اون خائن هایی که چراغ سبز به دشمن نشون میدید، اگر به چنگ ما بیفتید مثل سرباز اسرائیلی باهاتون رفتار میکنیم، حمله به بیمارستان، حمله به زندگی است و حمله به مدرسه، حمله به آینده یک ملت. هدف قرار دادن بیماران و کودکان، نقض آشکار همه اصول انسانی است و جهان باید آن را محکوم کند. حرفی بو دار بود و ما ملت داغدار ایران در برابر چنین جنایتی نه سکوت میکنیم و نه تن به سازش و تسلیم میدهیم. ریشه این جرثومه فساد را خواهیم کند و این همان جنگ آخرالزمانیست. ضمناً خدمت هموطنان عزیزم عرض میکنم که یکی از خدایان شیطانپرستان مولوخ (Moloch) هست، یعنی مُلوک یا ملک طاووس عزازیل، ابلیس رجیم و ملعون، همون مجسمه ای که در تهران به آتش کشیده شده، این بت بعل شیطانی، عاشق کشتن و سوزاندن بچه های معصوم و بی گناه هست، مخصوصاً دختربچه های معصوم هستش، که سامری برای بنی اسرائیل ساخت و بچه های خودشون رو در پای اون ذبح میکردند، و اگر بچه ای نداشتند بچه ای رو میدزدیدند و قربانیش میکردند و بعد گوشتش رو میخوردند، خیلی مهمه که بدونید اسم این دبستان که در میناب زدند نامش، شجره طیبه و اولین هدف حمله مشترک اسرائیل و آمریکا بوده تا بعنوان قربانی برای بعل و معبودشون عرض ارادت کنن و ازش طلب کمک داشته باشن، پس این کشتار تصادفی یا خطای سهوی نظامی نبوده. ضمناً پرونده اپستین یا افستین ماهیت اخلاقی دشمنای ما رو معلوم میکنه که بعد از تجاوز به اون کودکان، اونارو ذبح کردند و خوردند، این وطن فروش های داخلی هم خبر ندارند که اگر به دست این اربابانشان بیفتند، بجای کباب.. سیخ داغ نثارشون میکنند.. و خودشون و بچه هاشونو مثل سگ جلوی این بت بعل سر میبرند، واقعاً بلاهت و سفاهت تا چه اندازه؟ حیف از نون سنگکی که میخورند، باید سرب مذاب توی حلق این وطن فروش های حرامی ریخت.
ضمناً آش اینقدر شور بود که آشپز هم به صدا در اومد.
فرماندار کالیفرنیا: چرا از بمبهای ما و اسرائیل برای کشتن دختربچهها در مدرسه استفاده میشود؟

جعفر شهری باف پس از نوشتن سفرنامۀ حاجی در فرنگ، به داستان نویسی پرداخت و قلم خود را در رمان نویسی آزمود و چند داستان بلند رمان گونه مانند شکر تلخ (۱۳۴۷ ش)، گزنه (۱۳۴۸ ش) و مجموعه داستان های کوتاه نظم و نثر به نام انسیه خانم (۱۳۴۹ ش) پدید آورد. چهارمین و آخرین اثر داستانی او با عنوان قلم و سرنوشت، پس از مرگ او در ۱۳۸۴ ش چاپ و منتشر شد. در این کتاب نیز شهری باف گریزی به زندگی خود دارد و عرصه هایی از زندگیش در میانسالی را در جای جای داستان بیان میکند. شکر تلخ و گزنه دو داستان بلند از زندگی تلخ و پررنج و درد خود نویسنده و زنان و مردان جامعۀ تهران اواخر دورۀ قاجار به بعد است. او در داستا ن هایش درون شخصیت داستانش را میکاود و نهفته های آنها را آشکار میکند و میکوشد تا طرز تفکر و باورهای مردم طبقات مختلف جامعه و ارتباطات شایسته و ناشایستۀ آنان را بازگو کند. گزندگی و تلخی زندگی و رفتار و منش مشتی آدم های پست و حقیر در این دو داستان تا بن استخوان خواننده را می آزارد. شکر تلخ آیینه تاریخ ایرانیان است و میتوان در آن نگریست و بی قوارگی های تاریخ ایران را همراه جنبه های مثبت آن، به دور از وهم و خودستایی یا تعصب و بیگانه پرستی بازشناخت. شهری باف با نوشته هایش زندگی میکرد و درمیان آثارش شکرتلخ را عاشقانه دوست داشت. نثر او در داستانهایش ساده و روان و تأثیر پذیر از زبان محاوره ای مردم تهران و آکنده از اصطلاح، کنایه، ضرب المثل، لطیفه، پند و اندرز اجتماعی و اخلاقی با قفل وبستی جا افتاده است.
مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه زنان نیز همچون مردان جایگاه برابر دارند و در عرصه های مختلف حتی فرماندهی لشکر و پادشاهی کاردانی و لیاقت خود را اثبات میکنند و گاهی ممتازتر از مردان شایستگی خود را نشان میدهند.
گردیه نیز یکی از این زنان شایسته و برجسته است که پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ری برگزیده میشود. شهری که پیش از آن بدست مردی بد نام و رخساره زرد ویران شده بود، روی به آبادانی و پیشرفت میگذارد.
لب شاه ایران پر از خنده شد
همه کهتران خنده را بنده شد
ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
بمن بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم رابازخوان
ورا مرد بد کیش و بد ساز دان
همی گربه از خانه بیرون کند
دگر ناودان یک به یک بشکند
بخندید خسرو ز گفتار زن
بدو گفت کای ماه لشکرشکن
ز ری باز خوان آن بد اندیش را
چو آهرمن آن مرد بد کیش را
فرستاد کس زشت رخ رابخواند
همان خشم بهرام با او براند
ضمناً جالب است که بدانید، سیمرغ پرنده ی افسانه ای و مقدس در شاهنامه هم چهره ای زنانه دارد که در آینده به آن نیز خواهیم پرداخت، انشاالله. ادامه دارد..
جالبه که نظامی در زفاف خسرو و شیرین میگه:
عجوزی بود مادر خوانده او را
ز نسل مادران وا مانده او را
چگویم راست چون گرگی به تقدیر
نه چون گرگ جوان چون روبه پیر
دو پستان چون دو خیک آب رفته
ز زانو زور و از تن تاب رفته
تنی چون خرکمان از کوژپشتی
برو پشتی چو کیمخت از درشتی
دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه
چو حنظل هر یکی زهری به شیشه
دهان و لفجنش از شاخ شاخی
به گوری تنگ میمانْد از فراخی
شکنج ابرویش بر لب فتاده
دهانش را شکنجه بر نهاده
نه بینی! خرگهی بر روی بسته
نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته
مژه ریزیده چشم آشفته مانده
ز خوردن دست و دندان سفته مانده
به عمدا زیوری بر بستش آن ماه
عروسانه فرستادش بر شاه
بدان تا مستیش را آزماید
که مه را ز ابر فرقی می نماید؟
واقعاً ادبیات فارسی سلول های منو به لرزه میندازه، عجب نابغه ای بوده نظامی.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش شانزدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: کابالا و مسیح گرایی اروپایی: از نیمه دوم سده پانزدهم میلادی، عقاید کابالا بوسیله یهودیان/ مارانوها در میان مسیحیان رواج یافت. کابالیستهای یهودی به تدوین برخی رسالههای کابالی منطبق با زبان و فرهنگ مسیحیان دست زدند؛ و این رسالهها در ایتالیا و بویژه در کانون فرهنگی خاندان مدیچی در فلورانس بسیار موثر افتاد. بهنوشته دایرةالمعارف یهود، محافل فرهنگی رنسانس عمیقاً باور کردند که در رسالههای کابالی به منابع اصیل و دست اول رازهای کهن هستی دست یافتهاند؛ رسالههای گمشدهای که اینک پدیدار شده و به کمک آن نه تنها میتوان به اسرار نوشتههای افلاطون و سایر متفکرین یونان باستان پی برد، بلکه رازهای مسیحیت را نیز میتوان شناخت. در سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی، همپای مهاجرت مارانوها، فرقه کابالا در تمامی مراکز مهم قاره اروپا گسترده شد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم این گسترش را به قدرت خلاقه، نیروی معنوی و توانمندی روانی مارانوها نسبت میدهند. بدینسان، مکتب کابالا به یک نیروی متنفذ سیاسی در میان مسیحیان بدل شد که بر آرمانهای مسیحایی و صلیبی جدید دامن میزد و طلوع قریبالوقوع دولت جهانی اروپاییان را نوید میداد. به تأثیر از این موج، بسیاری از متفکرین اروپایی به این نتیجه رسیدند که باید آرمان ظهور مسیح را با مفاهیم رازآمیز شناخت و تنها منبع معتبر برای این شناخت رسالههای کابالی است. در نتیجه، رویکردی گسترده به فراگیری زبان عبری، بویژه در ایتالیا، آغاز شد. کنت جیووانی پیکو دلا میراندولا (۱۴۶۳-۱۴۹۴م.) از نامدارترین و موثرترین چهرههای فکری رنسانس به عنوان پدر کابالیسم مسیحی شناخته میشود. او در عین حال از بنیانگذاران دانش شرقشناسی اروپا نیز به شمار میرود. این بدلیل پیوند پیکو با گروهی از یهودیان است که در پیرامون او حضور داشتند. برخی از استادان و دوستان یهودی پیکو عبارتند از یوحنان المانو، فلاویوس میتریداتس و الیا دلمدیگو. یوحنان بن اسحاق المانو (حوالی ۱۴۳۵ تا ۱۵۰۴م.) به یک خانواده یهودی مستقر در جنوب فرانسه تعلق دارد. در دهه ۱۴۸۰ به فلورانس مهاجرت کرد و در کانونهای اشرافی و فرهنگی ایتالیا جایگاهی برجسته یافت. وی از نزدیکان پیکو و از مروّجین کابالا بود و برخی رسالههای کابالایی در تفسیر تورات و غزل غزلهای سلیمان نوشت و به پیکو عرضه کرد. المانو با فلسفه یونانی و اسلامی و زبانهای عربی و لاتین آشنایی داشت و پیکو در نزد او ادبیات عبری میخواند. پسر یوحنان المانو بنام اسحاق نیز استاد جیووانی فرانسسکو برادرزاده پیکو، بود. فلاویوس میتریداتس ساکن سیسیل ایتالیا بود و نام اصلیاش شموئیل بن نسیم الفرج است. به ظاهر مسیحی شد و نام گوگلیلمو رایموند مونکادا را بر خود نهاد. به تدریس زبانهای عبری، عربی و آرامی در ایتالیا، فرانسه و آلمان اشتغال داشت و چون مسیحی بود در رم الهیات نیز تدریس میکرد. او بخشهایی از قرآن را به لاتین ترجمه کرد. الیا دلمدیگو (۱۴۶۰-۱۴۹۷) ساکن کرت بود و به الیای کرتی شهرت داشت. در جوانی به ایتالیا رفت؛ به تدریس فلسفه مشغول شد و بعنوان فیلسوف شهرت یافت. او در دربار حکمرانان و اشراف ایتالیا مقامی ارجمند داشت. پیکو از شاگردان و ستایشگران دلمدیگو بود. به دلیل این پیوندها، پیکو دلا میراندولا به نخستین چهره فرهنگی اروپا بدل شد که به دانش رازآمیز یهود و رسالههای کابالی شیفتگی داشت. دلمدیگو برخی متون عبری را برای پیکو ترجمه کرد. میتریداتس به وی زبانهای عربی و آرامی آموخت و برای او تعداد زیادی از رسالههای کابالی را به لاتین ترجمه کرد. ویل دورانت مینویسد: [پیکو] بسیاری از یهودیان را در رده استادان و دوستان گرامیاش جای داد. قباله [کابالای] عبری را مطالعه کرد، سادهدلانه قدمت منتسب به آن را پذیرفت و اعلام کرد که در آن دلایل کاملی برای اثبات الوهیت مسیح یافته است. مهمترین اقدام پیکو ارائه ۹۰۰ تز به علمای دینی مسیحی در شهر رم در سال ۱۴۸۶ بود. او این تزها را، که حاوی نکات جدید فکری بود، با کاوش در متون متنوع گرد آورد و قطعاً دوستان یهودیاش در تدوین آن مشارکت فعال داشتند. یکی از این تزها چنین است: هیچ علمی چون جادو و کابالا حقانیت مسیح را بر ما ثابت نمیکند. هر چند این تز پیکو از سوی کلیسا مردود شناخته شد، معهذا ادعاها و تبلیغات او در جلب توجه مسیحیان به مکتب کابالا بسیار موثر بود و رسالههایی که دوستان یهودی او، بویژه میتریداتس، به لاتین ترجمه کردند به منبع تغذیه فکری کابالیسم مسیحی بدل شد. به نوشته دایرة المعارف یهود: کشف قباله رازآمیز یهود، که تاکنون کاملا ناشناخته بود، هیجانی در دنیای فکری مسیحیت پدید ساخت و نوشتههای بعدی پیکو درباره کابالا به گسترش بعدی علاقه نوافلاطونیان مسیحی به این منابع کشف شده جدید، بویژه در ایتالیا و آلمان و فرانسه، دامن زد. پس از پیکو، یوهانس روشلین عبریشناس نامدار دربار فردریک سوم و شاگرد یعقوب بن جهیل در ترویج کابالا در محافل فکری مسیحیان نقشی برجسته داشت. روشلین در سال ۱۴۹۰ در ایتالیا با پیکو دیدار کرد و تحت تأثیر او به کابالا علاقمند شد. قطعاً در گروش روشلین به کابالا یعقوب بن جهیل نیز نقش جدی داشته است. روشلین کتابهایی درباره نامهای سحرآمیز (۱۴۹۴) و درباره علم کابالا (۱۵۱۷) را نوشت. در این زمان، پل ریچیوس یهودی مسیحی شده و پزشک دربار امپراتور ماکزیمیلیان، پسر فردریک سوم، نیز به نگارش کتابهایی در زمینه کابالا اشتغال داشت. نوشتههای پیکو و روشلین، که دو شخصیت درجه اول فرهنگی اروپای آن روز به شمار میرفتند، تأثیر عمیقی بر جای نهاد و توجه محافل اشرافی و فرهنگی اروپا را به این طریقت جادویی نوظهور جلب کرد. تحت تأثیر این موج جدید فکری، از آغاز سده شانزدهم، شاهد پیشگوییهای مکرر و پیاپی رهبران فرقه کابالا درباره آخرالزمان و ظهور مسیح هستیم. در سالهای نخستین سده شانزدهم، کابالیستهایی چون اشر لملین، جوزف دلا رینا و سرانجام دن اسحاق آبرابانل (اندیشهپرداز بزرگ زرسالاری یهودی که اینک در ونیز مستقر بود) پیشگوییهای خود را درباره ظهور قریبالوقوع مسیح اعلام میکردند. بزعم غیبگویان کابالی مهاجرت یهودیان از شبه جزیره ایبری و استقرار آنان در سواحل مدیترانه نشانهای از ظهور مسیح و استقرار امپراتوری جهانی او بود. این پیشگوییها بیهوده نبود. در فضای برخاسته از آن، بناگاه فردی مرموز بنام دیوید روبنی در صحنه اروپا ظهور کرد و ماجرایی پیچیده و شگفت را آفرید. دیوید روبنی از عوامل اصلی برانگیختن نخستین موج بزرگ آرمانهای مسیحایی در فضای پس از جنگهای نافرجام صلیبی است. تکاپوی او در دهه دوم سده شانزدهم میلادی و همزمان با آغاز تهاجم ماوراء بحار اروپاییان از یکسو و جنگهای عثمانی و اروپای مسیحی از سوی دیگر رخ داد. حتی امروزه نیز معلوم نیست دیوید روبنی که بود، از کجا آمد و به کدام سرزمین تعلق داشت. دیوید روبنی در پاییز سال ۱۵۲۳ وارد بندر ونیز شد. او که در این زمان چهل ساله مینمود، بلافاصله به دیدار سران یهودی شهر رفت و گفت که پسر شاه سلیمان و برادر و فرمانده کل ارتش یوسف، پادشاه ده قبیله گمشده بنیاسرائیل، است که در سرزمینی بنام خیبر (عربستان) دولتی مستقل و ناشناخته دارند. او از یهودیان ونیز خواست که وی را برای انجام یک مأموریت مهم در نزد پاپ یاری کنند. این درست مقارن با صعود کلمنت هفتم (اکتبر ۱۵۲۳)، دومین پاپ از خاندان مدیچی است. الیگارشی یهودی ونیز، بویژه خاندان یهودی کاستلازو سازماندهی سفر دیوید روبنی را بعهده گرفتند و نخست برخی اشراف مسیحی شهر را فریفتند. در فوریه ۱۵۲۴، روبنی با شکوه تمام، در حالی که سوار بر اسبی سفید بود و تعدادی از یهودیان نامدار ونیز در رکابش بودند، به شهر رم وارد شد و به دربار پاپ رفت. کلمنت هفتم او را به عنوان سفیر عالیمقام و فرمانده کل ارتش دولت قبایل گمشده بنیاسرائیل بحضور پذیرفت. پس از مذاکرات مفصل، پاپ و روبنی پیمانی امضا کردند دال بر اتحاد دولت پاپ و جهان مسیحیت با دولت بنیاسرائیل و علیه دولتهای اسلامی. روبنی یکسال تمام در دربار پاپ اقامت گزید و در این مدت از حمایت کامل الیگارشی یهودی ایتالیا، بویژه خاندان آبرابانل و دانیل و ویتاله داپیزا صرافان بزرگ یهودی رم، برخوردار بود. خاندان آبرابانل برای روبنی پرچمی باشکوه تهیه کردند که در آن نشان ده سبط گمشده بنیاسرائیل منقوش بود. او با این پرچم و همراهانی که در رکاب داشت به شهرهای ایتالیا سفر میکرد و هر جا میرفت نمایشی از شوکت دولت ادعایی و ناشناخته بنیاسرائیل ارائه میداد. میتوان تصور کرد که در این یکسال در ایتالیا چه شور و غوغایی حکمفرما بود و مردم سادهلوح مسیحی چه اشتیاقی برای لشکرکشی به فلسطین و جنگ در رکاب مسیح ابراز میداشتند. (طبق عقاید رایج در آن زمان پیدا شدن اسباط گمشده بنیاسرائیل طلیعه ظهور مسیح تلقی میشد) در سال ۱۵۲۵، دیوید روبنی با دو معرفینامه از سوی پاپ خطاب به پادشاه پرتغال و پادشاه مسیحی حبشه عازم لیسبون شد. ژان سوم، پسر مانوئل ثروتمند و پادشاه پرتغال، او را بعنوان سفیر رسمی دولت بنیاسرائیل به گرمی پذیرفت. روبنی در لیسبون به چهرهای جنجالی بدل شد. مارانو های بظاهر مسیحی گروه گروه به دیدارش میشتافتند؛ به سان یک قدیس و پیامبر دست او را میبوسیدند و در همه جا حضورش را علامت ظهور قریبالوقوع مسیح اعلام میداشتند. روبنی در لیسبون دربار شخصی و باشکوه خود را به راه انداخت و سفرای کشورهای مختلف را بحضور میپذیرفت. سفرای برخی دولتهای اسلامی نیز، شاید از سر کنجکاوی، به دیدارش رفتند. روبنی در دیدار با سفیر فاس به صراحت اعلام کرد که بزودی یهودیان بیتالمقدس و ارض اسرائیل را از تصرف حکمرانان مسلمان خارج خواهند نمود. او نامهنگاری به یهودیان شمال آفریقا را نیز آغاز کرد و به آنان لشکرکشی عنقریب دولت بنیاسرائیل و استقرار دولت جهانی یهود را بشارت میداد. از جزییات تکاپوی چهار پنج ساله روبنی در لیسبون اطلاع زیادی نداریم. در نوامبر ۱۵۳۰ بار دیگر او را در ونیز مییابیم و در حال سفر و بازدید از مناطق مختلف ایتالیا. این شاهزاده داوودی این بار نیز، به کمک مبلغین یهودی و بویژه مارانو موجی از احساسات مسیحایی را در سراسر ایتالیا برانگیخت. روبنی تا سال ۱۵۳۲ در دربار فردریک، حکمران مانتوای ایتالیا، مستقر بود. در این زمان سولومون مولخو وارد شد و این دو راهی دربار کارل پنجم، امپراتور روم مقدس شدند. سولومون مولخو (۱۵۰۰-۱۵۳۲) از ۲۱ سالگی، مقارن با صعود ژان سوم به سلطنت، منشی دربار پرتغال بود و نام دیوگو پیرس را بر خود داشت. او چهار سال پس از اشتغال در دربار لیسبون، به دمشق و قسطنطنیه و سالونیک سفر کرد. در سرزمین عثمانی متهم به جاسوسی شد، به بنادر ایتالیا گریخت و به تبلیغ عقاید فرقه رازآمیز کابالا پرداخت. کمی بعد در لباس گدایان به شهر رم رفت؛ سی روز در ملاء عام در خیابانها نشست و روزه گرفت. میگویند درباره وقوع زلزله در پرتغال پیشگوییهایی کرد که بوقوع پیوست و برایش بعنوان غیبگو شهرتی وسیع به ارمغان آورد. ادعا کرد که سفیر دولت اسباط گمشده بنیاسرائیل است و در جستجوی دیوید روبنی است. پاپ کلمنت هفتم او را مورد توجه و عنایت خود قرار داد. در سال ۱۵۳۲ سولومون مولخو بهمراه دیوید روبنی به دربار کارل پنجم، امپراتور روم مقدس رفت. این دو بعنوان سفیر دولت بنیاسرائیل وارد پایتخت امپراتور شدند و پرچم خود را نیز حمل میکردند. آنان کارل را به اتحاد با یهودیان و دولت بنیاسرائیل بمنظور جهاد علیه عثمانیها و اشغال فلسطین فرا خواندند. از فرجام دیوید روبنی و سولومون مولخو اطلاع روشنی در دست نیست. منابع یهودی مدعیاند که فردریک، حکمران مانتوا، متوجه شیادی این دو شد و امپراتور را در جریان گذارد. مولخو به اتهام یهودیت به قتل رسید. روبنی زندانی شد و در سال ۱۵۳۵، در زمان انتقال به اسپانیا، در بین راه درگذشت. منابع کابالی دیوید روبنی و سولومون مولخو را شهید و قدیس میدانند. این ماجرای عجیب را چگونه باید تحلیل کرد؟ آیا تکاپوی دیوید روبنی را باید تنها فریب کاری یک شیاد بزرگ دانست که پاپ، پادشاه پرتغال، حکمرانان و اشراف ایتالیا و پرتغال و حتی امپراتور روم مقدس را بازی داد؟ بی هیچ تردید، باید دیوید روبنی و سولومون مولخو را مأموران اطلاعاتی دربار ژان سوم و الیگارشی یهودی دانست و این سناریو را بخشی از تکاپویی گسترده و جهانشمول انگاشت که در آن زمان از سوی دربار لیسبون و همدستان یهودی آن در جریان بود. قتل مولخو و زندانی شدن روبنی به اتهام یهودیت پذیرفتنی نیست. اگر قتلی در کار باشد باید به حساب آن گذارد که این دو به دسیسههایی علیه کارل پنجم اشتغال داشتند و قربانی آن شدند. منابع یهودی مدعیاند که سران یهودی ایتالیا و پرتغال فریب ادعاهای دیوید روبنی را خوردند و به این دلیل با او همکاری نمودند. این نیز پذیرفته نیست. به یقین، ماجرای روبنی ساخته آنان بود و با همدستی الیگارشی یهودی ونیز و رم تحقق یافت. پاپ نیز رندتر از آن بود که شیادانی چون روبنی و مولخو او را فریب دهند. او خود از بازیگران این سناریو بود. درباره پیوند کلمنت هفتم با زرسالاران یهودی پیشتر سخن گفتهایم. باید بیفزاییم که این پاپ در اصل جولیو دو مدیچی نام داشت و پسر نامشروع یکی از اعضای خاندان مدیچی (حکمرانان زرسالار فلورانس) بود. در دوران حکومت او بر کلیسای رم، فرهنگ رنسانس بر مرکز مسیحیت سلطه تام و تمام یافت؛ در همین زمان بود که کاخهای باشکوه احداث شد و میکلانژ نقاشیهای خود را بر بناهای پاپ ثبت کرد. این پاپ سیاستباز و ثروتمند و تجملپرست از تقدس بهرهای نداشت؛ چنان بیاعتبار بود که مرگش شادی مسیحیان را برانگیخت و مردم رم کراراً گور او را ملوث کردند. منابع یهودی میکوشند تا ماجرای روبنی و مولخو را یک جنبش دینی خودانگیخته و دارای پایههای اجتماعی وانمود کنند. میگویند تیرهروزی یهودیان روبنی را به درد آورد و او را به این اقدام واداشت. این ادعا نیز پذیرفته نیست. ماجرای دیوید روبنی یک شیادی سیاسی، تبلیغاتی بود برای برانگیختن احساسات دینی در میان تودههای عوام مسیحی اروپا. ظهور روبنی با اقبال شدید پیروان فرقه کابالا مواجه شد و به تصریح دایرة المعارف یهود یک موج سیاسی مسیحگرایی را در میان مسیحیان برانگیخت. این موج باید به پایگاه اجتماعی تکاپوهای نظامی علیه دولت عثمانی بدل میشد. ماجرای روبنی سه سال پس از آغاز سلطنت سلیمان قانونی در عثمانی آغاز شد. سلیمان از نخستین ماههای سلطنتش تهاجم به اروپا را آغاز کرد و در ۸ اوت ۱۵۲۰م. قلعه بزرگ بلگراد را به تصرف درآورد. بدینسان، خط دفاعی اروپای مسیحی در ساحل دانوب در هم شکسته شد و آخرین بخش صربستان بدست عثمانیها افتاد. در این زمان ستیز میان کارل پنجم، امپراتور روم مقدس، و فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، آرایش نیروها را در اروپای مسیحی رقم میزد. فرانسوای اول برای مقابله با دشمن متجاوز و مقتدر خویش، کارل پنجم، راه اتحاد با عثمانی را پیش گرفت و این در زمانی است که سلیمان تهاجم به مجارستان را آغاز کرده بود. پیشروی عثمانی در قلب قاره اروپا سرانجام، برای نخستین بار، به محاصره وین (۲۷ سپتامبر تا ۱۵ اکتبر ۱۵۲۹م.)، قلب حکومت خاندان هابسبورگ انجامید. اقتدار عثمانی و خطر قریبالوقوع سقوط اروپا تمامی قدرتهای مسیحی را به هراس انداخت و به تعبیر استانفورد شاو اندیشه یک جنگ صلیبی جدید را زنده کرد تا بدانجا که حتی فرانسوا قول داد در نبرد مشترک با مسلمانان شرکت جوید. بهرروی، درست در زمانی که سلیمان در اعماق قاره اروپا به پیش میرفت، بناگاه سرزمین عثمانی دستخوش آشوبهای متعدد شد. مهم ترین این حوادث، شورشی بود که در سال ۱۵۲۷م. به وسیله فردی بنام قلندر چلبی در آناتولی به راه افتاد و چنان گسترهای یافت که سلیمان را مجبور به فرا خواندن نیروهای خود از اروپا کرد. در سال ۱۵۳۲م. برای دومین بار، پس از تهاجم سلطان سلیم اول به ایران صفوی چرخشی بنیادین در استراتژی نظامی عثمانی رخ داد و آماج تهاجم آن از قاره اروپا به سوی بینالنهرین و ایران صفوی منحرف شد. در پی همین تهاجم بود که شهر بغداد به قلمرو دولت عثمانی منضم شد. اگر در کوران جنگ سرنوشتساز عثمانی و اروپای مسیحی در دهه ۱۵۲۰م. برای تکاپوهای اطلاعاتی و دسیسهآمیز جایگاهی قایل شویم و جنگ را به مصاف ساده نظامی منحصر ندانیم، لاجرم باید بپذیریم که این سالها دوران رونق کار کانونهای متبحر و توانمند در این عرصه بود. در این میان، مرموزترین حادثهای که میشناسیم ماجرای دیوید روبنی است که رنگ و بوی دسیسهآمیز آن انکارناپذیر است. در نیمه دوم سده شانزدهم، عقاید رازآمیز کابالی چنان در محافل مسیحی جاذبه داشت که حتی برخی شخصیتهای مهم دینی چون کاردینال اگیدیو ویتربو و فرانسیسکو گئورگیوی ونیزی در آثار خود به وسعت به تکرار مضامین و مفاهیم کابالی پرداختند. در این زمان، کتاب ظُهَر [کتاب زُهَر/ کتاب زوهر] به اثری نامدار بدل شد و ارجاع به آن رواج فراوان یافت. سرانجام، کار بدانجا کشید که گیوم پاستل (۱۵۱۰-۱۵۸۱) فرانسوی، یکی از شخصیتهای متنفذ رنسانس، به ترجمه و انتشار کتاب ظُهَر به لاتین دست زد و بهمراه آن شرح مفصل خود را نیز انتشار داد. این در حالی است که ترجمه عبری ظُهَر هنوز منتشر نشده بود. ربی اسحاق لوریا (۱۵۳۴-۱۵۷۲)، اندیشهپرداز جدید کابالیسم در این زمان پدید شد و کانون اصلی این مکتب در ایتالیا و در پیرامون لوریا و شاگردانش تمرکز یافت. اسحاق بن سلیمان لوریا از یک خاندان سرشناس یهودی بود که شاخههای آن در بسیاری از کشورهای اروپایی و اسلامی حضور داشت. برادر او، مردخای، یک پیمانکار مالیاتی ثروتمند در فرانسه بود. اسحاق در نوجوانی به مصر رفت و مدتی در جزیرهای در نزدیکی قاهره که به عمو و پدرزنش تعلق داشت زیست. در این دوران بود که لوریا به اندیشه پرداز کابالی و یکی از رهبران اصلی این فرقه بدل شد. اندیشههای لوریا، در کنار کتاب ظُهَر، یکی از دو منبع اصلی فکری کابالا به شمار میرود. هستی شناسی جدید کابالی و ترسیم جهان بصورت عین صوف بوسیله اسحاق لوریا شکل گرفت. اندیشه اسارت زمزم (اخگر الهی) بدست سیترا اهرا (نیروهای شیطانی) که بر سرزمین کلیپت (خلافت/ اسلام) حکم میرانند در این مفهوم تبلور یافت. فرآیند دیالکتیکی رهایی زمزم، که تیکون (نوزایی) نامیده میشود، نیز متعلق به لوریاست. مفهوم کابالی تیکون، که احتمالا از کون (شدن) در عرفان اسلامی گرفته شده، سراسر تاریخ قوم یهود را بصورت فرایند مسیحایی در راه تحقق مأموریت الهی ترسیم میکند. درباره هستی شناسی کابالی و فرایند تیکون و پیوند آن با اندیشه سیاسی در بررسی نظریات ناتان غزهای بطور مشروح سخن خواهیم گفت. در اندیشه لوریا، پرستش زن جایگاهی خاص مییابد. مفهوم شخینا در اندیشه کابالی پیشتر به معنی تجلی روحانی داوود بود. در کابالیسم لوریایی این مفهوم به نمادی مونث بدل شد. در ماجرای هبوط انسان قدیم (آدم کدمن) که با هبوط قوم یهود انطباق مییابد، نیروهای شیطانی ملخ (ملک، پادشاه) را از شخینا یا صفیرا ملخوت (ملکه) جدا میکنند. تمامی تکاپوی پسین برای رسیدن به شخینا و وصل شدن به اوست. تبدیل شخینا به نماد مونث و تأویل فرایند عرفانی جدایی و وصل با مفاهیم مشخص جنسی، بعدها در بنیاد تصوف جنسی یعقوب فرانک و فرقههای مشابه در سده بیستم قرار گرفت. در مکتب لوریایی کابالا، هبوط آدم تنها به دلیل گناه نیست؛ بلکه برای انجام یک مأموریت الهی است و آن گردآوری اخگرهایی است که در سرزمین خلافت فرو افتاده و اسیر آن شدهاند. پیروان لوریا او را مسیح بن یوسف میدانستند که راه را برای ظهور مسیح اصلی، مسیح بن داوود (سلطان موعود قوم یهود)، هموار کرد. بدینسان، یهودیان و محافل مسیحی متأثر از آنان، که کم نبودند، با انتظار ظهور قریب الوقوع مسیح بن داوود به سده هفدهم گام نهادند. در نیمه اول سده هفدهم، کانون اصلی این مسیحگرایی در بندر آمستردام متمرکز بود و با الیگارشی ماوراء بحار هلند پیوند تنگاتنگ داشت. در این زمان، بخش مهمی از تکاپوی چاپخانههای آمستردام بر اشاعه آرمان ظهور مسیح و افسانه ده سبط گمشده بنیاسرائیل متمرکز بود. در دوران استقرار مرکز فرقه کابالا در آمستردام، فرایند تیکون، جنگ با نیروهای شیطانی (سیترا اهرا) مستقر در سرزمین کلیپت (خلافت) به شدت برجسته شد و جایگاه اصلی را در مکتب کابالا یافت. در این زمان، کابالیسم به شکلی آشکار به ایدئولوژی جنگ با جهان اسلام بدل گردید و شیطانشناسی یکی از اشتغالات فکری دائم رهبران کابالا شد و رسالههای متعدد در این زمینه انتشار یافت. یک نمونه، سامسون اوستروپولر است. او که سرشناسترین رهبر فرقه کابالا در لهستان به شمار میرفت، رسالههایی در زمینه شناسایی نیروهای شیطانی و سرزمین کلیپت نوشت. (اوستروپولر به سال ۱۶۴۸ در جریان قیام خملنیتسکی به قتل رسید). مسیح گرایی و بنیانهای استعمار انگلیس: در نیمه اول سده هفدهم آمستردام به کانون فعال فرهنگی الیگارشی یهودی بدل شد و همپای آن ترویج آرمانهای مسیحایی بعنوان ایدئولوژی استعماری زمانه آغاز گردید. کانون فرهنگی آمستردام به شدت بر فضای فکری اروپای آن روز موثر بود. در نیمه اول سده هفدهم اقبالی وسیع به مطالعه آثار عبریزبان در میان پوریتانهای انگلیسی پدید شد. این تحول با تکاپوی شدید چاپخانههای یهودی مستقر در آمستردام در پیوند است. نخستین کتاب عبری در ژانویه سال ۱۶۲۷ در آمستردام به چاپ رسید که با ویرایش مناسه بن اسرائیل بود. پوریتانها در متون عبریزبان حاخامهای یهودی در جستجوی پیشگوییهایی در زمینه آخرالزمان و ظهور مسیح بودند. بدینسان، فضای مسیحایی مولود مکتب کابالا و تکاپوی تبلیغاتی و انتشاراتی زرسالاری یهودی آمستردام تأثیرات جدی در تکوین اندیشه استعماری انگلیس بر جای نهاد. شکوفایی کانون یهودی آمستردام و امپراتوری مستعمراتی هلند با سلطنت دو پادشاه انگلستان، جیمز اول (۱۶۰۳-۱۶۲۵) و چارلز اول (۱۶۲۵-۱۶۴۹) مقارن است. این دو از خاندان شاهان استوارت اسکاتلند بودند. جیمز اول سیاست اتحاد با امپراتوری کاتولیک اسپانیا را در پیش گرفت و خشم الیگارشی پروتستان انگلیس را بر ضد خود برانگیخت. نمایندگان این الیگارشی، که بطور عمده در پارلمان مستقر بودند، اسپانیا را رقیب سرسخت خویش میانگاشتند. نوستالژی عصر الیزابت آنان را به شدت آزار میداد و خواستار اعاده همان سیاستها بودند؛ سیاستهایی که ضربات نهایی را بر پیکر امپراتوری مستعمراتی اسپانیا وارد سازد و مرده ریگ آن را به الیگارشی ماوراء بحار بریتانیا تقدیم کند. ستیز میان پارلمان و دربار شاخص تاریخ انگلیس در نیمه اول سده هفدهم است. در دوران چارلز اول تعارض میان الیگارشی ماوراء بحار و دربار انگلیس اوج گرفت. رهبران پارلمان چارلز را به ستمگری متهم کردند و علاوه بر اختیارات فراوانی که در زمینه امور گمرکی و تجاری برای خود میطلبیدند، خواستار خالص کردن مناسک دینی انگلیس از زنگارهای کلیسای کاتولیک نیز شدند. در پس این خواست، در واقع، تأسی به هلندیهای پروتستان و چنگاندازی بر مستملکات جهانی امپراتوری کاتولیک اسپانیا مستتر بود. سومبارت مینویسد: در تمامی سده هفدهم، همه نظریه پردازیهای فلسفی و سیاست عملی در میان ملتهای اروپای شمالی- غربی تنها یک هدف داشت: تقلید از هلند در تجارت، در صنعت و در تصرف مستعمرات. چنین بود که پوریتانیسم به یک نیروی متنفذ سیاسی و اجتماعی در جامعه انگلیس بدل شد. پوریتانیسم نیز میراث دوران الیزابت اول است. الیزابت راه پدر را در معارضه با کلیسای کاتولیک، که پشتوانه ایدئولوژیک امپراتوری جهانی اسپانیا انگاشته میشد، ادامه داد و در قالب فرقه پوریتان مذهب پروتستان را به ایدئولوژی توسعهطلبی ماوراء بحار الیگارشی مستعمراتی انگلیس بدل ساخت. آرمانهای مسیحایی دال بر پایان جهان، ظهور مسیح و استقرار حکومت جهانی مسیحیت از پایههای اصلی اندیشه پوریتانها بود و در این میانه سرزمین صهیون جایگاه محوری داشت؛ سرزمینی مقدس که باید به مرکز امپراتوری جهانی مسیحیت بدل میشد. بدینسان، بار دیگر آرمان های صلیبی سر برکشید و این بار از درون مذهب پروتستان. در اوایل سده هفدهم، آرمانهای پوریتانی اشاعه یافت و به پرچم اخلاقی و ارزشی الیگارشی ماوراء بحار انگلیس بدل شد؛ ماجراجویانی حریص و غارتگر که، به سان پرتغالیها و اسپانیاییهای کاتولیک، بر تکاپوی خود جامهی دینی پوشانیده و آن را در راستای تحقق رسالت مسیحایی خویش جلوه میدادند. در ژوئن سال ۱۶۰۶م. جزوهای به زبان انگلیسی منتشر شد که بر روی جلد آن طرحی از شوالیههای صلیبی شمشیر بدست و در حال پیشروی مندرج است. این جزوه اخبار رم نام دارد و به ظاهر نامه یک ایتالیایی بنام آقای والسکو است به فردی ونیزی بنام دن ماتیاس رنسی که بوسیله فردی به نام .W. W از ایتالیایی به انگلیسی ترجمه شده. نویسنده این رساله از وضع آشفته زمانه و سلطه عثمانیها بر اروپا سخن میگوید. او پیشبینی میکند که در سال ۱۶۰۷ قدرتهای اروپایی، از مجارستان تا مسکو، به ترکها و محمد خدای آنان، اعلام جنگ خواهند کرد، مسلمانان را از اروپا بیرون خواهند ریخت و قسطنطنیه را تصرف خواهند نمود. در این زمان مردم تونس، مراکش و عربستان بر عثمانیها خواهند شورید و آنان را از آفریقا بیرون خواهند کرد و همزمان صوفیان و مادها (ایرانیها) و مردم مالابار هند نیز به پا خواهند خاست و به این موج مسیحایی خواهند پیوست. سرانجام، اسباط دهگانه گمشده بنیاسرائیل ظهور خواهند کرد و سرزمین مقدس را از عثمانیها بازپس خواهند گرفت. نویسنده ناشناس و بسیار مطلع ایتالیایی در این غیبگویی به توصیف مشروح رهبران ارتش مسیحایی میپردازد که البته فرمانده کل آن یک یهودی به نام زوروآم است. انتشار این جزوه به زبان انگلیسی نکته مهمی است که باید بر آن تأکید نمود. این سرآغاز موجی جدید از مسیحاگرایی در سده هفدهم است که به ایدئولوژی توانمند و بسیار موثر توسعهطلبی ماوراء بحار انگلستان بدل شد. انتشار جزوه فوق کمی پس از اشغال جزایر ملوک (اندونزی) به وسیله کمپانی هند شرقی هلند و همزمان با تأسیس کمپانی ویرجینیا (۱۶۰۶) در لندن است. در سال ۱۶۰۷م.، درست یکسال پس از انتشار جزوه اخبار رم، فرقهای از کشیشان پوریتان در انگلستان پدید شد که خود را پدران زائر میخواندند. آنان نخستین موج مهاجرت پوریتانها از انگلستان به بندر آمستردام را سازمان دادند که دو سال (۱۶۰۷-۱۶۰۹) تداوم یافت. هدف از این مهاجرت، سفر به فلسطین و جنگ در رکاب مسیحی بود که وعده ظهور عنقریب آن داده میشد. برجستهترین چهره فرقه زائران کشیشی بود بنام جان رابینسون (۱۵۷۵-۱۶۲۵)، از طلاب مدرسه کرپوس کریستی حوزه علمیه کمبریج. رابینسون در لیدن مستقر شد و به تدریس در حوزه علمیه این شهر پرداخت. زائران مدتی در آمستردام و لیدن ماندند ولی از ظهور مسیح و آزادی ارض مقدس خبری نشد. در این زمان یکی از رهبران پارلمان بریتانیا نام سِر ادوین ساندیس (۱۵۶۱-۱۶۲۹) آنان را به سفر به قاره آمریکا و تأسیس پلانت تشویق کرد. ادوین ساندیس پسر اسقف منطقه یورک است و خود و برادرش، جرج ساندیس (۱۵۷۸-۱۶۴۴)، از سرمایهگذاران مهم ماوراء بحار در انگلستان به شمار میرفتند. سِر ادوین ساندیس از مدیران و سرمایهداران مهم کمپانی ویرجینیا، کمپانی هند شرقی و کمپانی جزایر سامرز بود. ساندیس مجوز استقرار زائران در آمریکای شمالی را از کمپانی ویرجینیا اخذ کرد و تجار لندن در قالب یک کمپانی تجاری- مستعمراتی نام کمپانی پلیموت وابسته به کمپانی ویرجینیا، به سرمایهگذاری در سفر آنان پرداختند. سِر ادوین ساندیس ریاست این گروه را به یک کشیش از فرقه زائران بنام ویلیام بریوستر (۱۵۶۶ تا ۱۶۴۳) سپرد. پدر بریوستر از کارکنان پدر ساندیس در اسقفنشین یورک بود و خود وی مدتی در دستگاه ویلیام داویدسون دیپلمات دوران الیزابت اول خدمت میکرد. بریوستر از سال ۱۵۹۰ شغل پدری را در اسقفنشین یورک بدست گرفت و سپس بهمراه زائران به آمستردام مهاجرت نمود. در دسامبر ۱۶۲۰ اولین گروه زائران در ۵۴ کیلومتری جنوب شرقی بوستن امروز پیاده شدند. این بندر بنام کمپانی پلیموت بندر پلیموت نام گرفت و سرزمین فوق نیو انگلند (انگلستان جدید) خوانده شد. بدینسان، نخستین پلانتهای پوریتانها در قاره آمریکا تأسیس شد. در طول ده ساله پسین بتدریج بر شمار سکنه کلنی پلیموت افزوده شد. ریاست این کلنی با یکی دیگر از زائران مهاجر به آمستردام بنام ویلیام برادفورد (۱۵۹۰-۱۶۵۷) بود. ویلیام بریوستر نیز ریاست کلیسای پلیموت را بدست گرفت. برادفورد مولف کتابی است بنام تاریخ پلانتکاری در پلیموت که مهمترین مأخذ تاریخ مهاجرت اولیه پوریتانها و از منابع کلاسیک تاریخ ایالات متحده آمریکا است. استقرار کانونهای مستعمراتی پوریتان در قاره آمریکا دارای اهمیت جدی در تاریخ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ایالات متحده آمریکاست. این مهاجرت دقیقاً بر بنیاد آرمانهای مسیحایی شکل گرفت. جان وینتراپ اولین رئیس کمپانی خلیج ماساچوست مبلّغ این نظریه بود که باید با اینگونه مهاجرتها زمینههای ظهور مسیح و استقرار سلطنت جهانی مسیحیت را فراهم ساخت. نگرشهای مسیحایی وینتراپ چنان سخت بود که راجر ویلیامز میگفت او ماساچوست را با اسرائیل یکی گرفته است. با شناخت ساختار امپراتوری مستعمراتی هلند و فضای سیاسی و فرهنگی آن روز آمستردام، نمیتوانیم استقرار پوریتانها در آمریکای شمالی را بدون ارتباط با زرسالاری یهودی هلند بدانیم. تقارن انتشار جزوه اخبار رم به زبان انگلیسی و تأسیس کمپانی ویرجینیا در لندن نیز تصادفی نیست. تنها با اشاعه شور و شوق مسیحایی بود که الیگارشی ماوراء بحار انگلیس و شرکای یهودیاش میتوانست گروههای کثیری از نیروهای انسانی را از میان توده عوام به مهاجرت به قاره آمریکا و تأسیس پلانتها برانگیزاند. بدون وجود این نیروی انسانی طبعاً هرگونه سرمایه گذاری ماوراء بحار بیمعنا بود. بعدها، با نقش الیگارشی بوستن در تجارت جهانی پنبه و تریاک سده نوزدهم و در ترکیب الیگارشی زرسالار سده بیستم آشنا خواهیم شد و اهمیت این پدیده را درخواهیم یافت. ترویج آرمانهای مسیحایی و صلیبی جدید با رساله اخبار رم به پایان نرسید. کمی پس از استقرار نخستین گروه مهاجران پوریتان در آمریکای شمالی، در سال ۱۶۲۱ یک کشیش پوریتان انگلیسی بنام دکتر ویلیام گاگ (۱۵۷۸-۱۶۵۳) رسالهای منتشر کرد بنام اعاده بزرگ (سلطنت) جهانی یا فراخوانی یهودیان که مولف آن سِر هنری فینچ (۱۵۵۸-۱۶۲۵) است. دکتر گاگ فارغالتحصیل کینگز کالج کمبریج است و در آنجا زبان عبری را نزد یک یهودی مخفی بنام فیلیپ فردیناندوس (۱۵۵۵-۱۵۹۸) فراگرفت. فردیناندوس از یک خانواده یهودی مستقر در لهستان است. مدتی در استانبول بود و سپس، در زمان الیزابت اول، به انگلستان رفت و به تدریس زبان عبری در حوزههای علمیه آکسفورد و کمبریج پرداخت. ابتدا کاتولیک بود و قبل از سفر به انگلیس پروتستان شد. در اواخر عمر به هلند رفت و به تدریس زبان عبری در حوزه علمیه لیدن پرداخت. جوزف اسکالیگر مورخ و زبانشناس مسیحی، از شاگردان او در لیدن است. به نوشته نائوم سوکولو دکتر گاگ تنها شاگرد استوار این یهودی در انگلیس بود. فینچ در این کتاب اعاده سلطنت یهودیان و استقرار امپراتوری جهانی آنان را پیشگویی کرده است. دکتر ویلیام گاگ در مقدمه خود، مسایل مهم مطروحه در این رساله را مرهون آشنایی سِر هنری فینچ با زبان عبری و کشف رازهای منابع یهودی میخواند. انتشار کتاب فوق، خشم جیمز اول را برانگیخت. هنری فینچ در آوریل ۱۶۲۱ زندانی شد و تنها پس از عذرخواهی و حذف بخشهایی از کتابش رهایی یافت. دکتر گاگ نیز مدت کوتاهی (۹ هفته) زندانی شد. کتاب فینچ و گاگ به سرعت آوازه یافت و بر اندیشه سیاسی پوریتانها تأثیر فراوان بر جای نهاد. در سال ۱۶۲۸م. چارلز اول به انحلال پارلمان و سرکوب سران آن دست زد و به مدت یازده سال سلطنت بلامنازع خود را برقرار نمود. در تاریخنگاری انگلیس این دوره به استبداد یازده ساله شهرت دارد و مقارن با زمانی است که انگلستان در کوران جنگ با دو دولت اسپانیا و فرانسه به شدت فرسوده بود و دربار انگلیس در زیر بار بدهیهای سنگین قرار داشت. در نتیجه این تعارض، آمستردام به کانون استقرار و تکاپوی مخالفین تبعیدی چارلز اول بدل شد و زرسالاران یهودی آمستردام با آنان رابطه نزدیک برقرار نمودند. این تبعیدیان انگلیسی، برخلاف اعضای فرقه زائران، از رجال متنفذ سیاسی و فرهنگی انگلیس به شمار میرفتند؛ بسیاری از آنان اعضای پارلمان بودند و در سالهای بعد به مقامات عالیرتبه دولت انگلستان بدل شدند. در سال ۱۶۳۹م.