محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب
محکوم به زندگی

محکوم به زندگی

مرد تنهای شب

شعر محشر

این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیه‌السلام سروده: 


خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت


پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی


چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه…؟


پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد…

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شبهای پیوسته ی تاریخ

ای روح لیله القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…


خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد


خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.


شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی است

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست


زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست


چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه ی عَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر


هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.


چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!


به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…


هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟


کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست


دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی

کوکاکولا

تکرار سناریوی پیجرها، بزرگترین تولید کننده غذای اسقاطیل در ایران. در حالیکه مدیر عامل نستله ایران به ارتباط مستقیم این شرکت با نستله جهانی وقیحانه اعتراف کرده، شرکت نِستِله یکی از بزرگ ترین تامین کنندگان غذا در اسقاطیل است. در ویکی پدیا اومده، اوسم (به انگلیسی: Osem) شرکت صنایع غذایی اسرائیلی است، که بزرگترین تولیدکننده محصولات غذایی و یکی از بزرگترین توزیع‌کنندگان مواد غذایی در کشور اسرائیل (سرزمینهای اشغالی) میباشد. شرکت اوسم در سال ۱۹۴۲ توسط شرکت نستله راه‌اندازی شد و در حال حاضر در زمینه تولید و توزیع محصولات و کالاهایی چون: قهوه، پاستا، غلات صبحانه و.. فراورده‌های قندی فعالیت میکند. دفتر مرکزی این شرکت در شهر پتخ تیکوا، اسرائیل (اشغالی) قرار دارد و بخشی از سهام آن در بازار بورس تل‌آویو معامله میشود. هم‌ اکنون شرکت سوئیسی نستله، با در اختیار داشتن ۵۱٪ از سهام اوسم، بزرگترین سهام‌دار آن محسوب میشود. نستله: این شرکت در سال ۱۸۶۶ توسط هنری نستله تأسیس شد و اکنون دارای ۴۴۷ کارخانه در ۱۹۴ کشور جهان میباشد و شمار کارکنان آن بالغ بر ۳۳۳ هزار نفر میباشد (چون باید با اعداد شیطان پرستی تطبیق کند) از برندها و نام‌های تجاری این شرکت میتوان به: نسکوئیک، نسکافه، کیت کت، اسمارتیز و مگی اشاره کرد. این یعنی دم خروس از لای قبا بیرون زده، حال باس پرسید: دم خروس رو باور کنیم، یا قسم حضرت عباس رو؟ اینم سیاستی که یکی به میخ میزنه، یکی به نعل، برام سؤال هست که، هله هوله هایی که بچه های ما میخورند، و مصرف خوراک روزانه ما، هزینه گلوله هایی رو پرداخت میکنه که، سینه بچه های فلسطینی رو سوراخ میکنه، پوست بعضی مسئولین گویا مثل گردنشان خیلی کلفت شده خون شهدا رو فراموش کردند، ولی این سوال، جواب میخواد، یا حداقل کمی بهش فکر کنن.

در قانون کشور معامله با اسقاطیل ممنوع شده (متن قانون مصوب رو در ادامه مطلب گذاشتم) هم بنیانگذار انقلاب و هم رهبری، هر دو صریحاً این معامله رو حرام و غیرمجاز اعلام کردند (متنش رو هم در ادامه مطلب در زیر مصوبه قانون گذاشتم). این شرکتها که تعدادشون خیلی زیاده، توی کشور دارند رسمی، و قانونی کار میکنند. هیچ اطلاع رسانی هم نمیشه، این کالاها به مردم معرفی نمیشه، بلکه در رسانه ملی تبلیغ فروش هم دارند. شتر سواری دولا دولا نمیشه، الان مردم حق دارند سوال کنند چرا؟ مگه نه؟

افسرده دل افسرده کند انجمنی را
کافیست یک فرد افسرده و غمگین در خانواده داشته باشید، اثری تخریبی که این آدم منفی، سمی، بیحال و همیشه مخالف روی یک جمع میگذاره، لامصب موشک بالستیک و بمب هسته‌ای نداره. فقط کافیه یک گوشه شروع کنن به بافتن و نشخوار حرفایی که شنیدنش جز افسردگی و ناراحتی و یأس، هیچ نتیجه نداره. توی کارتون گالیور یادتونه؟ یکی بود همش میگفت: ما موفق نمیشیم.. من میدونم. اسمش چی بود؟ بگذریم، در عوضش، میگن لبخند و شادی هم مسریه. فقط کافیه راهش را بلد باشی و کنترلش را بدست بگیری. دیگه نه از افسردگی خبری میشه و نه از انجمنی افسرده دل. فقط باید همه با هم امید و شادی را تکثیر کنیم؛ برای فردایی بهتر، و ایرانی آباد، لبتون خندون و دلتون آروم. بگو الهی آمین.

در مدح مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه‌السلام جانم بفداش:
شاهی که به مهد حیدری کرد
در روز غزا غضنفری کرد
حقّا که جز او نبود هرگز
شاهی که به جنگ صفدری کرد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تفاوت شعر نظم و نثر: در هر دو قالب میتوان احساس را بیان کرد، لذا فرقشان در این است که در شعر نثر یا منثور، سطرها بصورت نثر است و هر کس متناسب سلیقه ی شخصی میتواند سطرهایش را برش دهد، همین برش دارای معنی و مفهوم هست، چون برش سطرها از روی نظم و انضباط نیست. اما در شعر نظم یا منظوم، سطرها از روی تعریف و از روی انضباط و نظم خاصّی آرایش و چیدمان یافته و از نوعی ترتیب و سلیقه برخوردار هستند.

در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم دیگری بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جدید در یکی از کلاس‌ها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان خندیدند و او را بنام خنگ مسخره کردند. معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار میگیرد. زنگ آخر شد و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را خواست و به او کاغذی داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست، همانطور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آنرا پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچکدام از بچه ها نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند، همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود. بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار کرد و از بچّه ها میخواست برایش دست بزنند و او را مورد تحسین قرار میداد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز عوض شد. دیگه کسی او را مسخره نمیکرد. آن دانش آموز، خودش هم دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد، دیگر آن شخصی که همش معلّم سابقش (خِنگ) میدونست، نیست. پس دانش آموز، تمام تلاش خود را میکرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدّلی خوب قبول شد. به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. عجبا مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز، صدها پیوند کبد انجام داده. بله، این دانش آموز، دکتر ملک حسینی هست که ایران بهش افتخار میکنه. اون معلم دلسوز و وظیفه شناس هم استاد بهمن بیگی (محمد بهمن بیگی) نویسنده چیره دست بود، خدا رحمتش کنه/ انسان ها دو دسته هستند: دسته اوّل کلید خیر هستند. دستت را میگیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن میدهند. دسته دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِت، حس بی ارزشی، بدشانسی، نحسی و کودن بودن را بهت منتقل میکنند. این دانش آموز میتوانست قربانی دسته دوم باشه، که خدا با او یار بود. و آن معلم پدری دلسوز، خلاق و معلمی لایق بود و نشان داد که میشه کسی را از فرش به عرش رساند، که نمونه آن دکتر ملک حسینی بود. این تاپیک رو هدیه میکنم به تمام معلمین خوبم که برام زحمت کشیدند، و همچنین روح تمامی خادمین ملت و ایران عزیز، یادشان گرامی.

آقا بهجت: چه خوب است انسان عبادت و کار خیر که انجام میدهد، بگوید: کاری نکردم، اما کار نیک و خوبی که از دیگران دید، بگوید: چقدر کار بزرگی انجام داده است/ برگی از دفتر آفتاب.

سلااااااامعلیکوووم چطوری؟ خوبی؟ چاق سلامتی؟ دماغت چاقه؟ آره منم خوبم، مامان هم خوبه؟ تنکیو.. نه، از حرفت ناراحت نشدم، نمیگم بی ادبی، نمیگم قدر نشناسی، سوال پرسیدن اشکالی نداره، منم ناراحت نشدم، اوکی بخش آفرینش رو مجدداً اضافه کردم، آخه از بس غرغر میکردی حذفش کردم، البته اگه موافق باشی جامعه کبیره رو جایگزینش کنم گمانم بهتره، حالا دیگه با خودته، ضمناً کارمو بلدم، خدا شناسی رو با حکایت و تاریخ و ادبیات و مسائل روزمرگی مخلوط میکنم که باز قفلی نزنی، گیرپاش کنی باز، خیال نکن اینکه دنیا برات بی رنگ میشه چیز خوبیه، نه، این شیطونه که هی به افراط و تفریط میبرتت، اسلام راه میانه هست، وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ یعنی ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺵ، وگرنه یا از اینطرف بام افتادن، یا از آنطرف افتادن به دنبالش هست، بله کسی که بخاطر دنیا آخرت رو رها کند ملعون است، ولی کسی که بخاطر آخرت دنیا رو رها کند بازم ملعون است، دنیا برای ساختن آخرت هست، ائمه گفتند هر عملی که در دنیا صورت میگیرد، از چهار قسم خارج نیست: اول: اعمالی که ظاهر و باطن آن برای خداست؛ مانند عبادات و خیرات خالص؛ دوم: اعمالی که ظاهر و باطن آن برای دنیاست، مثل معاصی و همچنین بسیاری از حلالها که مبدأ سرمستی و غفلت است؛ سوم: اعمالی که ظاهرش برای خدا و باطن آن برای دنیاست؛ مانند اعمال ریائی؛ چهارم: برعکس نوع سوم (که ظاهرش برای دنیا و باطن آن برای خداست) مثل کار و طلب کفاف از دنیا برای حفظ بقای بدن و قوت برای عبادت و تکمیل نفس با علم و عمل. چیزی که مذمت شده، دنیا رو هدف و مقصد دونستن هست، یعنی کسی که دنیا را بزرگ بشمارد و قلبش به آن تعلق پیدا کند، موجب دوری او از خدا میشود و دنیا نیز برای او باقی نمیماند که در دنیا و آخرت ضرر کرده، و دستور هست که هر کسی دنیا را تحقیر نماید، آن را ترک کند و از آن نگیرد مگر به مقداری که سبب تحصیل آخرت است و در نتیجه در دنیا و آخرت از دنیا بهره مند میشود. محبت مال دنیا قوی عمل میکند، امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان فرزند آدم را در هر چیز میچرخاند و هنگامی که او را خسته کرد، در نزد مال کمین کرده و گریبانش را میگیرد. ابوذر میگه پیامبر اکرم به من گفت: ای ابوذر! دنیا و آنچه در آن است ملعونِ خداست، مگر آنچه را که بوسیله آن رضای خدا به دست آید و برای خدا باشد. نیز هیچ چیز نزد خدا دشمن تر از دنیا نیست، چون آن را آفرید و از آن روی گردانید و به آن نظر و توجهی نفرمود و تا قیامت نیز توجه نخواهد کرد، همچنین هیچ چیز نزد خدا از ایمان و ترک گناه، محبوب تر نیست. احادیث گفته: در این دنیا از دنیا توشه ای برگیرید که در آخرت، خود را از عذاب محافظت کنید. مولا علی علیه‌السلام فرمود: دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغربند، و رونده بین آن دو هر مقدار به یکی نزدیک شود، از دیگری دور میشود، این دو در ناسازگاری با هم به مانند دو هوو هستند. نکته پایانی اینکه، اگر بخواهی یه کله خداشناسی بنویسم، زود گیرپاش میکنی، هنگ میکنی، از من گفتن.باقی سوالاتت رو اینجا عمومی نمیتونم جواب بدم، دیوار موش داره، موشم گوش داره، فعلا وبلاگت رو حذف کن چراغ خاموش پلیس بازی در بیار، عیبی نداره، منم دسترسی ندارم که پاسخ سوالاتت رو بدم، پس بعدا در فرصتی مناسب بهت میگم که یکطرفه به قاضی رفتی. فقط سوال آخرت رو پاسخ میدم، این مثل رو شنیدی که میگن نه سرمو بشکن، و نه نخودچی توی جیبم بریز؟ میشه برعکسش کرد، اوکی؟ افتاد؟ ضمناً مطالب زیادی هست در مورد فضه، عمار یاسر، ابوذر، مقداد، مالک اشتر، اویس قرنی و دهها موضوع مهم دیگه که توی کتب قدیمی پیدا کردم ولی مجالش نیست و منتظرم فرصت بشه یکی یکی نقد و تجزیه تحلیل کنم، به هر حال خودت نظر بده کدوم بخشهای حذف شده رو ادامه بدم. یا لااقل بصورت سوال مطرح کن تا جوابش رو اینجا پست بذارم، اینکه کلی میگی قبلاً وبلاگت بهتر بود متوجه نمیشم یعنی چی، دیگه هیچی، امیدوارم سلامت باشی و حال دلت خوب باشه، یاعلی مدد.

یا صاحب الزمان، درد داریم، دردمون فقط این نیست که نیستی، فقط این نیست که نداریمت، نه، دردمون اینه که هنوزم جای خالیتو حس نمیکنیم، دردمون اینه که هنوز از دست دادنت رو نفهمیدیم، هنوز نفهمیدیم که قافیه رو باختیم، انگار نه انگار که گم شدیم، کاش میفهمیدیم چقدر از دوریت حیرون و تنهاییم، ولی نه، هنوز مثل گوسفندی که مشغول چریدنه غافل و شنگول، توی این بازار مکاره به بازیگوشی مشغولیم. آنکس که نداند، و نداند که نداند حکایت ماست.
باقی حرفام در ادامه مطلب

شیطون در زمان پهلوی خیلی زور زد تا چادر رو از سر زن ایران برداره ولی نتونست، هر چی زور زد مقاومت کردند نشد، ولی الان با استفاده از تکنیک لجبازی موفق شد، دیگه طرف از خودش سوال نمیکنه که من با کی دارم لجبازی میکنم؟ مگه تا حالا برای حکومت حجاب داشتی که الان لج میکنی؟ تا دیروز موهاشونو به هم نشون میدادند، الان مد شده ناف به همدیگه نشون میدن، آره خوش باش ناف خوشگلی داری، آی آی مهمون یجورایی شیش میزنیم، مولا علی علیه‌السلام میگه: اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْیَ. لجاجت، رای و تدبیر را سُست میکند (یعنی عدم انعطاف پذیری به حقیقت، انتخاب درست را ضعیف میکند، عقل سست و کند میشه) شیطون قشنگ بلده پله پله چطوری ما رو ببره که خودمون نفهمیم، حالا چون خانواده فلان آقازاده همه بی حجاب هستند افتادی روی لجبازی؟ مردم شام هم میگفتن چون یزید شراب میخوره، پس ما هم بخوریم، دشمن ما شیطون و نفس خودمون هست، خط قرمزهای ما هم همون خط قرمزهای اهل بیت علیهماالسلام هست نه آقازاده های بی درد، باشه لج کن، داغ به دل چغندر میذاری، نمیدونم از چه منطقی استفاده میکنیم، ناراحت نشو خودمو دارم سوزن میزنم، شما درست میگی، کتاب غلط نوشته.

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت دوم)
تحقیقات در مورد امارات/ اگر طبق آمار رسمی خیلی منطقی قبول کنیم که جمعیت امارات ۷۵۰ هزار نفر است. این در برابر تعداد خارجیان مقیم امارات هیچ هستش که تعداد آن‌ها (۹) میلیون نفر از (۲۰۰) ملیت و (۱۵۰) قومیت مختلف هستش، با توجه به اینکه امارات پاتوق اقوام مختلف یهودی هست، خیلی نکته داره، ولی من میخوام از زاویه دیگه ای به قضیه نگاه کنم، پس فکرت منحرف نشه، ببین چی میخوام بگم. خیلی این نکته مهمه که حتی اگر کل جمعیت ۱۰ میلیونی امارات، به یک دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و ارتش واحد تبدیل بشه (که نمیشه و محاله)، بازم نمیتوانند از کشور خودشون محافظت کنند. البته امارات رو از زاویه های مختلف برات تجزیه تحلیل میکنم، ولی این نکته اول در مورد امارات هست که مثل هلوی پوست کنده شده. هر کشوری، مهمترین و کلیدی ترین فاکتورش امنیت و تمامیت ارضی هست، اگه این نباشه، دیگه نه اقتصادش ارزش داره، نه پیشرفتش، و نه هیچ چیز دیگه اش، چون وقتی بهش حمله بشه همش متعلق به مهاجم هست. موقعی که همه میگفتن کویت بهشت هست، یادته صدام با یه اتک چطوری شمش طلاهای بانک مرکزیشو هاپولی کرد؟ اما واکنش کویت فقط التماس و گدایی بود. آدمایی که عقلشون به چشمشون هست، میگن عععع.. امارات عجب پیشرفتی کرده.. چقدر پولدار هستن.. ععععع.. در پست بعدی.. در خیابانهای امارات با هم قدم میزنیم تا پشت پرده این زرق و برق پوشالی رو بهت نشون بدم، و از زوایای مختلف بررسیش میکنیم، ولی نتیجه گیری رو میذارم به عهده خودت. ان شاالله.

کمی درد دل در مورد طلسمی که قبلاً شکسته.
شرکت کوکاکولا مالک برندهای کوکاکولا، فانتا، دسانی، اسپرایت، مینوت مید و کوکاکولازیرو.. اوووه کلی کوفت و زهرمار زیرشاخه داره. من حرفامو محترمانه، با منطق و قانون میگم، تمامش مستند هست. بزرگترین سهام‌دار کوکاکولا، شرکت برکشایر هاتاوی است، که مالکیت ۹٫۱٪ درصد از سهام آن را در اختیار دارد. بخشی از سهام شرکت کوکاکولا نیز در بازار بورس نیویورک معامله میشه و بخشی از شاخص‌ میانگین صنعتی داو جونز و اس اند پی ۵۰۰ محسوب میشه، فقط.. کسی نمیتونه ادعا کنه که قطع این ارتباط نشدنی هست، چون دو کشور این طلسم رو شکستند، یعنی ۲ کشور در جهان وجود داره که در حال حاضر کوکاکولا نمیفروشند: کوبا و کره‌شمالی. پس ما هم اگه این کار رو بکنیم نمیمیریم.

نگاهی به قانون کشور
قانون کشورمون چی میگه؟
تصویب قانون واحده اسلامی در مورد تحریم اسقاطیل پدرسگ و کودک کش: ۱۳۷۱/۰۶/۲۹ مجلس شورای اسلامی:
ماده۱: عقد هرگونه قرارداد، چه مستقیم و چه از طریق واسطه باشرکتها یااشخاص مقیم اسرائیل، یا با افراد تبعه اسرائیل، یا افرادی که برای اسرائیل‌ یا به نفع آن کشور کار میکنند، صرف نظر از محل اقامت آنان، برای کلیه افراد حقیقی یا حقوقی ممنوع میباشد، و به ویژه زمانی که اینگونه قراردادها در‌ ارتباط با معاملات بازرگانی، عملیات بازرگانی یا هرگونه مبادله‌ای بدون توجه به ماهیت آن منعقد میشود. شرکتها ومؤسسات ملی و خارجی که در‌ اسرائیل دارای منافع، شعب یا نمایندگی هستند نیز باید از انجام هرگونه معامله با شرکتها و اشخاص فوق‌الذکر خودداری کنند.
ماده۲: ورود ومبادله وتجارت هرگونه کالا ومحصولات و نیز اسکناس و سایردارایی های قابل انتقال اسرائیل در جمهوری اسلامی ایران ممنوع‌ میباشد. هر گونه کالا و اجناسی که در تولید آن حتی بخشی از محصولات اسراییلی به کار رود، صرف نظر از نوع و میزان مصرف آن و بدون توجه به‌ این که این کالاها بطور مستقیم یا غیر مستقیم از اسرائیل وارد شده‌اند، به عنوان یک کالای اسرائیلی محسوب میگردد. محصولات و کالاهایی که‌ مجدداً از اسرائیل با کشتی حمل شوند، یا در خارج از اسرائیل به منظور صدور به حساب خود یا یکی از اشخاص یا شرکتهای مذکور در ماده (۱) ساخته‌ شوند، به عنوان کالا یا مال‌التجاره اسرائیلی محسوب میشوند.
احتمالا عده ای برای اجرای این قانون وبرخی قوانین دیگر باید منتظر وصول پاسخ استعلامات بمانند. مشکل اجرا نشدن قوانین در کشور نبود یک نهاد قدرتمند و کاملا مستقل از دولت و دیگر نهاد های حاکمیتی است که بدون تعارض منافع، بر نحوه اجرای قوانین مصوب توسط مجریان در هر سطحی نظارت کرده و قدرت برخورد با متخلفین را داشته باشد.

بنیانگذار انقلاب چی گفته؟
امام خمینی : مسلمین باید از استعمال کالاهای اسرائیلی خودداری کنند، و رابطه با اسرائیل و عمّال آن، چه رابطه ی تجاری، چه رابطه ی سیاسی حرام و مخالفت با اسلام است.

