ابر دزدی
امروز خبری منتشر شد که اعصابمو خط خطی کرد، با این عنوان: تکذیب شایعه ابر دزدی از ایران؛ جابجایی ابرها هنوز در توان بشر نیست. عجبا، دروغ که حناق نیست جانم، کنتور هم نمیندازه، پس راحت باش و چاخان پاخان کن هی. متاسفانه این سخنان گهربار، توسط رئیس سازمان فلان بیان شده که اسمشو نمیارم، اینو بزن به حساب معرفتم، ایشون گفت: ادعای ابردزدی کشورهای همسایه از ایران ومقصر دانستن آنها در خشکسالی ایران صحت ندارد، بر اساس پژوهشهای انجام شده در دنیا و تأیید سازمان جهانی هواشناسی، امکان جابجایی ابرها به انرژی بسیار زیادی نیاز دارد که هنوز چنین اقدامی در قدرت بشر نیست/ عه؟ آقا؟ جناب؟ اخوی؟ جان مادرت ما رو گرفتی مگر نه؟ یه سؤال: آیا جنابعالی بعنوان رئیس سازمان توسعه و بهرهبرداری فناوریهای نوین آبهای جوی... اووووه، یه تریلی باید بیاد آداب القاب تو رو بکسل کنه داداش. فکر میکنی ابردزدی، یعنی یکی ابرها را جابجا کرده و اونا رو زده زیر بغلش فرار کرده و از کشور برده؟ شایدم توی انباری سلطان ابر، احتکار کرده؟ عزیززز.. ابردزدی، یک اصطلاحه که البته به معنی چیزی که تو گفتی نیست دلبندم، هی بهت گفتم ترشی نخوری تا اینجوری با نطق آبگوشتیت، آبرومونو جلو خلق خدا نبری داداش. اونچه که در فارسی و بصورت مصطلح بعنوان ابردزدی خونده میشه، تقریباً معادل مفهومی اصطلاح علمی Extra Area Effects یا DownWind Effects هستش؛ به زبون ساده، بعد از بارورسازی ابر توی یه منطقه (فرض کنید ترکیه) بارش شدیدتر و زودتر از حالت عادی رخ میده و رطوبت ابرها تخلیه میشه، در نتیجه پس مونده ابرها که به سمت نواحی دیگه (فرض کنید ایران) میرسه، رطوبت و بارش کمتری داره، اینجوری مقدار بارش توی مناطق مجاور (حتی تا فاصله چن صد کیلومتر) کم میشه، این همون چیزیه که در اصطلاح، بهش ابردزدی میگن جناب پلفسل. اگه نفهمیدی بیشتر بگم؟ در واقع کشورهای همسایه، تمام رمق ابر بارشی رو میگیرن و وقتی تهمونده ابرها به ایران رسید، دیگه میشه گاوی که قبلاً شیرش رو دوشیدن، نمی بینی پیاپی هوا ابری میشه ولی دریغ از باریدن؟ بقول حشمت فردوس، افتاد؟ باور کن گدای سر کوچمون فهمید من چی گفتم، اگه نفهمیدی باید بری میگو بخوری مجید جان. ضمناً مهندسی آب و هوا هم یکی از ابزارای مورد استفاده در جنگ اقلیمی هستش که فعلاً تو شدی رئیس، و این یعنی توی این بحران کشور، قوز بالا قوز شدی جناب رئیس بالیاقت، رفتی خونه، حتماً به حاج خانوم بگو اسفند برات دود کنه، از بس تحفه و عتیقه هستی میترسم چشم زخم بخوری.
راستی، جناب با لیاقت، به دیگر مسئولین سلام منو برسون و بگو مرد تنهای شب گفت: در مقابل یهود کوتاه اومدن اشتباهه، به هر شکلی امتیازدهی، سبب افزایش طمع ورزی اسقاطیل خواهد شد و تاریخ این رو اثبات کرده که هرگونه امتیازدهی در برابر این رژیم غاصب، تنها به افزایش زیادهخواهی و طمعورزی این رژیم کودک کش منجر خواهد شد. تجربه نشان داده که دشمن صهیونیستی تنها زبان قدرت را میفهمه و عقبنشینی در برابر آن، به تشدید تجاوزاتش ختم میشه. امیدوارم مسئولین حواسشون باشه که دوران حساسی رو میگذرانیم. دشمن قصدش چیه؟ رسما قصدشون اینه که ملت بریزن تو خیابون و نظام سیاسی ایران رو سرنگون کنن. اگر این اتحاد و همدلی آسیب ببینه دودش به چشم همه ما میره، مشکلات ما باید داخل کشور و به دست خودمون حل بشه، اونم از طریق قانون و همراه آرامش و منطق، دشمن دشمنه، از نظر نظامی حریف ما نیستند، برای همین طرح نخ نما و کثیف (تفرقه بینداز و حکومت کن) رو در پیش گرفتند، لطفاً شرایط سخت مردم رو ببینید، و این را بگذارید کنار خبرهای کشف قاچاق سلاح، و گران کردن دلار و بنزین و... بخش زیادی از مردم از گرانی مستاصل هستند. به جایی میرسند که خواهند گفت هرکس بیاید غیر از این حاکمان، و... در مسیر سوریه شدن، و...
راست و دروغشو من متوجه نشدم. آخر زدیم یا نزدیم؟ پس چیه ترامپ تازگی عوعو میکنه؟ این حرف ترامپ یعنی چی؟ (ترامپ: ایران نباید لاشه F35 را به چین بدهد) باشه جوش نزن، من بهت قول میدم مفتی نمیدیم، و حتماً پولشو میگیریم. ولی مردک تاپال، من یه سوال ازت دارم: پس شما میگفتید که (ایران نتونسته حتی با رادار، جنگنده های ما را ببینه، چه برسه منهدم کنه). دروغگو کم حافظه س مگه نه؟ الان باید گفت: به اونجای دماغ بابای آدم دروغگو.
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را
این باران است که باعث رشد گل ها می شود
نه غرش رعد و برق
در شادی ها علت باشیم، نه شریک...
و در غم ها شریک باشیم، نه علت... دوام بیاور ...
حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن، کم آوردی.
در ذهنت مرور کن، تمامِ آرزوهایِ محال دیروز را که امروز زیرِ دست و پایِ روزمرگی ات، جولان میدهند.
تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمیشود ، اما شد.
تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است، اما نبود. می بینی ؟ خدا حواسش هست.
کمی تحقیق پیرامون، پنج گروه سری و خطرناک در دنیا، بخش اول: ۱- اولین گروه ماسون ها، که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیسان جمهوری اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. دومین گروه سری خطرناک ۲- ایلومیناتی یا روشن ضمیران نام دارد، که در سال ۱۷۷۶ بدست ادم ایزهاوبت در آلمان و با هدف ایجاد جوامع لائیک در اروپا و مقاومت در برابر گسترش نفود دین به این قاره تشکیل شد. ۳- سومین گروه (جمجمه و استخوان) است که درسال ۱۸۳۲ دردانشگاه ییل آمریکا از سوی معروف ترین اساتید آن تشکیل شد، و از مهم ترین اعضای آن، ویلیام هاوارد بیست و هفتمین رئیس جمهوری آمریکا است که از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت. ۴- چهارمین گروه بوستان بوهمیان است که این گروه سری در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود. ۵- پنجمین گروه کلوپ بیلدربرگ که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و کمی مقتدرانه در این گروه ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد.

مختصر و مفید در باره مایکل و بروسلی و... بخش اول
مایکل جکسون: سلطان موسیقی پاپ که نام او از تمام نوابغ موسیقی و هنر جهان معروف تر و شناخته شده تر است، شاید بنا به دلایلی مثلاً وجود علائم ایلومیناتی در آثارش بگویید او مزدور ایلومیناتی بود، اما او از ابتدا ضد ایلومیناتی بود، بطوریکه بعد از سالها مبارزه با شیطان پرستان، در نهایت ناجوانمردانه ترور گردید و آثاری که از وی باقیمانده، سانسور شده است، دروغ میگویند که در غرب آزادیست، مایکل در تمام آثارش، با تبعیض و بی عدالتی جنگید، زمانیکه آثار سانسور نشده او را ببینید، میفهمید/ بروسلی: کارنامه درخشان سینمایی این بازیگر هنرهای رزمی که تاثیرش بر جهان خیلی بیشتر از چند فیلم و سریال است، بروسلی در فیلم (بازی با مرگ) تصمیم گرفت خودش با مرگ بازی کند و با بلوجین، شیطان راکفلرها میجنگد، ولی فیلم سانسور شد و مردم جهان مبارزه او با شیطان را ندیدند، تنها فیلمهای سانسور شده و تخیلی دیدند، در حالی که در نسخه های اصلی فیلم، با ایلومناتی میجنگد. او که فردی کم حرف و اهل عمل بود، زمانی که تصمیم گرفت چهره زشت ایلومناتی را در آخرین اثرش رسوا کند، همچون مایکل مرموزانه و در سن ۳۲ سالگی ترور گردید/ توپاک شکور: پدر موسیقی رپ بود که سبک رپ را بوجود آورد و داستان های زیادی برای گفتن داشت، اما در نهایت به زندان افتاد و در زندان با حقه های کثیف ایلومیناتی ها آشنا شد، او چندین بار به زندان رفت، وی با ترانه سرایی و اشعار رپ خود، شروع به ضدیت با ایلومیناتی ها و اطلاع رسانی به مردم کرد، اما او و بسیاری از هنرمندان آزده دیگر، که زیر بار پیشنهادات ماسون های خبیث نرفتند، مورد هجوم انواع آزارها و تهمتها قرار گرفته و در نهایت ترور شدند، این روزها ماسون ها تلاش میکنند، با جعل حقایق، و بنام حمایت از این نوابغ، از آب گل آلود ماهی بگیرند، در پستهای آینده، تلاش میکنم به یاری خدا، تلاش و زحماتی را که این هنرمندان، در مبارزه با ماسونیسم کشیدند، بعنوان اطلاع رسانی تبیین کنم، و پرده از چهره زشت ایلومناتی و راکفلرها بردارم. انشاالله.
هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را
فراماسونری
در فضای مجازی کاملا آشکارا، آموزشِ جادوگری و طلسم تبلیغ میشود و برای هر دوره آموزشی مبالغی از ۱ تا ۳۰ میلیون تومان از شرکتکنندگان میگیرند و روز بروز بازارشان داغتر میشه. انسان، در طول تاریخ از زمان فراعنه تا الان، شاهد نبردهای فراوانی بین خیر و شر بوده و هست؛ یکطرف جبهه حق و حقیقت و یکطرف هم جبهه شیطانی و باطل. بارها و بارها جبهه حق بر باطل پیروز شده و شیطان و پیروانش یارای مقابله با ایمانِ طرف مقابلشان را نداشته و ندارند، فقط مثل سنگ پای قزوین رو دارند. شاید به همین خاطر، برای غلبه بر حق و پیروان حق، گروه مخفی یا به اصطلاح زیرزمینی را تشکیل دادند تا به دور میزِ فتنه، جمع بشن و راهی پیدا کنند. بهترین راه برای شیطان و پیروانش، از بین بردن ایمانِ مؤمنینی بوده که روز بروز به تعدادشان اضافه میشد. اونا برای از بین بردن وحدت مؤمنان از هیچ کوششی دریغ نکردند. بعدها تشکیلات منظمی را بوجود آوردند تحت نام فراماسونری. این فرقه در زمینههای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و غیره وارد شده و بر بسیاری از جوامع بینالمللی تسلط یافتند و تلاش کردند حکومت جهانیِ شیطانی را ایجاد کنند. هدف مهم و اصلی آنها، مبارزه و نابودی ادیان و مذاهب توحیدی است تا پس از آن، صهیونیسم جهانی را بر تمام دنیا مسلط کنند و اینگونه ارادت خود را به صهیون نشان دهند. بزرگترین خطر برای ما جهل هست، برای همین تلاش میکنم به زبان ساده، مطالب رو پیگیری و بیان کنم. ادامه دارد..
مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی علیهالسلام.
نماد خرد و عشق، نماد یک انسان کامل، بله انسان کامل، در حالیکه در او نفرت و بیزاری نیست، عصبانیت نیست، اما هم در زبان و هم در دست، تیغ دارد، بله انسان کامل، در خانقاه و معبد نیست، اگر هم آنجا باشد، شمشیرش، زیر سرش هست، هم در سخن و هم در زندگی، آزادگی را آموزش میدهد وگرنه، بالای منبر رفتن و سخنان زیبا وعقلانی گفتن، مشکلی از نادانی و تاریکی نوع بشر نمی کاهد. آمد تا به بشر بیاموزد، اسلام دینی است سازگار، و نه سازش کار. انسانی کامل، در طول تمام دوران و اعصار. صلی الله علیک یا علی، یا امیرالمومنین.
