناح ویگ در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بودند. ارل گری سوم (هنری جرج گری، ۱۸۰۲-۱۸۹۴)، پسر ارل گری دوم، در دولتهای متعدد حزب ویگ در رأس وزارت جنگ و وزارت مستعمرات جای داشت. پسر او، ارل گری چهارم (آلبرت هنری جرج گری، ۱۸۵۱-۱۹۱۷)، از هواداران سرسخت مشی امپریالیستی در سیاست خارجی انگلستان به شمار میرفت؛ مدتی حکمران رودزیا بود و در سالهای ۱۹۰۴ -۱۹۱۱ فرمانفرمای کل کانادا. سِر ادوارد گری (۱۸۶۲-۱۹۳۳) وزیر خارجه انگلیس (۱۹۰۵-۱۹۱۶) از این خاندان است. دوران وزارت سِر ادوارد گری مقارن با انقلاب مشروطیت و حوادث پس از آن در ایران است. رئیس کنونی این خاندان، آقای ریچارد گری (متولد ۱۹۳۹)، ارل گری ششم، است). این مقارن با یکی از سختترین بحرانهای اجتماعی تاریخ بریتانیاست. در این سالها، گسترش عصیان تودههای مردم، که در خرد کردن ماشینآلات کارخانهها و سوزانیدن خرمن محصولات کشاورزی نمود مییافت، این دو کشور را در آستانه انقلاب قرار داد. به رغم اینکه تعدادی به این جرم به دار آویخته شدند ولی ناآرامیها پایان نیافت. به نوشته فرانک برایت، در لندن نیز عوامفریبان قدیمی مانند هانت (هنری هانت (۱۷۷۳-۱۸۳۵) یک کشاورز انگلیسی بود که بدلیل نقش برجسته اش در تحریک مردم به اصلاحات اجتماعی به شخصیت مؤثر سیاسی بدل شد. او در پی قتل عام پاترلو به اتهام تحریک مردم دو سال زندانی شد. هانت به قدرت بیان مؤثرش شهرت داشت و از طریق خطابه کار خود را پیش میبرد) و کوبت (ویلیام کوبن روزنامه نگار بود. او تندروترین چهره جنبش اصلاحی انگلیس در زمان خود به شمار میرفت. بدلیل مقالات تندش علیه سیاستهای ضد مردمی دولت ولینگتون دو سال زندانی شد و مدتی به آمریکا گریخت. وی نیز چون هانت پس از اصلاحات انتخاباتی سال ۱۸۳۲ نماینده مجلس عوام شد) بار دیگر ظاهر شدند که مردم را به استقرار عدالت اجتماعی فرا میخواندند. دولت لیبرال ارلگری تنها آلترناتیوی بود که میتوانست مانع از پیامدهای مخرب سیاستهای ماجراجویانه و آزمندانه ولینگتون و کانونهای دسیسهگر مالی و تجاری انگلستان شود و عصیان موجود را تا حدودی آرام کند. در کابینه ارلگری، پالمرستون ۴۶ ساله وزیر خارجه شد. پیوند های پالمرستون با الیگارشی یهودی و مستعمراتی بریتانیا را در آینده خواهیم شناخت. دولت جدید بدلیل هراس از اوجگیری امواج انقلاب در انگلستان اصلاحات اجتماعی را آغاز کرد. در اول مارس ۱۸۳۱ طرحی به پارلمان ارائه شد که به منشور اصلاحات (رفورم بیل) شهرت دارد. طبق این طرح، که در ۷ ژوئن ۱۸۳۲ به توشیح ویلیام چهارم رسید، در قانون انتخابات مجلس عوام تجدید نظر شد و شمار رأی دهندگان به حدود ۸۰۰ هزار نفر رسید. این رقم حدود ۲۱۷ هزار نفر بیش از قبل بود. (در این زمان انگلستان و ولز حدود ۱۶ میلیون نفر جمعیت داشت) در ۲۲ آوریل ۱۸۳۱، در میان فریادهای خشم مردم لندن پارلمان منحل شد و انتخابات جدید برگزار گردید. در سال ۱۸۳۱ نیز همچنان خطر شورش عمومی انگلستان را تهدید میکرد. در ۲۹ اکتبر ۱۸۳۱ شهر بریستول به مدت دو روز به تصرف مردم درآمد. قیام فوق را ارتش با خشونت سرکوب کرد. این جنبش در سال ۱۸۳۲ به سقوط دولت ارلگری انجامید و پادشاه جدید (ویلیام چهارم) بار دیگر ولینگتون را مأمور تشکیل کابینه کرد. معهذا، نارضایتی مردم چنان عمیق بود که کمی بعد شاه مجبور شد بار دیگر ارلگری را بعنوان نخست وزیر منصوب کند. فرانک برایت پیامد این اصلاحات را چنین میداند: طبقات اشرافی، که تا این زمان انحصار قدرت را بدست داشتند، مجبور شدند نوعی برابری میان خود و طبقه متوسط را بپذیرند که به دلیل پیشرفت جامعه و رشد حیرتانگیز مادی در نیم قرن گذشته در مقامی چنان مهم جای گرفته بود که نمیشد نسبت بدعاویاش چشم پوشی کرد. این اقدامات دولت ویگ، دولتی که در کوران وحشت از انقلاب به قدرت رسید، سنگ پایههای تبدیل جناح ویگ به حزب لیبرال بریتانیا را بنا نهاد. فرانک برایت مینویسد: در هر کشور دیگری ممکن بود این وضع به انقلاب بینجامد، ولی سرشت عمل گرای اندیشه انگلیسی، دگرگونی را پذیرفت و تصمیم گرفت از آن بهترین بهرهبرداری را کند، و بدینسان آرامش کشور را در گذر از این بحران خطرناک حفظ کرد. کتاب دو جلدی منشور مشروطیت جرمیبنتام محصول این فضاست. این اثر در حوالی سال ۱۸۳۰ نگاشته شد و بر رهبران جناح توری به شدت تأثیر نهاد. بنیان اندیشه فلسفی بنتام، که از بزرگترین متفکرین سیاسی انگلستان شناخته میشود، بر هدونیسم (لذت گرایی) استوار است. این نگرشی جدید به زندگی فردی و اجتماعی در عرصه اندیشه سیاسی است که جانلاک، توماس هابس، دیوید هیوم، جرمی بنتام و سرانجام جاناستوارتمیل شارحین بزرگ آن به شمار میروند و گاه پیشینه آن را به اپیکور (۳۴۱-۲۷۰ پیش از میلاد) در یونان باستان میرسانند. هدونیسم فلسفی لذت را هدف غایی زندگی انسان میداند و تنها آنگونه از شیوه زیست و ایستارهای اخلاقی را مطلوب میشمرد که لذت آفرین باشد. هدونیسم در عرصه اندیشه سیاسی بنیان فلسفی و اخلاقی یوتیلیتاریانیسم (سودمند گرایی) را میسازد. فلسفه سیاسی بنتام نیز، چون ادموند برک، ردیهای است انگلیسی بر اصولی که انقلاب فرانسه به عرصه اندیشه سیاسی وارد کرد. برای نمونه، بنتام در رساله سفسطههای هرج و مرج طلبانه (۱۸۴۳) به نقد جزء به جزء اصول اعلامیه حقوق بشر فرانسه و مفاهیم مندرج در آن- مانند حقوق بشر، حق طبیعی، آزادی، برابری و غیره- میپردازد. او معتقد است که مفهوم حق طبیعی بکلی بی معناست و مواد اعلامیه حقوق بشر معجونی است از مفاهیم بیمعنا و کذب. به زعم بنتام، تلاش برای هرگونه قانونگذاری که هدف از آن ایجاد برابری در وضع اجتماعی باشد بیهوده است. او در مقابل نظریه امنیت اجتماعی را مطرح میکند. منظور او از این امنیت حفظ و تداوم وضع توزیع کنونی ثروت و مالکیت است. امنیت شاخصی است که جامعه متمدن را از جوامع وحشی و بی قانون متمایز میکند و این اصل بنیادین برای تأمین سعادت است. اهمیت این اصل در اندیشه بنتام تا بدانجاست که به نظر وی تا زمانی که نتوان به بردهداران غرامت کامل پرداخت کرد نباید به الغاء بردهداری دست زد. بدین سان، بنتام به شدت مخالف نظامهای مساوات گرایانه است. به زعم او، اصولاً توزیع برابر ثروت غیرممکن است و حتی اگر چنین وضعی ایجاد شود دوامی نخواهد داشت و لاجرم از درون آن نابرابری برخواهد جوشید. نابرابری وضع طبیعی انسانی است. انقیاد حالت طبیعی انسان است. این وضعی است که انسان در آن زاده میشود. هماره چنین بوده و تا زمانی که انسان انسان است چنین نیز خواهد بود، برابری مطلق مطلقاً غیرممکن است. آزادی مطلق دشمنی مستقیم است با وجود هر نوع حکومت. او نتیجه میگیرد: قوانین برابری طلبانهای که به رغم حقوق و انتظارات موجود وضع میشود برای امنیت کنونی مالکیت مخرب است، تمایل به ایجاد چنین قوانینی ریشه در خیرخواهی ندارد، منشاء آن در بدخواهی است. چنین قوانینی را تنها میتوان غارتگری نامید؛ غارتگری در ابعادی عظیم. نظریات بنتام بویژه در دوران ویکتوریا بر اندیشه سیاسی نخبگان انگلیس تأثیر فراوان بر جای نهاد تا بدانجا که ماری پیتر مک نویسنده زندگینامه او، یوتیلیتاریانیسم بنتام را بعنوان الهیات انگلستان عصر ویکتوریا توصیف میکند و آلبرت ون دیسی سالهای ۱۸۲۵-۱۸۷۰ را عصر بنتامیسم یا فردگرایی میخواند. در چنین فضایی، در ۳۰ اوت ۱۸۳۳ فرمان الغاء بردهداری در مستعمرات انگلیس به تصویب پارلمان رسید. این در شرایطی است که اقتصاد پلانت کاری در مستعمرات جزایر هند غربی با بحرانی عمیق مواجه بود و دیگر شاخهای سودآور از اقتصاد بریتانیا شمرده نمیشد و به تجدید ساختار جدی نیاز داشت. فرانک برایت مینویسد: بحران اقتصادی انگلستان بر اعتبار پلانتداران ضربه سنگینی وارد ساخت. برای اعاده سعادت پیشین آنان تلاشهای بزرگی لازم بود. موجودی بردگان آنان کاهش یافته و کار بر روی اراضی آنان، که حاصلخیزی خود را از دست داده بودند، دشوار بود. تجدید ساختار اقتصاد پلانت کاری در پوشش عوامفریبانه الغای بردهداری از طریق اعطای وامهای کلان به پلانت داران جزایر هند غربی انجام گرفت. دولت ارلگری به پارلمان انگلیس اعطای مبلغ ۱۵ میلیون پوند وام به پلانت داران را پیشنهاد کرد. پارلمان این مبلغ را کافی ندانست و آن را به ۲۰ میلیون پوند افزایش داد. توجه کنیم که اصلاحات ارلگری کاملاً صبغه انگلیسی داشت و رویه دولت انگلیس در قبال مستعمرات دور و نزدیکش همچنان خشن بود. برای نمونه، کمی پس از تصویب منشور اصلاحات، همین دولت برای سرکوب جنبش استقلالطلبانه ایرلند قانونی را در پارلمان انگلیس به تصویب رسانید (۱۵ فوریه ۱۸۳۳) که منشور قهر نامیده میشود. فرانک برایت مینویسد افزایش سریع درآمدهای خزانه ایرلند پس از تصویب قانون فوق نشان میدهد که ثروتمندان این سرزمین از اقدامات مقتدرانه خشنود بودند. بعد از گری، سر رابرت پیل، از جناح توری، نخست وزیر (۱۸۳۴ -۱۸۳۵) شد. در این دولت دو چهره آشنای ما حضور فعال دارند: ولینگتون وزیر امور خارجه است و هریس وزیر جنگ. بدینسان تأمین پول برای تجدید ساختار اقتصاد پلانت کاری عملاً در دست نزدیکترین دوستان و شرکای ناتان روچیلد قرار گرفت و سرانجام این ناتان روچیلد بود که در سال ۱۸۳۵ مبلغ مورد نیاز برای اعطای وام به پلانت داران جزایر هند غربی را پرداخت کرد. (مبلغ این وام را پروفسور دیویس ۱۵ میلیون پوند و ویرجینیا کاولس ۲۰ میلیون پوند ذکر کردهاند)
حدیث :
سفیان بن عیینه گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: هر دلى که در آن شکى یا شرکى باشد ناسالم و بى اعتبار است و راستى که به زهد و بى رغبتى به دنیا دستور داده اند تا دلهاى مردمان براى آخرت (از هر چیزى) فارغ شود.