رهبر انقلاب چی میگه؟
مقام معظم رهبری: خرید هرگونه کالایی که موجب تقویت صهیونیسم شود، جایز نیست. (پاسخ به استفتای دفتر نمایندگی ایران در آلمان، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۰) باید از معاملاتی که به نفع دولت غاصب اسرائیل که دشمن اسلام و مسلمین است خودداری شود و وارد کردن و ترویج کالاهای آنان که از ساخت و فروش آن سود میبرند، برای هیچ کس جایز نیست. هم چنین خرید آن کالاها از سوی مسلمانان، به خاطر مفاسد وضررهایی که برای اسلام و مسلمین دارد، جایز نیست. (رساله اجوبه الإستفتائات، ترجمه فارسی، پاسخ به پرسش ۱۳۴۷)

عملکرد مسئولین چی میگه؟
هیچی، این کارخونه ها که تعدادشون زیاده بصورت قانونی کار میکنند و کالاهاشون رو هم توی صدا و سیما و شبکه های اجتماعی و سایتها تبلیغ میکنند، سُور و مُور و گنده. وقتی تقققی به توقققی خورد درب کارخونه ها رو میبندند و کلی بیکار تحویلتون میدن تا توی شورشها آلت دست دشمن بشن، باور نمیکنی؟ الانم مرتب از تعدیل نیرو حرف میزنند، بعد مثل پیجرها یهو کلید رو میزنند، میگی نه؟ پس تماشا کن.

سوال:
حالا سوال من این هست. اگر قانون مصوب کشور کشکی هست.. اگر گفته امام و رهبر کشکی هست.. خون شهدا چی میگه؟ خون حاج قاسم سلیمانی چی میگه؟ خون سید حسن نصرالله چی میگه؟ خون‌هایی که در دفاع مقدس و این جنگ ۱۲ روزه ریخته شده چی میگه؟ همشون کشک؟ بازم بپرسم؟ بابا من اصلاً بیطرف، من اصلاً یه شهروند ساده که بعنوان یه ایرانی، بعنوان یه بیسواد، اصلا من بعنوان یه دستفروش، شاطر، قصاب، سپور و نون خشکی دارم سوال میکنم.. برام سوال هست که چرا: تلوزیون میگه برای بچه های مظلوم غزه کمک کنید.. و دقیقه ای بعد تبلیغ میکنه این محصولات رو بخرید تا اسقاطیل اقتصادش بهتر بشه، احتمالا اسقاطیل میخواد بمب فسفری پنجاه تنی بسازه بکوبه توی سر فلسطینیا ولی پولش کمه، آهای ایرانی.. اگه پول برای حمایت بچه های غزه فرستادی.. ببین بازم پول داری بدی اسقاطیل هم حمایت بشه؟ اگه نداری، باز کمی پول خورد به بچه بده هله هوله بخره، قطره قطره جمع شود، وانگهی دریا شود، این یک بام و دو هوا یعنی چی؟ بابا جون، ایران باید مانع این ۲۰۰ کشور بشه و پرچمدار باشه، بگه این کالاها رو تحریم کنید، بیایید خودمون تولید کنیم، ولی در عوض مثل عاشق سینه چاک، خودمون در ردیف اول صف، داریم نشون میدیم که مسیر این انقلاب داره کج و کج تر میشه، اینو حواستون باشه، به محض اینکه در ایران فتنه و شورش بشه، تمام این کارخونه های وابسته به اسقاطیل، کارگرها رو اخراج میکنند که به بیکاری بیشتر دامن زده بشه، به بهانه تعدیل نیرو، دست همه رو توی پوست گردو میذارن، دشمن دشمنه، خیر خواهی از دشمن محاله، بفهم، این خط، اینم نشون.

اعترافات مدیر عامل نستله ایران، درباره وابستگی به شرکت مادر جنجال‌برانگیز شد. نستله، سال‌هاست که به دلیل سرمایه‌ گذاری هایش در اسرائیل مورد انتقاد قرار دارد. این شرکت ۵۰.۱ درصد سهام شرکت اسرائیلی اوسم (Osem) را در اختیار دارد که یکی از بزرگ‌ترین تولید کنندگان مواد غذایی در اسرائیل محسوب میشود. براساس گزارش‌ها، نستله طی دو دهه گذشته میلیاردها دلار در اسرائیل سرمایه‌گذاری کرده و از جمله شرکت‌هایی است که دولت این رژیم به عنوان حامی اقتصادی معرفی کرده است. بچه های ما دو سال شیر خشک اسقاطیل رو میخورند، بعد که بزرگ شد بهش میگیم بیا با اسقاطیل بجنگ، نه، دو سال بی غیرتی به خورد این بچه دادیم، چطوری بجنگه؟ (خجالت میکشم توضیح بدم، اینا همش بدون شرح و درد دل هست)

چیزی که باعث تعجب من شده اینه که چون رسانه در دست اصلاح طلبا افتاده ، هیچ جنجال رسانه ای در مورد نرخ بنزین تا به الان توی فضای مجازی دیده نشده، کافی بود این اتفاق در دوره رئیسی یا جلیلی اتفاق می افتاد ، اونموقع بیا و ببین، از همین موضوع طشت رسوایی، و پیراهن عثمان درست میکردند، برای برهم زدن امنیت کشور و راه اندازی آشوب، بجای اینکه اقتصاد رو توسعه بدند، دستشون رو بیشتر توی جیب مردم فرو میکنند، انگار تلاش میکنند حسابی مردم رو توی فشار بذارند تا صداشون در بیاد. آیا میدونی وقتی ۲ تومان میذاری روی قیمت بنزین، چند برابر تورم مردم رو یقه میکنه؟ اینا عمدی هست آیا؟ آیا هیچ تعهدی نسبت به شهدا نداریم؟ اینا همش بدون شرح هست. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت یازدهم)
خب رسیدیم به نتیجه گیری. نظیر این گواهیها از طرف جمع فراوانى از دانشمندان در کتابهایى که مخصوصاً در این زمینه، خودشان نگاشته اند، یا به مناسبتى در کتب دیگر اشاره شده، و با توجّه به گواهى جمع کثیرى از دانشمندان شرق که اگر بخواهیم همه را عیناً نقل کنیم، طولانی میشه، میتوان قبول کرد که ارتباط با ارواح از سرحدّ مسائل نظرى گذشته و به صورت یک مسئله حسّى و تجربى در آمده، و گمان میکنم هر کس از دور قضاوت نکند و از نزدیک بنشیند و این گواهیها را مورد بررسى قرار دهد، همینطور خواهد گفت. بنابراین، باید گفت: ارتباط با ارواح را به عنوان یک واقعیّت میشه پذیرفت، ولى نباید از نظر دور داشت که این مسئله مورد سوءاستفاده عدّه زیادى قرار گرفته، و یا افراد ساده ذهنى، به خیال خود به همین سادگى، و بدون هیچگونه اطّلاعات علمى با یک میز چرخان، یا یک استکان، یک صفحه کاغذ پر از حروف الفبا، با ارواح کبیر و صغیر خواسته اند تماس بگیرند؛ و به دنبال آن بازى، میزگرد به راه افتاده و کم کم مسئله سر از تناسخ و بازگشت ارواح به بدنهاى جدید درآورده است؛ و یک واقعیّت با هزاران اوهام به هم آمیخته شده. به این ترتیب، اصل ارتباط ممکن است، ولى از میان هزاران مدّعى شاید تنها یکى راستگو باشد. در پست بعدی توضیح میدم که چرا این بخش رو به پستهام اضافه کردم، و در مورد ضرورتش بهت میگم. ادامه دارد..

جن در قرآن
ابتدا آیات قرآن رو در مورد جن مرور میکنیم و بعد به تجزیه و تحلیل میپردازیم. مسلمانی جن، و ایمان قبلی آنها به دین موسی علیه السلام: وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَیْکَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ... قالُوا یاقَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا کِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی (احقاف) معنای آیه چنین است: به یاد آر آن زمان را که ما عده ای از جن را متوجّه بسوی تو کردیم، عده ای که می‌شنیدند قرآن را. فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا: وقتی حاضر شدند در جائی که قرآن تلاوت میشد، به یکدیگر گفتند: (هیس) ساکت باشید، تا آنطور که باید خوب بشنویم. (احقاف) فَلَمّا قُضِیَ وَلَّوْا اِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ: وقتی قرائت قرآن تمام شد و پیامبر از آن فارغ گشت، جنیّان بسوی قوم خود برگشتند، در حالیکه بیم رسان ایشان از عذاب خدا بودند. (احقاف) قالُوا یاقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا کِتابااُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ. (احقاف) این جمله حکایت دعوت جنیّان است در برابر قومشان، که ایشان را به اسلام میخواندند و انذار میکردند، و مراد از کتاب نازل بعد از موسی قرآن کریم است، و این کلام اشعار و بلکه دلالت دارد بر این که جنیّان نام برده، مؤمن به دین موسی علیه السلام و کتاب آن جناب بوده اند، و مراد از این که فرمود: مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ، این است که قرآن تورات و یا همه کتاب‌های قبل را تصدیق میکند. یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ (احقاف) یعنی کتاب آسمانی قرآن پیروان خود را بسوی صراط حق و طریق مستقیم هدایت میکند، رهروان این طریق از حق منحرف نمیشوند، نه در عقاید و نه در عمل. یا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِیَ اللّهِ وَ امِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ (احقاف) منظور از «داعِی» رسول خدا صلی الله علیه و آله است/ المیزان ج۳۰

اسرار فرات در روایات قبل ظهور
احادیث مرتبط با فرات در حوادث منتهی به ظهور سه دسته‌اند: بالا آمدن آب و سیل مهیب، خشکی بستر رود فرات، پیدا شدن گنج بزرگی در فرات. در سال فتح، آب فرات سر ریز میکند و در کوچه‌های کوفه روان میشود. (الارشاد شیخ مفید) هنگامی که شکافی در فرات پدید آید و آب فرات به کوچه‌های کوفه برسد، شیعیان باید آماده باشند. (الصّراط المستقیم) بزودی فرات از گنجی پرده برمیدارد، پس هر کس آنرا یافت نباید چیزی از آن برگیرد. (الفتن ابن‌حماد) سپاهیان سفیانی از قرقیسیا عبور کرده و در آنجا به جنگ خواهند پرداخت، پس صدهزار نفر از ستمگران در آنجا به قتل خواهند رسید. آنگاه سفیانی سپاهی را بسوی کوفه روانه میسازد که تعداد آنها به هفتادهزار نفر میرسد. (بحارالانوار مجلسی) امام باقر علیه‌السلام پرسیدند: ای میسر، از اینجا تا قرقیسیا چقدر راه است؟ عرض کردم: همین نزدیکی‌هاست، در ساحل فرات قرار دارد. فرمودند: اما در این ناحیه واقعه‌ای رخ خواهد داد که مانند آن از زمانی که خداوند تبارک و تعالی، آسمانها و زمین را آفریده، اتفاق نیفتاده و تا زمانی هم که آسمانها و زمین برپا هستند مانند آن اتفاق نخواهد افتاد. سفره‌ای است که درندگان زمین و پرندگان آسمان از آن سیر میشوند. (کافی شیخ کلینی)

خندق
ادامه از قبل.. در این موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زیاد عارض گردید، و دشمن از بالای مدینه و پائین آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانی از خاطرشان گذشت، و نفاق بعضی از منافقین ظاهر گشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکین حدود بیست و هفت روز در مقابل هم ایستاده، ولی نبردی در میان آنان صورت نگرفت مگر تیر اندازی. چند نفر از قهرمانان و شجاعان قریش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنی عامر بن لوی و عکرمة ابی جهل و ضرار بن خطاب و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشیده و بر مرکب‌های خود سوار و از خیام بنی کنانه عبور کردند و گفتند: ای بنی کنانه آماده جنگ شوید که به زودی خواهید دانست در این روز مرد میدان کیست، سپس هی بر اسب‌های خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسیدند و گفتند: به خدا سوگند که این یک نقشه ای است که عرب آن را نمیدانست، سپس گشتند تا جای تنگی از خندق را یافتند و بر اسب‌ها نهیب دادند تا از خندق پریده و در آن طرف که زمین سخت و محکمی بود جولانی کرده و مبارز طلبیدند. علی بن ابی طالب علیه السلام با چند نفر از مسلمین به مبارزه آنان شتافته و آن مرزی را که عبور از آن کرده بودند گرفتند. سوارکاران قریش به طرف آنان آمدند و عمرو بن عبدود پهلوان قریش بود که در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود در جنک احد شرکت کند، و او در این روز برای اینکه دلاوری و شجاعت خود را اعلام کند، به میدان آمده بود و قریش او را با هزار سوار برابر، و به او فارس یلیل میگفتند، برای اینکه او با چند سوار از قریش آمدند تا به یلیل که بیابانی نزدیک بدر است رسیدند. بنو بکر با جماعتی جلوی آنها را گرفتند، عمرو به یارانش گفت شما بروید و آنها رفتند و او به تنهایی با بنو بکر به مقاتله برخاست و آنها را کشت و یا فراری داد تا به فارس یلیل معروف گردید. و نام زمینی که در آن خندق کندند (مداد) بود و نخستین کسانی که از آن پریدند عمرو و یارانش بودند، و در این باره گفته شده است: عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سواری بود که از خندق پرید. و او فارس یلیل و شجاع بی قرین بود. ابن اسحاق گوید: عمرو بن عبد ود فریاد می‌زد: (هل من مبارز؟) آیا کسی هست که به نبرد و مبارزه با من آید؟ علی علیه السلام در حالیکه در لباس رزم بود و کلاه خودی از آهن به سر داشت برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت. پیامبر فرمود: بنشین یا علی او عمرو است. عمرو پیاپی میگفت: آیا مردی نیست به میدان من آید؟ و آنان را سرزنش کرده، و دشنام میداد. و به تمسخر میگفت: بهشتی که شما گمان میکنید هر کس از شما کشته شود و یا بکشد داخل آن میشود کجاست؟ علی علیه السلام برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من آماده نبرد با عمرو هستم، و عمرو برای بار سوم فریاد زد و گفت: من از بس بر شما مسلمانان فریاد زدم آیا کسی هست که به نبرد من آید؟ صدایم گرفت و من منتظرم؟ (عمرو کلی زرت و پرت کرد و به غرور مسلمین اهانت کرد). علی علیه السلام برخاست و عرض کرد: یا رسول اللَّه من مرد میدان اویم، و آن حضرت فرمود: علی او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد، و از پیامبر اجازه جنگ با او را گرفت، (علت مخالفت پیامبر این بود تا منافقین بعداً نگویند ما قصد مبارزه با عمرو را داشتیم ولی مولا علی (ع) به ما مهلت نداد) در نهایت پیامبر به او اجازه داد. و در روایاتی که ابو محمد حسینی قائینی نقل نموده از حاکم ابو القاسم حسکانی به اسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذیفه گوید: پیامبر زره خود را به نام (ذات الفضول) بر تن او نمود، و شمشیرش ذو الفقار را به او داده، (ذوالفقار شمشیر پیامبر بوده و اینکه همیشه در اختیار مولا علی علیه‌السلام قرار میداده، بخاطر این بوده که به امت بفهماند فقط ایشون وصی پیامبر خدا هستند، تا جایی که بسیاری تصور میکنند شمشیر شخصی مولاست) و عمامه خود سحاب را بر سر او گذارد، و ۹ دور پیچانید، آنگاه فرمود: اکنون پیش برو و چون شروع به رفتن کرد فرمود: بار خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ، و بالا و پائین محافظت بفرما. ابن اسحاق گوید: پس علی علیه السلام به طرف عمرو رفت در حالیکه میگفت: عجله نکن که آمد کسی که جوابت رو بدهد که او عاجز نیست، دارای نیت، بینش و راستی نجاتبخش هر پیروزیست، کسیکه صاحب اراده و بصیرت و بینش و صداقت و منجی رستگاریست، من به حقیقت امیدوارم که بر تو اقامه کنم نوحه و عزای جنازه‌ها را، از ضربت سختی که خاطره آن باقی بماند نزد طعنه زنان و مسخره کنندگان. عمرو به آن حضرت گفت: تو کیستی؟ فرمود: من علی هستم. گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من علی بن ابی طالب بن عبد المطلب ابن هاشم ابن عبد منافم. عمرو گفت: ای پسر برادر، از عموهای تو افرادی هستند که از تو بزرگترند، من کراهت دارم که خون تو را بریزم، علی علیه السلام فرمود: لکن من به خدا قسم کراهتی ندارم که خون تو را بریزم. عمرو خشمگین شده و از اسب پیاده و شمشیرش را که گویی شعله ای از آتش بود به طرف علی علیه السلام کشید و با خشم آمد. پس علی علیه السلام با کلاه خودی که بر سر داشت به جلوی او آمد و عمرو چنان ضربتی زد که آن را دو نیم کرد و شمشیر در آن مانده و به جلوی سر مبارک آن حضرت رسید، و آن را شکافت و آن حضرت هم ضربت شمشیری بر هر دو ساق پای عمرو زد که از پشت بر زمین افتاد و میان آنها گرد و غباری برخاست، پس صدای اللَّه اکبر علی علیه السلام بگوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید فرمود: به آن خدایی که جان من در دست اوست علی عمرو را کشت، و نخستین کسی که بسوی آن گرد و غبار مبادرت کرد عمر بن خطاب غاصب خلافت بود که دید علی علیه السلام شمشیر خود را به زره عمرو میمالد. عمر فورا برگشت و گفت یا رسول اللَّه (صلّی اللَّه علیه و آله) علی (ع) عمرو را کشت، و علی (ع) سر خود را بست و بسوی پیامبر آمد و صورتش مانند ماه می‌درخشید. عمر بن خطاب گفت: چرا زره گرانقیمت او را که در عرب بهتر از آن نیست، از تن او در نیاوردی؟ فرمود: چون او را زدم عورتش را وسیله مصونیت خود قرار داد، و من از پسر عمویم خجالت کشیدم که او را لخت کنم. حذیفه گفت: پس پیامبر فرمود: ای علی بشارت باد تو را که اگر عمل امروزت، با عمل امت محمد میزان کنند، عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان است، و این برای این بود که خانه ای باقی نماند از خانه‌های مشرکین، مگر آنکه به کشته شدن عمرو محزون گردیده و ناتوان شد، و نماند منزلی از منازل مسلمین مگر اینکه عزت و توانی در آن داخل گردید. و نیز ابو القاسم حسکانی باسنادش از سفیان ثوری از زبید ثابی از مره از عبد اللَّه بن مسعود روایت نموده که آیه: کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ را به علی میخواند. ادامه دارد..

یار اگر خواهی کن از اغیار خالی خانه را
چون نباشد آشنائی با خدا بیگانه را
دشمن جانی تر از شیطان هوای نفس ماست
با جهاد خود بکش این جانی دیوانه را
گردش گردن نباشد خالی از حکمت تو هم
از کف ساقی مکن خالی طلب پیمانه را
همچو شمعی گر که می‌سوزی بسوز از بهر خلق
مشق کار خویش کن جانبازی پروانه را
ژولیده نیشابوری

روسیه چگونه از پای در آمد؟
مؤلف کتاب (اسرار الماسونیه) نقل از کتاب (المؤامرة الیهودیه) علل سقوط روسیه را چنین مینویسد: محفل ماسونی آمریکائی که تمام نقشه‌های حزب ماسونی به توسط آن کشیده میشود، کنفرانسی با همکاری ثروتمندترین یهود آمریکا تشکیل داده و در آن چنین مقرّر شد که با خرج کردن یک میلیارد دلار، و قربانی یک میلیون یهودی در روسیه قیصری، کودتا کنند. نام اهداءکنندگان آن یک میلیارد دلار از قرار ذیل است: اسحاق موتیمر. سیستر. لیفی. رون. شیف. و این پول را در تبلیغات ضدّ دولتی صرف کردند (اسرار الماسونیة) چنانچه پس از انقلاب مارکس، زمام حکومت بدست یهود افتاد. جدول زیر که از کتاب (خطرالیهودیة العالمیه) در دفتر سیاسی: لینین: همسری از یهود دارد، استالین: یهودی است، تروتسکی: یهودی است، کامینیف: یهودی است، سوکولنکوف: یهودی است، یابزوفی: در وزارت جنگ: یهودی است.