آواز نخوان این همه، سرسام گرفتم
از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم
لعنت به همان روز که تو کفتر خود را
پر دادی و من کفتری از بام گرفتم
عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم
با زور خودم از پدرم وام گرفتم !
با حافظ و میخانه پدر بود مخالف
فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !
یک بار خبردار شدم کوی بهشتی
یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم
گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است
در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !
از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا
الگوی بد نسل زنان، نام گرفتم
افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم
زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم
شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم
در خواب تو مردی و من آرام گرفتم!
ناهید نوری
طنز حرفه ای یا نقادانه:
هر چند طنز و طنّازی یا بهتره بگم، طنز پردازی در عرصه ادبیات و مطبوعات امروزه ایران، از رونق قابل توجهی برخوردار نیست، لیکن باید منصفانه قبول کرد که در مجموع، طنز حرفه ای معاصر در ایران، از رشد و جلای مناسبی نسبت به قبل و پیش از انقلاب برخوردار شده. این ارتقاء هم در محتوا و مضمون، و هم در واژگان و ادبیات آن مشهود است. مخصوصاً از لحاظ اخلاقی و عفت کلام، نسبت به قبل در وضع بهتری قرار دارد. در این عرصه ادیبان طنزپردازی همچون مرحوم کیومرثی (گل آقا) و دکتر مجابی و ... جهت دهی مثبتی داشته اند.
این روزها وقتی سوال میکنم: فرق انگلیس و بریتانیا چیه؟ اغلب جواب میدن: هیچی، یکی هستن. آره از این نظر که باعث اغلب بدبختیهای بشریت بوده اند آره، ولی خوبه بدونیم، انگلستان (England) تنها یکی از چهار کشور تشکیل دهنده بریتانیا است. بریتانیا (United Kingdom) شامل چهار کشور از جمله انگلستان، ولز، اسکاتلند و ایرلند شمالی است. به همین دلیل هرچند که انگلیس بخشی از بریتانیا است اما خود بریتانیا یک کشور واحد و وسیع تر هستش که شامل دیگر مناطق نیز هست. لندن، پایتخت بریتانیا، در انگلیس قرار داره و همین موضوع باعث گمراه شدن ذهن افراد میشود. تنگه جبل الطارق در اسپانیا هم متعلق به بریتانیاست. در قطب جنوب سرزمینی به وسعت ایران بنام آنتارکتیکا در منطقه ای معروف به جنوبگان یا قاره جنوبگان هم متعلق به بریتانیاست. همچنین جزیره برمودا و حدود ۲۰ جزیره دیگر در جهان هم متعلق به آنهاست. عده زیادی افسانه برمودا را باور کرده اند ولی غافل از اینکه طی دو قرن گذشته بریتانیا مالکیت آنرا دارد. همچنین کشورهایی مانند کانادا، استرالیا، نیوزلند، پاپوا گینه نو در نیمکره شرقی کره زمین، جامائیکا، و چند کشور دیگر، همگی توسط بریتانیا مستقیماً مدیریت میشوند، یعنی حاکمان این کشورها مستقیما توسط بریتانیا نصب و عزل میشوند. حدود ۵۰ کشور دیگر نیز بصورت غیر مستقیم مدیریت میشود، پاکستان و هندوستان نیز جزو این ۵۰ کشور هستند، بعنوان مثال سیستم پولی و اقتصادی، رسانه ای، آموزشی و فرهنگی این کشورها کاملاً توسط بریتانیا مدیریت میشود.
جعل حدیث بخش اول
در این قسمت قصد دارم خیانتی را افشاء کنم که از قبل از دوران حکومت معاویه و جیره خوارانش بوده و ادامه و گسترش یافته. در زمان معاویه ملعون، آنها جدی تر اقدام به تغییر حقایق مربوط به اعضای بدن امیرمؤمنان علی علیه السلام کردند. طغیانگران پست فطرت، چنان بر امام علیه السلام بی رحمانه هجوم بردند که گویی اراده کردند از وصی مظلوم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم انتقام بگیرند. از سر مبارک آن حضرت شروع به دروغگویی و تهمت کردند، گفتند: سر حضرت بی مو و کچل بوده؛ سپس به چهره ایشان پرداخته آن را سیاه خواندند. بعد دستان حضرت را کج، و پس از آن شکم ایشان را بزرگ و برآمده ذکر کردند؛ آنگاه گوژ پشت بودن و قوز داشتن را تهمت زدند، همچنین پاهایی لاغر و بلند، بصورت نامتعادل و ناقص که توان نگهداری آن بدن چاق و خپل را نداشته است را، به دروغ و دشمنی ثبت کردند و بی ادبی های زشتی را که از عادات امویان بوده، به ایشان نسبت دادند و ایشان را فحاش و بی ادب، شوخ و سبک مغز و غیره... معرفی کردند، اما چرا؟ آیا واقعاً مظلوم تر از مولا پیدا نکردند؟ اگر چه این اراجیف و جعلیات، توسط دشمنان خبیث و بدذات ثبت شده، لیکن، با چشمانی اشکبار و دلی شکسته، فقط بخاطر روشن شدن حقیقت، و شناخت چهره زیبا و مظلوم ایشان، تمام کتب قدیم، از دوست و دشمن را مرور میکنم، سعی میکنم علت این اتهامات، شایعه پراکنیهای منافقان و دشمنان امیرمؤمنان علیه السلام روشن شود، که خباثت دشمنانی که در راس آنها معاویه قرار دارد، با سند و مدرک روشن شود. منافقان، به طرق گوناگون بر امام علیه السلام هجوم بردند، از آتش زدن درب خانه وحی و شکستن پهلوی حضرت زهراء سلام الله علیها گرفته، تا فاجعه جانسوز کربلا، تا توانستند، انواع ظلم و ستم را روا داشتند، و مناقب آن بزرگوار را به صحابه مخالف ایشان و غاصبان خلافت چسباندند، القاب ایشان را دزدیدند، همچون صدیق، و فاروق و... و تا آنجا که توان داشتند، و از راههای مختلف برای رسیدن به اهداف شوم خود کمک جستند از جمله: لعن مولا در مساجد و نمازها. با دادن درهم و دینار دولتی و هدایای بسیار، مردم را به ذم مولا و جعل مناقب غاصبین تشویق کردند. محروم نمودن شیعیان امام علی علیه السلام از هرگونه حق و حقوق و بخشش. بدتر از همه تهمت و افتراء بر جسم مبارک امام علی علیه السلام. جعل خواستگاری امام علیه السلام برای ازدواج با دختر مشرک و کور و نابینای ابوجهل. و خیلی تهمتهای دیگر که بررسی میکنم، خوب است در ابتدا ذکر کنم، از خود عایشه که دشمن مولا بوده، روایات بسیاری وجود دارد که نشان میدهد، خورشید را نمیتوانند در پشت ابرهای تهمت مخفی کنند، مثلاً عایشه روایت کرده: پیامبر اکرم (صله الله و علیه و اله و صلم) فرمودند: من آقا و سرور اولین و آخرین هستم، و علی بن ابیطالب (علیه السلام) آقا و سرور اوصیاست، او برادر من، وارث من، و جانشین من بر امت است؛ ولایت او واجب، پیروی از او فضیلت، و دوست داشتن او برای خدا، وسیله است. حزب او حزب خدا، و شیعه او انصار خدا، و اولیای او اولیای خدا هستند، و دشمنانش دشمنان خدا هستند، او پیشوای مسلمانان و مولای مؤمنان و امیر ایشان پس از من است. شاید این سوال پیش بیاید که ورق زدن تاریخ چه فایده دارد؟ فراموش نکنیم که تاریخ دائماً در حال تکرار است، و بزودی سفیانی فرزند معاویه، به جنگ حضرت حجة عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند مولا علی علیهالسلام خواهد رفت، و تاریخ باری دیگر تکرار خواهد شد. و این فرصتی برای اصلاح ما از اشتباهات گذشته است. ادامه دارد..
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش سیزدهم)
قبل از ادامه بحث، نکته ای را لازم میدانم بعنوان سوال مطرح کنم که چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ آخه این سؤال پیش مىآید که چرا پاره اى از محافل روحى غرب، در یکى دو قرن اخیر، اصرار دارند فرضیّه کهنه و خرافى عود ارواح و تناسخ را از نو زنده کنند و روح تازه اى در کالبد آن بدمند؟ مگر آنها هم به خرافات علاقه اى دارند؟ بگذار علت مخالفت اسلام با تناسخ را ساده تر بگویم. آیا هنگامى که مى بینیم در میان دانشمندان غرب، همان غربى که کره ماه را براى نخستین بار فتح کرد، و تکنیک و صنعت خیره کننده او به طرز شگفت آورى پیشرفته است، افرادى پیدا میشوند که طرفدار کارما و عود ارواح، به شکلی غلط هستند، نباید حدس بزنیم لابد در این موضوع اسرارى است و مطالبى بر آنها کشف شده که بر ما مخفى مانده است؟ با صراحت باید گفت: اوّلًا خرافات در میان غربىها اگر بیشتر از شرق نباشد، کمتر نیست؛ و تعداد طالع بینها و فالگیرها، منتها به سبک مدرن و با آب و رنگ نو، در مراکزى همچون پاریس بسیار زیاد است و تکنیک و صنایع پیشرفته، نه دلیل بر خرافى نبودن است، و نه مانع آن؛ و حتّى حساب صنعت و فلسفه هم بکلّى از هم جدا است. ثانیاً، از آنجا که مسأله اعتقاد به عود ارواح یک جنبه استعمارى قوى دارد، و از طرفى روح استعمار آنچنان با زندگى و افکار جمعى از مردم غرب آمیخته است که حتّى در فلسفه، ادبیّات، و بحث هاى علمى آنها، تا چه رسد به مسائل تبلیغاتى، نفوذ کرده، این سوءظن براى انسان پیش مى آید که نکند گسترش دامنه عقیده به تناسخ و عود ارواح نیز مربوط به افکار استعمارى باشد. بله درسته، همینطوره. اعتقاد به کارما و عود ارواح از این نظر جنبه استعمارى دارد که اقوام محروم و استثمار شده را به پذیرش این طرز زندگى ملالت بار، به عنوان این که ممکن است کفّاره گناهان زندگى پیشین آنها باشد، تشویق میکند، و آن را قابل تحمّل میسازد. مردم آفریقا و هند را در ذهن خودت داشته باش و باقی حرفم را بخوان. عقیده به تناسخ، یک نوع حالت تسلیم و رضا در افراد ایجاد میکند، و آنها را به استقبال انواع سختی و محرومیّت بعنوان یک وسیله تکامل و شستشوى روح دعوت مکند.
این بدبینی نیست و حقیقت دارد که بعضى از مطّلعین، نقش مؤثّر عقیده به کارما را در استعمار هندوستان و حکومت طبقاتى بر مردم هند قابل انکار نمیدانند. اسلام دین تعادل و میانه روی هست، از طرفی سعی و تلاش خودمون رو بکنیم، و از طرفی دیگر، در سختی ها و مشکلات صبور، و راضی به رضای خدا باشیم. عقیده به کارما و تناسخ، بزرگترین مانع نظرى در راه اجراى نقشه برچیدن دستگاه فرقه اى در هند است؛ زیرا هندوهاى متدیّن عقیده دارند که اختلافات طبقاتى، حاصل سلوک روح در طىّ حیاتهاى گذشته و جزئى از نقشه الهى است که بر هم زدن آن به منزله هتک حرمت دین و مقدّسات است. همین تفکر غلط باعث شده هند دائماً غارت شوند و مردمش در فقر و بیچارگی، اختیاراتشان در دست یهودیان انگلیسی تبار باشد. ادامه دارد..
جن در قرآن
عفریت جن و نیروی فوق العاده او: قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ (نمل) این سخنی است که سلیمان علیه السلام بعد از برگرداندن هدیه سبأ و فرستادگانش گفته، و در آن خبر داده که ایشان بزودی نزدش میآیند، در حالیکه تسلیم باشند. سلیمان علیه السلام در این آیه به حضار در جلسه میفرماید: کدامیک از شما تخت ملکه سبأ را قبل از اینکه نزد ما آیند در اینجا حاضر میسازد؟ و منظورش از این فرمان این است که وقتی ملکه سبأ تخت خود را از چندین فرسخ فاصله در حضور سلیمان حاضر دید، به قدرتی که خدا به وی ارزانی داشته، و به معجزه باهره او بر نبوتّش پی ببرد، تا در نتیجه تسلیم خدا گردد، همچنانکه به شهادت آیات بعد تسلیم شدند.
قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ اِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ اَمینٌ. عفریتی از جن گفت: پیش از آنکه از مجلس خود برخیزی تخت را نزدت میآورم که بر این کار توانا و امینم. کلمه عِفْریتٌ به معنای شریر و خبیث است. مفهوم آیه این است که من به آوردن آن نیرومند و امینم. نیرومند بر آن و حمل آنم خستهام نمیکند، امین بر آنم. عملکرد شیاطین جن و انس به عنوان دشمن پیامبران: وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ (انعام) کلمه جِنّ در اصل به معنای استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معنای طایفه ای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند. ماحصل آیه فوق چنین میشود: همانطور که برای تو دشمنانی از شیطانهای انسی و جنّی درست کرده ایم که پنهانی و با اشاره، علیه تو نقشه ریزی میکنند و با سخنان فریبنده، مردم را به اشتباه میاندازد، برای تمامی انبیای گذشته نیز چنین دشمنانی قرار داده بودیم. و گویا مراد این باشد که شیطانهای جنّی بوسیله وسوسه به شیطانهای انسی وحی میکنند و شیطانهای انسی هم آن وحی را بطور مکر و تسویل پنهانی، برای این که فریب دهند یا برای اینکه خود فریب آن را خورده اند به هم دیگر میرسانند. مرگ سلیمان و عدم اطلاع جن از غیب: فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ... تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ (سبأ) مراد از دابَّةُ الاَْرْضِ بطوری که در روایات آمده، حشره معروف به بید و موریانه است، که چوبها و پارچهها را میخورند. از سیاق آیه استفاده میشود که سلیمان علیه السلام در حالیکه تکیه به عصا داشته، از دنیا رفته و کسی متوجّه مردنش نشده، و همچنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جن کسی متوجّه واقع مطلب نبوده، تا آنکه خداوند بیدی را مأمور میکند، تا عصای سلیمان را بخورد و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آنوقت مردم متوجّه شدند که وی مرده بود، و جن فهمید که ای کاش علم غیب میداشت. چون اگر علم به غیب میداشت تا به امروز درباره مرگ سلیمان در اشتباه نمیماند، و این عذاب خوارکننده را بیهوده تحمل نمیکرد/ المیزان
صحیفه سجادیه
شکر و سپاس خیلی با فکر و اندیشه سر و کار ندارد و چندان نیازی به مقدمات تعمقی و اندیشه ای و شناخت ندارد. و آنچه بدون مقدمات فکری و عقلی امکان ندارد، حمد و ستایش خداوند است. این نیز فرق اساسی دیگر در میان حمد و شکر است. میفرماید الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور. اما آیه ای نداریم که بگوید الشکر لله الذی خلق الکرات و الارض. هر چه در قرآن یا حدیث، حمد در کنار نعمت آمده، شکر آن نعمت نیست، بلکه ستایش قدرت خداوند است که آن نعمت را به وجود آورده است. به ما یاد داده اند که در اول غذا بسم الله بگوئید و در آخرش الحمدلله. و انصافاً این سفارش جایگاه خوبی در فرهنگ عملی ما دارد، لیکن همان معنی شکر از آن قصد میشود و این معنی به حدی در ذهن ما رسوخ کرده است که کسی به سختی باور میکند که حمد و ستایش با شکر و سپاس فرق دارد. و موقعیت نیز مویّد این معنی نادرست است، زیرا پس از غذا و برخورداری از نعمت غذا، به زبان آورده میشود. در حالیکه مراد توجه به انسان و نیازش به غذا، است؛ رابطۀ بقائی انسان با موادی از جهان که غذا نامیده میشود، رابطۀ این مسائل با قدرت خداوند که نظام مواد غذائی و تغذیه، خود یک نظام بزرگ و دقیق است که خود یک جهان از قوانین آفرینش است. شکر غذا امر دیگری است و این حمد چیز دیگر. در بخش بعدی همین دعا خواهیم دید که امام علیه السلام آثار و کاربردهائی برای حمد میشمارد که هیچکدام از آنها در شکر نیست.
بزرگ ترین شعبه ایمان
پیغمبر عظیم الشان صلی الله علیه وآله و سلم در کلام نورانی فرمودند: ود المؤمن للمؤمن فی الله من أعظم شعب الإیمان: دوستی مؤمن با مؤمن برای خداوند، از بزرگترین شعبههای ایمان است (الکافی، ج ۲) ودّ یعنی دوستی و پیوند. دوستی مؤمن با یک مؤمن برای خدا، نه اینکه من بخواهم سوء استفاده کنم. بخواهم زمینش بزنم، بخواهم عیبهایش را پیدا کنم. فرمود: دوستی یک مؤمن با یک مؤمن به خاطر خدا، بزرگ ترین شعبه و بزرگ ترین دست آویز ایمان است. تجربه نشان داده است که اگر کسی همه خوبیها را رها کند، و در جمع خوبها برود، و رفقای خوب پیدا کند، بخواهد یا نخواهد، همه خوبیها بطرف او خواهد آمد. همه آنهایی که دنبالش هستیم؛ مثل نماز، روزه و ذکر و دعا، همه آنها میآید و حتی فرستادگان خدا و چهارده معصوم علیهم السلام. بسیاری میگن: ما مدت هاست میخواهیم به خدا و اهل بیت نزدیک شویم. دعا میخوانیم، توسل میکنیم ولی نمیشه، چه کنیم؟ مرحوم حاج آقای دولابی میگفت: افرادی که طالب حق اند و جهاد و کوشش میکنند، خدا و چهارده معصوم علیهم السلام را میخواهند، کمال میخواهند، اگر واقعا جدی هستند و نیت پاک دارند، علامت استجابت دعایشان این است که خدا یک دوست خوب سر راهشان میگذارد. دوست خوب نماینده خدا و چهارده معصوم است. از اول که خورشید تابنده نمی آید. ما طاقت دیدنش را نداریم. امام اگر نورش تجلی کند، همه عالم، کن فیکون میشود. اول یک شمعی، یک نوری به اندازه ظرفیت وجودی ما، سر راه ما قرار میدهند. این دوست خوب نماینده قرآن و چهارده معصوم و امام زمان است، ما را وصل میکند، اگر ما به این برق ضعیف وصل شدیم و از او استفاده کردیم، یک چراغ قوی تر برای ما میفرستند. همینطور تا آخر پله پله میبرن، شبکه مجازی و رسانه و کتاب هم دوست حساب میشن، پس در انتخاب دوست خوب دقت کنیم.
تجسم دوستان به هنگام مرگ
پیغمبر خدا فرمود: بنگرید با چه کسی هم صحبت میشوید؟ زیرا هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد، جز آنکه یارانش در پیشگاه خدا، در برابرش مجسم شوند. اگر از نیکان باشد، او هم از نیکان است. و اگر از بدان باشد، او هم از بدان است. و هیچکس نیست که بمیرد و هنگام مرگش هم صحبتش در برابر او مجسم نشود (الکافی، ج ۲) کسی که میخواهد از دنیا برود، خدا رفقایش را موقع مردن میآورد. دوستان خوبی که با آنها معاشرت داشتیم، روح هایشان دور ما جمع میشوند و ما را بطرف بهشت میبرند. اگر با اراذل و اوباش و بدها و فاسق و فاجرها هم نشین است، قطعا با آنها محشور میشود. گفتم: به من بگو چطور میمیرم؟ گفت: به من بگو چطور زندگی میکنی؟ با چه کسانی زندگی میکنی؟ در دنیا با هرکس هم نشین بودی، بد یا خوب، موقع مردن و برزخ و آخرت با آنها هستی. سعی کنیم دوستان بد را از خودمان دور کنیم. از آنان فاصله بگیریم و باخوبها همنشین شویم.
پشت پرده کاهش کشت چغندر قند چه بود؟ هیچی، مافیای واردات شکر دست بکار شد. کشت محصول چغندر قند به خاطر قیمتگذاری نامناسب کاهش یافت و همین موضوع باعث شد بسیاری از کشاورزان تمایلی به کشت این محصول نداشته باشند. همین موضوع دلیلی شد تا واردات شکر اهمیت یابد. معاون وزیر فلان دخالتهای دولت در تولید محصولاتی همچون شکر، گندم و دانههای روغنی را به عنوان عاملی ذکر کرده بود که باعث شد خودکفایی در تولید آنها تحت الشعاع قرار بگیرد. ضمناً گفت: در تولید شکر تا مرز خودکفایی پیش رفته بودیم اما با وجود شرایط خوب نتوانستیم چغندر بکاریم و بخاطر فریز کردن قیمتها، تولید چغندر خیلی کم شده و تولید ما در این زمینه در حال آسیب دیدن است.
نماز
از پیامبر خدا مروی است که: شیطان، پیوسته و تا آن زمان که مؤمن بر نمازهای پنجگانه خود، مراقبت دارد، از وی هراسان است، ولی چون آدمی، نماز خود را ضایع کند، شیطان نیز بر او جسور میگردد و در گناهان بزرگش می اندازد. طریق تکمیل انسان در این دو جمله خاصه میشه: (بزرگ داشتن اوامر الهی از قبیل نماز و روزه، و محبت نسبت به مخلوق خداوند) از آن نوع محبت که بزرگتران، نسبت به کوچکتران خود، رعایت میکنند و همراه با نوعی نگرانی و ترس است، فی المثل: محبت پدر و مادر، نسبت به فرزند خردسال، شفقت است. آدمی سفری بی نهایت و منزلهائی پرخوف و خطر و بی انتها در پیش دارد و بیشتر مردم از این راه بی پایان و تحصیل اسباب نجات از مهالک آن غافلند.
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور
غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن: نه گمان کنیم که این مرد دیوانه ی مرموز فقط حملاتی به عالم تشیع داشته، بلکه در سایر مؤلّفاتش حملات شدیدی به اصل دین مقدّس اسلام و تمام قوانین مقدّسه ی آن دارد، تا آنجا که مینویسد: دین اسلام امروز مردود است. و کسروی طریقه ی منحوسه ی خود را پاک دینی گذاشته و پیروی از آن را امر حیاتی و لازم دانسته. مثلاً نوشته: چون جمعی از مسلمانان، عامل به قوانین دین اسلام نیستند یا تابع قوانین اروپایی شدند، معلوم میشود که این دین ارزش خود را از دست داده باشد، عوض شود، و واجب است مردم اسلام را بگذارند، و پاک دینی مرا بپذیرند؛ چه آنکه من برانگیخته شده و برای سعادت این ملت آمدم. مغز و کلّه ی این مرد مرموز آنقدر خالی و گندیده بود و نمیفهمید، یا میفهمید و عمداً سهو میکرد، و خودش را به الاغی میزد، البته دور از جان الاغ. این مرتیکه مأموریت داشت که مردم را گمراه و ایجاد اختلاف کند، که اگر بیماران به دستورات دکتر و طبیب حاذق عمل نکنند، دلیل بر آن نیست که دستورات طبیب، فاسد و از کار افتاده و ارزش خود را از دست داده و باید طبیب و دکتر را عوض نمود؛ بلکه باید به وسائل مختلفه بیماران را وادار کنند که دستورات طبیب حاذق را عملی کنند و اگر عمل نمودند و در پی تمام دستورات رفتند و نتیجه نگرفتند، آنگاه باید طبیب را عوض نمایند. این مهره مرموز حیله گر، خیال میکرد که اگر مردم قانون مقدّس اسلام را گذاشته و پیرو قانون اروپایی شدند، دلیل بر نقص قانون مقدّس اسلام است و حال آنکه این طور نیست.
حُسنیّه بخش دوم، مفسر کبیر ابوالفتوح رازی روایت کرده: در زمان خلافت هارون الرّشید مردی بازرگان میزیست که مال و نعمت فراوانی داشت و از مشاهیر بغداد بشمار میرفت، و در محبّت خاندان عترت و طهارت شهرتی تام داشت. پیوسته ملازم امام صادق علیه السلام بود و وظیفه خدمتگذاری آن حضرت را به جای میآورد. بعد از شهادت آن حضرت، در اثر ظلم و ستم دشمنان، اموال و دارائیهایش را از دست داد و به درویشی و مسکنت افتاد، و از اموال دنیا جز کنیزی برایش نمانده بود. او را وقتی که پنج ساله بود خریده و به مکتب فرستاده بود. این بانوی خوش شانس مدّت ده سال برای کسب علم و معرفت به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشد و قریب بیست سال به مطالعه علوم دینی اشتغال داشت. چون مشقّت فقر و تنگدستی خواجه شدت گرفت، روزی از تنگی روزگار نزد کنیزش اظهار شکایت کرد و گفت: ای حُسنیّه، تو مانند فرزندم هستی و غیر تو کسی را ندارم، زحمات زیادی برایت کشیدهام تا به این فضائل و کمالات آراسته شده ای. اینک از تو میخواهم که از روی فراست، چاره ای برایم بیندیشی، که کارم از هجوم فقر، به رسوایی کشیده است. حُسنیّه گفت: ای خواجه! به نظر من صلاح در این است که مرا برای فروش نزد هارون ببری و اگر او از بهای من پرسید، بگوئی که صد هزار دینار زر رایج ارزش دارد. اگر بگوید مگر او چه هنری دارد که این قیمت سنگین بر او گذاشته ای؟ بگو: هنرش این است که اگر تمام علمای عصر حاضر جمع شوند و در علوم و مسائل شرعی و دینی با او بحث کنند، بر همه فائق آید، و آنها را در بحث مغلوب نماید.