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما میدانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:....(آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد)
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
سیاوش در شاهنامه: سیاوش هنگامی که بین جنگ و صلح متحیر بود که کدام را انتخاب کند، بهرام و زنگو را طلبید و مشکلات خود را به آنان گفت که کیکاووس پادشاهی بود که نیکی را از بد نمی شناخت، و چه شده است که به این نتیجه رسیده که انتقام متوقف نشود. و گفت: اگر به دستورات پادشاه گوش فرا دهم، کاری بد و ناجوانمردانه انجام داده ام، اما اگر گوش نکنم، قطعاً مرا هلاک میکند. بنابراین، مردانی را که در دستان من قرار داده است، نزد افراسیاب باز میگردانم و سپس خود را از چشمها پنهان میکنم
سپس زنگو را با نوشته ای نزد افراسیاب فرستاد و همه آنچه را که پیش آمد گفت و به افراسیاب یادآوری کرد که با اینکه کی کاووس به او دستور داده بود، پیمان آنها را زیر پا نگذاشت و حال نمیتواند نزد پدرش بازگردد. سپس از افراسیاب درخواست کرد که برای او از سرزمین هایش، گذری ایجاد کند تا او را در هر کجا که خدا بخواهد پنهان کند. (من به دنبال جایی هستم که نامم برای کی کاووس کمرنگ شود، و من از اعمال غم انگیز او ندانم) و زنگو به راه افتاد و به خواست سیاوش عمل کرد و صد مرد توران و تمام زر و جواهراتی را که افراسیاب فرستاده بود با خود بازپس برد و چون به درون دروازهها آمد، افراسیاب او را با مهربانی پذیرفت، اما چون پیام او را شنید، روحش به هم ریخت. سپس پیران، رهبر بزرگ میزبانان خود را خواست و با او مشورت کرد که چگونه عمل کند. پیران گفت: ای پادشاه، فقط یک راه به روی تو باز است. این شاهزاده نجیب است و آنچه درست است انجام داده است، او به نقشه های شیطانی کیکاووس، پدرش گوش نمیدهد، پس به تو نصیحت میکنم، او را در دربار خود بپذیر و دختری به او بده تا برای تو پسری بگذارد، زمانی که کیکاووس بمیرد، بر تخت سلطنت ایران خواهد نشست. باشد که نفرت قدیم در عشق فروکش کند.
افراسیاب به سخنان پیران گوش داد، پس به دنبال کاتبی فرستاد و نوشته ای به سیاوش دیکته کرد و به او گفت که چگونه سرزمینش برای پذیرایی از او باز است و چگونه برای او پدر میشود و چگونه باید در توران عشقی را که از جانب کیکاووس نسبت به او انکار شده بود، بیابد. سپس نامه را با مهر سلطنتی خود ممهور کرد و آن را به قاصد زنگوئه داد و به او دستور داد که با سرعت از آنجا برود و سیاوش چون آن را خواند خوشحال شد و با این حال در روح خود نیز مضطرب بود، زیرا که ناچار شده بود با دشمن سرزمین خود دوست شود. با این حال او دید که به هیچ وجه نمیتوان آن را تغییر داد. پس نامه ای به پدرش کیکاووس نوشت و گفت که به نظر میرسد نمیتواند کاری را که در نظر او درست است، انجام دهد و مشکلاتی را که از سودابه بر او وارد شده بود به یاد او آورد و گفت: او نمیتواند عهدی را که به افراسیاب داده بود بشکند. هنگامی که خبر به کی کاووس رسید، بر افراسیاب و بر پسرش سیاووش فریاد زد و خشم او برافروخت. با این حال از جنگ خودداری کرد.
در این میان سیاوش وارد توران شد و تمام زمین برای بزرگداشت او زینت داده شده بود. پیران به استقبال او آمد و فیلهایی سفید رنگ و پر از هدایا برای بازدید از او آورد و به او گفت که چگونه افراسیاب مشتاق است که او را ببیند:
ببوسید پیران سر و پای او
همان خوب چهر دلارای او
چنین گفت کای شهریار جوان
مراگر بخواب این نمودی روان
ستایش کنم پیش یزدان نخست
چو دیدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسیاب
همه بنده باشیم زین روی آب
ز پیوستگان هست بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بی کام دل هیچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همی مرد و زن
مراگر پذیری تو با پیر سر
ز بهر پرستش ببندم کمر
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش بیست و دوم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: دوران تکاپوی بارون آنسلم سالومون فن روچیلد و پسرانش در اتریش با دوران ۶۸ ساله سلطنت فرانتس جوزف مقارن است. فرانتس جوزف (۱۸۳۰-۱۹۱۶)، نامدارترین چهره خاندان هابسبورگ، در ۱۸ سالگی به سلطنت رسید و تا زمان مرگ، به مدت ۶۸ سال، امپراتور قدرتمند اتریش و پادشاه مجارستان بود. سلطنت فرانتس جوزف با انقلاب ۱۸۴۸ آغاز شد و با جنگ اول جهانی به پایان رسید. او در اواخر عمر در دیداری با تئودور روزولت، رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، خود را واپسین پادشاه مکتب کهن خوانده است. در زمان انقلابهای ۱۸۴۸، قاره اروپا، بویژه اروپای مرکزی و شرقی که بخش مهمی از آن در قلمرو امپراتوری اتریش قرار داشت، هنوز سرزمینی بطور عمده روستایی بود. شاخص اروپای نیمه اول سده نوزدهم رشد سریع جمعیت است. در این دوران، جمعیت امپراتوری اتریش و فرانسه ۳۰ درصد افزایش یافت و رشد جمعیت در مجارستان بیشتر بود. این در حالی است که روشهای بهرهبرداری در کشاورزی همچنان ابتدایی و عقبمانده بود و فئودالها از اقتدار کهن خویش در سراسر امپراتوری هابسبورگ برخوردار بودند. در سال ۱۸۴۸، لندن، پاریس، بروکسل، رم، برلین، وین، پراگ و بوداپست تنها شهرهای بزرگ اروپا به شمار میرفتند. فرانسه و بلژیک در دوران سلطنت لویی فیلیپ و لئوپولد اول، به تأسی از انگلستان، فرایند صنعتیشدن را آغاز کرده بودند و لذا از این میان تنها لندن، پاریس و بروکسل شهرهای صنعتی تلقی میشدند. در اروپای شرقی، که کانون مهم شورشهای مردمی بود، تنها یک شهر دارای بیش از یکصد هزار نفر جمعیت وجود داشت و در سرزمینهای شمالی جبال آلپ تنها سه شهر اینچنینی بود: وین، بوداپست و پراگ. در این زمان وین ۴۰۰ هزار نفر جمعیت داشت که شمار آن نسبت به دوران ناپلئون دو برابر بود. این افزایش به دلیل رشد جمعیت در روستاها و مهاجرت روستاییان به شهرها بود و هنوز توان صنعتی اتریش در حدی نبود که این نیروی انسانی سرگردان را به خود جذب کند. به نوشته دکتر تامسون، پیش از انقلابهای ۱۸۴۸ میزان افزایش نیروی کار بیش از رشد صنعت بود و این امر منجر به کاهش ایستارهای زندگی و رواج کارهای شاق و بیکاری در شهرها میشد. پایههای صعود و اقتدار فرانتس جوزف را نه مترنیخ، بلکه آن بخش از اشرافیت سنتگرای اتریش استوار ساخت که از انحطاط امپراتوری هابسبورگ رنج میبرد و خواستار اعاده اقتدار و شوکت آن بود. پرنس فلیکس شوارزنبرگ (۱۸۰۰-۱۸۵۲) نماینده و سخنگوی این گرایش بود. شوارزنبرگ به یک خاندان بلندپایه اشرافی اتریش تعلق داشت که از سنن عمیق نظامیگری برخوردار بود. عموی او، فیلدمارشال پرنس کارل شوارزنبرگ (۱۷۷۱-۱۸۲۰) فرمانده ارتش اتریش در دوران ناپلئون است؛ هموست که در سال ۱۸۱۲ در رأس ارتش اتریش در لشکرکشی ناپلئون به روسیه شرکت کرد و هموست که در سال بعد ارتش ناپلئون را در لایپزیگ شکستی سخت داد و راه پیروزی متحدین را هموار ساخت. فلیکس شوارزنبرگ در دوران مترنیخ به وزارت خارجه پیوست و در بهار سال ۱۸۴۸ مشاور سیاسی ژنرال رادتزکی فرمانده نیروهای اتریش در ایتالیا، بود. با آغاز شورش، رادتزکی ۸۲ ساله که در میان نظامیان از محبوبیت فراوان برخوردار بود و نمادی از اقتدار اتریش انگاشته میشد، خود به سرکوب مردم ایتالیا پرداخت و شوارزنبرگ را راهی وین کرد. این پس از استعفا و فرار مترنیخ است. شوارزنبرگ در وین نقشی فعال در سرکوب مردم بدست گرفت. در ۲۱ نوامبر ۱۸۴۸، امپراتور فردیناند، در زیر فشار نظامیان، شوارزنبرگ را در سمت صدراعظم اتریش منصوب کرد. شوارزنبرگ به سرکوب شورش و اعاده نظم پرداخت و کمی بعد فردیناند نالایق را مجبور به استعفا کرد و فرانتس جوزف را بر تخت سلطنت نشاند. او در ۴ مارس ۱۸۴۹ رایشتاگ، مجلس اشراف اتریش، را منحل کرد و تمامی قدرت را در دست امپراتور، و درواقع خود، متمرکز ساخت. سپس، با حمایت نظامی نیکلای اول، تزار روسیه، به مجارستان لشکر کشید و سرکوب جنبش استقلال طلبانه این کشور را آغاز کرد. سلوک شوارزنبرگ با شورشیان مجارستان خشن و اقتدارآمیز بود و هیچگونه سازش را با سران جنبش برنتافت. بدینسان، بوسیله شوارزنبرگ دولتی مقتدر، بغایت متمرکز و نظامیگرا در وین استقرار یافت. در این زمان، الیگارشی زرسالار لندن به مداخله نظامی نیکلای اول، تزار روسیه، در اعماق قاره اروپا و پیوند آن با شوارزنبرگ به دیده خصومت مینگریست و به عکس با رهبران استقلال مجارستان همدلی داشت؛ قطعاً به این دلیل که تداوم اقتدار امپراتوری هابسبورگ در بخش مهمی از اروپای مرکزی و شرقی و اتحاد آن با نیکلای اول را نمیپسندید. علاوه بر عدم تمایل امپراتوری بریتانیا به حضور یک قدرت بزرگ رقیب در منطقه، کانونهای زرسالار اروپا نیز برای انباشت و افزایش هر چه بیشتر ثروت خود به بهمریزی ساختارهای موجود اجتماعی و سیاسی نیاز داشتند و لذا از اقدامات شوارزنبرگ خشنود نبودند. این سیاستی است که الیگارشی لندن در قبال وحدت ایتالیا و وحدت آلمان نیز پی میگرفت زیرا مایل بود از طریق ایجاد این دو قدرت منطقهای، اقتدار امپراتوری هابسبورگ محدود و مهار شود. الیگارشی زرسالار فرانکفورت، شهری که از زمان ناپلئون مرکز کنفدراسیون آلمان بود، نیز در مسئله وحدت آلمان نقشی موثر و تحریکآمیز داشت. در سال ۱۸۴۹ دربارهای پروس و ساکسونی و هانوور پیمان اتحادی را منعقد کردند که به پیمان سه پادشاه شهرت دارد. کمی بعد پارلمان فرانکفورت عنوان پادشاه آلمان را به شاه پروس اعطا کرد. در این زمان فردریک ویلهلم چهارم، پادشاه پروس (۱۸۴۰-۱۸۶۱)، با دربار انگلیس رابطه نزدیک داشت. خاندان هوهنزولرن، خاندان سلطنتی پروس، از طریق وصلت با خاندان هانوور، خاندان سلطنتی انگلیس، خویشاوند است. فردریک اول، نخستین پادشاه پروس، پس از مرگ همسر نخست از خاندان هانوور زن گرفت و این سنت ادامه یافت. پسر این دو، فردریک ویلهلم اول، پادشاه پروس (۱۷۱۳-۱۷۴۰)، در سال ۱۷۰۶ با دختر جرج اول هانوور، پادشاه انگلیس، ازدواج کرد. فردریک دوم، معروف به فردریک کبیر، حاصل این وصلت است. فردریک ویلهلم چهارم برادر ویلهلم اول، نخستین امپراتور آلمان، و عموی فردریک سوم داماد ملکه ویکتوریاست. (او برادر زن نیکلای اول، تزار روسیه، نیز بود.) در این زمان، ارنست اگوستوس، برادر جرج چهارم و عموی ملکه ویکتوریا، شاه هانوور (۱۸۳۷-۱۸۵۱) است؛ و ارنست، شاه ساکسونی (۱۸۴۴-۱۸۹۳)، نیز پسردایی و برادر شوهر ملکه ویکتوریای انگلیس. (این ارنست پسر ارنست اول و برادرزاده لئوپولد اول پادشاه بلژیک است.) بدینسان، شعار وحدت آلمان را در این زمان باید به معنای سلطه خاندان سلطنتی انگلیس و الیگارشی لندن بر بخش مهم از اروپای مرکزی انگاشت.