کوروش کبیر خبیث
چنانکه در پست قبل گفتم، رسیدیم به مقایسه منشور کوروش با دیگر منشورها و کتیبه‌های پادشاهان. در مقایسه محتوای منشور کوروش با کتیبه‌های شاهان دیگر، تحقیقاتم از جعل تاریخ خبر میدهد و نشان میدهد که روح حاکم بر این کتیبه، در مجموع خشونت کمتری در قیاس با کتیبه‌های بازمانده از برخی پادشاهان دیگر ثبت شده، تناقض عجیبی دیده میشه که بررسی میکنیم: آشورنصیرپال پادشاه آشور (۸۸۴ قبل از میلاد) در کتیبه خود نوشته است: به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من… ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم… حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم… بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم.
در‌کتیبه سِناخِریب پادشاه آشور (۶۸۹ قبل از میلاد) چنین نوشته شده است: وقتی که شهر بابل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان میرفـت. نهر فرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد.
در کتیبه آشوربانیپال (۶۴۵ قبل از میلاد) پس از تصرف شهر شوش آمده است: من شوش، شهر بزرگ مقدس… را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم… من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم… معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خدایان و الهه‌هایشان را به باد غارت دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند که هیچ بیگانه‌ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سرزمـین شوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم… صدای انسان و… فریاد شادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به توبره کشیدم و به ماران و عقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند.
و در کتیبه نَبوکَدنَصَر دوم پادشاه بـابل (۵۶۵ قبل از میلاد) آمده است: فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانه‌ها را چنان ویران کردم که دیگر صدای زنده‌ای از آنجا برنخیزد. این منشورها ما را آگاه میکند که در آن دوران چه جو و فرهنگی بر تهاجمات حاکم بوده، ادامه دارد..

علی نامه
شخصی که کتاب علی نامه به او تقدیم شده:
گوینده این حماسه ربیع، کتاب خود را به سید علی بن طاهر که از او به عنوان قوام شرف یاد میکند، تقدیم کرده است. به این ابیات توجه کنید:
چو زیبانگاری به سیصد طراز
دل افروز چون نیکوان طراز
عروسی که دارد فراوان حُلی
زعلم و ز شمشیر و زخم على
عروسی پسندیده خاص و عام
خرد کرده او را (علی نامه) نام
عروسی که گر شوی بپسنددش
سر از مهر در مهر پیونددش
که آن شوی از آل پیغمبر است
عز و فخر عالم گزین حیدر است
قوام شرف سید ما کریم
نظام وفا در سعادت مقیم
على بن طاهر مدار شرف
که هست آن مطّهر به طاهر خلف
مرین قصه را این سراینده مرد
ز مهر دل خود (علی نامه) کرد
اگر چند شه نامه نغز و خوش است (باز گیر به شاهنامه فردوسی داده)
ز مغز دروغ است از آن دلکش است
علی نامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شه نامه گوش / ۴ ر
این خرد گرایی بخاطر معتزلی بودنش هست، و این سیّد علی بن طاهر همان امیر علی بن طاهر است که بیهقی مؤلف لباب الانساب از او بدین گونه یاد
میکند: علی بن طاهر بن ابی القاسم السجاد علی بن جعفر بن حسن بن عیسى الرومی بن محمد الازرق بن عیسی النقیب بالمدینة ابن محمّد بن على العریضی ابن جعفر الصادق. و به یازده واسطه نسبش به امام صادق (علیه السلام) میرسد. از خاندان معروف عریضی نیشابور و ناحیه بیهق. علی بن زید بیهقی، مؤلف لباب الانساب، دربارۀ این علی بن طاهر میگوید: على بن زید بیهقی او را دیده بوده و در سال پانصد و هفت، در سن حدود هفتاد سالگی درگذشت. در تاریخی که این منظومه سروده شده و به او تقدیم شده، این امیر علی بن طاهر عریضی، در سن حدود چهل سالگی بوده. خاندانِ عریضی بیهق از اشراف ناحیه بوده اند و عنوان امیر که بیهقی به ممدوح شاعر میدهد نشانه همین نکته است. بیهقی از فرزندان امیر علی بن طاهر چهار تن را نام می‌برد با این اسامی: مرتضی و طاهر و ابوالقاسم و مانکدیم. از فرزندان فرزندان او نیز کسانی را معرفی میکند. محل سکونت این خاندان در متن چاپی لباب الانساب سانزوار است که اگرچه این نام در این کتاب به همین صورت چند بار تکرار شده، احتمالاً همان سبزوار باید باشد به صورت سابزوار؛ تاکنون در کتبِ جغرافیا در این ناحیه سانزوار ندیده ام. بیهقی تصریح میکند که عنوان امیر از القاب این سید علی بن طاهر بوده است: علی بن طاهر المقلب بامیر/ لباب الأنساب والأعقاب ابوالحسن علی بن زید البیهقى الشهیر بابن فندق، تحقیق السید مهدى الرجائی، إشراف السید محمود المرعشى، قم، کتابخانه عمومی آیةالله مرعشی.

هربار که ربیع در کتاب علی نامه، به شاهنامه فردوسی گیر میده، ناچارم که چند خط هم از فردوسی دفاع کنم، گر چه ربیع و فردوسی، هر دو شیعه بوده اند، ولی هر دو از معتزله بوده اند، حالا معتزله چی هست؟ معتزلیان طرفدار قدرت و حریت انسان بودند و آدمی را در رفتار و کردار خود آزاد میدانستند. اساس مذهب معتزله مبتنی بر عقل گرایی و قیاس و اجتهاد است. اینان ابتدا به اصحاب العدل و عدلیه شهرت یافتند. معتزله اعمال بندگان را به اختیار خودشان میدانستند، از این جهت قَدَریه نامیده شدند. در نقطه مقابل قدریه، جبریون و گبریون قرار دارند. در صورتیکه جبر و تفویض هر دو مردود هستند. با این وجود، این دو کتاب ارزش تاریخی و فرهنگی دارند، مخصوصاً به فردوسی اشعاری جعلی بسته شده و باعث بدنامی او شده، این تهمت هیت، در حالیکه جعل و الحاق در کار بوده و بعداً در مورد تحقیقاتم چند سطری خواهم نوشت، انشاالله.

مولا علی علیه‌السلام جانم بفداش میفرماید: به بهترین افراد این امت از عذاب خدا ایمن نباشید، به جهت فرموده خداوند سبحان: (از کیفر خدا ایمن نیستند مگر زیانکاران، اعراف: ۹۹)، و به بدترین افراد این امت از رحمت خدا نومید نباشید، به جهت فرموده خداوند سبحان: (از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران، یوسف: ۸۷) پس نتیجه: خدا میداند که پایان هرکس چیست، هیچکس نباید به ظاهر حال اعتماد نموده و از پایان آن آسوده یا ناامید باشد، هم در مورد خودش، و هم در قضاوت دیگران.

ضحاک ماردوش یکی از زیباترین داستان های شاهنامه است. بعد از آن داستان و سرگذشت رستم از تولد تا هفت خوان و غیره را جذاب میدانم. اساسا به نظر من داستان رستم تبلوری از جذابیت هایی است که هر ایرانی به نوعی آنها را در زندگی شخصی خود تجربه میکند. داستان سیاوش نیز غمنامه است که واقعا در اوج زیبایی نوشته شده. بیژن و منیژه مخصوصا وقتی منیژه بر سر چاه بیژن اشک میریزد و منتظر است تا رستم بیاید و به داد او برسد هم از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان زال و رودابه و به ویژه عشق عجیبی که در قالب آن یک دختر بیگانه نسبت به یک ایرانی دارد نیز از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان های مربوط به انوشیروان، بزرگمهر، بهرام گور و خسرو و شیرین نیز، همه و همه بقدری از جذابیت برخوردارند که حقیقتا نمیتوان گفت کدامیک جذاب تر و زیبا تر از بقیه است. تا اینجا از جذابت شاهنامه بعنوان مقدمه گفتم. خب، برخی بطور خاص این نظر را مطرح میکنند که فردوسی، عرب ستیز، زن ستیز، ترک ستیز و.. بوده است. شاید وقتی فردی بیش از حد ایران و ایرانی را دوست داشته باشد، طبیعتا این احتمال بوجود می آید که نسبت به بیگانگان نوعی نگاهِ بد دارد. شاهنامه، عرب ستیز نیست، دشمن ستیز است. جنگ طلب نیست، بلکه دفاع از وطن را دفاع مقدس میداند. فردوسی مسلمان و شیعه پاک اعتقادی است که تعدادی اشعار جعلی و الحاقی خوانندگان را بدبین میکند. شاهنامه نثر نیست که بیتی از آنرا دستمایه کنیم و به قضاوت بنشینیم. نظم است، و باید اون منظومه را از ابتدا تا انتها بخوانیم تا متوجه بشویم که دو نفر مشغول رجزخوانی علیه یکدیگر هستند، و شاهنامه رسانه ای در هزار سال قبل است که آنرا روایت میکند. مثلاً این شعر نثر جعلی به شاهنامه الحاق شده:
که رستم یلی بود در سیستان
که من کردمش رستم داستان
چنین چیزی در نسخه های اصلی نیست و ناسخین خائن به آن الحاق کرده اند و دیگران هم، به رسم امانتداری، این جعلیات را کپی و انتشار دادند. کلمه سیستان کلا ۳۰ بار در شاهنامه اصلی استفاده شده، مثلاً در این بخش که شاه نصیحت میکند:
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با او بسی پند یاد
بدو گفت پروردهٔ پیلتن
سرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بیدار دل رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
کنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سیستان مر تراست
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
برایشان مکن کار تاریک و تنگ (پرهیز از جنگ طلبی)
بهر جایگه یار درویش باش
همه راد با مردم خویش باش (اخلاق مداری)
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست (حکمت و عقل گرایی)
بخوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی
شاهنامه در ضمن حماسی بودن، اخلاق گرا هست و غیرت و وطن دوستی را که از آموزه های اسلام است تحسین میکند و اگر به کتب معاصر شاهنامه رجوع کنید متوجه میشوید که مثلاً کلمه (تفو) در هیچکدام از کتب اون عصر نبوده، ولی در قرون بعدی این کلمه در نگارش کتاب شروع شده و تا عصر کنونی تکرار شده، ولی ناسخ خائن تا توانسته در شاهنامه الحاق کرده که (ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ)
و یا اشعار جعلی زن ستیزانه الحاقی:
زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
اصلاً چنین اراجیفی، نه با روحیه فردوسی سازگار است، و نه با فرهنگ شاهنامه. زن پاک، در شاهنامه مدح و ستایش شده که در فرصتی به آنها اشاره میکنم، متاسفانه هشت نمونه از شاهنامه تهیه کردم، که میبینم همراه با کلی جعلیات و الحاقات، بنام شاهنامه فردوسی چاپ و نشر شده که به شما معرفی میکنم و تذکر میدهم که تمام این شاهنامه ها آلوده به جعلیات است:
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ ژول مول
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ مسکو
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ کلکته
شاهنامه فردوسی چاپ انتشارات ایران باستان
شاهنامه فردوسی چاپ امیر کبیر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ امیر بهادر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ محمد رمضانی
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ دبیر سیاقی
این شاهنامه ها اغلب از روی یکدیگر کپی برداری شده و سوءتفاهم هایی بوجود آورده، و باعث شاهنامه ستیزی شده، بعضی اساتید هم سعی کردند این جعلیات را توجیه و ماست‌مالی کنند که اوضاع رو بدتر کردند، در اینجا، یکی از نسخه های اصلی شاهنامه رو بهتون کامل و با مشخصات معرفی میکنم،
مشخصات کتاب
شماره بازیابی: ۵-۱۵۲۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ف۵۲۷۳
سرشناسه: فردوسی ابوالقاسم ۳۲۹ - ۴۱۶؟ ق
عنوان و نام پدیدآور: شاهنامه فردوسی، نسخه خطی، ابوالقاسم فردوسی
وضعیت استنساخ: ق ۱۰۲۱
آغاز، انجام، انجامه: آغاز نسخه (افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال...)
انجام نسخه (... هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السلام تمام شد کتاب میمون فال عدیم المثال شاهنامه از مقولات... الحمدلله رب العالمین

معرفی کتاب منظومه ای است از ابوالقاسم فردوسی که دارای چهار مقدمه می‌باشد نسخه حاضر با مقدمه ای است که در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده است.

مشخصات ظاهری: برگ ۳۸۱، سطر ۲۵، اندازه سطور ۲۳۵x ۱۳۵، قطع ۳۳۵x ۲۱۰
یادداشت مشخصات ظاهری: نوع کاغذ: فرنگی نخودی
خط: نستعلیق
تزئینات متن سر لوح و کتیبه مذهب به زر، لاجورد، شنگرف سفید، مشکی و سبز (برگ ۳ب برگ ۱۴ب دارای دو کتیبه در بالا و پائین و در سمت راست و چپ متن با همان رنگها، دارای ۳۴ مینیاتور، جدول دور سطور به زر، شنگرف و لاجورد، عناوین به شنگرف
یاداشت تملک و سجع مهر: امتیاز نسخه نفیس بودن.
منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها... فهرست نسخه‌های خطی فارسی منزوی (۲۹۳۵: ) ۴
موضوع: شعر فارسی -- قرن ق ۴ / مرد تنهای شب.

مکافات عمل و دعای پدر قسمت اول
جنازه آغشته به خون پیرمرد در میان جاده افتاده بود. جای چند زخم عمیق روی سینه اش دیده میشد. جوانی که بالای سر جنازه بود سراسیمه فریاد کشید: به دادم برسید! عمویم را کشتند! سر و صدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آنها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی میگفت. یک نفر از بین جمع گفت: کار قبیله همسایه ماست! آنها با ما دشمنی دارند. مردم خشمگین میخواستند با قبیله ی همسایه درگیر شوند که پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آنها را گرفت و گفت: آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آن هاست؟ مردم سکوت کردند. پسرعموی مقتول گفت: قاتل عموی بیچاره من باید قصاص شود. پیرمرد به صحبتش ادامه داد. بسیار خوب! نزد حضرت موسی میرویم. او پیامبر خداست. ما را راهنمایی میکند. مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت: چه خبر است؟ اتفاقی افتاده؟ جوان به حضرت موسی نزدیک شد و گفت: ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمویم را میان جاده پیدا کردم. مردم میگویند او به دست قبیله همسایه کشته شده. ما نمیگذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمده ایم تا مشکل را حل کنید و گرنه خودمان دست به کار میشویم و هرطور شده قاتل را پیدا میکنیم!

صحیفه سجادیه
حمد مطلق، با انگیزه مطلق و با انگیزه ویژه: شکر انگیزه حمد میشود، حمد انگیزه شکر نمیشود. انسان شناسی و رابطه انسان با خداوند: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِهِ، وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ، وَ دَلَّنَا عَلَیْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِی تَوْحِیدِهِ، وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّکِّ فِی أَمْرِهِ. حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِیمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَی رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ: ستایش خدای را که خود را به ما شناسانید. و شکر خود را به ما الهام کرد. با ربوبیّت (پروردگاری) خویش از ابواب علم به روی ما گشود. و رهنمون شد ما را به «اخلاص توحید» ش. و بر کنار کرد ما را از الحاد و شک درباره خود. چنان حمدی که با آن زندگی کنیم در میان حمد کنندگان خلقش، و با آن سبقت گیریم بر هر کسی که سبقت گرفته بسوی رضایت و بخشش او. شرح: حرف (مِنْ) در چهار جمله اول (من تبعیضیه) است، زیرا که انسان از شناخت مطلق درباره خدا، و از شکر مطلق، از داشتن علم مطلق، اخلاص مطلق در توحید، عاجز است که فرمود: مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک (بحار) اخلاص در توحید: در عرصه نظری و فکری به توحید ناب و عاری از هر نوع شرک، رسیدن. و الهمنا من شکره: در شرح هائی که در دسترس من است، حمد را در این بخش از کلام امام به شکر و سپاس معنی کرده اند، و برخی نیز در معنی آن، ستایش و سپاس (هر دو) را با هم آورده اند. نظر به اینکه خود لفظ شکر در جمله دوم آمده، دلالت واضح دارد که لفظ حمد در اینجا به همان معنی حقیقی خود یعنی ستایش است، ستایش مطلق، نه مقید و نه نسبی. و نه به معنی مجازی. میگوید الْحَمْدُ لِلَّهِ... أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِه: حمد و ستایش خدای را که یکی از نشانه‌های قدرتش این است که به انسان فهم و توان شکر کردن را الهام کرده. یکبار این است که خدا را شکر گذار باشیم که ما را شکر گذار کرده؛ در این صورت میگفت الشکر لله علی ما الهمنا من شکره. مراد سپاسگذاری در برابر نعمتی که سپاسگذاری نام دارد، نیست. مراد ستودن قدرت خداوند است که یکی از آثار قدرتش اعطای درک شکر و توان شکرگذاری است. در این بخش از دعا، چند اثر از آثار قدرت خداوند، شمرده شده: ۱- اعطای استعداد خداشناسی به انسان. ۲- اعطای توان فهمیدن شکر و شکرگذاری. ۳- اعطای دانش. ۴- اعطای توان اخلاص در توحید. ۵- دوری از الحاد و شک درباره خدا. خداوند همۀ این استعدادها را به انسان داده حتی توان اجتناب از الحاد و شک را بطور بالقّوه به همان ملحدین و شکاکین داده و به همین دلیل همه انسانها به این اجتناب مکلف هستند. انگیزه: این قدرت و توانائی خداوند در اعطای این استعدادها، انگیزه ستایش خدا میشود. خود استعداد شکر کردن در وجودشان، یکی از انگیزه‌های این ستایش است. انگیزه مطلق و انگیزه ویژه: گاهی شخص ستایشگر، خدائی خدا را در نظر میگیرد. بدون تعیین موردی از موارد قدرت او، به ستایش میپردازد و میگوید: تو رحیمی، کریمی، قدیری، عظیمی، جلیلی و...، انگیزه این ستایشگر در ستایشش، یک مصداق ویژه از رحمت، قدرت، عظمت، و...، خدا نیست. بلکه مطلق رحمت، مطلق عظمت، مطلق قدرت او را در نظر دارد و به ستایش میپردازد. و گاهی به موردی از موارد و مصداقی از مصایق قدرت خدا توجه میکند و به ستایش میپردازد که این ویژه میگردد. و توجه امام علیه السلام در این بخش دعا بطور ویژه به چند مورد و چند مصداق است. این بخش دعا، شکر نیست بل ستایش قدرت آن قادر است که در رابطه خود و انسان، چیزی به نام شکر را قرار داده است. ما‌ها قدرت خدا را در آفرینش کوه، دریا، آسمان، جنگل، منظومه، کهکشان و... مشاهده میکنیم، اما کمتر توجه داریم که استعداد همین (دیدن و بینایی) بزرگتر و مهمتر از مشاهده آنهاست. استعدادهائی که در وجودمان قرار داده، دقیقتر، لطیفتر، مهمتر، و در نشان دادن قدرت خدا شگفتتر است. و شناختِ داشته‌های انسان و استعدادهای انسان، مقدم بر هستی شناسی و جهان شناسی و شناخت پدیده‌های جهان است. و به عبارت دیگر: انسان شناسی مقدم بر جهان شناسی است. که متاسفانه شارحین صحیفه حمد را در این بخش دعا بجای انسان شناسی به اخلاق (شکر گذاری) معنی کرده اند. یعنی حتی به جهان شناسی و پدیده شناسی نیز معنی نکرده اند. نسبق به من سبق: مراد از این جمله همان پیام آیه ۱۴۸ سوره بقره است که میفرماید: فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرات: در امور خیر از همدیگر سبقت گیرید، مسابقه دهید. چون این مبحث صحیفه کمی برات سنگین هست کوتاه مینویسم. تا مبحث حمد برات جا نیفته، بعد در مورد تجسم عمل میگم، در کتاب نورالثقلین این مباحث هست فقط من کمی باز تر میکنم که قابل فهم باشه.

نسب، لقب و قبیله مالک اشتر
مالک بن حارث معروف به اشتر نامی ترین یاور حضرت علی علیه السلام است. نسب وی در منابع گوناگون اینگونه ذکر شده: مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمة بن ربیع بن حارث بن جزیمة بن سعد بن مالک بن نخع. تاربیعه نسب وی هماهنگ است ولی پس از آن در بعضی از منابع بگونه ای دیگر است: ربیعة بن سعد بن مالک بن نخع، در یکی از منابع جدّ وی عبدیغوث به اشتباه یغوث ذکر شده است. در برخی منابع متأخرتر و همچنین در برخی از پژوهش‌ها نام و نام پدرش به اشتباه مالک بن حرث، مالک بن اشتر و اشتر بن حارث آمده. لقب مالک که ذکر آن در منابع و تحقیقات از نام اصلی وی نیز بیشتر است اشتر می‌باشد. البته افراد دیگری به اشتر معروف هستند، ابن ماکولا سیزده تن را که به اشتر معروفند در الاکمال ذکر میکند ولی معروف ترین آنها همین مالک بن حارث است که بنام مالک اشتر میشناسیم. دشمنی با مولا علی علیه‌السلام باعث شده که در تاریخ نسبت به مالک جفا بشه، در پستهای بعدی تحقیقاتم در مورد مالک اشتر رو ادامه میدم، انشاالله.