خواجه گفت: حاشا که من چنین کاری کنم. اگر آن ظالم بر فضیلت و سیرت نیکوی تو آگاه گردد، در صدد برمی آید تا تو را از من بگیرد. حُسنیّه گفت: نترس، به برکت محبّت اهل بیت رسول خدا علیهم السلام کسی نمیتواند مرا از تو جدا کند. بر خدا توکّل کن که هر چه خیر ماست خدای متعال برایمان پیش خواهد آورد. خواجه برخاست و نزد یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون رفت و جریان را همانگونه برای او شرح داد. یحیی گفت: برو و کنیزت را بیاور. خواجه با نگرانی به خانه بازگشت. ادامه دارد..
زیارت جامعه بخش سوم
چون فقط ابتدای این مبحث کمی سنگین هست، کوتاه میگم. مرتبه واحدیت: در این مرتبه حقایق اسماء و صفات تفصیل مییابند، اللَّه اسمی است که مستجمع جمیع اسماء و صفات است، و دیگر اسماء در تحت او هستند، علوم تفصیلی به موجودات در مرتبه واحدیت از راه اعیان ثابت میباشد، اعیان ثابته پیکره و تفصیل اسماء الهی اند، این حقایق به وجود احدی موجودند/ مرتبه فیض منبسط: که وجود ماسوی و میان نشین عالم حق و خلق است، مابین ما و خدا، فیض منبسط و صادر، اول برزخیت داشته و از آن جهت میگیرد و بهش جهت میدهد. حضرت خاتم صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام به این مرتبه رسیده اند، لذا به این مرتبه، حقیقت محمدیه نیز گفته میشه. این امر واحد الهی است و آیه شریفه (لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) امر اشاره به آن است و نیز: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ؛ اشاره به این حقیقت هستش، خداوند این وجود را مادّه همه موجودات قرار داده و همه موجودات به این مادّه نوشته میشوند، بعبارت دیگر مرکب و جوهر نوشتن موجودات، این امر واحد الهی است، و دیگر موجودات نقوشی بر این پرده اند. این یعنی سرّ آل محمد صلی الله علیه وآله که در همه موجودات است، و مراد از ولایت و سرّ ولایت که جاری در همه موجودات هستش همینه، و امام علیه السلام و کسی که واجد این مرتبه است میتواند به همه موجودات، علم داشته باشه، و در همه عالم تکوین تصرّف کنه. دیگر انبیاء علیه السلام و اولیاء به اندازه ای که از این حقیقت آگاه هستند میتوانند به حقایق دنیا و آخرت علم پیدا کنند، و در آن تصرف کنند، این مرتبه مظهر اللَّه است و انسان کامل همین مرتبه هستش/ مرتبه عالم عقل: که مرتبه تقدیس و تسبیح است و ملائکه مظهر جلال خدا بوده و منزّهند، و انسان به لحاظ عالم عقل خود، با این عالم مرتبط هست/ مرتبه عالم مثال و ملکوت اعلی و اسفل: در این مرتبه صورت حقایق و تمثلات حقایق در مراتب نزول و صعود قرار دارند. عالم خیال انسان کانالی از این مرتبه میباشد/ مرتبه عالم ماده و کون و فساد: عالم اجساد انسانی در این نشأه قرار داره، و از این نشأه میگیره، این مرتبه پایین ترین مرتبه دار وجود هستش. هر مرتبه از عوالم فوق تفصیل عالم بالاتر از خویشند، هر بالایی متن و پایینی شرح آن است. لذا مرتبه عقل واجد همه موجودات ملکوتی و ملکی است. همانطور که گفتم، صادر اول و نخستین و حقیقت محمدیه نیز مشتمل بر همه مواطن و مراتب وجود است و مادّه همه کلمات وجودیه میباشد و مثقال ذره ای از آن بیرون نیست. میدونم کمی برات سنگین هست ولی، کمی که جلوتر بریم برات قابل فهم تر میشه. همین قدر فعلاً تا اینجا کافیه.
مکافات عمل و دعای پدر قسمت سوم
یکی از آنها به سمت جوان رفت و گفت: این گاو زرد رنگ را چند میفروشی؟ جوان که متوجه اشتیاق آنها برای خرید گاو بود با خونسردی گفت: نمیفروشم! گفتند: به هر قیمتی که تو بگویی میخریم! جوان با شادمانی گفت: هر قیمتی؟ گفتند: بله! جوان گفت: بسیار خوب میفروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید. مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آنها گفت: چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟
دیگری گفت: باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن را پیدا نمیکنیم.
سومی گفت: دست نگه دارید! به سراغ حضرت موسی میرویم. ببینیم نظر ایشان چیست. حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت: چاره ای نیست. اگر میخواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید! آنها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند: این هم گاو زرد رنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟ حضرت موسی گفت: جنازه را بیاورید!
اعتراف مدیر عامل نستله ایران به ارتباط با شرکت مادر. در حالیکه نستله در ایران، تحت عنوان یک شرکت محلی فعالیت میکند، مدیر عامل این شرکت اخیرا در ویدیویی بصورت مستقیم از ارتباط این شرکت محلی با نستله بین المللی پرده برداشت. این اعتراف بار دیگر نگرانیها را درباره فعالیت برندهای چند ملیتی در ایران و امکان خروج سرمایه از کشور به نفع شرکتهای همکار با اسقاطیل افزایش داده است.
نثرچیست؟ برای این که شعر را بشناسیم، ناچاریم نثر را بشناسیم؛ چرا که گفتهاند: تعرف الاشیاء باضدادها. اشیا با ضدشان شناخته میشوند. از طرف دیگر با روی کار آمدن جریان شعر سپید، تفکیک شعر از نثر قدری دشوار شده. چهبسیار نثرهایی که به نام شعر در مطبوعات به چاپ میرسند. در مورد فرهنگ و ادب پارسی این واقعاً تاسف آور هست، از این رو ضروری است تا نثر را نیز تعریف کنیم. نثر در لغت: دکتر منصور رستگار فسایی، در کتاب انواع نثر فارسی، به نقل از لغتنامه دهخدا نثر را اینگونه تعریف کرده است: نثر در لغت، صفت عربی است به معنای پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم برخلاف نظم، و یکی از اقسام دوگانه سخن در مقابل شعر. کلمه منثور به معنی پراکنده ۲ بار در قرآن هم آمده، مثلاً آنجا که خطاب به مجرمین فرموده: وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورًا: ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ عملی ﻛﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﻣﻰ ﭘﺮﺩﺍﺯﻳﻢ ، ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻏﺒﺎﺭی ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺯﻳﻢ. چون قرآن میخونی این آیه فرقان رو گذاشتم تا توی ذهنت ملکه بشه. امّا نثر در اصطلاح: برای نثر تعریفهای متفاوتی ذکر کردهاند. بعضی گفتهاند؛ نثر کلامی است که وزن و قافیه نداشته باشد. بعضی هم تعابیر متفاوتتری را برای نثر بیان کردهاند. دکتر حسین خطیبی نوشته است: نثر کلامی است که در آن مفاهیم و معانی با وضوح و روشنی و رسایی و با نظم فکر و منطقی بیان میشود و تنها وظیفۀ لفظ در آن بیان معناست. جُمَل یعنی جملات در نثر با مراعات موازین دستوری با یکدیگر میپیوندند و معانی بی هیچگونه قطع و انحرافی بیان میشوند و راست و مستقیم پیش میروند. وصل و فصل جُمَل، بر مبنای توالی افکار و روش طبیعی و قواعد مشخص زبان استوار است.
علی نامه بخش نهم
تصرفات کاتبان در علی نامه: تردیدی ندارم که در طول زمان هم راویان و نقالان این حکایت، و هم کاتبان آن، در خلال نقل و روایت و کتابت، تصرفاتی در آن کرده اند، به ویژه کاتب این نسخه که مردکی کم سواد بوده و گاه مصراعی را به مصراعی دیگر پیوسته و وزن و قافیه مصراعها را آشفته کرده است، و گرنه مشخص است که مولف و گویندهٔ اصلی به اصول فن شعر فارسی مسلط بوده و در حدود مبانی عروض و قافیه عصر خودش، وزن و قافیه را به دقت رعایت کرده، در مواردی معلوم میشود که خیلی هم باسواد و آگاه بوده. در اکثر ابیات، تمامی اصول نظم فارسی، با دقّت رعایت شده، و بعضی زحافاتِ عروضی آن نیز از ویژگیهای سبک شعر عصر خودش بوده که مرسومخبوده، و نمونه آن را تا یک قرن پس از او در کار بعضی از گویندگان میشه دید، اما مواردی هم هست که هیچ توجیه عروضی و فنّی برای خطاهای او نمیتوان در نظر گرفت، جز اینکه کاتبان بیسواد بوده اند. راویان و کاتبان در این کار مقصرند. ورودِ کلمه ای مانند (ایل) به معنی قبیله که ظاهراً بعد از مغول وارد زبان فارسی شده، در این منظومه باید از تصرفات راویان و کاتبان باشد. احتمال میدهم مثلاً در شعر اصلی تصحیف (اهل) بوده. همچنین موارد اندکی که قافیه دال و ذال در آن دیده میشود. البته وجود قافیه دال و ذال بطور تصادفی در این عصر، در شعری که تا حدودی به زبان عمومی عصر نظر دارد و گوینده احتمالاً از اهالی ناحیه ای است که در آن دال و ذال تمایز ندارد. مثلاً اهالی بلخ و غزنین و ماوراءالنهر (المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمس الدین محمد بن قیس رازی به تصحیح علامه محمد قزوینی و مقابله استاد مدرس رضوی انتشارات دانشگاه تهران) چندان هم دور از اسلوب نیست.
تئودور نولد که دربارۀ مقام زن در شاهنامه مینویسد: در شاهنامه زنان نقش فعّالی ایفا نمیکنند، تنها زمانی ظاهر میشوند که هوس یا عشقی در میان باشد. اما این نظر چندان منصفانه و دقیق به نظر نمیرسد. نمیدونم این جناب تئودور یهودی چه دشمنی با فردوسی داشته. درست است که به لحاظ کمّی، حجم بسیار کمتری از شاهنامه حماسی و جنگجویی به زنان در مقایسه با مردان اختصاص یافته، ولی کور بوده که دقت کند زنها هم به همین میزان، کمتر از مردان در جنگها میجنگیدند، پس چرا به رشادتهای زنان در جنگ اشاره نکرده؟ اگر ندیده، پس حق نظر دادن هم نداشته. نقش برجستۀ زنان را در بسیاری از داستانهای شاهنامه، حتی شجاعتشان در جنگاوری به هیچ روی نمیتوان نادیده انگاشت.
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
گردآفرید و گردیه نمونههای کممانندی از زنان سلحشور و بیباکند. فرانک هوشمندانه و فداکارانه پسر خود فریدون را دور از چشم ضحاک و ضحاکیان می پروراند و هموست که سرانجام با به بند کشیدن ضحاک، ایران را از فرمانروایی ستمگرانه و چند صد سالۀ او میرهاند. در حالیکه ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته میشود، نسل شاهی ایران از طریق دختر او، ماه آفرید به نواده اش منوچهر، پسر پشنگ منتقل میشود. در داستانهای مهیج و دل انگیز عشقی حماسی شاهنامه، مانند زال و رودابه، بیژن و منیژه، کیکاوس و سودابه، کتایون و گشتاسپ، بهرام گور و آزاده، زنان نقشهای برجسته ای ایفا میکنند. همای دختر بهمن به پادشاهی ایرانشهر میرسد و تاج شاهی بر سر می نهد. در مورد این قسمت جعلی زن ستیزانه:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
مربوط به داستان سیاوش (سیاوخش: جهاندار نامش سیاوخش کرد، برو چرخ گردنده را بخش کرد) شاهزاده پاک نهاد ایرانی مربوط میشه که نامادریش سوداوه به او دل باخت و او را بسوی خود میخواند، اما پس از آنکه با مخالفت سیاوش روبرو میشود و از وصل ناامید، مثل قضیه یوسف و زلیخا، نزد شوهرش کیکاوس چنین وانمود میکند که سیاوش قصد دست اندازی به او را داشته است. سرانجام به پیشنهاد موبدان سیاوش برای اثبات بی گناهی خود، باید از آتش بگذرد. هیزم انبوهی گرد میآید و همه منتظرند که سیاوش از کوه آتش بگذرد و... که این قسمت جعلی رو به شعر الحاق کردند. و از قدیم گفته اند: شنونده باید عاقل باشه، و فردوسی دیدگاه مثبتی به زن دارد، کافیه شاهنامه اصلی رو کامل مرور کنید تا متوجه بشوید، بعنوان مثال، بخش دوم داستان نوش زاد با کسری با این ابیات شروع میشود:
اگر شاه دیدی وگر زیردست
وگر پاکدل مرد یزدان پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن
یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم
برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه
در شاهنامه بیتهای بسیاری در توصیف و ستایش ویژگیهای ظاهری و معنوی خوب زنان آمده، توصیف هایی از این دست فراوان به چشم میخورد: آراسته همچو باغ بهار، آرایش روزگار، پری چهره، سرو سهی، ناسفته گوهر، آرام دل، بهشتی روی، بهشت پرنگار، ماه دیدار. ادامه دارد..