معهذا، شوارزنبرگ با حمایت نیکلای اول موفق به درهم شکستن این اتحاد شد و بار دیگر سلطه اتریش را بر دولتهای کوچک آلمانی برقرار کرد. در سال ۱۸۵۰ پیمان اولموتز میان اتریش و پروس منعقد شد و طی آن کنفدراسیون آلمان، به رهبری اتریش و با مرکزیت فرانکفورت، احیا گردید. این ماجرا، که به تحقیر اولموتز شهرت دارد، شکستی مدهش و توهینآمیز برای فردریک ویلهلم چهارم بود. موضع الیگارشی زرسالار بریتانیا در قبال امپراتوری هابسبورگ را در ماجرای سفر ژنرال هاینو به لندن به روشنی میتوان شناخت: ژنرال جولیوس یاکوب هاینو (۱۷۸۶-۱۸۵۳)، پسر نامشروع ویلیام نهم هسه کاسل (حامی مایر آمشل روچیلد)، است. او به خدمت دربار هابسبورگ درآمد و در زمان انقلاب مجارستان از سوی پرنس شوارزنبرگ برای سرکوب شورش به این سرزمین اعزام شد. قساوت ژنرال هاینو در مجارستان شهرت فراوان یافت. او در سال ۱۸۵۰ به انگلستان سفر کرد. در جریان این سفر، گروهی از اوباش شهر به وی حمله بردند و او به وسیله گاریکشان کارخانههای آبجوسازی بارکلی و پرکینز به شدت مضروب شد. بارکلی و پرکینز از اعضای برجسته الیگارشی کواکر اند و در آن زمان مالک بزرگترین تأسیسات آبجوسازی انگلستان بودند. به یقین، این آشوبی سازمانیافته بود و کارگران مجری فرامین روسای خود بودند. پالمرستون، وزیر امور خارجه انگلیس و عضو سرشناس کلوپ آتنائوم نیز به سود کارگران موضع گرفت و چنان تند رفت که نارضایتی ملکه ویکتوریا را برانگیخت. این در حالی است که کمی بعد پالمرستون به لویی کوشوت (۱۸۰۲- ۱۸۹۴)، رهبر فراری شورش مجارستان، در جریان سفرش به انگلیس برخوردی بسیار دوستانه کرد.
دولت انگلستان خواستار تضعیف اتریش و تجزیه امپراتوری هابسبورگ بود، ولی هوادار نابودی کامل آن نبود زیرا بر اساس دکترین پالمرستون وجود این قدرت مهم اروپایی، و نیز عثمانی، را سد دفاعی استواری در برابر توسعهطلبی روسیه بسوی غرب اروپا میانگاشت؛ روسیهای که در دوران نیکلای اول تهدیدی برای اروپای قاره تلقی میشد. در سال ۱۸۴۹ پالمرستون طی نطقی در مجلس عوام، احتمالا برای نخستین بار، مفهوم توازن قوا را به کار برد. او گفت: اتریش مهمترین عنصر در توازن نیروهای اروپایی است. اتریش در مرکز اروپا قرار دارد و سدّی است در برابر تجاوز از یکسو و تهاجم از سوی دیگر. بنظر من، استقلال و آزادیهای سیاسی اروپا به حفظ تمامیت و انسجام اتریش به عنوان یک قدرت بزرگ اروپایی وابسته است. بدینسان، در این دوران کانونهای سیاسی لندن خواستار اتریشی بودند تا بدان حد قدرتمند که مانع توسعهطلبی روسیه بسوی غرب شود و چنان مهارشده و ضعیف که نتواند خود به قدرت اصلی قاره اروپا بدل گردد. سیاستهای شوارزنبرگ مغایر با این سیاست بود. شوارزنبرگ ۵۲ ساله، کمی پس از بازگشت مترنیخ از لندن، در آوریل ۱۸۵۲ در دفتر کارش به مرگی ناگهانی درگذشت. با مرگ شوارزنبرگ، فرانتس جوزف ۲۲ ساله قدرت را بطور کامل در دست خود گرفت و حکومتی خودکامه و متمرکز را مستقر ساخت. او در رأس ایالات شاهزادگان و اشراف آلمانی را، که مستقیماً تابع وین بودند، قرار داد. قدرت اصلی در دست آلکساندر باخ، وزیر کشور، متمرکز بود. او یک نظام پلیسی گسترده و مقتدر ایجاد کرد که به رژیم باخ معروف است. فرانتس جوزف که خود را یک کاتولیک مومن میدانست، برخلاف فرانتس دوم با کلیسای واتیکان رابطه حسنه داشت. او در عین حال به پروتستانها و یهودیان نیز آزادی فراوان داد. در دوران حکومت او شبکههای گسترده راهآهن در سراسر امپراتوری هابسبورگ احداث و شالودههای صنعت جدید در این سرزمین پی ریخته شد. فرانتس جوزف در جریان جنگ کریمه سیاست بیطرفی متمایل به انگلستان و فرانسه در پیش گرفت و با این اقدام خشم نیکلای اول را، که به او در سرکوب انقلاب مجارستان یاری داده بود، برانگیخت. در جنگ سال ۱۸۵۹، حکومت ساردینی با حمایت مستقیم ناپلئون سوم و حمایت غیرمستقیم انگلستان، اتریش را از منطقه لومباردی بیرون راند و به سلطه خاندان هابسبورگ بر این بخش از ایتالیا پایان داد. در دهه بعد، به سلطه اتریش بر دولتهای محلی آلمان نیز پایان داده شد: جنگ پروس و اتریش، معروف به جنگ هفت هفتهای (ژوئن و ژوئیه ۱۸۶۶)، با پیروزی کامل پروس به پایان رسید. در این جنگ، ایتالیا متحد پروس بود. بدینسان، سال ۱۸۶۶ را باید پایان امپراتوری هابسبورگ بعنوان یک قدرت بزرگ منطقهای شمرد. این ناکامیها، و نیز تداوم شورشهای استقلالطلبانه در مجارستان، سبب شد که در سال ۱۸۶۷ فرانتس جوزف به اصلاحات سیاسی دست زند. او به مجارستان استقلال داد و علاوه بر امپراتور اتریش عنوان پادشاه مجارستان را نیز بر نام خود افزود. هر یک از این دو کشور دارای هیئت دولت و مجلس خود بودند. فرانتس جوزف ریاست هر دو دولت را به دست داشت. از این پس، در اتریش نظام سیاسی پارلمانی مستقر شد و احزاب به فعالیت پرداختند. او به اقلیتهای ملی نیز خودمختاری داد. معهذا، در این دوران نیز فرانتس جوزف به ارتش علاقه ویژه داشت و نیروهای نظامی پایگاه اصلی قدرت او به شمار میرفت. فرانتس جوزف در سال ۱۸۷۲ وارد پیمان سه امپراتور (اتریش، آلمان و روسیه) شد. او در زمان جنگ ۱۸۷۷-۱۸۷۸ روسیه و عثمانی، که به شکست عثمانی انجامید، به حمایت غیررسمی از روسیه پرداخت و در نتیجه در کنگره برلین (ژوئن- ژوئیه ۱۸۷۸) منطقه بوسنی- هرزگوین به اتریش داده شد. نتایج کنگره برلین روسیه را از قدرتهای غربی آزرده ساخت. در سال ۱۸۷۹، بیسمارک، صدراعظم آلمان، یک پیمان دفاعی سرّی برای مقابله با تهاجم احتمالی روسیه به آلمان با اتریش منعقد کرد. از آن پس، این پیمان به شالوده سیاست خارجی فرانتس جوزف بدل شد و او تا زمان مرگ بطور جدی به آن وفادار ماند. بعدها ایتالیا (۱۸۸۲) و رومانی (۱۸۸۳) نیز به این پیمان پیوستند. معهذا، فرانتس جوزف میکوشید تا روابط حسنه خود را با روسیه محفوظ دارد. او در سال ۱۸۹۷ به سنپطرزبورگ سفر کرد و با دولت روسیه به توافق هایی در مسئله بالکان رسید. ولی سرانجام بر سر مسئله صربستان میان روسیه و اتریش اختلاف پدید شد. در سالهای ۱۸۸۱-۱۸۸۹ صربستان متحد اتریش به شمار میرفت، ولی بتدریج، بویژه از سال ۱۹۰۳، بسوی روسیه گرایش یافت. در این دوران فرانتس جوزف مدافع سیاستی صلحجویانه بود، ولی سرانجام وزرایش او را قانع کردند که تنها راه برای پایان دادن به تحریکات صربها توسل به حربه نظامی است. در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ فرانتس فردیناند، برادرزاده و ولیعهد فرانتس جوزف، بوسیله یک دانشجوی صرب در سارایوو به قتل رسید و فرانتس جوزف برای تنبیه صربها به این سرزمین لشکر کشید. این حادثه منجر به جنگ اول جهانی شد. فرانتس جوزف در نیمه جنگ، در ۲۱ نوامبر ۱۹۱۶، در کاخ خود درگذشت. دایرةالمعارف آمریکانا فرانتس جوزف را پادشاهی متکی بر اقتدار فردی خود و مورد احترام فراوان مردمش توصیف کرده است. فرانتس جوزف به رغم دوران طولانی سلطنت و برخورداری از قدرت فراوان، در زندگی فردی سعادتمند نبود. او در سال ۱۸۵۴ با یکی از خویشانش، پرنسس الیزابت باواریا، ازدواج کرد و به او عشق میورزید ولی زندگی خانوادگی آنان به دلیل دسیسه های مادر ملکه به تیرگی گرایید. در سال ۱۸۶۷ برادرش، ماکزیمیلیان، بدست شورشیان مکزیک به قتل رسید. در سال ۱۸۸۹ پسرش، رودلف، خودکشی کرد. همسر فرانتس جوزف نیز در سال ۱۸۹۸ بدست یک آنارشیست ایتالیایی به قتل رسید. و سرانجام برادرزاده و دومین ولیعهد فرانتس جوزف بدست صربها کشته شد. او در اواخر عمر عاشق هنرپیشهای بنام کاترین شرات شد و اوقات اندوهبار خود را غالبا به تنهایی و با شکار در کوههای آلپ میگذرانید. در دوران سلطنت فرانتس جوزف، بجز دوران اقتدار شوارزنبرگ (در منابع موجود اشارهای دال بر رابطه نزدیک شوارزنبرگ با الیگارشی یهودی اروپا مندرج نیست)، رابطه روچیلدها با خاندان هابسبورگ تداوم داشت. هرچند گنتس و ماری لوئیز، دو حامی نامدار روچیلدها، در این زمان زنده نبودند، ولی مترنیخ بازنشسته در سالهای ۱۸۵۱-۱۸۵۹ زنده و بانفوذ بود و چون گذشته با روچیلدها و سایر اعضای الیگارشی یهودی پیوند داشت. پس از او پسرش، ریچارد، و دخترش، پائولین، این رابطه را تداوم بخشیدند. پرنسس پائولین مترنیخ پایگاه استوار زرسالاران یهودی در دربار هابسبورگ به شمار میرفت تا بدانجا که به بانوی حامی یهودیان شهرت یافت. الفری مینویسد به یُمن حمایت پائولین تمامی درها به روی روچیلدها گشوده بود. به تبع چنین پیوندهایی، در دوران فرانتس جوزف نیز روچیلدها همچنان متنفذ ترین بانکدار امپراتوری اتریش بودند. به نوشته مورتون، فرانتس جوزف در تمامی مراسم روچیلدها، عزا و عروسی، بوسیله ارسال تسلیت یا تبریک، شرکت میکرد. در سال ۱۸۸۷ به روچیلدهای وین عنوان درباری اعطا شد و از آن پس آنان در مراسم خصوصی دربار هابسبورگ نیز حضور داشتند. نوع رابطه روچیلدها با خاندان هابسبورگ در اواخر سده نوزدهم را در دو نمونه زیر میتوان دریافت: رودلف، تنها پسر و ولیعهد فرانتس جوزف، از اواخر دهه ۱۸۷۰ پیوندی نزدیک و صمیمانه با روچیلدها داشت. آنتونی الفری سرآغاز این رابطه را سفر سال ۱۸۶۹ ادوارد، ولیعهد انگلستان، به وین میداند و در این سفر بود که او برای نخستین بار با رودلف یازده ساله آشنا شد. رودلف زمانیکه در سال ۱۸۷۸ برای نخستین بار به لندن سفر کرد، جوانی ۲۰ ساله بود. در این سفر یهودیان دربار ولیعهد انگلستان معاشران و میهمانداران او بودند و در همین سفر بود که فردیناند، پسر دوم بارون آنسلم روچیلد، به افتخار رودلف ضیافت رقصی