سه روایت شگفت انگیز از نبی مکرم اسلام که باید با آب طلا نوشت: ۱- بعد از من بیشترین ترسم بر ملت مسلمان، از منافق چرب زبان است. ۲- آگاه باشید! بدترین بدها دانشمندان بد سیرتند و خوب ترین خوبها، دانشمندان پاک سیرت. ۳- اگر کسی بگوید: من عالم هستم، بدانید که او نادانی بیش نیست/ منیه المرید.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: چرا پیامبران در بعضى زمانها مبعوث میشوند و در بعضى زمانها مبعوث نمى شوند؟ حکیم گفت: مثل آن مثل پادشاهى است که زمین بیحاصلی داشته باشد که هیچ آبادانى در آن نباشد و بخواهد که آن زمین را آباد سازد، و مرد کاردان پرتلاش و امینی را به آن زمین بفرستد و به او فرمان دهد که آن زمین را آباد کند، و در آن انواع درختان بکارد و انواع زراعتها به عمل آورد، و نام درختانى چند و بذرهاى معیّنى را به او بگوید و سفارش کند که جز آن چیزى در آن زمین نکارد، و بفرماید که در آن زمین نهرها جارى کند و حصارى بر گرد آن زمین بکشد و آن را از فساد و خرابى محافظت کند. پس آن فرستاده بیاید و موافق فرموده پادشاه درختان و زراعت بکارد و نهرى جارى کند و درختان و زراعت بروید و به یک دیگر متّصل شود و بعد از اندک زمانى آن مرد بمیرد و کسى را جانشین خود سازد، امّا جمعى از آن جانشین اطاعت نکنند و در خرابى آن زمین بکوشند، نهرها و درختان خشک و زراعت تباه گردد، چون پادشاه از نافرمانى آن جماعت و خرابى آن زمین خبردار شود فرستاده دیگر تعیین نماید تا احیاى آن زمین نماید و آن را اصلاح کند و به آبادانى اوّل برگرداند، و بر این روش است فرستادن حقّ تعالى پیامبران را که چون یکى از آنها رفت و بعد از او امور مردم تباه گردید، باز دیگرى را براى اصلاح آنان بفرستد.

سلمان فارسی
فتح مدائن: در شوال سال پنجم هجرت، مسلمانان به هنگام حفر خندق با سنگ سفید سختى برخورد کردند. رسول خدا (ص) با کلنگ بر آن کوبید تا جرقّه هایى از آن پدید آمد. سپس براى هر جرقه اى که زده میشد، مژده اى دادند؛ از جمله فرمودند: هذهِ فُتوحٌ یَفْتَح الله بَعْدی، یا سَلْمانُ: اى سلمان! اینها پیروزى هایى است که خداوند پس از من به وجود مى آورد. منافقین و از جمله غاصبین مسخره کردند و گفتند از ترسش داره خندق میکند و وعده فتوحات آینده میدهد، خب سال ششم هجرت نیز، که خسروپرویز پادشاه ایران، دعوت نامه پیامبر (ص) نپذیرفت، بعداً دروغی رو بستند که نامه را پاره کرد، و این را بهانه حمله به ایران کردند، حتی به دروغ گفتند که آن حضرت نفرین کرد که: خداوند مملکت او را پاره پاره گرداند. خدا لعنت کند یهود را که تا توانست تاریخ را انگولک کرد. رستم فرخ زاد، فرمانده ارتش روزگار خسرو پرویز هم، در خواب دیده بود که مملکت او از آسمان به زمین سقوط کرده است. فرمانده سپاه اسلام سعد بن ابى وقاص ملعون، که از دشمنان امیرالمومنین بوده، با سپاه خویش، از قادسیه راه فتح مدائن را در پیش گرفت، سلمان فارسی همراه سعد ملعون بوده، برای این سعد ملعون به دروغ، در تاریخ فضیلت تراشی زیاد شده، سلمان فارسى جنگ‌ها و پیروزى هایى را دیده بود و از تجربیاتش به خوبی استفاده کرد، سپاه اسلام گروه گروه از آب دجله عبور کردند. خرداد یکى از فرماندهان ایرانی فریاد زد که: اى جماعت عرب! شما نمیتوانید با ما مقابله کنید. سپس سپاهیانش به دستور او، مسلمانان را تیر باران کردند. سپاهیان اسلام نهر دجله را پشت سر گذاشتند و بدین ترتیب، به اولین شهر مدائن یعنى بهرسیر یا همان وه اردشیر وارد شدند. سلمان اهل ایران بود، به همین دلیل به قول طبرى، رهبرى مسلمانان را به عهده گرفت و به منظور پیش گیرى از قتل و درگیرى، اینگونه به ارشاد و دعوت ایرانیان پرداخت و خطاب به آنان گفت: ریشه و اصالت من هم ایرانى است، من نسبت به شما مهربان و دوستدار هستم و شما در سه چیزى که به آن دعوت میکنم حق انتخاب دارید: اگر مسلمان شدید برادران دینى ما خواهید بود و در تکالیف و حقوق، با ما مساوى هستید، و اگر در برابر اسلام تسلیم نشدید، باید جزیه بدهید، در غیر این دو صورت، ما ناچاریم با شما بجنگیم، زیرا خداوند خائنان را که فریب کارى میکنند و زیر بار آئین حق نمیروند دوست نمیدارد. سلمان، این شیوه دعوت و هدایت را تا سه روز صبورانه ادامه داد، ولى حکومت بَهْرسیر زیر بار نرفت. پس به ناچار جنگ در مدائن شروع شد ولی همان ابتدا ، حاکمان فرار کردند و مردم بدون درگیری سلمان را پذیرفتند و از آن پس سلمان تا زمان وفات مشغول آموزش و تدریس علوم در زمینه های مختلف بود، در برخى از اخبار تاریخى هم آمده که سلمان، همچنین در فتح شام و حمص، در نزدیکى فرات، به یارى جنگجویان مسلمان شتافته. ولی دشمنی با شیعه از طرفی، و افکار نژادپرستانه از طرفی دیگر، تلاش شده که در تاریخ نام سلمان فارسی را کمرنگ کنند، در آینده بیشتر با خصوصیات اخلاقی سلمان فارسی آشنا خواهیم شد/ منابع: السیرة الحلبیة، ج ۲، مکاتیب الرسول، حیاة الصحابة، ج ۱، تاریخ الامم والملوک، ج ۴، التاریخ الصغیر، ج ۱،

انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری که رسول اکرم از خروج دجّال و کشته شدن او به دست حضرت عیسی علیه السلام خبر داده، چنین آمده است که آن حضرت فرمود: آنگاه خداوند عیسی بن مریم علیه السلام را میفرستد، گویی به صورت عروة بن مسعود است، دجّال را دنبال میکند و او را به هلاکت میرساند. مردم هفت سال بدین حال میمانند که حتّی میان دو نفر کینه و عداوت یافت نمیشود. و در یک حدیث دیگر آمده است که پیامبر اکرم فرمود: حضرت مهدی علیه السلام یک مرتبه متوجّه میشود که حضرت عیسی علیه السلام نازل شده، گویی قطرات آب از موهایش میچکد، حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرمایید و برای مردم نماز بخوانید. حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: نماز برای شما بر پا شده است. آنگاه حضرت عیسی علیه السلام پشت سر فرزندم نماز میخواند. و در همین رابطه رسول اکرم میفرماید: خلفا و اوصیای من که حجّتهای پروردگار بر مردمانند دوازده تن می‌باشند، اوّل آنها علی (ابن ابی طالب) و آخر آنها پسرم مهدی علیه السلام است که عیسی بن مریم علیه السلام نازل میشود و پشت سر او نماز میخواند. در زمان او زمین با نور پروردگارش روشن میشود و سلطنت او شرق و غرب جهان را فرا میگیرد. بطور خلاصه، روایات وارده از رسول گرامی اسلام و امامان معصوم علیهم السلام در مورد نزول حضرت عیسی علیه السلام و نماز خواندن آن حضرت در پشت سر حضرت ولی عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه) بسیار فراوان است، و من به احادیث یاد شده اکتفا میکنیم، و فقط این مطلب را یاد آور میشوم که بخاطر ازدیاد موضوعات و شلوغ و طولانی شدن پستها ناچارم موقتا این بخش را در پستهای بعدی حذف کنم.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
آیا ابوبکر نسبت به جانشینى عمر وصیت کرد؟ اگر به پرونده ترور ابابکر مراجعه کنیم، و حالت دشمنى و درگیرى بین ابابکر و عمر را بررسى کنیم و مسأله اشتیاق ابابکر به عدم جانشینى عمر را یادآور شویم، این جریان بیشتر روشن میشود. ابوبکر گفته است: براى عمر بهتر است که به هیچ وجه در امر حکومت شما دخالت نکند. (تاریخ طبرى، ج ۲) پس ادامه زندگانى و پادشاهى ابابکر، خطرى بس بزرگ بر سر راه پادشاه شدن عمر به حساب مى آمده است. جریان شک برانگیز دیگر آن است که عثمان بن عفان، که ادعا کرده است به تنهایى وصیت ابابکر را نوشته است، خودش به تنهایى نیز این وصیت را بین مردم پخش کرده است. اگر کسى جز عثمان پس از عمر به خلافت رسیده بود شکّ مردم به قوت خود خواهد ماند، چه برسد به این که پس از عمر، عثمان به خلافت رسید و این جانشینى نیز بر حسب دستور شخص عمر صورت گرفت! چیزى که موجب شک بیشتر مى شود آن است که عثمان در هنگام خواندن وصیت ابابکر براى مردم گفت: این وصیت نامه ابابکر است، اگر آن را مى پذیرید بخوانیم، و اگر نمى پذیرید برگردانیم. (العقد الفرید، ابن عبد ربّه، ج ۴) این گفتار عثمان، شاهدى براى عدم پذیرش مردم است، و وصیتى که به خط عثمان، و بدون حضور هیچ کس دیگر و در مورد جانشینى و خلافت عمر نوشته شده باشد مورد قبولشان نبوده است. نکته قابل توجه آن است که وصیت ابابکر به جانشینى عمر، با خط عثمان بوده است نه ابابکر! و از سویى عثمان خودش را تنها کسى میداند که هنگام وصیت ابابکر حاضر بوده است (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۲) این، چیزى است که با شیوه اسلامى، قبیله اى و سیاسى مخالف است، زیرا هنگام وصیت انسان رو به مرگ، به خصوص اگر آن شخص رئیس مسلمانان باشد که در این صورت خانواده، دوستان، وزیران و نزدیکان بطور حتم حضور خواهند داشت! در این وصیّت دروغین ابابکر که در مورد عمر، تنها پس از مرگ او و به دست عثمان شده بود، آمده است: بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت ابابکر بن ابى قحافه در پایان زندگانى دنیا و در حال بیرون رفتن او از دنیا، و در زمان آغاز زندگانى آخرت و ورود به آن جهان است، آن زمانى که کافر ایمان مى آورد و بد کار به یقین میرسد و دروغگو نیز راستگو میشود. من براى پس از خودم، عمر بن الخطّاب را خلیفه کردم، پس به او گوش فرا دهید و اطاعتش کنید، اگر به عدالت رفتار کند (که گمان و یقین من نیز همین است) و اگر به عدالت رفتار نکرد هر کس آنچه انجام میدهد پاسخگوست، قصد من خیر است ولى از غیب اطلاعى ندارم. (و بزودى ستمگران در مى یابند که چگونه بازگشتى خواهند داشت. (سوره شعراء) والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) به روشنى پیداست که این نامه با نَفسى جز نَفس ابابکر نوشته شده است، ابوبکر در اولین سخنرانى اش براى مسلمانان گفت: اگر من در راه اسلام پایدار بودم از من پیروى کنید، و اگر منحرف شدم مرا به راه بیاورید. (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۱ هجرى، ج ۲) این در حالى است که در این وصیت به اطاعت بى شرط از عمر فرا خوانده شده است! عجبا، ابوبکر سخنرانى هایش را همراه موعظه و ارشاد میگفت در حالیکه این وصیتنامه حیله گرانه داراى پند و اندرز نیست، با اینکه وصیت مرگ بوده، ابوبکر در اولین سخنرانى اش گفت: آن پادشاهانى که به آبادانى زمین پرداختند کجایند که دور شدند و از یاد رفته اند؟ (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۱ هجرى، ج ۲) آیه اى که عثمان از قرآن برداشته و در وصیت آورده است نیز با وصیتى که شخص در آستانه مرگ بنویسد سازگار نیست، بلکه تهدیدى از جانب شخصى است که در حال رئیس شدن است! وهمچنین وصیت نامه از درخواست رضاى الهى واستغفار خالى است همان چیزى که ابابکر در آخر عمرش بیان مى نمود. و ابوبکر قبلا گفت: خوشا به حال کسیکه در آغاز مسلمان شدن، و پیش از جنبش فتنه‌ها (تاریخ الخلفاء، سیوطى) از دنیا رفت. و نیز گفت: کاش علفى بودم که چارپایان مرا خورده بودند. (تاریخ الخلفاء، سیوطى) عایشه میگوید: پدرم گفت: اموالم را بررسى کنید و هر چه پس از رئیس شدن من افزون شده است به جانشین بسپارید، چون من همانند یک تاجر به بهره ورى از مقامم پرداختم. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳، الطبقات، ابن سعد، ج ۳) عمر تصریح میکند که ابوبکر با او پیمان بسته است تا او را جانشین خود کند، او از زبان ابوبکر میگوید: بلکه آن کار را ادامه میدهیم و تو تا چند روز دیگر رئیس میشوى. من گمان کردم که در اولین نماز جمعه مرا به عنوان خلیفه معرفى خواهد کرد. اما خود را به غفلت زد و تا آخر عمرش درباره خلافتم چیزى نگفت (شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج ۲، الشافى، مرتضى). و مهمترین دلیل در مورد دروغین بودن وصیت ابابکر این است که به خط عثمان بوده است و گواه یا امضایى نیز نداشته است! اگر ابوبکر که خواندن و نوشتن مى دانسته است ساعتى بیمار بوده است چرا پس از بهبودى خودش به نوشتن وصیت اقدام نکرده است؟ واگر نمى توانسته است شاهد بگیرد و در زمان شدت یافتن بیمارى وصیت را نوشته است، پس چرا وقتى مردم به دیدارش مى آمدند آنان را بر وصیت خود گواه نگرفت؟عثمان، شهرت به دروغ پردازى و حیله بازى دارد، از دیگر نامه هاى جعلى او نامه اى است که در زمان خلافتش به فرماندار خود در آفریقا یعنى عبدالله بن ابى سرح نوشت تا محمد بن ابى بکر و یارانش را بکشد، و وقتى نامه اش را همراه مهر او از دست نوکرش گرفتند که بر شتر او سوار بود به آن دیار میرفت، عثمان نامه خود را انکار نمود! (الکامل فى التاریخ، ج۳)

برای اثبات این که علی (علیه السلام) پیشوای فیلسوفان، و نخستین مرجع آنها بوده همین کافی است که، هر فیلسوف مسلمانی ادعا میکند که به نظر علی (علیه السلام) اشاره کرده است. استاد عقّاد در کتاب عبقریه الامام میگوید: علی(علیه السلام) دارای ویژگی منحصر به فردی است که هیچ امامی غیر او دارا نیست و آن اینکه او به هر مذهبی از مذاهب فرقه های اسلامی (از بدو پیدایش آنها در صدر اسلام) مرتبط است؛ او پایه گذار یا محور این فرقه هاست و به ندرت فرقه ای در اسلام یافت میشود که علی (علیه السلام) از بدو پیدایش، معلم آن یا موضوع و محور مباحث آن نباشد. بین او و بین علمای کلام و توحید و نیز بین او و علمای فقه و شریعت و علمای ادب و بلاغت زنجیره ای متصل برقرار است. بنابراین، او استاد همه آن هاست. استاد عقّاد درجای دیگری میگوید: در توحید اسلامی، قضای اسلامی، فقه اسلامی، علم نحو عربی و فن کتابت عربی نخستین هدایت و جهت دهی از آنِ علی (علیه السلام) است؛ بگونه ای که میتوانیم او را شالوده و بنیانی شایسته برای دائره المعارف علوم اسلامی در همه اعصار یا دائره المعارفی برای همه علوم اسلامی در صدر اسلام بنامیم. در عین حال، علی (علیه السلام) دارای حکمت های نابی است که موجب میشود نه تنها فرهنگ امّت اسلام در اعصار گوناگون، بلکه فرهنگ همه امّت های دیگر نیز به نام او ثبت گردد/ این را از باب مسامحه میگم؛ چرا که کلمه فیلسوف و مانند آن بر کسی اطلاق میشود که حقایق را از طریق عقل و تجربه بشناسد، اما امام علی علیه‌السلام، که علومش برخاسته از وحی از طریق پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله) است، فوق همه فلاسفه میباشد.

خواجه نصیرالدین طوسی، متوفای ۶۷۲ ق و بهاءالدین عاملی، متوفای سال ۱۳۰۱ ق گفته اند: هیچ مانعی از این که زمین متحرک باشد، وجود ندارد. عجیب تر از آن، این که احمد امین مصری در کتاب یوم الاسلام، چاپ ۱۹۸۵ م، گفته: خواجه نصیرالدین طوسی در فهم این زمینه از انیشتین سابقه دارتر است؛ یعنی نظریه نسبیت که شکاف اتم مبتنی بر آن است. خواجه نصیرالدین طوسی پیش از انیشتین به نظریه نسبیت که شکستن و خرد کردن اتم را براساس آن بیان داشته، پی برده است.

ادیب معاصر فرانسوی، هنری لوفیفر میگوید: انسان همانند جامعه ای که در آن زندگی میکند، مجموعه ای از متناقضات است و همانگونه که جامعه متناقضی که فرد در آن زندگی میکند، باید تجزیه گردد، ترکیب فردی نیز باید تجزیه شود. پاسکال میگوید: انسان موجود نادر و عجیب الخلقه ای است که راهی برای شناخت او نیست.

اسناد لانه جاسوسی امریکا (در مورد مردم ایران)
مسایل جدی نسبت به ایالات متحده در دیدگاه مردم ایران وجود دارد که احتمالاً برای مدتی با روابط آمریکا، ایران مقاومت میکند. این مسایل با اطلاعات ضد آمریکایی که به طرف ایران در داخل ایران در جریان است نضج میگیرد. ایرانیها شدیدا مظنون بوده و معتقدند که ما هم آواز با اسرائیل و شاه و عربستان سعودی و حتی عراق و کمونیستها مشغول توطئه علیه آنها هستیم. (از تحلیل قوه ابتکارات سیاسی شماره ۲۰۳۱۳ مهر ۵۸) معتقدم که در مورد ایران بعد از انقلاب که گروهها بدین حد ضعیف می‌باشند قدرت واقعی منوط به اعتماد و جلب احساسات توده مردم است، هم اکنون هیچگونه تشکیلات و گروهی که بتواند اعتماد و احساسات برانگیخته شده مردم را هر چقدر هم غیر واقعی باشد جلب کند وجود ندارد. (از نامه ساندرز به تد کوران در تاریخ ۱۲ مهر ۵۸) (بدون شرح)

کابالا
محی الدین که در داخل جامعه اسلامی موذیانه فعالیت میکرد، یک روند مطلق در پیش گرفته بود دافعه، غیرت و حمیت دینی را از آنان سلب میکرد. او با جعل حدیث از زبان پیامبر اسلام (ص)‌ جهاد را نکوهش میکند در فصّ یونسی میگوید: پیامبر (ص) چه زیبا فرموده است: اَلا اُنبّئکم بما هو خیرلکم و افضل من اَن تلقوا عدوّکم فتضربوا رقابهم ویضربون رقابکم، ذکر الله: آیا خبر ندهم به شما چیزی را که خیر شما در آن است؟ و آن افضل از آن است که با دشمنان درگیر شوید و گردن آنان را بزنید و آنان گردن شما را بزنند، آن ذکر الله است. یعنی کاری با دشمنان (با صلیبیان در اندلس و اسپانیا و در تهاجم به بیت المقدس که در همانروزها که او فصوص را مینوشت، به شدت جریان داشت و حمله مغول نیز از جانب شرق شروع شده و به نزدیکی قونیه محل سکونت محی الدین رسیده بود) نداشته باشید و به ذکر الله مشغول شوید. محی الدین ملعون نه تنها به گناه تشویق میکند، بلکه گناه کردن را یک تکلیف واجب، میداند. آیا براستی آنان که فصوص را میخوانند بویژه صدرویان ما، بلکه خود ملاصدرا، این جاسوس جاده صافکن صلیبیان و مغول را نمیشناسند؟ یا چیزی از اصول اسلام و نیز چیزی از تاریخ نمیدانند؟ و نویسنده ای در دائرة المعارف اسلامی چه قلمفرسائی درباره این شیخ اعظم (آبگوشتی) که نکرده، در حالیکه تذکره نویسان تصریح کرده اند که محی الدین مسلمانان را در آن دوران جنگ، از رفتن به بیت المقدس که مورد هجوم صلیبیان بود، باز میداشت.