خندق یا احزاب
ادامه از قبل.. عمرو بن عبید از حسن بصری روایت کرده که گفت: وقتی علی علیه السلام عمرو بن عبدود را به قتل رسانید، سر نحس او را برداشت و در پیش روی رسول خدا انداخت. پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک علی را بوسیدند. این روایت ضعیف است، زیرا راوی حدیث فردی دو رو بوده و روایات دروغین هم در کارنامه او زیاد است. و از ابی بکر بن عیاش روایت شده که گفت: علی علیه السلام ضربتی زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنی ضربتی که از آن حضرت بر عمرو بن عبدود زد و بر علی علیه السلام ضربتی زده شد که در اسلام از او بدتر نبوده، یعنی ضربه ابن ملجم لعنت خدا بر او باد. ابن اسحاق گوید: حیان بن قیس بن عرقه تیری بر سعد بن معاذ انداخت و گفت: بگیر این تیر را من ابن عرقه هستم، رگ اکحل (رگ میانی دست) او را قطع کرد. سعد گفت:خدا تو را در آتش اندازد، بار خدایا اگر من مدتی بعد از جنگ قریش باقی ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرقه بگیرم. زیرا قومی در نزد من برای جهاد با آنها محبوب تر از قومی نیست که پیامبر تو را اذیّت کردند، و او را تکذیب کردند، و او را بیرون کردند. و اگر جنگ بین ما و آنها پایان یافته، خدایا این زخم تیر را وسیله شهادت من قرار بده، و مرا نمیران تا چشم مرا از انتقام از بنی قریظه روشن نمایی.
کوروش کبیر خبیث بخش ششم
در منشور کوروش مفاد چندانی که بر حقوق مردم تأکید کند، دیده نمیشود. در حالیکه سخنان مبتنی بر حقوق مردم پیش از او، در کتیبههای پادشاهان دیگر بابل آمده است. چرا؟ چون حقوقی برای مردم قائل نبوده، این را بزودی اثبات خواهم کرد، تا مشخص شود که ما تحت تاثیر تحریفات تاریخی مورخین کاذب یهود، از کوروش خبیث یهودی، در ذهن خود یک قدیس و اسطوره دروغین ساخته ایم. حمورابی در ۱۳۰۰ سال پیش از کوروش، و در ضمن حدود ۳۰۰ ماده حقوق مدنی و قضایی آورده است: منم حمورابی، شاهی که خدایان مرا برگزیدند تا برای مردم رفاه را به ارمغان آورم، تا عدالت و دادگری را در زمین گسترش دهم، تا ظلم و بدی را از بین ببرم، تا قوی نتواند بر ضعیف ظلم کند و زور بگوید. منم حمورابی، آن کسی که فراوانی و برکت را زیاد کند، آن کسی که بر چهار گوشه جهان گام میگذارد، آن کسی که بابل (نزدیک بغداد کنونی در عراق) را بزرگ و باشکوه کرد، آن کسی که قلب خدای خود مردوک را متوجه خود کرد، آن کسی که نیایشگاه اسگیلا را آباد کرد، آن کسی که شهر اور را آبادان کرد، آن کسی که شهر اوروک را زیبا و با طراوت کرد. منم حمورابی، شاه چهارگوشه جهان، شاه بابل، شاه توانا، کسی که قانون و عدالت را در زمین برقرار کرد، کسی که به مردم آسایش بخشید. منم حمورابی، شاه بزرگ، من چوپان مردمی بودم که مردوک آنان را به من سپرده بود، من سرزمینهای آرام برای مردم فراهم ساختم، من بر مشکلات بزرگ پیروز شدم، من دشمن را ریشهکن کردم، من جنگ را کنار نهادم، من به همه سرزمینها آسایش ارمغان کردم، من کاری کردم تا همه مردم در دوستی و صلح زندگی کنند، من اجازه ندادم کسی مردم را آزار دهد و برنجاند و بترساند، سایه مهربان من بر فراز شهر گسترده شده است. من همه مردمان سومر و بابل را در آغوش خود گرفتم، آنان را بسوی خوشبختی رهنمون شدم، من همیشه و همواره در صلح و آشتی بدانان فرمان راندم، من همه مردم را در پناه دانایی خود قرار دادم، من اجازه ندادم تا قوی بر ضعیف ظلم کند و زور گوید، من اجازه ندادم تا کسی به کودک یتیم یا زن بیوه ظلم کند. من حمورابی هستم، شاه دادگری، بنیانگذار قوانین، مجری عدالت، من شاهی هستم که به مظلوم عدالت میبخشد، بگذارید هر ستمکشیدهای که ادعایی دارد به نزد من بیاید، من قلب مردوک را شاد کردم، من قلب مردوک را از خود خوشنود کردم، برای همه روزهایی که خواهند آمد، برای همیشه.
دنیا بازیچه یهود بخش هفتم
دولت عثمانی چگونه سقوط کرد؟
بیش از هفتاد سال است که دست غارتگر یهود برای تشکیل دولت اسقاطیل بکار افتاده و مشغول فعالیت است. در زمان سلطان عبدالحمید خواهش کردند که در مقابل دریافت ۵ میلیون لیره طلا هدیه، و ۱۰۰ میلیون جنیه طلا قرض ۱۰۰ ساله بدون ربا، به آنها اجازه دهد تا وارد فلسطین شوند و بمانند (جنیه واحد پول کشور مصر هستش) یعنی تلاش کردند با پول و تطمیع نفوذ کنند. سلطان عبدالحمید که سابقه تاریخی یهود را میدانست، از قبول این مطلب به شدّت امتناع کرد، متعاقبا پس از امتناع سلطان تبلیغات شدیدی بر علیه او آغاز گشت، اگر تاریخ را با دقت مرور کنید متوجه میشوید که یهود موذیانی هستند که شاگردی ابلیس را کرده اند. این تبلیغات مغرضانه که حاوی جملات ذیل بود: در دولت عثمانی آزادی وجود ندارد، استبداد و دیکتاتوری بر مردم سایه افکنده، عبدالحمید روشنفکران را در دریا میاندازد، مردم را از بیچارگی نجات دهید، اروپا میخواهد عثمانی را تقسیم کند... این شایعه پراکنی، آنچنان قوی و فریبنده بود که اکثر مردم را تحت تأثیر قرار داده، انقلابی بر علیه دولت ایجاد کرد، بطوری که کم کم کوههای مقدونیه، سنگر و پایگاه مخالفان و شورشیان شد.
در مصطبه ای گذر نمودم
مستی به طرب به گوش ما گفت
تا هست علی امام عالی است
در مملکت دو کون والی است
ماعاشق آل مصطفی ایم
پیوسته گدای مرتضی ایم
مالک اشتر قسمت چهارم
بنابر شواهدی که ارائه شد، جنگاوران زره پوش جز با رجز خوانی و ذکر نام و نسب، به راحتی، حتّی از نزدیک شناخته نمیشدند. در صحنه نبرد صفین در یکی از روزها که جناح راست سپاه علی علیه السلام روی به فرار نهادند، امام به اشتر فرمود که آنها را فراخواند و مالک بعد از اعلام سخنان امام به فراریان فرمود: ای مردم من مالک بن حارثم، و این نام را تکرار کرد، ولی کسی به او توجهی نکرد، سپس به ذهنش گذشت که او در میان مردم به اشتر معروف است، از این رو گفت، ای مردم من اشترم، روی به من آرید، پس گروهی روی بدو آوردند. این اتفاق در کتاب نصربن مزاحم ذکر شده. اما اکنون جای این سؤال است که کلمه اشتر به چه معنی است و چرا و چگونه مالک بن حارث به این لقب معروف شد؟ دهخدا در لغتنامه اش مینویسد: «اشتر یعنی آن که پلک چشم او باز گردیده باشد و یا آن که پلک چشم وی بگردیده باشد، اشتر شدن یعنی پلک چشم ور گردیده شدن. از آنجا که پلک چشم مالک صدمه دیده بود، به اشتر معروف شد. براساس یک روایت ضعیف، در جنگ با اهل رده و در هماوردی مالک با شخصی به نام ابومسیکه این اتفاق افتاد. براساس این خبر که به افسانه نزدیک تر است تا واقعیت تاریخی، مالک پس از این که در نبردی تن به تن از ابومسیکه شکست خورد و به نزدیکی مرگ رسید، مجددا وی را شکست داد، ولی از ضربات مبارزه اوّل پلک چشمش زخمی شد. در حقیقت مالک در جنگ یرموک پلک چشمش آسیب دید و رگ چشمش بر اثر اصابت تیر زخمی و از این زمان به بعد به اشتر معروف شد. قلقشندی از ابن اعثم کوفی هم در این زمینه مینویسد: ... از قضا تیری بر گوشه چشم مالک بن حارث النخعی آمد و رگ چشم او پاره شد. مالک خودش به این لقب افتخار و در اشعار خودش به آن اشاره کرده است.