، با تحریک تبعیدیان هلند و قطعاً با سرمایهگذاری زرسالاران آمستردام، شورش علیه چارلز در اسکاتلند آغاز شد و جنگ داخلی سراسر سرزمین انگلیس را فراگرفت. چارلز بناچار پارلمان را فراخواند. مدتی بعد، بار دیگر تعارض میان او و الیگارشی ماوراء بحار انگلیس اوج گرفت و به جنگ میان این دو کشید. این جنگ با شکست و اعدام چارلز پایان یافت. او تنها پادشاه انگلیس است که در زمان سلطنتش اعدام شد. این ماجرا، به دلیل پیوند سران پارلمان با فرقه پوریتان انقلاب پوریتان نامیده میشود. موج دوم مهاجرت پوریتانها به آمریکای شمالی در سال ۱۶۲۸ آغاز شد و دو سال ادامه یافت. این بار تکاپوی ماجراجویان پوریتان در قالب کمپانی خلیج ماساچوست صورت گرفت؛ با سرمایه این کمپانی بود که آنان در منطقه بوستن امروزین سکنی گرفتند و ایالت ماساچوست را بنیان نهادند. در کوران این تکاپو، جان هاریسون (حوالی ۱۶۳۰)، جهانگرد و دیپلمات انگلیسی، رسالهای نوشت بنام مسیح میآید. این رساله، که به فردریک شاه بوهم اهدا شده، شرح مصایب یهودیان شمال آفریقاست در زیر ستم حکمرانان مسلمان. یهودیانی که دیروز به شمال آفریقا مهاجرت کردند، امروز نه تنها خود را صاحب اصلی خانه میدانند بلکه از زبان جان هاریسون حکمرانان اروپا را به نجات خود از سلطه بربرها فرا میخوانند. دومین موج مهاجرت پوریتانها به آمریکای شمالی با نام راجز ویلیامز -بنیانگذار کلنی رودآیلند- در پیوند است. راجر ویلیامز (۱۶۰۳-۱۶۸۳) از اندیشهپردازان نامدار پوریتانیسم به شمار میرود. او در یک خانواده تاجر لندنی به دنیا آمد، در سال ۱۶۲۷ تحصیلات خود را در حوزه علمیه کمبریج به پایان برد و بعنوان کشیش در املاک یکی از اشراف انگلیس به نام سِر ویلیام ماشام به کار پرداخت. او در سال ۱۶۳۰ بهمراه گروهی از پوریتانها از بندر بریستول راهی قاره آمریکا شد تا با کشف و تملک سرزمینهای ماوراء بحار پایههای ظهور مسیح را بنیان نهند. در ماساچوست با گروه خود از سایر انگلیسیها جدا شد و در سال ۱۶۳۸ با تملک اراضی قبایل سرخپوست مستعمرهای به چنگ آورد و آن را پروویدنس (فضل الهی) نامید که همان رودآیلند کنونی است. ویلیامز در سفر سال ۱۶۴۲ خود به انگلیس فرمان تملک پلانتهای پروویدنس را از دربار انگلیس گرفت. او از پلانتکاران و تجار بزرگ، از دوستان نزدیک اولیور کرومول و جان میلتون و از هواداران فرقه کواکر بود. راجر ویلیامز مدافع سرسخت یهودیان بود. در زمان حکومت کرومول به مدت دو سال و نیم در انگلستان مستقر شد و از پیوند انگلیسیها و زرسالاری یهودی آمستردام بطور جدی حمایت نمود. در سپتامبر ۱۶۵۴ به رودآیلند بازگشت و به عنوان فرماندار این منطقه منصوب شد. در دوران زمامداری ویلیامز، رودآیلند به یکی از پایگاههای مهم یهودیان در آمریکای شمالی بدل گردید. او در مستعمره خود درگذشت. در سال ۱۸۹۹ اسکار اشتراوس از خاندان زرسالار یهودی اشتراوس و وزیرمختار وقت ایالات متحده آمریکا در عثمانی، این کتیبه را بر سنگ قبر او منقوش ساخت: به یاد راجر ویلیامز بنیانگذار دولت رودآیلند و پیشاهنگ آزادی دینی در آمریکا. بدینسان، منطقه ماساچوست به کانون یک شبکه مقتدر از خاندانهای ثروتمند تاجر و صراف بدل شد که در آمریکای سده بیستم بنام الیگارشی بوستن شناخته میشوند. این الیگارشی با تأسیس کالجهای هاروارد (۱۶۳۶م.) و ییل (۱۷۰۱م.) پایههای فرهنگ جدید آمریکایی را بنیان نهاد. شواهد تاریخی، بویژه پیوند استوار الیگارشی بوستن با شبکه جهانی زرسالاری یهودی از آغاز تا به امروز، تردیدی بر جای نمی نهد که یهودیان مخفی در ترکیب این الیگارشی جایگاهی برجسته داشتهاند. معهذا، شناخت مستند تبار یهودی خاندانهای مشکوکی چون ییل، پرکینز، فوربس، کابوت، استورگیز، راسل و غیره به بررسی تخصصی نیازمند است. بهرروی، تعداد یهودیانِ آشکار بوستن تا سده نوزدهم اندک است. معهذا، آنان تجار و صرافان ثروتمندی بودند که به دلیل پیوند هایشان با کانونهای مالی اروپا وزن و اعتبار فوق العادهای در حیات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی شهر بوستن داشتند. این یهودیانِ آشکار بطور عمده از آلمان به ماساچوست مهاجرت کردند و با شاخههای خاندان های نامدار خود در سراسر اروپا مرتبط بودند. به دلیل همین پیوندها است که بوستن به قلب تجارت خارجی ایالات متحده آمریکا و کانون اصلی تجارت این کشور با مشرق زمین بدل شد. و نیز به دلیل همین جایگاه برجسته یهودیان مخفی و آشکار است که شهر بوستن به عنوان مادر فراماسونری آمریکا شناخته میشود. و دقیقاً به همین دلیل است که برجستهترین چهره تاریخ فراماسونری بوستن یک زرسالار یهودی بنام موسس هایس است. موسس هایس (۱۷۳۹-۱۸۰۵) از تجار و صرافان بزرگ زمان خود بود و در آغاز در بندر نیویورک سکونت داشت. در سال ۱۷۸۲ به شهر بوستن مهاجرت کرد و در دسامبر همین سال استاد اعظم گراند لژ ماساچوست شد. هایس به عنوان یکی از ارکان اصلی حیات سیاسی و اقتصادی منطقه فوق در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم شناخته میشود. آمار سال ۱۸۷۵، تعداد یهودیانِ آشکار شهر بوستن را سه هزار نفر نشان میدهد. بیست سال بعد، در سال ۱۸۹۵، این رقم به ۲۰ هزار نفر رسید که ۱۴ هزار نفر آنان مهاجرین تازه از راه رسیده، بیشتر از آلمان، بودند. در سال ۱۹۳۹، شمار یهودیان بوستن به ۱۶۰ هزار نفر رسید. در سال ۱۹۶۹ تعداد یهودیان ایالت ماساچوست (با ۶ میلیون نفر جمعیت) به ۲۷۵ هزار نفر رسید که قریب به ۸۰ درصد آنان در بوستن زندگی میکردند. در این زمان در ایالت فوق حدود ۲۰۰ کنیسه وجود داشت. دوران استبداد یازده ساله سران تبعیدی پارلمان انگلیس و اپوزیسیون پوریتان را با دنیای نوین هلند و دستاورد های خیرهکننده امپراتوری جهانی آن از نزدیک آشنا نمود و پیوندهای استواری میان آنان و زرسالاران یهودی آمستردام پدید ساخت. در این میان به ویژه مناسه بن اسرائیل بعنوان سخنگوی فکری الیگارشی یهودی رابطهای همبسته با بسیاری از رجال سیاسی و فرهنگی انگلیس برقرار نمود. مناسه بن اسرائیل (۱۶۰۴ تا ۱۶۵۷) در یک خانواده یهودی مخفی مستقر در پرتغال به دنیا آمد. پدرش شموئیل بن اسرائیل نام داشت که با نام مسیحی گاسپار رودریگز نانز خوانده میشد. مناسه نیز بعنوان مسیحی غسل تعمید یافت و نام مسیحی مانوئل دیاز سوئیرو بر او نهاده شد. این خانواده به آمستردام مهاجرت کردند و در آنجا یهودیت خویش را آشکار نمودند. مناسه از نوجوانی در زمینه فراگیری زبان و اندیشه دینی و کلامی استعدادی شگرف از خود بروز داد و مورد توجه حاخامهای آمستردام قرار گرفت. او در ۲۲ سالگی اولین چاپخانه عبری را در آمستردام گشود و به چاپ و نشر کتابهای عبری، پرتغالی و اسپانیولی مشغول شد. نخستین کتابهای چاپی عبری بوسیله او انتشار یافت و وی بسیاری از رسالههای دینی یهودیان را به زبانهای مختلف منتشر نمود. به دلیل این تکاپو، مناسه در محافل فرهنگی اروپا بعنوان سرشناسترین نماینده فرهنگ یهودی زمان خود شهرت فراوان یافت. او با بسیاری از شخصیت های فرهنگی اروپای آن روز دوست شد و از جمله با رامبراند (۱۶۰۶-۱۶۶۹)، نقاش معروف هلندی، رابطه نزدیک داشت. یکی از تابلوهای رامبراند تصویری از چهره مناسه است. مناسه را بعنوان اندیشهپرداز بزرگ سیاسی یهودی در سده هفدهم میشناسند. نائوم سوکولو از میان دوستان مسیحی مناسه بویژه به افراد زیر اشاره میکند: ادوارد نیکلاس، جان سادلر، هوگ پیترز، اسحاق واسیوس و دکتر ناتانیل هولمز. جان سادلر (۱۶۱۵-۱۶۷۴) نماینده پارلمان انگلیس و از دوستان اولیور کرومول (رهبر انقلاب پوریتانی) جان دوری و جان میلتون (چهرههای نامدار پوریتان) بود. هوگ پیترز (۱۵۹۸-۱۶۶۰)، که سوکولو او را هوادار سرسخت پیوند با یهودیان میخواند، در سال ۱۶۲۲ از مدرسه ترینیتی حوزه علمیه کمبریج فارغالتحصیل شد و بعنوان واعظ به کار پرداخت. پس از مدتی بدلیل عقاید ضد کلیساییاش برکنار و مدت کوتاهی زندانی شد. سپس به آمستردام مهاجرت کرد. مدتی بعد بهمراه راجر ویلیامز به ماساچوست رفت و در سال ۱۶۳۶ نقش مهمی در تأسیس حوزه علمیه (دانشگاه) هاروارد ایفا نمود. وی پلانتهای مستقل خود را به پا کرد و در سال ۱۶۳۸ در بازنویسی اساسنامه کمپانی خلیج ماساچوست شرکت داشت. در سال ۱۶۴۱ ظاهراً برای دریافت فرمان جدید کمپانی به انگلستان بازگشت. این سفر با آغاز جنگ داخلی انگلیس همزمان بود. هوگ پیترز به صف ارتش کرومول پیوست و کشیش این ارتش شد. پس از صعود کرومول وی از حامیان پرحرارت او بود. پس از اعاده سلطنت، هوگ پیترز به دلیل مشارکت در اعدام چارلز اول زندانی و اعدام شد. اسحاق واسیوس (۱۶۱۸ تا ۱۶۸۹) از اندیشهپردازان بنام پروتستان و عضو دربار ملکه کریستینای سوئد بود. به نوشته سوکولو، او توجه کریستینا را به مناسه جلب کرد. دکتر ناتانیل هولمز (۱۵۹۹-۱۶۷۸) نیز واعظ و اندیشهپرداز متنفذ پوریتانیسم بود. او همان است که بگفته سومبارت هیچ کاری را شایستهتر از خدمت به قوم برگزیده خداوند (یهودیان) نمیدانست. مناسه با تعداد زیادی از چهره های سیاسی و فرهنگی آن روز اروپا پیوند داشت و افراد فوق تنها نزدیکترین دوستان مسیحی او بودند. به علاوه، مناسه تنها اندیشهپرداز سیاسی یهودی نبود. او عضوی از حلقهای گسترده بود که در آن یهودیان برجستهای عضویت داشتند. نائوم سوکولو از میان متفکران یهودی همبسته با مناسه به افراد زیر اشاره کرده است: اسحاق فونسکا ابواب، دکتر افرائیم هزقل بوئنو، دکتر آبراهام زاکوتو لوسیتانو و یاکوب ساسپورتاس. اسحاق فونسکا ابواب از خاندان نامدار فونسکا ابواب و از رهبران اصلی فرقه کابالا در زمان مناسه بود. او نخستین حاخام قاره آمریکا و اندیشه پرداز بزرگ زرسالاری یهودی پس از مرگ مناسه است. پدر او، بنام دیوید ابواب، پوریتان بود. دکتر افرائیم هزقل بوئنو (متوفی ۱۶۶۵)، که با نام مسیحی مارتین آلوارز نیز شناخته میشد، از پزشکان نامدار اروپا بود و در بندر بورودی فرانسه سکونت داشت. او همان کسی است که رامبراند تصویرش را در تابلوی معروف خود بنام دکتر یهودی ثبت کرده است. افرائیم بوئنو به خاندان زرسالار بوئنو، از خاندانهای نامدار مارانو پرتغال، تعلق دارد. در نیمه اول سده هفدهم یکی از اعضای این خاندان بنام جوزف بوئنو، با نام مسیحی رویگومزفرونترا در بندر بوردوی فرانسه زندگی میکرد. او پزشک و شاعر بود و در زمان مرگ پرنس موریس ناسویی (۱۵۶۷ تا ۱۶۲۵)، پسر ویلیام خاموش و فرمانده مقتدر نظامی هلند در جنگ با اسپانیا، در بستر او حضور داشت. جوزف بوئنو نیز از دوستان نزدیک مناسه بود. دکتر افرائیم هزقل بوئنو پسر اوست. در سده هفدهم، شاخهای از این خاندان بنام بوئنو مسکوئیتا در آمستردام سکونت داشت و بتدریج شاخههای دیگر آن در انگلستان و قاره آمریکا نیز گسترده شد. این شاخه حاصل وصلت دو خاندان بوئنو و مسکوئیتاست. لویی دو مسکوئیتا در حوالی نیمه سده هفدهم در مکزیک مستقر شد. در دهه ۱۶۶۰ بنجامین بوئنو دو مسکوئیتا در جاماییکا به تجارت اشتغال داشت. او از بنیانگذاران بندر نیویورک به شمار میرود؛ در ۱۶۸۳ در این شهر درگذشت و بنای یادبودش کهنترین بنای گورستان یهودیان نیویورک است. در اواخر سده هفدهم، یکی از پسران او، بنام جوزف بوئنو دو مسکوئیتا، از تجار و صرافان سرشناس نیویورک بود و با لرد بلامونت فرماندار انگلیسی نیویورک، معاملات کلان داشت. برادر او، بنام آبراهام بوئنو دو مسکوئیتا نیز در جزایر هند غربی انگلیس در تکاپو بود. از سال ۱۷۴۴ موسس دو مسکوئیتا (۱۶۸۸ تا ۱۷۵۱) حاخام یهودیان سفاردی در لندن است. خاندان بوئنو مسکوئیتا امروزه نیز در ایالات متحده آمریکا و انگلستان حضور دارند. در نیمه اول سده هفدهم، دیوید بوئنو مسکوئیتا از تجار بزرگ آمستردام بود و از سوی حکمرانان اروپا به ماموریتهای دیپلماتیک در دربار سلطان مراکش میرفت. او در سال ۱۶۴۸ رئیس کل امور مالیاتی دوک برونسویک، از دوکنشینهای آلمان، شد. یکی دیگر از اعضای این خاندان، بنام یاکوب بوئنو مسکوئیتا، در سده هفدهم در مراکش مستقر بود و تجارت گستردهای را با سایر اعضای خانوادهاش در آمستردام و لندن سامان داد. در سال ۱۶۸۲ دو تن از اعضای این خاندان، بنامهای اسحاق و جوزف، نماینده دولت هلند در مذاکرات صلح با مراکش بودند و با همکاری یوسف میمران و یوسف تولدانو در سال ۱۶۸۳ پیمان صلح هلند و مراکش را امضا کردند. در سال ۱۷۲۹ یکی از اعضای این خاندان بنام اسحاق بوئنو سفیر مراکش در هاگ، پایتخت هلند، شد. دکتر آبراهام زاکوتو لوسیتانو (۱۵۷۵-۱۶۴۲) از تبار زاکوتو، منجم دربار مانوئل پادشاه پرتغال، است. آبراهام زاکوتو، که لوسیتانوس زاکوتوس و مانوئل آلوارز دتاوارا نیز نامیده میشد، از سرشناسترین پزشکان اروپا بود. او از سال ۱۶۲۶ در آمستردام ساکن شد و با دربار چارلز اول، پادشاه انگلیس، نیز رابطه داشت. در نیمه دوم سده هفدهم، یکی دیگر از اعضای خاندان زاکوتو از چهره های نامدار الیگارشی یهودی است. او موسس بن مردخای زاکوتو (۱۶۲۰-۱۶۹۷) نام داشت و در آمستردام و لهستان و ونیز و وین مستقر بود. موسس زاکوتو رهبری فرقه کابالا را در ایتالیا بدست داشت و از فعالین ضد کلیسای رم بود. میگویند او چهل روز روزه گرفت تا زبان لاتین را فراموش کند! یاکوب ساسپورتاس (۱۶۱۰-۱۶۹۸) نیز از حاخامهای معروف یهودی سده هفدهم و از دوستان نزدیک مناسه بود. او در شمال آفریقا به دنیا آمد. در سال ۱۶۶۴ بعنوان حاخام یهودیان لندن به این شهر رفت ولی دو سال بعد به علت شیوع بیماری طاعون به آمستردام بازگشت. در سال ۱۶۹۳ حاخام یهودیان آمستردام شد. در سده هفدهم نیز گروهی از یهودیان مخفی در صفوف کشیشان مسیحی (کاتولیک و پروتستان) حضور داشتند و در این کسوت به تبلیغ آرمانهای زرسالاری یهودی، بویژه تهاجم بشرق اسلامی و بازگشت یهودیان به ارض موعود ادامه میدادند. اسحاق لاپیرر (۱۵۹۴-۱۶۷۶) یک نمونه برجسته از این گروه است. لاپیرر به یک خاندان مارانو مستقر در بندر بوردوی فرانسه تعلق داشت. او در سال ۱۶۴۰ منشی پرنس منطقه کنده شد و از همین زمان، یعنی دقیقاً مقارن با آغاز تکاپوی فکری مناسه بن اسرائیل به ترویج آرمانهای مسیحایی و نگارش رسالاتی در این زمینه پرداخت. لاپیرر مورد علاقه برخی حکمرانان اروپا، بویژه کریستینا ملکه سوئد، بود. دایرة المعارف یهود لاپیرر را پدر صهیونیسم میخواند. لاپیرر میگفت باید به جستجوی اسباط گمشده پرداخت و قوم بنیاسرائیل را گرد آورد زیرا ظهور مسیح برای دیدار آنان خواهد بود. آنگاه باید مسیحیان و یهودیان متحد شوند و به کمک پادشاه فرانسه سرزمین صهیون را تسخیر کنند. احیاء دولت صهیون در فلسطین راه پیروزی نهایی مسیحیان را بر مسلمانان هموار خواهد کرد و امپراتوری جهانی پدید خواهد ساخت که مرکز آن در اورشلیم است. اسحاق لاپیرر در سال ۱۶۴۴ سفیر فرانسه در کپنهاگ شد و به اشاعه این اندیشه در میان محافل فرهنگی و سیاسی مرتبط با دربار کریستینا پرداخت. نظریه جنجالی دیگر لاپیرر درباره خلقت انسان و انواع انسانها بود. او در رساله انسانهای پیش از آدم (۱۶۴۳) این نظریه را مطرح ساخت که پیش از آدم نسل انسانها پدید شده بود و بنابراین آدم نخستین انسان نیست. این نظریه کاربرد وسیع دینی و اخلاقی در تجارت جهانی برده و کشتار سکنه بومی قاره آمریکا داشت زیرا طبق آن سیاهان آفریقا و سرخپوستان آمریکا از تبار آدم به شمار نمیرفتند. رساله فوق مخالفت پاپ را برانگیخت ولی کریستینا آن را به خرج خود چاپ و منتشر کرد. در سال ۱۶۵۵ پنج چاپ از این رساله به زبان لاتین در آمستردام و بال انتشار یافت و در سالهای بعد به زبانهای انگلیسی (۱۶۵۶) و هلندی (۱۶۶۱) نیز منتشر شد. بعدها، در فضای فکری سده نوزدهم، نظریه لاپیرر درباره منشاء انسان، و نیز رسالههای انسانشناختی متعدد او درباره اقوام و قبایل غیر اروپایی، مورد توجه اندیشمندان غربی قرار گرفت بیآنکه به کاربردهای مستعمراتی آن در فضای سده هفدهم توجه شود. لاپیرر دوست صمیمی اسحاق واسیوس و هوگو گروتیوس (دو اندیشهپرداز متنفذ آن زمان) بود و این محفل با مناسه و دوستان مناسه، چون سیمون اپیسکوپیوس، کاسپار بارلائیوس (۱۵۸۴ تا ۱۶۴۸)، جرارد جان واسیوس (۱۵۷۷-۱۶۴۹)، یوهانس مورسیوس (۱۵۷۹-۱۶۳۹)، دیوید بلاندل (۱۵۹۱-۱۶۵۵)، پتروس سراریوس (۱۶۵۰-۱۷۰۰) و پائولوس فلگنهاور (حوالی ۱۶۲۵) پیوند نزدیک داشت. این کانون مهم فکری و فرهنگی به اشاعه اندیشههای مشابهی در زمینه یافتن اسباط گمشده، استقرار امپراتوری جهانی مسیحیت و اعاده دولت یهود در اسرائیل مشغول بود. نائوم سوکولو میافزاید: تمامی این پیشاهنگان مسیحی آزادی دینی و صهیونیسم رابطه نزدیک با مناسه داشتند. افراد فوق چهرههای فکری متنفذ آن روز اروپا به شمار میروند. برای نمونه، سیمون اپیسکوپیوس (۱۵۸۳-۱۶۴۳)، متکلم نامدار پروتستان، از سال ۱۶۳۴ تا زمان مرگ ریاست کالج (حوزه علمیه) آرمینیان آمستردام را به دست داشت. هوگو گروتیوس (۱۵۸۳-۱۶۴۵) نیز شخصیت فکری بسیار متنفذی بود. او در یک خانواده اشرافی هلندی به دنیا آمد، تحصیلات خود را در حوزه علمیه لیدن به پایان برد و درجه دکترای (اجتهاد) خود را در زمینه حقوق در حوزه علمیه اورلئان فرانسه دریافت داشت. پس از بازگشت به وطن بعنوان مورخ رسمی دولت هلند منصوب شد. در سال ۱۶۱۳ نماینده روتردام در شورای دولتی هلند شد. مدتی بعد، با موریس ناسویی، فرمانده نظامی هلند، اختلاف پیدا کرد، به پاریس گریخت و به خدمت دربار فرانسه درآمد. در سال ۱۶۳۴ سفیر این کشور در سوئد شد و بعدها در دربار کریستینا و محفل فرهنگی او حضور داشت. گروتیوس دارای تألیفات متعدد در زمینه حقوق بینالملل است. او در آثار خود از حق تملک جزایر هند شرقی بهوسیله هلندیها دفاع میکرد زیرا بزعم او هیچ دولتی نمیتواند ادعای تملک دریاهای بزرگ را داشته باشد. امروزه، گروتیوس را پدر حقوق بینالملل جدید میخوانند؛ حقوقی که بر بنیاد حق تام و تمام غربیان و بیحقی کامل سایر مردم جهان شکل گرفت. از جان میلتون (۱۶۰۸-۱۶۷۴) نیز بعنوان دوست پوریتان یهودیان یاد میشود. این شاعر نامدار انگلیسی در ردیف شکسپیر و چاوسر یکی از سه چهره درجه اول ادبی انگلیس است و منظومه بهشت گمشده او را قویترین و عمیقترین شعر در ادبیات انگلیسی توصیف میکنند. پدر میلتون یک منشی اهل آکسفورد بود و مادرش، سارا، به یک خانواده تاجر پوشاک تعلق داشت که درباره آن اطلاع اندکی در دست است؛ تنها میدانیم که مادر میلتون زن خوبی بود و اهل صدقه و خیرات. در کودکی آموزگار او توماس یانگ بود که بعنوان کشیشی با گرایشهای پوریتانی شناخته میشد. خاندان یانگ از خانوادههای مجهولالنسب و مرموز انگلیسی است که، چنانکه در آینده خواهیم دید، تا به امروز نقش مهمی در تکاپوهای استعماری بریتانیا داشته است. در سده نوزدهم، رابرت یانگ (۱۸۲۲-۱۸۸۸) از کارشناسان درجه اول تاریخ یهود و زبان عبری در انگلیس به شمار میرفت. در آن دوران، چنین تخصص هایی معمولاً به یهودیان مخفی و اعضای خاندانهای دارای سنن فرهنگی یهودی تعلق داشت. میلتون در شانزده سالگی تحصیلات خود را در مدرسه کریست چرچ حوزه علمیه کمبریج آغاز کرد؛ دانشگاهی که سنن نیرومند پوریتانی بر آن غالب بود. او در سال ۱۶۳۷ به مدت یک سال به قاره اروپا سفر کرد و در پاریس با هوگوگروتیوس آشنا شد. در بازگشت از این سفر، شاعر جوان به سیاست گرایش شدید یافت و با نگارش رساله هایی در دفاع از پوریتانها تکاپو در این عرصه را آغاز کرد. نامدارترین اثر میلتون منظومه بهشت گمشده (۱۶۶۵) است؛ اثری که با الهام از اسطورههای دینی یهود درباره سرنوشت و فرجام بشر سروده شده. پیام جان میلتون در بهشت گمشده این است: دوازده قبیله بنیاسرائیل به صهیون بازخواهند گشت و دولت خود را مستقر خواهند کرد. او این اندیشه را در منظومه نوا سولیما که در سال ۱۶۴۸ در لندن چاپ شد، نیز بیان داشته است. پیوندی که مناسه بن اسرائیل و سایر چهرههای فرهنگی و مالی و سیاسی یهودی در دوران تبعید سران پوریتان در هلند با ایشان برقرار نمودند، بویژه پس از سقوط چارلز اول و استقرار حکومت پارلمان در انگلیس (۱۶۴۹-۱۶۵۹) اهمیت فراوان یافت. با استقرار حکومت پارلمان، اولیور سن جان (۱۵۹۸-۱۶۷۳)، سفیر دولت جدید انگلیس در هلند (۱۶۵۱) نیز در زمره دوستان نزدیک مناسه درآمد. در نخستین سالهای پس از انقلاب پوریتانی آرمانهای مسیحایی ملهم از عهد عتیق در انگلستان جاذبهای شگرف یافت. در این فضا بود که مناسه بن اسرائیل و دوستان و همفکرانش افسانه اسباط گمشده بنیاسرائیل را به اکتشافات ماوراء بحار در قاره آمریکا پیوند زدند و آن را به دستمایه ایدئولوژیک بسیار موثری برای نیل به اهداف غارتگرانه زرسالاری یهودی و الیگارشی مستعمراتی اروپا بدل ساختند. مناسه در سال ۱۶۵۰ رسالهای به زبان لاتین در آمستردام منتشر کرد بنام امید اسرائیل؛ اسباط دهگانه بنیاسرائیل در آمریکا. این رساله بلافاصله بوسیله موسس وال پوریتان، از نویسندگان معروف عصر کرومول، به زبان انگلیسی ترجمه و در سال ۱۶۵۱ بوسیله دکتر جان دوری، دوست مناسه، در لندن منتشر شد. در سرآغاز کتاب، اثر فوق به پارلمان و شورای دولتی انگلیس اهدا شده است. به نوشته نائوم سوکولو، این کتاب تأثیری عمیق بر سراسر انگلستان بر جای نهاد. این رساله مهم و جنجالی مناسه به مسئله حضور اسباط گمشده بنیاسرائیل در دنیای جدید (قاره آمریکا) اختصاص دارد. در این کتاب، گزارشهای یک مارانو پرتغالی بنام آنتونی مونتزینوس به چاپ رسیده که نام واقعی او هارون لوی (آرون لوی) است. مونتزینوس گویا در جریان گشت و گذار خود در آمریکای جنوبی در سالهای ۱۶۴۱-۱۶۴۲، تصادفاً در اکوادور به قبیلهای برمیخورد که مناسک دینی یهودیان را بجای میآورند. او در کاوش بیشتر درمیابد که اینان اعضای قبایل روبن و لوی، از اسباط دهگانه گمشده هستند. مونتزینوس در سال ۱۶۵۰، در جریان سفر برزیل، درگذشت ولی سران یهودی آمستردام بر صحت گزارش او گواهی میدادند. مناسه این ماجرا را با نقل قولهایی از عهد عتیق درآمیخت که در آن پایان پراکندگی بنیاسرائیل سرآغاز اعاده سلطنت مسیح عنوان شده بود. طبق این نظریه، تا بقایای اسباط بنیاسرائیل یافت نمیشدند مسیح ظهور نمیکرد. کتاب مناسه به پرتغالی و زبانهای دیگر نیز منتشر شد، در محافل فرهنگی اروپا انعکاس گسترده یافت و نویسندگان انگلیسی چون توماس توروگود (۱۶۵۰، ۱۶۶۰) و سِر حمون لسترنج (۱۶۵۲) درباره آن کتابهایی در لندن منتشر نمودند. این رساله مناسه با انتشار پیشگوییهایی درباره ظهور قریبالوقوع مسیح تکمیل میشد. برای نمونه، یاکوب بوئنو مسکوئیتا، زرسالار یهودی مقیم مراکش، در همین حول و حوش پیشگویی کرد که در سال ۱۶۷۲ مسیح در هلند ظهور خواهد کرد. یادآوری میکنیم که طبق متون عبری رایج و مقبول مسیحیان در آن زمان، ظهور مسیح با کشف اسباط گمشده و احیای دولت بنیاسرائیل توأم بود. درباره اسباط گمشده بنیاسرائیل و کارکرد آن در ایدئولوژی سیاسی یهودیان پیشتر سخن گفتهایم. پیشینه آمیزش این اسطوره با اکتشافات قاره آمریکا به دوران پس از سفر کلمب باز میگردد و محتملاً این نیز از ساخته های اسحاق آبرابانل است. میدانیم که آبراهام بن مردخای فریزول اندیشهپرداز یهودی اوایل سده شانزدهم و معاصر اسحاق آبرابانل در یکی از آثار خود فصلی مستقل به حضور اسباط گمشده بنیاسرائیل در قاره آمریکا اختصاص داده است. این نظریه در نیمه سده هفدهم بوسیله مناسه بن اسرائیل و الیگارشی یهودی آمستردام با تبلیغات فراوان احیا شد و موجی بسیار موثر را پدید ساخت. گزارش مونتزینوس دومین شعبده بزرگ زرسالاری یهودی در دوران تکاپوی ماوراء بحار اروپاییان، پس از ماجرای دیوید روبنی است. روشن است که این رساله مناسه دعوتی است به کاوش در اعماق قاره آمریکا؛ کاری عظیم که به سرمایهگذاری بسیار هنگفت و پشتوانه سیاسی و نظامی نیرومند نیاز داشت. یهودیان طبعاً بدنبال خویشاوندان خود (اسباط گمشده) بودند و مسیحیان مشتاق ظهور سریعتر مسیح خویش و هر دو در این جستجو سهیم و شریک؛ و این همه تنها جعل یک آرمان دینی بود برای غارت قاره آمریکا. کتاب مناسه بن اسرائیل روشن میکند که زرسالاری یهودی از پیوند با الیگارشی انگلیس اهدافی بس فراتر از مهاجرت یهودیان به جزایر انگلیس را میجست و درواقع یک اتحاد و شراکت استراتژیک را پیشنهاد میکرد. نخستین کسی که ادعاهای مناسه را پذیرفت و به مروج اصلی آن در جامعه انگلیس بدل شد، دکتر جان دوری مبلغ و سیاح نامدار پوریتان و به تعبیر سوکولو، دوست بزرگ یهودیان، بود. او بر اساس گزارش مونتزینوس، که به نوشته دوری به تأیید دوست ارجمند و همکارم مناسه بن اسرائیل رسیده است، رسالهای درباره ردپای اسباط گمشده بنیاسرائیل در قاره آمریکا (۱۶۵۰) نوشت. دوری در رساله دیگر خود (۱۶۵۶) خواستار عضویت یهودیان در دولت مشترک المنافع مسیحیان شد. دوری تنها مبلغ پیوند با یهودیان نبود. ادوارد نیکلاس از دوستان پوریتان مناسه، نیز رسالهای با عنوان پوزش بدرگاه ملت شریف یهود به زبان انگلیسی در لندن منتشر نمود. در همین زمان فرقهای از پوریتانها تأسیس شد بنام اسرائیلیان انگلیس. رهبری این گروه با جان سادلر عضو پارلمان و دوست دیگر کرومول و مناسه، بود. نخستین رساله این فرقه در حوالی سال ۱۶۵۰ بوسیله جان سادلر منتشر شد. سادلر از سالها پیش مروج آرمانهای مسیحایی بود و در آن زمان ادعا میکرد در متون عبری یک پیشگویی کهن یافته که در آن زمان ظهور مسیح سال ۵۴۰۸ یهودی (برابر با سال ۱۶۴۸ مسیحی) ذکر شده است. چنانکه دیدیم، این پیشگویی، البته به شکل سقوط چارلز اول و با چند ماه تأخیر، تحقق یافت. اعضای فرقه سادلر مدعی بودند که ملت انگلستان بقایای اسباط گمشده بنیاسرائیل اند. این جمعیت تا اواخر سده هیجدهم فعال بود. سادلر تنها فرقهساز پوریتان نیمه سده هفدهم نبود. فردی بنام توماس ونر نیز فرقهای ایجاد کرد بنام مردان سلطنت پنجم. ونر میگفت پس از چهار سلطنتی که در عهد عتیق (کتاب دانیال) یاد شده (کلده، ایران، یونان و روم) سلطنت پنجمی بوسیله مسیح پدید خواهد شد و وظیفه مسیحیان هموار ساختن راه ظهور اوست. اعضای این فرقه خواستار کمک به یهودیان برای دستیابی مجدد به ارض اسرائیل بودند. دوست بزرگ دیگر یهودیان، به تعبیر سوکولو، کشیش دیگر بنام هنری جسی (۱۶۰۱-۱۶۶۳) است که در مدرسه سن جان کمبریج به تدریس زبان عبری و ادبیات یهود اشتغال داشت. او از اعضای کمیسیونی بود که اولیور کرومول برای رسیدگی به درخواست مهاجرت جمعی یهودیان به انگلیس تشکیل داد. جسی رسالهای نوشت بنام افتخار یهودا و اسرائیل که در سال ۱۶۵۳ بوسیله مناسه در آمستردام چاپ شد. اشاعهدهندگان این موج فراوان بودند: توماس فولر (۱۶۰۸-۱۶۶۱) در رسالههای خود یهودیان را دارای حقی بزرگ بر جهانیان میدانست. به زعم او، آنان بنا به مشیت الهی رسالت پیروز ساختن خیر بر شر را بدست دارند. توماس دراکس کشیش متنفذ نیمه اول سده هفدهم، از وامداری مسیحیان به یهودیان و اعاده حاکمیت یهود در سرزمین کنعان سخن میگفت. توماس برایتمن (۱۵۶۲-۱۶۰۷)، متفکر پوریتان، در تفسیر خود بر عهد عتیق بازگشت سلاطین شرق (یعنی یهودیان) را به موطنشان (فلسطین) پیشگویی میکرد. کشیش جیمز دورهام (۱۶۲۲-۱۶۵۸) در متون مقدس مبانی محکمی برای اثبات اعاده دولت یهود یافته بود. واواسور پاول (۱۶۱۷-۱۶۶۰)، متنفذترین رهبر فرقه باپتیست در دوران نخستین پیدایش آن و کسی که در سالهای پس از ۱۶۵۵ بیست کلیسای این فرقه را در انگلستان بنیان نهاد، پیشگویی میکرد که یهودیان سرزمین کنعان را از عثمانیها خواهند گرفت و دولت خود را اعاده خواهند کرد. امروزه، باپتیستها بزرگ ترین فرقه پروتستان در ایالات متحده آمریکا به شمار میروند. بدینسان، به تعبیر سوکولو، در سده هفدهم علاقه به احیای دولت اسرائیل به یک پدیده عمیق و عمومی در جامعه انگلیس بدل شد و انگلستان را به نخستین حامیان صهیونیسم بدل ساخت. در نتیجه این فضای سیاسی و فکری است که در سده هیجدهم انگلستان به کانون اصلی استقرار زرسالاری یهودی بدل شد و کسانی چون کشیش توماس نیوتون (۱۷۰۴-۱۷۸۲) پدید شدند. نیوتون، اسقف متنفذ بندر بریستول، یهودیان را با تمامی ملتهایی که در طول تاریخ به آمیختگی نژادی دچار شدهاند، از جمله انگلیسیها، مقایسه میکند و آنان را کهنترین و شریفترین و برترین ملتها میخواند که تبارنامهشان به آغاز جهان، به ابراهیم، میرسد. به زعم نیوتون، یهودیان در طول تاریخ قربانی کشتارها و ستمگریهای دینی بودهاند معهذا هنوز بسیار پرشمارند. آیا جز این است که قدرتی ماوراء طبیعی به حفظ آنان همت گمارده؛ مزیّتی که هیچ ملت دیگری از آن برخوردار نیست؟ آیا جز این است که همین مشیت الهی دشمنان مقتدر آنان را به نابودی میکشد؟ این سرنوشت مصریان است که یهودیان را به بندگی بردند. این سرنوشت آشوریان است که سرزمین ده قبیله بنیاسرائیل را اشغال نمودند. این سرنوشت بابلیان است که دو قبیله بازمانده یهودا و بنیامین را به اسارت گرفتند. مقدونیها بیرحمانه آنان را سرکوب کردند و سرانجام رومیان چنان به حیات دولت یهودا پایان دادند که هیچگاه نتوانستند آن را بار دیگر به چنگ آورند. و اکنون آن سلطنتهای بزرگ و نامدار، که یکی پس از دیگری مردم برگزیده خداوند را به اسارت گرفتند و بر آنان ستم کردند، کجا هستند؟ آنان اکنون به یک رویا میمانند و اقتدار و حتی نامشان در زمین مدفون شده؛ ولی یهودیان هنوز ماندهاند. نیوتون میافزاید: تمامی امپراتوریهایی که بر مردم [برگزیده] خداوند ستم میکنند فرو میپاشند، این سرنوشت مقدر تمامی دشمنان و ستمگران بر یهودیان است و باید هشداری باشد فراروی همه کسانی که چنین رویهای پیش میگیرند. در سدههای هفدهم و هیجدهم چنین تهدید هایی بسیار موثر بود. توجه کنیم که در اواسط سده هفدهم کمپانیهای هلندی و فرانسوی و انگلیسی، که رقبای یکدیگر به شمار میرفتند، همه جزایر را به یهودیان واگذاردند تا از نفرین خداوند در امان بمانند. در سال ۱۶۵۲، کمپانی هند غربی هلند جزیرهای را به جوزف نانز فونسکا واگذار کرد، در سال ۱۶۵۴ انگلیسیها جزیرهای در سرینام (اقیانوس اطلس) را به یهودیان بخشیدند، و در سال ۱۶۵۹ کمپانی هند غربی فرانسه جزیرهای را در کاین به دیوید ناسی اعطا کرد. در کوران تلاطم فکری و سیاسی نیمه سده هفدهم در انگلستان و در فضای ظهور فرقههای متعدد کوچک و بزرگ پروتستان، فرقه دیگری نیز پدید شد که اعضای آن به کواکرها شهرت یافتند. الیگارشی کواکر بعدها نقش مهمی در ترکیب زرسالاری جهانی سدههای نوزدهم و بیستم و در تحولات بریتانیا و ایالات متحده آمریکا ایفا نمود. بنیانگذار فرقه کواکر فردی بنام جرج فوکس (۱۶۲۴-۱۶۹۱) است که به یک خانواده گمنام تاجر تعلق داشت. در فضای انقلاب پوریتانی فوکس نیز فعالانه وارد گود شد و حرکتی گسترده را علیه نهاد کلیسا سامان داد. او مدعی شد که مسیح بر او ظاهر شده و اعلام کرده که خداوند در قلب تمامی بندگان حضور دارد و برای ایجاد رابطه با او نیازی به کلیسا و کشیش نیست. خدا در همه انسانها تجلی دارد و ایمان نوری است درونی که دریافت آن هیچ واسطهای را، اعم از انسان یا معبد، برنمیتابد. فوکس فرقه خود را بنامهای مختلف نامید: فرزندان نور، ناشرین حقیقت، دوستان حقیقت و انجمن دینی دوستان. سرانجام، نام اخیر به عنوان رسمی فرقه فوق بدل شد. تکاپوی انجمن جرج فوکس با واکنش کلیسای انگلستان و پوریتانها مواجه شد و تعدادی از اعضای آن زندانی شدند. گروهی نیز در سال ۱۶۵۶ به آمریکای شمالی مهاجرت کردند و در فیلادلفیا یک کلنی مستقل تشکیل دادند. رهبری فرقه در آمریکا با ویلیام پن (۱۶۴۴-۱۷۱۸) بود و هموست که در سال ۱۶۸۱ با فرمان چارلز دوم شهری را بنا نهاد که به نام او پنسیلوانیا نامیده میشود. پادشاه انگلیس این فرمان را در ازای بدهی ۱۶ هزار پوندیاش به پدر ویلیام پن به او اعطا کرد. رهبری کواکرها، از آغاز تا امروز، در دست چند خاندان بسیار ثروتمند صرّاف و تاجر است که در پیوند تنگاتنگ با زرسالاران یهودی قرار دارند. خاندانهای لوید، بارکلی، گرنی، بوان، بارینگ، ایروینگ و فوکس از خاندانهای درجه اول زرسالار سدههای نوزدهم و بیستم هستند و مجتمعهای مالی غولپیکری نام آنان را بر خود دارد. بیمه لویدز و بانک بارکلی از شناخته شدهترین نامهای زمان ماست. در اوائل سده نوزدهم، جونز لوید و ساموئل گرنی از بزرگترین صرافان لندن و دوستان نزدیک ناتان مایر روچیلد و سِر موسس مونتفیوره بودند. الیگارشی کواکر در تاریخ ایالات متحده آمریکا نیز از اهمیت سیاسی جدی برخوردار است. برای نمونه، هربرت هوور که دوازده سال (۱۹۲۹-۱۹۳۳) ریاست جمهوری آمریکا را به دست داشت، از اعضای این فرقه بود. فرقه کواکر در سال ۱۹۷۰، حدود ۲۰۰ هزار عضو داشت که ۱۱۹ هزار نفر در ایالات متحده آمریکا و کانادا، ۲۴ هزار نفر در انگلستان و سایر کشورهای اروپایی، ۶ هزار نفر در آمریکای جنوبی و ۴۵ هزار نفر در آفریقا سکونت داشتند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا بزرگترین کبر، کوچک شمردن مردم و ناچیز دانستن حق است - راوى گوید: عرض کردم: معناى این سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله چیست؟ امام صادق فرمود: یعنى از حق بى خبر باشد و از خانواده و خاندان خود بدگویى کند، پس کسى که چنین کند با خداوند عزوجل بر سر کبریایى اش به ستیز برخاسته است
وزارت دفاع کویت همون اول کار گفت سه فروند از هواپیماهای جنگنده آمریکایی سقوط کردهاند، و مقر خاتمالانبیا کشور هم گفت جنگنده های F-15E استرایک ایگل را بر فراز آسمان کویت ترکوندیم. امریکا این جنگنده رو خیلی گرون به عربهای بیچاره میفروخت با این عنوان که محاله شکار بشه، خوبه بدونیم، این شاهکار ایران، نخستین سقوط هواپیمای F-۱۵ در تاریخ است. ضمناً در دو روز ابتدایی جنگ، ۶۵۰ سرباز امریکایی کشته و زخمی شدهاند و حالا اینو اضافه کن به فرار ناو آبراهام لینکن به جنوب شرقی اقیانوس هند و نابودی پایگاه هاش در منطقه و اینکه این بزرگترین تلفات هوایی شیطان بزرگ از زمان جنگ ویتنام، چون قبلاً هیچ هواپیمای مدرن با این شکل و تعداد بطور یکجا ساقط نشده بود. فرماندهی مرکزی آمریکا هم اعتراف کرد: سقوط این ۳ فروند هواپیمای آمریکایی که برای حمایت از عملیات خشم حماسی بر فراز کویت پرواز میکردند هتگشون وتگ شد. نفهمیدی یعنی چی؟ برات توضیح میدم، این نوع هواپیما یکی از مدرنترین و قویترین جنگندههای جهان پس از اف-۳۵ هستش که سقوط آن در جنگ به معنای کسادی، و کاهش توانایی فروش آن در جهانه. آمریکا با افزایش چنین تلفاتی، بازار تسلیحات خود را هم از دست میده. از طرف دیگه دلار امریکا خاک برسر شد و نفت رفت بالا، ضمناً این خبر مهم رو هم بهتون بگم: ایران الان در نقطه ای از تاریخ قرار داره که اگر اون رو درست رد کنه وارد کلوپ کشورهای جهان اول میشه، و این رو امریکا خوب فهمیده، برای همین به فشار همه جانبه روی آورده، زبونم لال اگه در این کودتا شکست بخوریم ایران برای همیشه تجزیه و از تاریخ جهان حذف میشه، من مطمئنم هموطنای ایرانی شعور بالایی دارند و حساسیت و وظیفه ملی و دینی خودشون رو خوب میفهمند.