مناقب اهل بیت در کتب اهل سنت و شبهه افکنی های کسروی و احمدامین.
خالد بن معدان روایت کرده که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که دوست دارد زندگی کند در رحمت خدا و صبح کند در رحمت خدا، پس داخل نکند در قلبش شکی به اینکه ذریه و اولاد من بهترین ذریه هستند و وصی من بهترین اوصیاء میباشد. و نیز از جابر روایت نموده که آن حضرت فرمود: ثابت باشید در دوستی ما اهل بیت؛ پس به درستی که اهل تقوا که ما را دوست بدارند، با ما داخل بهشت میشوند. به آن خدایی که جان محمد در قبضه ی قدرت اوست، هیچ عملی به بنده ای نفع نمیرساند، مگر به شناختن دوستی ما. و ابن حجر مصری مکی در فصل دوم صواعق از ابو یعلی از سلمهْ بن اکوع نقل نمود که آن حضرت فرمود: ستارگان امان اند از برای اهل آسمانها و اهل بیت من امان اند برای امت من از اختلاف. این اخبار نمونه ای از هزاران خبر است که درباره آل محمد سلام الله علیهم اجمعین از طرق عامّه و اهل تسنّن رسیده است که در مقدمه نویسی، بیش از این، مجال نقل ندارد. از جمله اعتراضات کسروی و احمد امین مخصوصاً در کتاب المهدی والمهدویت به شیعیان در اعتقاد بوجود امام زمان است که غائب از انظار است و این معنی را در صفحات مکرّره با آب و تابی تکرار کرده و هیاهویی راه انداخته اند و نوشته اند این عقیده، از جعلیات و ساخته‌های شیعیان است که میگویند: امامی هست مهدی نام و از نظرها ناپیدا. و حال آنکه خبر نداشتند و زحمت مطالعه و سیر در کتب را به خود ندادند و در مقام تحقیق بر نیامدند و الا اگر فقط در کتب علمای تسنّن (گذشته از کتب شیعه) چشم کور خودشونو باز کرده بودند و عناد و تعصّب بیجا نداشتند، می‌فهمیدند اعتقاد بوجود حضرت مهدی محمد بن الحسن (حجّهْ العصر والزمان) که غیبت نموده و از انظار پنهان گردیده، مخصوص به شیعیان تنها نیست. بلکه در کتب معتبره علمای اهل تسنّن نیز ثبت گردیده و اکابر علمای سنی، از قبیل علامه سمهودی در جواهر العقدین صریحاً گفته: والأحادیث فی أمر المهدی کثیرة شهیرة وأفردها غیر واحد. و در چندین سند معتبر ثبت شده تعدادشون خیلی زیاد هست.

حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام
فرق شیعه و محب و ذریه از دیدگاه روایات
مردی به همسرش گفت، نزد فاطمه دختر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم برو و سوال کن آیا من از شیعیان وی هستم یا خیر؟ آن زن (خدمت حضرت رفت) و سوال کرد. حضرت فرمود: به شوهرت بگو: اگر به دستورات ما عمل میکنی و از منهیات ما می پرهیزی، از شیعیان ما هستی، وگرنه شیعه ما نیستی.
آن زن بازگشت و پاسخ را به شوهرش رساند. مرد گفت: وای بر من! کیست که هیچ گناه نکند و از خطا دوری کند، بنابراین من در آتش جهنم جاودانه خواهم بود. زیرا کسیکه شیعه آنان نباشد، همیشه در آتش است. آن زن بازگشت و گفتار شوهرش را به فاطمه علیهاالسلام رساند. حضرت فاطمه فرمود: به او بگو: اینگونه نیست، شیعیان ما از برجستگان اهل بهشت هستند، ولی از محبین ما و محبین محبین ما و دشمنان دشمنان ما و هر کسیکه به قلب و زبان تسلیم ما باشد، ولی اوامر و نواهی ما را در اموری که آنان را به هلاکت (و سوء عاقبت) مبتلا میکند، مخالفت نماید، وارد بهشت میشود، اما بعد از آنکه از گناهانشان پاک شوند (بواسطه گرفتاری به بلاها و مصائب (در دنیا)، و یا به انواع شدائد و سختیها در عرصات قیامت، و یا به عذاب جهنم در طبقه بالای آن) تا اینکه ما به محبت خود، آنان را از جهنم نجات میدهیم و (در بهشت) به نزد خود میبریم. (خلاصه آنکه: نجات نهایی آنان بواسطه محبت به ماست)

الهی بنده ای گم کرده راهم
بده راهم که سر تا پا گناهم
الهی بی پناهان را پناهی
پناهم ده پناهم ده پناهم
تو از سوز دل زارم گواهی
که من از رحمت عامت گواهم
الهی هر چه هستم هر که هستم
توئی بخشنده و من عذر خواهم
ژولیده نیشابوری

آفرینش
خلاصه مطالب آفرینش رو از قرآن و نهج البلاغه مرور میکنیم، خداوند درباره آفرینش جهان ماده نخست جرمی آب گونه همراه هوا آفرید و از میان آن، دود و کف پدید آمد، از جرم کف، زمین آفریده شد و از دود وگاز آن اجرام فضایی. همه اطراف زمین را آب گرفته بود ومکه به عنوان نخستین قطعه خشکی از این میان رخ بیرون نمود، یعنی دحوالارض، و آب به تدریج عقب نشست و بر مقدار خشکی افزود. زمین در مراحل نخستین خشک و سوزان و گداخته و مرده بوده و سپس باران بر آن باریده و به تدریج آماده پذیرش حیات، توسط آب آسمان گردیده است. آب باران همراه خود حیات را به زمین ارمغان داشته و چشمه ها جوشیده اند. تا جایی که زمین نیز خود حیات آفرین شده است. از این پس، رستنی ها و درختان در زمین پدید آمده و به بار نشسته اند. با پیدایش آب و آماده شدن خاک به عنوان دو مبدا حیات آبزیان فراوان وجنبدگان زمینی و انواع حیوانات پدیدار گشتند. خداوند موجودات فراوانی آفریده که از جنس بشر نبوده اند و پس از مدت طولانی منقرض شده اند. و از جمله آن ها داینوسورها شناخته شده تر هستند. آفرینش جن و نسناس پیش از آفرینش انسان بوده. خمیرمایه آفرینش جن آتش و دود است، ابلیس نیز از این گروه است. قرآن مراحل تکون و پیدایش انسان را از آب، خاک، گل (ترکیبی از آب و خاک) عصاره ی گل، گل چسب دار، گل بوگرفته و تیره رنگ، گلی که چون لای و ته نشین آب به تدریج خشک و سفال گونه گردیده است. خداوند، عناصر و اجرام آب، هوا، خاک، نور و سایر عناصری که در آنهاست بگونه ای آفریده که سرتاسر جهان را فراگرفته، و همه را، با جوش و خروش، تبدیل، تغییر، دگرگونی، ناایستایی و صورت پذیر آفرید، عناصر یاد شده می توانند کنار هم قرار گیرند و در شرایط ویژه جرمی را روح مایه باشند، این شرایط وقتی در دریاها جمع آیند می توانند موجب پیدایش آبزیان گردند و هر دسته از شرایط، یک نوع آبزی را مایه گردند، چنان که ابن سینا هم اشاره کرده. بنابراین هیچ بعید نیست با کنار هم قرار گرفتن ذرات مناسب، در شرایط ویژه، توسط دست های مرموز و ناپیدای کارگزاران عالم، در برهه ای از زمان انواع حیوانات دریایی، و در پاره ای اوقات انواع حیوانات خشکی، و با اراده ی ویژه خداوند از همان مایه های آب، نور به ویژه نور خورشید و منبع لا یزال انرژی، یک مشت گل و لای بو گرفته و تیره رنگ، موجودی به نام انسان به وجود آید، و او را هدایت کند، چنانکه سایر حیوانات را هدایت کرده، و می تواند از دود و آتش سوزان که در اندیشه ی ما هر چیز را نابود میکند موجودی به نام جن بیافریند، و قبل از انسان نیز موجوداتی آفریده باشند که از مایه های دیگر، و غیر از آن چه ذکر شد. آنچه تاکنون مورد بررسی قرار گرفت، تنها در آفرینش آسمان ها و زمین ما تدریج، تکامل گسترش، انبساط و بسط را مشاهده کردیم، اما در آفرینش و تنوع آغازین حیوانات اعم از دریایی و خشکی و انسان ما هیچ اثر تکامل تدریجی و تغییر انواع ندیدیم، به ویژه که بر هر یک از انواع، واژه خلق و آفرینش مستقلا به کار رفته. افزون بر این، در تاریخ علم دلیل قطعی بر تبدیل انواع به چشم نمی خورد، پس امکان ندارد خوک در اثر تکامل خرس شود و خرس به تدریج میمون گردد. پس داروین چرندیات گفته.

حضرت علی (علیه السلام) به مردی چنین اندرز و سفارش فرمود: این پنج اندرز را از من فراگیر: هیچ کس نباید جز خداوند به دیگری امید بندد. هیچ کس نباید از چیزی، جز گناهان خود، ترسناک باشد. هیچکس نباید از آموختن آنچه نمیداند شرم کند. هیچکس نباید از اظهار ندانستن پاسخ سؤالی که نمیداند، خجل باشد، و بدانید که صبر نسبت به ایمان آدمی، به منزله سر اوست نسبت به جسمش و چه ارزشی است جسم بی سر را؟

روایتی دیدم که دوستش داشتم، ولی چون طولانی بود قسمتی رو گلچین و فقط ترجمه رو میذارم: محمد بن ابی عمیر گفت شنیدم از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام (امام هفتم) که میفرمود: خدا کسی را در آتش دوزخ مخلد و جاوید ندارد، مگر اهل کفر و جحود و اهل ضلالت و شرک را، و هر که از گناهان کبیره دوری کند، از مؤمنان از گناهان صغیره سؤال نشود، خدای تبارک و تعالی فرموده که: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِیماً: اگر اجتناب و دوری کنید از گناهان بزرگ، از آنچه نهی کرده میشوید از آن، یعنی ما و خلیفه ما، شما را از آن نهی کرده ایم، در گذرانیم و عفو کنیم از شما گناهان شما را، یعنی گناهان کوچک شما را و در آوردیم شما را در موضع خوب گرانمایه که بهشت است. راوی میگوید که بآن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه پس شفاعت از برای کی واجب است از گناهکاران؟ فرمود که حدیث کرد مرا پدرم از پدرانش از علی علیه السلام که فرمود شنیدم از رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم که میفرمود: جز این نیست که شفاعت من از برای صاحبان گناهان کبیره از امت منست، و اما نیکوکاران از ایشان، پس بر ایشان هیچ راه و تسلطی نیست. ابن ابی عمیر میگوید که به آن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه چگونه شفاعت از برای صاحبان گناهان کبیره باشد و خدای تعالی ذکره میفرماید که: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ: و جز برای کسی که (خدا) رضایت دهد، شفاعت نمیکنند، و خود از بیم او هراسانند؟ و هر که گناهان کبیره را مرتکب شود پسندیده نیست. حضرت فرمود که: ای ابو احمد، هیچ مؤمنی نیست که گناهی را مرتکب شود مگر آنکه این امر او را بد آید، و بر آن پشیمان شود، و پیغمبر اکرم فرمود که: کافیست که پشیمانی توبه باشد، و آن حضرت فرمود که: هر که خوبی او را شاد کند و بدی او را بد آید مؤمن است، و هر که پشیمان نشود بر گناهی که آن را مرتکب میشود مؤمن نیست، و شفاعت از برایش واجب نباشد، و ستمکار خواهد بود، و خدای تعالی میفرماید که: ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ: نیست گناهکاران را هیچ خویش و نه درخواست کننده که فرمان برداری شود. من به آن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه چگونه کسیکه پشیمان نمیشود بر گناهی که آنرا مرتکب میشود مؤمن نمیباشد. فرمود که ای ابو احمد هیچ کس نیست که کبیره از گناهان را مرتکب شود، و او بداند که بزودی بر آن بازخواست شود، مگر آنکه پشیمان شود بر آنچه مرتکب شده، و در هر زمان که پشیمان شود تائب باشد که شفاعت را استحقاق و سزاواری دارد، و در هر زمان که بر آن پشیمان نشود و صاحب اصرار باشد، و آنکه اصرار دارد، از برایش آمرزیده نمیشود، زیرا که او ایمان ندارد بعقوبت آنچه مرتکب شده، و اگر بعقوبت آن ایمان میداشت پشیمان میشد، و پیغمبر اکرم فرمود که: با طلب آمرزش کبیره نیست، و باصرار صغیره نیست، چه در اولی گناه بر طرف میشود، و در دویی کبیره میگردد، و اما قول خدای عز و جل: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی: بدرستی که ایشان شفاعت نمیکند مگر کسی را که خدا دینش را پسندیده باشد. و دین همان اقرار و اعتراف است بجزای بر خوبیها و بدیها، و کسیکه خدا دینش را پسندیده باشد، پشیمان شود بر آنچه آن را مرتکب میشود از گناهان، بجهت معرفتش بعاقبت و انجام خویش در روز قیامت/ بحار

نکته آخری که خوبه بهت تذکر بدم این هست که مطالب تاریخی رو با دقت بخون و سرسری ازش رد نشو، چون تاریخ مکرر تکرار میشه.

حدیث :
عبدالله بن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کسى که ظالمى را بر علیه مظلومى یارى کند پیوسته خداوند از او خشمگین است تا اینکه دست از یارى او بردارد.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: همانا خداوند عزوجل اسلام را به عنوان دین براى شما پسندید، پس این دین را با سخاوت و خوش خلقى همراهى و یارى نیکو کنید.
حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: آگاه باشید که هر کس درباره خود با مردم به انصاف رفتار کند خداوند چیزى جز عزت و سربلندى به او نمى افزاید.

بدون شرح

کوکاکولا
با توجه به اینکه شرکت‌های نستله و خوشگوار کوکاکولا با شرکت‌های یهودی مرتبط هست و اُسم ۲۳ درصد درآمدش رو به دولت تروریستی اسرائیل میدهد، آیا خریدش اشتباه است؟ آیا با این کار، ما در گناه کشته شدن این کودکان شریک میشویم؟ آیا با مصرف این کالاها، هزینه گلوله هایی رو که به سینه کودکان غزه زده میشه میپردازیم؟ (توضیح اینکه، کالاهای زیر مجموعه اش زیادند مثلاً عبارتند از: نوشابه های گازدار کوکاکولا و فانتا و .. سرلاک، نسکافه، بیسکویت ویفر، نادی، لوکر، بنیس، اکسترا، شکلات کیت کت، هات چاکلت، نوتلا، تافی و آبنبات، مارس، اسنیکرز و... که خیلی زیادند) اینم بدون شرح بمونه تا مسئولین بهش برسند.


سه تا قانون مهم ذهن:
۱- قانون باور: این قانون میگه اگر با تمام احساسات و عواطف خودت، چیزی که میخوایی رو باور کنی، به حقیقت تبدیل میشه.
۲- قانون جذب: این قانون میگه ذهنت مثل آهنرباست، هر چیزی رو که الان داری، بخاطر شخصیت و تفکر خودته، اگر شخصیت و فکرتو تغییر بدی، زندگیتم تغییر میکنه.
۳- قانون تطابق: این قانون میگه زندگی بیرونیت، آیینه زندگی درونیته. هر جا بری و با هر کسی بشینی؛ به همونجا میرسی و شبیه به همون میشی، پس دور خودتو با آدمای مثبت، همفکر، باانگیزه، و موفقن پُر کن.

آهای عزیز/ اگر سودی به کسی نمیرسونی، ضرر هم نزن/ اگر خوشحالش نمیکنی، ناراحتش هم نکن/ اگر حمایتش نمیکنی، تخریبش هم نکن/ اگر با خوشبختی کسی خوشحال نمیشی، حسادت هم نکن قربونتم/ بقول معروف: اگه کوفته بهش نمیدی، لوپّش رو چرا میکّنی؟

خودمونی/ وختی میخوام بزنم بیرون مامان میگه: بچه لُخ نرو بیرون میچایی، میگم آره، صد سالم بشه بازم بهم بگو بچه، میگه آره که میگم، هزار سالت بشه بازم بچه منی، باشه قبول، برات همون بچه سر به هوا باقی میمونم، فقط تویی که بفکرمی، تحملم میکنی، بدیامو ندیده میگیری، مابقی الکین، همه ی دنیا فدای یه تار موی تو مادر خوبم. خدایا تو رو شکر میکنم بخاطر مادر مهربونی که بهم دادی، شکرت که بهشت رو زیر پای مادرم قرار دادی، سایه شو بالای سرم دائمی کن، بگو الهی آمین. خدایا شکرت برای همه چیز...

جانم فدای وطنم ایران/ عجب دنیایی شده، دنیای شبهات و شایعات. فیلم فیک، عکس فیک، خبر فیک، هوش مصنوعی رو هم به خدمت گرفتن برای اینکه از شرایط سخت مردم، سواستفاده کنن. در ضمن.. شبکه اجتماعی ایکس یه قابلیت جدید اضافه کرده که نشون میده هر کاربر از کجا توییت میزنه ، همه جوجه براندازها و سلطنت طلبای سینه چاک ممد نفتی به فنا رفتن، هی جانم، معلوم شده همه یا توی آلبانی هستن، یا اسقاطیل یا آمریکا، ای تف به اون شرف نداشته تون، در حالیکه همش ادعا میکردید ما توی ایرانیم، کجای ایران هستید؟ لابد توی چاه فاضلاب که پیداتون نیست، فقط صدای جیک جیک تون میاد؟ گمانم این باقالیا اسم تخت خوابشونو گذاشتن ایران، تا قسم شون راست باشه، دروغ که حناق نیست، کنتور هم نداره، ضمناً اکانت (کانون حقوق بشر ایران) در خبری موثق، از آلبانی سر در اورد، از اونجا اکانت رو وصل کرده، دیگه نمیشه نه به چشمت اعتماد کنی، نه به گوشت، فقط باس به عقلت اعتماد کنی، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه‌السلام فرمود: العقل دلیل المومن، راهنمای مومن عقلش هست.

درد دل/ یکی داشت فیلم خارجی نگاه میکرد ولی هیچی انگلیسی بلد نبود و هی زور میزد زیر نویس رو بخونه، بفهمه موضوع فیلم چیه. وقتی فیلم تموم شد این بیچاره که آدم بالغی هم بود، هی به در و دیوار گیر میداد و میگفت: شت، شت. آخه نوکرتم، مشکلت با خودت چیه؟ چرا احساس حقارت میکنی؟ فقر فرهنگی تا کجا؟ چرا خیال میکنی با گفتن چندتا شت، شت، با کلاس و لاکچری میشی؟ راحت باش مثل قبل بگو عح ، بگو پیف، نترس لایه اوزون پاره نمیشه. اگه خواستی چیزی از فرهنگ غرب یاد بگیری، صداقت و راستگویی شو یاد بگیر، احترام به کودکان رو یاد بگیر، نظم و برنامه داشتن رو یاد بگیر، چند تا نکته مثبت مثل تلاش و پیشرفت تکنولوژی رو یاد بگیر، نه پورن و هرزه گویی و جلف پوشی.

ضمن تحقیق توی کتابهایی که مشغول شخم زدن هستم، به نکته خنده داری رسیدم، جالبه که بدونید، جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟
طنز مثبت، تلاش میکند واقعیات و حکایات اجتماعی را بصورت طنزگونه نقد یا اعتراض خود را به شیوه شیرین بیان کند. ادامه حرفام در ادامه مطلب میذارم.
اگه باز پستهام مثل روده سگ طولانی شده پوزش، چون چند روز یکبار پست میذارم، اینجوریا میشه، شما هم خورد خورد بخون چشمت خسته نشه، حرفامو که مخاطبش خودتی، لابلای مطالب جاساز کردم.