سلمان فارسی بخش ۳۰
پیکارى دیگر: ابونعیم اصفهانى و ابن سعد، آورده اند: مردى از قبیله بنى عبد قیس روایت میکند: با سلمان فارسى که فرمانده گروهى از سپاهیان اسلام بود، عبور میکردیم، وقتى به گروهى از جوانان ارتش برخورد کردیم، آنها خنده اى سردادند و با مشاهده سلمان که غیر عرب بود و لباس هاى ساده اى به تن داشت به استهزاء گفتند: این شخص فرمانده شماست؟ آن مرد میگوید به سلمان گفتم: اى ابو عبدالله! آیا مى بینى اینان چه مى گویند؟ سلمان گفت: کارى نداشته باش، آنها را به حال خود واگذار، خیر و شر بعد از این روشن میشود، اما اگر توانستى خاک بخور ولی حتى امیر و قاضی دو نفر نباش، این کار را انجام بده و از آه و ناله افراد مظلوم و درمانده بپرهیز، زیرا دعاى آنها مستجاب میشود. برخى از مورخان اولیه تلاش کردند تا حضور سلمان را در جنگهای اول و دوم، یعنی بدر و احد را انکار کنند، و درباره حضور سلمان در جنگ ها، آورده اند: اولین جنگى که سلمان در آن شرکت نمود خندق بود و پس از آن، حضور در هیچ یک از جنگ هاى رسول خدا (ص) را از دست نداد. طبق مفهوم این اعتراف تاریخى که سلمان، حضور در هیچیک از جنگ هاى پیامبر (ص) را از دست نداده، غیر از جنگ بدر و احد که مثلاً او بخاطر برده بودن نتوانسته در آنها شرکت کند، در سایر جنگها که ۲۶ مورد بوده، که در ۲۴ مورد آن در کنار رسول خدا (ص) شرکت داشت، ولى به علت دشمنی، باز مدعی شدند که سلمان بخاطر کهنسالى شمشیر نزده، بلکه همچون جنگ خندق، کلنگ به دست داشته و یا در جنگ هاى دیگرى، فقط طراح و برنامه ریز، مرشد و راهنما و گاهى نیز، مدیر و امداد رسان بوده. مثل بسیارى از قضایاى تاریخى، بخاطر دشمنى، قومیت و ملیت و غفلت، موضوع شرکت سلمان در جنگها هم، به دست فراموشى سپرده میشد. به هر حال، با اضافه کردن شش جنگ (قادسیه، مدائن، دمشق، و حمص و بلنجر و... ) که پس از رحلت پیامبر (ص) رخ داد، به ۲۴ جنگى که در زمان رسول خدا (ص) به وقوع پیوست، میتوان حتی با استناد به کلام دشمنانش، اینگونه نتیجه گرفت که، سلمان بصورت هاى گوناگون در حدود ۳۰ جبهه جنگ، حضور داشته، و علاوه بر خدمات علمى، و فرهنگى و اعتقادى در قلمرو نبرد با باطل نیز، خوش درخشیده است/ منابع، حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، الاستیعاب، اسدالغابه، الاصابة، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، سفینة البحار، بحارالانوار.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم اگر تو مى گویى که آنچه پیامبران و رسولان مى آورند کلام مردم نیست، مگر نه این است که کلام خداى تعالى نیز کلام است، و کلام ملائکه نیز کلام است؟ حکیم گفت: آیا نمى بینى که چون مردم بخواهند به بعضى از حیوانات و یا مرغان مطلبى را بفهمانند، مثلا نزدیک آیند و یا آنکه دور شوند از آنرو که حیوانات و مرغان سخن ایشان را نمى فهمند، صدایى چند براى فهمانیدن آنها از صفیر و اصوات وضع مى کنند تا به آن وسیله مطلب خود را به آنها بفهمانند، و اگر به زبان خود سخن گویند آنها نخواهند فهمید. همچنین بندگان چون از فهم کنه کلام ذات اقدس الهى و لطف و کمال کلام ملائکه ناتوان هستند، آنها شبیه به سخنان بندگان کلام خود را به آنها مى رسانند، و به آن نوع سخنى که در میان ایشان شایع است حکمت را به آنها تفهیم مى کنند، همانند آوازهایى که مردم براى فهمانیدن حیوانات و مرغان وضع کرده اند، و به امثال این مصطلحات که در میان آنها جارى است دقایق حکمت شریفه را براى آنها توضیح داده و حجّت خود را بر ایشان تمام کرده اند، و جایگاه این اصوات به حکمت، مانند جسد و مسکن است، و جایگاه حکمت به اصوات مانند جان و روح است، و لیکن اکثر مردم به غور و کنه کلام حکمت نمى رسند، و عقل ایشان به آن احاطه پیدا نمى کند، و به این سبب تفاوت و تفاضل میان علما در علم حاصل مى شود، و هر عالمى علم را از عالمى دیگر فرا گرفته است تا آنکه به علم الهى منتهى مى شود، که از ناحیه او به خلایق رسیده است، و بعضى از علما را آنقدر از علم و دانش کرامت فرموده که آنها را از جهل نجات مى بخشد، و تفاوت مراتب ایشان به قدر زیادتى علم ایشان است، و نسبت مردم به علوم و حقایقى که از آنها منتفع مى شوند ولى به کنه آنها نمى رسند، مانند نسبت ایشان به آفتاب است که از روشنایى و حرارت آن منتفع مى شوند و تقویت ابدان و تمشیت امور معاش خود مى کنند، و چشم ایشان از دیدن قرص آفتاب ناتوان است.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۵
برکنارى و ترور یاران ابابکر: مجموعه اى که به ابوبکر و عمر در ایجاد سقیفه و بعد از آن کمک کردند عده زیادى بودند، و طبیعى است این مجموعه از نظر توافق و هم خوانیشان به دو گروه تقسیم شدند. مجموعه افرادى چون، خالد بن ولید، ابوعبیدة بن جراح و عتاب بن اسید اموى و مثنى بن حارثه شیبانى و معاذ بن جبل و انس بن مالک، و شرحبیل بن حسنه، که نماینگر گروه ابوبکر بودند. عمر و هواداران براى رهایى از دست ابوبکر و پیروانش به راههاى گوناگونى متوسل شدند، هم چنین روابط ناخوشایند بین پیروان این دو گروه به خوبى آشکار است. ترور عتاب بن اسید اموى: او عتاب بن اسید بن ابى العیص بن امیة بن عبد شمس اموى، ابو عبدالرحمن. و گفته مى شود ابو محمد، روز فتح مکه مسلمان شد، و پیامبر او را به مقام والى مکه مشغول کرد. و ابوبکر او را بر آن کار ابقاء کرد و سن او بیش از بیست سال بود (الاصابة، ابن حجر، ج ۲، الطبقات، ابن سعد، ج ۵، المعارف، ابن قتیبه، اسد الغابه، ابن اثیر، سیره ابن هشام) و جمعى از اهالى مکه بعد از وفات پیامبراکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) راه ارتداد پیش گرفتند، و عتاب ترسیده و گریخت، تا اینکه سهیل بن عمرو با آنان صحبت کرد وآنان را به اسلام بازگردانید. (سیره ابن هشام، ج ۴) و طبرى امارت حجاج را توسط عتاب بن اسید در سال ۱۱ هجرى نقل کرده، در عین اینکه او فرماندار (حاکم) مکه هم بود. عتاب از بزرگان مکه بوده و وقتیکه پیامبر او را به فرماندارى (تاریخ الطبرى) مکه منصوب کرد و ابوبکر هم او را در جایش تثبیت کرد و او را امیر حجاج کرد! و به همین خاطر است که، عتاب یکى از رازهاى بنى امیه و قریش است و سئوال درباره او این است که: چرا او با ابوبکر در یک روز کشته شد؟ بطوریکه هیچکدام از مرگ دیگرى با خبر نشد؟ جواب: نظریه حزب قریش بر تئورى ترور مخالفان تکیه داشت، به همین سبب وقتى عمر و یارانش، براى آتش زدن خانه فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند (در خانه على (علیه السلام) و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام) حضور داشتند) زیرا على (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیده بود. به عمر گفتند: در خانه فاطمه (علیها السلام) است. و عمر گفت: حتى اگر او باشد (اعلام النساء، ج ۴، الامامة والسیاسة، ابن قتیبة، ج ۱، السقیفة والخلافه، عبدالفتاح عبدالمقهود) و زمانیکه جناح عمر و عثمان ترور ابوبکر را طرح ریزى کرد همزمان با آن بر کنارى و ترور هم پیمانان او را نیز برنامه ریزى نمودند و عتاب بن اسید یکى از یارى دهندگان او بود، به اندازه اى که ابوبکر او را بر عمر در سمت امیر حجاج برترى داد. و اگر ابو بکر ترور نمیشد، چه بسا بعد از ابو بکر عتاب به خلافت میرسید، و احادیث که در مدح او به دست ما میرسید بیشتر از احادیثى بود که در مدح عثمان از سوى امویان جعل شده و به دست ما رسیده است. خصوصاً اینکه مقام و درجه عتاب بالاتر از عثمان بود. او در زمان پیامبر فرماندار مکه بود، و در زمان ابوبکر باز هم حاکم مکه و امیر حجاج بود. در حالیکه عثمان در زمان رسول الله و ابوبکر به مقامى نرسیده و جدایى بین ابو بکر و عثمان افتاد، زیرا که آن دو، از دو جناح مختلف قریش بودند. با بررسى روایات ترور ابوبکر و عتاب و پزشک عرب حارث بن کلده، کسى که مسموم کردن ابوبکر را کشف کرد، و اینکه ابوبکر و عتاب در یک روز مردند بدون آنکه یکى از آنکه کشته شدن دیگرى را بشنود متوجه این مطالب مى شویم که: آن دو مسموم شدند و سریعاً مردند، بدون آنکه یکى از مرگ دیگر باخبر شود. و این مطالب نقلهاى دروغین درباره مرگ ابوبکر را که او بعد از دو هفته پس از مسموم شدنش مرد را باطل مى کند. فراموش نشود که مسافت بین مکه و مدینه فقط ۶ روز راه بود، و خبر رسانى سریعتر از این با پرندهها امکان پذیر مى باشد. و عتاب بن اسید از مقربین ابوبکر و هم پیمانان او بود و این پیمان در خانواده اش استمرار یافت تا آنجا که عبدالرحمن بن عتاب بن اسید در جنگ جمل در کنار عایشه شرکت داشت، و فرماندهى سمت راست سپاه را در جنگ به عهده داشت. و مروان بن حکم فرمانده سواره نظام جناح راست بود (المعارف، ابن قتیبه) و عتاب بن اسید هنگام مرگ عمرش به ۳۰ سال نمى رسید. واقدى مى گوید: در روزى که ابوبکر مرد عتاب هم مرد. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) محمد بن سلام الجمحى و دیگران مى گویند: خبر مرگ ابوبکر در روز دفن عتاب به مکه رسید. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) اولاد عتاب گفته اند: عتاب روزى مرد که ابوبکر مرد. (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۳، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۹) طبرى گفته است: عتاب در مکه مرد روزیکه ابوبکر مرد و هر دو مسموم شدند. (تاریخ طبرى، ج ۲) و باز طبرى مى گوید: عتّاب در مکه مرد. (تاریخ طبرى، ج ۲) و در این مسئله دو چیز مهم مى باشد: ۱- ترور عتاب با زهر ۲- ترور او در همان روز ترور ابوبکر. عملیات ترور ابوبکر خلیفه مسلمانان و طبیب عرب حارث بن کلده و عتاب بن اسید حاکم مکه و امیر حجاج با «زهر» و در دو شهر دور از هم و در همان روز بر نیرومندى مؤسسه بزرگى در آن لحظه دلالت مى کند. و این مؤسسه ترور مهمترین مؤسسه در حزب قریش بود. و سه یهودى پیشین عبدالله بن سلام و محمد بن مسلمه و زید بن ثابت از جناح عمر و عثمان بودند. (الاستیجاب، ابن عبدالله درهامش الاصابة) زید بن ثابت چندین بار در زمان عمر و عثمان و در هنگام غیبت آن دو حاکم مدینه شد و این، اعتماد آن دو را به زید، ثابت مى کند. و ابوبکر نیز به عتاب بن اسید اموى اعتماد زیادى مى کرد، همچون اعتماد عمر بر معاویة بن ابوسفیان. بطوریکه در سال دوم خلافت ابوبکر عتاب اسید اموى را سرپرست حجاج قرار داد. عروة بن زبیر مى گوید: ابوبکر یکسال عمر بن خطاب را امیر حج قرار داد. و در سال دوم عتاب بن اسید قریشى (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر) یعنى ابوبکر عمر را از اماره حج عزل کرد، و بجاى او عتاب را قرار داد و همین امر اهمیت زیادى در رابطه این دو با یکدیگر با خلیفه داشت، و سبب بهم خوردن رابطه آن دو با هم شد و کشته شدن عتاب اموى را در پى داشت.
در داستان گرفتارى امین برادر مأمون نقل شده که پس از آن که مأمورین طاهر قایقی که امین بر آن نشسته بود بر آب واژگون کردند، امین جامه هاى خود را از تن بیرون کرد تا سبک شود، پس شنا کرد تا از آب بیرون آمد، اتفاقا و از بخت برگشته اش از آنسوى بیرون آمد که لشکر دشمن جمع بود، پس بعضى او را گرفتند، از او بوى مشک و رایحه طیبه شنیدند، دانستند که امین است، احمد بن سلام گوید که او نیز به همراه امین در آن قایق بوده، هنگامى که واژگونش کردند، احمد نیز شنا کرد و خود را بیرون آورد، بعضى از اصحاب طاهر او را گرفتند و خواستند او را بکشند، وعدۀ دو هزار درهم داد که در صبح آن شب رشوه بدهد، احمد گفت از کشتن من درگذشت و مرا در اطاق تاریکى داخل نمود، من در آن حجره بودم ناگاه دیدم مردى را عریان و برهنه آوردند که جز سراویل و عمّامه چیزى در تن نداشت، و بر کتفش خرقه اى بود، او را نیز در اطاق حبس کردند و پاسبانان دور اطاق را بگرفتند که مبادا ما بگریزیم، چون آن مرد در جاى خود مستقرّ شد عمّامه را از سر و صورت خود برداشت، دیدم که او محمد امین است، پس بگریستم و آهسته گفتم: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، امین مرا دید و گفت تو کیستى؟ گفتم: من یکى از غلامان تو هستم اى سید من، گفت: کدامیک از غلامان من مى باشى؟ گفتم: احمد بن سلامم. گفت: نزدیک من بیا و مرا در بر بگیر که من وحشت سختى در خود مى یابم، نزدیک شدم و او را بغل گرفتم، دیدم دلش در اضطراب و خفقان است، پس گفت: بگو بدانم برادر من مأمون زنده است؟ گفتم اگر زنده نبود، براى چه این جنگ و کارزار میشد؟ گفت: بمن گفتند که او مرده است، گفتم: خدا زشت کند روى وزراء که تو را باین وضع رساندند، گفت: الآن وقت عتاب نیست و تقصیر آنها نبود، گفتم: اى سید من این خرقه را دور افکن. گفت: کسى که حالش مثل حال من باشد این خرقه نیز براى او زیاد است. پس گفت: اى احمد شکّى ندارم که مرا به نزد برادرم مأمون خواهند برد، آیا مأمون مرا مى کشد؟ گفتم: نمیکشد چه آنکه علاقه برادری، دل او را بر تو مهربان خواهد کرد. گفت: هیهات، الملک عقیم، لا رحم له. گفتم: امان مرثمه امان برادرت مى باشد، پس او را استغفار و ذکر خدا تلقین میکردم که ناگاه در اطاق باز شد. مردى با سلاح وارد شد و نگاهى به صورت امین کرد و بیرون رفت و در را بست، من دانستم که امین را خواهند کشت، و من نماز شب خود را خوانده بودم، مگر نماز وتر را، ترسیدم که مرا نیز با او بکشند و نماز وتر از من فوت شود، زود برخاستم براى نماز وتر، امین گفت که نزدیک من بیا و نماز بخوان که من در وحشت سختى مى باشم، پس زمانى نگذشت که جمعى از عجم با شمشیرهاى برهنه آمدند که امین را بکشند، امین چون این بدید از جا برجست و گفت: انّا للّه و انا الیه راجعون، ذهبت نفسى و اللّه فى سبیل اللّه اما من حیله؟ اما من مغیث؟ آن جماعت بیامدند تا نزدیک در، و هریک به دیگرى میگفت که نزدیک برو و کارش را بساز، امین وساده اى بر دست گرفت و گفت: أنا بن عم رسول اللّه، انا بن هرون الرشید، أنا اخو المأمون، اللّه اللّه فى دمى. یکى از غلامان طاهر داخل شد و ضربتى بر پیش سر امین زد، امین وساده را بر جلو صورت وى کشید و خواست که شمشیر را از وى بگیرد، که آنمرد بفارسى فریاد زد که: امین مرا کشت، آن جماعت در خانه ریختند و بر امین هجوم آوردند، یکى شمشیر بر تهیگاه او زد که امین بر رو درافتاد، آنگاه سرش را بریدند و نزد طاهر بردند، طاهر آن را براى مأمون به خراسان فرستاد، چون سر امین را به نزد مأمون بردند، امر کرد او را در صحن خانه بر چوبى نصب کردند، و سپاه خود را طلبید و شروع کرد به جایزه دادن، و به هر کدام که جایزه میداد میگفت: که اولا باید بر آن سر لعنت کند و جایزۀ خویش بستاند و آنان نیز چنین میکردند. پس مأمون امر کرد سر را از دار بزیر آوردند و خوشبو کردند (ظاهرا به خاطر آنکه گندیده و بدبو شده بود) و فرستاد براى بغداد تا با جثّه اش دفن کنند. این عاقبت کسی بود که برای خودش شاهزاده بوده، و برادرش به قدرت رسیده، ولی به چنین سرنوشتی دچار شد. پس کسی که خیال میکنه آقا زاده بودنش باعث میشه تافته جدا بافته باشه، حواسشو جمع کند که چرخ روزگار میچرخه و وای به حال کسی که به درگاه خدا روسفید نباشه.