در اقبالنامه، دومین بخش اسکندرنامه نظامی به تحلیل مسایل علمی و فلسفی میپردازد. در بازگشت اسکندر به یونان، مشورت او با علماء و دستور ترجمهی یونانی کتابهایی که با خود آورده بود، آغاز میشود. نکته جالب اینجاست که جناب نظامی در تمام منظومههای خودش، علم رو تکریم و تحسین کرده و دانش را عامل خیلی مهمی میداند که باعث بالا رفتن ارزش و مقام افراد، و شکوفایی استعداد ذاتی انسانها میشود. در اینجا هم اسکندر را به عنوان فردی طرفدار علم و بسیار دانشدوست نشان میدهد و به همین خاطر او را فرمانروای ایدهآل به شمار آورده که در دربار او فقط انسانها به سبب دانش و شایستگی برگزیده و انگشتنما میشوند و تنها از این راه تقرب پیدا میکنند:
اشارت چنان شد ز تخت بلند
که داناست نزدیک ما ارجمند
نجوید کسی بر کسی برتری
مگر از طریق هنرپروری
ز هر پایگاهی که والا بود
هنرمند را پایه بالا بود
در اقبالنامه، خود اسکندر، دانشمندتر از حد یک فرمانروا همانند اندیشمند و رهبر توصیف شده. در این بخش از اثر، ما اسکندر را بجای میدان جنگ در وسط نخبه ها و نوابغ میبینیم، یعنی دانشمندان، فیلسوفان، پیرمردان بیدار دل، زنان دانا و چوپانان و کشاورزانی که با کاردانی و کمال خود، از دیگران ممتازند. میشه گفت که سر تا سر زندگی و تلاش اسکندر وقف آموزش اسرار کاینات و مرگ و زندگی شده.
در این وادی، نظامی خود نیز همچون اندیشمندی والا قدم میگذارد. آمدن قطعاتی نظیر مباحثات حکیم هرمز با هفتاد فیلسوف، گفتگوی افلاطون و ارسطو و نتایجی که از این بحثها گرفته، نشانگر این هستش که نظامی قدرتش را دارد که از میان مسایل گوناگون خیلی ساده انتخاب موضوع کند و تابلوهای هنری زیبایی خلق نماید.
نظامی در حکایت سقراط و اسکندر و گفتگوهای مشهورترین فیلسوفان یونان دربارهی کائنات، دانش ژرف فلسفی خود را به نمایش گذاشته.
شرح اندیشههای ارسطو، والیس، بلیناس، سقراط، فرفوریوس، هرمز و افلاطون پیرامون منشاء کائنات، پیدایش ستارگان و آغاز زندگی بر روی خاک و غیره.. در شناخت جهانبینی این حکیم فرهیخته و عارف، کمک زیادی به ما میکند.
نظامی در اقبالنامه، فیگور فیلسوفی اندرزگو را دارد. گویا سعی میکند با مثال و حکایت حکمتآمیز، فرهنگ ایرانیان را با روحیهای انسانی و نجیب پرورش بدهد و انگیزه تلاش کردن، در راه درست انسانیت را در ما بیدار کند. در خردنامه های این اثر، شاعر به زبان ارسطو، افلاطون و سقراط، مقام و وظایف انسانیت را تشریح کرده.
اما، اندیشه مرگ در اسکندرنامه:
نظامی در اثر خود، بحث از برخی مسایل جالب جغرافی، هیأت، نجوم، هندسه و شیمی را هم که در آن زمان چندان تکامل نیافته بودند، به میان میکشد. یکی دیگر از مسایلی که نظامی را به تفکر وا میدارد، مساله مرگ و امکان جلوگیری از آن است.
افکار خودش را در این باره در پردۀ افسانه که دربارۀ اسکندر آمده گفته، و او را همچون شخصیتی متصوّر میکند که به زندگی جاودان فکر میکند. ولی در پایان شرفنامه است که سفر او به ظلمات در پی آب حیات و دیدار از شهر جاویدان با شکست روبرو میشود.
اسکندر و هم خود نظامی که تصویرگر این چهرۀ اوست، در برابر قطعیت مرگ تسلیم میشوند. شاعر نتیجه میگیرد که همهی انسانها، صرف نظر از مقام و مرتبهی آنان، محکوم به مرگ هستند. زندگی جاویدان، همان عمر معنوی انسان است که هر کسی میتواند با کارهای نیک و خدمت به بشریت به دست بیاورد.
رسیدن اسکندر به مقام رهبری را، نظامی به مثابهی نقطهی پایان این تکامل معنوی تصویر کرده. از آنجا که توانسته سیمای این فرمانروای آرمانی را که همهی ایدهآلهای او را در خود تجسم بخشیده خلق کند، با رضایت چنین میگوید:
سکندر که آن پادشاهی گرفت
جهان را بدین نیکنامیگرفت
نه زان غافلان بود کز رود و می
بدو نیک را بر نگیرند پی
به کس بر جُوی جور نگذاشتی
جهان را به میزان نگه داشتی
اگر پیره زن بود و گر طفل خرد
گه دادخواهی، بدو راه برد
جاودانگی و شکوه سیمای اسکندر، در دادگری و نزدیکی او به مردم و دلجویی از فقرا و افراد ضعیف است، اما باز میبینیم که او همچون یک فرمانروای ایدهآل نمیتواند دلچسب نظامی باشد.
ایدهآل شاعر، ترکیبی بالاتر، مترقیتر و با عادل تر میخواهد، در چنین ترکیبی دارا و نادار، خدایگان و بنده، حاکم و محکوم، ستمگر و ستمدیده، محلی از اعراب ندارند.
انسانها آزاد و سعادتمندند. به نظر شاعر، در چنین جامعهای نیازها بر آورده میشود، درد و غم دین و دنیا، دل انسانها را ترک میکند، جهان بهشت میشود، هر کس برای خیر دیگران کار و تلاش میکند و جامعه نیز غمخوار و تیماردار اعضاء خود است. عداوت و کینه رخت بر میبندد، انسانهایی که چون برادرانی مهربان با هم زندگی میکنند، به جنگ و جدلها نقطهی پایان گذاشته و خون ناحق، دامن دنیای آزاد را لکهدار نمیکند.
شاعر انسان دوست بزرگ، فقط با این آرزوهای آزادمنشانه، دورنمای کشوری را با چنین نظامی به تصویر کشیده. اسکندر هنگام بازگشت از سفر شمال، راهش به سرزمین آبادانی میفتد که کسی نمیشناخت.
آب و هوای خوش و عطرآمیز این دیار، انسان را شیفته و واله میکند. شاخههای درختان از پرباری سر بر زمین نهاده بودند. کشتزارها بیکران و پهناور بودند.
در هر سو گلههای بزرگ گوسفندان و گاوان و اسبان میچریدند. در این دیار از نگهبانی و باغبانی و محافظ و چوپان نشانهای نبود. اسکندر در سر تا سر عمر خود چنین چیزی ندیده بود. او برای شناخت سلطان این دیار با چند تن از فرزانگان همراه خود، به شهری که دورا دور دیده میشد، رفت.
اسکندر از چشمهساران، گلزارها و چمنگاهها گذشت و به شهری که آرمانشهر نظامی است رسید. برای او پیش از همه شگفتآور این بود که این شهر بهشت آسا و مرفه، نه دروازهای، نه قلعهای و نه مستحفظی داشت.
دکانها و انبارهای شهر، سرشار از نعمتهای گوناگون بود. اما فروشندهای دیده نمیشد. هر کس آزادانه وارد مغازهها میشد و آنچه نیاز داشت برمیداشت و میرفت.
مردم شهر با احترام از اسکندر استقبال کردند و او را به کاخی آراسته با گوهرهای گرانبها بردند و سفرهای سرشار از غذای رنگین پیش روی او پهن کردند. ادامه دارد..
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پانزدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: واپسین تکاپوهای صلیبی و ایران: با مرگ اباقا خان در ۱۶ محرم ۶۸۱ ق./ ۶ مه ۱۲۸۲م. پسر دیگر هلاکو بنام تکودار ایلخان شد. او که از مادر مسیحی بود و نام مسیحی نیکلا را بر خود داشت، نخستین ایلخان مغول است که به اسلام گروید. تکودار پس از گروش به اسلام نام احمد را برگزید، طی نامهای به علمای بغداد تشرف خود به اسلام را به اطلاع ایشان رسانید، شیخ کمالالدین عبدالرحمن رافعی را در سمت شیخالاسلام کل ممالک ایران و عراق منصوب کرد و رویه دوستی و اتحاد با دولت ممالیک مصر را در پیش گرفت. این تحول قطعاً برای الیگارشی صلیبی اروپا و متحدین آن سخت تکان دهنده بود؛ از این پس نه تنها به حمایت مغولان امیدی نبود بلکه اتحاد قریبالوقوع ایلخانان مسلمان ایران و سلاطین مملوک مصر خطری سهمگین برای اروپای صلیبی به شمار میرفت. مورخین شوروی مینویسند: وی [تکودار احمد] سیاست تبدیل دولت هلاکویی را به یک دولت مسلمان تعقیب میکرد و در صدد بود روابط دوستانه با مملوکان مصر برقرار کند. احمد در یکی از نخستین فرامین خویش خطاب به ساکنان بغداد، مرکز پیشین خلافت عباسیان، اطلاع داد که اسلام را پذیرفته و وعده داد که در آینده از مسلمانان حمایت کند. تکودار احمدخان به اقدام عملی نیز دست زد. او دو هیئت به مصر فرستاد و خواستار دوستی و استقرار روابط بازرگانی و سیاسی میان دو کشور مسلمان شد. مورخین گروش تکودار به اسلام و چرخش بنیادین در سیاست خارجی و داخلی ایلخانان مغول را در اثر مساعی خاندان جوینی بویژه خواجه شمسالدین محمد جوینی صاحبدیوان میدانند. شبانکارهای مینویسد: احمدخان مسلمان بود و مایل به ملت مصطفوی: صاحبدیوان در آن کار جان بر میان بست، و احمدخان همه کار فرا خواجه گذاشت و کار مملکت قرار گرفت. خاندان نیشابوری جوینی از فرهیختهترین خاندانهای ایرانی در دوران اولیه حکومت ایلخانان مغول در ایران است که نقشی موثر در پاسداری از میراث دینی/ فرهنگی این سرزمین و جلب مغولان به آن ایفا نمودند و در این راه سرنوشتی فجیع را به جان خریدند. تبارشان به فضل بن ربیع حاجب خلفای عباسی و وزیر هارونالرشید و امین، میرسد. اعضای این خاندان در دولتهای سلجوقی، خوارزمشاهی و مغول در سمتهای عالی دیوانی جای داشتند و به این دلیل صاحبدیوان لقب گرفتند. علاءالدین عطاملک بن محمد جوینی (۶۲۳-۶۸۱ ق.) وزیر هلاکوخان مغول و به مدت ۲۴ سال (۶۵۷-۶۸۱ ق.) حاکم بغداد بود. او مولف تاریخ جهانگشا است که نامدارترین تاریخ عصر ایلخانان مغول به شمار میرود. محمد قزوینی مینویسد: کتاب جهانگشای از همان زمان تألیف شهرت عظیم یافته و قبول عامه بهم رسانیده و طرف وثوق خواص گردیده است. این است که غالب مورخین از معاصران مولف یا متأخرین از او همه به اسم و رسم نقل کردهاند و آن را یکی از مآخذ معتبره خود محسوب داشتهاند، رشیدالدین فضلالله، وزیر غازان و اولجایتو، تقریباً تمام مندرجات مجلدات ثلثه جهانگشای را در، جامعالتواریخ گنجانده است. بعضی مواضع را به طریق تلخیص و اختصار، و پارهای را با بسط و اشباع بیشتر، و برخی را تقریباً همچنان بیتصرف و بدون زیاده و نقصان. شمسالدین محمد جوینی برادر کوچک عطاملک، نیز در اواخر دوران هلاکو و در تمامی دوران اباقا و تکودار احمد خان یعنی قریب به ۲۲ سال (۶۶۱-۶۸۳ ق.)، وزیر اعظم و گرداننده واقعی امور داخلی و دیوانی ایران بود. خاندان جوینی نقش مهمی در برکشیدن و حمایت از نخبگان و فرهیختگان ایرانی داشتند. خاندان عزالدین بن اثیر، مورخ نامدار، از پرورش یافتگان آنان است. خاندان جوینی مورد احترام فراوان بزرگان مسلمان و ایرانی آن عصر بودند. خواجه نصیرالدین طوسی رساله اوصاف الاشراف را بنام شمسالدین محمد جوینی ساخته است و کتاب ترجمه ثمره بطلیموس در نجوم را بنام پسر او بهاءالدین محمد جوینی. صفیالدین ارموی ندیم و منشی عطاملک و شمسالدین جوینی بود. کمالالدین میثم بحرانی شرح نهجالبلاغه خود را بنام علاءالدین عطاملک جوینی تألیف کرده است. دیوان خواجه همامالدین تبریزی مشحون از مدایح و مراثی این خاندان است. شیخ مصلحالدین سعدی شیرازی نیز ارادت فراوان به خاندان جوینی داشت و اشعار متعدد در ستایش آنان پرداخته است. از جمله، در وصف خواجه شمسالدین چنین سروده است: خدایگان صدور زمانه شمسالدین، عماد قُبه اسلام و قبله زوار، محمد بن محمد که یمن همت اوست، معین و مظهر دین محمد مختار، پناه ملت حق تا چنین بزرگانند، هنوز هست رسول خدای را انصار. عطاملک و شمسالدین محمد در واپسین سالهای زندگی اباقاخان با دسیسه های سهمگین فردی بنام مجدالملک یزدی که خود از برکشیدگان خاندان جوینی بود، مواجه شدند. بیتردید، خاندان جوینی به پیروزیهای دولت مسلمان ممالیک مصر با علقه باطنی مینگریستند و این امر بر توطئه گرانی چون مجدالملک یزدی پنهان نماند. سرانجام، پس از دسیسههای مکرر، در واپسین سال زندگی اباقاخان، عطاملک و شمسالدین جوینی به اتهام رابطه با دولت ممالیک مصر و مکاتبه با مسلمانان شام و مصر برای برانداختن اباقاخان دستگیر شدند ولی مرگ نابهنگام ایلخان ایشان را نجات داد. تکودار، ایلخان جدید، اعضای خاندان جوینی را آزاد کرد و آنان را در مشاغل مهم گمارد. دوران کوتاه سلطنت تکودار احمدخان دوران اقتدار خاندان جوینی است. پس از صعود احمدخان تکودار، ارتباط پنهان مجدالملک یزدی با ارغون -که در این زمان ستیز با ایلخان را آغاز کرده بود- فاش شد. به نوشته عطاملک جوینی در تفتیش اموال مجدالملک کاغذها و پوستهایی به لغت عبری به دست آمد که نشانه مشارکت او در عملیات رازآمیز و سحر و جادو تلقی میشد. این قطعاً بیانگر ارتباطات یهودی مجدالملک است. مجدالملک یزدی در جمادی الاول سال ۶۸۱ ق. به قتل رسید. دولت خاندان جوینی مستعجل بود. دسیسه گرانی از قماش مجدالملک، ارغون پسر اباقاخان را، که حکومت خراسان را بدست داشت، به تصاحب تاج و تخت پدر تحریک کردند و جنگی سخت آغاز شد. خاندان جوینی تمامی توش و توان خود را در راه پیروزی تکودار احمدخان به کار گرفت زیرا، به نوشته عباس اقبال، میدانست با صعود ارغون، سیاستی که سلطان احمد به دستیاری خواجه [شمسالدین محمد جوینی] و مسلمین متنفذ دیگر در تقویت اسلام و شعایر آن پیش گرفته مغلوب کینهکشی ارغون و سایر شاهزادگان متعصب مغول خواهد شد. عباس اقبال در جای دیگر نیز شورش ارغون را به تعصب دینی مغولان منتسب کرده و نوشته است: اسلام سلطان احمد و سعی او در مسلمان کردن مغول و تبدیل بتخانهها و کلیساها به مساجد و احترام قضات و علمای مسلم بسیاری از امرا و شاهزادگان مغول را از او متنفر ساخت. انتساب این ستیز به تعصب دینی ارغون و هوادارانش بکلی بیپایه است. مغولان فاقد تعصب شمنی بودند و بهسادگی به آئین های دینی دیگر تمکین میکردند. این امر در سلوک دینی ایشان کاملاً مشهود است: چنگیز سلوکی غیرمتعصبانه داشت و در سراسر امپراتوری خود به تمامی ادیان آزادی داد. برخی گزارشها حتی حاکی از تمایل او به مسیحیت است. در مراکز استقرار نخستین قاآنهای مغول مسجد و کلیسا و معبد بودا در کنار هم بر پا بود. از همین زمان تلاشی سخت برای مسیحی کردن مغولان آغاز شد و آنان بدون تعصب شمنی و حتی با علاقه به مبلغین مسیحی برخورد کردند؛ همسرانی مسیحی برگزیدند و مسیحیان گروه گروه به قلمرو ایشان مهاجرت کردند. منگو قاآن (۱۲۵۱-۱۲۵۹م.)، نوه چنگیز، از مادری نسطوری زاده شد و به مسیحیت گرایش داشت. قوبیلای قاآن برادر منگو و قاآن بعدی (۱۲۶۰-۱۲۹۴م.)، بودایی بود. از زمان چنگیز در دربار خانهای مغول جلسات مباحثه دینی تشکیل میشد که در آن روحانیون مسیحی و یهودی و بودایی حضور فعال داشتند. هلاکو نیز چنین سلوکی با ادیان جهانی داشت. اباقاخان و ارغون حتی به ضرب سکههایی دست زدند که بر آن عبارت بنام پدر و پسر و روحالقدس و نقش صلیب حک شده بود. تکودار نیز پیش از گروش به اسلام مسیحی بود و این امر هیچ تعصبی را علیه او برنینگیخت. صرفنظر از جاهطلبیهای فردی، که طبعاً در اینگونه حوادث جایگاه خاص خود را دارد، ریشههای شورش ارغون علیه تکودار احمدخان را باید در تعارض کانون های سیاسی آن عصر دید نه در تعصب دینی که در نزد مغولان وجود خارجی نداشت. آن کانونهای سیاسی که استحاله دولت ایلخانان مغول به یک دولت مقتدر اسلامی و اتحاد آن با دولت ممالیک مصر را خطری سهمگین برای خود میدیدند بیشک در پس این حادثه جای داشتند. فضای سیاسی منطقه و تکاپوی سخت کانونهای جنگافروز صلیبی را از یاد نبریم و این حادثه مهم و سرنوشتساز را در خلاء و فاقد پیوندهای منطقهای و جهانی نپنداریم. بدینسان، سلطان احمدخان تکودار در یک کودتای سیاسی شبانه، نه در جنگ، بدست گروهی توطئهگر ساقط شد و در ۲۶ جمادیالاول ۶۸۳ ق./ ۱۰ اوت ۱۲۸۴م. به قتل رسید. در این زمان عطاملک جوینی فوت کرده (ذیحجه ۶۸۱ ق.) و ریاست خاندان جوینی با خواجه شمسالدین صاحبدیوان بود. ارغون فریبکارانه خواجه را، که به اصفهان گریخته و قصد مهاجرت به هند داشت، بخشید و به دربار خود فراخواند. در این زمان امیر بوقا مغول، از گروه توطئهگر فوق، در سمت وزارت جای داشت و به یاری یکی از همدستانش، فخرالدین محمد مستوفی قزوینی به اداره ممالک ایلخان مشغول بود. فخرالدین مستوفی پسر عموی حمدالله مستوفی، مولف تاریخ گزیده و نزهت القلوب است. خواجه شمسالدین جوینی حاضر شد به رغم جایگاه رفیع ۲۹ سالهاش در منصب وزارت، در زیر دست امیر بوقا و فخرالدین مستوفی کار کند ولی توطئهگران در پی پایان دادن به حیات خاندان جوینی بودند. سرانجام، بهانهای جستند و در روز دوشنبه چهارم شعبان سال ۶۸۳ ق. خواجه شمسالدین را به قتل رسانیدند. به نوشته شبانکارهای، علیهالرحمه که نیکو وزیری بود و خیلی آثار مرضیه او و احسان در حق جمیع الناس استماع افتاده. ماجرا با قتل خواجه به پایان نرسید. کمی بعد چهار پسر او و در سالهای ۶۸۵ و ۶۸۸ ق. سایر اعضای خاندان جوینی قتلعام شدند. بدینسان، به حیات این خاندان پایان داده شد. بسیاری از وابستگان خاندان جوینی از جمله مجدالدین ابناثیر برادر ابناثیر مورخ نیز در این فاجعه جان باختند. مورخین نقش فخرالدین مستوفی را در برانداختن خاندان جوینی مهم میدانند. پیگولوسکایا و همکارانش این حادثه را چنین گزارش میکنند: جلوس ارغون خان بتپرست و دشمن مسلمانان و حامی بوداییان و مسیحیان و یهودیان بر تخت سلطنت موجب برکناری و اعدام صاحبدیوان شمسالدین جوینی و ضبط املاک او و خانوادهاش گشت. ارغون در ۷ جمادیالثانی ۶۸۳ ق./ اوت ۱۲۸۴م. در مسند ایلخانیگری ایران و ممالک تابعه جای گرفت و در ۶ ربیعالاول ۶۹۰ ق./ ۷ مارس ۱۲۹۱م. پس از یک دوره بیماری درگذشت. ارغون از آغاز سیاستی خصمانه و جنگافروزانه علیه دنیای اسلام در پیش گرفت و یک تهاجم وسیع از دو جبهه شرق و غرب را به کمک اروپاییان طراحی کرد. رنه گروسه مینویسد: پیشنهاد او عبارت بود از یک هجوم و حمله دسته جمعی. بدین ترتیب که قوای مغول از شام مسلمان [سوریه] حملهور شوند و در همان موقع نیز صلیبیون نیز در عکا [فلسطین] یا در دمیاط [مصر] قوای خود را پیاده کنند و به حمله بپردازند. بعداً اراضی متصرفه را بدین ترتیب بین خود تقسیم کنند: حلب و دمشق نصیب مغولان شود و بیتالمقدس به صلیبیون تعلق گیرد. برای تأمین این منظور ارغون در سال ۱۲۸۵ نامهای به پاپ هونوریوس چهارم فرستاد که ترجمه لاتینی آن در واتیکان محفوظ است و برنامه و طرز دقیق این حمله را شرح داده است. تلاش ارغون و کانونهای جنگ افروزی که مشوق او بودند با این نامه به پایان نرسید. او در سال ۱۲۸۷ هیئتی را به ریاست یک کشیش نسطوری بنام ربان صومه راهی بیزانس و ناپل و رم و جنوا و فرانسه و انگلیس کرد. سفیر ارغون همه جا به گرمی پذیرفته شد و در تابستان سال ۱۲۸۸ میلادی با نامههایی از پاپ نیکلاس چهارم، فیلیپ، پادشاه فرانسه، و ادوارد اول، پادشاه انگلیس، به دربار ایلخان بازگشت. ارغون ربان صومه را در سمت عابد مخصوص خود منصوب کرد، در دربار خویش کلیسایی به پا نمود و دستور داد صدای ناقوس آن هیچگاه قطع نشود. در آوریل ۱۲۸۹، ارغون هیئت دیگری به اروپا گسیل داشت. ریاست این هیئت با مردی جنوایی بود که او را بنام بوسکارل دو ژیزولف میشناسیم. ژیزولف حامل نامهای برای فیلیپ، پادشاه فرانسه، نیز بود. ارغون در این نامه، که در آرشیوهای فرانسه موجود است، اعلام کرد که حاضر است به ارض اقدس لشکرکشی کند و برای لشکریان صلیبی اروپای غربی در آسیای صغیر بیست تا سی هزار اسب و ذخایر لازم آذوقه و علیق را فراهم سازد. پاپ به ارغون پاسخ داد که مردم را به شرکت در جنگ صلیبی دعوت کرده است. در سال ۱۲۹۰، ارغون چهارمین هیئت خود را نزد پاپ، فیلیپ و ادوارد اول گسیل داشت. ریاست این هیئت با مغولی به نام چغان یا زغان بود که مسیحی شده و آندره خوانده میشد. ژیزولف جنوایی در کنار مغول فوق حضور داشت. این هیئت نیز، برغم تعارفات معمول، نتوانست از حکمرانان اروپا وعده روشنی دال بر لشکرکشی به فلسطین و مصر و سوریه دریافت کند. در پایان سده سیزدهم میلادی، در اروپای غربی دیگر کسی که مایل به یک لشکرکشی صلیبی جدید باشد وجود نداشت و عموم چنین اقدامی را خطرناک و بینتیجه میدانستند. در سال ۶۹۰ ق./ ۱۲۹۱م. الاشرف صلاحالدین خلیل، سلطان مملوک مصر (۶۸۹-۶۹۳ ق./ ۱۲۹۰-۱۲۹۳م.)، واپسین بقایای متصرفات صلیبیون در فلسطین را آزاد نمود. در تمامی دورانی که ارغون و درباریان او از تبریز در تکاپوی از سرگیری جنگ صلیبی بودند، آبراهام ابولافی نیز در ایتالیا سخت درگیر تبلیغات مسیحایی بود؛ ظهور مسیح بن داوود را در سال ۱۲۹۰ میلادی پیشگویی میکرد و برای لشکرکشی به بیتالمقدس و جنگ در رکاب او از مسیحیان امداد میطلبید. ارتباطات ارغون خان با اروپا هر چند در زمینه از سرگیری جنگ صلیبی جدید نافرجام ماند ولی به توسعه روابط سیاسی و بازرگانی ایلخانان مغول ایران و حکمرانان اروپا انجامید. در حوالی سال ۱۲۸۸ میلادی، سنای جنوا به وسیله ویلهلم آدام -که بعدها اسقف اعظم کاتولیک در شهر سلطانیه شد- طرح زیر را به ارغون پیشنهاد کرد: ناوگان جنگی مغول باید تمام جهازات تجاری را که از هندوستان میآیند بگیرد و نگذارد از طریق دریای سرخ به مصر بروند و مجبورشان کنند که به بندر هرمز در خلیج فارس بروند. ارغون نتوانست این درخواست را تحقق بخشد زیرا ناوگانی چنان نیرومند که توان مقابله با ناوگان مصر را داشته باشد در اختیار نداشت. تکاپوی جنگافروزانه ارغون تصادفی نبود؛ وی از مشاوره و هدایت یک گروه متنفذ از زرسالاران یهودی بهره میبرد که اینک به شکلی آشکار در کنار او جای داشتند. مورخین مینویسند ارغون کوشید تا بجای ایرانیان، که مورد اعتمادش نبودند، یهودیان و مسیحیان را در دستگاه دولت بگمارد. در دستگاه ارغون، از آغاز، پزشکان و منجمان یهودی جایگاهی متنفذ داشتند و با اتکاء بر همین پایگاه بود که در سال ۶۸۸ ق./ ۱۲۸۹م. یک طبیب یهودی، که او را بنام سعدالدوله میشناسیم، وزیر مقتدر ارغون شد. دایرةالمعارف یهود نام واقعی سعدالدوله را بدست نداده است. گویا نام یهودی او مردخای است. به صفی شهرت داشت و به علت سکونت در ابهر زنجان ابهری خوانده میشد. پدرش به هیبةالله معروف بود. از سوی ارغون سعدالدوله لقب گرفت. یهودیان مقتدر دیگر در دربار ایلخانان مغول نیز با چنین القابی شناخته میشدند چون فخرالدوله و امینالدوله برادران سعدالدوله، جمالالدوله، مهذبالدوله، رشیدالدوله، مودبالدوله، شمسالدوله، نجیبالدوله و غیره. بدین سان، دایرة المعارف یهود نام او را بصورت صفی بن هیبةالله ابهری (سعدالدوله) ثبت کرده است. به نوشته مأخذ فوق، نخست در موصل اقامت داشت. سپس به بغداد رفت و از سال ۱۲۸۴ میلادی به طبابت پرداخت. در ۱۲۸۵ بعنوان عضو دیوان منصوب شد. در ۱۲۸۸ به عنوان پزشک به دربار ارغون رفت. با زبانهای فارسی، عربی، ترکی و مغولی آشنایی داشت. مورد توجه ارغون قرار گرفت و وزیر او شد. درباره پیشینه سعدالدوله و خاندانش اطلاع بیشتر نداریم. پیگولوسکایا و همکارانش از او بعنوان بازرگان یهودی یاد کردهاند و برتولد اشپولر او را فردی مشکوک خوانده است. در آغاز گروه توطئهگر دربار ارغون شامل مغولان، مسلمانان و یهودیان بود. بتدریج، تمامی دسیسهکاران بوسیله گروه یهودی از میدان به در شدند و یهودیان به قدرت مطلقه و بیرقیب دربار ایلخان بدل گردیدند: در زمان قتل خواجه شمسالدین جوینی، امیر بوقای مغول قدرتمندترین فرد این گروه بود و به وزارت منصوب شد. مینویسند چنان اقتداری یافت که برای ایلخان از سلطنت جز نام و نشانی باقی نماند. دسیسه و سعایت یهودیان آغاز شد. در این زمان سعدالدوله در بغداد میزیست. پزشکان و مشاوران یهودی ارغون وی را از اقتدار امیر بوقا به هراس انداختند و سعدالدوله را بعنوان مردی باکفایت به ایلخان معرفی کردند. با حمایت آنان سعدالدوله در دربار ایلخان و در زمره پزشکان مخصوص او جای گرفت و به سرعت کارش بالا گرفت. سعدالدوله از سستی و اسراف دیوان ایلخان در بغداد سخنها گفت و سرانجام در سال ۶۸۶ ق. مأمور گردآوری مالیات بغداد شد و پولی هنگفت روانه خزانه ایلخان کرد. روشن است که افزایش چشمگیر مالیات بغداد جز با سختگیری و فشارهای شدید ممکن نبود. سال بعد نیز چنین شد و ارغون باور کرد که اگر سعدالدوله عهدهدار جمع و خرج کل مملکت گردد عین همین عمل را در باب سایر ممالک ایلخانی روا خواهد داشت. بدینسان، سعدالدوله وزیر ارغون شد و با دسیسههای او امیر بوقا در ذیحجه ۶۸۷ ق. به قتل رسید. مدتی بعد، فخرالدین محمد مستوفی -عضو مسلمان گروه توطئهگر امیر بوقا و یهودیان- نیز چنین سرنوشتی یافت. حمدالله مستوفی این تغییر سلوک سعدالدوله در قبال فخرالدین را به خبث نفس و حقد جهودی او منتسب میکند: سعدالدوله چون خواجه فخرالدین مستوفی را مستحق وزارت میدید و او را معارض خود میدانست با او بد بود و تقبیح صورت احوال او میکرد. هرچند میان ایشان در سابق ماده خصومت نبود. بهرروی، سعدالدوله به این همدست پیشین خود نیز رحم نکرد؛ در مستی فرمان قتل فخرالدین را از ارغون گرفت و او را به قتل رسانید. به نوشته اقبال: بعد از قتل امیر بوقا کوکب سعادت سعدالدوله اوج گرفت و این مرد جاهطلب و ارغون خان، که هر دو از مسلمین بدگمان بودند، شروع به قطع دست این قوم از کارها کردند و قرار شد که در امور جمع و خرج ممالک ایلخانی فقط عیسویان و یهودیان را به کار بگمارند و سعدالدوله عموم اقوام یهود خود را در کارهای مهم ملکی داخل کرد و عراق عرب و الجزیره و آذربایجان را بین ایشان تقسیم نمود و اگر خراسان و بلاد روم هم تیول غازان پسر ارغون و گیخاتو برادر او نبود آن دو مملکت را نیز به چنگ عمال یهود میسپرد. اقبال میافزاید: در سایه اقتدار او یهود اهمیت و اعتبار فوقالعاده حاصل کردند. شرفالدین عبدالله بن فضلالله شیرازی در تاریخ وصاف شرحی مفصل از زندگی سعدالدوله بدست داده است. او از گشاده دستی سعدالدوله نسبت به خویشان و اتباعش و اقتدار فوقالعاده آنان سخن میگوید. وصاف مینویسد: سعدالدوله هروقت میخواست هر کاری را بدون مشورت ارغون میکرد. از جانب خود حکام به اطراف ممالک فرستاد، چنانکه برادر خود فخرالدوله را که در جهل مرکب بود حکومت بغداد داد و حکومت [موصل و] دیار بکر و ربیعه و اعمال آن را به برادر خود امین الدوله که هِرّ از بِرّ نمیشناخت واگذاشت و آذربایجان را به لبید بن ابی ربیع که مردی احمق بود داد و حکومت فارس را به شمسالدوله سپرد. در فرهنگ سیاسی آن زمان، چون امروز، انتصاب خویشان و بستگان ناشایست در مناصب مهم دولتی امری ناستوده و وهنانگیز بود. معهذا، علت بدنامی سعدالدوله این نیست؛ حکومت خودکامه یهودیانی آزمند و غارتگر است بر مردم مسلمان و رفتار سرکوبگرانه و خشن ایشان تا بدانجا که منابع تاریخی از توطئه قتل بزرگان ایرانی بدست الیگارشی یهودی دربار ارغون و بالاتر از آن طرح تهاجم به مکه و اشغال خانه کعبه سخن میگویند. این در اواخر زندگی ارغون است؛ آنگاه که ایلخان بیمار و دائمالخمر بطور کامل از دنیای خارج کناره گرفته و هیچ کس را جز روحانیون بودایی، پولاد نماینده قوبیلای قاآن در دربار ایلخان، و سعدالدوله به حضور نمیپذیرد. سرانجام، این وضع امرای دربار ارغون را به ستوه آورد و آنان به این بهانه که گویا بیماری ارغون توطئه سعدالدوله است در سلخ صفر ۶۹۰ ق./ ۵ مارس ۱۲۹۱م. او را به قتل رسانیدند. ارغون کمی بعد در ۶ ربیعالاول همین سال درگذشت. ابنخلدون مینویسد: ارغون از دین اسلام رویگردان بود و دین برهمنان را دوست میداشت و به پرستش بتان و سحر و ریاضت دلبسته بود. جماعتی از ساحران هند نزد او آمدند و برای حفظ صحت و دوام سلامت او دوایی ترکیب کردند. چون ارغون به خوردن آن دوا ادامه داد به صرع مبتلا شد. شرفالدین شیرازی در تاریخ وصاف دوران اقتدار سعدالدوله را چنین توصیف کرده است: حکومت او سبب استیلای یهودیان شد و اینان بر اسلامیان استهزا و اهانت آغاز کردند، ایلخان بکلی خود را در اختیار سعدالدوله گذاشت و هرچه میگفت میپذیرفت، ایلخان چنان به او خو گرفت که لحظهای طاقت دوری او را نداشت. وصاف مینویسد: سعدالدوله ایلخان را به ادعای پیغمبری تحریک کرد و حتی در مجامع از نبوت ارغون سخن میگفت. سعدالدوله با ارغون قرار گذاشت که کعبه را بتکده سازد و مردم را بر پرستش بتان الزام کند و بدین اندیشه برای یهودیان عرب نامه نوشت و از آنها در مورد فرستادن سپاه مغول به آن دیار استفسار کرد. به گزارش وصاف، ارغون در آغاز سلطنت از قتل بیزار بود ولی در پایان کار در اثر وسوسه سعدالدوله در ریختن خون حریص شده بود چنانکه بخاطر جرمی کوچک صد جان بر باد میداد. به گزارش وصاف، سلطه یهودیان چنان بود که مردم قتل سعدالدوله را زوال دولت یهود دانستند و به انتقام از یهودیان، بویژه در بغداد، پرداختند. حمدالله مستوفی از برکشیدگان و وابستگان خواجه رشیدالدین فضلالله وزیر یهودیالاصل دربار غازان خان است و لذا روایتش را بیطرفانه نمیتوان انگاشت بویژه که پسر عمّش نیز در آغاز شریک دستگاه سعدالدوله بود. لذا، مستوفی درباره ستمگریهای سعدالدوله و ماجرای پیامبری ارغون و طرح تصرف مکه یکسره سکوت کرده و به عکس از اصلاحات او سخن رانده است. مینویسد: او ضبطی تمام پدید کرد و دست متغلبان از اموال کوتاه گردانید و اخراجات مقرری را ایلغامیشی کرد. جمعی بدین سبب با او بد شدند. تنها نکته منفی که حمدالله مستوفی در گزارش خود از سعدالدوله نابخشودنی و قابل ذکر یافته نقش او در قتل پسر عمّش، فخرالدین مستوفی است. در میان مورخین معاصر ایرانی، عباس اقبال جمعبندی جامعی از روایات تاریخی درباب سعدالدوله بدست داده است. او مینویسد: سعدالدوله در آخر کار چون دید که بسیاری از امرا و علما و متنفذین مسلمان کمر قتل او و یاران یهودیاش را بستهاند، در صدد برآمد که از استیلای خود بر نفس ارغون استفاده کند و با اجرای طرحی که ریخته بود بنیان عمر ایشان را از بیخ برکند. و آن طرح اینکه روزی به ارغون گفت که نبوت از چنگیز خان به طریق ارث به ایلخانان عادل رسیده و ارغون از جانب خداوند رسول است و چون قیام دین هر رسولی به جهاد و قلع مخالفین متعلق است باید ایلخان امر فرماید تا هر کس سر از قبول دیانت او بپیچد و در زمره ملت جدید در نیاید سرش از تن جدا کنند. و چون ارغون از مسلمین نفرت داشت، امر کرد که مسلمانان را در کارها دخالت و به اردو راه ندهند، سعدالدوله با تصویب ارغون مصمم شد که خانه کعبه را به بتخانه مبدل سازد و مقدمتاً مراسلاتی به اعراب یهود عربستان نوشت و برای فرستادن لشکر به آن صوب امر داد که در بغداد تهیه ببینند و کشتی بسازند و از همکیشان خود یکی را، که خواجه نجیبالدین کحال نام داشت، با صورتی شامل اسامی دویست نفر از اعیان و بزرگان خراسان به این مملکت و شمسالدوله را با صورت اسامی هفده نفر به شیراز مأمور کرد تا آن عده را به قتل برسانند و راه را جهت پیشرفت طریقه جدیدی که خیال تحمیل آن را بر مردم بلاد داشت صاف کنند. اما در این اثنا ارغون مریض شد و برای اصلاح مزاج به موقان رفت و مرضش شدت یافت. تاریخ ایران کمبریج از سعدالدوله بعنوان بانفوذترین یهودی در تاریخ ایران پس از استر و مردخای و پس از عزرا و نحمیا یاد میکند و کارل یان از استبداد بی چون و چرای سعدالدوله سخن میگوید و آن را از عوامل اصلی ثبات دولت ارغون میشمرد. برتولد اشپولر مینویسد: [سعدالدوله] به پشتیبانی ارغون، که متعصبانه پیرو دین بودا و دشمن مسلمانان بود، به سرکوبی مسلمانان پرداخت و نیز بستگان ناشایست خود را در امور دولت به کار گمارد. مردم برای دفع وی وسیلهای نداشتند، همواره با یهودیان احساس پیوستگی میکرد و چون به مقام و منصب رسید، درباره خویشاوندان و همنژادانش بطرز بسیار زنندهای تبعیض قایل میشد. در دوران حکومت او در بغداد [سال ۶۸۷ ق.] گروه کثیری از یهودیان از تفلیس به بغداد آمدند و چون میپنداشتند دوره سروری آنان فرارسیده است، مردم بینالنهرین را آنچنان غارت کردند که در مدت کوتاهی شورش بر پا شد و مردم دکانهای یهودیان را چپاول کردند بطوری که ارغون خود ناگزیر شد که دست یهودیان را تا حدی کوتاه کند. با این همه سعدالدوله بیشرمانه و آشکارا منافعی را که دوران حکومت او برای بستگان و همکیشانش به دنبال داشت میستود. کار این وزیر یهودی به آنجا رسید که میرخواند مینویسد: اگر نه شاهزادگان یعنی گیخاتو و غازان در ولایات روم و خراسان بودندی آن دو طرف را نیز به دو کس از جهال اقربای خود دادی. حتی ابوالفرج نیز، که اصل و نسبش یهودی بود اما دیگر با آنان رابطهای نداشت، یأس و فلاکتی را که در آن هنگام بر مردم چیره شده بود یادآور میشود. سعدالدوله پا را از این فراتر نهاد و رسماً دخالت مسلمانان را در مناصب عالی ممنوع کرد. این رفتار او آنچنان خشم مردم را برانگیخت که آیات ضد یهودیان را از قرآن شاهد آوردند و پیش از آنکه ایلخان ارغون بمیرد اطرافیان او را واداشتند که سعدالدوله وزیر را بکشند. در میان مورخین معاصر غیر ایرانی گروهی نیز با سعدالدوله همدلی ابراز داشتهاند. در کتاب ۹۰۰ صفحهای رنه گروسه کمتر اشارهای به یهودیان میتوان یافت تا بدانجا که گویی آنان در تحولات سیاسی تاریخ مغول مطلقاً حضوری نداشتهاند. گروسه سخت مدافع سعدالدوله است: سعدالدوله که مردی مدیر و مدبر بود توانست نظم و ترتیبی در امور مالی کشور برقرار کند و از غارتگری اشراف و اعیان جلوگیری نماید، مسلمانان نمیتوانستند او را مورد ملامت و توبیخ قرار دهند و فقط منباب عیبجویی میگفتند که وی اهم مشاغل کشوری را به همکیشان خود واگذار نموده، مسلمانان خشکهمقدس مدعی بودند که او میخواهد با ارغون مذهب تازهای تأسیس کند و مسلمانان را به کفر دعوت کند و خانه کعبه را به بتخانه مبدل سازد. البته این اتهامات جمله بی اساس بود ولی بالمآل موجبات فنای این مرد جلیلالقدر را فراهم آورد. روایت پیگولوسکایا و همکارانش نیز به سود سعدالدوله است. مینویسند: در میان مردم مسلمان شهرها علیه سعدالدوله و یهودیان به تبلیغ پرداختند. به دروغ به سعدالدوله نسبت دادند که میخواهد مسلمانان ایران را مورد تعقیب قرار دهد و به مکه لشکر بکشد و کعبه مسلمانان را بتخانه بتپرستان سازد، سقوط سعدالدوله بهانهای برای ایذا و قتل و غارت یهودیان در سراسر کشور و موجب خرسندی مأموران مسلمان شد. حبیب لوی مورخ یهودی، طبعاً بکلی منکر جنایات سعدالدوله است و او را به شدت میستاید. همو از تعمیر آرامگاه استر و مردخای، همسر و وزیر خشایارشا، بدست سعدالدوله یا جمالالدوله یهودی خبر میدهد. تعلق الیگارشی یهودی دربار ارغون به یادمان استر و مردخای عجیب نیست. در ماجرای سعدالدوله تاریخ به شکلی حیرتانگیز تکرار شد و اسطورههای یهودی جان گرفت. کتاب استر به ما میگوید که روایات مکرر منابع تاریخی درباره اقدامات سعدالدوله و گروه او در دربار ارغون نمیتواند غیر واقعی باشد و کسانی که در اینباره تردید کردهاند دلیلی جز پیشداوریهای یهودگرایانه خود ندارند. اسطوره استر و مردخای، یهودیان عصر ارغون را به تحقق خود فرامیخواند و چنین بود که سرنوشتی مشابه فرزندان و بستگان هامان وزیر را برای خاندان جوینی و بزرگان مسلمان ایرانی رقم زد. ماجرای سعدالدوله را با طرح پرسش های زیر به پایان میبریم: آیا وجود پیوند میان سعدالدوله و الیگارشی یهودی دربار ارغون با تکاپوی آبراهام ابولافی کابالیست در شهرهای ایتالیا معقول و محتمل نیست؟ آیا آن مسیح بن داوودی که آبراهام ابولافی در همین دوران وعده ظهور او را در سال ۱۲۹۰ میلادی میداد ارغون شاه مغول نبود؟ و آیا انطباق دقیق تاریخ فوق با زمان اجرای طرح سعدالدوله برای ظهور ارغون در جامه پیامبر دروغین تصادفی است؟ حدود پنج سال پس از مرگ ارغون، در ذیحجه ۶۹۴ ق./ مارس ۱۲۹۶م.، پسر او بنام غازان خان در ۲۴ سالگی ایلخان مغول در ایران شد. او قریب به نه سال سلطنت کرد و در شوال ۷۰۳ ق./ مه ۱۳۰۴م. در ۳۳ سالگی به علت بیماری درگذشت. غازان خان پیشتر به دین اسلام تشرف یافته و نام محمود را بر خود نهاده بود. او بعنوان مسلمان بر تخت نشست و در نخستین یرلیغ (فرمان) دستور داد تمامی سران مغول در ایران اسلام آورند و بجای نام و لقب خان بزرگ (قاآن)، که در این زمان تیمور نوه قوبیلای قاآن بود، کلمات شهادتین را بر سکهها نقش کنند. (تیمور قاآن بودایی بود) در ۱۴ محرم ۶۹۷ ق، غازان و امرا و سران سپاهش، بجای کلاه، عمامه بر سر نهادند. بدینسان، بهرغم هفت دهه تکاپوی سخت مسیحیان و یهودیان و بوداییان برای جلب سران مغول، در تحولی که انتظار آن نمیرفت، اسلام به پیروزی رسید و بار دیگر به دین رسمی ایران بدل شد. مورّخین گروش غازان خان به اسلام را، برغم اینکه در سلوک غیراسلامی او و جانشینانش اولجایتو و ابوسعید تردید نیست، واقعهای بس مهم در تاریخ مغولان در ایران و پیروزی نهایی اسلام میخوانند. گروش غازان به اسلام بر سران مغول در سراسر مشرق زمین تأثیر فراوان بر جای نهاد و شاهزادگان و امرای فراوانی از مغولان، در همه جا، به اسلام گرویدند. اولجایتو خان برادر غازان، ایلخان بعدی (۷۰۳-۷۱۶ ق./ ۱۳۰۴-۱۳۱۶م.)، نیز با اینکه از جانب مادر مسیحی بود، مسلمان شد و نام سلطان محمد خدابنده را بر خود نهاد. او ابتدا بر مذهب اهل تسنن بود و سپس به تشیع گروید. مورخین گروش اولجایتو به تشیع را متأثر از علامه حلی میدانند. ابنبطوطه مینویسد: پادشاه عراق سلطان محمد خدابنده را در زمان کفر مصاحبی بود بنام جمالالدین بن مطهر که یکی از فقهای شیعه به شمار میرفت. چون این پادشاه به دین اسلام درآمد و مغولان به تبعیت او اسلام پذیرفتند، در مراتب تعظیم و احترام فقیه مذکور بیفزود و این فقیه مذهب تشیع را در نظر پادشاه جلوه داد. حافظ ابرو مینویسد: شیخ جمالالدین حسن بن المطهر الحلی بحضور آمد و او مرد دانشمند متبحر بود از تلامذه خواجه نصیرالدین و در علوم معقول و منقول مشهور و یگانه جهان. تصنیفات بسیار ساخته، و شیخ جمالالدین حسن بن المطهر هرگز بر طریق تعصب بحث نکردی و در توقیر و تعظیم صحابه رضوان الله علیهم مبالغت فرمودی. ابوسعید بهادرخان پسر اولجایتو و ایلخان بعدی (۷۱۷ تا ۷۳۶ ق./ ۱۳۱۷-۱۳۳۴م.)، نیز مسلمان بود. با مرگ ابوسعید اقتدار و شوکت دولت هلاکوییان در ایران به پایان رسید و مملکت آنان فروپاشید. پس از او ایلخانان دیگری نیز بودند ولی بیشتر تابع نفوذ وزرا و امرای محلی بودند و به حکمران واقعی شباهت نداشتند. در این زمان دولتهای محلی متعدد (چون چوپانیان، جلایریان (ایلکانیان)، آلاینجو در فارس، آلمظفر (آل مبارز) در یزد و کرمان و فارس و اصفهان، آلکرت در هرات، سربداران در سبزوار و بخشی از خراسان و گرگان، طغا تیموریان در استرآباد) در سراسر ایران سربرکشیدند. گروش مغولان به اسلام تنها به ایران محدود نبود. از حوالی نیمه سده سیزدهم میلادی، اسلام در میان خانات قبچاق (که تبارشان به جوجی پسر کوچک چنگیز میرسید) رواج یافت. گروش برکه -خان قبچاق- (۱۲۵۷-۱۲۶۶م.) به اسلام تحولی در تاریخ این شاخه از دودمان چنگیزی بشمار میرود. برکه مخالفت خود را با فتح بغداد بوسیله هلاکو ابراز داشت و از اوایل دهه ۱۲۶۰م. با بیبرس -سلطان مملوک مصر- علیه شاخه هلاکویی مغولان در ایران متحد شد. مقارن با سلطنت اولجایتو و ابوسعید در ایران، ازبک، خان اردوی زرین (۱۳۱۳-۱۳۴۱م.)، مسلمانی متعصب بود. او دختری از خاندان خود را به عقد الناصر ناصرالدین محمد، سلطان مملوک مصر، درآورد و سرزمینی مسلمان نشین از خود بیادگار نهاد که ازبکستان نامیده میشود. این تحولاتی است به رغم خواست و آرزوی کانونهای جنگافروز صلیبی در اروپا. رنه گروسه (که پیشتر درباره بیطرفی پژوهش او سخن گفتم) به این حوادث بدیده منفی مینگرد و چنین مینویسد: چنگیزخانیان بنا بر سنن قدیمی خود هیچگونه تبعیض دینی را روا نمیداشتند و نسبت به تمام مذاهب یکسان رفتار میکردند ولی این اردوی زرین ناگهان از تساهل در دین و مذهب روی برتافت و به تعصب مفرط اسلامی مملوک های مصری پرداخت. در دوران سلطنت غازان خان، پزشکی یهودی یا یهودیالاصل را در دربار ایلخان مییابیم. او را با نام خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی (۶۴۵-۷۱۸ ق./ ۱۲۴۷-۱۳۱۸م.) میشناسیم؛ یکی از نامدارترین و قطعاً بحثانگیزترین وزرای ایلخانان مغول. رشیدالدین فضلالله به یک خاندان یهودی تعلق دارد که تبارشان به دو برادر بنامهای موفقالدوله ابوالفرج عالی اسرائیلی و رئیسالدوله اسرائیلی میرسد. این دو از حوالی نیمه سده سیزدهم میلادی، مقارن با حمله هلاکو به ایران، بعنوان عطار و طبیب در همدان میزیستند و در دستگاه هلاکو حضور داشتند. عالی اسرائیلی (موفقالدوله) دو پسر داشت که بنام های امینالدوله ابوشجاع بن عالی اسرائیلی و عمادالدوله ابوالخیر بن عالی اسرائیلی شناخته میشوند و با دستگاه ایلخانان مغول مرتبط بودند. ابوالخیر اسرائیلی پدر رشیدالدین فضلالله است. رشیدالدین در حوالی سال ۶۷۵ ق./ ۱۲۷۶م.، به سان دیگر یهودیان، به عنوان پزشک به دربار ایلخان راه یافت. در پایان چهارمین سال سلطنت غازان به قدرتی بزرگ و متنفذ در دربار او بدل شد و در سال ۶۹۹ ق./ ۱۲۹۸م. به وزارت رسید. عنوانش در اصل رشیدالدوله است ولی در برخی متون تاریخی پسین به رشیدالدین شهرت یافت. دایرة المعارف یهود او را رشیدالدوله نامیده است. خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی ۱۸ سال وزیر دو ایلخان، غازان و اولجایتو، بود و سرانجام به اتهام مسموم کردن اولجایتو خان به قتل رسید. در میان مورخین معاصر، عباس اقبال بکلی منکر پیشینه یهودی رشیدالدین فضلالله است. او مینویسد: آن بیچاره را که پسر ابوالخیر بن علی همدانی بود بعلت حشر او در جوانی با یهودیان همدان و اطلاع کامل بر مقالات و رسوم و عادات ایشان به یهود بودن متهم کردند. میتوان درباره اصالت یا عدم اصالت گروش رشیدالدین فضلالله به اسلام سخن گفت، و میتوان در این باره که آیا او، صرفنظر از تعلق دینیاش، خدمت گزار به این مردم و سرزمین بود یا نه به بحث نشست؛ ولی انکار اصل یهودی او بکلی مردود است. نویسندگان دایرة المعارف یهود زندگینامه رشیدالدین فضلالله را بعنوان یک شخصیت یهودی بچاپ رسانیدهاند و در آن از تعلق وی به پدر و مادری یهودی سخن گفتهاند. به نوشته این مأخذ، خود او نیز در آغاز یهودی بود و در ۳۰ سالگی (۶۷۶ ق./ ۱۲۷۷م.) مسلمان شد. وی در محکمه چنین گفت: چگونه من، پسر یک یهودی ساده که در همدان عطاری میکرد، و در خدمت ایلخان به قدرت رسیدم میتوانم به چنین کاری دست زنم؟ والتر جوزف فیشل (شرق شناس یهودی و استاد دانشگاه کالیفرنیا) نیز در رساله یهودیان در حیات اقتصادی و سیاسی اسلام سدههای میانه (۱۹۳۷) بحثی مستقل به منشأ یهودی رشیدالدوله اختصاص داده و با ارجاع به متون عربی و فارسی آن را به اثبات رسانیده است. او در سال ۱۹۶۹ رساله دیگری درباره یهودیان درباری در دنیای اسلام منتشر نمود. در منابع متعدد آن عصر به یهودیالاصل بودن رشیدالدین فضلالله اشارات مکرر شده است. شبانکارهای حتی گروش رشیدالدین فضلالله به اسلام را در زمان اولجایتو میداند. مینویسد: دل و گوش سلطان بود و پیش از این دین موسوی داشت و به دولت سلطان محمد شرف اسلام یافت. معنی این سخن آن است که وی در تمامی دوران سلطنت غازان خان یهودی بود و تنها پس از آغاز سلطنت اولجایتو مسلمان شد یعنی در حوالی ۵۸ سالگی. توجه کنیم که شبانکارهای از وابستگان دستگاه غیاثالدین محمد رشیدی -پسر رشیدالدین فضلالله- است و این مطلب در کتابی عنوان شده که در زمان وزارت غیاثالدین محمد تدوین شده و به شرفعرض آن وزیر بینظیر رسیده است. غیاثالدین پس از مطالعه قصد ارائه آن را به ابوسعید داشت که بعلت مرگ ایلخان موفق نشد. ابنبطوطه رشیدالدین فضلالله را از مهاجرین یهودی خوانده است. او درباره غیاثالدین رشیدی مینویسد: در آن هنگام وزیر وی امیر غیاثالدین محمد بن خواجه رشید بود که پدرش از مهاجرین یهودی بشمار میرفت و از طرف سلطان محمد خدابنده به وزارت منصوب شده بود. معنی این سخن آن است که موفقالدوله، نیای رشیدالدین فضلالله، و برادر و خاندان او در نیمه اول سده سیزدهم میلادی از منطقهای بجز بینالنهرین و ایران به این سرزمین کوچیدهاند. در آثار رشیدالدین فضلالله نشانههای متقنی از تعلق یهودی او میتوان یافت. او در جامع التواریخ فصلی مستقل به تاریخ بنیاسرائیل اختصاص داده است. به نوشته دایرة المعارف یهود این اولین گزارش مدون است در این زمینه به زبان فارسی و بیانگر آشنایی ژرف مولف با زبان عبری و عهد عتیق. روایت رشیدالدین فضلالله از ماجرای سعدالدوله نیز سخت همدلانه است. به زعم او، سعدالدوله مدیر و مدبّر بود ولی بدلیل غرور و ثروت بیش از حد محسود امرا شد. او اشارهای به یهودی بودن سعدالدوله ندارد و تنها مینویسد پس از قتل سعدالدوله خانههای مسلمانان و جهودان که در آنجا بودند بکلی بغارتیدند. این نکتهای است که مورد توجه برتولد اشپولر بوده است. او مینویسد: این سئوال کراراً پیش آمده است که آیا میتوان به شایعات تعلق رشیدالدین به قوم یهود اعتماد کرد یانه؟ صرف نظر از اینکه تعداد کثیری از منابع او را یهودی میدانند، و برخی از اتفاقات در جریان محاکمه او نیز صحت این خبر را تأیید میکند. اشپولر برای یافتن پاسخ این پرسش به بررسی آثار منسوب به رشیدالدین میپردازد و مینویسد: رشیدالدین در اثر تاریخی خود هنگامی که از یهودیان سخن به میان میآورد اخبار ناگوار را مسکوت میگذارد. رشیدالدین، برخلاف ابوالفرج [ابن عبری] که رابطهاش را با یهودیان قطع کرده بود، از اینکه حاخامها در زمان منکو بدستور قاآن ناگزیر از پرداخت مالیات بودهاند ذکری نمیکند و تعلق سعدالدوله وزیر را نیز به قوم یهود ناگفته میگذارد. این نشانههای درونی که بر افراد ناوارد پنهان میماند، چه کسی که تاریخ او را بخواند به آسانی توجه به این نکات نخواهد کرد، با توجه به آنچه گذشت، اینطور جلوه میدهد که رشیدالدین واقعاً یهودی بوده است. این وزیر حداقل در مجامع عمومی از منافع یهودیان دفاع نمیکرد. سرانجام توجه کنیم که رشیدالدین فضلالله نه به اتهام تعلق به آئین یهود -که قطعاً جرم انگاشته نمیشد- بلکه بدلیل مشارکت در دسیسه سیاسی به قتل رسید. این اتهامی است که در آن زمان جان و خانمان بسیاری از رجال مسلمان را به تاراج داد و در بسیاری از این کشتارها، چنانکه خواهیم دید، رشیدالدین فضلالله و پسرش، غیاثالدین رشیدی دست داشتند. برخی مورخین معاصر اروپایی و ایرانی رشیدالدین فضلالله را به شدت ستوده و او را در ردیف بزرگترین وزرای ایرانی جای دادهاند. آنان بمنظور تأمین این جایگاه برای رشیدالدین، غازان خان مغول و اصلاحات او را نیز در مقامی کمنظیر در تاریخ ایران اسلامی نشاندهاند. برای نمونه، عباس اقبال مینویسد:
غازان با وجود عمر کم و سلطنت کوتاه بواسطه اصلاحات و اقداماتی که کرده و ابنیه و قواعد و قوانینی که بجا گذاشته بلاشبهه یکی از سلاطین بزرگ مشرق زمین است. و اگرچه مقایسه او با امثال کورش کبیر و داریوش اول و سلاطین عظیمالشأن ساسانی صحیح نیست، ولی غازان را مخصوصاً از لحاظ مملکت داری و اداره باید از سلاطین معتبر ایران و بهرحال از این حیث او را بزرگترین پادشاه سلسله ایلخانان دانست. اما باید بخاطر سپرد که یک قسمت عمده از این افتخار و عظمت و بلندنامی که مشمول حال غازان شده، از برکت وجود وزیر کاردان فاضلی مثل خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی است، بطوری که میتوان گفت دوره غازان و دو جانشین او، یعنی اولجایتو و سلطان ابوسعید خان، بر اثر وجود خواجه رشیدالدین فضلالله و پسران او یکی از درخشانترین دورههای ادبی تاریخ ایران است، بلکه به جهاتی، در تاریخ این مملکت نظیر ندارد. اقبال در جای دیگر رشیدالدین فضلالله را از بزرگترین حکما و اطبا و منشیان و مورخین ایران که در میان رجال شرق کمتر نظیر داشته خوانده است. آیا براستی چنین است؟ با آغاز سلطنت غازان خان اصلاحات گستردهای در ایران آغاز شد. گروهی از وزرا و امرا و دیوانیان مسلمان، مغول و ایرانی، کوشیدند تا ساختار سیاسی دولت ایلخانان را بر بنیاد سنن و فرهنگ و قوانین اسلامی استوار کنند. پیشینه هفتاد ساله ارتباط مغولان با فرهنگ و تمدن اسلامی قطعاً عامل اصلی این اصلاحات بود. حاملین آن نسلی از مغولان بودند که در دامان این فرهنگ زاده و پرورده شده و گروهی از دیوانیان و دبیران ایرانی که طی دو سه نسل با ساختار سیاسی مغول آمیخته بودند. آنچه به این اصلاحات امکان تحقق داد گروش ایلخان جوان به اسلام بود که نقطه پایانی بر سیاست هلاکویی، صلیبی تلقی میشد. تا زمان ارغون استراتژی ایلخانان درهمشکستن سد استوار مقاومت مسلمانان شام و مصر و تسلط بر بنادر مدیترانه بود. این سیاستی بود که کانونهای جنگافروز صلیبی حامی و مشوق آن بودند. سقوط جناح سعدالدوله در دربار ایلخانان به معنای به بنبست رسیدن این استراتژی بود و بیانگر این واقعیت که نیرویی نوخاسته و توانمند در میان بزرگان مغول خواستار استقرار در ایران و همزیستی در فضای سیاسی و فرهنگی اسلامی منطقه بود. موج گروش امیران و سرداران مغول به اسلام، به ویژه از زمان تکودار احمدخان و سرکوب مکرر آن کانونهای سیاسی که خواستار دوستی و اتحاد با دولتممالیک مصر بودند در زمان ارغون بیانگر ظهور این نیروی جدید است. این فرایند در زمان ابوسعید در ایران و ازبک در اردوی زرین (آسیای مرکزی) به فرجام رسید. تصادفی نیست که در نیمه اول سده چهاردهم میلادی دولت ممالیک مصر چنان اعتباری یافت که خاندان چنگیزی با آن وصلت نمود و شیخ ابواسحاق اینجو، امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع آلمظفر (ممدوح خواجه حافظ شیرازی)، سلاطین فارس، با خلفای قاهره بیعت کردند، به نام آنان خطبه خواندند و سکه زدند. دوران نه ساله سلطنت غازان خان را باید به دو دوره تقسیم کرد: در دوره چهار ساله نخست، از آغاز سال ۶۹۵ تا پایان سال ۶۹۸ هجری، فضای سیاسی حاکم بر دستگاه اداری ایلخانان نشئت گرفته از گروش غازان به اسلام است. پیام این تحول در میان بزرگان مغول و ایرانی پایان جنگ با ممالیک مصر و دوستی با قدرتهای اسلامی منطقه است. چنین نیز بود. در این دوره روابط دولت ایلخانان با مسلمانان شام و مصر رو به بهبود رفت و در این فضا تکاپویی سخت برای استقرار ساختار سیاسی و حقوقی دولت ایلخانان بر بنیاد نوین سنن و قوانین اسلامی و ساماندهی امور اقتصادی و اجتماعی آغاز شد. مفهوم اصلاحات غازان خانی دقیقاً ناظر به این مرحله است. اشپولر این فضا را چنین توصیف میکند: هدف ایلخان جدید در سیاست داخلی استقرار آرامش و درمان زخمهایی بود که در سالهای آخر قبل از او بر پیکر فرسوده ایران زمین ایجاد شده بود. یکی از کارهای لازم تمرکز اداره امور کشور بود (از جمله منع ضرب سکه بطور آزادانه)؛ از سوی دیگر غازان آشکارا تعلق سرزمین ایران را به قلمرو قاآن منکر شد. اگر چه این تعلق کاملاً ظاهری بود اما با این همه در ضرب سکه، صدور اسناد و غیره اثرات آن دیده میشد. تشرف غازان به دین اسلام و مرگ قوبیلای در سال ۱۲۹۴م. موجبات اصلی این تجزیه بود، در این هنگام، غازان با به کار بردن نیروی فراوان و یاری وزیران کاردان کوشید تا اشتباهات گذشتگان را جبران کند. بدیهی است وی هنگامی که مانعی در راه رسیدن به هدف هایش میدید حتی از جور و سنگدلی نیز روگردان نبود، ایلخانی میبایست بیش از هر چیز به اصلاح خزانه دولت بپردازد. غازان در این مورد کوشید تا با اصلاح وضع مسکوکات و مقیاسها، رسیدگی به منابع مالیاتی، تجدیدنظر در سازمان اخذ مالیات و محاسبات جدید، در میزان مالیاتهای دریافتی تغییر کلی بدهد. شیوه تحویل اسلحه به لشکریان، که کاملاً منحط بود، به شکل تازهای درآمد و در میزان و نحوه پرداخت مواجب سپاهیان نظم تازهای ایجاد گردید. وی با واگذاری زمینهای بایر به امرا موجب افزایش محصولات کشاورزی شد. هر کس میتوانست، تا آنجا که قدرت داشت، زمین در اختیار بگیرد و در آن زراعت کند. دست مأمورانی که برای اخذ مالیات از مردم از هیچگونه ظلم و جور بیشرمانه فروگزار نمیکردند کوتاه شد. سازمان پست و مسافرت به شکل تازهای درآمد. دستههای راهزنان و غارتگران، که موجب ناامنی میشدند، ریشهکن گردیدند و به این ترتیب آرامش برقرار شد. اثر قانونگذاری غازان در تمامی شئون زندگی روزمره مردم دیده میشد. قوانین جدید را روی الواحی مینوشتند و برای آگاهی عموم در معابر آویزان میکردند. این تلاش چهار ساله چهره قلمرو دولت ایلخانان ایران را دگرگون ساخت. معهذا، درباره پیامدهای مثبت آن نباید اغراق نمود. پطروشفسکی به درستی چنین غلوهایی را تأیید نمیکند و مینویسد: اصلاحات غازان خان و افتادن رهبری سیاسی کشور به دست بزرگان محلی ثابتمکان و غیر صحرانشین، تا حدی موجب احیای شبکه آبیاری و اعتلای کشاورزی گشت ولی با این حال کشاورزی ایران از سطح عالی که پیش از هجوم چنگیزخان واجد بوده بسیار دور ماند و بدان درجه نرسید. روشن است که اصلاحات غازان خانی نه برخاسته از اندیشه ایلخان ۲۴ ساله است و نه متکی بر اراده و نیروی فردی او. این موجی است توانمند و مبتنی بر اندیشه و خواست و تلاش گروهی پرشمار از کارشناسان و مدیران مسلمان مغول و ایرانی، همان نیروی اجتماعی نوخاستهای که درباره آن سخن گفتیم. این نیرو اگر سرکوب نمیشد در زمان حکومت تکودار احمدخان و خاندان جوینی نیز میتوانست وارد میدان شود و فضایی مشابه بیافریند. در سه سال نخست این مرحله تعیینکننده از اصلاحات غازان خانی، رشیدالدین فضلالله یا در دربار غازان حضور ندارد یا عاملی کماهمیت است. در سومین سال سلطنت غازان، او تنها یکی از کارگزاران زیردست خواجه صدرالدین احمد زنجانی است. درواقع، روح و قلب این تکاپو و بنیانگذار و معمار اصلاحات غازان خانی امیر نوروز مغول است و این تداوم و تحقق مکتبی است که خاندان جوینی بنیان نهاد. امیر نوروز پسر ارغون آقا، از امیران مغول، است. ارغون آقا، پیش از ورود هلاکو به ایران، از سوی اوکتای، پسر چنگیز و خان بزرگ مغولان، والی ایران شد و در خراسان استقرار یافت. او تا زمان مرگ به مدت پانزده سال (۶۴۱-۶۵۴ ق./ ۱۲۴۳-۱۲۵۶م.) در این سمت بود. در زمان استقرار ارغون آقا در ایران، قریب به ده سال از حضور بهاءالدین محمد جوینی (پدر عطاملک و شمسالدین محمد جوینی) و گروهی از دبیران و دیوانیان ایرانی در دستگاه امیران مغول میگذشت. بهاءالدین جوینی از حوالی سال ۶۳۰ ق. در دستگاه مغولان به وزارت رسید و در سال ۶۳۳ از سوی اوکتای قاآن در سمت صاحبدیوان کل ممالک ایران منصوب شد. امیر ارغون آقا نیز بهاءالدین جوینی را محترم داشت، او را در سمت کفیل و وزیر خود گمارد و به کمک خاندان جوینی و دبیران ایرانی بر ویرانههای ایلغار چنگیزی درباری فرهیخته و سامانمند پدید ساخت. ارغون خان در نخستین سال استقرارش در مقام ایلخان ایران (۶۸۳ ق./ ۱۲۸۴م.) پسر دوازده ساله خود، غازان، را به حکومت خراسان و ری و مازندران و قومس گمارد و اولجایتو، پسر کوچکتر را در سمت قائممقام او. سرپرستی و کفالت این دو با امیر نوروز، پسر امیر ارغون آقا، بود. نوروز مسلمانی متشرع و امیری کاردان بود و نقشی بزرگ در پرورش دو پسر ایلخان با روح فرهنگ اسلامی ایفا کرد. هموست که غازان بودایی را به گروش به اسلام ترغیب نمود و سرانجام وی را در مسند ایلخانیگری جای داد. رنه گروسه مینویسد: امیر نوروز مسلمانی متعصب بود و غازان را متقاعد نمود که از مذهب بودایی دست بردارد و به دین اسلام درآید. گروسه سپس میکوشد از امیر نوروز چهره یک مسلمان خشن و سرکوبگر و فاقد تسامح نسبت به پیروان سایر ادیان بدست دهد. بهرروی، در اثر تلاش امیر نوروز، غازان در چهارم شعبان سال ۶۹۴ هجری در لار دماوند حضور یافت، غسل کرد، جامه نو پوشید و در محضر شیخ صدرالدین ابوالمجامع ابراهیم، پسر عارف معروف شیخ سعدالدین محمد بن حمویه جوینی شافعی، اسلام آورد و به پیروی از او قریب به یکصد هزار نفر از مغولان اسلام آوردند. او در ماه رمضان نیز روزه گرفت و در کنار علما و ساداتی که به دربار او فراخوانده شدند افطار میکرد. شیخ صدرالدین ابراهیم داماد عطاملک جوینی است. بدینسان، تشرف غازان به اسلام و بنیان اصلاحات غازانی را نیز باید میراث خاندان جوینی شمرد. غازان به یاری مسلمانان چهار ماه بعد وارد تبریز شد و مسند ایلخانیگری را به دست گرفت. از آغاز سلطنت غازان، امیر نوروز در سمت امیرالامرا و نایب ایلخان جای گرفت. سهم او در اداره دولت ایلخان چنان بزرگ بود که مورخین آن عصر بنیاد مملکت غازان را بر او استوار میدانستند. در آغاز، خواجه صدرالدین احمد زنجانی در سمت وزیر منصوب شد. کمی بعد، در رمضان ۶۹۵، امیر نوروز او را بدلیل تصرف در بیتالمال خلع کرد و جمالالدین دستجرانی را در سمت وزیر و صاحبدیوان گمارد. اداره امور دیوانی و لشکری با دو برادر امیر نوروز بود. سیاست امیر نوروز و جناح مسلمان و صلحجوی دولت ایلخان خوشایند جناح جنگطلب نبود. این جناح شامل کسانی است که از اسلام امیر نوروز و غازان ناراضی بودند و مصمم شدند که بهمراهی هم اساس دولت نوروزی و غازانی را برچینند و شوکت اسلام و مسلمین را در هم شکنند. آنان که از گسترش اسلام در دولت ایلخانان از سویی و سیاست دوستی با مسلمانان شام و مصر از سوی دیگر بیمناک بودند، دسیسه را آغاز کردند. در محرم ۶۹۶ جمالالدین دستجرانی به فرمان غازان به قتل رسید و بار دیگر صدرالدین زنجانی در سمت وزیر و صاحب دیوان منصوب شد. این نخستین ضربه بر اقتدار امیر نوروز بود. سرانجام، در ۲۲ ذیقعده ۶۹۶ این سردار فرهیخته و کاردان مغول نیز، به سان شمسالدین جوینی به گناه ارتباط دوستانه با دولت ممالیک مصر به قتل رسید و پسران و برادران و نزدیکان و هوادارانش قتلعام شدند. صدرالدین زنجانی و عمّالش کارگردان اصلی دسیسهای بودند که به قتل امیر نوروز انجامید. مینویسند: صدر جهان و برادرش قطب جهان از زبان امیر نوروز و برادر او حاجی بیک مراسلاتی خطاب به سلطان مصر ساختند به این مضمون که با وجود اسلام غازان چون امرای او هنوز به این شرف نایل نیامدهاند برای لشکرکشی به ایران و قلع ریشه کفر سلطان را فرصتی مناسب فراهم است. و امیر نوروز و برادران او، حاجی بیک و لکزی، جهت قیام به کمک لشکریان مصری حاضرند. رشیدالدوله (رشیدالدین فضلالله بعدی) از کارگزاران دستگاه این خواجه صدرالدین است. عمر وزارت صدرالدین کوتاه بود. کمی بعد او نیز قربانی دسیسه شد و در رجب ۶۹۷ به قتل رسید. مورخین مینویسند صدرالدین به رشیدالدین فضلالله سخت بدگمان بود و او را عامل خبرچینی در نزد ایلخان و مغضوبیت خود میانگاشت. پس از قتل صدرالدین در ذیقعده ۶۹۷ خواجه سعدالدین محمد ساوجی در سمت وزیر و صاحبدیوان ممالک ایلخان منصوب شد. از این زمان است که ستاره اقبال رشیدالدین فضلالله طلوع کرد و وی در سمت نایب (معاون) سعدالدین ساوجی منصوب شد. این انتصاب به روشنی نشان میدهد که ظن صدرالدین زنجانی بیهوده نبود و بیتردید رشیدالدین به پاس خدماتی چنین در نزد غازان تقرب یافت. بنابراین، آغاز طلوع رشیدالدین را باید از سال ۶۹۸ شمرد یعنی در چهارمین سال سلطنت غازان. معهذا، در سال ۶۹۸ رشیدالدین تنها دستیار سعدالدین ساوجی است. برتولد اشپولر بر اساس منابع متعدد، آغاز وزارت رشیدالدین فضلالله را سال ۶۹۹ میداند. بدینسان، در مییابیم که رشیدالدین فضلالله تنها در پنج سال دوم سلطنت غازان وزیر او بود و این، چنانکه خواهیم دید، دوران اصلاحات غازانی نیست؛ دوران جنگهای غازان خانی است. در این دوره نیز رشیدالدین فضلالله وزیر بلامنازع دربار غازان نیست؛ صاحبدیوان کل و وزیر اصلی سعدالدین ساوجی است و رشیدالدین در سمت نایب اوست. سهم سعدالدین ساوجی در اداره امور دیوانی و مالی ممالک ایران تا بدانجاست که حمدالله مستوفی -به رغم تعلق به مخدوم خود رشیدالدین فضلالله- نمیتواند از نقش بزرگ سعدالدین در وزارت چشمپوشی کند و افتخارات را تنها به رشیدالدین منسوب کند. این کاری است که مورخین جدید کردهاند. تعبیر مستوفی چنین است: الحق وزارت از ایشان قدر و تمکین یافت. به سبب مساعی ایشان در جمیع امور ضبط و نسقی پیدا گشت، شهباز عدل و رأفت بال و پر بگسترد و بوم شوم جور و ظلم معدوم گشت، ملک ایران محسود ریاض خلد و جنان شد. وزارت مشترک سعدالدین ساوجی و رشیدالدین در دوران سلطنت اولجایتو تداوم یافت و این حدود ۱۳ سال از دوران ۱۸ ساله وزارت رشیدالدین فضلالله را در بر میگیرد. این دوران همکاری دوستانه میان این دو وزیر نیست؛ دوران رقابت و خصومت کینهتوزانه است. سرانجام، سعدالدین نیز قربانی دسیسه رشیدالدین شد و بهمراه خاندان و بستگان و هوادارانش سرنوشتی فجیع یافت. در زمان اولجایتو یک بازرگان و دلال جواهرات به نام تاجالدین علیشاه تبریزی به دربار ایلخان راه یافت و به کمک رشیدالدین فضلالله بتدریج کارش بالا گرفت. او با ارائه خدمات و هدایای نفیس و رنگین توانست در دستگاه اولجایتو و اعیان و امرای مغول مقامی والا یابد. سعدالدین ساوجی به این مرد نگرشی منفی داشت و میکوشید تا از گسترش نفوذش جلوگیری کند. رشیدالدین به عکس، به او میدان میداد و در احترام و تعظیم او میکوشید. در شوال سال ۷۱۰، خصومت دو وزیر اوج گرفت و رشیدالدوله مدتی خانهنشین شد. در این زمان رشید دسیسهای سهمگین را علیه سعدالدین آغاز کرد که به قتل ساوجی و گروهی از نزدیکان او در ۱۰ شوال ۷۱۱ ق./ ۱۹ فوریه ۱۳۱۲م. انجامید. عبدالله کاشانی مینویسد با دسیسه رشیدالدوله جهودکی منحوس نامهای شبیه به خط سعدالدین ساوجی جعل کرد که حکایت از توطئه او علیه جان پادشاه میکرد. حمدالله مستوفی درباره ماجرای قتل سعدالدین ساوجی شرحی مفصل بدست داده است. از روایت این مورخ وابسته به دستگاه رشیدالدین فضلالله درمییابیم که دشمنی این دو وزیر خصومت فردی نیست و در واقع تعارض دو دیدگاه و دو کانون سیاسی است. مستوفی قتل ساوجی و کشتار جناح او را به حمایت ایشان از مذهب تشیع و پیوندشان با تکاپوی سید تاجالدین آوجی شیعی منتسب میکند: دوستان خواجه رشیدالدین در حضرت سلطان تقبیح صورت احوال خواجه سعدالدین میکردند، و سلطان را با او متغیر کردند و او را، با نوابش امیر ناصرالدین یحیی بن جلالالدین یزدی و خواجه زینالدین ماستری و خواجه شهابالدین مبارکشاه و غیرهم شهید کردند، سید تاجالدین آوجی را، که پیشوای اهل شیعه بود و در رفض غلوی عظیم داشت و اولجایتو سلطان را بر مذهب شیعه محرض بود، با پسرش و جمعی دیگر به سبب اتفاق با خواجه سعدالدین بکشتند و سید عمادالدین علاء الملک سمنانی را هم بدین سبب میل کشیدند. روایت شبانکارهای نیز روشن میکند که رشیدالدین فضلالله با تکاپوی شیعی سید تاجالدین ابهری موافقتی نداشت و او را به این جرم به قتل رسانید: خواجه رشیدالدین تقریر داد که اگر پادشاه شیعه مذهب باشد و رعایای او بر مذهب اهل سنت و جماعت، این کار راست نیاید، ابهری را یارغو [محاکمه] داشت و تفحص نمود و معصوم نبود. او را به یاسا [کیفر] رسانید. عبدالله کاشانی گناه سید تاجالدین آوجی را چنین بیان داشته است: و جرم آوجی آن بود که جمله مزار و مشاهد به حکم یرلیغ به وی تفویض شده بود و او در مشهد ذوالکفل علیهالسلام محرابی و منبری و مناری انشا کرد به رغم انف یهود. رشیدالدوله را ازین غبن و غصه خون در رگ بجوشید. با قتل خواجه سعدالدین محمد ساوجی و انهدام جناح او، از اواخر سال ۷۱۱ هجری برای نخستین بار رشیدالدین فضلالله برای مدتی کوتاه به قدرت بلامنازع دربار ایلخان بدل شد و این در زمان اولجایتو است نه غازان. به توصیه رشیدالدوله، تاجالدین علیشاه در سمت وزیر و صاحبدیوان گمارده شد. و وزارت به خواجه تاجالدین علیشاه تبریزی دادند به شرط آنکه از تدبیر و رأی مخدوم سعید خواجه رشیدالحق و الدین [رشیدالدین فضلالله] تجاوز نکند و زمام امور، جزوی و کلی، در کف کفایت او باشد. شبانکارهای این تاجالدین علیشاه را از اوساط الناس میداند که کفایتی در معاملات داشت، نام وزارت بر وی بود اما خطی نمیدانست چنانکه در خور وزرا بودی و خواجه رشید کار میراند. معهذا، کمی بعد، در سالهای پایانی سلطنت اولجایتو، میان این دو دسیسهگر بر سر تقسیم قدرت نزاع درگرفت. ابتدا اولجایتو هر دو را در کار وزارت شرکت داد و به اتفاق تصرف اموال و نشان وزارت میکردند. این وضع دوام نداشت. در واپسین ماههای زندگی اولجایتو، رشیدالدوله مغضوب شد تا بدان حد که ایلخان علیشاه تبریزی را به وارسی اموال او و بستگانش مامور کرد. با درگذشت اولجایتو، در اول صفر سال ۷۱۷ هجری پسر دوازده ساله او بنام ابوسعید بهادر خان به سلطنت رسید. در دوران آغازین سلطنت، به مدت یازده سال