http://s5.picofile.com/file/8159606250/83383121988274834660.jpg

در کتاب منهج الصادقین مشاهده شد:

ذوالنون مصرى این مرد شریف که یکى از عرفاء زمان خود بوده روزى از کنار رود نیل در مصر میگذشته که ناگهان چشمش به یک عقرب مى افتد که به سرعت به طرف رود نیل مى رود، با خود گفت معلوم مى شود این عقرب ماموریت فوق العاده اى دارد.

دنبال عقرب مى رود تا اول رود کنار آب مى رسید، دید قورباغه اى از آب بالا آمد خودش را به دیوار ساحل مى چسباند و عقرب مى آید روى پشت این قورباغه (یا لاکپشت ) سوار مى شود و روى آب عرض رود را طى مى کند ذوالنون هم فورا قایقى گرفته سوار شده بعرض رود آن طرف میرود وقتى که میرسد، قورباغه هم مى رسد آنطرف رود خودش را به دیوار میچسباند جناب عقرب مامور الهى پیاده شده مى آید بالا و براه میافتد.

ذوالنون هم پشت سرش مى آمد تا رسید بزیر درختى . مبیند جوان مستى کنار درخت افتاده و مار عظیمى نزدیک او شده سرش را نزدیک سینه جوان آورده و این بدبخت دهانش باز بوده آن لحظه اى که نزدیک بود افعى سرش را در دهان جوان کند، این عقرب ماءمور، از پشت مار آمد بالا روى سرمار نیشى به او مى زند و مار را از کار میاندازد و برمیگردد.

ذوالنون از لطف خدا در حفظ جوان مست حیران شد لگدى بآن جوان زد و رهایش نکرد تا کمى بهوش آمد گفت بلند شو ببین چه خبر است آیا چطور تو با چنین خدائى طرف مى شوئى ؟ جوان نگاه مى کند مى بند مارى افتاد، ذوالنون ماجرا را براى او مى گوید جوان در همان لحظه به گریه افتاد و نوشته اند که این جوان توبه کرد و از کرده هایش پشیمان گردید و گریان و نالان شده و ذوالنون را رها نکرد.

گفت تو را به خدا مرا با خدایم آشنا کن و مرا با خدا آشتى بده ، کارى بکن که خدا مرا بیامرزد او هم قبول کرد و همراهش بشهر مصر آمده و بالاخره مدتها ماند و سرگرم توبه و انابه و تدارک گذشته ها شد تا از صلحاء و اخیار گردید.