یکى از آزمایشهاى حق تعالى بندگان خود را آزمایش به فقر است، همچنین آزمایش بندگان به غنا و ثروت است، و معلوم نیست که صبر بر فقر دشوارتر از صبر به غنا باشد؛ چه بسا افرادى که عمرى را با فقر در زهد و عبادت گذرانیدند ولى همین که گشایشى در کارشان شد بساط زهد و عبادتشان برچیده شد. تاریخ از این نمونهها فراوان دارد.
خداى تبارک و تعالى مادام که در وجود کسى خیرى مى بیند او را رها نمى فرماید و به حال خودش وانمى گذارد و بدا به حال کسى که از دامن لطف و عنایت الهى به کنار افتد، که همچون گوسفندى خواهد بود که از رمه و چوپانش به دور افتد و لا محالة نصیب گرگهاى بیابان خواهد بود؛ چنان که در بعضى از روایات به همین مضمون اشاره شده است. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: از اهل حق جدا نشوید که نصیب شیطان شوید، همچون گوسفند جدا مانده از رمه که گرفتار گرگ بیابان است.
میکائیل و جبرئیل دو فرشتۀ مقرّب الهى
در روایت آمده که میکائیل، فرشته موکل بر روزیها است، چه روزى جسدها و چه روزى جانها که معرفت است. و نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده است که فرمود: مؤذّن اهل آسمان جبرئیل است و امامشان میکائیل، که در نزد بین المعمور فرشتگان به امامت او نماز میگذارند. و به این القاب براى جناب جبرئیل علیه السّلام در آیات شریفه اشاره شده است: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ. که رسول خدا فرمود: خداى تعالى چه نیکو تو را ستوده است: ذى قوّة عند ذى العرش مکین. توان تو تا چه پایه است و امانتت چگونه؟ عرض کرد: امّا توان من پس خداى تعالى مرا مبعوث کرد و مأموریت داد به شهرهاى لوط که چهار شهر بود، و در هر شهر چهارصد، جنگجو به جز فرزندانشان و من همۀ آن شهرها را از ریشه کندم و آنقدر بالا بردم که اهل آسمان صداى مرغها و پارس سگهایشان را شنیدند، سپس آنان را فرو کوبیدم و همه را زیر و رو کردم و اما امانتم آنکه به هر چیز که مأمور شدم از آن چیز دیگر عدول نکردم. یکى از ابوابى که مجلسى در کتاب بحار الانوار منعقد فرموده: باب الحجب و الاستار فى السرادقات است، یعنى باب حجابها و پردهها و سراپردهها و روایاتى را که در این باره از اهل بیت رسیده است نقل نموده است. از جمله آنها روایتى است از توحید و خصال صدوق از امیر المؤمنین علیه السّلام که از حضرتش از حجب سؤال شد فرمود: نخستین حجابها هفت حجاب است، و عظمت هریک از حجابها را بیان مى فرماید، تا آن که فرماید پس از اینها سراپرده دیگر پانصد سال راه است. سپس سراپرده عزّت است، سپس سراپرده کبریا است، سپس سراپرده عظمت است، سپس سراپرده قدس است، سپس سراپرده جبروت است، سپس سراپرده فخر است، سپس سراپردۀ نور سفید است، سپس سراپرده وحدانیت است که هفتاد هزار سال راه است، سپس حجاب اعلى است و به همین جا سخن آن حضرت پایان یافت و ساکت شد. عمر گفت یا ابا الحسن. زنده نباشم روزى که تو را نبینم. صدوق پس از نقل این روایت میگوید: این حجابها بر خدا نیست، زیرا خداى تعالى توصیف به مکان نمى شود، بلکه این حجابها بر بالاترین درجۀ عظمت مخلوق خدا است که غیر او نتواند آن را درک کند. و نیز روایتى از معانى و خصال نقل مى کند که سندش به امام صادق علیه السّلام مى رسد و آنحضرت بواسطۀ پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل مى فرماید که فرمود: خداى تعالى نور محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را آفرید پیش از آن که بیافریند آسمانها و زمین و عرش و کرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را، و پیش از آن که بیافریند آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و داود و سلیمان و هر که را که خداى تعالى فرموده در آیۀ شریفۀ: وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ تا وَ هَدَیْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ، و پیش از آنکه همه پیامبران را بیافریند به ۴۲۴ هزار سال پیش، و خداى تعالى با او ۱۲ حجاب آفرید: حجاب قدرت و حجاب عظمت و حجاب منّت و حجاب رحمت و حجاب سعادت و حجاب کرامت و حجاب منزلت و حجاب هدایت و حجاب نبوّت و حجاب رفعت و حجاب هیبت و حجاب شفاعت، سپس نور محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را دوازده هزار سال در حجاب قدرت حبس کرد و او مى گفت: سبحان ربى الاعلى، و در حجاب عظمت یازده هزار سال و او مى گفت: سبحان عالم السرّ (و اخفى) و در حجاب منت ده هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو قائم لا یلهو، و در حجاب رحمت نه هزار سال و او مى گفت: سبحان الرفیع الاعلى، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو دائم لا یلهو، و در حجاب کرامت هفت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو غنىّ لا یفتقر، و در حجاب منزلت شش هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العلى الکریم، و در حجاب هدایت پنج هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى العرش العظیم، و در حجاب نبوّت چهار هزار سال و او مى گفت: سبحان رب العزّة عمّا یصفون، و در حجاب رفعت سه هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى الملک و الملکوت، و در حجاب هیبت دو هزار سال و او مى گفت: سبحان اللّه و بحمده، و در حجاب شفاعت هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العظیم و بحمده، سپس خداى تعالى عزّ و جل بر لوح ظاهر فرمود که چهار هزار سال بر آن مى درخشید سپس آن را بر عرش ظاهر فرمود و برپایۀ عرش هفت هزار سال ثابت بود تا آن که خداى عز و جل آن را در صلب آدم علیه السّلام قرار داد تا آخر... و در این روایت اسرارى است که دست آمال ما از رسیدن به آنها کوتاه است و درک این معانى درخور استعداد ما نیست.
و در حدیث معروف از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است که فرمود: خداى را هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت که اگر آن حجابها را بردارد سبحات وجه او تا هرجا که چشمش به آن مى رسد مى سوزاند: انّ اللّه سبعین الف حجاب من نور و ظلمة لو کشفها لا حرقت سبحات وجهه ما انتهى الیه بصره، و بعضى از بزرگان فرموده اند: که علما در تاویل این حدیث سخن طولانی گفته اند و اجمالش آن که حجاب در حق تعالى محال است، و نمى شود آن را فرض نمود مگر نسبت ببیننده و تحقیق درباره حجب آن است که طالب خدا را مقامات است که هر یک از مقامات پیش از وصول به آن براى سالک حجابى است، و مراتب مقامات بى نهایت است پس مراتب حجب نیز غیرمتناهى خواهد بود، و این که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در هفتاد هزار محصورش فرموده است جز به نور نبوّت قابل درک نیست، یا آن که مراد از هفتاد، کثرت است که عدد هفتاد به منزلۀ مثلى است براى فزونى. روح رئیس فرشتگان موکل بر حجب و ساکنان در حجب است، و ظاهر آن است که یک نفر است که سرکردگى همه را دارد و محتمل است که اسم جنس باشد بدین معنى که ملائکۀ هر حجابى رئیسى داشته باشند. و درود بر روحى که او از امر تو است اشاره است به آیه شریفۀ: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی: از تو مى پرسند که روح چیست؟ بگو روح از امر پروردگار، من است و ظاهر این جمله آن است که روح، مورد سؤال در آیه از فرشتگان است، نه روح انسانى. چنانچه در روایت کافى شریف و على بن ابراهیم و صفار و دیگران است که به سندهاى صحیح روایت کرده اند. از ابى بصیر که گوید سؤال کردم از امام صادق علیه السّلام از این آیه شریفه. فرمود مخلوقى است از جبرئیل و میکائیل بزرگتر، با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود و او با امامان است و او از ملکوت است. و روایاتى دیگر نیز در مقام رسیده است. فصلّ علیهم و على الملائکة الذین من دونهم من سکّان سمواتک و اهل الامانة على رسالاتک: پس درود بفرست بر آنان و بر فرشتگانى که در رتبه و مقام کمتر از آنانند و از ساکنین آسمانهاى تو هستند.