تمام، امیر چوپان مغول همان نقشی را در اداره ممالک ایلخان داشت که زمانی امیر نوروز عهدهدار آن بود. رنه گروسه مینویسد: در آغاز سلطنت ابوسعید، اختیارات کشور در دست یکی از امرای مغول موسوم به امیر چوپان قرار داشت و میتوان گفت که از سال ۱۳۱۷ تا ۱۳۲۷م. او مالک و صاحب واقعی ایران بود و با نهایت قدرت و توانایی مملکت را اداره میکرد. این امیر چوپان، چون امیر نوروز، مسلمانی خوشنام و کاردان است. شبانکارهای مینویسد: و چوپان مردی به غایت عادل بودی و کار به طریق شرع راندی و هرگز شراب نخوردی و یک رکعت نماز از او فوت نشدی و صدقات بسیار کردی و بسیار عمارات مشهور خیرات مشکور کرده و در بطن مکه کهریزی تمام ساخته که امروز در مکه آب روان هست. و تا غایتی منصف بود که پسرش در روم میبود، نسبت آن بر وی کردند که در سکه تصرفی نموده و آن از معظمات گناه بود. بوسعید با وی این معنی بگفت. چوپان به نفس خود عازم روم شد و پسر را گردن بسته پیش تخت آورد و گفت هر چه خواهی از سیاست با وی بجای آر. به روایت مستوفی: و چون پادشاه در اوایل دولت به سن بر نیامده بود، زمام امور کلی و جزوی ملک ایران در کف کفایت امیر چوپان نهاد چنانکه بر پادشاه از جهانداری نامی بیش نبود. و راستی آنکه امیر چوپان، چنانکه از بزرگی او سزد، در کار ملک و رعایت حق ولینعمت هیچ دقیقه مهمل نگذاشت. عباس اقبال، مورخ معاصر، نیز امیر چوپان را مسلمان و عادل و خیرخواه میخواند که ابنیه خیر بسیار در راه مصر و شام بنا کرد. با آغاز حکومت ابوسعید و امیر چوپان، کارکنان دیوان فرصت را مغتنم شمردند، در رجب ۷۱۷ ق./ سپتامبر ۱۳۱۷م. بر رشیدالدین فضلالله شوریدند و او را از دستگاه دیوان راندند. مستوفی ماجرای عزل مخدوم خود را با تأسف فراوان شرح داده و کارکنان دیوان را به فضلناشناسی و وقاحت متهم کرده است. تقدیر ازلی آنکه بازار فضل و فضایل کساد گردد و اهل فضل به حسب بیرونقی، که لازم حرفت ایشان است، با سررشته خود روند و ظلم ظلمه و جور فسقه دست تطاول از آستین وقاحت بیرون کند. اصحاب دیوان طرف خواجه علیشاه گرفتند و به سعی سعاه و غمز حساد مخدوم سعید خواجه رشیدالدین را از وزارت معزول کردند، مخدوم سعید در آن مجلس انگشت تحیر در دندان تفکر گرفته به جواب ایشان مشغول نشد و به عزلت رضا داد. و او را به تبریز فرستادند تا منزوی شود. کار رشیدالدین در اینجا به پایان نرسید. امیر چوپان قاعدتاً به دلایلی مستند او را به اتهام مسموم کردن اولجایتو دستگیر نمود و پس از محاکمه در ۱۷ جمادیالاول ۷۱۸ ق./ ۱۷ ژوئیه ۱۳۱۸م. به قتل رساند. پسر او عزالدین ابراهیم نیز به قتل رسید زیرا طبق این اتهام او شربتدار اولجایتو و عامل مسموم کردن ایلخان بود. در میان مورخین آن عصر، عبدالله کاشانی بیش از دیگران به پیوند رشیدالدین فضلالله با یهودیان اشاره دارد. به روایت او، رشیدالدین فضلالله بطور پنهان یهودی بود، با جهودکی ارتباط داشت و نامههایی به خط رمز با او رد و بدل میکرد. کاشانی مینویسد علمای شافعی در منبر یهود را لعنت میکردند و مراد آنان رشید بود که ادعای شافعیگری داشت. در سال ۸۱۰ ق./ ۱۴۰۷م. میرانشاه، پسر امیرتیمور گورکانی دستور داد استخوانهای رشیدالدین فضلالله را از مسجد محل دفن او خارج کنند و به گورستان یهودیان انتقال دهند. برخی مورخین درباره برانداختن دودمان رشیدالدین فضلالله پس از قتل او سخنها گفتهاند. عباس اقبال مینویسد: بعد از قتل خواجه رشیدالدین دشمنان او تمام اموال او و فرزندانش را ضبط نمودند، محله ربع رشیدی را، که در تبریز از بناهای او بود، به باد غارت دادند، حتی اموالی را که وقف کرده بود به تصرف گرفتند. این ادعا اغراقآمیز جلوه میکند زیرا سالی چند پس از قتل رشیدالدین فضلالله پسرش غیاثالدین را دوست صمیمی و یار غار سلطان ابوسعید مییابیم. ابنبطوطه در بغداد ابوسعید را چنین دیده است: من او را در بغداد دیدم. جوان بسیار زیبایی بود که هنوز سبزه خطش بر ندمیده بود و در آن هنگام وزیر او غیاثالدین محمد بن خواجه رشید بود که پدرش از مهاجرین یهودی به شمار میرفت، من سلطان و وزیرش را در روی دجله داخل حراقهای که در آن نواحی شباره مینامند دیدم. یک نوع کشتی شبیه به سلوره است. دمشق خواجه، پسر امیر چوپان که سلطان را تحت تسلط خود داشت، نیز با او بود و دو شباره دیگر حامل مطربان و مغنیان از دو طرف کشتی سلطان حرکت میکرد. تاجالدین علیشاه تا زمان مرگ (جمادیالثانی ۷۲۴) وزیر ابوسعید و مورد احترام فراوان او بود. با مرگ او ستاره اقبال غیاثالدین رشیدی طلوع کرد و وی به پاس دوستی با شاه جوان در اوایل سال ۷۲۷ به وزارت رسید. اکنون بوسعید ۲۲ ساله جوانی است مغرور و سبکسر که میخواهد قدرت را تماماً به چنگ گیرد. او اقتدار امیر چوپان خردمند و سالخورده را مانع حکمروایی خویش میبیند، بر شوکت پسران امیر چوپان حسد میورزد و از القاء همدمان و اعضای محفل خصوصیاش تأثیر میپذیرد. چنین است که فرجام امیر چوپان و خاندان او نیز به سان خاندان جوینی و امیر نوروز رقم میخورد. ماجرا با عشق بوسعید به بغداد خاتون، دختر امیرچوپان، آغاز شد؛ زنی که در عقد شرعی دیگری است. شاه هوسباز خواستار آن است که این زن طلاق بگیرد و به همسری او درآید. بیشک کسانی بودند که آتش این فتنه را افروختند یا بر آن دامن زدند. سپس، کار به حسادت و رقابت با دمشق خواجه، پسر مغرور امیر چوپان و همدم پیشین شاه، کشید. شبی سلطان بوسعید به نشاط شراب نشسته و سکر او را دریافته، جماعتی ایناقان [ندیمان] گفتند نامی پادشاهی بر توست اما پادشاه حقیقت دمشق خواجه است. سلطان را این حدیث سخت آمد. در حال فرمود که همین زمان خواهم که سر دمشق خواجه پیش من آرید. در شوال ۷۲۷ ق./ اوت ۱۳۲۷م. دمشق خواجه به قتل رسید، در محرم ۷۲۸ امیر چوپان و چندی بعد ۹ پسر دیگر او نیز به این سرنوشت دچار شدند. بدینسان، با صعود غیاثالدین رشیدی امیر چوپان قربانی دسیسهای زشت و انتقامی سهمگین شد. غیاثالدین رشیدی تا پایان سلطنت ابوسعید وزیر مقتدر او بود. ابوسعید در ۱۳ ربیعالثانی ۷۳۶، در ۳۱ سالگی، درگذشت و ظاهراً مسموم شد. غیاثالدین فردی به نام ارپا را بعنوان ایلخان دستنشانده خود در مسند ابوسعید جای داد. غیاثالدین ادعا کرد که این ارپا از تبار یکی از برادران هلاکوست ولی به نوشته شبانکارهای کسی او را نمیشناخت و نام و نسب نمیدانست. شبانکارهای میافزاید این ارپا غیر مسلمان بود و چشم دیدن ایرانیان نداشت. و او پادشاهی بود که همان شیوه مغول و رسم و آئین چنگیزخانی داشتی و تازیک ایرانی نتوانستی دید. غیاثالدین سپس بغداد خاتون دختر امیر چوپان را، که اینک بیوه بوسعید بود، به قتل همسرش متهم کرد. این زن نیز قربانی انتقامی شنیع شد؛ زمانیکه در حمام بود مأموران وارد شدند و آنقدر بر او چوب زدند تا جان سپرد. در این زمان خاندان ابوسعید نیز بیکار ننشستند. آنان فردی بنام موسی، نوه بایدو ایلخان ششم از دودمان هلاکو، را به ایلخانیگری برگزیدند. میان طرفین در مراغه جنگی سخت درگرفت و با شکست غیاثالدین به پایان رسید. غیاثالدین رشیدی و ارپا در رمضان ۷۳۶ ق./ آوریل ۱۳۳۶م. اعدام شدند. پیشتر گفتیم که دوران سلطنت غازان خان را به دو مرحله باید تقسیم کرد. مرحله نخست، دوران اصلاحات داخلی اوست و سیاست صلحجویانه و اسلامگرایانه او در منطقه. در سال ۶۹۹، با آغاز اقتدار رشیدالدین فضلالله در دربار غازان، این مرحله به پایان رسید و چرخشی بنیادین در سیاست خارجی دولت ایلخان رخ داد. در پنج ساله پایانی سلطنت غازان سیاست جنگافروزانه علیه دولت ممالیک مصر از سر گرفته شد. اینک، سیاست غازان بطور کامل رنگ و بوی صلیبی دارد. رنه گروسه سیاست داخلی غازان را در این زمان اسلامی ولی سیاست خارجی او را تجدید سیاست خارجی هلاکو و اباقاخان و ارغون خان میخواند. در این مرحله، غازان، چون هلاکو و اباقا و ارغون، از حمایت حکمرانان مسیحی منطقه برخوردار است و سپاهیان شاه ارمنستان در ارتش او حضور فعال دارند. در این دوره پنج ساله شاهد سه لشکرکشی به دمشق و جنگ با دولت ممالیک مصر هستیم. نخستین یورش در ربیعالاول ۶۹۹ ق./ ژانویه ۱۳۰۰م. رخ داد. دومین لشکر کشی در محرم سال ۷۰۰ بود، و سومی در رمضان سال ۷۰۲. سپاهیان غازان در آخرین لشکرکشی شکستی سخت خوردند. این ضربه سنگینی بر غازان بود. به نوشته حمدالله مستوفی ازین اندوه رنج بر وجود غازان خان مستولی شد و مجال انتقام نداد. چنانکه میبینیم در دوران اقتدار رشیدالدین فضلالله در دستگاه غازان جنگافروزی هلاکویی/ صلیبی بکلی اصلاحات داخلی را تحتالشعاع خود قرار داده است. گفتیم که رشیدالدین فضلالله ۱۳ سال از دوران ۱۸ ساله وزارتش را در دستگاه اولجایتو خان گذرانید. به عبارت دیگر، او بیشتر وزیر اولجایتوست تا غازان و اگر او را به غازان منتسب میکنند از آنروست که افتخار اصلاحات غازانی را به او نسبت دهند. سیاست هلاکویی، صلیبی تهاجم به دمشق در زمان اولجایتو نیز از سر گرفته شد و این پس از قتل سعدالدین ساوجی و جناح او (شوال ۷۱۱) و اقتدار مجدد رشیدالدین فضلالله است. درست پس از این حادثه، در رمضان ۷۱۲ ق./ ۱۳۱۲م. لشکرکشی اولجایتو به سوی دمشق و جنگ با دولت ممالیک مصر رخ داد و بدون هیچ دستاوردی برای ایلخان به پایان رسید. این نقطه پایانی بر سیاست صلیبی، هلاکویی تهاجم به شام و مصر است. صلح نهایی میان ایلخانان ایران و ممالیک مصر در سال ۷۲۱ ق./ ۱۳۲۱م. تحقق یافت و این چهار سال پس از قتل رشیدالدین فضلالله و در اوج اقتدار امیر چوپان است. در دوران تجدید حیات سیاست صلیبی، هلاکویی از سوی غازان و اقتدار رشیدالدین فضلالله رابطه میان دولت غازان و حکمرانان اروپا گسترش یافت. عباس اقبال از شادی کانونهای سیاسی اروپا از تجدید سیاست جنگطلبانه ایلخانان علیه ممالیک مصر سخن میگوید و میافزاید: مصمم شدند که غازان را در این مرحله مشوّق شوند تا مگر شام و مصر را از کف ممالیک و امرای دیگر بیرون ببرند. کمی پس از اقتدار رشیدالدین در دستگاه غازان و دومین جنگ ایلخان با ممالیک مصر، در رمضان ۶۹۹ ق./ مه ۱۳۰۰م. بار دیگر هیئتی مرموز از دربار آراگون (کانون استقرار الیگارشی زرسالار اسپانیا) وارد تبریز شد. ریاست این هیئت با فردی از اهالی بارسلونا بنام پدرو سالیورو است. [جیمز دوم، شاه آراگون، در نامه خود به غازان، او را] مقتدر ترین و بزرگترین سلاطین مغول و شاهنشاه مشرق خواند و به غازان اطلاع داد که عموم رعایای او که طالب زیارت اراضی مقدسه فلسطیناند حاضرند که برای جهاد در رکاب ایلخان حاضر شوند. ضمناً از او درخواست کرد که به زوّار آراگونی اجازه دهد که بدون تأدیه خراج یا مالیاتی آزادانه به زیارت بیتالمقدس نایل آیند و ایلخان یک خمس از اراضی مقدسه را که از تصرف مسلمین خارج کرده به عیسویان واگذارد. روشن است که این درخواستها همه برای تطمیع و تحریک غازان جوان به تداوم جنگ با ممالیک و اشغال بیت المقدس است. در این زمان جودا بونسنیور پسر آستروک بسنیور پزشک مخصوص و مترجم کل عربی در دربار جیمز دوم است و قاعدتاً این نامه نوشته اوست. جودا بونسنیور در جریان اشغال برخی شهرهای مسلماننشین بعنوان مترجم عربی در کنار آلفونسوی سوم حضور داشت و سپس مترجم عربی و پزشک مخصوص جیمز دوم شد. در اوایل سده هشتم هجری/ چهاردهم میلادی، مؤلف ناشناس رساله صورالاقالیم از سفر هر ساله بازرگانان فرنگی به تبریز، پایتخت غازان، خبر میدهد. در این سالها در تبریز، سلطانیه و برخی شهرهای مهم ایران گروههای کوچکی از بازرگانان جنوایی و ونیزی مستقر شدند. در سال ۷۰۵ ق./ ۱۳۰۵م. پیمان تجاری ایران و ونیز منعقد شد و در سال ۷۲۴ ق. کنسولگری ونیز، این کانون الیگارشی تجاری ایتالیا، در تبریز گشایش یافت. مبلغین کاتولیک نیز آمدند. مقر اسقف اعظم کاتولیک در شهر نوساخته سلطانیه جای گرفت. این کانون تا اوایل سده پانزدهم میلادی فعال بود. رشیدالدین فضلالله که کار خود را در همدان به عنوان عطار و طبیبی ساده آغاز کرد، در دوران اقتدارش در دستگاه غازان و اولجایتو به ثروتی انبوه و کمنظیر رسید. مورخان مینویسند: رشیدالدین بر اثر حمایت خانهای یادشده یکی از فئودالهای بزرگ و مالک اراضی و مستغلات وسیع گشت. وی بیش از ۸۰ هزار هکتار زمین مزروع آبی در نقاط مختلف کشور داشت و صاحب باغها و نخلستانها و قنوات فراوان و گلههای بزرگ (۲۵۰ هزار گوسفند و ۳۰ هزار اسب و ده هزار شتر و غیره) بود. وی تمول هنگفتی در حدود ۳۵ میلیون دینار گرد آورد که بیشتر آن را در شرکتهای بازرگانی به کار انداخته بود. رشیدالدین در املاک پهناور خود برده نیز به کار میگرفت. معهذا، در این زمینه نباید اغراق کرد. در وصیتنامه وی، مندرج در مکاتبات رشیدی نام املاک او و شمار بردگان ذکر شده و تعداد آنان تنها ۱۲۰۰ نفر است. روشن است که این تعداد در مقیاس ۸۰ هزار هکتار اراضی مزروعی آبی و رمههای عظیم او فاقد اهمیت اقتصادی جدی است. این امر را از آنرو ذکر کردیم که غالباً به بردگان رشیدالدین فضلالله بعنوان دلیلی بر رواج بردهداری در ایران اسلامی استناد شده است. برای نمونه، مینویسند: فتوحات مغول موقتاً شیوه تولید بردهداری را احیاء کرد. مجدداً از کار بردگان به میزان وسیعی در دامداری چادرنشینان و پیشه و حرف و کشاورزی استفاده میشد مثلا، در دو باغ رشیدالدین، نزدیک تبریز، ۱۲۰۰ برده زن و مرد کار میکردند. میان ایشان عدهای یونانی و گرجی و حبشی و زنگی دیده میشد. رشیدالدین فضلالله به سان سعدالدوله بسیاری از خویشان خود را در مقامات مهم گمارد. او چهارده پسر داشت که در زمان قدرتش هشت تن از ایشان حکّام ایالات بودند. یکی دیگر از پسران رشیدالدین به نام پیرسلطان نیز در ماجرای غیاثالدین و ارپا به قتل رسید. معهذا حضور این خاندان در صحنه سیاست ایران پایان نیافت. شمسالدین زکریا خواهرزاده و داماد غیاثالدین در حوالی سال ۷۳۷ ق./ ۱۳۳۷م. مدت کوتاهی در دستگاه امیر شیخ حسن بزرگ (ایلکانی) بود و برادرش نجیبالدوله نیز در سال ۷۶۲ ق./ ۱۳۶۰م. مدت کوتاهی وزیر شیخ اویس جلایری بود. در پیرامون رشیدالدین فضلالله و پسرش غیاثالدین گروهی از مورخین حضور داشتند که تعدادی از منابع تاریخ این دوران را به یادگار نهادهاند. از مهمترین ایشان باید به ابوسلیمان داوود بن محمد بناکتی (فخر بناکتی)، ملکالشعرای دربار غازان و مولف روضة اولیالالباب فی تواریخ الاکابر و الانساب معروف به تاریخ بناکتی، شرفالدین فضلالله حسینی قزوینی (شرف قزوینی)، مداح غیاثالدین رشیدی و مولف المعجم فی آثار ملوک العجم، محمد بن علی شبانکارهای، مداح غیاثالدین رشیدی و مولف مجمع الانساب، عبدالله بن فضلالله شیرازی، مولف تاریخ وصاف، و حمدالله بن ابوبکر مستوفی قزوینی، مولف تاریخ گزیده و نزهتالقلوب و منظومه ظفرنامه، اشاره کرد. حمدالله پس از قتل سعدالدین ساوجی و اقتدار رشیدالدین فضلالله از سوی او مستوفی ابهر و زنجان و طارم شد و سپس در سلک ملازمان غیاثالدین رشیدی بود. رشیدالدین فضلالله خود نیز به نام مورخ شهرت فراوان دارد. او به دستور غازان گروهی از نویسندگان را گرد آورد؛ از سال ۷۰۰ ق./ ۱۳۰۰م. تدوین جامع التواریخ را آغاز کرد و در سال ۷۱۰ ق./ ۱۳۱۰م. آن را به پایان برد. اثر فوق از منابع مهم تاریخ مغول و ایران عصر ایلخانان به شمار میرود. درباره رشیدالدین فضلالله بعنوان مورّخ دو دیدگاه وجود دارد. گروهی او را به شدت ستودهاند و در ردیف عطاملک جوینی از بزرگترین مورخان دوران ایلخانان شمردهاند. عباس اقبال جامع التواریخ را عظیمترین شاهکار تاریخی عصر مغول، از بزرگترین آثار ادبیات ایران و از مهمترین تواریخ عالم میداند و سهم رشیدالدین را در تدوین آن اساسی میشمرد. گروهی دیگر، به رغم تأیید اهمیت جامعالتواریخ، سهم رشیدالدین فضلالله را در تدوین آن تنها در حد متولی یک طرح پژوهشی میدانند نه بیشتر. چنین متولیانی هماره بودهاند که با اتکاء بر قدرت و نفوذ سیاسی یا ثروت خویش و با بهرهگیری از قلم و توان فکری محققان رندانه کار دیگران را بنام خود ثبت کردهاند. این با جایگاه عطاملک جوینی که کار خود را از ۱۷-۱۸ سالگی بعنوان دبیر و مورخ در دستگاه امیر ارغون آقا آغاز کرد تفاوت چشمگیر دارد. با شناخت عبدالله کاشانی (مورخ شیعی عهد ایلخانان) جایگاه رشیدالدین فضلالله بعنوان مورخ مورد تردید بیشتر قرار میگیرد. جمالالدین ابوالقاسم عبدالله بن علی بن محمد کاشانی (متوفی حوالی ۷۳۶ ق.) از مورخین نامدار آن عصر است و مولف آثاری چون زبدة التواریخ، تاریخ اولجایتو، تاریخ اسماعیلیه و عرایس الجواهر و نفایس الاطایب. کتاب اخیر درباره صنعت کاشیسازی و ابنیه ایران در عهد ایلخانان است. عبدالله کاشانی در مقدمه تاریخ اولجایتو، تألیف جامع التواریخ را به خود نسبت میدهد و رشیدالدین را سرزنش میکند که کتاب او را دزدید، بدست جهودان مردود به اولجایتو عرضه کرد و در ازای آن مِلک بزرگی به ارزش ۵۰۰ هزار دینار پاداش گرفت. کاشانی میافزاید: رنج من بردم ولی مخدوم من، آن بنام خویشتن بر کار کرد. کاشانی مورخی بزرگ بود و منابع همعصر با احترام و تجلیل فراوان از او یاد کردهاند. هندوشاه نخجوانی (معاصر عبدالله کاشانی) در کتاب تجارب السلف او را چنین میخواند: ملک الافاضل و قدوة المورخین جمالالدین ابوالقاسم عبدالله کاشانی المورخ. حمدالله مستوفی در آغاز تاریخ خود، با ارجاع به زبدةالتواریخ کاشانی، از او (در کنار محمد بن جریر طبری، حمزه اصفهانی، عزالدین بن اثیر، قاضی بیضاوی، دینوری، جوینی و غیره) بعنوان یکی از استادان این طایفه (مورخین) یاد میکند. مستوفی نام کاشانی را در ردیف نخست، پس از نام ابناثیر و پیش از نام بیضاوی آورده است. در سایر منابع آن عصر نیز از کاشانی بعنوان مولف زبدة التواریخ یاد کردهاند. طبیعی آن است که حق به این مورخ برجسته و زحمتکش داده شود و چنین انگاشته شود که وزیر سیاستباز و تاجرپیشه، کاشانی را به خدمت گرفت و از دسترنج او برای خود اندوخته علمی فراهم ساخت. برخی محققین، چون ادگار بلوشه بر این باورند. بلوشه در مقدمهای بر تاریخ مغول از کاشانی دفاع کرده و رشیدالدین فضلالله را سارق کتاب او دانسته است. معهذا، معلوم نیست به چه دلیل عباس اقبال ادعای کاشانی را رد میکند و بعلاوه وی را آماج توهینهای زشت قرار میدهد. اقبال مینویسد: (کاشانی پس از قتل رشیدالدین فضلالله) حقوق خدمت منعم قدیم خود، یعنی خواجه رشید، را زیر پای کفران گذاشته علناً ادعا کرد که تمام جامع التواریخ تألیف اوست و خواجه رشیدالدین حق او را غصب کرده و کتاب او را دزدیده است و برای اثبات این ادعای بیاساس خود کتاب تاریخ اولجایتو را که بدستور خواجه رشید بایستی تمام کند و در جامع التواریخ بگنجاند بنام خود منتشر ساخت و در مقدمه آن به سختی به خواجه رشیدالدین تاخت و چون کتاب جامعالتواریخ بنام خواجه رشیدالدین در آفاق انتشار یافته بود، ابوالقاسم کاشانی با نهایت بیباکی نسخه دیگری از آن کتاب به نام زبدة التواریخ درست کرد و عبارات کتاب جامع التواریخ را مقدم و موخر و مفصل و مجمل کرد و کتاب جدید خود را انتشار داد. و چون ابوالقاسم کاشانی مثل غالب مردم کاشان در آن عهد مذهب شیعی داشته به اقتضای عقاید شیعی خود هر جا که مطلبی راجع به شیعه است آن را بسط و تفصیل داده چنانکه در مقدمه تاریخ اسماعیلیه، که بنده نسخه ای از آن دارم و در صدد طبع آن هستم، همین کار را کرده است. اولاً: در آن زمان جامع التواریخ بنام رشیدالدین فضلالله در آفاق انتشار نیافته بود. به نوشته بارتولد، هیچ کس و حتی پسران وی در صدد انتشار کتاب فوق بنام رشیدالدین برنیامدند. در اوایل سده نهم هجری/ پانزدهم میلادی، شاهرخ شاه تیموری دستور گردآوری نسخ جامعالتواریخ و انتشار آن را داد ولی حتی یک نسخه کامل آن بدست نیامد. در اوایل سده نوزدهم میلادی حتی همان نسخ ناقص زمان شاهرخ نیز مفقود بود و در سال ۱۸۳۶ تنها بخشهایی از آن بدست آمد. پیدایش نسخ جامعالتواریخ و شهرت رشیدالدین فضلالله بعنوان مورخ همه مربوط به نیمه دوم سده نوزدهم است. بعبارت دیگر، پیش از سده نوزدهم رشیدالدین فضلالله بعنوان مورخ چنین شهرتی نداشت. همانگونه که بارتولد بدرستی توجه کرده، در یکی از معتبرترین منابع آن عصر، یعنی مجمعالانساب شبانکارهای، هیچ اشارهای به جامعالتواریخ و رشیدالدین فضلالله بعنوان مورخ مندرج نیست. ولی بر خلاف تصور بارتولد، این دلیل سیاسی ندارد زیرا شبانکارهای مداح غیاثالدین رشیدی وزیر بود و تألیف کتابش در زمان اقتدار پسران رشید است. ثانیاً: اگر زبدة التواریخ جعلی چنین آشکار بود حمدالله مستوفی، دستپرورده و خادم رشیدالدین فضلالله، و دیگران چنین تجلیلی از کاشانی نمیکردند. قطعاً مستوفی تشابه متن کتاب کاشانی و جامع التواریخ را میدانست ولی بدلیل جایگاه کاشانی بعنوان مورخی بزرگ و با شناخت نقش تعیینکننده او در تدوین جامعالتواریخ وی را سارق علمی نمیشمرد. حتی خود عباس اقبال نیز به روشنی پذیرفته است که مولف تاریخ اولجایتو کاشانی است ولی معلوم نیست به چه دلیل معتقد است که وی باید این اثر را بنام رشیدالدین منتشر میکرد؟! خصومت عباس اقبال با کاشانی تا بدان حد است که در تاریخ مغول نه تنها نام کاشانی را در ردیف مورخین عصر ایلخانان ذکر نمیکند بلکه حتی برای یک بار نامی از او نمیبرد! در نتیجه سیطره چنین دیدگاهی بر تاریخنگاری جدید ایران است که امروزه کمتر کسی کاشانی مورخ را میشناسد. از زمان قتل رشیدالدین فضلالله تا به امروز تلاش قلمی فراوانی به سود او انجام شده است. نوشتههایی نیز بنام او ساخته و پراکندهاند. در این میان اصالت مکاتیب رشیدی از سوی برخی محققین چون روبن لوی (۱۸۹۱ تا ۱۹۶۶)، ایرانشناس یهودی و استاد زبان فارسی در دانشگاه کمبریج، مورد تردید قرار گرفته است. مجتبی مینوی نیز بر این نظر است. او مینویسد: بنده اعتقاد دارد که این مکاتیب از قلم رشیدالدین یا حتی به امر او هم نوشته نشده بوده است و بنام او جعل کردهاند. بازسازی چهره رشیدالدین فضلالله بعنوان یک شخصیت علمی فراتر از این است؛ و حتی کوشیدهاند او را مفسر قرآن و متکلمی بزرگ جلوه دهند. یک نمونه رسالهای است منسوب به علامه حلی (۶۴۸-۷۲۶ ق.). در آغاز آن از قول این فقیه نامدار شیعی گفته میشود که وی به دربار باشکوه ایلخانی احضار شد و در زمان اقامت در پایتخت سلطان شبی در مجلس درس و بحث خواجه رشیدالدین فضلالله شرکت کرد تا از فضل و دانش آن وزیر دانشمند بهره برد. در این جلسه دو مسئله در محضر رشیدالدین مطرح شد که در تفسیر دو آیه از قرآن کریم بود و علامه حلی آن را به رشته تحریر درآورد. به تصریح عزیزالله عطاردی (کاشف و معرفی کننده رساله فوق) قدمت نسخه خطی این رساله حداکثر به سده نهم هجری میرسد یعنی حدود یکصد سال پس از رحلت علامه حلی. این درست مانند آن است که امروزه کسی رسالهای بنویسد و آن را به یکی از شخصیتهای فرهنگی دوران مظفرالدین شاه قاجار نسبت دهد. چگونه میتوان صحت انتساب این رساله را به علامه حلی پذیرفت؟ معهذا، رشیدالدین در زمان اقتدار خود چنین دعاوی داشت و به استناد آن است که علامه قطبالدین شیرازی چون شنید او در صدد نگارش تفسیر قرآن است به تعریض گفت: حال که چنین است من هم قصد دارم بر تورات تفسیری بنویسم. و نیز منقول است که قطبالدین شیرازی شنید رشیدالدین فضلالله در حال تفسیر آیه قالوا لا علم لنا الا ما علمتنا است. گفت رشیدالدین باید در لا علم لنا وقف میکرد و دیگر چیزی نمیگفت و نمینوشت (علامه قطب الدین شیرازی(۶۳۳ تا ٧١٠ق.) از اهالی قریه دونیک کازرون و پرورش یافته شیراز است.
در سال ٦٥٨ در مراغه به محضر خواجه نصیرالدین طوسی رفت، نزد او تلمذ کرد و سپس مورد توجه
و التفات خاندان جوینی قرار گرفت. از علما و حکمای بزرگ زمان خود است و مولف آثار متعدد چون
دره التاج).
حدیث :
ابى ربیع شامى از امام باقر علیه السلام روایت کرد که حضرت فرمود: اى ابا ربیع ! ریاست را طلب مکن و دنباله رو (رئیس) هم مباش و به بهانه ما اهل بیت از (کیسه) مردم نخور که خداوند بیچاره و فقیرت خواهد کرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: و اما اینکه میگویى: قوم من عریفى (رئیسی) داشته اند که مرده و میخواهند مرا عریف (رئیس) قوم کنند، پس اگر از بهشت کراهت دارى و آن را دوست ندارى، پس عریف آنان شو. (در نتیجه اگر) سلطان ستمگر مرد مسلمانى را دستگیر کند و خونش را بریزند تو در خون او شریک خواهى بود و شاید به چیزى از دنیاى آنان هم نرسى (بهره اى از دنیا نبرى و فقط آش نخورده و دهان سوخته نصیبت شود)
در افسانه ای هندی آمده که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست... چوب را روی شانه اش میگذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک ریزی داشت. هربار که مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه میریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را میکرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که بخاطر انجام آن ساخته شده بطور کامل انجام میدهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط میتواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند میدانست آن ترک، حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده میشد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند: از تو معذرت میخواهم، تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. مرد خندید و گفت: وقتی برمیگردیم با دقت به مسیر نگاه کن. موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گلها و گیاهان زیبایی روییده. مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه میدانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب میدادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور میتوانستی این کار را بکنی؟ / البته در این بخش کتاب مبحثی داشت در باره تغییر شیوه نگاه کردن به وقایع تلخ زندگی که گاهی نقص ها و نکات منفی ساخته ذهن خودمان است، و میشود تهدید را به فرصت تبدیل کرد.

هنگامی که سودابه را برای محاکمه به نزد کیکاووس بردند، او را با اعمال بدش سرزنش کرد و به او دستور داد که خود را برای ترک دنیا آماده کند، زیرا مرگ بر او مقرر شده است. سودابه بیهوده از پادشاه درخواست بخشش کرد، زیرا او همچنان از سیاوش بد میگفت و ادعا میکرد که او تنها بوسیله جادوگری از آتش نجات یافته است. پس پادشاه دستور داد که او را بسوی مرگ ببرند و بزرگان نیز دستور مرگ او را تأیید کردند. سیاوش پسر پادشاه چون این خبر را شنید، اندوهگین شد، زیرا میدانست که آن زن محبوب پدرش است. پیش کی کاووس رفت و خواستار عفو او شد. کی کاووس آن را با خوشحالی بخشید، زیرا سودابه را نیز دوست داشت. سپس عشق کی کاووس به سودابه بیشتر شد و او مانند موم زیر دستان او بود. چون دید که امپراتوری سیاوش قطعی شده است، گوش کی کاووس را از بدی های سیاوش پر کرد و ذهن شاه را تاریک کرد تا اینکه روحش آشفته شد و نمی دانست که برای دانستن حقیقت چه کند. تا اینکه افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز جنگنده آماده جنگ با سرزمین ایران شدند. کی کاووس، وقتی آن را فهمید، غمگین شد، زیرا میدانست که باید ضیافت و دوستی را با نبرد عوض کند و بر افراسیاب خشمگین شد، او را سرزنش کرد، چرا که افراسیاب عهد خود را شکست و یک بار دیگر به سرزمین او حمله کرد. اما سیاوش وقتی آن را شنید، با خود فکر کرد: اگر پادشاه به من اجازه دهد که لشکر خود را به پیش ببرم، شاید نامی دلاور برای خود به دست بیاورم و از مکر سودابه رهایی یابم. در اینجا سیاوش همراه سربازان مهیای جنگ گردید.
از ایران هرآنکس که گوزاده بود
دلیر و خردمند و آزاده بود
به بالا و سال سیاوش بدند
خردمند و بیدار و خامش بدند
ز گردان جنگی و نام آوران
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
همان پنج موبد از ایرانیان
برافراختند اختر کاویان
بفرمود تا جمله بیرون شدند
ز پهلو سوی دشت و هامون شدند
نبرد یونان با روس در اسکندرنامه: یکی دیگر از حکایات مشهور اسکندرنامه، مبارزهی فرمانروای یونان با روسهاست. این حکایت از جهتی دنبالهی داستان نوشابه است. تنها از لحاظ آن که چهرههای جدید، مانند پهلوانهای روسی و کنیزهای چینی، وارد حکایت میشوند، تمثال نوشابه حالت فرعی مییابد. شاعر، قهرمان خود را در این جا نیز همانند سرکردگانی که در راه حق و عدالت میستیزند، تصویر میکند. اسکندر که از هجوم روسها به آذربایجان و ویرانی بردع و دزدیده شدن نوشابه آگاه میشود، برای خلاصی او بسوی سرزمین روسها میتازد. ماجراها، در ادبیات مشرق زمین عادی مینماید ولی در این حکایات به برخی نکات فلسفی در نظامی برمیخوریم که مقصود از آنها، گنجاندن حوادث زمان خود در شرح وقایع تاریخی به نیروی متضاد قهرمان خود است. نظامی به افسانههایی که دربارهی قبایل قدیمی روس موجود بود، اشاره میکند و از زندگی بدوی آنان در جنگلهای انبوه و وحشتزا در زمان اسکندر سخن میگوید. خصوصیت آنان که در تصویر نظامی، خواننده را حیران میکند، آن است که این قبایل قادر به اتحاد در برابر هجومهای بیگانگان و دفاع از سرزمین خود هستند. وقتی از نزدیک شدن اسکندر به خاک خود خبر میگیرند، بر میخیزند. سرکردهی آنان (قنطال) نام، سپاهی بزرگ متشکل از هفت قبیله فراهم میبیند. بر روی تپهای بلند میایستد و سپاهیان اسکندر را که به زر و زیور آراسته بودند، نشان میدهد و توصیه میکند از این لشگر آراسته که شایستهی مجلس عشرت است و:
همه کارشان شرب، و ما لشگری
نگشته شبی گرد چالشگری
نترسد. روسها به قنطال اعلان آمادگی میدهند:
چو روسان سختیکش سخت مغز
فریبی شنیدند از این گونه نغز
کشیدند سرها که تا زندهایم
بدین عهد و پیمان سرافکندهایم
در آغاز نبرد، نام آورترین پهلوانان اسکندر از معرکه بیرون میشوند. کنیز چینی که در این جنگها و ستیزها شرکت میکند، شجاعت نشان میدهد اما اسیر روسها میشود. نظامی این نبرد را نیز به خاطر این که خون بیشتر ریخته نشود، به نفع اسکندر پایان میدهد. اسکندر، پهلوان روس را که اسیر کرده بود، آزاد میکند. در مقابل، روسها هم کنیز چینی را به اردوگاه وی تسلیم میدارند و بدینگونه نبرد به نتیجه میرسد. اسکندر، روسها را شکست میدهد و نوشابه را آزاد میسازد. در اینجا باید بویژه این مطلب را ناگفته نگذاریم که به صلاحدید اسکندر، نوشابه با دوالی ملک و فرمانروای آبخار ازدواج میکند و بخاطر آباد کردن سرزمین خود، به بردع بر میگردند. این ایده برای عهد نظامی، در دفاع از سرزمینهای خود و مقابله با هجومهای اشغالگران از مسایل جدی و حیاتی آن عهد بود که نظامی بر روی آن تأکید میکند. دومین بخش اسکندرنامه، اقبالنامه هستش که نظامی به تحلیل مسایل علمی و فلسفی پرداخته.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش چهاردهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا، دسیسه های سیاسی و فرقه های رازآمیز: شناخت فرایند تکوین الیگارشی زرسالار معاصر بدون بررسی پیوند یهودیان با اندیشهها و حرکتهای رازآمیز و مسیحایی، که بویژه در پیرامون تصوف یهودی (کابالا) رخ نمود، کامل نخواهد بود. در این بررسی، نقش مهم این اندیشهها را در اشاعه موج تهاجم ماوراء بحار الیگارشی اروپا درخواهیم یافت. این بررسی آن بنیاد های نظری/ فرهنگی تمدن جدید غرب را آشکار میسازد که در تاریخنگاری رسمی غرب یکسره مسکوت مانده است. در الگوی تاریخنگاری فوق، تکوین تمدن جدید غرب فرایندی است خردگرایانه که در نوزایی عقلی سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی ریشه دارد. بررسی ما، به عکس، سهم عظیم انگیزشها و آرمانهای رازآمیز و جادویی و خرافی را در این فرایند نشان میدهد. تنها با شناخت این بُعد از اندیشه و فرهنگ جدید غرب است که میتوان جایگاه و نقش فرقههای رازآمیز امروز، بویژه فراماسونری را در ساختار سیاسی و نظری الیگارشی زرسالار معاصر شناخت.