در عصر فعلی که تهاجم فرهنگی تلاش میکند هرزه گویی های غیر اخلاقی، اهانت به قومیت، جنسیت یا شخصیت افراد، کوبیدن اعتقادات و مذهب، به بهانه جوک و لطیفه رواج دهد، بهتر است تلاش کنیم، آفت تمسخر و توهین را حذف، و با جایگزین کردن طنز مثبت عملی کنیم. فراموش نکنیم، احترام به زبان پارسی، حرمت قلم، ادیان و اقوام مختلف، از دستورات اخلاقی و دینی ماست، و در قرآن صریحاً تمسخر و اهانت نهی و مذمت شده است. طعنه و نقد انسان­ها و وقایع اجتماعی، هم به شکل ادبی و محترمانه امکان‌پذیر است و هم بصورت پلشت، بی ادبانه و گستاخانه. در شکل او‌ّل، طنزپرداز با نظری مثبت و دلسوزانه در مقام اصلاح بر آمده است، و قصد تصحیح و رفع اشتباهات را دارد. اما در صورت نوع دوم، تمسخر کننده حتی اگر ستون پنجمی نباشد (که اغلب هست و عامدانه آب به آسیاب دشمن میریزد) باز با نیتی تهاجمی، قصد تخریب یا اذیت و آزار فرد مقابل را دارد، و عکس العملی تخریبی و منفی به دنبال دارد. انتقاد چنین کسی، بجای اصلاح تخریب میکند. از نویسندگان فرهیخته توق‍ّع میرود که حرمت قلم و کلام خود را حفظ کنند و در کمال ادب، و به قصد ایجاد تحول سازنده در جامعه یا افراد، دست به قلم ببرند. متأسفانه در عرصه طنزهای عامیانه و غیر حرفه­ ای، این طور گستاخی ها بسیار به چشم می­خورد، و شوخی های محاوره­ ای با انواع هجویات و اهانت­های تحقیر آمیز آمیخته و عجین شده، که باعث تأسف و جای تأمل دارد. طنز را باید شیوه هنرمندانه فن بیان دانست، که در زیر ساخت و بن‌مایه خود، مفاهیم ارزشمندی را نهفته دارد. در طنز، معمولاً یک معنای ظاهری دیده میشود و یک معنای زیرین و نهفته؛ که گاه این دو، بر ضد یکدیگر عمل میکنند. یک طنز‌پرداز واقعی، در حقیقت فردی است هوشمند، که نظر خود را با انگیزه­ کمال گرا و با لحنی خوش و طریق زیبا، بیان میکند. این زیبایی گاه از تناسب استعارات و تشبیهات است، و گاه از چیدمان هوشمند کلمات و عبارات در کنار هم، و گاه از رُک و بی پرده­ گفتن حقایق. ملاک این زیبایی، دلنشینی و ضریب پذیرش مخاطب نسبت به آن است. مرد تنهای شب.

من مِهر علی، به سینه دارم
جز مِهر علی، کسی ندارم
گویند مرا، به دل چه داری؟
جز مِهر علی، دگر چه خواهم؟

ما نمیتونیم دنیا رو عوض کنیم، ولی میتونیم دنیامونو عوض کنیم، با عوض کردن نوع نگاهمون، میدونی یعنی چی؟ به منفی که رسیدی، صورتت رو به طرف مثبت بچرخون، به نداشته هات که رسیدی، بجاش به داشته هات نگاه کن، برای همین اول پست سه تا قانون رو گذاشتم، یادت باشه کسانی که توی روزنامه ها و اخبار دنبال حوادث هستند، توی زندگیشون همون حوادث جذب میشن، منظورم این نیست حوادث میخونی، نه، فقط دارم بهت میگم اگه تلخی توی زندگیت می بینی، خودت داری جذبش میکنی، خدا توی قرآن میگه: ما تغییری در زندگی شما نمیدیم، مگر اینکه خودتون تغییر بدید، تو که ماشاالله اهل قرآنی، پس مطلب رو بگیر، حالا هی وبلاگت رو حذف کن و هی بساز... این نشونه ی اینه که خسته شدی، کلافه شدی، میخواهی یه تغییری توی زندگیت ایجاد کنی، زورت فقط به این وبلاگ بیچاره میرسه.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دهم)
رسیدیم به نتیجه نهایى بحث: اسپریتیسم، و اسپرى توآلیسم را معمولًا به علم ارتباط با ارواح تفسیر میکنند، (مراجعه به فرهنگهاى انگلیسى و دائرة المعارف‌ها نیز این معنى را تأیید میکند) ولى بعضى اصرار دارند که مسئله عود ارواح و تناسخ را نیز جزئى از این علم بدانند. ما در نامگذارى با کسى سخنى نداریم؛ ولى ما این حقیقت را تأکید مى کنیم که مسئله عود ارواح به هر نام و به هر اسم که باشد و در تحت هر لفافه اى، غلط و نادرست و غیرمنطقى است؛ امّا مسئله ارتباط با ارواح به هر نام که باشد، در حدود خاص و معیّنى قابل مطالعه است، و آمیختن این دو با هم سفسطه اى براى تحریف حقایق است. با توجّه به این تذکّر لازم، اکنون به تعقیب بحث گذشته بپردازیم: در میان دانشمندانى که گواهى به امکان ارتباط با ارواح از طرق علمى داده اند، افراد سرشناسى پیدا میشوند که این احتمال را لاقل درباره همه آنها نمیتوان داد که اغفال شده باشند، و یا تلقین هاى دروغین افراد شیّاد، در آنها اثر گذاشته باشد. بخصوص این که بسیارى از آنها با روح بدبینى، یا انکار شدید، وارد بحث درباره این موضوع شده اند، ولى با این حال در مشاهدات حسّى خود اشباحى را دیده اند که به چیزى جز به اشباح ارواح قابل تفسیر نبوده اند، و یا صداها و حرکات اشیاء، بدون هیچ گونه علّت مادّى، و بدون این که کسى به آنها دست بزند، و خارق عادات دیگرى مشاهده کرده اند و پیامهایى دریافت داشته اند، که از مجموع آنها ایمان راسخى به صحّت این علم پیدا نموده اند. اکنون اجازه دهید قسمتى از گواهى دانشمندان را در اینجا بیاوریم. این گواهى‌ها از یک منبع قابل ملاحظه، یعنى دائرةالمعارف قرن بیستم، استخراج و اقتباس شده است: ۱- به هنگام انتشار این عقیده (عقیده امکان ارتباط با ارواح) در میان مردم اروپا، هیأتى از دانشمندان در سال ۱۸۶۹ براى بحث و بررسى دقیق در پیرامون این مسئله تشکیل شد. این هیأت مرکّب از جان لبوک و کروکس طبیعى دان بزرگ انگلستان در آن روز، لویس فیزیولوژیست معروف، روسل والاس یکى از مهمترین فیزیولوژیست هاى انگلستان در آن عصر، و دوست نزدیک داروین، دومورگان رئیس جمعیّت ریاضى دانان کشور، فارلى رئیس کمپانیهاى تلگراف، جان کوکس فیلسوف معروف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، و بعضى افراد سرشناس دیگر بودند. هنگامى که خبر تشکیل این جمعیّت انتشار یافت، عدّه اى از نقاط مختلف جهان در انتظار نظر نهایى این جمعیّت دقیقه شمارى میکردند؛ ولى آنها ۱۸ ماه پى در پى به بحث و کنجکاوى در پیرامون این مسئله ادامه دادند و در جلسات ارتباط شرکت جستند و از نزدیک، پیامها و خارق عادات مزبور را بررسى و مشاهده نمودند و در پایان بیانیّه مشروحى صادر کردند که قسمتى از آن را ذیلًا از نظر میگذرانیم: این جمعیّت در تفحّصات علمى خود پیرامون مسئله ارتباط با ارواح، تنها روى مشاهداتى که براى همه اعضاى جمعیّت حسّى بوده، و قرائن قطعى همراه داشته است، تکیه کردند. قابل توجّه این که چهار پنجم اعضاى جمعیّت در آغاز این بررسیها شدیداً منکر این مسائل بودند و همه را مولود وهم و خیال، و یا تقلّب و تزویر، و یا لااقل نتیجه یک سلسله حالات اضطرارى عصبى مى دانستند؛ ولى پس از مشاهده اینهمه حوادث، آن هم در شرایط و کیفیّات خاصّى که همه احتمالات انحرافى را نفى مى نمود، و پس از آزمایشهاى دقیقى که مکرّراً انجام گرفت، اعضاى جمعیّت چاره اى جز این نداشتند که اعلام کنند این خارق عادات از یک «عامل مرموز» غیر از آنچه تا آن وقت مى پنداشتند، سرچشمه مى گیرد. (درست توجّه کنید! آنها تنها اعتراف به وجود یک عامل مرموز در این پدیده‌ها کرده اند. ) ۲- استاد کروکس که ریاست هیأت علمى سلطنتى انگلستان را به عهده داشت، در برابر صدها نفر از اعضاى هیأت مزبور، به مناسبت گفتگو درباره اسپریتیسم، صریحاً اظهار کرد: من نمیگویم این موضوع امر ممکنى است؛ بلکه میگویم یک واقعیّت عینى است! و نیز نامبرده، در کتابى که به نام «پدیده هاى روحى» نگاشته و دهها بار تجدید چاپ گردیده است، میگوید: از آنجا که من به وجود این پدیده‌ها ایمان دارم، این یک نوع جُبن و ترس ادبى است که به خاطر وحشت از انتقادات استهزاءکنندگان و امثال آنها که هیچ گونه اطّلاعاتى در زمینه این علم ندارند و نمى توانند بر ضدّ اوهامى که به آن پایبندند قضاوت کنند، شهادت خود را در مورد آثار روح کتمان نمایم. من بانهایت صراحت آنچه در این باره با چشم خود دیده، و با تجربیّات مکرّر دقیق آزموده‌ام (در این کتاب) تشریح میکنم... ۳- روسل والاس که در کشف قانون «انتخاب طبیعى» همکار داروین بود، در کتابى که به نام «شگفتیهاى اسپریتیسم» نگاشته، چنین مى نویسد:
من مادّى و ماتریالیست صِرف بودم و به مذهب خود، نهایت درجه ایمان داشتم و در هیچ نقطه از فکر من محلّى براى قبول مسئله «روح» نبود، و نه براى وجود مبدأ دیگرى غیر از این جهان مادّى و نیروهاى وابسته به آن... ولى بالاخره دیدم مشاهدات حسّى را نمى توان نادیده گرفت و آنها را کنار زد، همینها بود که مرا مجبور ساخت قبل از هر چیز، وجود یک سلسله واقعیّات تازه (پیش از آن که بدانم اینها مربوط به ارواح هستند یا نه) بپذیرم؛ این مشاهدات تدریجاً محلّى از فکر مرا اشغال نمود؛ ولى باید بگویم این مطلب هرگز مربوط به استدلالات ذهنى نبود، بلکه متّکى به یک سلسله مشاهدات حسّى بود که یکى پس از دیگرى انجام یافت تا آنجا که نتوانستم عاملى براى آنها غیر از ارواح قبول کنم/ بخاطر طولانی شدن، نتیجه گیری را به پست بعدی موکول میکنم.

در شرایطی که هیچ کس جرأت نمیکرد از مولا (ع) سخن بگوید، بی بی حضرت زهرا (سلام الله علیها) سوابق درخشان مولا را در خطبه های خود مطرح کرد، و رشادت، جانبازی و دلاوری در جنگ، شأن منزلت در پیشگاه الهی خدا و قرآن، و شأن و منزلتش در نزد پیامبر اکرم (ص) را با صدای بلند فریاد زد، و از مظلومیت و خانه نشین شدنش دفاع کرد، و کنار زدن آن بزرگوار را خسارتی بزرگ و آشکار شمرد‌. حتی با شهادتش، آخرین تیرش رو به غاصبین زد و فرمود منو شبانه و مخفیانه دفن تا این امت عهد شکن به من نماز نخونند، و با این شاهکارش جبت و طاغوت رو رسوا و بی آبرو کرد، اللهم صلی علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرّالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک. خدایا منو خاک کف پای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها قرار بده. آمین.

جن در قرآن
یکی بودن پیامبران جن و انسان. یمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ؟ (انعام) ما در قیامت همگی آنان را مخاطب قرار داده و می‌پرسیم؟ ای گروه جن و انس آیا پیغمبرانی از شما بسوی شما نیامدند؟ و آیات مرا بر شما نخواندند؟ و شما را به دین حق دعوت نکردند؟ و از عذاب امروز که روز قیامت است هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند بزودی در موقف بازخواستتان بازداشته و به حساب اعمالتان رسیدگی نموده، و به آن چه از نیک و بد کرده اید پاداش و کیفرتان میدهد؟ در جواب خواهند گفت: ما علیه خود گواهی میدهیم که پیغمبران آیات تو را بر ما خواندند و از رسیدن به چنین روزی انذارمان کردند، و ما به دین ایشان کفر ورزیده و با علم به حقانیّت آنان و بدون هیچ غفلتی ایشان را ردّ کردیم. این معنا که ما برای آیه کردیم چند نکته را روشن می‌سازد: اوّل این که کلمه «مِنْکُمْ» بیش از این دلالت ندارد که پیغمبران از جنس مجموع و روی هم رفته همان جن و انسی بودند که بسوی ایشان مبعوث شدند، و خداوند پیغمبران را از جنس ملائکه قرار نداد تا امتان ایشان از دیدنشان وحشت نکنند و کلام ایشان را که همان زبان مادری خودشان است بفهمند، و امّا این که برای جن و پیغمبرانی از جن و برای انس انبیائی از انس مبعوث کرده باشد آیه شریفه هیچ گونه دلالتی بر آن ندارد. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. قُلْ اوُحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَبا یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ فَامَنّا بِهِ (جن) شروع سوره جن به داستان چند نفر از طایفه جن اشاره می‌کند که صوت قرآن را شنیدند و ایمان آورده، و به اصول معارف دین اقرار کردند. معنای آیه این است که: ای رسول به مردم بگو به من وحی شده، یعنی خدا به من وحی کرده که چند نفری از جن قرآن را شنیدند، و وقتی به قوم خود برگشتند به ایشان گفتند: ما کلامی را شنیدیم خواندنی، که کلامی خارق العاده بود، و به سوی عقاید و اعمالی دعوت می‌کرد که دارنده آن عقاید و اعمال را برای رسیدن به حقیقت سعادت پیروز می‌گرداند. اگر قرآن را عجب خواندند، برای همین بوده که کلامی است خارق العاده، هم در الفاظش وهم در معانی و معارفش، مخصوصا با در نظر گرفتن این که این کلام از شخصی صادر شده که از نظر آکادمیک بیسواد است، نه میتواند بخواند و نه بنویسد. و کلمه «رُشْد»به معنای رسیدن به واقع در هر نظریه است که خلاف آن یعنی به خطا رفتن از واقع را «غَیّ» گویند، و هدایت قرآن بسوی رشد همان دعوت
اوست بسوی عقاید حقّه و اعمالی که عاملش را به سعادت واقعی می‌رساند. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. سرعت ایمان آوردن جن به قرآن. وَ اَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدی امَنّا بِهِ، » و «فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا (جن) حاصل معنای آیه این است که ما وقتی قرآن را که کتاب هدایت است شنیدیم، بدون درنگ ایمان آوردیم، برای این که هر کس به قرآن ایمان بیاورد، در حقیقت به پروردگار خود ایمان آورده، و هر کس به پروردگار خود ایمان بیاورد دیگر ترس ندارد، نه ترس از نقصان در خیر که خدا به ظلم خیر او را ناقص کند، و نه ترس از این که مکروه احاطه اش کند، چنین کسی دیگر چرا عجله نکند، و بدون درنگ ایمان نیاورد؟ و در اقدام بر ایمان آوردن تردید کند؟ که مثلاً نکند ایمان بیاورم و دچار بخس و رهق شوم. فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا. این جمله از ایمان جنیّان به قرآن و تصدیق آن به این که حق است خبر میدهد و جمله فوق به معنای ایمانشان به قرآن را تأکید میکند و می‌فهماند که ایمان جنیّان به قرآن همان ایمان به خدائی است که قرآن را نازل کرده، در نتیجه رب ایشان هم همان خداست، و ایمان شان به خدای تعالی ایمان توحیدی است، یعنی احدی را ابدا شریک خدا نمیگیرند.

احادیث آخرالزمانی
تحقیق و بررسی. زلزله های پی در پی آخرالزمان. زلزله در دمشق، بغداد، مصر. از جمله حوادث آستانه ظهور امام عصر (عج)، رخداد زلزله هایی بزرگ است که در رأس آنها میتوان به زلزله های بزرگ شام و دمشق اشاره کرد. روایات فراوان و روشنی درباره این زلزله وجود دارد بگونه ای که برخی از مکان ها و خسارات آن و حتّی وقت آنرا پیش از ورود سپاهیان غربی مشخص میسازد. گرچه از بعضی روایات استفاده میشود که سپاه غرب، به هنگام وقوع زلزله در دمشق به سر میبرد. همچنین احادیث، این زمین لرزه را (رجفه، خسف، زلزله/ تکان شدید، فرو رفتن، لرزش) مینامد. مانند روایتی که از امام باقر(ع) از امیرمؤمنان (ع) نقل شده است که فرمود: وقتی در شام دو گروه نظامی اختلاف کنند، نشانه ای از نشانه های الهی آشکار میشود، پرسیدند: ای امیرمؤمنان آن نشانه چیست؟ فرمود: زمین لرزه ای در شام رخ میدهد که صد هزار در اثر آن هلاک میگردند (کلمه صدهزار در عربی گاهی بجای زیاد و بسیاری بکار میره) و اینرا خداوند رحمتی برای مؤمنان و عذابی برای کافران قرار میدهد، وقتی آن هنگام فرا رسد، نظاره گر سوارانی دارای اسب های سفید و پرچم های زرد رنگ باشید که از مغرب روی می آورند تا وارد شام میشوند. و در آن لحظات است که فریاد و بی تابی بزرگ و مرگ سرخ فرا میرسد، وقتی آن وضع پیش آمد پس بنگرید فرو رفتن آبادی ای از روستاهای دمشق را که به آن حرشا میگویند. در این هنگام فرزند هند جگرخوار (سفیانی) از بیابان خروج کرده، بر منبر دمشق قرار میگیرد، در این بحبوحه در انتظار ظهور حضرت مهدی (ع) باشید/ بحارالانوار، ج ۵۲

عریضی گوید: روزی امام باقر علیه السلام به ما فرمود: اگر نزد مزار جده ات فاطمه علیهاالسلام رفتی، بگو: ای ممتحنه که خداوند تو را پیش از خلقت (مادی) امتحان نمود، و تو را در آن صابر یافت، ما گمان میکنیم که دوستداران توایم و باورت داریم، و بر تمام آنچه پدر بزرگوارت و وصی او آورده استقامت میورزیم، لذا از تو درخواست میکنیم که اگر ما واقعاً تو را تصدیق نموده ایم، ما را بخاطر این تصدیق به پدر بزرگوارت و جانشینش ملحق نمایی، تا ما به خود مژده دهیم که حقیقتا به ولایت تو پاکیزه گشتیم.
توضیح کوتاه اینکه این است که: تو در امتحان خود صابر بودی، ما هم گمان میکنیم از دوستان توییم و از جمله تصدیق کنندگان تو، و از صابران بر ولایت و اوامر پدر بزرگوارت رسول اکرم و وصی او هستیم. از تو درخواست میکنیم، اگر براستی تو را تصدیق کرده ایم، ما را بواسطه این تصدیق به ایشان ملحق کنی، تا به خود بشارت دهیم که ما بواسطه ولایت شما پاکیزه گشته ایم، و ولایت خود را خالص کرده ایم. یعنی بدون ولایت فاطمه علیهاالسلام، ولایت ما به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام پاکیزه و کامل نمیگردد.
روزی پیامبر اکرم (ص) نزد فاطمه علیهاالسلام رفت و او را محزون و ناراحت یافت، فرمود: دختر عزیزم، چرا ناراحتی؟ عرض کرد: پدر جان، به یاد صحرای محشر و ایستادن مردم در روز قیامت با بدن برهنه در برابر پروردگار افتادم. فرمود: دختر عزیزم، آن روز، روز بزرگی است ولی جبرئیل از جانب خداوند به من خبر داد: اولین کسی که زمین برای او در روز قیامت شکافته میشود، و از قبر بیرون میآید من هستم، سپس پدرم ابراهیم، بعد از آن شوهرت علی بن ابی طالب علیه السلام. آنگاه خداوند جبرئیل را همرا با هفتاد هزار ملک میفرستد که هفت گنبد از نور بر مزارت درست کنند، سپس اسرافیل با سه لباس کامل از نور نزد تو آمده و در بالای سرت می ایستد و تو را به اسم صدا کرده میگوید: یا فاطمه بنت محمد! قومی الی محشرک. ای فاطمه دختر محمد، برخیز بسوی محشرت.
و تو در حالیکه هیچگونه ترسی نداری و بدنت پوشیده است برمیخیزی، سپس اسرافیل لباسهای کامل را بتو میدهد و تو میپوشی، و زوقائیل اسبی از نور می آورد، که زمام آن از لولو تازه میباشد، و بر آن کجاوه ای از طلا است. تو بر آن کجاوه اسب، سوار میشوی و زوقائیل زمام آن را میگیرد، در حالیکه در پیش رویت هفتاد هزار ملک قرار دارند و در دستهایشان پرچمهای تسبیح است. منادیی از باطن عرش ندا میکند: ای اهل محشر، سرهای خود را به زیر افکنید و چشمان خود بر هم نهید، تا فاطمه علیهاالسلام از صراط بگذرد. در این هنگام با هفتاد هزار کنیز از حورالعین عبور میکنی. منبری از نور برایت نصب میکنند که هفت پله دارد، و در فاصله هر پله با پله دیگر ملائکه صف کشیده اند، در حالیکه در دستهایشان پرچمهای نور است. و حورالعین در جانب راست و چپ منبر صف کشیده اند و نزدیکترین زنان به تو، از جانب چپ حضرت حواء و آسیه است. پس چون بالای منبر جای گرفتی، جبرئیل علیه السلام می آید و به تو میگوید: ای فاطمه، حاجات خود را از خدا بخواه، میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروانم برس. خداوند میفرماید: آنها را آمرزیدم. میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروان فرزندانم برس. خداوند میفرماید: آنها را بخشیدم. میگویی: پروردگارا به فریاد محبین شیعیانم برس. خداوند میفرماید: برو، هر کس دست به دامن تو زند، در بهشت با تو است. در اینجا است که همه مردم آرزو میکنند: ای کاش فاطمی و شیعه فاطمه علیها السلام بودند. تو از صراط میگذری در حالیکه شیعیان تو و شیعیان فرزندانت و شیعیان امیرالمومنین همراه تو هستند، و هیچ وحشتی ندارند، و بدنهایشان پوشیده است، و سختیها از آنها برطرف شده، و همه گذرگاه های سخت بر آنان آسان گشته است. مردم همه میترسند، ولی آنان ترسی ندارند، و مردم همه تشنه اند، ولی شیعیان را تشنگی نیست. تو و شیعیانت چون برق گذرا از صراط عبور میکنید. باز جبرئیل صدا میزند: یا فاطمه، سلی حاجتک. ای فاطمه، حاجت خود را بخواه. در آن هنگام تو میگویی: یا رب، ارنی الحسن والحسین. پروردگارا! حسن و حسین را به من نشان بده. سپس آن دو بسوی تو می آیند، در حالیکه از رگهای حسین علیه السلام خون میریزد، و او میگوید: یا رب، خذلی الیوم حقی ممن ظلمنی. پروردگارا، امروز حق مرا از کسانی که به من ظلم کرده اند، باز ستان.
پیامبر اکرم فرمود: دخترم فاطمه علیهاالسلام، روز قیامت در حالیکه لباسهای خون آلود با اوست محشور میشود. و به یکی از پایه‌های عرش الهی دست میزند و عرض میکند: یا عدل، احکم بینی و بین قاتل ولدی. ای عدل، میان من و قاتل پسرم حکم نما. سپس پیامبر اکرم فرمود: قسم به پروردگار کعبه که خداوند به نفع دخترم حکم میکند. و خداوند به غضب فاطمه غضب میکند و به خوشنودی او خشنود میگردد. در تاپیک بعدی، در مورد فرق شیعه و محب و ذریه مختصر مرور میکنم.