ترتیب داد. به تعبیر الفری، دایی اروپا (کنایه از ادوارد) بر این جوان هرزه در یک زمینه تأثیری عمیق بر جای نهاد و آن علاقه به اربابان ثروت بود. بدینسان، ولیعهد اتریش نیز، چون ولیعهد انگلستان، به جرگه دوستان روچیلدها پیوست. در حلقه خصوصی دوستان بارون ناتانیل روچیلد وین یک زن زیبارو و جاهطلب بنام بارونس ماری وتزرا حضور داشت. او با رودلف آشنا شد و از سال ۱۸۸۸ به معشوقه او بدل گردید. رودلف سخت شیفته این زن شد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. نامهای به پاپ نوشت و خواستار طلاق همسرش (دختر لئوپولد دوم پادشاه بلژیک) شد. پاپ این نامه را برای فرانتس جوزف فرستاد. امپراتور عبوس و خشک، که تمامی اوقات خود را وقف کارش کرده بود، پس از دعوایی سخت به رودلف دستور داد از معشوقهاش جدا شود. رودلف برای فرار از پدر مدتی بهمراه ادوارد، ولیعهد انگلستان، به شکار خرس و گوزن در رومانی و استیریا (منطقهای در جنوب یوگسلاوی) رفت. او سه ماه بعد ابتدا با تفنگ معشوقهاش را کشت و سپس به زندگی خود پایان داد. خبر این حادثه بوسیله کارکنان کمپانی راهآهن روچیلدها به وین رسید و سالومون آلبرت روچیلد آن را به اطلاع دربار رسانید. رودلف در زمان خودکشی به شدت بدهکار بود. آخرین بدهی او مبلغ یکصد هزار گولدنی است که در اول ژانویه ۱۸۸۹ (سی روز پیش از مرگش) از بارون موریس دو هرش، زرسالار نامدار یهودی، قرض کرد. او ۶۰ هزار گولدن از این پول را برای معشوقه قدیمیاش، میزی کاسپر فرستاد تا با آن خانهای بخرد؛ بهمراه نامهای سوزناک که در آن از وی وداع کرده بود. گرایشهای سیاسی رودلف را نیز قاعدتاً باید متأثر از رابطه نزدیک او با دربار ولیعهد انگلیس و یهودیان آن دانست. رودلف جوانی احساساتی و دارای ذوق ادبی بود و به مطالعه و ادبیات علاقمند. وی بتدریج به ابراز نظریاتی تند علیه کلیسای کاتولیک پرداخت و نخستین تعارضهای فکری او و پدرش در این زمینه آغاز شد. در عرصه مسایل سیاسی رودلف به حمایت از جداییطلبان مجارستان برخاست و این امر نیز امپراتور را به خشم آورد تا بدانجا که هرگونه مشارکت او در امور دولتی را ممنوع کرد. زندگی آشفته و فرجام شوم رودلف، به پیوند یهودیان با خاندان هابسبورگ خللی وارد نساخت. درست نُه ماه بعد، در یک حادثه مدهش دیگر، بار دیگر تاریخ خاندان هابسبورگ با نام روچیلدها آمیخته شد. جولی روچیلد دختر بزرگ بارون آنسلم روچیلد وین است که در سال ۱۸۵۰ با بارون آدولف روچیلد (۱۸۲۳-۱۹۰۰)، دومین پسر کارل مایر روچیلد ناپل، ازدواج کرد. او دوست صمیمی امپراتریس الیزابت، همسر فرانتس جوزف بود. جولی و آدولف بخشی از اوقات خود را در پاریس و بخش دیگر را در کاخ خویش در کناره یکی از دریاچههای ژنو میگذرانیدند. این مکانی است که الیزابت ناآرام و افسرده، برای گریز از زندگی تیره خود، بویژه پس از سرنوشت تراژیک تنها پسرش، گاه به آن پناه میبرد. ملکه اتریش در سپتامبر ۱۸۹۸ طبق روال گذشته بطور ناشناس به ژنو رفت و بعنوان یک فرد عادی در هتلی اقامت گزید. او در ۹ سپتامبر در ویلای بارونس روچیلد میهمان بود و در حوالی ساعت ده شب به محل اقامتش بازگشت. فردای آن روز، الیزابت تیرهبخت در حال خروج از هتل مورد حمله یک آنارشیست ایتالیایی بنام لوچنی قرار گرفت و با ضربات کارد وی به قتل رسید.
روچیلدها و تهاجم الیگارشی لندن: اتحاد مقدس که در کوران ستیز با ناپلئون شکل گرفت، دیری نپایید و از اوایل دهه ۱۸۲۰ تعارض منافع الیگارشی لندن و دولت بریتانیا با متحدین پیشین، و در رأس آن روسیه و اتریش، آشکار شد. این آرایش جدید، نیروهای سیاسی اروپا را به دو جبهه ارتجاع و لیبرال تقسیم کرد. الیگارشی زرسالار لندن، و به تبع آن دولت انگلستان، در رأس جبهه دوم جای داشت و به دلیل نقش بسیار موثرش در حوادث این دوران به عنوان مدافع نیروهای سیاسی استقلال طلب و لیبرال در یونان، ایتالیا، مجارستان، اسپانیا، و آمریکای جنوبی شناخته میشد. این در حالی است که دقیقاً در همین زمان، الیگارشی زرسالار مستقر در بریتانیا با حدّت و شدت در کار توسعه امپراتوری خود در مشرق زمین بود. دهه ۱۸۲۰ مصادف است با دوران فرمانفرمایی لرد فرانسیس هستینگز (۱۸۱۳-۱۸۲۳) و لرد ویلیام امهرست (لرد امهرست فوق الذکر برادرزاده فیلدمارشال جفری امهرست Amherst است و خود دوست نزدیک جرج کانینگ بود. ژنرال جفری امهرست از نزدیکان ویلیام پیت بزرگ بود. در سال ١٧٥٨ به دستور پیت برای جنگ با فرانسه عازم کانادا شد، به سرکوب وحشیانه سرخپوستان دست زد و در سالهای ١٧٦٣-١٧٦٠ در مقام فرمانفرمای کل بریتانیا در آمریکای شمالی جای گرفت) (۱۸۲۳-۱۸۲۸) در هند. این سالها، بعنوان دوران اوجگیری تکاپوی کمپانیهای انگلیسی و آمریکایی قاچاق تریاک و افزایش چشمگیر صدور این کالای بسیار سودآور به چین نیز شناخته میشود. در سال ۱۸۲۰ سالیانه حدود چهار هزار صندوق تریاک به چین صادر میشد که در سال ۱۸۳۰ به بیست هزار صندوق رسید. در سال ۱۸۲۰ در چین حدود ۲۶۰ هزار معتاد به تریاک وجود داشت که در سال ۱۸۳۰ به بیش از یک میلیون نفر رسید. بدینسان، این آزادیخواهی انگلیسی را تنها باید پوششی دانست برای یورش بزرگ زرسالاری مقتدر و مهاجم لندن به قلمرو قدرتهای رقیب؛ قدرتهایی که اینک اروپای کهنه تلقی میشدند. علاوه بر روسیه و عثمانی، اتریش هابسبورگ و فرانسه و اسپانیای بوربن نیز به این نظم کهنه تعلق داشتند. معمولاً، دوران وزارت خارجه جرج کانینگ در انگلستان (۱۸۲۲-۱۸۲۷)، از حزب توری سرآغاز این جدایی انگاشته میشود؛ شخصیتی لیبرال که در تاریخنگاری اروپا آنتیتز مترنیخ مرتجع انگاشته میشود. از این زمان است که لندن با حمایت از استقلالطلبان ایتالیا راه خود را از وین جدا کرد و سیاستی تهاجمی را علیه مواضع ارتجاع اروپا در پیش گرفت. این سیاست در شبه جزیره ایبری به صورت حمایت از اپوزیسیون لیبرال و در آمریکای جنوبی با حمایت از شورش الیگارشی مستعمرات علیه سلطه دربارهای اسپانیا و پرتغال تجلی یافت. سیاست لندن در آمریکای لاتین با مواضع الیگارشی آمریکا انطباق کامل داشت که در دکترین جیمز مونروئه رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا (۱۸۱۷-۱۸۲۵)، بیان میشد: آمریکا مال آمریکاییان است! توجه کنیم که مونروئه در نطق معروف خود در کنگره ایالات متحده آمریکا (دسامبر ۱۸۲۳) نیروی دریایی بریتانیا را بعنوان پشتوانه قدرتمند تحقق سیاست دستها از آمریکای جنوبی کوتاه مطرح کرد. بدینسان، در دهههای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ و با حمایت انگلستان و ایالات متحده آمریکا، بر ویرانه امپراتوریهای مستعمراتی اسپانیا و پرتغال در آمریکای لاتین دولتهای مستقل ونزوئلا، برزیل، آرژانتین، کلمبیا، مکزیک، بولیوی، شیلی، اکوادور، پاراگوئه و پرو تأسیس شد. کانینگ این سیاست را دعوت از دنیای نو برای اصلاح نظم کهنه میخواند. جمله معروف او این است: من دنیای نو را برای اصلاح نظم کهنه فراخواندم. کانینگ جمله معروف دیگری نیز دارد که در آن بیپرده هدف از سیاست خویش را آزاد کردن و انگلیسی کردن آمریکای لاتین خوانده است. مکاتبات دولتی متعدد دیگری نیز موجود است که اهداف این سیاست را آشکارا بیان میکند. برای نمونه، شارژدافر انگلیس در برزیل طی نامهای هدف حمایت لندن از استقلال مستعمرات آمریکایی اسپانیا و پرتغال را تبدیل آنان به شِبه مستعمرات بریتانیای کبیر خوانده است. چنین است که در پی تحقق دنیای نو آقای کانینگ، سیل سرمایههای انگلیسی به این منطقه سرازیر شد و در سال ۱۸۵۰ بریتانیا را به شریک اصلی تجاری آمریکای جنوبی بدل ساخت. کاین و هاپکینز داراییهای انگلیسیها در آمریکای لاتین را در سال ۱۸۶۵ معادل ۸۱ میلیون پوند ارزیابی میکنند که در سال ۱۹۱۳ به ۱۸۰/۱ میلیارد پوند رسید. این رقم برابر با ۲۵ درصد کل داراییهای ماوراء بحار زرسالاران مستقر در انگلیس در زمان فوق است. جرج کانینگ (۱۷۷۰-۱۸۲۷) به خانوادهای گمنام تعلق دارد که پیشینهی آن چندان شناخته نیست. رولو مولف زندگینامه او، در مقاله بیش از حد ستایشآمیز خود در دایرةالمعارف آمریکانا، مدعی است که وی در فقر زاده شد. معهذا، همو ادامه میدهد که کانینگ به خرج پدر بزرگش تحصیلات خود را در دبیرستان اتون و کالج کریست چرچ دانشگاه آکسفورد، عالیترین مدارس و کالجهای اشرافی انگلستان، به پایان برد. الن پالمر عموی جرج کانینگ، پدر سِر استراتفورد کانینگ، را یک تاجر لندنی معرفی کرده است. رویستون پایک نیای خاندان کانینگ را یک انگلیسی میداند که در اوایل سده هفدهم به منطقه اولستر (ایرلند) مهاجرت کرد. بهرروی، نخستین فرد شناخته شده این خاندان فردی بنام استراتفورد کانینگ است که در حوالی نیمه سده هیجدهم در ایرلند میزیست و مردی زمخت و خشن بود. او دارای سه پسر است. بزرگترین آنان، که در لندن ساکن شد و به تجارت شراب اشتغال داشت، پدر جرج کانینگ است. جرج کانینگ در کودکی پدر را از دست داد و مادرش، که هنرپیشه بود، چند بار ازدواج کرد. بدینسان، کانینگ از هشت سالگی بوسیله عمویش بزرگ شد. به نوشته پایک، پس از پایان تحصیلات، در سال ۱۷۹۲ طی نامهای تقاضای دیدار با ویلیام پیت را کرد و نخستوزیر انگلستان به دوستانهترین شکل او را در کاخ نخست وزیری پذیرفت. از آن پس، کانینگ به هوادار سرسخت پیت بدل شد. این آشنایی بیسابقه و رومانتیک نیز پذیرفتنی نیست. بیشک، پیوندهایی میان خانواده کانینگ و محافل مرتبط با پیت در کار بود که او کانینگ ۲۲ ساله را چنین گرم به حضور پذیرفت. کمی بعد (ژوئیه ۱۷۹۳) کانینگ با حمایت ویلیام پیت نماینده مجلس عوام شد. این سرآغاز ارتقاء سریع کانینگ در هرم دولتی بریتانیاست. در سال ۱۷۹۶، ویلیام پیت، کانینگ ۲۶ ساله را در سمت معاون وزارت امور خارجه گمارد و او به مدت سه سال در این سمت بود. کانینگ در سال ۱۸۰۰ با دختر سرلشکر جان اسکات ازدواج کرد و صاحب یکصد هزار پوند ثروت همسرش شد. این ازدواج کانینگ را به محافل عالی اشرافی انگلستان نیز مربوط کرد زیرا خواهر زنش همسر وارث دوک پورتلند، از رهبران حزب توری و نخستوزیر انگلیس (۱۷۸۳، ۱۸۰۷-۱۸۰۹) بود. کانینگ در دولت جدید ویلیام پیت (۱۸۰۴) خزانهدار کل نیروی دریایی شد و در سالهای ۱۸۰۷-۱۸۰۹ بعنوان وزیر امور خارجه به دولت خویشاوندش دوک پورتلند راه یافت. او در این دوره از وزارتش، در تداوم راه ویلیام پیت متوفی، هوادار پرشور و ناآرام جنگ با ناپلئون بود و از سرسختترین حامیان انتصاب آرتور ولزلی (ولینگتون) در سمت فرمانده نیروهای انگلیس در شبه جزیره ایبری. در این دوران کار او به نزاع و دوئل با لرد کاستلریگ (۱۷۶۹- ۱۸۲۲)، وزیر جنگ آن روز و وزیر خارجه بعدی، کشید و این به سقوط اعتبار سیاسی وی و کنارهگیری طولانیش از کابینه انجامید. کانینگ هفت سال بعد (۱۸۱۶-۱۸۲۱) در سمت ریاست هیئت نظارت بر امور هندوستان جای گرفت. این همان نهادی است که بعدها به وزارت امور هندوستان بدل شد. وی سرانجام بار دیگر (۱۸۲۲) در دولت حزب توری به ریاست ارل لیورپول در مسند وزارت امور خارجه جای گرفت و این بار با اقتدار تمام سیاست کانونهای حامی خود را پیش برد. به نوشته پایک، کانینگ در سیاست خارجی لیبرال و در سیاست داخلی مرتجعی سرسخت بود و از اقدامات سرکوبگرانه لرد لیورپول علیه مردم بریتانیا و ایرلند به شدت حمایت میکرد. معهذا، همو مدافع شورشیان یونان علیه حاکمیت عثمانی و شورشیان آمریکای جنوبی علیه سلطه اسپانیا بود و تا بدانجا این سیاست را پیش برد که از او بعنوان ناجی یونان و آمریکای جنوبی یاد میکنند. کانینگ پیش از مرگ به مدت ۱۰۰ روز نخستوزیر انگلستان بود. جرج کانینگ پدر ارل چارلز جان کانینگ (۱۸۱۲-۱۸۶۲)، فرمانفرمای هند (۲۹ فوریه ۱۸۵۶-۱۸ مارس ۱۸۶۲) در دوران پس از جنگ کریمه و اولین نایبالسلطنه ملکه/ پادشاه انگلستان در هند است. این لرد کانینگ همان کسی است که در نوامبر ۱۸۵۶م./ صفر ۱۲۷۳ق. به ایران اعلان جنگ کرد، جیمز اوترام را راهی بوشهر نمود و ماجرایی را پدید ساخت که بوسیله لرد کاولی (سِر هنری ولزلی)، برادرزاده ریچارد ولزلی و ولینگتون، در پاریس به سود انگلستان فیصله یافت. برخی از مهمترین تحولات شبه قاره هند -مانند اشغال بقایای سرزمین اود و انضمام آن به مستملکات انگلستان، انقلاب بزرگ هندوستان و خلع رسمی سلطنت آلبابر، انحلال کمپانی هند شرقی و انتقال قدرت سیاسی هند از کمپانی به دربار و دولت بریتانیا، آغاز جنگ داخلی آمریکا و رونق بیسابقه بازار پنبه هند- در زمان فرمانفرمایی کانینگ رخ داد. در اواخر دوران فرمانفرمایی او، همسرش، دختر لرد استوارت دو روتسای در هند درگذشت و خود او نیز کمی پس از بازگشت به انگلستان در اثر بیماری جان سپرد. احتمالا ژنرال جان اسکات، پدر زن جرج کانینگ و پدر بزرگ لرد کانینگ هند، به خاندان معروف اسکات، از کارگزاران سرشناس کمپانی هند شرقی، تعلق دارد. در سدههای هیجدهم و نوزدهم اسکاتهای متعددی را در صفوف کارگزاران سیاسی و نظامی کمپانی در هند میشناسیم که تعدادی از آنان به درجه ژنرالی رسیدند. جاناتان اسکات (۱۷۵۴-۱۸۲۹)، شرق شناس برجسته کمپانی هند شرقی، از این خانواده است. او در سال ۱۷۷۸ منشی فارسی وارن هستینگز بود و در همین دوران در زمره بنیانگذاران انجمن آسیایی بنگال جای گرفت. در سال ۱۷۸۵ به انگلستان بازگشت و به مطالعات شرقشناسی و تدریس زبانهای شرقی در کالج هیلیبوری پرداخت. از آثار او باید به ترجمه تاریخ فرشته (در تاریخ دکن) و هزارویکشب اشاره کرد. اقتدار جرج کانینگ در انگلستان و آغاز تکاپوی فعال او به سود فروپاشی نظم کهنه، دقیقاً مقارن با آغاز سلطه دکتر نایتون بر جرج چهارم، پادشاه بیمار انگلستان، و ظهور پدیده یهودی و دکتر در تاریخ بریتانیاست که پیشتر درباره آن سخن گفتهایم.
الیگارشی زرسالار بریتانیا برای به چرخش درآوردن سرمایه عظیمی که طی دو سده از طریق غارت ماوراء بحار انباشته بود، به این تحول نیاز داشت. بدینسان، موجی تبآلود سیاست و اقتصاد و فرهنگ انگلستان را فراگرفت. همانگونه که کارشناسان انگلیسی سخت در تکاپوی نگارش قانون اساسی برای دولتهای تازه استقلالیافته آمریکای لاتین بودند، و همپای تلاش میسیونرهای انگلیسی برای تبدیل مشرکان این سرزمین ها به پروتستانهایی مومن، موجی سیلآسا از سرمایه نیز بسوی معادن آمریکای جنوبی سرازیر شد. به نوشته اوگن کورتی: در پایان سال ۱۸۲۴، تکاپویی تبآلود بازار بورس لندن را فراگرفت. کمپانیها مانند قارچ از زمین میرویید و میلیونها پوند نقد به جریان میافتاد. تقریباً تمامی موسسات اصلی لندن در این تکاپو مشارکت داشتند. این آش چنان داغ بود که دهان طباخ خود را سوزاند. رونق مالی ۱۸۲۴ بحران سهمگین سال ۱۸۲۵ را پدید ساخت. در این زمان بود که دولت انگلستان برای نجات خود از ورشکستگی بوسیله ولینگتون از ناتان روچیلد استمداد طلبید و تنها با حمایت مالی روچیلدها و تزریق نقدینگی ایشان به بانک انگلستان بود که به بحران فوق پایان داده شد. دهه ۱۸۲۰ بعنوان دوران پیدایش و گسترش سازمانهای مخفی در اروپا نیز شناخته میشود؛ و عجیب اینجاست که این سازمانها همه در سرزمینهایی پدید شدند که آماج تهاجم الیگارشی زرسالار مستقر در لندن بود: یونان، ایتالیا و جنوب فرانسه، اسپانیا، آمریکای جنوبی و عثمانی.
بر اساس کارکرد این سازمانها و زندگینامه و گرایش های سیاسی گردانندگان آنها، میتوان بر این نظریه پای فشرد که درست از همان زمان که جرج کانینگ با حربه دیپلماسی بریتانیا سیاست استقرار جهان نو را آغاز کرد، گروهی مرموز با سرمایهگذاری در سازمانهای مخفی توطئهگر با حدت و شدت راه فروپاشی نظم کهنه را از درون این کشورها پی گرفتند. از مهمترین این سازمانها، که نقشی موثر در تجدید ساختار اروپای سده نوزدهم ایفا کردند، باید به کاربوناری، مافیا و کامورا اشاره کرد. کاربوناری (برافروزندگان زغال) نامدارترین سازمان توطئهگر سیاسی سده نوزدهم است که در دهه ۱۸۲۰ فعالیت خود را به شکلی گسترده در شبه جزیره ایتالیا و فرانسه آغاز کرد و در دهه ۱۸۳۰ شبکههای مخفی خویش را در سراسر اروپا گسترد. دسیسههای این سازمان علیه حکومت بوربنها تا بدانجا بود که در سال ۱۸۲۱، در پی شورشی که در فرانسه پدید ساخت، لویی هیجدهم فعالیت آن را ممنوع اعلام کرد و برای اعضای آن مجازاتهای سخت قائل شد. معمولاً از لرد بایرون انگلیسی، مارکیز لافایت و لویی بناپارت فرانسوی، و جوزپه مازینی ایتالیایی به عنوان اعضای برجسته کاربوناری نام برده میشود. جرج گوردون بایرون، بارون بایرون ششم (۱۷۸۸-۱۸۲۴)، شاعر نامدار انگلیسی، به خانوادهای تعلق دارد که از سال ۱۶۴۳ دارای عنوان بارون اند. امروزه، آقای رابرت جیمز بایرون ۴۸ ساله، سیزدهمین بارون این خاندان، در لندن، حی و حاضر است؛ شریک کمپانی هولمن فنویک است و ساکن خیابان لویدز! پدر جرج بایرون، ناخدا جک، معروف به جک دیوانه ثروت خود را از طریق ماجراجوییهای ماوراء بحار اندوخت و بایرون تحصیلات خویش را در دبیرستان اشرافی هارو به پایان برد. از اوایل دهه ۱۸۲۰ و مقارن با شورش یونان، بایرون، بهمراه شاتوبریان فرانسوی، به مروجین اصلی فرهنگ یوناندوستی (هلنوفیلی) در محافل سیاسی و روشنفکری اروپا بدل شدند و بدینسان موجی گسترده از همدردی را به سود شورشیان یونانی برانگیختند. لرد بایرون خود از رهبران کمیته حمایت از یونان بود که برای جلب افکار عمومی انگلیس به سود شورشیان یونان در لندن برپا شد. او در ژوئیه ۱۸۲۳ از سوی این کمیته به یونان رفت و در جبهههای جنگ علیه عثمانی در کنار شاهزاده ماوروکورداتوس یونانی (نخستوزیر بعدی یونان) حضور یافت. فرانسوا شاتوبریان (۱۷۶۸- ۱۸۴۸)، ادیب شهیر فرانسوی، نیز از فعالین ضد ناپلئون بود. به این دلیل، پس از اعاده سلطنت بوربنها، لویی هیجدهم عنوان اشرافی ویسکونت به وی اعطا کرد و او را بعنوان سفیر خود به برلین و سپس به لندن فرستاد. شاتوبریان در سالهای ۱۸۲۳-۱۸۲۴ وزیر خارجه لویی هیجدهم بود. در مسئله یونان، از آنجا که سخن بر سر غارت مردهریگ عثمانی بود، در میان قدرتهای اروپایی اختلاف جدی در کار نبود و لذا سیاست الیگارشی لندن به سادگی پیش رفت. مضافاً اینکه کارگردان اصلی این ماجرا ولینگتون بود که با دربارهای وین و پاریس رابطه شخصی نزدیک داشت. رابطه ولینگتون با نیکلای اول، تزار جدید روسیه، چنان نزدیک بود که پس از مرگ آلکساندر اول (اول دسامبر ۱۸۲۵)، دربار بریتانیا برای تبریک صعود تزار جدید وی را بعنوان سفیر ویژه خود راهی روسیه کرد. فرانک برایت این انتخاب را خردمندی بزرگ کانینگ، وزیر خارجه وقت، میداند. سرانجام، در دوران نخستوزیری ولینگتون، سه قدرت بزرگ اروپا (انگلستان، فرانسه و روسیه) متحداً علیه عثمانی وارد جنگ شدند. پس از تهاجم ناوگانهای آنان به بنادر عثمانی، این دولت در پیمان آدریانوپول (سپتامبر ۱۸۲۹) استقلال یونان را به رسمیت شناخت. سلطنت این دولت نوپدید نخست به پرنس لئوپولد ساکس کوبورگ، داماد ناکام جرج چهارم و پادشاه بعدی بلژیک، پیشنهاد شد (مه ۱۸۳۰) و زمانیکه او نپذیرفت، در سال ۱۸۳۲ یک شاهزاده ۱۸ ساله آلمانی (از خاندان حکمرانان باواریا) بنام اوتوی