مکتب کابالا: خاستگاه فرقههای رازآمیز: کابالا نامی است که بر تصوف یهودی اطلاق میشود و تلفظ اروپایی کباله عبری است به معنی قدیمی و کهن. این واژه به شکل قباله عربی برای ما کاملا آشناست. پیروان آئین کابالا/ کابالیستها این مکتب را دانش سری و پنهان حاخامهای یهودی میخوانند و برای آن پیشینهای کهن قائلاند. برای نمونه، مادام بلاواتسکی رهبر فرقه تئوسوفی مدعی است که کابالا/ قباله در اصل کتابی است رمزگونه که از سوی خداوند به پیامبران، آدم و نوح و ابراهیم و موسی، نازل شد و حاوی دانش پنهان قوم بنیاسرائیل بود. به ادعای بلاواتسکی، نه تنها پیامبران بلکه تمامی شخصیتهای مهم فرهنگی و سیاسی و حتی نظامی تاریخ، چون افلاطون و ارسطو و اسکندر و غیره، دانش خود را از این کتاب گرفتهاند. مادام بلاواتسکی برخی از متفکرین غربی، چون اسپینوزا و بیکن و نیوتون، را از پیروان آئین کابالا میداند. این ادعا نه تنها نپذیرفتنی است بلکه برای تصوف یهودی -بعنوان یک مکتب مستقل فکری- نیز پیشینه جدی نمیتوان یافت. مشارکت یهودیان در نحلههای فکری رازآمیز و عرفانی به فیلو اسکندرانی در اوایل سده اول میلادی میرسد. ولی فیلو واضع مکتب جدید فکری نبود و کار او را باید به ارائه اندیشههای دینی یهود در قالب فلسفه یونانی و فرهنگ هلنی محدود دانست. به عبارت دیگر، فیلو بیشتر یک متفکر هلنی است تا یهودی. در دوران اسلامی نیز چنین است. نحلههای فکری گسترده عرفانی/ رازآمیز که در فضای فرهنگ اسلامی پدید شد بر یهودیان نیز تأثیر گذارد و برخی متفکرین یهودی آشنا با مباحث عرفانی پدید شدند که مهمترین آنان ابویوسف یعقوب بن اسحاق القرقسانی (سده چهارم هجری/ دهم میلادی) است. معهذا، باید توجه نمود که قرقسانی، ساکن بغداد، از متفکرین و نویسندگان برجسته قرائی است و به فضای فکری یهودیت تلمودی تعلق ندارد. دو کتاب اصلی او، کتاب الانوار و المراقب و کتاب الریاض و الحدایق، نیز به زبان عربی است. اوج تولید فکری یهودیان در عرصه اندیشه عرفانی در دوران پیش از کابالا، دو رساله سِفر یصیرا (آفرینشنامه) و سِفر بهیرا (روشنایینامه) است. این دو رساله را باید تلاشی دانست برای ارائه عقاید دینی/ سیاسی یهود در قالب مفاهیم عرفانی رایج در دنیای اسلام. بدینسان، مفاهیمی چون نور و سلوک و تجلی و جدایی و وصل و غیره به یهودیت راه یافت؛ نخستین تجلی نور در کوه طور بر موسی (ع) است و سپس داوود، نماد نور الهی، به حامل آن در دنیای زمینی و شخینا تجلی روحانی داوود، به حامل آن در دنیای ماوراء زمینی بدل میشود. این همان اسطوره سیاسی خاندان داوود است که اینک جامه رازآمیز پوشیده است. این میراث نه چندان غنی، که قباله (کابالا) خوانده میشد، در سده سیزدهم میلادی به پیدایش تصوف یهودی (کابالا) انجامید. تا زمان فوق، قباله (کابالا) واژهای عام بود و مصداقی مشخص نداشت. نه کتابی به این نام در کار بود نه مکتبی جدی از عرفان یهودی. از زمان تدوین کتاب ظهر (کتاب زهر/ کتاب زوهر) در اواخر سده سیزدهم میلادی، واژه قباله (کابالا) بطور عمده به این کتاب اطلاق شد و پیروان این مکتب جدید کابالیست نام گرفتند. کابالا، تصوف جدید یهودی نیز به شدت متاثر از فرهنگ اسلامی است و حتی بسیاری از مفاهیم آن شکل عبری مفاهیم رایج در فلسفه و عرفان اسلامی است. درواقع، اندیشه پردازان مکتب کابالا به دلیل زندگی در فضای فرهنگ اسلامی و آشنایی با زبان عربی، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامی دست زدند و با تأویلهای خود به آن روح و صبغه یهودی دادند. این کاری است که یهودیان در شاخههای متنوع علم و دانش، از فلسفه مشائی که بوسیله ابنمیمون یهودی شد تا پزشکی و نجوم و غیره، انجام دادند. برای نمونه، باید به مفاهیم هوخمه (حکمت)، کدِش (قدس)، نفش (نفس)، نِفِش مدبرت (نفس مدبره)، نِفِش سیخلت (نفس عاقله)، نِفِش حی (نفس حیاتبخش)، روح و غیره در کابالا اشاره کرد. مکتب کابالا نیز به دو بخش حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم میشود. در تصوف کابالا بحثهای مفصلی درباره خداوند و خلقت وجود دارد که مشابه عرفان اسلامی است بویژه در تأکید فراوان آن بر مفهوم نور و مراحل تجلی آن. آنچه از زاویه تحلیل سیاسی حائز اهمیت است، شیطان شناسی و پیام مسیحایی این مکتب است و دقیقاً این مفاهیم است که کابالا را بعنوان یک ایدئولوژی سیاسی معنادار میکند. سرآغاز طریقت کابالا به اوایل سده سیزدهم میلادی و به اسحاق کور (۱۱۶۰-۱۲۳۵) میرسد که در بندر ناربون (جنوب فرانسه) میزیست. او برخی نظرات عرفانی بیان میداشت. تعالیم اسحاق کور چون سایر آموزش های عرفانی است که برای کمال معنوی مراتب مختلف قائلاند و سیری استعلایی را برای رسیدن به کمال مطلق پیشنهاد میکنند. مفهوم عین صوف ساخته اوست. این مفهوم را، که به معنی لایتناهی است، اسحاق به معنای خداوند به کار برد ولی بعدها به معنای نظام هستی بطور عام به کار گرفته شد. دوران شهرت اسحاق کور در بندر ناربون مصادف است با سلطنت جیمز اول شاه آراگون (۱۲۱۳ تا ۱۲۷۶). جیمز اول همان شاه مسیحی شمال اسپانیاست که از سال ۶۲۷ هجری/ ۱۲۲۹ میلادی به دولتهای اسلامی اندلس هجوم برد و موجی از جنگهای صلیبی را علیه اسپانیای اسلامی برانگیخت که باز پسگیری خوانده میشد. جیمز با اشغال جزایر بلیار (بالریک) و سرزمین ثروتمند و مسلماننشین بلنسیه (والنسیا) قلمرو دولت قدیمی آراگون را، که اینک با انضمام کنتنشین بارسلونا به آن کشوری قابل اعتنا بود، گسترش داد و با تجهیز نیروی دریایی خود به یک قدرت مدیترانهای بدل شد. او در سال ۱۲۵۶ با لویی نهم، پادشاه فرانسه، پیمانی امضا کرد و ثبات مرزهای آراگون را تأمین نمود. بدینسان، در حوالی نیمه سده سیزدهم میلادی جیمز اول آراگون، که اینک به جیمز فاتح شهرت داشت، از قدرتهای سیاسی و نظامی درجه اول اروپا و از سرکردگان جنگهای صلیبی به شمار میرفت. سلطنت جیمز اول مقارن است با جنگ صلیبی پنجم، پایان دادن به خلافت عباسی بغداد بوسیله هلاکوخان مغول (۶۵۶ ق./ ۱۲۵۸م.)، ظهور دولت مقتدر ممالیک ترک در مصر (۶۴۸ ق./ ۱۲۵۰م.)، انتقال مرکز خلافت عباسی به قاهره و پیوند آن با دولت ممالیک. از این پس، تا سالهای مدید، دولت ممالیک مصر به عنوان دشمن اصلی الیگارشی صلیبی اروپا شناخته میشد. دولت ممالیک که به مدت ۲۷۵ سال فرمانروایی منطقه را در دست داشت، دولتی منظم و بسیار باعظمت بود که به رغم جنگهای داخلی و آشوبهای سیاسی متعدد و کشمکشهای طایفهای توانست تمدنی تأسیس کند که آثار آن هنوز در مصر و سوریه باقی است. بویژه که سلاطین این دولت به علوم و فنون توجه تام داشتند. از جهت نظامی نیز سلاطین مملوک توانستند با قدرت فوقالعادهای با صلیبیان به مقابله برخیزند و با یورش مغولان، که پس از استیلا بر سوریه و آناتولی مصر را تهدید میکردند، روبرو شوند. جیمز فاتح با الیگارشی یهودی رابطه نزدیک داشت؛ وزیر مالیهاش یهودا لاوی (جودا دلا کاوالریا) بود و در دربارش یهودیان ثروتمند دیگر نیز حضور داشتند. در تهاجم جیمز به سرزمینهای اسلامی، این یهودیان نقش مهمی داشتند و حکومت شهرهایی که به اشغال در میآمد عموماً به ایشان محول میشد. در این زمان یک حاخام یهودی بنام موسی بن نهمان (موشه بن نحمان) معروف به نهمانیدس (۱۱۹۴-۱۲۷۰)، در دربار جیمز حضور داشت که به نام اسپانیایی بناستروگ داپورتا نیز خوانده میشد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم او را از خاندانهای اشرافی یهود و متعلق به حلقه یهودیان درباری میدانند. معنی تعلق به خاندانهای اشرافی این است که وی به شاخهای از خاندان داوودی تعلق داشت. نهمانیدس بزرگترین مقام دینی یهودیان عصر خود در اسپانیا به شمار میرفت و در اسپانیا زمانی که از ربی به معنای مطلق کلمه، سخن میرفت منظور نهمانیدس بود. نهمانیدس با مهیر بن تودروس ابولافی دوستی نزدیک داشت و مورد علاقه فراوان و مشاور جیمز اول بود. نهمانیدس با الهام از نظریات اسحاق کور در شهر گرونا (خرنا- ژیرُنا) یک مرکز فعال صوفیگری یهودی ایجاد کرد که رهبری آن با حاخامهای این شهر بود. گرونا شهری است ساحلی در ایالت کاتالونیای اسپانیا (شمال شرقی شبه جزیره ایبری، در میان کوههای پیرنه و بندر بارسلونا). این شهر زادگاه نهمانیدس و مأوای یک گروه فعال و مقتدر از یهودیان بود. مرکز فوق نقش اصلی را در پیدایش فرقه کابالا، اشاعه آن در سراسر شبه جزیره ایبری و ظهور انبوهی از رسالههای کابالی داشت. مورخین یهودی نقش نهمانیدس را در پیدایش و اشاعه کابالا مهم و تعیینکننده میدانند. تألیفات نهمانیدس حدود ۵۰ کتاب و رساله است که در سه زمینه تفسیر تورات، فقه تلمودی و کابالا است. رسالههای کابالی نهمانیدس تا سال ۱۳۲۵ میلادی منبع اصلی فرقه کابالا بود. تنها از این زمان است که کتاب ظهر [کتاب زهر/ کتاب زوهر] جایگزین آن شد. به نوشته دایرة المعارف یهود نهمانیدس در سال ۱۲۶۷ به بیت المقدس رفت و سه سال بعد در آنجا درگذشت. گفته میشود او در آنجا یک کانون کوچک یهودی نیز تأسیس کرد. علت سفر نهمانیدس به فلسطین را فشار پاپ کلمنت چهارم و روحانیون مسیحی آراگون بر جیمز اول عنوان میکنند و این در حالی است که میدانیم یکی از پسران نهمانیدس در سالهای بعد از درباریان آلفونسوی پنجم شاه کاستیل بود و از ملاکین بزرگ پایتخت این کشور! دخترزاده نهمانیدس به نام لوی بن گرشوم (۱۲۸۸ تا ۱۳۴۴)، در جنوب فرانسه میزیست و از فلاسفه، ریاضیدانان، مفسرین تورات و منجمین بزرگ یهودی زمان خود بود. او به نام گرسونیدس شهرت دارد. گرسونیدس با شخصیتهای مهم مسیحی رابطه نزدیک داشت و تألیفات او بر محافل فکری اروپا موثر بود. بخش نجوم کتاب معروف او، جنگهای خداوند، به دستور پاپ کلمنت ششم به لاتین ترجمه و منتشر شده است. نهمانیدس دو سال پس از مرگ هلاکو و آغاز سلطنت پسرش اباقا خان مغول (۶۶۳-۶۸۰ ق./ ۱۲۶۵ تا ۱۲۸۲م.) راهی خاورمیانه شد. اباقا خان بودایی مذهب از متحدین حکمرانان مسیحی اروپا به شمار میرفت. او با ماریا دختر نامشروع میخائیل پالئولوگوس امپراتور یونانی روم شرقی، ازدواج کرد و با پاپ و کانونهای صلیبی اروپا رابطه نزدیک برقرار نمود. این در زمانی است که رکنالدین بیبرس بندقداری سلطان مصر (۶۵۸ تا ۶۷۶ ق./ ۱۲۶۰ تا ۱۲۷۷م.)، تهاجمی سخت را برای آزادی سرزمین فلسطین از سلطه اروپاییان آغاز کرده بود. رنه گروسه مینویسد: سلطان مملوکها، بیبرس، که خود را مدافع اسلام در دنیا میدانست، یکی از مهیب ترین جنگجویان زمان خود بود. این جهادی است که سرانجام، در سال ۶۹۱ ق./ ۱۲۹۱م.، به دو سده سلطه الیگارشی صلیبی اروپا بر فلسطین پایان داد. در این زمان حکمرانان اروپا فرسودهتر و گرفتارتر از آن بودند که رغبتی به تداوم جنگهای صلیبی نشان دهند. معهذا، کانونهایی بودند که میکوشیدند به شکلهای مختلف آتش جهاد ضداسلامی را بار دیگر شعلهور سازند. در پرتو این تلاشها بود که سرانجام جبههای نااستوار از اباقا خان مغول امپراتور روم شرقی و شاه آراگون شکل گرفت. میدانیم که در سال ۶۶۸ ق./ ۱۲۶۹م. نمایندگان میخائیل پالئولوگوس و اباقا خان در دربار جیمز اول در والنسیا بودند و درباره لشکرکشی به خاور نزدیک مذاکره میکردند. در این زمان، نهمانیدس دو سالی است که در منطقه جنگی حضور دارد. و نیز میدانیم که والنسیا کانون تکاپوی الیگارشی یهودی اروپا و پایگاه خاندان لوی است؛ همانانی که، به نوشته دایرة المعارف یهود از نیمه دوم سده سیزدهم با سازمان صلیبی شهسواران معبد پیوند داشتند. اکنون درست همان زمان است و اکنون ماجراجویان طریقت شهسواران معبد تنها مدافعان جدی مستملکات صلیبیون در فلسطین به شمار میروند. عباس اقبال پیوند جیمز فاتح آراگونی با اباقا خان مغول را بگونهای کماهمیت مطرح ساخته است. او مینویسد جیمز اول از خیانت مردم شرقی [؟!] و بیرحمی مغول اندیشه کرد و حاضر به همکاری با اباقا خان نشد. این درست نیست. اول، جیمز بیرحمتر از آن بود که از بیرحمی مغول اندیشه کند. دوم، پیوند جیمز با این حادثه عمیق و استوار بود. او به فلسطین لشکر کشید ولی طبیعت او را ناکام گذارد. برتولد اشپولر مینویسد توفانهای سخت مانع شد که جیمز طبق وعده نیروی خود را به شرق اعزام کند. ولی گزارش رانسیمان نشان میدهد که بخشی از لشکر او از مدیترانه گذشت و در منطقه به کارزاری نافرجام با مسلمانان نیز دست زد: در اول سپتامبر ۱۲۶۹، جیمز اول شاه آراگون با ناوگانی نیرومند به قصد نجات خاورزمین از بارسلون [برشلونه] به حرکت درآمد. ولی بدبختانه تقریباً بلافاصله توفانی چنان وحشتناک برخاست و در دریا آنچنان انقلابی برانگیخت که شاه و بیشتر سفینههای او ناچار راه بازگشت پیش گرفتند. و فقط ناوگانی خرد، تحت فرمان دو پسر نامشروع وی بنامهای فرناندو سانچز و پدرو فرناندز، از توفان نهراسیدند و در اواخر ماه دسامبر، به اشتیاق نبرد با کفار، به عکا فرود آمدند. اوایل ماه دسامبر سلطان بیبرس عهد آشتی را بشکست و با سه هزار تن سرباز در اراضی پیرامون عکا پدیدار گشت. این جنگ به شکست هولناک سپاه مشترک آراگونیها و فرانسویها انجامید و دو پسر خردسال جیمز دست خالی به آراگون باز گشتند. اباقا خان نیز فرجامی مشابه یافت: لشکر ایلخان، در اکتبر ۱۲۸۱ از مملوکان شکست خورد و مجبور به فرار شد. مسجد های دمشق و قاهره بانگ الله اکبر برآوردند و مردم نماز شکر گزاردند و خدای را سپاس گفتند، مغولان برای ابد از دستیابی به مدیترانه محروم ماندند. پنج ماه پس از آن جنگ، اباقا بر اثر افراط در بادهخواری دچار هذیان شد و در آوریل ۱۲۸۲، به همان سن که پدرش درگذشته بود، از دنیا رفت. با شناخت حوادث فوق، نمیتوانیم بپذیریم که نهمانیدس ۷۳ ساله برای زیارت و عبادت به بیت المقدس رفت و میان سفر این مشاور و درباری متنفذ جیمز فاتح به فلسطین با لشکرکشی شاه آراگون و فرقه فرانسوی شهسواران معبد علیه مسلمانان رابطهای نبود. فلسطینِ آن روز صحنه جنگهای خونین مسلمانان از یکسو و صلیبیون از سوی دیگر است و محل اسکان و اطراق یک پیرمرد عابد و تألیف کتاب و تأسیس کانون تعلیم و تعلم نیست. قابل تصور است که نهمانیدس بعنوان طلایه اطلاعاتی و سیاسی جیمز راهی منطقه شد و قطعاً با دربار اباقا خان مغول و شوالیههای معبد سلیمان و تکاپویی که منجر به لشکرکشی جیمز به فلسطین شد پیوند نزدیک داشت. قطعاً دو پسر خردسال جیمز نیز، که به شکل نمادین فرماندهی ارتش آراگون را در فلسطین بدست داشتند، بیسرپرست و بدون مشاور و راهنما نبودند. در آینده، بویژه در نظریات ناتان غزهای مضمون و کارکرد کاملاً سیاسی تصوف کابالا را خواهیم شناخت و در خواهیم یافت که پیدایش این فرقه نیز بیارتباط با حوادث فوق نبود. مکتب کابالا مدعی شناخت خداوند، آفرینش و رازهای نظام هستی بود؛ تکاپویی ذهنی که برای هر انسان جاذبه شگرف دارد. اندیشه پردازان و گردانندگان فرقه کابالا مدعی بودند که این طریقت مکمل تورات است؛ اسراری است که خداوند بطور شفاهی و خصوصی به موسی ابلاغ کرد تا تنها در اختیار محرمان قوم برگزیده قرار گیرد. دین یهود تنها پوستهای است آشکار و همه فهم از مفاهیم رازآمیز هستی که قلب ناشناخته آن کابالا است. این اسرار از زمان موسی، نسل به نسل، در خواصی از یهودیان به میراث ماند تا به امروز رسید. عنوان کابالا (قباله) دقیقاً ناظر به دعوی کهنسالی میراث فوق است. این ادعا در فضای آن روز قاره اروپا، که ساحرپیشگی و کیمیاگری بازار گرم داشت، جاذبهای شگرف یافت و تأثیری چنان عمیق برجای نهاد که تا به امروز پابرجاست. به گمان ما، نهمانیدس و سایر اعضای الیگارشی زرسالار یهودی اسپانیا از شهرت اسحاق کور بهره جستند و در حوالی نیمه سده سیزدهم میلادی تصوف کابالی را بمثابه یک مکتب و سازمان رازآمیز و بسیار موثر بنیان نهادند. مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمانهای مسیحایی را بدست گرفت و این آرمانها در بنیاد تحریکات جنگ افروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبه صلیبی و نو صلیبی سدههای پسین جای داشت. در سده چهاردهم میلادی، هستههای فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، بویژه در بنادر ایتالیا، مستقر شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار میرفت، پیشگویی های اسرارآمیز درباره ظهور قریب الوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیتالمقدس رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانونهای فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریبالوقوع مسیح پیشگویی میکردند. یک نمونه گرسونیدس، نوه نهمانیدس، است که ظهور مسیح بن داوود را در سال ۱۳۵۸م. پیشبینی میکرد. در اواخر سده سیزدهم میلادی، با تدوین کتاب ظهر (کتاب زهر، کتاب زوهر) تصوف رازآمیز کابالا بصورت یک نظام فکری و عملی سامان یافته و منسجم درآمد و شکل نهایی خود را یافت. این کتاب را موسی بن شم تاو لئونی (۱۲۴۰-۱۳۰۵) در سالهای ۱۲۸۰ تا ۱۲۸۶ نوشت. ظُهَر به معنای درخشش است و با واژههای مشابه در زبان عربی خویشاوند است. کتاب ظُهَر نوشتههایی است در تفسیر و تأویل تورات و سایر کتب مندرج در عهد عتیق به زبان آرامی. این کتاب به شیوه متون عرفانی رایج در دنیای اسلام تدوین شده که از زبان نماد و تمثیل و داستانهای رازآمیز برای بیان عقاید خود بهره میبردند. موسی لئونی برای معتبر ساختن اثر خویش، آن را به گذشته های دور، به یک حاخام یهودی بنام شمعون بن یوحای منتسب کرد که گویا در سده دوم میلادی میزیست: شمعون بن یوحای از چنگ رومیها میگریزد، به مدت ۱۳ سال در غاری پناه میگیرد، در این مدت به عبادت و تفکر میپردازد و سرانجام رازهای هستی بر او آشکار میشود. موسی بکلی منکر تدوین این کتاب بوسیله خود بود و ادعا میکرد که یک زن یهودی و دخترش برخی دست نوشته های قدیمی را در اختیار او نهادند و وی در میان آنها کتاب ظُهَر را یافت. اصالت این کتاب از همان زمان مورد تردید قرار گرفت و از جمله زن و دختر فوق منکر داستان موسی لئونی شدند. مضمون کتاب و اشارات تاریخی آن نیز بکلی قدمت آن را مردود میسازد. برای نمونه، بسیاری از شخصیتهایی که در کتاب ظُهَر از آنان یاد شده معاصر شمعون بن یوحای فوقالذکر نبودهاند. بهرروی، امروزه محققین تردیدی ندارند که کتاب فوق در فاصله سالهای ۱۲۷۰ تا ۱۳۰۰ میلادی تدوین شده و مصنف آن موسی لئونی است. کتاب ظُهَر مشتمل بر ۲۴ فصل است. بخش عمده این اثر شرح گفتگوهای شمعون بن یوحای با حلقه مریدان و شاگردانش است که در آن مکاشفات خود و رازهای هستی را فاش میکند. این فصلها نامهایی چون ایدرا ربا (مجمع بزرگ)، ایدرا زوتا (مجمع کوچک)، راز درازین (راز رازها)، ستری توره (اسرار تورات) و غیره را بر خود دارد. این مجموعه شامل حدود دو هزار صفحه چاپی است ولی پیروان فرقه کابالا مدعیاند که این تنها بخشی کوچک از کتاب اصلی است که گویا در گذشتههای دور بوسیله چهل شتر حمل میشد! کابالیستها کتاب ظُهَر را به سان کشتی نوح میدانند که حاملین خود را از توفان نجات میدهد. خداوند خود را نخستین بار بوسیله شعله آتش بر موسی ظاهر کرد، ولی بر موساهای بعدی از طریق نور توره ظهور میکند و آن انکشاف رازهای قباله (کابالا) است. اوجگیری تکاپوی فرقه کابالا و تدوین کتاب ظُهَر مقارن است با سلطنت پدرو سوم (۱۲۷۶ تا ۱۲۸۵) و آلفونسوی سوم بر آراگون (۱۲۸۵-۱۲۹۱)، و آلفونسوی دهم (۱۲۵۲-۱۲۸۴) و سانچوی چهارم (۱۲۸۴ تا ۱۲۹۵) بر کاستیل و لئون. پدرو سوم و آلفونسوی سوم، شاهان آراگون، پسر و نوه جیمز اول هستند و آلفونسوی دهم و سانچوی چهارم پسر و نوه فردیناند سوم. درباره نقش مهم این دو در تهاجم نظامی به اندلس اسلامی سخن گفتهایم. این سیاست بوسیله اسلافشان پی گرفته شد و در این میان آلفونسوی دهم جایگاه ویژهای داشت. باید بیفزاییم که آلفونسوی دهم در جنگ با مسلمانان اسپانیا پسر بزرگ و ولیعهدش، بنام فردیناند را از دست داد. سانچوی چهارم پسر دوم اوست. درباره پیوند الیگارشی یهودی با این دو خاندان سلطنتی نیز پیشتر سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم که در این میان بویژه خاندان لوی (هالوی، ابولافی، کاوالریا)، شاخهای از خاندان شاهزادگان داوودی ، اقتدار فراوان داشتند. محتملاً هرشل هالوی (هنریش مارکس)، پدر کارل مارکس نیز به همین خاندان تعلق دارد. جئوفری ویگودر به تعلق هرشل هالوی و همسرش هنریتا به شاخهای کهن از دودمانهای حاخامی اشاره میکند ولی توضیح بیشتر بدست نمیدهد. در دایرة المعارف یهود نیز اشارهای به تبارنامه هرشل هالوی مندرج نیست. بهرروی، تنها خاندان نامدار حاخامی با نام هالوی همین است که از درون آن متفکرین و رهبران بسیار برجسته یهودی -چون یهودا هالوی، شموئیل بن علی حاخام بزرگ بغداد و تودورس ابولافی- ظهور کردهاند. پیدایش و تکوین فرقه کابالا با نام خاندان ابولافی در پیوندی ژرف است. چنانکه گفتیم، نهمانیدس با مهیر بن تودروس ابولافی اول پیوند نزدیک داشت. کتاب ظُهَر نیز در زمان ریاست تودروس ابولافی دوم و پسرش جوزف بر یهودیان اسپانیا تدوین شد و موسی لئونی مورد حمایت این دو بود. تودروس مهمترین شخصیتی است که بر قدمت و اصالت کتاب ظُهَر و انتساب آن به سده دوم میلادی و شمعون بن یوحای صحه گذارد؛ و میدانیم که موسی لئونی تعدادی از آثار خود را در فاصله سالهای ۱۲۸۷-۱۲۹۲ به جوزف بن تودروس ابولافی اهدا کرده است. دایرةالمعارف یهود تودروس ابولافی دوم را بعنوان شاه داوودی یهودیان اسپانیا میشناساند. او یهودی دربار فردیناند سوم و آلفونسوی دهم و بسیار ثروتمند و مقتدر بود. تودروس ابولافی رهبر واقعی فرقه کابالا در زمان خود به شمار میرفت و مولف دو رساله کابالی است: ابواب اسرار و خزانه افتخار. رسالههای او دشوار و سرشار از تعابیر نامفهوم است و سرانجام میگوید اجازه ارائه اسرار را بیش از این ندارد. جوزف ابولافی پسرش، از جوانی به محافل کابالی پیوست و با موسی لئونی دوستی داشت. این یهودی متنفذ دربار آلفونسوی دهم که در فتح اشبیلیه (سویل) و برخی شهرهای دیگر اندلس اسلامی نقشی مهم داشت، ظاهراً از سال ۱۲۸۱ در شهر طلیطله (تولدو) اقامت گزید. میگویند او از این زمان بطور تمام وقت به تکاپوهای کابالی مشغول بود. جوزف ابولافی نیز از مبلغین کتاب ظُهَر بود و صحت انتساب آن را به ادوار کهن گواهی میداد. پیوند خاندانهای زرسالار یهودی با پیدایش و تکوین فرقه کابالا به خاندان ابولافی و نهمانیدس محدود نیست. خاندان ابن وقار از یهودیان درباری کاستیل و لئون و از نزدیکان خاندان ابولافی نیز در تکوین و گسترش این طریقت مرموز نقشی موثر داشتند. یوسف بن وقار تولدوئی در سده چهاردهم میلادی از رهبران فرقه کابالا بود. او، از جمله، نویسنده رساله المقاله الجمع بین الفلسفه و الشریعه است به زبان عربی. او کوشیده است تا ترکیبی از نجوم، فلسفه و تصوف کابالی بدست دهد و در آثارش از ابنسینا، غزالی، ابنرشد، ابنطفیل و ابنمیمون بهره فراوان برده است. نوشتههای کابالی ابن وقار مبتنی بر رساله های سفر یصیرا و سفر بهیرا است و این نشان میدهد که در این زمان هنوز کتاب ظُهَر اعتبار جدی نیافته بود. انتشار ظُهَر یکباره صورت نگرفت. ابتدا برخی یهودیان نامدار، بویژه تودورس ابولافی در آثارشان به بخشهای کوتاهی از ظُهَر بعنوان یک اثر کهن و معتبر و نایاب که گویا تنها در دسترس برخی خواص است، استناد کردند و همگان را تشنه آن نمودند. بتدریج و در یک دوره نسبتاً طولانی فصلهایی از کتاب ظُهَر در محافل کابالی آشکار شد. در سده شانزدهم نسخ دستنویس ظُهَر در کانونهای فرهنگی اروپا پخش شد و سرانجام در سالهای ۱۵۵۸-۱۵۶۰ به چاپ رسید. این کتاب در سده شانزدهم به زبانهای لاتین و عبری ترجمه و منتشر شد. در سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۸ متن کامل ظُهَر بهمراه ترجمه عبری، حواشی و توضیحات و اضافات در ۲۲ جلد در اورشلیم به چاپ رسید. در سالهای ۱۹۳۱-۱۹۳۵ ترجمه متن کامل آن به زبان انگلیسی بوسیله هاری اسپرلینگ و موریس سیمون در پنج جلد در لندن به چاپ رسیده است. مفاهیم رازآمیز این کتاب سرشار از پیشگویی درباره سرنوشت و رسالت الهی و آینده قوم یهود است. پیشگوییهای کتاب، از آنجا که به شمعون بن یوحای در سده دوم میلادی نسبت داده میشود، طبعاً حیرتانگیز است و اعتماد خواننده را به پیشگوییهای آیندهای که رخ نداده جلب میکند. در کتاب ظُهَر وضع کنونی یهودیان دوران گذار توصیف شده که سرآغاز دوران ظهور مسیح است. ظُهَر پیشبینی میکند که دوران گذار در سال ۱۳۱۰ میلادی به پایان رسد و دوران نوزایی دولت یهود آغاز شود؛ ابتدا موسی ظهور خواهد کرد و راه را برای ظهور دو مسیح خواهد گشود: مسیح بن یوسف و مسیح بن داوود. نام مسیح بن یوسف که با عیسی بن مریم (ع) انطباق دارد، طبعاً اعتماد مسیحیان را به این پیشگویی جلب میکرد. مسیح بن داوود نیز همان مسیح موعود یهودیان است. بدین سان، تصوف کابالا از همان آغاز این توانایی بالقوه را داشت که به طریقتی مشترک در میان مسیحیان و یهودیان بدل شود. چنین نیز شد. در دوران تکوین و تکاپوی کانون کابالی اسپانیا، خاندان ابولافی را با تحولات سیاسی خاورنزدیک و فلسطین مرتبط مییابیم: آبراهام بن ساموئل ابولافی (۱۲۴۰-۱۲۹۱) از فعالین فرقه کابالا است. او در حوالی سال ۱۲۶۰ به فلسطین سفر کرد. این سفر هفت سال پیش از استقرار نهمانیدس در منطقه است. آبراهام ابولافی در این زمان بیست ساله بود. دایرةالمعارف یهود علت سفر فوق را جستجو برای یافتن اسباط گمشده بنیاسرائیل عنوان میکند. درواقع، این سفر در زمان جنگهای سخت مغولان و مسیحیان با مسلمانان و فتح دمشق بوسیله کی توقوبا سردار خونریز هلاکو رخ داد. مورخین مینویسند: مغولان و مسیحیان در این پیکار از هیچ قساوت و رذالتی فروگذار نکردند؛ حتی در مسجد بنیامیه شراب روان کردند و مساجد را به کلیسا تبدیل نمودند و مسلمین را به زور وادار کردند تا در مقابل صلیب به احترام ایستند. این جنگ با پیروزی مسلمانان و آزادی دمشق بوسیله سپاهیان بیبرس (محرم ۶۵۸ ق./ دسامبر ۱۲۶۰م.) به پایان رسید. بیبرس کی توقوبای مغول را دستگیر کرد و سرش را از تن جدا نمود. نمیدانیم در این هنگامه سهمگین جنگ، آبراهام ابولافی در کجا بدنبال اسباط گمشده میگشت؟! او پس از شکست مغولان، در همین سال، به اسپانیا بازگشت. آبراهام ابولافی بار دیگر در سال ۱۲۷۱ راهی بنادر شمالی دریای مدیترانه شد. اینک او ۳۱ ساله است؛ مبلغ فرقه کابالا و منادی ظهور قریبالوقوع مسیح بن داوود. مدتی در ایتالیا و سیسیل و یونان به تبلیغات کابالی/ مسیحایی اشتغال داشت و مریدانی از یهودیان در پیرامونش گرد آمدند. برخی از آنان به مسیحیت گرویدند و به مروجین طریقت کابالی در میان مسیحیان بدل شدند. در سال ۱۲۸۰ با پاپ نیکلاس سوم ملاقات کرد و گزارشی از رنجهای یهودیان ارائه داد. او با شور و حدّت ظهور مسیح را در سال ۱۲۹۰ میلادی پیشگویی میکرد. این تبلیغات موثر بود تا بدانجا که گروهی از مسیحیان آماده سفر به بیت المقدس شدند تا در زمان ظهور در رکاب مسیح بن داوود باشند. در ایتالیا کسانی نیز بودند که آبراهام ابولافی را کلکباز و شیاد میدانستند. ابولافی مولف رسالههای متعدد در زمینه طریقت کابالا است. او در نگارش اینگونه رسالهها چنان چیرهدست بود که مهیر لاندائور (۱۸۰۸ تا ۱۸۴۱)، متخصص یهودی تاریخ کابالا، وی را مولف کتاب ظُهَر میداند. آبراهام ابولافی را از چهرههای مهم طریقت کابالا در دوران اولیه تکوین آن میدانند. از سال ۶۶۹ ق./ ۱۲۷۰م.، با مرگ شموئیل بن داوود نهاد شاه داوودی را دیگر در بغداد نمییابیم. این مقارن است با انتقال نهایی کانون مرکزی الیگارشی یهودی به اسپانیای مسیحی و استقرار تودروس ابولافی دوم در رأس نهاد فوق در اسپانیا. درست در همین زمان، در اواخر سده سیزدهم و اوایل سده چهاردهم میلادی، تکاپوی شدید یهودیان بغداد را برای نفوذ در دستگاه ایلخانان مغول و تصرف قدرت سیاسی شاهد هستیم. با توجه به ساختار متمرکز سیاسی و پیوند جهانوطنی الیگارشی یهودی و خاندان شاهزادگان داوودی، این تکاپو نمیتواند بی ارتباط با الیگارشی یهودی مستقر در اسپانیا باشد. این تکاپو از زمانی اوج میگیرد که جوزف بن تودروس ابولافی دوم از حضور در دربار آلفونسوی دهم کناره گرفته (۱۲۸۱ میلادی) و بطور تمام وقت به تکاپوهای کابالی اشتغال دارد. این دقیقاً مقارن با زمان تدوین کتاب ظُهَر است.
حدیث :
محمد بن مسلم گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: آیا مى پندارى که نیکان شما را از بدانتان باز نمیشناسم؟ آرى سوگند به خدا بدترین شما کسى است که دوست دارد که در پشت سرش گام بردارند (پشت سرش راه بیفتند) چنین کسى به ناچار یا دروغگو است و یا اندیشه اش ناتوان است.
رضا پهلوی: دلم برای ۳ سرباز کشته شده آمریکایی سوخت!
ای خاک تو سرت، آخه نفله، این همه دانشآموز مظلوم دختر در میناب، و این همه از ایرانیان مظلوم هموطنت بر اثر حمله آمریکا شهید شدند، آخه انگل خودفروختۀ شیرین عقل، کشته شدن ۳ سرباز آمریکایی را تسلیت میگی؟ برای اربابت مثل سگ دُم تکون میدی و دم از ایران و حمایت از مردم ایران میزنی. به خدا طرفدارات هم مثله خودت شوت و مشنگ تشریف دارن.

یکی برادرش یک دستگاه ماشین سواری بعنوان کادو بهش داد. موقعی که از اداره اش بیرون آمد، متوجه پسر بچه شیطونی شد که دور و بر ماشین شیک و براقش قدم میزد و با تعجب آن را تحسین میکرد. نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست آقا؟ سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم بهم کادو داده. پسر تعجب کرد و گفت: منظورتون اینه که برادرتون این ماشین را همینجوری، مفتی به شما داده؟ آخ جون، ای کاش…
پیش خودش گفت: حتماً آرزو میکنه که ای کاش منم همچین برادری داشتم، اما نه، چیزی که پسر گفت سرتا پای وجودش رو به لرزه درآورد، پسر گفت: ای کاش من هم یک همچین برادری بودم.
مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و بعد جوّ گیر شد به پسر گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
آخ جون بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرفش برگشت و با چشمانیکه از خوشحالی برق میزد، گفت: آقا، میشه خواهش کنم که بری بطرف خونه ما؟
لبخند زد و حدس زد که پسر میخواهد به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
وقتی به خانه رسیدند پسر گفت: بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید، الان برمیگردم.
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که صدای برگشتنش رو شنید، اما دیگه تند و تیز بر نمیگشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل میکرد. او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: اوناهاش، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده، همینجوری مفتی. یه روزی منم یه همچین ماشینی برات میخرم… اونوقت میتونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه ها رو، همانطوری که همیشه برات تعریف میکردم از نزدیک ببینی.
هاج و واج موند، عجب دل بزرگی! بعد در حالیکه اشکهای گوشه چشمش رو پاک میکرد از ماشین پیاده شد، و پسربچه فلج رو بغل کرد و در صندلی جلوی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی که از خوشحالی براق میزد، کنار او نشست و سه تایی راه افتادند، برای گردشی فراموش ناشدنی.
یکی دیگر از حکایات مشهور اسکندرنامه: خاقان چین، سه هدیهی گرانبها به اسکندر تقدیم میکند: اسبِ سواری، بازِ شکاری و کنیزی زیبا. همین کنیز را قلم نظامی، دختری به چندین هنر آراسته تصویر میکند. او، هم بسیار زیبا، هم خوانندهای ماهر، و هم پهلوانی شکست ناپذیر است. اسکندر نیز فقط بخاطر همین خصلت نهایی، او را نمیپسندد و به مجالس خود دعوت نمیکند و به پیش کنیزان خود میفرستد و به فراموشی میسپارد. ناگفته نگذاریم اسکندر که در پایان منظومه، از هر جهت ایدهآل نویسنده است، دربارهی زنها، اندیشههای محافظهکارانه و منفی دارد. به نظر او، زن برای حرمسرا آفریده شده است. او باید از زندگی اجتماعی کناره گیرد.
اما نظامی، چنانکه میدانیم، به تمامی، دشمنِ چنین طرز فکر است. از این رو، پی در پی و با دلایلی مستدل، این جنبهی منفی خصلت قهرمان خود را افشاء میکند و میکوشد نقش زنان را در جامعه، و قدرت آنان را در پیروزی بر هر دشواری ثابت کند. این گفتهی ما را، توصیف تمثالهای زن، نظیر نوشابه، روشنک، ماریا قبطی، کنیز چینی و غیره که در اسکندرنامه آمده، تأیید میکند. اما اسکندر نسبت به زن، میشه گفت خرافه پرست هست.
او هم به جهت طرز تفکر خود، و هم با برخی کارهایی که در صحاری قیبچاق از او سر زد، حاضر به حفظ عزّت زن نیست.
بی شک، نظامی که پوچی و بیمعنایی اندیشههای اسکندر را دربارهی زنان به اثبات میرساند، میکوشد در معاصران خود تأثیر کند و مناسبات آنان را نسبت به زن تغییر دهد، و چند همسری را تقبیح میکند و مردان را به قناعت به یک همسر و عدالت دعوت میکند. علیه عادت زشت و دیرینهی بردهداری شاهنشاهی هم بر میخیزد و موضع میگیرد. در اسکندر نامه نعت زیبایی برای پیامبر اکرم دارد که اینگونه آغاز میشود:
فرستاده خاص پروردگار
رساننده حجت استوار
گرانمایه تر تاج آزادگان
گرامی تر از آدمیزادگان
محمد کازل تا ابد هر چه هست
به آرایش نام او نقش بست
چراغی که پروانه بینش به دوست
فروغ همه آفرینش بدوست
ضمان دار عالم سیه تا سپید
شفاعت گر روز بیم و امید
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سیزدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: زرسالاری یهودی و بهرهبرداری سوداگرانه آن از دین نقش مهمی در پیدایش ماتریالیسم سدههای هیجدهم و نوزدهم اروپا داشت و تصادفی نیست که هولباخ- یکی از بدبینترین اندیشمندان اروپا به یهودیت- از بنیان گذاران آتهئیسم (الحاد) جدید است. این موج در میان اعضای جوامع یهودی نیز رواج یافت. به نوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، پدیده مارانوها یک پیامد فرهنگی بسیار مهم داشت و آن سست کردن هرگونه باور دینی در میان نسلهای پسین یهودیان بود. عصیان اسپینوزا و فلسفه دئیستی او، و نیز گروش بخشی از نسل جوان یهودی در سده نوزدهم به جنبشهای سوسیالیستی و گرایش بسیاری از ایشان به اندیشههای ماتریالیستی، را باید از پیامدهای این پدیده دانست. ماتریالیسم یهودی ثمره سقوط دین به تابعی از مصالح و منافع سوداگرانه است که مارانوها برجسته ترین نماد آن به شمار میرفتند. بدینسان، از درون خاندانهای یهودی آشکار و مخفی نسلی از ماتریالیستها پدید آمد که هیچ باوری به عقاید دینی نداشتند یا به دین صرفاً بعنوان یک ابزار سیاسی و اجتماعی مینگریستند. برخی از آنان از یهودیت بریدند و برخی به آرمانها و ارزشها و سنن قومی یهود وفادار ماندند. در میان چهرههای نامدار سیاسی و فکری یهودی در سدههای نوزدهم و بیستم ماتریالیست های یهودی کم نیستند؛ کسانی که به جِد یهودی اند ولی کمترین اعتقادی به یهودیت بعنوان یک دین ندارند. به گمان ما، امروزه بسیاری از اعضای الیگارشی زرسالار یهودی را باید از این گروه شمرد. گروش جوانان یهودی غرب اروپا در سده نوزدهم به جنبش های سوسیالیستی و آنارشیستی را نیز باید واکنشی دانست علیه نظام بسته فکری و ساختار متمرکز و قبیلهای جوامع یهودی و سیطره تام و تمام و مقتدرانه الیگارشی زرسالار یهودی. پیشتر درباره نمونههای کهن این عصیان، قرائیون و مرتدین سخن گفتهایم. موج جدید عصیان علیه ساختار متمرکز و بسته جوامع یهودی با اسپینوزا آغاز میشود. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، باروخ اسپینوزا (۱۶۳۲-۱۶۷۷)، فیلسوف نامدار یهودی- هلندی، را نخستین یهودی میدانند که آئین یهود را رد کرد و از جامعه برادران یهودی خود گسست بی آنکه به آئینی دیگر بپیوندد. پدر اسپینوزا از یهودیان پرتغال بود که پس از مهاجرت در بندر آمستردام میزیست. از پیوند خویشاوندی اسپینوزا با اعضای الیگارشی یهودی سخنی در میان نیست و لذا بنظر میرسد وی به یک خانواده معمولی تعلق داشت. اسپینوزا از جوانی به تأثیر از یک یهودی اسپانیایی به نام خوان دو پرادو به انکار اصالت تورات پرداخت و در مسایل دینی عقایدی ابراز داشت که برای حاخامهای آمستردام قابل تحمل نبود. لذا، شورای حاخامی آمستردام در ۲۷ ژوئیه ۱۶۵۶ او را، که تنها ۲۴ سال داشت، از عضویت در ملت اسرائیل اخراج کرد و کلیه یهودیان از ارتباط با وی اکیداً منع شدند. ظاهراً شورای یهودیان آمستردام تصمیم به قتل او نیز گرفت ولی اسپینوزا با نگارش توبهنامه ای جان خود را نجات داد. او از آن پس با پروتستانها زندگی میکرد و در سال ۱۶۷۰ به شهر هاگ (لاهه) مهاجرت کرد. در همین سال او رسالهای درباب متافیزیک و سیاست را بدون درج نام مولف منتشر کرد. این اثر، که حاوی انتقاد از عهد عتیق بود، توقیف شد و تنها نسخ معدودی از آن پنهانی به فروش رفت. اسپینوزا بعلت نگارش این کتاب به الحاد متهم شد ولی با نگارش نامه مفصلی به اوروبیو دوکاسترو از حاخامهای هلند، منکر الحاد و بیدینی خود شد. او در سال ۱۶۷۴ مهمترین کتاب خود، اخلاق، را نوشت که مانند بسیاری از آثارش پس از مرگ او به چاپ رسید. اسپینوزا زندگی منزوی و سادهای داشت و در ۴۵ سالگی درگذشت. آثار اسپینوزا حاوی انتقاد شدید از ساختار سیاسی جامعه یهودی است. زمانیکه او در نخستین رساله خود از حق انسان در اندیشیدن آزاد و بیان آزادانه عقایدش سخن میگوید درواقع این اعتراضی است به فضای بسته جوامع یهودی آن عصر. اسپینوزا تلاش سران جوامع یهودی را برای حفظ قوانین تورات، تلاش آنان برای حفظ سلطه خویش بر جوامع یهودی میداند. او مینویسد: یهودیان از سایر مردم نفرت دارند و این تنفر به طبیعت ثانوی آنان بدل شده زیرا هر روزه آنرا بوسیله مناسک دینی خود تقویت میکنند. شیوه پرستش آنان نه تنها با سایر مردم تفاوت دارد بلکه در تضاد است. به زعم اسپینوزا: حتی مختصات خوبی که در یهودیان میتوان یافت ناشی از سرشت شیطانی آنان است: وحدت یهودیان و حمایت آنان از یکدیگر ناشی از نفرت آنان از همه مردم دیگر است و در نتیجه سایر مردم نیز از آنان نفرت دارند. حکومت آنان در فلسطین منقرض شد زیرا، حتی خداوند نیز از آنان نفرت داشت. اسپینوزا در رسالهای در باب متافیزیک و سیاست، اسفار پنجگانه (جز فقرات کوتاهی از آن)، صحیفه یوشع بن نون، کتاب داوران، کتاب سموئیل و کتاب پادشاهان را تألیف عزرای کاتب میداند و معتقد است عزرا به مرگی پیشرس درگذشت و فرصت ویرایش کتب فوق را نیافت و لذا چنین تصور میرود که این آثار مؤلفین متعدد داشتهاند. به زعم او دو کتاب تواریخ ایام سدهها پس از عزرا، در دوران دولت حشمونی تألیف شده. او کتابهای دانیال، استر، عزرا و نحمیا را نیز نوشته یک مورخ دوران حشمونی میداند که بر اساس منابع گذشته به تدوین این آثار اقدام کرده است. بطور خلاصه، اسپینوزا بخش عمدهی عهد عتیق را ساختهی فریسیون در دوران حشمونی میداند. اسپینوزا مکرر تأکید میکند که این بررسی انتقادی منافی اعتقاد به خداوند نیست؛ خدای یگانهای وجود دارد، مستقل و جدا از اندیشه فلسفی، که خواستار عدالت و دوستی میان انسانهاست. در سده نوزدهم، مخالفت با الیگارشی زرسالار یهودی در میان مردم اروپا یک پدیده جدّی بود. این مبارزه از سوی دو جناح جریان داشت: کاتولیکها و سوسیالیستها. مردم کاتولیک اروپا، به ویژه در فرانسه، در بخش مهمی از سده نوزدهم جنگهای خانمانسوز اروپا و مصایب ناشی از آن را دسیسههای زرسالاران یهودی میدانستند که برای تحقق سلطه مالی و سیاسی خویش بر طریقتها و سازمان های مخفی ماسونی چنگ انداختهاند. رابطه پاپ و زرسالاران یهودی نیز، چنانکه دیدیم، در دو مقطع از سده نوزدهم تیره بود؛ یکی در سالهای ۱۸۲۳-۱۸۷۰ بهویژه در دوران پاپ پیوس نهم؛ دیگری در سالهای ۱۸۷۸-۱۹۰۳ یعنی در دوران پاپ لئو سیزدهم. در طول سده نوزدهم پاپ ۱۵ بار علیه فراماسونری اطلاعیه صادر کرد که شش بار آن به وسیله پاپ پیوس نهم و پنج بار به وسیله لئو سیزدهم و شدیدترین آن در ۲۰ آوریل ۱۸۸۴ بود. لئو سیزدهم در این اطلاعیه ۲۵ صفحهای بشریت را به دو جبهه الهی و شیطانی تقسیم کرد و ماسونها را به جبهه اخیر متعلق دانست. این فرقهای است که از طریق توطئه پنهان راه خویش را به سوی دنیای تاریکی میگشاید. پاپ اشاره میکند که در ۱۵۰ سال اخیر فرقه ماسونها بطرزی غیرمنتظره رشد کرده و چنان نیرومند شده که هم اکنون بنظر میرسد قدرت فائقه در دولتهاست. لئو سیزدهم زرسالاران یهودی را همدست ماسونها و شریک در توطئههای ایشان میدانست. مبارزه کاتولیکها با زرسالاران یهودی در سال ۱۸۸۰ به پیدایش بانک کاتولیک یونیون جنرال انجامید که سادهلوحانه تصور میرفت میتواند به نفوذ زرسالاران یهودی در اقتصاد فرانسه پایان دهد. این بانک با دسیسه آشکار روچیلدها ورشکست شد و پیامد این حادثه موجی از نفرت علیه زرسالاری یهودی بود. بخش مهمی از سوسیالیستهای اروپای سده نوزدهم، به ویژه در فرانسه، نیز با زرسالاری یهودی مخالف بودند. این با وضع کنونی سوسیال دمکراسی اروپایی، که دارای پیوندهای جدی با زرسالاری یهودی است، تفاوت دارد. موج مخالفت سوسیالیستهای فرانسه با الیگارشی یهودی به پیدایش بانک کردی موبیلیه انجامید. درباره ماجرای ستیز این بانک با روچیلدها نیز در آینده سخن خواهیم گفت. بسیاری از بنیانگذاران و اندیشهپردازان اصلی سوسیالیسم اروپایی نگرشی منفی به پدیده زرسالاری یهودی داشتند. فرانسوا فوریه (۱۷۷۲-۱۸۳۷)، نظریه پرداز نامدار سوسیالیسم، به شدت به زرسالاران یهودی بدبین بود و این از نگاه سیاسی و اقتصادی او نشئت میگرفت. فوریه تجارت را منشأ تمامی بدیها میدانست و یهودیان را تجسم تجارت؛ و لذا تکاپوی اقتصادی یهودیان را برای جامعه مخرب میانگاشت. در دوران پس از سقوط ناپلئون سوم، نظریات یکی از پیروان فوریه، به نام آلفونس توسنه (۱۸۰۳-۱۸۸۵)، به منبع الهام روشنفکران سوسیالیست فرانسه علیه زرسالاران یهودی بدل شد. او در سال ۱۸۴۵ کتابی نوشت به نام یهودیان، سلاطین زمانه. توسنه تأکید میکرد که نظریاتش جنبه نژادپرستانه ندارد و منظور او از یهودیان بانکداران و رباخواران یهودی است. پرودون (۱۸۰۹-۱۸۶۵)، متفکر سوسیالیست دیگر فرانسه، نیز در نگاه بدبینانه به زرسالاران یهودی با فوریه اشتراک نظر داشت. او یهودیان را منشأ شر میدانست و معتقد بود که آنان سراسر اروپا را به بورژوازی تسلیم کردند. پرودون در یادداشتهای خصوصیاش یهودیان را دشمن بشریت خوانده است. نارودنیکها (گروههای انقلابی روسیه در دوران پیش از رسوخ مارکسیسم) نیز به پدیده زرسالاری یهودی توجه داشتند و با آن مخالف بودند. در بحث پوگرومهای روسیه و شرق اروپا (مقالات آینده) با نگرش نارودنیکها به زرسالاران یهودی آشنا خواهیم شد. از مهمترین جریانهای فکری اروپا که اندیشه پردازان آن علیه یهودیت نظرات منفی ابراز داشتند، باید به هگلی های جوان و سه چهره نامدار آن- برونو بوئر، لودویگ فویرباخ، و فریدریش دومر اشاره کرد. این مکتبی است که در دهه ۱۸۴۰ در اوج تکاپوی خود بود و از درون آن کارل مارکس پدید شد. در سال ۱۸۴۳ برونو بوئر (۱۸۰۹ تا ۱۸۸۲) رسالهی درباره مسئله یهود را نوشت و در همین سال کارل مارکس رساله دیگری نوشت به همین نام. کارل مارکس (۱۸۱۸-۱۸۸۳) به یک خانواده یهودی تبار تعلق داشت. پدرش، هرشل هالوی از یکی از خاندانهای حاخامی بود. او بهمراه همسر و هشت فرزندش به مسیحیت گروید و هنریش مارکس نام گرفت. در این زمان کارل مارکس شش ساله بود. کارل مارکس در سال ۱۸۴۳، یعنی در اوج اقتدار لویی فیلیپ و بارون جیمز روچیلد، مدتی در پاریس بود و در همین زمان بود که برای نخستین بار با فریدریش انگلس (۱۸۲۰ تا ۱۸۹۵) آشنا شد. معهذا، در این زمان هنوز انگلس وارد زندگی مارکس نشده و هاینریش هاینه، شاعر نامدار، صمیمی ترین دوست مارکس در پاریس به شمار میرفت. این دو نزدیکترین روابط را با هم داشتند. ایرج اسکندری، مترجم فارسی کاپیتال، مینویسد مارکس، هاینه را بیاندازه دوست داشت. هاینریش هاینه به خاندان یهودی درباری هاینه تعلق دارد و ۲۱ سال از مارکس بزرگتر بود. او در این زمان یکی از اعضای محفل روشنفکری است که در کاخ بارون جیمز روچیلد در پاریس گرد میآمدند و با بارونس بتی روچیلد همسر جیمز، رابطه نزدیک داشتند. کاملاً معقول و محتمل است که مارکس ۲۵ ساله بهمراه هاینه به کاخ روچیلد رفته باشد. در آثار منتشر شده مارکس نخستین برخورد او با یهودیان را در سال ۱۸۴۳ میبینیم، زمانی که بتازگی از سفر پاریس به آلمان بازگشته است. او در نامهای به آرنولد روگه مینویسد: رئیس جامعه یهودی اینجا [کلن] به دیدنم آمد و خواست تا درخواستی را برای عضویت یهودیان در انجمن ایالتی امضا کنم. هرچند من اصلا از دین یهود خوشم نمیآید ولی قصد دارم این کار را بکنم. در پائیز این سال، مارکس رسالهی درباره مسئله یهود را نوشت در رد رسالهی برونو بوئر. برونو بوئر که همچون مارکس و سایر هگلیهای جوان به شدت ضد مذهب بود، شرط آزادی یهودیان از محدودیتهای سیاسی و اجتماعی در جامعه آلمان را ابتنای دولت بر شالودههای غیردینی (سکولار) و عقب راندن دین به عرصه جامعه مدنی میدانست و، متأثر از نظریات آلکسیس دوتوکویل (۱۸۰۵-۱۸۵۹)، به عنوان الگو به آمریکای شمالی نظر داشت. مارکس، برخلاف بوئر، آزادی سیاسی را بدون تحقق عدالت اجتماعی ناممکن میدانست؛ تحقق عدالت اجتماعی را از طریق حذف طبقات اجتماعی و حذف طبقات اجتماعی را تنها از طریق الغاء مالکیت خصوصی میسر میپنداشت. او بر بنیاد این چارچوب نظری به نقد اعلامیه حقوق بشر فرانسه (۱۷۹۱) پرداخت و روح حاکم بر جهان معاصر را یهودیت خواند. این رساله مارکس جوان بمنظور شناخت فضای آن روز محافل روشنفکری اروپا از اهمیت جدی برخوردار است. معهذا، به دلیل حملات شدید آن به یهودیت، کمتر مورد استناد قرار گرفته و ناشناخته مانده است. مارکس در این رساله، که به سبک نوشتار فلسفی، سیاسی آن روز آلمان آلوده به نثر پیچیده و مغلق هگلی است، راز مذهب واقعی یهود را چنین بیان میدارد: شالوده سکولار یهودیت چیست؟ [اصالت] نیاز عملی و منافع فردی. مذهب زمینی یهودی چیست؟ دلالی! خدای زمینی او کیست؟ پول! بسیارخوب! آزادی از دلالی و پول، و در نتیجه رهایی از یهودیت عملی و واقعی، آزادی عصر ما خواهد بود. آن سازمان اجتماعی که بتواند پیششرطهای دلالی، و بدینسان امکان دلالی، را از میان بردارد، یهودیگری را غیرممکن ساخته است… از سوی دیگر، اگر یهودی به بیهودگی سرشت عملی خود پی برد و در راه از میان برداشتن آن بکوشد، خود را از گذشته خویش جدا ساخته است… از اینرو، ما در یهودیت یک عنصر ضداجتماعی عام دوران حاضر را مییابیم… بنابراین، در تحلیل نهایی، آزادی یهودیان عبارت است از آزادی بشریت از یهودیت. برونو بوئر به اقتدار عملی و واقعی زرسالاران یهودی واقف است و این در حالی است که آنان هنوز از جایگاه حقوقی رسمی در ساختار مدنی جوامع اروپایی بهرهمند نیستند. بوئر مینویسد: یهودی که در وین، برای مثال، تحمل میشود با قدرت مالی خود سرنوشت تمامی امپراتوری [اتریش] را تعیین میکند؛ و یهودی که ممکن است در کوچکترین دولت آلمان از حقوق سیاسی بیبهره باشد، درباره سرنوشت سراسر اروپا تصمیم میگیرد. مارکس با تأکید بر این جمله بوئر میافزاید: یهودیان هماکنون خود را به شیوهای یهودی آزاد ساختهاند، نه تنها به این دلیل که به اقتدار مالی دست یافتهاند، بلکه از اینرو نیز که، از طریق آنان و دیگران، پول به قدرتی جهانی بدل شده و روح عملی یهودی به روح عملی ملتهای مسیحی بدل گردیده است. یهودیان از طریق یهودی کردن مسیحیان خود را آزاد ساختهاند. مارکس گویاترین نمونه این سیطره یهودیت را در آمریکای شمالی مییابد: درواقع، در آمریکای شمالی سیطره عملی یهودیت بر دنیای مسیحی تحقق یافته؛ چنان بیابهام و عادی که گویی بشارت انجیل است، و سازمان دینی مسیحی خود به کالایی تجاری بدل گردیده است… [بنابراین،] تضاد میان قدرت سیاسی عملی یهودیان و حقوق سیاسی آنها [نماد] تضاد میان سیاست و قدرت پول بطور عام است. هرچند در تئوری اولی تابع دومی است، ولی در واقعیت عملی سیاست به برده قدرت مالی بدل شده است. [در آمریکا] دین یهود در کنار مسیحیت جایگاه خود را به دست آورده است… زیرا روح عملی یهودی، دین یهود، به مقام خود دست یافته و حتی به بالاترین مرحله کمال خویش در جامعه مسیحی رسیده است. یهودی، به عنوان عضوی منفرد از جامعه مدنی، تنها تجلی خاصی است از [پدیده عام] یهودیت جامعه مدنی. یهودیت به حیات خود، نه بهرغم تاریخ بلکه به دلیل [ضرورت] تاریخ، ادامه میدهد. جامعه مدنی بطور مدام از درون اعماق خود یهودی میزاید. بنیان دین یهود چیست؟ [اصالت] نیاز عملی و خودخواهی!… [اصالت] نیاز عملی و خودخواهی اصل بنیادین جامعه مدنی است و چنین است که جامعه مدنی به نابترین شکل خود دولت سیاسی را میآفریند. خدای نیاز عملی و منفعت شخصی پول است. پول خدای هشیار اسرائیل است که در برابر آن هیچ خدایی حق حیات ندارد. پول تمامی خدایان انسان را تنزل میدهد و به کالا تبدیل میکند. پول ارزش خودساختهای است از برای همه چیز… پول گوهر بیگانه شده کار و وجود انسان است؛ و این گوهر بیگانه شده بر او مسلط میشود و مورد پرستش او قرار میگیرد. [بدینسان،] خدای یهودیان زمینی [سکولاریزه] شده و به خدای جهان بدل گردیده است. برات خدای واقعی یهودی است و خدای او شکلی وهمآلود از برات است. تصویر طبیعتی که در زیر سلطه مالکیت خصوصی و پول باشد توهینی است واقعی و تحقیری است عملی به طبیعت. آری، در دین یهود طبیعت وجود دارد، ولی تنها در اوهام. از اینروست که توماس مونتسر غیرقابل تحمل میداند که همه مخلوقات به مملوک بدل شدهاند؛ ماهیها در آب، پرندگان در آسمان، درختان بر زمین؛ آفریدگان خدا باید آزاد شوند. توهین به اندیشه، هنر، تاریخ، و انسان بماهو انسان، که به شکلی انتزاعی در دین یهود وجود دارد، دیدگاه و سیرت واقعی و آگاهانه انسانِ بنده پول است. [در دین یهود] رابطه نوعی، رابطه میان مرد و زن، نیز به موضوع تجارت بدل شده! زن خرید و فروش میشود. وطن موهوم یهودی [سرزمین] تاجران، انسانهای بنده پول، است. قانون بیبنیاد یهودی تنها کاریکاتوری است مذهبی از اخلاقیات و حقوق بیوطن او، و تنها مناسکی است صوری که با آن دنیای منافع شخصی خویش را محصور ساخته است. و چنین است عالیترین رابطه میان انسانها که رابطه قانونی است. قانون برای او معتبر است نه از آنرو که آن را مبتنی بر اراده و طبیعت خود میداند، بلکه از آنرو که مسلط است و اگر اطاعت نشود مورد مجازات قرار میگیرد… یهودیت نمیتواند دنیایی جدید بیافریند، بلکه تنها میتواند مخلوقات و شرایط جدید جهان را در حوزه فعالیت خود کشد… با تکمیل جامعه مدنی، یهودیت به نقطه اوج خود رسیده است؛ ولی این تنها در دنیای مسیحی بود که جامعه مدنی به کمال رسید. تنها در شرایط سیطره مسیحیت- که انسان را از تمامی عوامل ملی، طبیعی، اخلاقی، و نظری جدا ساخت- جامعه مدنی میتواند خود را بطور کامل از حیات دولت جدا کند، تمامی پیوندهای نوعی میان انسانها را بگسلد، خودخواهی و نیاز خودپرستانه را به جای پیوندهای نوعی بنشاند، و با فروپاشیدن جهان انسانی جهان آحاد منفرد را، که بطرزی خصمانه در مقابل هم قرار دارند، بیافریند. مسیحیت از درون یهودیت بیرون جهید و اکنون دوباره در آن جذب شده است، سرشت واقعی یهودی بطور کلی در جامعه مدنی تحقق یافته و زمینی شده، لذا نه در پنتاتوک (اسفار پنجگانه) و تلمود بلکه در جامعه امروزین است که میتوانیم سرشت یهودیت نوین را بیابیم. مارکس مقاله خود را با این جمله پایان میدهد: آزادی اجتماعی یهودیان آزادی جامعه است از یهودیت. ورنر سومبارت (۱۸۶۳-۱۹۴۱)، اقتصاددان و جامعهشناس برجسته آلمان و استاد ارشد دانشگاه برلین، از مهمترین اندیشمندان اروپایی است که بطور تخصصی به پدیده زرسالاری یهودی پرداختهاند. سومبارت، که به یک خانواده مرفه زمیندار تعلق داشت، در جوانی به مارکسیسم گروید و زمانی که جلد سوم کاپیتال مارکس برای نخستین بار منتشر شد (۱۸۹۴) شرحی برآن نوشت که مورد ستایش انگلس قرار گرفت. دو سال بعد، سومبارت کتاب سوسیالیسم و جنبش اجتماعی را نوشت که به چاپ دهم رسید و به ۲۴ زبان ترجمه شد. چاپ دهم این اثر (۱۹۲۴) در دو جلد و حدود یکهزار صفحه است. در این زمان سومبارت گرایشهای غیر مارکسیستی داشت و در اثر تجدید نظر شده فوق دیگر از دیدگاههای مارکسیستی نشانی نیست. سومبارت را متعلق به مکتب فکری خاصی نمیدانند. او تحلیلگری مستقل است که بارها و بارها نظریاتش را مورد تجدیدنظر و بازنویسی قرار داد. سومبارت از نظر تیراژ کتابهایش و ترجمه آن به زبانهای گوناگون در میان اندیشمندان اقتصادی آلمان مقام نخست را دارد. علاوه بر کتاب فوق، مهمترین آثار وی به شرح زیر است: سرمایهداری جدید (۱۹۰۳)، یهودیان و حیات اقتصادی (۱۹۱۱)، تجمل و سرمایهداری (۱۹۱۳)، جوهر سرمایهداری؛ پژوهشی در تاریخ و روانشناسی بازرگانان جدید (۱۹۱۵). سومبارت و ماکس وبر دوست شخصی بودند و با هم نشریه آرشیو را منتشر میکردند که از قطبهای فکری آلمان آن روز بود. در این زمان میان این دو جدال قلمی مفصلی بر سر نقش یهودیان و پوریتانها در پیدایش تمدن جدید غرب آغاز شد. سومبارت نقش یهودیان را در این فرایند برجسته مییافت و تأکید وبر بر جایگاه پوریتانها بود. حاصل این جدال دو اثر نامدار است: اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری ماکس وبر که در سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۵ تدوین شد و یهودیان و حیات اقتصادی سومبارت. کتاب سومبارت درواقع ردیهای است بر آراء وبر. ماکس وبر در چاپ سال ۱۹۲۰ کتاب خود به انتقادات سومبارت پاسخ داد و در آثار بعدی خویش نیز، جامعهشناسی دین و تاریخ عمومی اقتصاد، به نقد نظریات سومبارت پرداخت. کتاب سومبارت اثری است کلاسیک که به زبانهای مختلف ترجمه شده، به چاپهای متعدد رسیده و بحثهای فراوان را برانگیخته است. این کتاب در سال ۱۹۱۳ با عنوان یهودیان و سرمایهداری جدید به زبان انگلیسی ترجمه شد و به این نام شهرت یافت. سومبارت یهودیت را یکی از عوامل متعددی میداند که سرمایهداری جدید را پدید ساخت نه تنها عامل. به زعم او برخی از این عوامل عبارتند از کشف قاره آمریکا و معادن نقره آن، ویژگیهای قومی و نژادی ملتهای اروپایی و تطور آن، و ابداعات و اختراعات فنی. به زعم سومبارت، کاپیتالیسم بدون هر یک از این عوامل، و نیز بدون یهودیان، تحقق نمییافت؛ سرمایهداری برای زایش خود به ترکیب این عوامل مادی و معنوی نیازمند بود. او در مقدمه کتابش مینویسد: در یک مطالعه تخصصی نظیر این کتاب، تأثیر یهودیان ممکن است بیش از آنچه در واقع بوده بنظر آید. این در ذاتِ چنین مطالعاتی است که به پدیده تنها از یک زاویه نگریسته میشود. اگر ما درباره تأثیر ابداعات فنی در حیات اقتصادی جدید نیز تحقیق میکردیم مسئله همین گونه جلوه میکرد. در یک تکنگاری، نقش موضوع بیش از جایگاه واقعی آن بنظر میرسد، بدون تردید، هزار و یک عامل به پیدایش نظام اقتصادی دوران ما یاری رسانیده است. بدون کشف آمریکا و ذخایر نقره آن، بدون ابداعات مکانیکی دانش فنی، بدون مختصات قومی ملتهای جدید اروپا و تحولات آن پیدایش کاپیتالیسم جدید همانقدر غیرممکن بود که بدون یهودیان. در تاریخ طولانی [ظهور] سرمایهداری تأثیر یهودیان [تنها] یک فصل است. سومبارت یهودیان را قومی کهن میداند که چون مصریان و بابلیان و آشوریان و فنیقیها در خاورنزدیک ریشه دارند با این تفاوت که یهودیان به دلیل انسجام گروهی و از طریق ازدواج درونی ویژگیهای نخستین نژادی خود را حفظ کردهاند. سومبارت تأثیر اقوام بیگانه را در آمیختگی نژادی یهودیان ناچیز میداند و پدیده خزران را کماهمیت میشمرد. بزعم او، خصایص انسان شناختی یهودیان، اعم از خصایص جسمانی و روانی/ فرهنگی، از گذشته دور تا به امروز بیتغییر مانده است. دلیل سومبارت بر تسلسل و تداوم نژاد یهود مقایسه خصلتهای یهودی معاصر با اسلاف او در اعصار گذشته است؛ عدم تغییر این خصلتها بیانگر حفظ و تداوم خلوص نژادی یهودیان است. به نظر سومبارت، لجاجت، قدرت اراده و توان شگرف در انعطافپذیری از جمله این خصایصاند. تمایل به مهاجرت و جابجایی جمعیتی و ایجاد مراکز بینالمللی تجاری از طریق این مهاجرتها نیز از خصیصههای اصلی روانی این قوم است. به نوشته سومبارت، اندیشه تبعید، محور اصلی ایدئولوژی یهود است. سومبارت اجباری بودن این تبعیدها را نمیپذیرد و مینویسد مهاجرت اولیه از فلسطین نیز بطور عمده داوطلبانه بود. به زعم سومبارت، کوچ روی و تمایل به مهاجرت در ذات روان فرهنگی قوم یهود نهفته است. این خصایص یهودیان یک روانشناسی تمام و کمال و منحصربفرد قومی را میسازد. سومبارت بحث مفصلی در این زمینه ارائه میدهد و چنین نتیجه میگیرد: به تصاویر یهودیان در نقوش باستانی توجه کنید؛ آنگاه قانع خواهید شد که در طول قریب به سه هزار سال نوع چهره یهودی تغییر اندکی کرده است. سومبارت مهمترین عامل در حفظ و تداوم این خصایص را سرشت فرقهای/ دینی یهودیان میداند. بزعم سومبارت، یهودیان دینیترین جامعه بشری هستند. این تقید دینی به ایشان انسجام فرقهای منحصر بفردی بخشیده و ساختار درونی و سلسله مراتب (هیرارشی) آنان را استوار و بیتزلزل ساخته است. سرشت فرقهای عامل اساسی حفظ خلوص نژادی یهودیان در این دوران طولانی بوده است. یهودیان عشقی وافر به انجام مناسک دینی و قرائت تلمود دارند. طبق آموزش دینی آنان، موفقیت در کسب ثروت دنیوی به معنای آن است که فرد مقبول خداوند است و وظیفه یهودی است که ثروتهای مادی و دنیوی به دست آورد و آن را در راه خواست دین خود خرج کند. سومبارت مینویسد: در میان یهودیان ثروتمندترین آنان غالباً عالِمترین آنان در مسایل تلمودیاند. آیا در میان آنان علم تلمود شاهراهی بسوی افتخار، ثروت و موفقیت نیست؟ عالِمترین فقهای یهودی زیرکترین سرمایهگذاران، پزشکان، جواهرفروشان و تجارند. او برای نمونه، به یهودیان درباری اسپانیای مسیحی اشاره میکند و در دوران معاصرش به آمشل روچیلد (پسر بزرگ مایر آمشل روچیلد بنیانگذار خاندان روچیلد). بارون آمشل مایر روچیلد فرانکفورت اکیداً طبق قوانین دینی یهود زندگی میکرد و هیچگاه بر سر میز بیگانگان (غیر یهودیان) حتی لقمهای نیز غذا نمیخورد حتی اگر این بیگانه امپراتور پروس بود. این بارون یهودی را در زمان حیاتش زاهدترین یهودی شهر فرانکفورت میشناختند و چنان عبادت میکرد که به شدت نحیف و بیمار شد. او در میان روچیلدها استثنا نبود. ویلهلم کارل نیز چنین زندگی داشت. او آخرین روچیلد شاخه فرانکفورت است؛ در سال ۱۹۰۱ درگذشت و معاصر سومبارت بود. این یهودی زاهد هیچگاه به کاغذی که پیشتر به وسیله بیگانگان لمس شده بود دست نمیزد و تنها اسکناسهای کاملا نو را لمس میکرد. سومبارت جدایی یهودیان از ملتهایی که در میان آنان زندگی میکنند را ناشی از احساس برگزیدگی ایشان میداند و مینویسد: آنان از جوامع میزبان خود مجزا میزیند بدلیل احساس برتری که نسبت به دیگران دارند و خود را قوم برگزیده میدانند. نفرت آنان از دیگران، از دوران روم باستان نمایان است. قوانین یهودی بر دو گونه است: بخشی از این قوانین رابطه یهودی را با برادرانش تنظیم میکند و بخشی روابط با بیگانگان را. در این اصول و قوانین رابطه با بیگانه تنها بر مبنای ملاحظات شخصی یهودی تنظیم میشود و یهودی برای تأمین منافع خود شرعاً مجاز است بیگانه را فریب دهد و با ترفند بر او چیرگی یابد. بهنوشته سومبارت، یهودیان پرچمدار دفاع از فردگرایی (اندیویدوالیسم) هستند زیرا با هر نظمی، جز نظم خود، مخالفند؛ و دقیقاً به این دلیل است که آنان از تجارت آزاد و مصرف آزاد حمایت میکنند.
سومبارت معتقد است که روان یهودیان کاملا یکبعدی است، توانی شگرف در اخذ و ترکیب اندیشه دیگران دارد ولی خود عاجز از آفرینش است. او برای نمونه از یک جوان یهودی یاد میکند. مینویسد: زمانیکه در شهر برسلاو تدریس میکردم، یک جوان یهودی از منتهیالیه شرقی سیبری به این شهر آمد. او در نخستین روز ورودش یکی از آثار مارکس را از من قرض کرد، خواند، نزدم آمد، درباره مطالب آن بحث نمود و کتابی دیگر به امانت گرفت. این روش چند ماه ادامه یافت و سپس به روستای محل زندگیاش بازگشت. این جوان در این مدت هیچ تأثیری از محیط پیرامونش نگرفت، با هیچ کس آشنا نشد و هیچگاه به گردش نرفت. زندگی در برسلاو در کنار او، در دنیایی دیگر، جریان داشت و او مطلقاً به آن بیاعتنا بود. ولی او کاملا اندیشههای مارکس را فراگرفت. سومبارت میافزاید: آیا این یک نمونه نوعی از یهودیان است؟ من تصور میکنم چنین است و شما هر روزه میتوانید آن را ببینید. به زعم سومبارت، اخلاق دینی یهود مستلزم ایجاد رابطهای واقعی و معتدل و در یک کلام معقول با دنیای پیرامون است و بدینسان خردگرایی را در بنیاد کردار اقتصادی و اجتماعی یهودی قرار میدهد و صرفهجویی و اعتدال در زندگی فردی و خانوادگی را در بنیان رفتار شخصیاش. لذاست که یهودیان کم خرجترین جامعه بشریاند. سومبارت در پژوهش خود این خردگرایی دینی را در بنیاد رفتار جنسی یهودیان نیز میداند. به زعم او، آئین یهود آمیزش جنسی را ممنوع نکرده، آن را عقلایی کرده است. بدینسان، سومبارت به نقش عامل جنسی در تداوم و تسلسل یهودیان و نیز در موفقیت اقتصادی و اجتماعی آنان بهای فراوان میدهد. بنظر او، تقید شدید جنسی یهودیان، که در آموزشهای دینی ایشان ریشه دارد، ثبات کانون خانوادگی را سبب میشود. او بر اساس آمار نشان میدهد که طلاق در میان یهودیان نادر است. لذا، معتقد است یهودیان قومیاند با انرژی جنسی فراوان که به دستور دین خود مجبور به حبس کردن این انرژیاند و در نتیجه تکاپوی اقتصادی راهی است برای رها کردن این انرژی متراکم. وبر در کتاب جامعه شناسی دین (۱۹۲۲) این نظر سومبارت را، که خویشتنداری جنسی را در منشاء اخلاق سرمایهداری یهودیان میبیند، رد میکند. او مینویسد چنین مقررات اخلاقی در برخی از ادیان دیگر نیز وجود دارد و در میان مسلمانان نیز مجری است. معهذا، وبر در این اصل با سومبارت موافق است که کردار اقتصادی یهودیان تابع ایستارهای ارزشی دوگانه است: ایستارهای رفتار با برادران و ایستارهای رفتار با بیگانگان. سومبارت نقش موثر یهودیان را در پیدایش تمدن جدید سرمایهداری غرب مولود عوامل زیر میداند:
۱- پراکندگی آنان در مناطق وسیعی از جهان در عین حفظ پیوند و انسجام فرقهایشان.
۲- موقعیت آنان در کشورهای اروپایی بعنوان بیگانه و نیمه شهروند.
۳- نقدینگی انباشت شده در دست آنان.
پراکندگی یهودیان سبب شد تا آنان خصلتی بینالمللی بیابند و این امر نوعی اعتبار جهانی مالی برایشان فراهم آورد. او برای نمونه به خاندان لوپز اشاره میکند که در بندر بوردو استقرار داشت و شاخههای آن در اسپانیا، انگلستان، آنتورپ و تولوس پراکنده بود. وضع نیمه شهروندی سبب شد تا آنان بصورت کاست هایی جدا از جوامع میزبان خود درآیند و این امر به آنان انسجام سازمانی و جمعی بخشید. سومبارت انباشت نقدینگی هنگفت در دست یهودیان در سرآغاز دوران سرمایهداری جدید را به دلیل چنگاندازی ایشان بر دو نوع کالا میداند: اول، معادن تازه کشف شده طلا و نقره در آمریکای مرکزی و جنوبی؛ دوم، پنبه و نیل که مواد اصلی صنایع نساجی بود. به نوشته سومبارت، یکی از مهمترین عوامل در رشد حیات جدید اقتصادی، انتقال مرکز تکاپوی اقتصادی از ملتهای اروپای جنوبی (ایتالیایی ها، اسپانیایی ها، پرتغالی ها و برخی از آلمانی های جنوبی) به ملتهای شمالی- غربی اروپا (هلندی ها، فرانسوی ها، انگلیسی ها و آلمانی های شمالی) بود. حادثه دورانساز در این فرایند، شکوفایی ناگهانی اقتصاد هلند بود و این انگیزشی شد برای توسعه امکانات اقتصادی در فرانسه و انگلیس. سومبارت مهاجرت یهودیان از اسپانیا و پرتغال را علت اصلی انتقال کانون تکاپوی اقتصادی از ملتهای جنوبی به ملتهای شمالی- غربی اروپا میداند؛ مهاجرتی که با سفر کلمب به قاره آمریکا و کشف جزایر هند شرقی بوسیله واسکو داگاما توأم بود. نخستین گروه مارانوهای پرتغالی در اواخر سده شانزدهم در آمستردام مستقر شدند و بسرعت بر جمعیت آنان افزوده شد. بدینسان، در آغاز سده هیجدهم آمستردام به کانون اصلی یهودیان اروپا بدل شد تا بدانجا که یهودیان این شهر را اورشلیم جدید مینامیدند. به دلیل این مهاجرت، در سدههای شانزدهم و هفدهم یهودیان به نیروی محرکه اقتصاد بنادر جنوبی اروپا بدل شدند. در سال ۱۵۵۰ سنای ونیز تصمیم به اخراج یهودیان مخفی/ مارانو از این بندر گرفت. تجار مسیحی ونیز به شدت اعتراض کردند و اعلام نمودند که آنان نیز بهمراه مارانوها شهر را ترک خواهند کرد زیرا این امر به معنای ورشکستگی آنهاست. در این زمان، مارانوها تجارت پشم و ابریشم و پارچه با اسپانیا و تجارت شکر، فلفل و سنگهای قیمتی و مروارید با هند را در انحصار خود داشتند. بخش مهمی از صادرات ونیز بوسیله یهودیان انجام میگرفت و صرافان اصلی شهر یهودی بودند. از سده شانزدهم میلادی تجارت کالاهای لوکس اروپا تماماً در انحصار یهودیان بود: جواهرات و سنگهای قیمتی، مروارید و ابریشم، طلا و نقره اروپا تماماً به وسیله یهودیان تأمین میشد. مروارید و سنگهای قیمتی از برزیل و ابریشم از شرق میآمد. در سده هفدهم در تمامی شهرهای مهم هلند، فرانسه و انگلستان چنین وضعی پدید شد و یهودیان شریان تجارت و امور مالی را بدست گرفتند. در این زمان تقریباً تمامی تجارت بندر هامبورگ با اسپانیا و پرتغال و هلند به دست یهودیان بود و نیمی از کشتیهایی که بندر هامبورگ را ترک میگفتند به این سه کشور میرفتند. در سده هیجدهم تجارت با سرزمینهای عثمانی در شرق مدیترانه مهترین شاخه تجارت فرانسه بود و تقریباً بطور کامل در دست یهودیان قرار داشت. خریداران، فروشندگان، واسطهها، صرافان و کارگزاران تجارت با عثمانی همه یهودی بودند. بخش عمده تجارت عثمانی با اروپا در انحصار یهودیان بود. سومبارت در تعریف یهودی با معضلی عجیب مواجه شد. گفته میشود یهودیان اعضای جوامعی هستند که به دین یهود ایمان دارند. او این تعریف را نارسا یافت زیرا آن کسانی را که از جوامع دینی خود کناره گرفتهاند ولی هنوز، خود و فرزندان و اعقابشان، یهودی ماندهاند در برنمیگرفت. ما بارها و بارها با افرادی مواجه میشویم که مسیحی خوانده میشوند ولی درواقع یهودیاند. سومبارت نخستین اقتصاددان اروپایی است که به پدیده یهودیان مخفی توجه کرد، آنان را بعنوان عاملی مهم در تحلیل اقتصادی به کار گرفت و نقششان را در فرایند تکوین تمدن جدید سرمایهداری کاوید. بزعم سومبارت، این مسیحیان جدید پدیده ویژهای هستند که تمامی اعتقادات و خصال یهودی را در خود محفوظ داشتهاند و بسان یک فرقه بسته عمل میکنند. سومبارت برای نمونه به نوکیشان جنوب فرانسه اشاره میکند که در سدههای پانزدهم و شانزدهم از اسپانیا و پرتغال آمدند. آنان در همه مراسم کاتولیکی شرکت میکردند. تولد، ازدواج و مرگشان در دفاتر کلیساها ثبت میشد و برخی حتی کشیش میشدند. آنان در تحولات بعدی جامعه فرانسه نقش مهمی ایفا کردند. این یهودیان مخفی در استتار منشاء خود چنان مهارت داشتند که حتی متخصصان تاریخ یهود هنوز در این تردید دارند که آیا فلان خانواده یهودیتبار است یا نه. در مواردی که آنان نامهای مسیحی برگزیدهاند دشواری فزونتر میشود. به نوشته سومبارت، در میان مهاجران پروتستان سده هفدهم تعداد زیادی از این یهودیان مخفی را میتوان یافت. تا پایان دهه ۱۸۲۰ نیمی از یهودیان برلین به مسیحیت گرویده بودند. تعداد یهودیان مسیحی شده برلین تا زمان نگارش کتاب سومبارت ۱۲۰ هزار نفر گزارش شده است. در وین نیز سالیانه بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ یهودی به مسیحیت میگرویدند. در دهه ۱۸۴۰ تعداد یهودیان مخفی در شهرهای اروپا زیاد بود. طبق معتدلترین برآوردها، در وین حداقل ۱۲ هزار یهودی مخفی وجود داشت؛ تمامی تجارت منسوجات در دست آنها بود و شهر پر از مغازههای یهودی بود. ولی در فهرست رسمی تجار وین در این زمان تنها نام ۶۳ یهودی دیده میشود. سومبارت برای نگارش اثر خود کار پژوهشی مفصلی، بر اساس منابع یهودی، انجام داد و از نقش عظیم یهودیان و مسیحیان جدید در پیدایش دنیای جدید (ایالات متحده آمریکا) به حیرت افتاد. به تعبیر سومبارت، این مسیحیان نوکیش به حاملان روح یهودی در جامعه مسیحی بدل شدند. سومبارت معتقد است که روح سرمایهداری به وسیله یهودیان به اروپاییان انتقال یافت و سرانجام اروپاییان خود از این روح سرشار و عامل تحقق آن شدند. کفار ارزشهای بورژوایی را ناخواسته از یهودیان گرفتند؛ ارزشهای نوین سرمایهداری به وسیله یهودیان به جوامع مسیحی راه یافت و سرانجام تمامی ارزشهای مسیحی را ریشهکن ساخت. سومبارت در بررسی و نقد نظریه ماکس وبر، منکر نقش پوریتانها در پیدایش و تکوین سرمایهداری جدید نیست ولی آن را زاییده یهودیت میداند. به تعبیر سومبارت، یهودیت مادر سرمایهداری است و پوریتانیسم روح کمال یافته آن. و در جای دیگر به جدّ مینویسد: پوریتانیسم همان یهودیت است. سومبارت در بررسی پیوند یهودیان و پوریتانها به جایگاه برجسته الیگارشی یهودی در انگلستان سده هفدهم اشاره میکند و تعلق رهبران انقلاب پوریتانی به عهد عتیق. او مینویسد اندیشههای دینی اولیور کرومول بر عهد عتیق مبتنی بود؛ او سخت در آرزوی ایجاد سازشی میان عهدین بود و تشکیل اتحادیهای از مردم برگزیده خداوند (یهودیان) و انگلیس پوریتان. ناتانیل هولمز واعظ پوریتان، هیچ کاری را شایستهتر از خدمتگزاری خاضعانه به مردم برگزیده خداوند (یهودیان) نمیدانست. سومبارت مینویسد در زمان انقلاب پوریتانی همه چیز در انگلستان یهودی شد و اگر در پارلمان نیز به زبان عبری سخن میگفتند دیگر تردیدی نمیماند که اینجا همان فلسطین است! اعضای فرقه لولرها خود را یهودی میخواندند و خواستار آن بودند که تورات به قانون جامعه انگلیس بدل شود. کارگزاران کرومول به او پیشنهاد کردند که در شورای مشاورین خصوصیاش هفتاد عضو بگمارد به تعداد اعضای شورای سنهدرین. در سال ۱۶۵۳ ژنرال توماس هاریسون از فرقه آناباپتیست و حزبش از پارلمان انگلیس خواستار اجرای قوانین تورات شدند. او از پارلمان درخواست کرد که به جای روز یکشنبه روز شنبه به تعطیل عمومی بدل شود. شنبه عید یهودیان است. و سرانجام، بر روی پرچم پوریتانها این عبارت مندرج بود: شیر یهودا. سومبارت زرسالاری یهودی را از دولت اروپایی غیرقابل انفکاک میداند؛ در هرجای اروپا که دولتی وجود داشت یهودیان درباری منبع تغذیه مالی آن بودند. در اینجاست که او رابطه دولت مدرن و یهودیت را رابطه فائوست و مفیستوفلس میخواند. به نوشته سومبارت، دولتهای نوین اروپایی بر ارتش متکی بودند و یهودیان در دوران جنگ اسلحه، مهمات و سیورسات این ارتشها را تأمین میکردند و از سوی دیگر پول مورد نیاز دولتها را فراهم میآوردند. در سراسر سدههای شانزدهم، هفدهم و هیجدهم یهودیان بعنوان پیمانکار نظامی و پولدارانی که حکمرانان اروپا بر حمایت مالی آنان اتکاء داشتند در زمره قدرتمندترین افراد اروپا بودند. نمونهها فراوان است: فردریک اگوستوس، زمانیکه در سال ۱۶۹۴ دوک ساکسونی شد، گروه کثیری از زرسالاران یهودی را در پیرامون دربار خود گرد آورد. دانیل آبنسور یهودی پرتغالی که در سال ۱۷۱۷ در هامبورگ درگذشت، وزیر مختار لهستان در هامبورگ بود و فردریک اگوستوس، که اینک پادشاه لهستان بود، بدهیهای هنگفت به او داشت. پیمانکار کل ارتش لویی چهاردهم، پادشاه فرانسه (۱۶۴۳-۱۷۱۵)، یک یهودی به نام یاکوب ورمز بود. در سال ۱۷۱۶ یهودیان استراسبورگ وظایف اطلاعاتی و تدارکاتی ارتش فرانسه را عهدهدار بودند. در اواخر سلطنت لویی چهاردهم و تمامی دوران لویی پانزدهم (۱۷۱۵-۱۷۷۴)، ساموئل برنارد بانکدار شخصی پادشاه فرانسه بود. لویی چهاردهم با این یهودی ثروتمند در باغش قدم میزد و با او رابطه نزدیک داشت. یک نویسنده بدبین فرانسوی در آن عصر مینویسد: تنها لطف او حمایت از دولت بود؛ چون طنابی که معدومی را بر سر دار نگاه داشته است. ساموئل برنارد پول مورد نیاز دولت فرانسه را برای جنگ با اسپانیا تأمین کرد و هزینه استقرار نامزد دربار فرانسه در سلطنت لهستان را متقبل شد. احتمالا این گفته مارکیز دانژو در یکی از نامههایش اغراق نیست که ساموئل برنارد را بزرگترین بانکدار اروپا در عصر حاضر خوانده است. در فرانسه نیز، چون هلند و انگلستان و دانمارک، زرسالاران یهودی در مقیاسی وسیع در توسعه کمپانی هند شرقی فرانسه مشارکت کردند. ولی درواقع در سده نوزدهم بود که آنان بر تمامی شئون اقتصاد فرانسه چنگ انداختند و خاندانهای مهمی چون روچیلدها، دوپونها، هلفنها، کرفبیرها، گادشوها، دالمبرها، و غیره پدید شدند. سومبارت میافزاید: کاملاً محتمل است که در سدههای هفدهم و هیجدهم یهودیان زیادی در فرانسه در زمینه امور مالی فعال بودهاند ولی به علت پنهان بودن یهودیتشان برای ما ناشناخته ماندهاند. سومبارت پیوند زرسالاری یهودی و دولت را در ایالات متحده آمریکا سخت استوار مییابد. در دوران جنگهای داخلی آمریکا حایم سالومون در کنار مینیس و کوهنها در جئورجیا تدارکات ارتش را تأمین میکرد. ولی مهم ترین یهودی این دوران رابرت موریس، بود که سرمایه مفصلی را در انقلاب آمریکا به کار انداخت. سومبارت میافزاید: ایالات متحده هیچگاه بدون تأمین نیازهای ارتش آن بوسیله یهودیان نمیتوانست به استقلال کامل دست یابد. از نظر ما، مهمترین نقطه تمایز دیدگاههای ماکس وبر و ورنر سومبارت، تفاوت نگاه این دو به نقش مستعمرات در پیدایش تمدن جدید غرب است. سومبارت اقتصاد پلانتکاری را منبعی از نیروی محرکه میداند که موتور سرمایهداری را روشن کرد. و چون یهودیان نقش اصلی را هم در جزایر هندشرقی و هم در جزایر کارائیب داشتند، لذا سهم آنان را در پیدایش سرمایه داری جدید اساسی میشمرد. او بدرستی توسعه طلبی ماوراء بحار را در منشاء پیدایش سرمایهداری جدید میبیند؛ به بررسی نقش یهودیان در آن مینشیند، در برخی موارد با نام از یهودیانی که بعنوان مهاجرین جدید مسیحی در قاره آمریکا مستقر شدند یاد میکند. سومبارت مستعمرات را منشاء انباشت نخستین سرمایه داری اروپا میداند و پایگاهی برای توسعه سرمایهداری جدید. وبر، به عکس، نقش اقتصاد پلانتی را در پیدایش سرمایهداری جدید اندک میداند. استدلال وبر مبتنی بر واقعیتها نیست بلکه تنها یک تحلیل نظری است. او میگوید مناسبات سرمایهداری تنها بر بنیاد اقتصاد بازار شکل گرفت و اقتصاد پلانتکاری، که مبتنی بر استثمار بردگان بود، چون ربطی به اقتصاد بازار نداشت نمیتوانست نقشی در پیدایش اقتصاد سرمایهداری داشته باشد. سومبارت در پاسخ مینویسد که ثروت تولید شده بوسیله بردگان میتوانست در موضع دیگر بعنوان سرمایه به کار رود و لذا سرمایه داری میتواند از منشاءهای غیر سرمایهداری تغذیه کند. این نظر وبر نمونه برجستهای است که تبدیل تئوری به سدی در راه شناخت عینی را نشان میدهد. کاملا روشن است که انباشت ثروت از مجاری سنتی، چون غارت و بردهداری، میتواند در پایه عملیات نوین سرمایهداری قرار گیرد؛ و در عمل چنین نیز بود. نظریهپردازی انتزاعی ماکس وبر ادامه دارد. او نقش مستقیم یهودیان را در توسعه سرمایهداری محدود میبیند زیرا، به زعم او، یهودیان سنتگرا بودند و نمیتوانستند با تحول زمانه به پیش روند. وبر با سومبارت موافق است که یهودیان در شاخههای زیر نقش مهمی داشتند: تأمین مالی دولتها، سرمایهگذاری در تصرف نظامی مستعمرات، ایجاد پلانتهای بزرگ، تجارت و صرافی. ولی مدعی است که یهودیان در تولید صنعتی، که در بنیاد سرمایهداری است، نقش مهمی نداشتند. او مینویسد یهودیان بقایای نمونهوار تجار بدویاند. سومبارت در پاسخ به وبر، نمونههای فراوانی از مشارکت یهودیان در صنعت جدید بدست میدهد. او ابتدا به دشواری شناخت نقش یهودیان در شرکتهای سهامی اشاره میکند و مینویسد: برای نمونه، چند نفر از مردم [آلمان] میدانند که آقای هاگن کلنی که بیش از هر کس دیگر در هیئت مدیره کمپانیها عضویت دارد، نام اصلیاش لوی است؟ معهذا، سومبارت بر اساس اطلاعات قابل دستیابی و نام یهودیان شناخته شده نشان میدهد که ۲۴/۴ درصد اعضای هیئت مدیره و ۱۳/۳ درصد مدیران عامل کمپانیهای مختلف آلمان در زمان او، در عرصههای گوناگون صنعتی از صنایع نساجی تا ذوب فلز و برق و شیمیایی، یهودیاند. سومبارت به سهم جدی یهودیان در سرمایهداری ایالات متحده آمریکا اشاره میکند به رغم اینکه در رسانههای این کشور در فهرست مولتی میلیونرها کمتر نامی از یهودیان مندرج است: تراست ذوب فلز که در سال ۱۹۰۴ با سرمایه اسمی ۲۰۱ میلیون دلار ایجاد شد مخلوق گوگنهایمهای یهودی است. در تراست تنباکو، تراست آسفالت، تراست تلگراف، و غیره و غیره، همه یهودیان نقش اول را دارند. سومبارت میافزاید: به مجتمع عظیم راهآهن هریمن بنگریم. این مجتمع بطور عمده بر سرمایه کمپانی کوهن لوئب، موسسه نامدار بانکی نیویورک، متکی است. سومبارت ایالت کالیفرنیا را از کانونهای اصلی یهودیان میداند که از آغاز پیدایش بسیاری از سمتهای مهم دولتی آن، از قضاوت تا فرمانداری و غیره، در دست یهودیان بوده است. در دوران اکتشاف طلا، یهودیان واسطه میان کالیفرنیا و ایالتهای شرقی آمریکا و قاره اروپا بودند. عملیات مهم مالی آن زمان به وسیله افرادی چون بنجامین داویدسون (کارگزار روچیلدها)، آلبرت پریست در رودآیلند، آلبرت دایر در بالتیمور، سه برادر لازارد که مجتمع بانکی بینالمللی خود را در پاریس، لندن و سانفرانسیسکو داشتند، سلیگمانها، گلازیرها و ورمسرها انجام میشد. به نوشته سومبارت، بخش اعظم سیستم بانکی آمریکا به دست یهودیان است. او به بانک لندن، پاریس و آمریکا (متعلق به زیگموند گرینبائوم و ریچارد اتشول، بانک انگلیس- کالیفرنیا (متعلق به لیلینتال و ایگناس اشتینهارت، بانک نوادا، کمپانی یونیون تراست، بانک کشاورزان و بازرگانان لوس آنجلس و غیره اشاره میکند. جان روزنفلد کنترل معادن زغال سنگ ایالات متحده را بدست دارد. کمپانی تجاری آلاسکا که به کمپانی خلیج هودسن تبدیل شد، کمپانی تجاری شمال آمریکا و غیره همه به یهودیان تعلق دارد. یهودیان شاخههای مهم اقتصاد ایالات متحده آمریکا (تجارت گندم، تنباکو، پنبه و غیره) را در انحصار خود دارند. سومبارت میافزاید: توجه کنیم که هم اکنون (۱۹۱۱) تنها در نیویورک بیش از یک میلیون نفر یهودی زندگی میکنند که بسیاری از آنان هنوز وارد چرخه سرمایهداری نشدهاند.
حدیث :
امام سجاد علیه السلام فرمود: بر حذر باش از اینکه طلب ریاست و مهترى کنى که خداوند فقر و نادارى ات را افزون میکند، و بدانکه اگر در کار خیر دنباله رو باشى براى تو بهتر است از اینکه در کار شر سرور (و پیشرو) باشى.
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید، دست از پا درازتر از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشور های عربی موفق نشدی؟
وی جواب داد: وقتی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که میتونم موفق بشم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمیدانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان میداد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان میداد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان میداد.
پوستر ها را بترتیب در همه جا هایی که در معرض دید بود چسباندم.
دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
وی جواب داد: متاسفانه من نمیدانستم عربها از راست به چپ میخوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند...
نتیجه: کاری به این ندارم که کوکاکولا کلاً در انحصار رژیم غاصب و کودک کش هست، در هر کجا چیزی برای یاد گرفتن هست، اینکه همیشه مخاطب خود را بشناسیم و در ارزیابی های خودمون، فرهنگ، رسوم و حتی زبان مخاطب را در نظر بگیریم!

ادامه از قبل.. سودابه خشمگین شد و نزد پادشاه شکایت کرد که سیاوش بر من نظر دارد و به شهرت خوب سیاوش تهمت زد و اخبار ناپسند او را در سراسر زمین پخش کرد و قلب کی کاووس را علیه پسرش ملتهب کرد. اکنون پادشاه بیش از حد عصبانی شده بود و سیاوش هیچ چیزی نداشت تا از خود دفاع کند، زیرا کی کاووس عاشق سودابه بود و فقط به حرف او گوش میداد و از نیرنگ های شیطانی او خبر نداشت. چون سودابه گفت که سیاوش اشتباه بزرگی مرتکب شده است، کی کاووس پریشان شد اما نمی توانست بین آنها قضاوت کند. کیکاووس تصمیم گرفت تا افرادش از جنگلها هیزم آورند و آتش بزرگی بر پا کنند و چنین کردند. انبوهی از کندههای بزرگ درخت می سوختدن بطوری که چشم آنرا از فاصله دو فرسنگ ببیند. پادشاه دستور داد که نفت بر چوبها بریزند. آنقدر حجم چوبها زیاد بود که به دویست نفر برای روشن کردن آتش نیاز داشتند. شعلهها و دود آسمان را فرا گرفت و مردم چون زبانه های آتش را دیدند از ترس فریاد زدند و گرمای آن در دور تا دور زمین احساس شد.