یک پدر.
تنها یک پدر نیست.
گاهی نان در سفره.
گاهی سقفی بالای سر.
و گاهی جانی برای زندگیست.
پدر سپری است بر ناملایمات روزگار.
پدر فقط تاج سر نیست. قوت قلب است.
روح پدران آسمانی شده شاد.

امام صادق علیه السلام فرمودند: هرکس سورۀ محمّد را تلاوت کند، هرگز دچار شک و شُبهه‌اى نمیشود، و هیچگاه در دین خود تردید نمیکند، و هرگز خدا او را به فقر و ترس از سلطان گرفتار نمیسازد، و پیوسته از شک و کفر محفوظ است، تا بمیرد.
در آخرالزّمان، زمانیکه:
باطل شبیه حقّ شده...
تردید مثل طوفان در ذهن‌ها می‌پیچد...
فقر و ترس، بر جان‌ها سایه انداخته...
ایمان‌داری دشوارترین کار دنیا شده...
خداوند، نوری قرار داده برای اهل ذکر...
سوره محمد؛ سورهٔ استقامت در طوفان فتنه‌هاست. بخونش.. تکرارش کن.. و به دیگران هم یاد بده/ ثواب الأعمال.

خندق
دشمن خدا حیّ بن اخطب نضیری (یهودی ملعون که از منافقان مدینه بود)، رهسپار شد تا به نزد کعب بن اسد قریظی رئیس بنی قریظه یهود، که با پیامبر پیمان نامه بسته بود، و قرار گذاشته بود که بر علیه مسلمین اقدامی نکند. و چون کعب، صدای منحوس ابن اخطب را شنید درب قلعه را بروی او بست. اجازه ملاقات خواست اما کعب خودداری نمود، (جالبه، برادر زنش رو راه نمیده) پس فریاد زد: ای کعب در را باز کن کعب. گفت: وای بر تو ای حیّ، تو مردی بد قدم و نحس هستی، و من با محمد (ص) پیمان بسته‌ام که بر علیه او کاری نکنم و نقض پیمان نمیکنم، و از او هم جز وفاداری و صداقت چیزی ندیده ام. ابن اخطب گفت: وای بر تو در را باز کن تا با تو سخنی بگویم. گفت: من این کار را نمیکنم. (ناکس حقه زد و) گفت: آره تو در را بسته ای که مبادا من از آذوقه و غذای تو چیزی بخورم؟ (کلکش گرفت)، او در را گشود و حیّ بن اخطب وارد شد و گفت: وای بر تو ای کعب، من عزّت دنیا را برایت آورده ام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آورده‌ام، و با من پیمان بسته اند که از پای ننشینند تا اینکه محمد (ص) و پیروانش را نابود و ریشه کن کنند. کعب گفت: به خدا تو ذلّت و بدبختی دنیا را برای من آورده ای، ابری آورده ای که رعد و برق دارد، ولی یک قطره باران با آن نیست، مرا به حال خودم واگذار با محمد، زیرا من جز صداقت و وفاء چیزی از او ندیدم. ابن اخطب، کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانی فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار، که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد صدمه ای بزنند و به مکّه برگشتند، من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائی بر سر تو آمد به من هم برسد (ریش گرو گذاشت) کعب پیمان خود را شکست و از قراری که میان او و آن حضرت بود برائت جست. (اینجا نامردی کعب یهودی معلوم میشه، همین که احساس کرد نابودی مسلمین حتمی هست، عهدشکنی کرد بزغاله) چون این خبر به پیامبر رسید، سعد بن معاذ بن نعمان ابن امرء القیس که یکی از بنی عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود، به اتفاق سعد بن عباده یکی از بنی ساعدة بن کعب بن خزرج، که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود: بروید و ببینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه؟ اگر درست است برای ما روشن کنید که بدانیم و به مردم نگوئید (تا ترس به دل مردم نیفتد) و اگر که بر وفاء و عهد خود باقی هستند به مردم ابراز کنید. آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آنها بر پلیدترین حالت هستند و علناً میگویند: میان ما و محمد عهد و قراری نیست. سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت کرد و آنها هم به سعد بدگویی کردند. سعد بن معاذ گفت: بدگویی را واگذار، آنچه بین ما و آن هاست از بدگویی و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پیامبر آمدند و گفتند: آن‌ها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا، حبیب بن عدی و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند، هستند. پیامبر فرمود: اللَّه اکبر ای مسلمانان بشارت باد شما را (پیامبر از همه چیز آگاه بود، فقط به این خاطر گروه تحقیق رو فرستاد تا یاد بگیرند و در اینگونه مواقع، گرفتار شایعات نشوند، تحقیق کنند، اخبار بد را به مردم ندهند و در نهایت هم این عهدشکنی رو به فال نیک گرفت و بشارت‌ دادند) ادامه دارد..

در مقابل جنایات یهود چه باید کرد؟ اکنون که یهود با کمک استعمار صلیبی (فلسطین) را غصب کرده اند، مسلمانان چه کار میتوانند بکنند؟ تنها دو راه در پیش است: اوّل مسلمانان دست روی دست گذاشته و از این قطعه زمین (فلسطین) صرف نظر کنند. دوّم همه مسلمانان جهان که جمعیت آنان بیش از یک میلیارد نفر است، برای مقابله با یهود اشغالگر و رسوا کردن آنان با تمام قوا وارد جنگ و کارزار همه جانبه شوند. و بدون شک این بهترین طریقی است که بوسیله آن ممکن است (فلسطین) را آزاد کرد، زیرا نیروی معنوی مسلمانان که با قوّه مادی آنها ضمیمه بشه، چون طوفان رعد آسا، ریشه یهود را کنده و کشورهای اسلامی را نجات خواهد داد. امید است مسلمانان بپا خواسته و غائله یهود را درهم بشکنند.

کوروش کبیر خبیث
ابتدا این رو بگم که کلمه کبیر رو یهود در تاریخ بصورت خاص تکرار میکند، یعنی هر وقت در کتب تاریخ کلمه کبیر رو دیدید، ۹۹٪ احتمال بدهید که نویسنده یهودی هست/ بریتانیای کبیر، این کلمه رو یهود بکار میبره چون انگلیس پاتوق اقوام مختلف یهودی هست/ کوروش کبیر، چون کوروش یهودی زاده ای بود که تمام عمر دنبال منافع یهود بود/ امیر کبیر، میرزا تقی خان فراهانی، که یهود بهش امیدوار بود تا ازش نوکر بسازه و اونو به قدرت رسوند و لقب امیر کبیر بهش دادند، بعد فهمیدند تقی خان زیرک، آب زیرکاه و وطن پرست هست، تقی خان زیرکانه یهود رو اسکول میکرد، برای همین توطئه کردند و شهیدش کردند و نهایتاً، به دروغ گناه رو انداختند گردن مادر زنش/ رضا شاه کبیر، رضا میر پنج که بخاطر نوکری یهود به لقب کبیر رسید ولی به جرم جفتک انداختن، به جزیره موریس تبعید شد تا درست عبرت بقیه بشه/ خمینی کبیر، یهود تمام تلاش خودش رو کرد تا توسط امام خمینی شاه رو حذف، و نوکر بهتری انتخاب کنه، ولی ناغافل مثل ماهی، اوضاع لیز خورد و از دست یهود خارج شد، اگر دقت کنید، اول انقلاب میگفتند خمینی کبیر ولی بعد این اسم کمرنگ شد، زمانی که امام خمینی در نوفل لوشاتو تبعید بود، یهودیان آمریکا، انگلیس و فرانسه، بارها باهاش مصاحبه کردند تا مطمئن بشوند مهره خوبی پیدا کردند، حتی در ۱۲ بهمن که هواپیمای امام از پاریس به تهران آمد، یهود بالاترین تدابیر امنیتی رو برای امنیت جان امام اجرا کرد، امام خمینی با زیرکی از پشت پرده با خبر بود و تقیه میکرد، یعنی با مشت بسته عمل میکرد تا یهود از برنامه هاش با خبر نشه، بعد از تسخیر لانه جاسوسی امریکا، آمریکای کودن و احمق، تازه از خواب بیدار شد و فهمید، با دست خودش، گور خودشو کنده، نوکر وفادارش، ممد نفتی رو حذف کرده، و حالا کسی رو بجاش گذاشته که باید در مقابلش زانو بزنه، در واقعه طبس تمام تلاشش رو کرد تا کودتا کنه، ولی تخم دو زرده کرد، بگذریم، این مقدمه بود برای کلمه کبیر، مابقی کبیرها رو خودتون کشف کنید، حالا با یه صلوات بریم سراغ منشور، اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، خب، اشرف پهلوی ملعون و مفسد در سال ۱۳۴۷ (۱۹۶۸ میلادی) رئیس بیست و ششمین نشست کمیسیون حقوق بشر، و در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰ میلادی) رئیس کنفرانس بین‌الملی حقوق بشر بوده است. من اول تحقیق میکنم و بعد، با ذکر سند حرف میزنم، بطوری کلی میشه گفت ادعاهایی که یک «فاتح» برای توجیه حمله خود و مشروعیت بیان میدارد، مشمول قاعده‌ای میشود که اعتراف و ادعای هر شخص را فقط علیه خودش دارای اعتبار میداند و نه به نفع خودش. بر همین اساس، آنچه کوروش در متن منشور نوشته، فقط علیه او کاربرد دارد. از هیچ فتح‌نامه‌ای که یک مهاجم مسلح در شرایط غلبه و برخورداری از قدرت نوشته است، نمیشه به نفع آن مهاجم و به زیان کشور یا مردم شکست خورده استفاده کرد. چرا؟ باید حواسمون باشه که تاریخ رو قوم فاتح مینویسه. هیتلر که شکست خورد، یهود به نفع خودش بسیاری حقایق مثبت یهود ستیزی رو مخفی کرد، چون هیتلر با قضیه تسخیر جهان توسط یهود دشمنی داشت، که متاسفانه فاتح، جعل تاریخ کرد و اغلب مردم دنیا، حقیقت پشت پرده جنگ جهانی دوم رو نمیدونند. قبل از اینکه منشور کوروش رو بصورت کامل و صحیح ترجمه کنم، عقل و منطق به من حکم میکنه که، ابتدا منشور کوروش رو، با منشورها و کتیبه های دیگر پادشاهان مقایسه کنم، تا قضیه ملموس تر باشه. ادامه دارد..

علی نامه
در آغاز مجلس هشتم از حرب صفین تحمیدیّه ای دارد که شبیه بعضی کارهای فردوسی است، مانند این ابیات:
به نام خداوند خورشید و ماه
نگارنده هر سپید و سیاه
برآرنده آسمان و زمین
خداوند کون و مکان و مکین / ۲۰۷ ر
و در همین جا بیتی دارد که به خاطر لفظ (داعیان) احتمال داعیان اسماعیلی را در ذهن خواننده بیدار میکند که به احتمالی ضعیف، تصور کند شاید سرایندهٔ این حماسه یک شاعر اسماعیلی مشرب است:
فرستنده داعیان امین
بر بخردان از پی داد و دین / ۲۰۷ ر
ولی این اندیشه با آنچه در باب ظهور مهدی (عج) از زبان امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) نقل میکند، ظاهراً نقض میشود. همچنین آنچه در باب اوصیای دوازده گانه بعدها تصریح دارد. در آخرین ابیات این منظومه ضمن توضیح این که این قصه را همانگونه که از راویان شنیده بودم نقل کردم آرزو میکند که اگر عمرش باقی بماند جنگ نهروان را نیز بسراید و به صراحت تاریخ به سر آمدن این نظم را سال ۴۸۲ در ماه ذی الحجه می‌آورد. از این تصریح سراینده میشه فهمید که کتاب را در فاصله زمانی حدود یک سال از محرم که ماه اول سال است تا ذوالحجه که ماه آخرین است سروده است. اینک متن ابیات پایانی کتاب:
چو آمد به سر نظم این سعدفال
دو و چارصد بود و هشتاد سال
گذشته بد از هجرت مصطفا
که بودش وصی پاک دین مرتضا
چو در ماه ذوالحجه طبع «ربیع»
بپرداخت از نظم این نو ربیع
به نیروی جبّار جان آفرین
زفان و سخن دارم از آفرین
به نظمی که از آفرین گفته شد
ازو آفرین گوی اشکفته شد
ز بهراء دین در شکفته سخن
بود خوش سخن خوش چو رسم کهن
پسندیده باشد سخن در علی
شود نو حدیثِ کهن در علی
نباید که خامش بود دانشی
ز مدح على باشد او رامشی
دل دانش از بوستان طرب
کند نو ثناهای حیدر طلب
کرا بهره داد از خرد کردگار
کند آفرین على اختیار
چو در بوستان «ربیع» از وفا
نگارد بجز مدح آل عبا
این کتاب از نظر تاریخی خیلی با ارزش هست، چون اولین نظم حماسی شیعه هست، و اطلاعات زیادی در باره قرن پنجم به ما میده.

در مقابل چند خطی که از علی نامه میگم، لازم می بینم، چند خط از فردوسی بگم، هر دو نظم فارسی هستند و در عروض عرب نوشته شده اند، آثاری نظیر شاهنامه فردوسی با تار و پود و هویت و حافظه ناخودآگاه ایرانی ها گره خورده است. در این راستا، در بسیاری از ژانرهایی که اکنون برای افراد در سنین مختلف جذاب هست، ما معادل ها و نمونه های بسیار جذابی را در قالب شاهنامه داریم. مثلا آنکه میخواهد داستانهای عاشقانه بخواند، میتواند داستان بیژن و منیژه یا خسرو و شیرین بخواند. آنکه به دنبال غمنامه است میتواند سوگ سیاوش و یا داستان رستم و سهراب را بخواند، و آنکه دنبال هیجان و درگیری است میتواند نبردهای رستم را بخواند. از این منظر، شاهنامه فردوسی به قدری داستان های زیبا و جذاب دارد که باید گفت از توان و ظرفیت های زیادی برخورد است تا مخاطبان فراوانی را به سمت خود جلب کند. متاسفانه اشعاری جعلی به فردوسی نسبت داده شده که دروغ است، مانند زن ستیزی، عرب ستیزی، ترک ستیزی و.. بعداً نسخه های متعدد شاهنامه رو معرفی میکنم تا با سند اثبات بشه که اینها جعل هست و با نظم فردوسی همخوانی ندارد. انشاالله.

معرفی کتب حدیثی و کلامی: در تحقیقات تاریخی مربوط به صدر اسلام از این نوع منابع نیز میشه استفاده کرد. من یکی از آنها را که بیشتر مورد استفاده واقع شد، نقد و بررسی میکنیم.
کتاب بحارالانوار: از منابع متأخر است، اما باید در نظر داشت که همه مطالب آن نمیتواند صحت داشته باشد، چرا که مؤلف نیز چنین اعتقادی ندارد، و نام آن را نیز دریاها قرار داده است که همه نوع از احادیث گرانبها تا احادیث بی ارزش در آن یافت میشود. شاید به همین دلیل بعدا سفینه البحار نوشته شده است که روایات و اخبار موثق تری را در بر میگیرد، ولی با وجود این با دیدی انتقادی میتوان از آن بهره جست، مخصوصا در مورد بعضی اخبار که حاکی از اختلاف نظر مالک با علی علیه السلام است. شاید برای برخی مستند بودن این گونه اخبار به منابع تاریخی کافی نباشد و لازم باشد به منبعی چون بحار الانوار نیز ارجاع داده شود. از سوی دیگر محمد باقر مجلسی مؤلف کتاب، اخبار زیادی را در این کتاب ۱۱۰ جلدی جای داده، چنانکه تمام کتاب وقعة صفین، الغارات، الفتوح ابن اعثم و... در داخل کتاب بحار الانوار یافت میشود و بعضی روایات آنها در بحار الانوار با روایات این کتب که بصورت مستقل موجود است، تفاوت‌هایی دارد و این موضوع ما را ناچار از مراجعه به این کتاب میکند. شاید به همین دلیل است که برخی از مستشرقین نیز در تحقیقات تاریخی خود از این کتاب سود جسته اند. طبیعتا فقط حدیثی و کلامی بودن موضوعات کتاب و مربوط بودن آن به عصر صفوی نمیتواند مانع استفاده ما از این اثر شود. خود مولف گفته: احادیث زیادی موجود هست که میترسم از بین بروند، برای همین تمام احادیث مستند رو یکجا جمع آوری کردم، و تحقیق و بررسی اینکه کدام حدیث قابل قبول نیست یا مردود است، به عهده نسل بعدی هست. مثلاً احادیثی هست که مولا علی علیه‌السلام با خورشید گفتگو کرد، بعضی از محدثین چنین روایاتی رو مهجور قرار میدادند، اما مولف به رسم امانتداری، تمام احادیث دارای سند و معتبر را، حفظ و نگهداری نموده، این کتاب در ۱۱۰ جلد عربی، و ۱۱۰ جلد ترجمه فارسی چاپ شده، و واقعا دریاهای علم هست.

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت اول)
نتیجه تحقیق/ هیچ کس نمیداند کشوری گوگولی مگولی مانند امارات، که مساحت آن کوچیک است و بیش از ۷۵ هزار کیلومتر مربع نیست، یعنی به اندازه یک شهر کوچک ایران، و جمعیت بومی آن، که با آن تراکم هنوز از ۸۰۰ هزار نفر بیشتر نشده ، چگونه میتواند شاهد چنین رنسانس سریع باشد؟ خوبه قبل از اینکه از هول حلیم، با کله بیفتی توی دیگ حلیم، نتیجه تحقیقاتم رو بخون و خودت منصفانه قضاوت کن. امارات تاریخ سیاسی نداره. آیا شیخ زاید، سوره یاسین را به آن خواند؟ تا یک شبه با ساخت و ساز و بازسازی رونق گرفت؟ یا گفت اجی مجی لا ترجی؟ پس چرا یکی از توسعه یافته ترین اقتصادهای غرب آسیا را دارد..؟ و اما واقعیت: یهودیان خبیث پشت تأسیس پروژه امارات هستند، جایی که یهودیان ثروتمند در غرب به فکر ایجاد یک شهرک یهودی در خاورمیانه بودند، که حامی منافع آنها بدون نیاز به مقابله با منافع مالی و تجاری و سیاسی دولت مادر باشد. از حدود ۳۵ سال قبل یعنی سال ۱۹۷۱ که سال تاسیس آن هست، غرب تصمیم گرفت که امیرنشین‌ها را به ۶ و سپس به ۷ امارت تقسیم کند، و هر امیرنشین دارای یک امیر، ارتش، پلیس، امنیت و غیره جداگانه باشد. در حالیکه إمارت ابوظبی بیش از سه چهارم این منطقه را اشغال کرده. عجب سیاست شیطانی و پلیدی. میدونم هنوز متوجه نشدی، پس بذار یه کوچولو توضیح بدم، این شیوه به خاطر این است که اماراتی‌ها قادر به تشکیل یک دولت نباشند. همون سیاست کثیف: تفرقه بینداز و حکومت کن. خب پس کو؟ کجا؟ چرا همه چیز گل و بلبل هست که؟ آره این همون حکایت تار زدن ملا نصرالدین هست که فردا صداش در میاد. ضمن اینکه این هفت امارات، بین هفت قوم یهود تقسیم شده که هیچ رابطه خوبی با هم ندارند، هر زمان که یهود اراده کنه، این هفت گروه رو به جون هم میندازه، البته قضیه خیلی وخیم تر از اون چیزی هست که تصورش کنی، اینجوری به قضیه نگاه کن که گروهی در مسیر سیل برج و ویلا بسازند، چون طولانی هست، کوتاه کوتاه میگم، چون میدونم از اخبار و سیاست بیزاری. ادامه دارد..