بنا به سند معتبر از عبد اللّه بزاز که گفت در میان من و حمید بن قحطبۀ طوسى معامله اى بود. در سالى به نزد او رفتم. چون خبر آمدن مرا شنید، در همان روز ورودم مرا طلبید. پیش از آنکه جامه هاى سفر را تغییر دهم و آن هنگام وقت زوال از ماه مبارک رمضان بود، چون بر او وارد شدم، دیدم حمید در خانه نشسته است که نهر آبى در میان آن خانه جارى است. چون سلام کردم و نشستم آفتابه و لگن آوردند، دستهاى خود را شست و مرا نیز امر کرد که دستهاى خود را شستم. آنگاه خوان طعام او را حاضر کردند. از خاطر من محو شده بود که ماه رمضان است و من روزه دارم، چون دست به جانب طعام بردم روزه را به خاطر آوردم دست کشیدم. حمید گفت: چرا طعام نمى خورى؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من بیمار نیستم و علّتى ندارم که موجب افطار باشد و شاید امیر را در این باب علّتى و عذرى باشد که مجوّز افطار او شده باشد. آن پلید گفت که من نیز علّتى ندارم و بدنم صحیح است. این بگفت و بگریست. چون از خوردن طعام فارغ شد، گفتم: ای امیر سبب گریۀ شما چه بود؟ گفت: سببش آن است که در وقتى که هارون در طوس بود شبى از شبها در میان شب مرا طلبید، چون به نزد او رفتم دیدم شمعى به نزد او مى سوزد و شمشیر برهنه نزد او گذاشته است و خادمى نزد او ایستاده، چون مرا دید گفت: تا چه اندازه در اطاعت من حاضرى؟ گفتم: به جان و مال تو را مطیع و فرمانبردارم. پس مدتی سر به زیر افکند، آنگاه مرا رخصت برگشتن داد، چون برگشتم باز پیک او به طلب من آمد و این مرتبه ترسیدم، گفتم: انا للّه و انّا الیه راجعون، گویا ارادۀ قتل مرا داشت، چون مرا دید از روى من شرم کرد، اکنون مرا مى طلبد که به قتل برساند، چون بر او داخل شدم باز پرسید که چگونه است اطاعت تو مرا؟ گفتم: فرمانبردارى مى کنم به جان و مال و فرزند و عیال. پس تبسّمى کرد. باز مرا رخصت برگشتن داد، همین که داخل خانۀ خود شدم دیگر باره پیک او آمد و مرا به نزد او برد، چون بر او وارد شدم سخن سابق را تکرار کرد. این دفعه من جواب گفتم که اطاعت مى کنم تو را در جان و مال و زن و فرزند و دین خود. رشید چون این جواب را شنید بخندید و گفت این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم تو را امر مى کند انجام بده، پس خادم شمشیر را به دست من داد و مرا به خانه اى برد که در آن خانه قفل بود، پس قفل را گشود و مرا داخل خانه برد. چون داخل شدم چاهى دیدم که در صحن خانه کنده اند و سه حجره در اطراف آن صحن بود که درهاى آنها قفل بود، پس درب یکى از آنها را گشود، در آن حجره بیست نفر دیدم از پیران و جوانان و کودکان که گیسوان بر سر داشتند و دربند و زنجیر بودند و همگى از فرزندان على و فاطمه علیهما السلام بودند (ظاهرا گیسو داشتن شعار علویّون بوده است و این شعار حتى تا زمان سعدى شیراز نیز بوده که میگوید: شیّادى گیسوان برتافت که من علویم... تا آخر حکایت گلستان) پس آن خادم گفت که خلیفه تو را امر کرده است که ایشان را گردن بزنى. پس یک یک را بیرون مى آورد و من در کنار آن چاه ایستاده بودم و ایشان را گردن مى زدم تا آن که تمامى را بکشتم. پس سرها و تن هاى ایشان را در آن چاه افکند. و حجرۀ دیگر را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از آل على و فاطمه علیهما السلام به زنجیر بودند. خادم گفت: خلیفه امر کرده که ایشان را نیز مقتول سازى. پس یک یک را من گردن مى زدم و او سر و بدن ایشان را در آن چاه مى افکند تا آن که ایشان را نیز به قتل رسانیدم. پس حجرۀ سیّم را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از سادات علوى و فاطمى محبوس و در قید بودند و گیسوها که علامت سیادت بود در سر داشتند. خادم گفت که خلیفه نیز امر کرده به کشتن ایشان. پس یک یک را بیرون مى آورد و من گردن مى زدم تا آن که از قتل نوزده تن ایشان بپرداختم. چون بیستم را آورد مرد پیرى بود و گفت دستت بریده باد میشوم (مشئوم، شوم، نحس) لعون چه عذر خواهى آورد نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در وقتى که از تو بپرسد براى چه شصت تن اولاد مظلوم مرا به جور و ستم کشتى؟ من چون این سخن را شنیدم بر خود بلرزیدم و مرتعش گشتم. پس خادم نزد من آمد و بانگ بر من زد. من نیز آن پیرمرد علوى را به قتل رسانیدم و بدنهاى ایشان در چاه افکندم. پس هرگاه من شصت نفر از فرزندان رسول خدا را به ستم کشته باشم، روزه و نماز مرا چه فایده بخشد؟ یقین دارم که پیوسته در جهنم خواهم بود. پایان/ این جریان در محضر معصومى و یا بزرگى مطرح گردید، ایشان فرمودند که این یأس آن پلید از رحمت خداى تعالى، از همۀ گناهانى که مرتکب شده بود بدتر و عظیم تر است، حال خواه این مطلب در کتاب روایتى باشد و خواه در کتاب اخلاقى، اصل مطلب صحیح است، زیرا بطورى که اشاره شد، گناهان را هر چند بزرگ باشند، اگر دوایى متصوّر باشد، باز در تضرّع و زارى و طلب مغفرت از خداى مهربان و آمرزنده است، وگرنه از یأس و نومیدى از رحمت علاجى برنمى آید و دردى دوا نمى شود.
کابالا
مشروعیت دادن به مکر: این اصل یهودیان بلکه مشخّصه دین یهود است؛ محققین خوب تشخیص داده و گفته اند که رابطه انسان با خدا در دین یهود، یک رابطه رقابتی است. و رابطه انسان با خدا در دین مسیحی یک رابطه محبتی است، و رابطه انسان با خدا در دین اسلام رابطه عبد و معبود است. رابطه رقابتی با خدا یک اصل توراتی (توراتِ تحریف شده) است که حتی انبیاء در این رقابت با خدا به مکر و نیرنگ متوسل میشوند، به ویژه رفتار پیامبران نیز با همدیگر بر مکر استوار بوده است، مثلاً: اسحاق میخواست به فرزندش عیسو دعا کند تا او به سعادت دنیوی و اخروی برسد. فرزند دیگرش یعقوب به مکر متوسل شد؛ اسحاق در آن زمان نابینا شده بود، یعقوب بزغاله ای را ذبح کرد، گوشت آن را برای پدرش اسحاق بریان کرد و پوست بزغاله را بر دو بازوی خود کشید، غذا را به حضور اسحاق برد، اسحاق بازوان پر موی را لمس کرد و گمان کرد که عیسو است، زیرا بازوان عیسو خیلی پر مو بود و دعا کرد. بدین ترتیب یعقوب به مقام بالا رسید و عیسو عنوان برادر عقب مانده به خود گرفت. در متون یهودی که سراسر اسرائیلیات است، نمونه های متعدد، از این رقابت و مکر وجود دارد. نفوذ: محی الدین در فصّ نوحی، یک رقابت میان مثلث خدا، نوح و قوم نوح، به نمایش میگذارد و بالاخره قوم ملحد در جریان رقابت و مکر موفق میشوند و مستقیماً به وصال الله میرسند، آنان میدیدند راهی که نوح برایشان نشان میدهد، مصداق چرخانیدن لقمه به دور سر بود، راه میانبر را برگزیدند و مستقیماً و بدون تاخیر در دریاهای علم (که مرادش همان وصال است) غرق شدند. محی الدین با گستاخی و باصطلاح با پرروئی کامل، آیات قرآن، بویژه آیات سوره نوح را بر این مکر و نیرنگ خود، تاویل میکند و نویسنده ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، این خزعبلات را عرفان نامیده و به شرح فصوص میپردازد، وای بر ما، به چه روزگاری گرفتار شده ایم، آیا صدرویان ما براستی نمیفهمند که به چه کاری مشغول هستند؟
آفرینش و موضوع سیاهچاله در قرآن، میفرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، وَ النَّجْمِ إِذا هَوى: به نام خداوند بخشندۀ مهربان، سوگند به ستاره آنگاه که هلاک شود. نجم: هر کرۀ آسمانی که در شب نور دهد، خواه نورش اصیل باشد مانند هر خورشید و ستاره. و خواه نورش وام گرفته از خورشید باشد، مانند هر سیاره ای که نور یک خورشید را منعکس میکند. و به قمر، نجم گفته نمیشود. اما در این آیه باید گفت مراد اصیل است. زیرا ارادۀ غیر اصیل نیازمند قرینه است که وجود ندارد. و ارادۀ اعم، یعنی ارادۀ هم اصیل و هم غیر اصیل با همدیگر، با معنی هوی نمیسازد. مردم قدیم شهاب ها را نیز نجم، کوکب و ستاره مینامیدند. لذا برخی مفسرین هوی را به سقوط شهاب ها معنی کرده اند. در حالیکه قرآن بطور نصّ دربارۀ شهاب ها با لفظ شهاب سخن گفته و آنها را نجم و کوکب و خورشید ننامیده است. از سه کاربرد بالا در معنی هوی، آنچه با نجم مناسبتر است، معنی اول است، و نیز هر ستاره ای برای یک منظومه ای نقش مادری ایفا میکند. گرچه دو معنی دیگر نیز با هلاکت یک نجم که به انرژی تبدیل میشود و انرژی شبیه باد است، و یا سقوط عقاب که بال و پرش جمع شده و فرو می آید، بی مناسبت نیست. هَوَی، صیغۀ مفرد مذکر غایب ماضی است، دربارۀ چیزی بکار میرود که خودش هلاک شود. و در آیۀ ۵۳ همین سورۀ نجم، متعدّی آن از باب اِفعال، آمده است: وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوى: خداوند شهرهای مؤتفکه را فرو کوبید. چرا لفظ «هوی» انتخاب شده و مثلاً از مشتقات «موت» نیامده؟ برای این که موت دربارۀ جانداران بکار میرود و بهترین لفظ برای مرگ یک خورشید کلمۀ هوی است. شأن نزول: در شأن نزول این آیه و این سوره، چند حدیث آورده اند که برای تایید سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نزدیکی های رحلتش، کوکبی در مدینه با نور فراوان ساقط شده است. اما علاوه بر این که سند آنها نقص دارد، با تاریخ نزول آیه و سوره نیز تضاد دارد. زیرا سورۀ نجم در مکه نازل شده و از سوره های مکّی است، نه مدنی. ظاهراً برخی راویان میان دو موضوع که یکی مکی و دیگری مدنی بوده خلط کرده اند و چنین چیزی درست شده است. یعنی ماجرای مدینه سقوط یک شهاب سنگ بوده و ارتباطی با این آیه نداشته است. طبرسی در مجمع البیان، و ابن جمعه در نور الثقلین، در ذیل همین آیه، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که این آیه و سوره در مکّه نازل شده و عتبه بن ابی لهب نیز دربارۀ آن عکس العمل ناشایست نشان داده است.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
(از نامه چارلز ناس به وزارت امور خارجه آمریکا مورخ ۲۰ اردیبهشت ۵۸) همانطور که امور داخلی ایران به دو شاخه رسمی و غیر رسمی تقسیم یافته، سیاست خارجی آن هم، چنین است. این سیاست بین دو جریان افکار انقلابی اسلامی و جریان محافظه کارانه (سیاسیون ملی گرا) در حال نوسان است، نشانههای مشخص از آنجا مشاهده شد که در عرصه بین المللی، یک گرایش بسوی کشورهای رادیکال و نیز دوری جستن از اعراب میانه رو پدید آمد: حملات دائمی لفظی به اسرائیل و صهیونیسم و بدگمانی نسبت به ابرقدرتها جناح دیگر، تمایل به همکاری دولت با دوستها، و کوشش در جهت بنای یک اقتصاد مدرن. این سیاستهای دوگانه تا زمانی که دولت دائمی مستقر نشده باشد
و یا این دولت تعویض نشده باشد ادامه دارد. کوشش ما برای معتدل کردن سیاست رادیکال در موقعیت فعلی بسیار محدود است.
حدیث :
قال ابوعبدالله علیه السلام : لیس لحاقن راى و لالملول صدق و لا لحسود غنى و لیس بحازم من لا ینظر فى العواقب و النظر فى العواقب تلقیح للقلوب .
ترجمه :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با بول به او فشار آورده راى (قابل اعتنا و بى نقص) ندارد و کسى که افسرده است دوستى ندارد، و حسود بى نیاز نمى شود، و کسى که در عاقبت کارها نمى اندیشد دور اندیش و محتاط نیست، و اندیشیدن در عاقبت کارها مایه بارورى دلها است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: مردى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا مرا دانشى بیاموز. حضرت فرمود: بر تو باد به نومیدى نسبت به آنچه که در دستان مردمان است، زیرا این روحیه بى نیازى، و ثروتى حاضر و آماده است. عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این بفرما. حضرت فرمود: بر حذر باش از طمع، زیرا طمع و آزمندى، فقرى حاضر و آماده است ، عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این برایم بفرما. حضرت فرمود: هرگاه قصد انجام دادن کارى را نمودى، با دقت در عاقبت آن کار اندیشه کن، پس اگر خیر و هدایت در آن باشد آن را پى گیرى کن، و اگر مایه گمراهى باشد از انجام آن خوددارى نما.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با مردم درباره خود به انصاف رفتار کند مردم درباره او به داور و میانجى بودن براى دیگران خوشنودند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سید و سرور همه کارها سه چیز است : به انصاف رفتار کردن با مردم درباره خود، و یارى نمودن برادر دینى در راه خدا، و به یاد خدا بودن در هر حال.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند عزوجل مى فرمایند: سوگند به عزت و شکوه و بزرگ منشى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواهش نفسانى خویش را بر خواسته من مقدم نمى دارد، جز اینکه کارش را پریشان و پراکنده مى سازم، و دنیایش را بر او مشتبه و درهم بر هم مى گردانم، و قلبش را به دنیایش مشغول مى سازم و (با این همه) به او از دنیا به همان اندازه اى که برایش مقدر نموده ام میدهم، و سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خویش مقدم نمى دارد، مگر اینکه فرشتگانم را براى حفظ و نگاهدارى اش بر مى گمارم و آسمانها و زمین را ضامن و عهده دار روزى او قرار مى دهم و براى او از (سود) تجارت هر تاجرى برتر خواهم بود، و چنین کسى دنیا به سراغش مى آید در حالى که او دنیا را ناپسند مى داند.