اول در رأس سلطنت یونان گمارده شد. در تداوم میراث لرد بایرون و شاتوبریان، داستانهای جنگ یونان موج خود را در ادبیات معاصر اروپا پدید ساخت و یوناندوستی، و به تبع آن نفرت از ترکها و مسلمانان وحشی، را رواجی گسترده داد. از معروفترین نمونههای جدید این موج ادبی، باید به برخی رمانهای نیکوس کازانتزاکیس (۱۸۸۳-۱۹۵۷)، نویسنده بزرگ یونانی، اشاره کرد. کاربوناری تنها یک سازمان مخفی سیاسی نبود، یک طریقت خاص نیز شمرده میشد با ساختار و مناسکی کاملاً شبیه به سازمانهای ماسونی تا بدانجا که آن را شاخهای از فراماسونری میشناسند. منابع رسمی ماسونی هرچند به دلیل نقش توطئهگرانه این سازمان منکر پیوند آن با فراماسونری هستند، ولی اذعان دارند که هم لویی بناپارت و هم مازینی ماسون های بلندپایه بودند. ماکی و کویل، ماسونهای درجه سی و سوم، در دایرةالمعارفهای ماسونی خود معترفاند که مازینی و بیشتر پیروان او ماسون بودند و مازینی استاد اعظم نهادهای ماسونی ایتالیا بود. به نوشته فرک گولد، گاریبالدی نیز فراماسون و از سال ۱۸۶۰ استاد اعظم ماسونی ایتالیا بود. در تاریخ گولد نامی از مازینی مندرج نیست! مافیا و کامورا همزمان با کاربوناری در پادشاهی ناپل، مرکز تکاپوی کارل مایر روچیلد پدید شدند. گفته میشود مافیا در اصل گروه های راهزنی بود که در دوران جنگهای ناپلئونی در جزیره سیسیل پدید شد و پس از ناپلئون دامنه فعالیت خود را به سراسر ایتالیا گسترش داد. (سیسیل در قلمرو پادشاهی ناپل بود) ظاهراً کامورا بوسیله زندانیان فراری در ناپل بنیان نهاده شد. به نوشته هنری کویل، این سازمان از حمایت اشراف و دولتمردان برخوردار بود و در عملیات غیرقانونی، بویژه قاچاق، مشارکت فعال داشت. تجار از اعضای این سازمان حمایت میکردند و پلیس نیز کاری به کارشان نداشت. واژه کامورا، چون مافیا، به معنی دارودسته اشرار (گنگ) است. در نیمه اول سده نوزدهم واژههای مافیا و کامورا در منابع ایتالیایی دیده نمیشود. برای اولین بار، در نیمه دوم سده نوزدهم دو واژه فوق به فرهنگ های ایتالیایی وارد شد. بدینسان، این فرضیه کاملاً محتمل و معقول است که هسته اولیه مافیا و کامورا در دوران عملیات مالی- اطلاعاتی ناتان روچیلد و جان چارلز هریس علیه ناپلئون شکل گرفته و پس از پایان جنگهای ناپلئونی، به سود سیاستها و منافع حامیانش، به حیات خود ادامه داده است. به نوشته سالوادوری اولین نشانههای حضور سازمان سرّی کاربوناری به سال ۱۸۰۶ و پس از اشغال ناپل بوسیله ناپلئون میرسد. در این زمان، سازمان فوق کانون تکاپوی پنهان اشراف و تجار ناپل علیه حکومت ناپلئون بود. به نوشته ماکی، دستجات مسلح کاربوناری در سال ۱۸۱۴ ابزار موثری در خدمت پادشاه ناپل برای اخراج نیروهای فرانسوی از این منطقه بودند. پروفسور تامسون زمان تأسیس سازمان کاربوناری را سال ۱۸۱۰ و هدف از تأسیس آن را مبارزه علیه سلطه ناپلئون میداند. اعضای کاربوناری به شدت مخالف کلیسا بودند ولی به خدا، که آن را استاد اعظم جهان مینامیدند، اعتقاد داشتند. تکاپو بر ضد کلیسای کاتولیک رم در دوران پاپ لئو دوازدهم (۱۸۲۳-۱۸۲۹) و پاپ لئو سیزدهم (۱۸۷۸-۱۹۰۳) در اوج خود بود و سه سازمان کاربوناری، مافیا و کامورا در این جبهه، که رهبری آن با فراماسونها و زرسالاران یهودی انگاشته میشد، سهمی بسزا داشتند. کلیسای کاتولیک از سال ۱۸۲۹ به مقابله با تهاجم ماسونها برخاست و پاپهای مختلف بارها و بارها فرمانهایی علیه فراماسونری صادر کردند. برای نمونه، پاپ لئو سیزدهم از سال ۱۸۸۲ تا سال ۱۹۰۲ چهار بار علیه فراماسونری بیانیه صادر کرد. شدت تکاپوی سه سازمان کاربوناری، مافیا و کامورا علیه کلیسای کاتولیک و اشتهار آنان به پیوند با فراماسونری و الیگارشی یهودی تا بدانجا بود که پاپ طی اعلامیه هایی از آنها نیز بعنوان اعضای جبهه شیطانی علیه مسیحیت یاد کرد. اوج تکاپوی کامورا در دهه ۱۸۳۰ و در ایتالیاست. در این دوران، سازمان فوق شبکه وسیعی از قاچاقچیان، صاحبان قمارخانهها، گدایان و فاحشهها، و نیز زمینداران و مغازهداران، را زیر پوشش خود داشت. پلیس پادشاهی ناپل نه تنها مزاحم عملیات کامورا نمیشد بلکه گاه از آن در جهت اهداف خود بهره میبرد. ولی با وحدت ایتالیا در سال ۱۸۶۱ مقامات ایتالیایی تصمیم به سرکوب آن گرفتند. در سالهای ۱۸۶۲، ۱۸۶۴، ۱۸۷۴ و ۱۸۸۳ موج وسیعی از دستگیری اعضای کامورا رخ داد و پس از سال ۱۸۸۳ موجودیت این سازمان پایان یافت. از این پس، مافیا به تنها سازمان مخفی تبهکاری در جنوب اروپا بدل شد. در اوایل سده بیستم، این سازمان شاخههای خود را در ایالات متحده آمریکا و برخی کشورهای دیگر، به ویژه در آسیای جنوب شرقی و آمریکای جنوبی، گسترد. امروزه مافیا نامی شناختهشده در سراسر جهان است. در آمریکای جنوبی نیز وضع به همین گونه است. اطلس تاریخ جهان پنگوئن، فراماسونری را بعنوان مادر معنوی انقلابهای آمریکای جنوبی عنوان میکند و میافزاید فراماسونری آمریکای جنوبی بوسیله فرانسیسکو دو میراندا در ونزوئلا تأسیس شد و شبکههای آن به سرعت سراسر قاره را فرا گرفت.
فرانسیسکو میراندا (۱۷۵۶-۱۸۱۶)، که در تاریخنگاری غرب بعنوان طراح آزادی مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی شناخته میشود، به سان سیمون بولیوار (۱۷۸۳-۱۸۳۰)، در یک خانواده ثروتمند سفید پوست در شهر کاراکاس (ونزوئلا) زاده شد و به الیگارشی مستعمراتی مستقر در آمریکای جنوبی تعلق داشت. میراندا در آغاز بعنوان افسر ارتش اسپانیا در جنگهای آمریکای شمالی شرکت داشت. او، چنانکه خود اظهار داشته، در سال ۱۷۸۴ در بندر نیویورک طرحی برای آزادی تمامی قاره آمریکای تحت سلطه اسپانیا به کمک انگلستان تهیه کرد و نظر عدهای از متنفذترین رجال ایالات متحده آمریکا را به آن جلب نمود. روشن است که میراندای ۲۸ ساله به تنهایی قادر به جلب این حمایت نبود. او هیجده ماه بعد به لندن رفت و از طریق درج مقالات در مطبوعات و تماس با دولتمردان انگلیسی به اشاعه نظریات خود درباره آزادی آمریکای جنوبی پرداخت و طرح خود را با ویلیام پیت، نخستوزیر، در میان گذاشت. مدتی به تحصیل اشتغال داشت، سپس به اروپای قاره رفت و در سال ۱۷۹۲ در صفوف ارتش فرانسه انقلابی به تکاپو پرداخت. مدتی بعد به خیانت متهم شد و به لندن بازگشت. در این دوره از اقامت در لندن، او رابطه نزدیک و دوستانهای با ویلیام پیت داشت و با عوامل خود در آمریکای جنوبی در ارتباط بود. در این زمان سیمون بولیوار نیز در لندن نزد میراندا بود و از پیروان او به شمار میرفت. سرانجام، با بروز شورشهایی که با سرمایه و دسیسه لندن در آمریکای جنوبی پدید شد، در دسامبر ۱۸۱۰ میراندا و بولیوار به آمریکای جنوبی بازگشتند و با سخنرانی این دو (۵ ژوئیه ۱۸۱۱) نخستین جمهوری آمریکای جنوبی در ونزوئلا اعلام موجودیت کرد. میراندا بعنوان فرمانده ارتش جمهوری، ژنرالیسمو و دیکتاتور این منطقه شد. رفتار او به شدت خشن بود تا بدانجا که نارضایتی سایر همکارانش، از جمله بولیوار، را برانگیخت. کمی بعد، مواضع میراندا مورد حمله نیروهای هوادار فردیناند هفتم، پادشاه اسپانیا، قرار گرفت. میراندا کوشید تا به انگلستان بگریزد ولی موفق نشد؛ و بولیوار اجازه داد تا او را دستگیر کنند. میراندا به زندانی در اسپانیا منتقل شد و در آنجا درگذشت. سرانجام، در پی انقلاب لیبرالها در اسپانیا و تبدیل فردیناند هفتم به شاهی مسلوبالاختیار، سیمون بولیوار با حمایت الیگارشی انگلیس و ایالات متحده آمریکا در سال ۱۸۲۱ سرزمین ونزوئلا را بار دیگر تصرف کرد. او سپس در رأس ارتش خود به سایر مستملکات اسپانیا هجوم برد و در سال ۱۸۲۵ سرزمینی را تصرف کرد که امروزه بنام وی بولیوی خوانده میشود. در این دوران، تهاجم الیگارشی زرسالار معاصر به ساختارهای سیاسی عثمانی با نام سِر استراتفورد کانینگ، پسر عموی جرج کانینگ، در پیوند است. سِر استراتفورد کانینگ (۱۷۷۶-۱۸۸۰) نیز از چهرههای متنفذ سیاست خارجی بریتانیا در سده نوزدهم است و در زمره کسانی جای دارد که زندگینامه سیاسیشان با تحولات تاریخ معاصر ایران مرتبط است. او به مدت ۲۴ سال (۱۸۱۰-۱۸۱۴، ۱۸۲۴-۱۸۲۹، ۱۸۴۱-۱۸۴۵، ۱۸۴۷-۱۸۵۸) سفیر بریتانیا در عثمانی بود. کانینگ، که ایلچی بزرگ خوانده میشد، با سلطان و رجال عثمانی رابطه نزدیک برقرار کرد و در تحولات داخلی این کشور نقشی بسیار موثر و ماندگار ایفا نمود. استانفورد شاو، محقق آمریکایی، تحریکات سِر استراتفورد کانینگ را عامل صعود مصطفی رشید پاشا، وزیر اعظم فراماسون عثمانی، میداند. در دوران سفارت او در عثمانی بود که جنگ معروف کریمه رخ داد. برخی مورخین بروز این جنگ را نیز به تحریکات کانینگ منتسب میکنند. او در سالهای ۱۸۲۰-۱۸۲۴ سفیر بریتانیا در ایالات متحده آمریکا بود. چنانکه دیدیم، این دورانی بسیار مهم در تاریخ قاره آمریکاست و مصادف است با جنگهای سیمون بولیوار و استقلال دولتهای آمریکای جنوبی. کانینگ در سال ۱۸۵۲ به مقام لردی رسید و ویسکونت استراتفورد دو ردکلیف نام گرفت. سیاست بارون جیمز روچیلد در پاریس، چون سالومون روچیلد در وین، دوگانه بود. او از سویی بانکدار دربار بوربن انگاشته میشد و از سوی دیگر به شکلی پنهان و پیچیده سیاست الیگارشی یهودی لندن را پیش میبرد که در خط مشی برادر او ناتان روچیلد تجلی مییافت. این دوگانگی را در ماجرای اسپانیا به روشنی میبینیم: حوادث دهه ۱۸۲۰ اسپانیا از یکسو پیامد تعارض فردیناند هفتم، پادشاه این کشور، با بورژوازی نوخاسته و متنفذی است که سهم خود را از قدرت سیاسی میطلبید و تأسیس