مگر کاتش تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم بشاه
ازین بیشتر کس نبیند گناه
سیاووش را کرد باید درست
که این بد بکرد و تباهی بجست
به پور جوان گفت شاه زمین
که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
حالا که همه چیز آماده بود، کی کاووس از پسرش سیاوش خواست تا به میان کوه آتش برود تا بی گناهی خود را ثابت کند. سیاوش به دستور پادشاه عمل کرد و پیش کی کاووس آمد و بر او سلام کرد و او را برای امتحان آماده ساخت و چون به آتش نزدیک شد، جان خود را به خدا سپرد و دعا کرد که او را نزد پدرش پاکیزه نگاه دارد. سپس اسب خود را مهار کرد و داخل شعله شد. فریاد غمگینی از همه مردم در دشت و شهر بلند شد، چرا که آنها معتقد بودند که هیچ انسانی نمیتواند زنده از این کوره بیرون بیاید. سودابه فریاد را شنید و بر بام خانهاش بیرون آمد تا آن منظره را ببیند و دعا کرد که بلایی به سیاوش برسد تا حرف خودش ثابت شود و چشمانش را بر آتش بست. و سیاوش بدون ترس سوار شد و جامه های سفید و اسب آبنوسش در میان شعله ها می درخشیدند. به انتهای راه رسید، و وقتی بیرون آمد، حتی دود لباس او را سیاه نکرده بود. وقتی مردم دیدند که او زنده بیرون آمده است، فریادهای شادی سر دادند و بزرگان به استقبال او آمدند و جز سودابه، شادی در دل همگان جاری بود. اینک سیاوش سوار شد تا به حضور شاه رسید و سپس از اسب پیاده شد و پیش پدرش ادای احترام کرد. هنگامی که کیکاووس او را دید، و دید که هیچ نشانه ای از آتش در او نیست، دانست که او بی گناه است. پس پسرش را از روی زمین بلند کرد و سیاوش را در کنار او بر تخت نشاند و از او برای آنچه واقع شد طلب بخشش کرد، و سیاوش او را بخشید. سپس کیکاووس پسرش را پذیرایی کرد و سه روز به خوش گذرانی پرداختند. اما در روز چهارم کیکاووس بر تخت پادشاهی نشسته و گرزی در دست گرفت و دستور داد سودابه را پیش او ببرند.
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش دوازدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: خاندان جوزف: خاندان جوزف کانادا از خویشاوندان خاندانهای هارت و فرانکز است. هنری جوزف (۱۷۷۵ تا ۱۸۳۲) در انگلیس به دنیا آمد. او خواهرزاده آرون هارت است. در ۱۵ سالگی به کانادا رفت و در منطقه کهبک مستقر شد. وی بعدها شبکهای گسترده از پایگاههای تجاری در سراسر این منطقه به پا کرد؛ تا بدانجا که به نوشته دایرة المعارف یهود امروزه به پدر تجارت دریایی کانادا شهرت دارد. او با دختر لوی سولومونز ازدواج کرد. لوی سولومونز ساکن مونترال بود و با شهرهای میشیگان، آلبانی، نیویورک و لندن تجارت داشت. او داماد آبراهام فرانکز (۱۷۲۱ تا ۱۷۹۷) است. پسر هنری جوزف بنام یاکوب هنری جوزف (۱۸۱۴ تا ۱۹۰۷) ، پس از سال ۱۸۳۰ ساکن مونترال شد و به تاجر و صراف بزرگ این شهر بدل گردید. او از متنفذترین چهرههای سیاسی و اقتصادی کانادا بود؛ ریاست و مدیریت چند بانک را بدست داشت و در احداث نخستین شبکه تلگراف کانادا و شبکههای راهآهن کهبک سرمایهگذاری مفصلی کرد. همسرش از خاندان زرسالار گراتس مستقر در فیلادلفیاست. یاکوب جوزف در سرکوب شورش ۱۸۳۷ مردم کانادا مشارکت داشت. پسر دیگر هنری جوزف، بنام آبراهام جوزف (۱۸۱۵ تا ۱۸۸۶)، از سال ۱۸۳۲ در شهر کهبک ساکن شد. او نیز ریاست و مدیریت چند بانک را بدست داشت و فروشگاههای بزرگ کالا و مشروبات الکلی در این منطقه تاسیس کرد. آبراهام جوزف از مقامات مهم کهبک بود و در سرکوب شورش ۱۸۳۷ مشارکت نمود. او با پادشاه بلژیک رابطه نزدیک داشت و بمدت سی سال کنسول دولت بلژیک در شهر کهبک بود پسر دیگر هنری جوزف، بنام یسه جوزف (۱۸۱۷ تا ۱۹۰۴)، در مونترال میزیست. او تجارت با بلژیک را در مقیاسی گسترده توسعه داد؛ اولین کنسول دولت بلژیک در کشور کانادا بود، ۵۴ سال در این سمت جای داشت و نشانهای عالی اشرافی از دربار بلژیک دریافت نمود. یسه جوزف تأسیسات متعددی در شهر مونترال احداث کرده و بنای تئاتر سلطنتی مونترال از سرمایه گذاریهای اوست.
خاندان جودا: خاندان جودا نیز، چون خاندان هارت، در اصل از یهودیان برسلاو لهستان است. باروخ جودا (۱۶۷۸ تا ۱۷۷۴) از برسلاو به نیویورک رفت و شاخه این خاندان را در نیویورک، رودآیلند، نیوپورت، ریچموند و ویرجینیا بر پا کرد. آنان از صرافان و تجار بزرگ آمریکای شمالی و جزایر هند غربی بودند. نفتالی جودا (۱۷۷۴ تا ۱۸۵۵) از فراماسونهای برجسته نیویورک بود. ساموئل جودا (۱۷۲۵ تا ۱۷۸۹) بهمراه ارتش انگلیس به کانادا رفت و از سال ۱۷۶۱ در شهر مونترال ساکن شد. او باجناق آرون هارت است و در مشارکت با هارت به تجارت مفصل پوست خز با لندن اشتغال داشت. او در جنگهایی که در این زمان میان کمپانیهای رقیب و الیگارشی ماوراء بحار اروپا بر سر تملک تجارت خز کانادا پدید شد و به جنگ خز شهرت دارد (۱۷۶۳ تا ۱۸۶۹)، به ارتش انگلیس وامهای کلان پرداخت نمود. پسر ساموئل جودا با دختر آرون هارت ازدواج کرد. اعضای خاندان جودا تا سده نوزدهم از چهرههای مهم مالی و سیاسی ایالات متحده آمریکا و کانادا بودند. در حوالی سال ۱۸۶۱، به رغم یکصد سال پیشینه اقامت مستمر در کانادا، شمار یهودیان این کشور بسیار اندک گزارش شده است. در این زمان تنها ۷۰۰ نفر یهودی در کانادا سکونت داشتند که ۴۰۹ نفر در شهر مونترال میزیستند. در سال ۱۸۸۱ تعداد یهودیان کانادا به ۲۳۹۳ نفر رسید. الیگارشی زرسالار یهودی برای سلطه بر شئون سیاسی و اقتصادی و فرهنگی سرزمینی پهناور چون کانادا به جامعهای انبوه نیاز داشت و این اتباع از طریق انتقال یهودیان شرق اروپا تأمین شد. مهاجرت جدی یهودیان به کانادا از اوایل سده بیستم است. در دهه ۱۹۰۱ تا ۱۹۱۱ بیش از پنجاه هزار نفر یهودی از شرق اروپا به کانادا کوچیدند و شمار یهودیان این کشور به ۵۸۲۶۷ نفر رسید. در زمان جنگ اول جهانی حدود ۴۷۰۰ نفر یهودی در نیروهای نظامی کانادا، در مشاغل مختلف، حضور داشتند. در دهههای بعد مهاجرت انبوه یهودیان ادامه یافت. در سال ۱۹۶۹ شمار یهودیان شهر مونترال، به تنهایی، حدود ۱۱۳ هزار نفر بود و در تورنتو ۹۷۵۰۰ نفر یهودی میزیستند. در این زمان شمار کل یهودیان کانادا بیش از ۲۷۰ هزار نفر گزارش شده است. سازمان صهیونیستهای کانادا (زوک) در سال ۱۹۰۰ تأسیس شد. سازمان ملی یهودیان کانادا کنگره یهودیان کانادا نام دارد که در سال ۱۹۱۹ تأسیس شد و اولین رئیس آن لیون کوهن بود. یکی از مهمترین شخصیت های یهودی ایالات متحده آمریکا در نیمه دوم سده هیجدهم آرون لوپز (۱۷۳۱ تا ۱۷۸۲) است. او در خاندان مارانوی لوپز در پرتغال به دنیا آمد. در سال ۱۷۵۲ در بندر نیوپورت رودآیلند (شمال شرقی ایالات متحده) مستقر شد و در آنجا یهودیت خود را آشکار ساخت. آرون لوپز دختر یاکوب رودریگز ریورا را به زنی گرفت و در مشارکت با خاندانهای زرسالار گومز (شاخهای از خاندان ابواب) و ریورا به سرمایه گذاری کلان در جنگ انگلیسیها با فرانسویها و سرخپوستان پرداخت و از این طریق سود کلانی بدست آورد. او در مقیاسی گسترده به تجارت برده، شکر، رم (عرق نیشکر) و سایر کالاهای مستعمراتی آن عصر اشتغال داشت. به نوشته دایرة المعارف یهود اعتبار مالی که در دهههای ۱۷۶۰ و ۱۷۷۰ در لندن برایش فراهم شد او را قادر ساخت تا یک امپراتوری پهناور ماوراء بحار تأسیس کند. وی در آستانه انقلاب آمریکا با غرب اروپا، منطقه کارائیب و غرب آفریقا رابطه فعال تجاری داشت و بزرگترین تاجر بندر نیوپورت به شمار میرفت. در زمان جنگهای انقلاب آمریکا در ایالت ماساچوست ساکن شد.
خاندان سالوادورج: خاندان سالوادور از اعضای الیگارشی یهودی اسپانیاست که به هلند و سپس به انگلستان مهاجرت کرد. فرانسیس سالوادور از زرسالاران آمستردام بود که در سده هفدهم در لندن مستقر شد. پسرش، جوزف سالوادور (۱۷۱۶ تا ۱۷۸۶)، در نیمه دوم سده هیجدهم تاجر و صراف بزرگ لندن بود. او در سال ۱۷۳۸ با دختر اسحاق لوپز (بارون سواسوی سوم) ازدواج کرد. جوزف سالوادور ثروت انبوه خود را در سالهای ۱۷۳۸ تا ۱۷۴۹ از طریق تجارت با اسپانیا و پرتغال گرد آورد و سپس به تجارت مرجان و سنگهای قیمتی با هند پرداخت. او در لندن زندگی میکرد و همزمان هم عضو هیئت مدیره کمپانی هند شرقی هلند بود و هم مشاور مالی دولت انگلیس. جوزف سالوادور در کارولینای آمریکا بیش از چهل هزار هکتار زمین داشت که در آن نیل کشت میشد. او در سال ۱۷۸۴ بطور کامل در کارولینای جنوبی مستقر شد. به نوشته سومبارت، سهم یهودیان در پلانتهای کارولینای جنوبی چنان بود که در این منطقه مزرعه یهودی مترادف با کشتزار بزرگ بود. وارث جوزف سالوادور، برادرزاده و داماد او بنام فرانسیس سالوادور (۱۷۴۷ تا ۱۷۷۶) است. فرانسیس از سال ۱۷۷۳ در کارولینای جنوبی مستقر بود. این مصادف با انقلاب آمریکاست و فرانسیس به عضویت کنگره موقت انقلابی کارولینا درآمد. او بدست سرخپوستان به قتل رسید. معهذا، دایرة المعارف یهود از وی بعنوان نخستین یهودی که جان خود را در راه استقلال آمریکا از دست داد یاد میکند.
خاندان لوی یولی: خاندان لوی یولی از متنفذترین اعضای زرسالاری یهودی ایالات متحده آمریکا در سده نوزدهم است. این خاندان از یهودیان پرتغالی مهاجر به مراکشاند. حاخام ساموئل لوی که در مراکش به ابن یولی شهرت یافت (متوفی حوالی ۱۷۴۰) از اعضای الیگارشی یهودی مستقر در مراکش بود و مشاور و منشی مقتدر سلطان مولای عبدالله (۱۷۲۹ تا ۱۷۵۷). در این دوران، سوداگران و ماجراجویان فرانسوی و اسپانیایی و انگلیسی در مراکش سخت فعال بودند. پسر او بنام الیا لوی یولی (متوفی ۱۷۹۹) وزیر سلطان محمد بن عبدالله (۱۷۵۷ تا ۱۷۹۰) شد. او فردی بسیار متنفذ و مقتدر بود؛ ظاهراً به اسلام گرویده و الیجاه لوی (عالیجاه لوی) خوانده میشد. الیا لوی در زمان سلطنت مولای یزید (۱۷۹۰ تا ۱۷۹۲) در یک توطئه نافرجام علیه سلطان و به سود پسر او شرکت کرد و برای فرار از مجازات، به اتفاق پسرش موسی، به انگلستان گریخت. الیا لوی در لندن درگذشت و طبق آئین یهود به خاک سپرده شد. پسر او، موسس لوی یولی (۱۷۸۲ تا ۱۸۵۴) در انگلستان بزرگ شد و به تکاپوهای مستعمراتی روی آورد. او در سال ۱۸۰۰ در جزیره سنتوماس (سائوتم) مستقر شد و از طریق تجارت برده به ثروتی انبوه رسید. در سال ۱۸۱۶ به هاوانا رفت (هاوانا در سال ۱۵۱۹ بوسیله ماجراجویان اسپانیایی ایجاد شد و در سدههای شانزدهم و هفدهم مهمترین بندر تجاری اروپاییان در آمریکای مرکزی و هند غربی بود. در اوایل سده نوزدهم، این شهر مرکز مهم نظامی اسپانیا در منطقه بود). موسس لوی پیمانکاری ارتش اسپانیا را بدست گرفت و از این طریق بر ثروت خود افزود. او در سال ۱۸۱۹ املاک پهناوری در سرزمین فلوریدا، که هنوز در دست اسپانیاییها بود، خرید. در سال ۱۸۲۱ در بندر سناگوستین مستقر شد و به اداره املاک خود در فلوریدا پرداخت (سناگوستین قدیمیترین شهر اروپایی نشین ایالات متحده آمریکاست. در سال ۱۵۶۵ بوسیله ماجراجویی بنام مِندِز تأسیس شد). لوی علاوه بر پلانتکاری به صادرات و واردات نیز اشتغال داشت و گفته میشود اولین کسی است که چغندر قند را به قاره آمریکا وارد کرد. در دهه ۱۸۴۰ املاک او مورد حمله سرخپوستان قرار گرفت و به آتش کشیده شد. پسر او بنام دیوید لوی یولی (۱۸۱۰ تا ۱۸۸۶) از شخصیتهای درجه اول مالی و سیاسی فلوریدا بود. او سالها نماینده ایالت فلوریدا در کنگره آمریکا بود و در سال ۱۸۴۵ اولین سناتور ایالت فلوریدا شد. وی نخستین یهودی است که بعنوان یهودی به سنای آمریکا راه یافت. دیوید لوی یولی تا سال ۱۸۶۱ در مجلس سنا بود و در ۱۸۴۶ ریاست کمیته دریایی سنای آمریکا را بدست داشت. وی از هواداران سرسخت برده داری بود. او در احداث شبکه راهآهن فلوریدا نقش فعال داشت. در جنگ داخلی آمریکا از هواداران دولت جنوب بود و به این دلیل مدت کوتاهی زندانی شد؛ ولی بوسیله ژنرال اولیس گرانت، که با زرسالاران یهودی آمریکا رابطه نزدیک داشت، آزاد شد. اعضای خاندان لوی یولی تا اواخر سده نوزدهم در مراکش نیز حضور داشتند. یکی از آنان بنام ساموئل لوی یولی (۱۷۹۸ تا ۱۸۷۲) در حوالی سال ۱۸۲۵ سفیر مراکش در لندن بود و شریک جودا گوئهدالا تاجر یهودی لندن. پسر او بنام جودا لوی یولی (۱۸۰۵ تا ۱۸۷۸) از دوستان سِرموسس مونتفیوره و روچیلدها بود. مشارکت یهودیان در تجارت آمریکایی برده تا اواسط سده نوزدهم تداوم داشت. در حوالی سال ۱۷۶۰ دیوید فرانکز ساکن فیلادلفیا، از تجار بزرگ برده آمریکای شمالی بود. در سالهای ۱۷۸۲ تا ۱۷۹۲ سه یهودی دیگر به نامهای دیوید هنریکز، هیمن لوی، و بویژه آلکساندر لیندو بزرگترین واردکنندگان برده در جاماییکا بودند. خاندان معروف گرادیس فرانسه نیز به انتقال انبوه برده از غرب آفریقا به مستعمرات فرانسه، مانند سانتا دومینگو، اشتغال داشت. در نیمه دوم سده هیجدهم، اسحاق (ایزاک) داکوستا واردکننده بزرگ برده در چارلستون و برادران مونسانتو تجار بزرگ برده در لوئیزیانا بودند. در دهه ۱۸۲۰ لوی یاکوبس از تجار فعال برده در نیو اورلئان و موبایل بود. تا سال ۱۸۳۸، انسلی، بنجامین، جرج و سولون دیویس ساکن ویرجینیا، گروههای بزرگ برده را برای فروش به ایالات جنوبی آمریکا منتقل میکردند. در حوالی نیمه سده نوزدهم، مردخای ساکن چارلستون، از تجار بزرگ برده بود. او در سال ۱۸۵۹ تنها در یک معامله معادل ۱۲ هزار دلار برده فروخت. در نیمه دوم سده هیجدهم کشت چغندر و احداث کارخانههای تصفیه شکر در برخی کشورهای اروپایی توسعه یافت و صادرات شکر اهمیت خود را در مستعمرات قاره آمریکا از دست داد و بتدریج یهودیان از این شاخه تکاپوی اقتصادی خارج شدند. همین امر درباره تجارت کاکائو، قهوه و تنباکو نیز صادق است که استقرار انحصارهای دولتی منجر به خروج سرمایههای یهودی از این عرصهها شد. این تحول اهمیت تجارت جهانی برده را به شدت کاهش داد و سرانجام به موجودیت آن پایان داد.
در سده شانزدهم میلادی و همپای تهاجم پرتغال به هند و خاوردور پایگاههای الیگارشی یهودی در سراسر این مناطق گسترده شد. در سدههای هفدهم و هیجدهم، یهودیان عامل انتقال میراث مستعمراتی پرتغال به هلند و انگلستان و فرانسه و دانمارک بودند و در واقع حلقه رابطی به شمار میرفتند که الیگارشی مستعمراتی قدرتهای متعدد اروپایی را، به رغم تمامی تعارض منافع و رقابتهایشان، به یکدیگر پیوند میداد. فیلیپ لاوسون در پژوهش خود در پیرامون تاریخ کمپانی هند شرقی مینویسد: انگلیسیها تا سال ۱۶۰۰ چیز زیادی از جزییات دنیای تجاری نمیدانستند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: در عمل، تجار انگلیسی نمیتوانستند بدون واسطه یهودیان با شرق معامله کنند. این کاملا درست است و به انگلیسیها محدود نیست. پرتغالیها، هلندیها، دانمارکیها، فرانسویها و آمریکاییها، و تمامی اروپاییانی که راهی شرق شدند، هیچگاه بدون یاری زرسالاران یهودی قادر به آغاز و تداوم تکاپوی خویش نبودند. ورنر سومبارت فصل چهارم کتاب خود را به بنیادهای مستعمرات امروزین اختصاص داده است. او مینویسد: از زمانیکه اروپاییان در سال ۱۴۹۸ در جزایر هند شرقی (جاوه) پیاده شدند و به قلمرو تمدنی کهنسال تجاوز کردند، یهودیان به پیشاهنگ تجارت اروپا با هند شرقی بدل گردیدند. یهودیان در تمامی مستملکات هلند، در غرب و شرق، مشارکت وسیع داشتند. گفته میشود که یهودیان سهامداران بزرگ کمپانی هند شرقی هلند بودند و ما میدانیم که رئیس کمپانی، که نقش اصلی را در استقرار سلطه هلند بر جاوه داشت، کوئن (کوهن) نام دارد. به علاوه، نگاهی به تصاویر حکمرانان مستعمرات هلند روشن میکند که این کوهن تنها یهودی در میان گردانندگان کمپانی هند شرقی هلند نبود. یهودیان در هیئت مدیره کمپانی نیز حضور داشتند و خلاصه هیچ مستعمرهای بدون وجود آنان کامل نمیشد. سومبارت میافزاید: هنوز میزان سهم یهودیان در حیات اقتصادی هند پس از سلطه بریتانیا ناشناخته مانده است. ولی از نقش یهودیان در تأسیس مستعمرات انگلیس در جنوب آفریقا و استرالیا اطلاع کافی داریم. تردیدی نیست که در این مناطق، بویژه در کیپ کلنی، تمامی حیات اقتصادی به یهودیان وابسته است. به نوشته سومبارت، در سالهای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ بنجامین نوردون و سیمون مارکس به آفریقای جنوبی رفتند و تقریباً تمامی فعالیتهای صنعتی در کیپ کلنی کار آنها بود. آرون و دانیل دوپاس انحصار صنعت صید نهنگ را بدست داشتند. جوئل مهیرز صنعت شکار شترمرغ را بدست داشت و لیلینفلد خریدار نخستین الماسهایی بود که از معادن آفریقای جنوبی بدست میآمد. همین نقش را یهودیان در سایر مستعمرات انگلیسی جنوب آفریقا داشتند؛ بویژه در ترانسوال که گفته میشود امروزه (در زمان انتشار کتاب سومبارت یعنی سال ۱۹۱۱ تعداد ۲۵ هزار نفر از ۵۰ هزار یهودی ساکن آفریقای جنوبی در آنجا زندگی میکنند. در استرالیا نیز چنین بود و نخستین تاجر عمده این سرزمین مونتفیورهها بودند. لذا، اغراق نیست اگر گفته شود بخش بزرگی از حمل و نقل دریایی مستعمراتی انگلیس برای یک دوره طولانی بدست یهودیان بود. برای سنجش داوری سومبارت، به نمونهای دیگر توجه میکنیم: تاسمانیا پیشتر درباره فاجعه جزیره تاسمانیا، در جنوب استرالیا، سخن گفتهایم. بر اساس منابعی که در دست داریم، درباره ابل تاسمان هلندی، کاشف این جزیره در سال ۱۶۴۲، یا وان دیهمن حکمران معروف هلندی آن، و پیوند این دو با الیگارشی یهودی آمستردام اطلاع مشخصی نمیتوانیم ارائه دهیم. معهذا، با توجه به حضور یهودیان در مدیریت کمپانی هند شرقی هلند و نقش آنان در ماجراجوییهای دریایی خاوردور آن زمان، مشارکت الیگارشی یهودی در این کشف و تحولات پسین آن غیرقابل تردید است. بهرروی، این جزیره در سال ۱۸۰۳ به مستعمره انگلستان بدل شد. از این زمان درباره حضور یهودیان در جزیره تاسمانیا گزارشهای مستندی در دست ماست. در سال ۱۸۱۹ فردی بنام سولومون از مسئولین انتظامی جزیره بود. در سال ۱۸۲۳ بانک تاسمانیا تأسیس شد که دو تن از سهامداران آن جودا و جوزف سولومون بودند. در سال ۱۸۳۲ یک گروه یکصد نفری از یهودیان به تاسمانیا وارد شدند. در سال ۱۸۴۷ انجمن خیریه عبری تاسمانیا تأسیس شد. در این زمان یهودیان ساکن تاسمانیا حدود یکصد خانوار گزارش شده است. در سال ۱۸۹۷ یک یهودی بنام ساموئل بنجامین از کدخدایان هوبارت شهر اصلی تاسمانیا بود و یهودی دیگر بنام جان ویلیام اسرائیل رئیس انجمن مستخدمین دولتی تاسمانیا. پیشینه زیست یهودیان در هند با آغاز تهاجم ماوراء بحار پرتغالیها مقارن است. نخستین جامعه یهودی هند در اوایل سده شانزدهم میلادی در بندر کوچن منتهیالیه جنوبی ساحل مالابار، پدید شد. کوچن نخستین پایگاه استعمار غرب در مشرقزمین، نخستین قرارگاه زرسالاران یهودی در منطقه اقیانوس هند، نخستین مرکز تجارت اروپایی برده و نخستین کانون تکاپوهای تبشیری (میسیونری) در شرق است. میدانیم که واسکو داگاما در اولین سفر خود پس از بندر کالیکوت به کوچن رفت. و میدانیم که او پس از انتصاب در سمت نایبالسلطنه پرتغال در شرق و بازگشت به هند در کوچن درگذشت. در سفر بعدی ناوگان پرتغال (۱۵۰۰)، کابرال نیز در کوچن مستقر شد. آلبوکرک در سفر سال ۱۵۰۳ خود در بندر کوچن قلعهای مستحکم ساخت. در سفر سال ۱۵۰۵ المیدا، گاسپار یهودی در کوچن ماند و به مدت پنج سال نماینده پادشاه پرتغال در سواحل هند بود. دماغه جنوبی شبه قاره هند، از جمله کوچن، هیچگاه در حوزه اقتدار واقعی دولت گورکانی هند قرار نگرفت. کوچن در سال ۱۶۶۳ بدست هلندیها افتاد و از سال ۱۷۹۵ در تصرف انگلیسیها بود. این بندر در زمان هلندیها و انگلیسیها نیز مرکز مهم تجارت برده در منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس به شمار میرفت. در دایرة المعارف یهود تصویر سندی مندرج است به خط عبری که بیانگر تداوم تجارت یهودی برده در کوچن تا سال ۱۸۳۸ است. نخستین کانون تکاپوی میسیونری در هند نیز در سال ۱۵۳۰، بوسیله سن فرانسیس خاویر (۱۵۰۶ تا ۱۵۵۲)، از بنیانگذاران فرقه یسوعی در این بندر تأسیس شد. فرانسیس یک کشیش اهل قلعه خاویر در منطقه مسیحینشین ناوار بود. ژان سوم، پادشاه پرتغال، وی را برای مسیحیکردن مردم مناطق تصرف شده بوسیله پرتغالیها راهی شرق کرد. به نوشته آمریکانا نامههای فرانسیس خاویر موجی گسترده از احساسات میسیونری در اروپا برانگیخت. در سال ۱۹۲۹ پاپ پیوس یازدهم وی را بعنوان قدیس اعلام کرد. یهودیان کوچن به دو طایفه سفید و سیاه تقسیم میشوند. سفیدپوستان از تبار مهاجرین یهودیند که با مردم بومی منطقه آمیزشی آشکار یافتهاند؛ سیاه پوستان قطعاً از تبار بردگان آفریقاییاند که بوسیله اربابانشان یهودی شدند. اینان در زمره یهودیشدگان جای دارند. یهودیان کوچن درباره پیشینه مهاجرت خود اسطورهای دارند. طبق این اسطوره، مهاجرت آنان به هند ربطی به تکاپوهای استعماری ندارد؛ مهاجرتی کهن و مقدس است برای گریز از ستم دینی. زمانیکه نیاکان یهودیان کوچن به رهبری حاخامی بنام یوسف ربان در ساحل مالابار پیاده شدند، پادشاه هندوی منطقه آنان را به گرمی پذیرا شد و بعنوان نماد وفاداری به موطن جدید لوحی مسین به ایشان اعطا کرد. به نوشته دایرة المعارف یهود با استقرار پرتغالیها در بندر گوا (۱۵۱۰) یهودیان پرتغال و اسپانیا بسوی هند به حرکت درآمدند و در بنادر گوا، هرمز و مالاکا مستقر شدند. (مالاکا در ۱۵۱۱ به تصرف پرتغالیها درآمد و هرمز در ۱۵۱۴) اینان شامل یهودیان، مارانوها و یهودیشدهها بودند. از شناختهشدهترین چهرههای یهودی مستقر در بندر گوا، آبراهائو کوجه (خواجه آبراهائو) است. او از اقتدار فراوان در دستگاه پرتغالیها برخوردار بود و در سالهای ۱۵۷۵ تا ۱۵۹۴ به نایبالسلطنههای متعدد پرتغالی خدمت کرد. اسناد آرشیوهای گوا نشان میدهد که وی نقشی مهم در تکاپوی پرتغالیها در هند بدست داشته است. در این اسناد از او با نام خواجه آبراهائو جود نام برده شده. او از سوی دربار پرتغال نزد حکام محلی هند به سفارت میرفت و در سال ۱۵۷۶ سباستیان، پادشاه پرتغال، به پاس خدماتش او را مورد تقدیر قرار داد. معاهده صلح پرتغال با یوسف علی عادل شاه بیجاپور بوسیله او منعقد شد. گارسیا دو اورتا (۱۵۰۰ تا ۱۵۶۸) از مارانوهای نامدار پرتغال است. او تحصیلات خود را در دانشگاه لیسبون به پایان برد و در سال ۱۵۳۴ به هند رفت. در دوران طولانی اقامتش در بندر گوا پزشک مخصوص نایبالسلطنههای پرتغال بود و نیز پزشک برهانالدین نظامالملک، حکمران دولت نظامشاهی احمدنگر. در حوالی سال ۱۵۴۸، نایبالسلطنه پرتغال به پاس خدماتش بمبئی را، که در آن زمان تنها یک روستای محل سکونت ماهیگیران بومی بود، به وی بخشید. اورتا در سال ۱۵۶۳ کتاب معروف خود را درباره انواع داروها در هند به زبان پرتغالی در بندر گوا چاپ کرد. این کتاب نخستین مأخذ جدی اروپایی است که در آن درباره طایفه پارسی هند سخن گفته شده و محتملا اورتا نخستین کسی است که در دوران جدید گیاه خشخاش و خاصیت مخدر تریاک را به اروپاییان معرفی کرد. وی به علل نامعلوم در بندر گوا به قتل رسید. دایرة المعارف یهود قتل او را به انگیزیسیون و علت آن را یهودیت وی عنوان کرده که قطعاً نامربوط است. در دوران سلطه کمپانی هند شرقی هلند بر بندر کوچن (۱۶۶۳ تا ۱۷۹۵)، پیوند مستحکمی میان یهودیان کوچن و الیگارشی یهودی آمستردام برقرار بود. از سدههای هفدهم و هیجدهم گروهی از تجار یهودی مهاجر به هلند، برای تجارت کالاهای زینتی چون جواهرات و مروارید، در بنادر غربی و جنوبی هند، بویژه سورت و کوچن، مستقر شدند. در سال ۱۶۸۶، موسس پریرا دو پائیوا در رأس یک هیئت از آمستردام به کوچن رفت. از آن پس از طریق مهاجرت یهودیان پرتغال و اسپانیا و شمال آفریقا و آلمان و عثمانی و غیره جامعه یهودی کوچن توسعه یافت و به یک کانون مهم اقتصادی و سیاسی در منطقه بدل شد. نخستین گروه تجار یهودی آمستردام در سال ۱۶۸۹ به ریاست پدرو پریرا (آنتونیو دو پورتو) و فرناندو مندس هنریکز در سورت مستقر شدند و عملیات تجاری گستردهای را با دو کمپانی هند شرقی هلند و انگلیس سامان دادند. سپس، یهودیان مستقر در انگلیس، چون آبراهام الیاس به آنان پیوستند. از اعضای الیگارشی یهودی کوچن باید به خاندان هالهگوآ (آلگوا) اشاره کرد. این خاندان احتمالا از اوایل سده هفدهم در کوچن مستقر شد. از آن زمان تا به امروز بسیاری از اعضای آن ریاست یهودیان کوچن را بدست داشتهاند. موسی طوبیاس (۱۶۹۴ تا ۱۷۶۹) از یهودیان کوچن بود. او از سال ۱۷۲۸ تا زمان مرگ، از سوی نایبالسلطنه پرتغال مستقر در گوا ریاست تجارتخانه (فاکتوری) پرتغال در بندر سورت را بدست داشت. موسی طوبیاس بعنوان سفیر پرتغال نزد مقامات و حکمرانان محلی هند تردد میکرد. او ناسی یهودیان سورت نیز به شمار میرفت. موسی طوبیاس تاجری بزرگ بود و کشتیهایش در دریای عربی و اقیانوس هند در سفر بودند. در اسناد هلندی مکرر از حرکت کشتیهای یهودیان سورت سخن رفته است. ناخدایان این کشتیها، چون یعقوب موسی و موسی اسکندر، یهودی بودند. سپس، پسرش بنام اسحاق طوبیاس جانشین وی شد. در سده هیجدهم بسیاری از اعضای این خاندان کارگزاران اقتصادی و سیاسی پرتغال در هند بودند. ازقل رحابی (۱۶۹۴ تا ۱۷۷۱) از چهرههای متنفذ یهودی کوچن بود. پدر رحابی سالها نماینده کمپانی هند شرقی هلند در مالابار (جنوب هند) بود. پس از مرگ او (۱۷۲۶)، ازقل رحابی بعنوان نماینده و کارگزار کل کمپانی هند شرقی هلند در مالابار منصوب شد و انحصار تجارت فلفل و سایر کالاهای تجاری منطقه مالابار در دست او قرار گرفت. رحابی به ثروت و قدرت فوقالعاده رسید؛ حدود ۵۰ سال اداره امور کمپانی هند شرقی هلند را در جنوب هند بدست داشت و بعنوان سفیر کمپانی به دربار برخی از پادشاهان و حکمرانان شبه قاره هند میرفت. در این زمان ریاست یهودیان کوچن نیز با او بود. رحابی با طوبیاس بوآس (۱۶۹۶ تا ۱۷۸۲) رابطه نزدیک داشت. خاندان بوآس (بوعز) از اعضای الیگارشی یهودی آمستردام بود. طوبیاس بوآس از بزرگترین صرافان هلند به شمار میرفت که مبالغ عظیمی به دولت هلند وام داد. فرزندان بوآس با خاندانهای زرسالار اوپنهایمر، ورتیمر، گومپرتز و کان وصلت کردند. آنان از طریق خاندان گومپرتز با روچیلدها خویشاوندند. فرانتس بوآس (۱۸۵۸ تا ۱۹۴۲)، مردم شناس نامدار آمریکایی از این خانواده است. فرانتس بوآس بنیانگذار واقعی دانش مردمشناسی در ایالات متحده آمریکا به شمار میرود و نسلی از سرشناسترین نظریهپردازان این رشته- چون کروئبر، ادوارد ساپیر، و مارگارت مید- شاگردان اویند. اسحاق سورگون (۱۷۰۱ تا ۱۷۹۱) از کارگزاران کمپانی هند شرقی هلند بود. در ساحل مالابار مستقر شد، تجارت مفصلی به راه انداخت و کشتیهای متعدد در تملک داشت. به زبانهای پرتغالی و عربی تسلط داشت، رابطه فعالی با مقامات محلی مسلمان و هندو برقرار کرد و با تجار مختلف اروپایی در دادوستد بود. او در سال ۱۷۵۹ بعنوان سفیر کمپانی هند شرقی هلند به دربار مهاراجه میسور رفت و سپس در جنگهای انگلیس و میسور نقشی موثر ایفا کرد. ساموئل آبراهام (متوفی ۱۷۹۲) در حوالی سال ۱۷۵۲ در کوچن مستقر شد و بعنوان نماینده دو کمپانی هند شرقی هلند و انگلیس به تکاپو پرداخت. بطور عمده به صادرات الوار برای کارگاههای کشتیسازی اروپا، کاغذ، فلفل، برنج و آهن اشتغال داشت. چنان ثروتمند بود که به کمپانیهای هند شرقی هلند و انگلیس مبالغ کلانی وام داد. بهمراه داوود رحابی پسر ازقل رحابی، از سوی فرمانفرمای مستعمرات هلند به مأموریتهای محرمانه میرفت. خانهاش محل اجتماع حکمرانان و قدرتمندان و تجار هند بود. اعضای خاندان روتنبرگ از آلمان، احتمالا از فرانکفورت، به کوچن مهاجرت کردند و در سده هیجدهم از اعضای الیگارشی یهودی کوچن به شمار میرفتند. با خاندان رحابی خویشاوند نزدیک بودند. اعضای این خاندان کارگزاران کمپانیهای هند شرقی هلند و انگلیس بودند. یکی از آنان، به نام نفتالی روتنبرگ در جریان قیام سال ۱۸۰۸ مردم مالابار علیه استعمار انگلیس، کلنل ماکائولی، کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی هند شرقی انگلیس در کوچن، را از مرگ نجات داد. این کلنل ماکائولی احتمالا عموی لرد توماس ماکائولی، نظریهپرداز کمپانی هند شرقی در نیمه اول سده نوزدهم، است. چنانکه میبینیم، اعضای الیگارشی یهودی کوچن بیشتر مهاجرین جدید سدههای هفدهم و هیجدهماند. در زمان انتشار کتاب سومبارت (۱۹۱۱) نقش زرسالاری یهودی در مستعمرات انگلیسی شبه قاره هند چندان روشن نبود. امروزه چنین نیست و میتوانیم تصویری نسبتاً گویا از مشارکت الیگارشی یهودی در تکاپوهای اولیه انگلیسیها در هند به دست دهیم. مشارکت یهودیان در کمپانی هند شرقی و حکومت هند بریتانیا را در سه بُعد باید مورد بررسی قرار داد:
۱- جایگاه زرسالاری یهودی در کانونهای تعیینکننده سیاست شرقی انگلیس و پیوند آن با دربار و دستگاه دولتی لندن و حکومت هند بریتانیا. در ادامهی این سلسله مقالات، بویژه در بررسی رابطه دو خاندان یهودی و ایرلندی روچیلد و ولزلی با این جایگاه آشنا خواهیم شد. سپس، امپراتوری مالی ساسونها در شرق و سرانجام لرد ریدینگ (سِر روفوس اسحاق)، نایب السلطنه هند در زمان کودتای ۱۲۹۹ در ایران، را خواهیم شناخت.
۲- حضور یهودیان در صفوف کارگزاران کمپانی هند شرقی و دولت و ارتش بریتانیا در هند. در این عرصه یهودیان مخفی نقش اصلی را دارند. یهودیت برخی شان کاملا آشکار است، چون اعضای خاندانهای پولاک و داگوئیلار که پیشتر درباره آنان سخن گفتهایم. خاندان گلداسمید نمونه کاملا شناختهشدهای است. خاندانهای یاکوب، ولف، الیس، و رابرتس نیز کم و بیش چنیناند. اینان جایگاهی مهم در تحولات معاصر ایران داشتهاند. برای نمونه، سِر هنری اِلیس در حوادث دهههای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ ایران نامی کاملا آشناست. در زمان جنگ هرات، سرلشکر جان یاکوب از فرماندهان ارتش بریتانیا در هرات و بوشهر بود. سرلشکر سِر فردریک گلداسمید در سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۲، در زمان صدارت میرزا حسین خان سپهسالار، رئیس کمیسیون تعیین مرزهای ایران در سیستان بود. کشیش جوزف ولف و پسرش، سِر هنری دراموند ولف نقشی بسیار مهم در وابستگی ایران به استعمار بریتانیا داشتند. گروهی نیز هستند که از قدمت پیشینه و تبار انگلیسی یا ایرلندی یا اسکاتلندیشان اطلاعی در دست نیست. کمتر در سده شانزدهم و بیشتر در سدههای هفدهم و هیجدهم بعنوان مسیحیان مهاجر آلمانی در انگلستان یا آمریکای شمالی ساکن شدند و به صفوف فرقههای مختلف پروتستان راه یافتند. عملکرد و پیوندهایشان کاملا یهودی است ولی در منابع در دسترس ما مدرکی صریح و قابل ارائه دال بر تبار یهودیشان نیافتیم. خاندان یانگ از این گروه است. آنان نیز در تحولات معاصر ایران نقشی فعال داشتهاند. برای نمونه، در اواخر سلطنت محمدرضا پهلوی، جرج کندی یانگ در زمره تجار انگلیسی فعال در ایران و از دوستان نزدیک سِر شاپور ریپورتر بود. چنین خاندانهای مشکوک در ایالات متحده آمریکا و انگلیس کم نیستند. در ادامهی این سلسله مقالات، در بحثی مستقل با عنوان الیگارشی جهانی و دنیای امروز، با برخی از این خاندانها آشنا خواهیم شد.
۳- یهودیان بعنوان پایگاههای بومی استعمار بریتانیا در هند و شرق. از چنین گروههای یهودی باید به یهودیان کوچن، طایفه بنیاسرائیل بمبئی و یهودیان بغدادی اشاره کرد. در رأس این گروه یهودیان بغدادی جای داشتند. یهودیان بغدادی، به رهبری خاندان ساسون در سده نوزدهم به یکی از پایگاههای اصلی الیگارشی مستعمراتی غرب در مشرق زمین بدل شدند. به نوشته دایرة المعارف یهود از دوران استقرار کمپانی هند شرقی انگلیس در هند، یهودیان نقش برجستهای در نمایندگیها و کارگزاریهای تجاری مستقر در هند (سورت، مدرس، بنگال و بمبئی) ایفا نمودند. یکی از نخستین زرسالاران نامدار یهودی که رابطه او را با کمپانی هند شرقی انگلیس میشناسیم آبراهام ناوارو (متوفی ۱۶۹۲) است. او به خاندان ناوارو از رهبران یهودیان پرتغال، تعلق دارد. آبراهام ناوارو در لندن سکونت داشت و به تجارت با چین و هند مشغول بود. او در سال ۱۶۸۳ برای گشایش تجارت کمپانی هند شرقی انگلیس با چین مذاکراتی را با مقامات چینی آغاز کرد که ناموفق بود. در سال ۱۶۸۹، آبراهام ناوارو بعنوان سفیر کمپانی هند شرقی انگلیس برای مذاکرات پیمان صلح هند و انگلیس به دربار اورنگ زیب رفت و همو بود که سرانجام موفق شد مجوز تجدید فعالیت کمپانی را از دولت هند دریافت کند. منطقه کنونی مدرس نخستین قطعه از سرزمین هند است که به تملک کمپانی هند شرقی انگلیس در آمد و در سال ۱۶۳۹ قلعه سنجرج در آن به پا شد. از سال ۱۶۸۳، این قلعه به مرکز اصلی تجارت جهانی الماس بدل گردید. یهودیان پرتغالی مهاجر به لندن، با مجوز کمپانی هند شرقی، در این قلعه یک کلنی به پا کردند که تا پایان سده هیجدهم فعال بود. در سال ۱۶۸۸ کوپوراسیون مدرس تأسیس شد که یهودیان مستقر در قلعه سنجرج از طریق رئیس خود در آن عضویت داشتند. از تجار برجسته یهودی مدرس، در دوران نخستین آن، باید به بارتولمو رودریگز، دومینگو پورتو، آلوارو فونسکا، اسحاق ابندانا، ژاک پائیوا، فرانسیس مارکوئز، اسحاق پورتو و جوزف المانزا اشاره کرد. این کلنی بتدریج با ورود تجار جدید یهودی تقویت شد. مهمترین این افراد جدید عبارتند از مارکوس موسس و خانوادهاش، آبراهام سولومون، افرائیم اسحاق، سولومون فرانکو و اعضای خاندانهای فرانکز و کاسترو. این تجار یهودی در مدرس، با چین، برمه، بنگال، مانیل و اروپا تجارت میکردند و برخی فوقالعاده ثروتمند شدند. بدینسان، در سده هیجدهم اکثر تجار الماس لندن یهودیان بودند. در این دوران واردات الماس به انگلیس در انحصار کمپانی هند شرقی بود، ولی یهودیان خود را به مدرس و پیمانهایی که با کمپانی داشتند مقید و محدود نمیکردند و از طریق قاچاق الماس مورد نیاز خود را تأمین مینمودند. کشف معادن سرشار الماس در برزیل انحصار کمپانی هند شرقی را بطور جدی متزلزل ساخت. یهودیان بر معادن الماس برزیل نیز چنگ انداختند و، به رغم تلاش کمپانی برای تحریم آن، نقش مهمی در توزیع الماس برزیل در بازارهای اروپا ایفا کردند. پس از برزیل، در نیمه دوم سده نوزدهم، آفریقای جنوبی به کانون تجارت جهانی الماس بدل شد. این کانون جدید نیز، چنانکه خواهیم دید، در زیر سلطه بلامعارض الیگارشی یهودی بود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: شما را چه به ریاست ها؟ همانا مسلمانان به منزله یک تن هستند، بر حذر باشید از اینکه به سردمداران (ستمگر) نزدیک شوید زیرا آنان مردان (حقجو و حقگو) را به هلاکت میفکنند.
حدیث :
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: هیچ کس بر ده نفر یا بیشتر امیرى و ریاست نمیکند مگر اینکه در روز قیامت با دستان غل و زنجیر شده آورده میشود پس اگر (در زمان ریاستش) نیکوکار بوده، غل و زنجیر از او برداشته میشود و اگر بدکار بوده، بر غل و زنجیرش افزوده میگردد.