پارلمان (کورتس) و استقرار سلطنت مشروطه را بهترین شکل تحقق این خواست میانگاشت. این تحدید قدرت فردی، دقیقاً به سان بوربنهای فرانسه، مطبوع فردیناند هفتم و اشرافیت فرتوت و سنتگرای حامی او نبود. از سوی دیگر، نقش دسیسههای الیگارشی زرسالار لندن را در این حوادث نباید ناچیز انگاشت. فردیناند (نیای خوان کارلوس پادشاه کنونی اسپانیا) به شاخهای از خاندان سلطنتی بوربن تعلق داشت که از سال ۱۷۰۰ بر اسپانیا فرمان میراندند. او نخستین بار در مارس ۱۸۰۸، در پی شورشی که منجر به سقوط پدرش کارل چهارم شد، به سلطنت رسید ولی یکی دو ماه بعد بوسیله ناپلئون خلع شد. ناپلئون تاج و تخت اسپانیا را به برادر خود، ژزف بناپارت اعطا کرد و فردیناند را بعنوان تبعیدی راهی پاریس نمود. در دوران ستیز با ناپلئون، لندن حامی سلطنت فردیناند انگاشته میشد همانگونه که حامی اعاده سلطنت بوربنهای فرانسه بود. شورش هایی که به سود اعاده سلطنت فردیناند در اسپانیا انگیخته شد به سرآغاز مداخله نظامی انگلستان در این سرزمین و جنگهای شبهجزیره ایبری بدل گردید و سرانجام او در مارس ۱۸۱۴ به مادرید بازگشت. گفته میشود فردیناند حکومتی استبدادی بر پا کرد، رجال لیبرال را تبعید نمود و دستگاه تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک (انگیزیسیون) را بار دیگر برافراشت. معهذا، روشن است که علت واقعی تعارض لندن با فردیناند، تقابل پادشاه بوربن با سیاستهای الیگارشی انگلستان و ایالات متحده آمریکا در آمریکای جنوبی بود نه دلسوزی لندن برای دمکراسی در اسپانیا. سرانجام، زمانیکه فردیناند نیروهای نظامی را برای مقابله با شورشیان به آمریکای جنوبی اعزام میکرد (تابستان ۱۸۲۰) با تمرّد و عصیان آنان مواجه شد. این شورش، که در تاریخ اسپانیا به انقلاب لیبرالها شهرت دارد، منجر به استقرار پارلمان و نظام سلطنت مشروطه در اسپانیا و همزمان با آن استقلال مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی شد. از این پس شاه در کاخش زندانی و مسلوبالاختیار بود. فردیناند، کمی پس از انقلاب لیبرالها، طی نامهای به عموزادهاش، لویی هیجدهم، برای اعاده اقتدار خود درخواست استمداد و کمک نظامی کرد. لویی هیجدهم مسئله را به اطلاع مترنیخ رسانید و صدراعظم اتریش، که خود را پاسدار حریم سلطنت در سراسر قاره اروپا میانگاشت، اجلاس نمایندگان اتحاد قدرتهای اروپایی را در شهر ورونا تشکیل داد. کنگره ورونا (اکتبر ۱۸۲۲) مقارن با اقتدار جرج کانینگ در انگلستان و تکاپوی استراتفورد کانینگ در ایالات متحده آمریکاست. در این کنگره، دوک ولینگتون، نماینده انگلستان، مخالف سرسخت مداخله نظامی در اسپانیا بود. به رغم این مخالفت، اکثریت اعضای کنگره تصمیم به مداخله نظامی گرفتند. در نتیجه در آوریل ۱۸۲۳ ارتش فرانسه به فرماندهی دوک آنژولم برادرزاده لویی هیجدهم، وارد خاک اسپانیا شد، در ۲ مه شهر مادرید را اشغال کرد، سلطنت استبدادی فردیناند را اعاده نمود و اپوزیسیون لیبرال را به شدت سرکوب کرد. معهذا، دیگر دربار اسپانیا در موضعی نبود که برای مستملکات آمریکای جنوبی خود چارهاندیشی کند. دربار فرانسه نیز به دلیل اخطار شدید انگلستان قادر به کمک در این زمینه نبود. جرج کانینگ اعلام کرد اگر دولت اسپانیا قادر به تصرف مجدد مستملکات آمریکایی خود نیست، انگلستان به هیچ قدرت خارجی اجازه نخواهد داد که این سرزمینها را برای او فتح کند. انگلستان بلافاصله به بهانه حمایت از تجارت بریتانیا نمایندگان سیاسی خود را به جمهوریهای تازهاستقلالیافته آمریکای جنوبی اعزام داشت. این امر درواقع به معنای به رسمیت شناختن استقلال آنها بود. حوادث اسپانیا و کنگره ورونا برای روچیلدها سخت میمون و سودآور بود. در زمان کنگره، سالومون روچیلد بهمراه مترنیخ و گنتس، در ورونا حضور داشت. کمی بعد، جیمز روچیلد از پاریس و کارل روچیلد از ناپل به او پیوستند. در جریان این کنگره بود که گنتس سالومون روچیلد را به نمایندگان روسیه معرفی کرد و قرارداد وام ۶/۶ میلیون پوندی روچیلدها با این دولت منعقد شد. اخبار کنگره ورونا در بازارهای بورس اروپا به شدت موثر بود و بار دیگر، مانند جریان جنگ واترلو، این پست خصوصی روچیلدها بود که نبض بازارهای بورس را به تپش وامیداشت. در این زمان، جیمز روچیلد از نشر اخبار محرمانه کنگره بعنوان ابزاری موثر برای دستکاری در بازار بورس پاریس بهره میبرد. این اقدام او تا بدان حد موثر بود که کنت دو ویلله نخستوزیر فرانسه، در نامهای (۱۸ نوامبر ۱۸۲۲) نوشت شایعات جیمز روچیلد درباره مخالفت ولینگتون با مداخله نظامی در اسپانیا سبب افزایش فریبکارانه سهام در بازار بورس پاریس شده است. کورتی میافزاید: بدینسان، بنیاد روچیلد از وضع عمومی سیاسی برای کسب سود بهره میجست زیرا قادر بود به اخبار سریعاً دست یابد. در ماجرای لشکرکشی به اسپانیا، لویی هیجدهم و کنت دو ویلله به جیمز روچیلد بعنوان منبع اصلی تأمین هزینه جنگ مینگریستند. به رغم این، مکاتبات رمز روچیلد با برخی بانکداران اسپانیا فاش میکند که وی با لیبرالهای اسپانیا، یعنی مخالفان بوربنها، نیز رابطه فعال و نزدیک داشته است. یک نمونه، مکاتبات رمز جیمز روچیلد با یکی از صرافان اسپانیا بنام برتران دلیس است که در جبهه لیبرالها جای داشت و برای ساقط کردن دولت اسپانیا و علیه مداخله فرانسه در تکاپو بود. بهرروی، پس از ورود ارتش فرانسه به مادرید، اینبلین نماینده روچیلدها در پایتخت اسپانیا، بود که به توصیه کنت دو ویلله و در زیر حمایت ارتش فرانسه استوارترین مواضع مالی را در این شهر به دست آورد و کمی بعد این روچیلدها بودند که با اعطای ۲۳ میلیون فرانک وام به دربار لویی هیجدهم از فشار هزینههای این لشکرکشی کاستند. بلین فوقالذکر قاعدتاً از تبار موسس بلین یهودی، پیمانکار نظامی سده هیجدهم، است. کنت دو ویلله در نامهای به دوک آنژولم، فرمانده نیروهای فرانسه در اسپانیا، درباره جیمز روچیلد چنین نوشت: این مرد اکثر کسانی را که ما به حمایتشان نیاز داریم شخصاً میشناسد، والاحضرت میتوانند از طریق بنیاد روچیلد تمامی نیازهای مالی خود را، برای هزینههای جنگی و مذاکرات، تأمین کنند. در کوران جنگ اسپانیا، بارون جیمز روچیلد در دربار فرانسه موقعیتی استوارتر از گذشته بدست آورد و به پاس خدماتش در این جنگ نشان لژیون دونور به او اعطا شد. جنگ اسپانیا دولت مستبد فردیناند هفتم را نیز به بدهکار بزرگ روچیلدها بدل ساخت. پادشاه اسپانیا کمی پس از اعاده قدرت، بمنظور تحکیم پایههای حکومت خود، از لویی هیجدهم تقاضای وام کرد و پادشاه فرانسه این درخواست را به جیمز روچیلد ارجاع داد. نتیجه مذاکرات بنیاد روچیلد و دربار اسپانیا، اعطای وامی به مبلغ ۱۲۰ میلیون پیاستر بود (۱۸۲۳). این وام با مشارکت ناتان روچیلد و دو زرسالار نامدار کواکر، آلکساندر بارینگ و جان ایروینگ، به دربار اسپانیا پرداخت شد. آنان در ازای این وام تمامی درآمدهای مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی را به ودیعه گرفتند. با مرگ فردیناند هفتم، دختر سه ساله او بنام ایزابل دوم ملکه اسپانیا شد (۱۸۳۳-۱۸۶۸) و مادر او، ماریا کریستینا، بعنوان نایبالسلطنه قدرت را به دست گرفت. در این زمان مترنیخ از کارلوس ایزودور (۱۷۸۸-۱۸۵۵)، برادر فردیناند هفتم و عموی شورشی ملکه، حمایت میکرد و ایزابل و مادرش مورد حمایت لندن بودند. بدینسان، اسپانیا نیز، چون پرتغال، برای سالهای متمادی به عرصه جنگ خونین عموی شورشی علیه ملکه لیبرال بدل شد. این جنگهای اسپانیا به جنگهای کارلیستها شهرت دارد. اعقاب کارلوس (اعضای شاخه کارلیست خاندان بوربن اسپانیا) تا سده بیستم همچنان خود را پادشاه اسپانیا میخواندند و مدعی تاج و تخت این سرزمین بودند. در کنگره ورونا حادثه دیگری نیز رخ داد که طی آن بار دیگر اقتدار طبقه جدید بانکداران، و در رأس آن روچیلدها، بعنوان قدرتی مستقل در ورای دولتها به نمایش گذارده شد. دولت انگلستان، پیش از آغاز سیستم اعطای کمکهای بلاعوض به متحدین، برای تأمین هزینههای نظامی جنگ با ناپلئون جمعاً دو وام به مبلغ ۲۲/۶ میلیون پوند به دولت اتریش پرداخت کرده بود. پس از سقوط ناپلئون این مسئله سالها مسکوت ماند. سرانجام، در کنگره ورونا، زمانیکه مترنیخ به مخالفت با سیاست انگلیسی عدم مداخله در اسپانیا برخاست، ولینگتون اعلام کرد که دولت اتریش باید این بدهی را بپردازد. رقمی که ولینگتون اعلام کرد حیرتانگیز بود: ۵/۲۳ میلیون پوند استرلینگ! این مبلغ هم شامل اصل بدهیهای اتریش و هم شامل بهره آن میشد. مترنیخ از بازپرداخت این بدهی امتناع کرد و مسئله به یک بحران در روابط دو دولت بدل شد. درواقع، دولت اتریش که دو سال پیش با دریافت وام لاتاری ۵ میلیون پوندی از روچیلدها با دشواری فراوان ساماندهی اقتصاد خود را آغاز کرده بود، حتی توان بازپرداخت اصل این بدهی را نداشت. کنت اشتادیون، وزیر مالیه، به صراحت اعلام کرد که اصرار انگلستان در دریافت این مبلغ به معنای فروپاشیدن اقتصاد اتریش است. نتیجه مذاکرات دو دولت رضایتبخش نبود. پس از چانهزدن های فراوان، انگلستان دعاوی خود را به رقم چهار میلیون پوند رسانید و بر دریافت آن پافشاری کرد. سرانجام، مترنیخ برای حل این بحران به سالومون روچیلد مراجعه کرد و از او درخواست نمود که از نفوذ برادرش، ناتان، در دولت انگلیس استفاده کند و ماجرا را فیصله دهد. ناتان، بهمراه آلکساندر بارینگ و جان ایروینگ، به مذاکره با دولت انگلستان پرداخت و سرانجام انگلیسیها را راضی کرد که تنها ۵/۲ میلیون پوند از اتریش دریافت کنند. روچیلدها بازپرداخت این بدهی را در ازای انتشار اوراق قرضه عمومی در اتریش متقبل شدند. بدینسان، از سال ۱۸۲۴ آنان با انتشار معادل۳۰ میلیون فلورین اوراق قرضه عملیات مالی پیچیدهای را آغاز کردند. ارزش این اوراق در بازارهای بورس اروپا به سرعت افزایش یافت و سود هنگفتی نصیب روچیلدها نمود. کورتی مینویسد: تخمین سود واقعی روچیلدها در این ماجرا غیرممکن است. ولی بر اساس برخی برآوردها، سود آنان تا اول آوریل ۱۸۲۵ به مبلغ ۱۸۲۴۶۰۰ پوند استرلینگ میرسد. آشوبها و جنگ های خونین دهه ۱۸۲۰ در آمریکای لاتین صحنهای پررونق و شکوفا برای تکاپوهای مرموز و پیچیده مالی زرسالاران اروپا، بویژه روچیلدها، فراهم میساخت. این عرصهایست بس آشفته که در آن عملیات ماجراجویان و دسیسهگران مالی و سیاسی و استقلالطلبان اروپاییتباری چون فرانسیسکو میراندا، سیمون بولیوار، برناردو اوهیگینز ایرلندی (۱۷۷۸-۱۸۴۲، بنیانگذار و دیکتاتور جمهوری شیلی) و ژنرال خوزه سن مارتین اسپانیایی (۱۷۷۸-۱۸۵۰، پدر استقلال آرژانتین و پرو)، که در آغاز خود را پیرو سرسخت آرمانهای دمکراسی لیبرالی میخواندند، سخت در آمیخته است. این عجیب و نامتعارف نیست که از درون جنگها و آشوبهای استقلالطلبان آمریکای لاتین نسلی از خشن ترین و قسیترین دیکتاتورهای تاریخ بشری پدید شدند. این فرایند نه بدلیل ویژگیهای آب و هوایی آمریکای لاتین و خلق و خوی متلون مردم آن، چنانکه برخی ادعا میکنند، بلکه دقیقاً بدلیل ساختار و ترکیب نیروهایی است که استقلال این سرزمینها را به ارمغان آوردند؛ نسلی از تبار ماجراجویان اروپایی و یهودیانی که طی چند سده از طریق غارت و گاه امحاء همگانی سکنه بومی این سرزمینها به الیگارشی حاکم بدل شدند و اینک با حمایت کانونهای حامی خود در اروپا کشورهای مستقل خویش را به پا میداشتند. ماجراجوییها و دسیسههای سده نوزدهم در آمریکای لاتین چنان طنزآمیز و تراژیک است که در دهههای اخیر به دستمایه فیلمهای سینمایی فراوان بدل شده است. در تمامی این تحولات این الیگارشی زرسالار معاصر است که سود نهایی را برد و سلطه پنهان و آشکار خویش را بر دولتهای نوپدید آمریکای جنوبی و مرکزی استوار ساخت. در این بررسی به ذکر سه نمونه گویا اکتفا میکنیم:
۱. جزیره هائیتی در آمریکای مرکزی، در سال ۱۸۰۴ استقلال خود را از فرانسه اعلام داشت. از آن پس این سرزمین به عرصه ستیزهای خونین بدل شد و ماجراجویان و دیکتاتورهایی بیرحم، چون هنری کریستف و ژان پیر بویر زمام امور این جزیره را به دست گرفتند. فرانسه نیز چند بار به لشکرکشیهایی نافرجام برای تصرف مجدد هائیتی دست زد. سرانجام، در سال ۱۸۲۵ ماجرای استقلال هائیتی فیصله یافت؛ دولت فرانسه پذیرفت که در ازای دریافت ۱۵۰ میلیون فرانک غرامت برای مالکین فرانسوی پلانتهای هائیتی، از دعاوی خود دست بردارد و استقلال این کشور را به رسمیت بشناسد. ژان پیر بویر، رئیسجمهور و دیکتاتور فرانسوی حاکم بر هائیتی (۱۸۱۸-۱۸۴۳)، این شرط را پذیرفت و بدینسان هائیتی مستقل شد. بویر برای پرداخت این غرامت به زرسالاران فرانسه روی آورد و در ازای بهرههای کلان، که مبلغ فوق را به دو برابر میرسانید، درواقع تمامی سرزمین هائیتی را به صرافان پاریس فروخت. بارون جیمز روچیلد و ژاک لافیته دو عضو اصلی گروه مالی بودند که وام فوق را به هائیتی پرداختند. بویر در دوران حکومتش متکی بر زرسالاران اروپا بود و مبالغ هنگفتی را صرف ایجاد نیروهای انبوه نظامی و احداث استحکامات و دژهای پرخرج کرد. او در سالهای پایانی عمرش در پاریس ساکن شد و در سال ۱۸۵۰ در این شهر درگذشت. این جزیره در سال ۱۹۱۵ به تصرف ایالات متحده آمریکا درآمد و در سال ۱۹۳۴ بار دیگر مستقل شد.
۲. نمونه دوم، تأسیس امپراتوری مستقل برزیل بوسیله یکی از اعضای خاندان سلطنتی پرتغال است. در نوامبر ۱۸۰۷، در پی حمله ناپلئون به پرتغال، خاندان سلطنتی این کشور دربار خود را به برزیل منتقل کرد و از صحنه جنگهای اروپا گریخت. بدینسان، به مدت چهارده سال مرکز امپراتوری پرتغال در شهر ریودوژانیرو مستقر شد و در همین شهر بود که در سال ۱۸۱۶ ژان ششم بعنوان پادشاه پرتغال تاجگذاری کرد و در سال ۱۸۲۱ به لیسبون بازگشت. پسر و ولیعهد ژان ششم، بنام پدرو، در برزیل ماند و حکومت این کشور را بدست گرفت. از این زمان، تا سال ۱۸۲۳ که ژان سلطنت مطلقه خود را برقرار ساخت، صحنه سیاست پرتغال عرصه تعارض پارلمان (کورتس) و دربار بود. در کوران این تعارض، در سپتامبر ۱۸۲۲ ولیعهد پرتغال، در ستیز با پارلمان لیسبون، استقلال برزیل را اعلام کرد و خود را پدرو اول امپراتور برزیل خواند. او بدینسان مقدرات سرزمینی پهناور را بدست گرفت که در آن زمان بخش عمده خاک آمریکای جنوبی را در برمیگرفت و از دیرباز کشتزارهای عظیم نیشکر و معادن سرشار طلا و الماس آن پشتوانه مالی نیرومندی برای دربار پرتغال و الیگارشی یهودی اروپا بود. ژان ششم پس از اعاده سلطنت مطلقهاش در لیسبون، استقلال برزیل را به رسمیت شناخت و پسرش را بعنوان امپراتور مادامالعمر آن اعلام نمود. ژان در سال ۱۸۲۶ درگذشت و سلطنت پرتغال به پدرو رسید ولی او که زندگی در ریودوژانیرو را مطبوعتر از لیسبون یافته بود، آن را به دخترش ماریا واگذارد. ماریای دوم، ملکه پرتغال، در سال ۱۸۲۸ بوسیله عمویش دن میگوئل خلع شد و جنگهای خونین داخلی پرتغال آغاز گردید. در این پژوهش درباره پیشینه حضور الیگارشی یهودی در برزیل فراوان سخن گفتهایم؛ سرزمینی که گاسپار داگامای یهودی از کاشفین آن بود، در سال ۱۵۰۳ بوسیله فرناندو نورونای یهودی بنام دربار پرتغال فتح شد و از آن پس از کانونهای اصلی استقرار و تکاپوی پلانتداران یهودی- مارانو بود که بخش مهمی از سکنه سفیدپوست این سرزمین را تشکیل میدادند. مورخین اقدام پدرو اول در اعلام استقلال برزیل را با حمایت انگلستان و برغم خواست قدرتهای کهنه اروپا، بویژه مترنیخ، میدانند. باید بیفزاییم که هم استقرار حکومت مطلقه ژان ششم در پرتغال و هم تأسیس حکومت مستقل پدرو اول در برزیل، هر دو، با سرمایه الیگارشی یهودی امکانپذیر شد. در سال ۱۸۲۴، یکسال پس از اعطای وام به فردیناند هفتم پادشاه اسپانیا، جیمز روچیلد مبلغ ۲۵ میلیون فرانک فرانسه به ژان ششم، پادشاه پرتغال، وام داد. و زمانیکه پدرو اول از عهده بازپرداخت بدهیهای سنگین خود به سرمایهداران انگلیسی عاجز شد، ناتان مایر روچیلد به میدان آمد. او تمامی تعهدات دولت برزیل را متقبل شد و در سال ۱۸۲۹ با اعطای یک وام ۸۰۰ هزار پوندی به پدرو شادمانی عظیم دولتمردان لندن را برانگیخت. جنگ های دن میگوئل نیز، چنانکه گفتیم، با حمایت لندن و با وام اعطایی ناتان مایر روچیلد آغاز شد و سرانجام با مداخله نظامی لندن به سود ماریا به پایان رسید. در این زمان ماریای باشکوه همسر پرنس فردیناند ساکس کوبورگ و خویشاوند خاندان سلطنتی انگلیس بود! دسیسههای یهودیان در برزیل به پایان نرسید. در سال ۱۸۸۹ پدرو دوم پسر پدرو اول و آخرین امپراتور برزیل، با کودتای ژنرال مانوئل فونسکا، از خاندان یهودی ابواب- فونسکا، برکنار شد و از آن پس ایالات متحده برزیل بعنوان جمهوری اعلام گردید. مورخین خلع پدرو دوم را دسیسه مشترک پلانتداران و لیبرالها میدانند. ژنرال فونسکای برزیلی در میان الیگارشی آمریکای لاتین پدیدهای نادر و استثنایی نیست.
۳. سومین نمونه به نیمه دوم سده نوزدهم و به کشور مکزیک تعلق دارد: ماکزیمیلیان (۱۸۳۲-۱۸۶۷) از اعضای خاندان سلطنتی هابسبورگ و برادر فرانتس جوزف امپراتور اتریش است. او در دوران سلطه اتریش بر شبه جزیره ایتالیا، به مدت دو سال حکومت منطقه لومباردی و ونیز را بدست داشت ولی در ماجرای تهاجم سال ۱۸۵۹ فرانسه و دربار ساردینی به مستملکات اتریش مقام خود را از دست داد. از آن پس، وی به مدت چهار سال در قلعه خود واقع در منطقه تریست زندگی آرامی داشت و در کنار همسر ۱۹ سالهاش شارلوت، دختر لئوپولد اول پادشاه بلژیک، به باغداری مشغول بود. لویی بناپارت (ناپلئون سوم)، ماکزیمیلیان سادهلوح را آلت دستی مناسب یافت، وی را فریفت و پس از اشغال مکزیک بوسیله ارتش فرانسه (ژوئن ۱۸۶۴) او را بعنوان امپراتور مکزیک بر تخت سلطنت این کشور نشاند. سلطه فرانسه بر مکزیک مقبول الیگارشی ایالات متحده آمریکا نبود که از شورشیان لیبرال این کشور به رهبری بنیتو خوارز حمایت میکرد. سرانجام، فشار ایالات متحده آمریکا از یکسو و افزایش قدرت نظامی پروس در همسایگی فرانسه از سوی دیگر سبب شد که در مارس ۱۸۶۷ لویی بناپارت ارتش خود را از مکزیک فراخواند و ماکزیمیلیان و همسرش را به حال خود رها کند. شارلوت، که زنی ساده و خوشقلب بود، برای دریافت کمک از لویی بناپارت و پاپ راهی اروپا شد. کمی پس از خروج او، ماکزیمیلیان بدست لیبرالها افتاد و در ۱۹ ژوئن ۱۸۶۷ تیرباران شد. درخواست استمداد شارلوت در اروپا با بیتفاوتی پادشاه فرانسه و پاپ مواجه شد و فشار روحی بر او چنان سنگینی کرد که در حضور پاپ حافظهاش را از دست داد. شارلوت (کارلوتا) تا سال ۱۹۲۰ زنده بود و در این دوران طولانی ۵۳ ساله همچنان مجنون بود. داستان زندگی این پادشاه وٍ ملکه نگونبخت یکی از کمدی- تراژیکترین پردههای تاریخ معاصر اروپا و آمریکاست؛ دربارهی آن کتابهای متعدد نوشته شده و حتی فیلمهای سینمایی کمدی پرداخت شده است.
حدیث :
ابى الطفیل گوید: از امیرالمؤمنین شنیدم که فرمود: زهد در دنیا عبارت است از کوتاه نمودن آرزو و به جا آوردن شکر هر نعمتى و باز ایستادن از هر چیزى که خداوند بر تو حرام ساخته است.