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اخبارى که در مورد ترور ابوبکر رسیده است: مؤلّف کتاب العقد الفرید مینویسد: ابابکر مسموم شد و در آخر روز دوشنبه مرد (العقد الفرید، ابن عبد ربه، ج ۲) ابن قتیبه مى گوید: عتّاب بن اسید و ابوبکر در یک زمان مردند (المعارف، ابن قتیبه) و در روایت طبقات: ابوبکر مریض شد و به او گفتند آیا اجازه میدهى پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک مرا معاینه کرده و گفته است هر کارى میخواهم بکنم (الطبقات، ابن سعد، ج ۳) ابن سعد از شهاب زهرى بازگو میکند: ابابکر و حارث بن کلده مشغول خوردن خزیره بودند (خزیره، غذایی است از گوشت درست میشه، اول گوشت را قطعه قطعه میکنند، سپس با آب میپزند، وقتیکه آماده شد به آن آرد اضافه میکنند. آنگاه با هر خورشت دیگر خورده میشود، اگر شما این غذا رو خورده ای، مزه اونو بهم بگو، چون تا حالا نخوردم) که براى ابابکر هدیه آورده شده بود: حارث به ابابکر گفت: اى خلیفه دستت را از طعام باز بدار، به خدا سوگند سمّى یک ساله در آن است، و من و تو در یک روز خواهیم مرد. ابوبکر از غذا خوردن دست کشید و هر دو بیمار ماندند تا آن که پس از تمام شدن سال، هر دو در یک روز مردند. (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) ابن اثیر میگوید: یهودیان ابابکر را بوسیله طعامى مسموم کردند و ابوبکر و حارث بن کلده از آن خوردند، حارث دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى خوردیم که یکساله در آن سم قرار داده شده بود. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) و نیز گفته اند: در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و پس از پانزده روز که براى نماز جماعت نیز حاضر نشد، مرد، وى در این پانزده روز عمر بن الخطاب را بجاى خود براى نماز میفرستاد. وقتى ابوبکر بیمار شد برخى گفتند: پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک نزد من آمده است و به من گفته است که هر کارى دلم میخواهد انجام بدهم. آنان نیز منظور ابابکر را دریافتند و سکوت اختیار کردند. پس از مدتى نیز ابابکر مرد. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) ابوالفداء میگوید: در مورد سبب مرگ ابابکر اختلاف است، گفته اند یهودیان او و حارث بن کلده را با غذایى مسموم کردند. حارث گفت: غذایى مسموم خوردیم که یکسال در سم مانده بود. یک سال بعد هر دو مردند. نیز گفته اند: ابابکر در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و تا پانزده روز دیگر که مرد، به نماز نیز حاضر نشد (تاریخ ابى الفداء) و نیز گفته اند: براى ابابکر حریره اى هدیه آوردند و حارث به او گفت: اى خلیفه! دست از طعام باز دار که زهر در آن است و من و تو دریک روز خواهیم مرد. ابابکر دست کشید ولى هر دو بیمار بودند تا آنکه در یک روز مردند. (الریاض النضره فى مناقب العشرة، ابو جعفر المحب طبرى) از چیزهایى که موجب مشکوک تر شدن این مرگ است، آن است که افراد بسیارى همراه ابابکر مردند. ابوکبشه (غلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)، و از جنگجویان بدر و احد) در صبح روز مرگ ابابکر، از دنیا رفت. (تاریخ الخلفاء الراشدین، ذهبى) ابن سعد میگوید: ابوکبشه در اولین روزى که عمر به خلافت رسید، یعنى سه شنبه، هشت روز به آخر جمادى الثانى باقى مانده، در سال ۱۳ هجرى مرد. (الطبقات، ابن سعد، طبقات خلیفه، تاریخ خلیفه، اسد الغابه، ج ۶) روز سه شنبه روزى است که ابابکر و چند تن دیگر از سرشناسان عرب از جمله عتّاب، ابوکبشه و حارث بن کلده (طبیب مشهور) مردند و عمر نیز رئیس شد. نکته قابل توجه آن است که افراد متهم به قتل ابابکر، براى دور کردن شبهه از خودشان دو نوع شایعه پراکنى کردند: ۱ برخى سعى نمودند سبب مرگش را به سرماخوردگى شدید نسبت دهند، ۲ سعى نمودند بفهمانند که او در اثر سم یهودیان کشته شد. لیکن اینان نتوانستند دلیلى براى مسموم شدن ابابکر توسط یهودیان بیاورند و بدین سان ادعاى شان بدون دلیل باقى ماند، علاوه بر این، بزرگان سلطنت و در رأس شان عمر و عثمان بر اساس شواهد و قرائن در ترور ابابکر نقش اساسى داشته اند. نکته ای که در پایان باید اضافه کنم این هست که: بعضی سم ها، به مرور زمان طعم خود را از دست میدهند، به همین دلیل آنرا وقتی به خورد کسی میدهند، متوجه نمیشود، ابوبکر و عمر با جمعی از منافقین، با همدستی یکدیگر، پیامبر را با همین سم شهید کردند، یعنی ابابکر به واسطه عایشه این توطئه را عملی کرد، پانزده روز آخر، پیامبر (ع) از شدت تب عرق میکرد و مکرر بیهوش میشد، تا شهید گردید، این همون رازی هست که ابوبکر از افشاء شدنش وحشت داشت، که در پست قبلی ذکر کردم، ابوبکر از ترس، حارث طبیب رو نزد خودش داشت تا مبادا این بلا سر خودش بیاید، چون از پیامبر شنیده بود که، هر دستی بدهند همان را پس خواهند گرفت، و مکافات هر عملی به صاحبش برمیگردد، ابوبکر فهمید که این کار توسط عمر صورت گرفته و تصمیم گرفت افشاگری کند، که در همان شب به طرز مشکوکی خفه شد و شبانه به خاک سپرده شد، فردا مردم متوجه شدند خلیفه عوض شده و عمر جانشین او شده، عثمان با نقشه معاویه بعداً توطئه ترور عمر را اجرا کردند، باز در مرحله بعدی معاویه توطئه قتل عثمان را اجرا کرد، ولی خلافت به مولا علی علیه‌السلام رسید، از جایی که لازم هست هر مطلبی با ذکر سند و مدرک باشد، وقایع را بر اساس کتب اهل سنت، با ذکر سند و مدرک میاورم تا جای شک و شبهه باقی نماند، در پست بعدی، مابقی اسناد تاریخی ترور ابوبکر را ذکر میکنم، انشاالله. ادامه دارد..

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: بر زبان عالمان ریاکار امرى از امور دین و ترک دنیا و دعوت مردم بسوى خدا جارى نمیشود، مگر آنکه آن را از اصل حقّ فرا گرفته اند چنان که ما نیز از اصل حق فرا گرفته ایم، و لیکن فرق ما و ایشان در آن است که آنها در دین بدعتها احداث کرده اند و طالب دنیا شده اند و دل به اعتبار آن بسته اند، و تفصیل این حقیقت چنان است که سنّت الهى چنین جارى بوده است که در هر قرنى از قرون گذشته پیامبران براى دعوت خلایق به زبانهاى مختلف و گوناگون فرستاده شده اند، و چون دین ایشان رواج میگرفت و اهل حقّ به آنها مى گرویدند و همه بر یک امر مستقیم مى شدند، راه حقّ واضح و دین و شریعت آن پیامبر آشکار بود و هیچ گونه اختلاف و نزاعى در میان آنها نبود، و چون پیامبران رسالتهاى پروردگارشان را تبلیغ کردند و حجّت الهى را بر مردم تمام نمودند، و معالم دین و احکام آن را به پا داشتند، خداى تعالى با انقضاى سرآمد روزگارشان آنان را قبض روح کرد، و بعد از رحلت آن پیامبران امّتشان زمانى کوتاه بر طریقه آنان ماندند و دین آنان را تغییر ندادند، و لیکن پس از مدّتى مردم تابع شهوتهاى نفسانى شدند و بدعتها در آن احداث کردند و علم را فرو گذاشتند، عالم بالغ راه یافته آنها، خود را نهان مى ساخت و علمش را آشکار نمى نمود و چنان بود که نامش را مى دانستند و به منزل و مأوایش پى نمى بردند، و قلیلى از ایشان که در میان مردم بودند اهل جهل و باطل آنها را سبک شمردند، و بدین سبب علم پنهان ماند و جهل ظاهر گردید و هر چند قرنها بیشتر مى گذشت جهالت زیادتر مى شد، تا به جایی که مردم به غیر جهل راهى نداشتند و جهّال غالب شدند و علما اندک شدند و معالم دین الهى و احکام شرایع الهى را تغییر دادند، و از جاده شریعت منحرف شدند و با این حال دست از کتاب و دین بر نداشتند و به کتاب الهى اقرار داشتند امّا به تأویلات باطله و موافق غرضهاى خود معانى آن را تحریف کردند، مدّعى اصل دین بودند ولى حقیقت آن را ترک کردند و احکام شریعت را تباه ساختند و بدین سبب اختلاف در میان هر دین بهم رسیده است. پس ما با هر صفتى از اوصاف آنها که پیامبران نیز بدان فراخوانده اند موافقیم، امّا در احکام و سیرت با آن جماعت مخالفیم و ما در هیچ امرى با آنها مخالفت نمى کنیم، جز آنکه ما را بر آنها حجّتها و دلایل واضح است از کتابهایى که خدا فرستاده و در دست ایشان است. پس هر یک از ایشان که به حکمتى متکلّم شود آن حجّت ما بر ایشان است و آنچه از آثار دین و کلمات حکیمانه بیان مى کنند گواه ما بر بطلان آنهاست، زیرا آن صفات همه موافق سیرت و صفت و طریقه ما و مخالف آداب و طریقه آنهاست، آرى آنان از کتاب الهى جز لفظى و از یاد خداوند جز اسمى نمى دانند و در حقیقت دیندار نیستند تا بتوانند آن را اقامه کنند.

سلمان فارسی
جنگ قادسیه. آن هنگام که ارتش اسلام، براى دعوت و هدایت مردم، سرزمین‌ها را یکى پس از دیگرى در مى نوردید، فرمانده آنها ابوعبیده ثقفى، معروف به ابوعبیدالله جرّاح، در سرزمین شام کشته شد، و چهار هزار نفر از مسلمانان نیز، مفقود و یا در آب غرق شدند (مروج الذهب، ج ۲) (این عبیده ملعون از بانیان سقیفه بود و کاندید خلافت بوده که بصورت مشکوک حذف شد) خلیفه دوم، نتوانست این فاجعه را تحمل کند، پس برآن شد تا همه نیروهاى مسلمانان را از یمن، مکه، مدینه، کوفه، بصره، و شام، علیه دشمن بسیج کرده و با فرماندهى خود دشمن را سرکوب کند، اما در این مورد که خود، مدینه را ترک کند و در جبهه فرماندهى سپاه را عهده دار شود، با امام على (ع) مشورت کرد (تاریخ الیعقوبى) آن حضرت نیز، با توجه به احتمال حمله ناگهانى رومیان صلاح ندانست که خلیفه، از مرکز اسلام خارج شود (نهج البلاغة، خطبه ۱۴۶) بنابراین، سعدبن ابى وقّاص، به فرماندهى سپاه اسلام انتخاب شد تا به قادسیه در عراق اعزام شود (تاریخ الیعقوبى) قادسّیه، که امروز نیز، در عراق قرار دارد و به «استان» تغییر نام داده شده، آنروز در مغرب ایران، پانزده فرسنگى کوفه بود، چهار میل با عذیب فاصله داشت. سرانجام سپاهیان اسلام از مدینه حرکت کردند و با گذر از شام و چند شهر دیگر (تعدادى نیرو به آنها اضافه شد. که دینورى، تعداد آنها را بیست و دو هزار نفر نوشته (الاخبار الطوال) در برابر فرمانده ارتش ایران رستم فرّخ زاد که به قول طبرى، با سى هزار نفر (تاریخ الامم و الملوک) از سوى پادشاه ایران یزدگرد صف کشیده بودند، قرار گرفتند و آماده کارزار شدند. مغیرة بن شعبه ثقفى ملعون هدف سپاه اسلام را، دعوت به اسلام، نجات انسان از بردگى و عبادت خداوند اعلام کرده بود (حیاة الصحابه) سپاه اسلام، به قدرى منظّم و مجهّز بود که گروهى از پزشکان و جرّاحان نیز، همراه آنها بودند. کار قضاوت امور مالى هم، به عهده عبدالله بن ربیعه باهلى بود و سرپرستى و هدایت این گروه‌ها را سلمان فارسى به عهده داشت. (تاریخ الامم و الملوک، ج ۳) به هر ترتیب جنگ قادسیه، که سلمان فارسى در آن نقش مدیریت و کمک رسانى را بر عهده داشت، پس از چهار روز جنگ و درگیرى با کشته شدن رستم فرخ زاد، در محرم سال چهاردهم هجرت، با پیروزى سپاه اسلام و هدایت گرى از سوى سلمان فارسى نسبت به هم وطنان خویش، به پایان رسید. (فتوح البلدان، ناسخ التواریخ خلفاء) و بعد از این بود که سلمان فارسی، راهی مدائن گردید تا تیسفون را که پایتخت ایران بود را بدون خونریزی فتح نماید. ادامه دارد..

پردهٔ غیب را کسی نگشود
نکته ای کس نخواند زین اسرار
گرت اندیشه ای ز بدنامیست
منشین با رفیق ناهموار
عاقلان از دکان مهره فروش
نخریدند لؤلؤ شهوار
رخشنده، پروین اعتصامی

صحیفه سجادیه
چکیده سخن امام: اگر خداوند در آفرینش انسان او را از شناخت ستایش محروم میکرد، انسان نیز نوعی از حیوان میگشت گر چه دارای عقل هم میبود. و این همان تعریف از انسان است که غربی‌ها دارند و انسان را حیوان برتر میدانند. زیرا آنان خود را از شناخت ستایش محروم کرده اند. و لذا رسماً و صریحاً انسان را از محدوده آفرینشی انسان خارج کرده و به عرصه بازتر حیوانی وارد کرده اند. اما قرآن و امام سجاد علیه السلام، حتی در این مرحله نیز پسوند «برتر»را ردّ کرده و می‌گویند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا»: چنین انسانی از حیوان نیز گمراه تر است. راه: گر چه کوشش بر این است که بطور خلاصه بیان شود، اما اجازه دهید نکته ای نیز درباره راه گفته شود: راه به چیزی گفته میشود که از دو طرف محدود باشد و اگر این حدود نباشد، دیگر معنائی برای راه نمی ماند و مصداق بی راهه میگردد. و گمراه کسی است که در راه محدود سیر نکند. راه زندگی، راه عقل نیز حدودی دارد و خارج از آن بی راهه است. انسان گمراه بدتر از حیوان است، زیرا حیوان در همان عرصه و محدودۀ آفرینش حیوانی خود زندگی میکند و بمب اتم نمیسازد، و انسان گمراه از محدوده عقل، عدل و اخلاق آفرینش خود خارج میشود. همچنین است صنعت و انواع تصرفات انسان در طبیعت، که باید با ستایش و قدردانی نعمت‌های خدا باشد. و الّا به انهدام محیط زیست و خرابکاری می‌انجامد. بلی انسان در برابر خدا، در برابر طبیعت، در برابر جامعه و در برابر خود، محدود است. و در عرصۀ حقوق اجتماعی نیز آزادی او محدود است به حدود اقتضاهای فطری. یک ستایشگر خدا خوبی‌ها و زیبائی‌ها را می‌شناسد (زیرا که او موضوع و معنی ستایش را شناخته)، و از بدی‌ها و زشتی‌ها دوری میکند. و نیز: حقیقت زیبا خواهی را شناخته که یک امر فطری است، شهوت غریزی را در خدمت زیبا خواهی میگیرد. گفته شد در حقوق اجتماعی آزادی هر کس محدود است به اقتضاهای فطری. در حالیکه غربیها میگویند: آزادی هر کس محدود است به حدود حقوق دیگران. حرّیت و آزادی: علوم انسانی غربی میگوید: «آزادی هر انسان به آزادی انسانهای دیگر محدود است». شگفتا این که یک تناقض است. آزادی ای که به آزادی میلیون‌ها نفر محدود باشد، محدودیت است نه آزادی. آزادی دو نوع است: ۱- آزادی غریزی؛ یعنی پشت کردن به اقتضاهای روح فطرت و خودسر گذاشتن غرایز، بلی این یک نوع آزادی است اما محدود میشود به آزادی غرایز دیگران و این آزادی نمیشود، زیرا مصداق تناقض است که مساوی میشود با آزادی گاوان در گلّۀ گاوان، که آزادی هر گاو محدود است به آزادی گاو دیگر. و جبراً و قهراً حدود این آزادی‌ها را زور و نیروی هر گاوی تعیین خواهد کرد، و در جامعۀ انسانی حدود و گسترۀ این آزادی را زور و زر تعیین خواهد کرد. هر کسی به حدی برازندۀ آزادی خواهد بود که دارندگی داشته باشد که: دارندگی، برازندگی. ۲- آزادی فطری: مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، میگوید: انسان دارای دو روح است: روح غریزه و روح فطرت، و هر کدام از این دو اقتضاها و انگیزش‌ها دارند، اقتضاهای غریزه باید تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد (تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد، نه توسط فطرت سرکوب شود) انسانی که چنین نباشد بیمار است. و آزادی غریزه و حرّیت غریزه اساساً امکان ندارد، یعنی چنین آزادی ای در این جهان «امکان وجود» ندارد. و لذا تعریفی که از این آزادی میکنند، مصداق اتمّ تناقض است و تناقض امکان وجودی ندارد حتی در فرض و خیال. اما آزادی فطری امتیاز بزرگ انسان است و این حرّیتی است که انسان بدون آن انسان نیست. و آزادی فطری هیچکسی به آزادی فطری کس دیگر محدود نیست و نمیشود. زیرا هیچ تعارضی و منافاتی میان اقتضاهای فطری افراد وجود ندارد. همۀ اقتضاهای فطری نیکو است؛ نیکوئی هیچ کسی مزاحم نیکوئی شخص دیگر نیست. اساساً اولین مصداق و اولین گام آزادگی «اسیر نبودن شخص در دست غرایز خود است». اینجاست که یکی دیگر از خلاء‌های اساسی علوم انسانی غرب را مشاهده میکنیم که منشأ آن غفلت از وجود روح فطرت در انسان است.

انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: حضرت عیسی علیه السلام نازل میشود، امیر مسلمانان حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرما برای ما نماز بخوان. عیسی علیه السلام میفرماید: برخی از شما بر برخی دیگر امیر هستید و این لطف و کرامّت خداوند بر این اُمّت است. در احادیث دیگری از طریق اهل سنّت آمده است: حضرت مهدی و حضرت عیسی علیهما السلام اجتماع میکنند، چون وقت نماز فرا میرسد حضرت مهدی علیه السلام خطاب به حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: بفرمایید جلو (برای اقامه نماز) حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: شما برای نماز شایسته تر هستید، آنگاه حضرت عیسی اقتدا میکند و نماز را پشت سر او میخواند. در یک حدیث دیگر جریان نزول حضرت عیسی علیه السلام چنین آمده است: عیسی علیه السلام در گردنه ای به نام «أفیق» در سرزمین مقدّس فرود می‌آید، وارد بیت المقدّس میشود، در حالیکه مردم برای نماز صبح صف کشیده باشند. پس امام (حضرت مهدی علیه السلام) عقب میرود، ولی عیسی علیه السلام او را جلو می‌اندازد و خود به او اقتدا کرده، پشت سرش طبق شریعت محمّدی نماز میخواند و میفرماید: شما اهل بیتی هستید که احدی نمیتواند بر شما پیشی بگیرد.

در مورد علم و علما. علی (علیه السلام) در تقسیم و تصنیف و بیان موضوعات علوم زمان خود میفرماید: فقه برای ادیان، طب برای بدنها، نحو برای زبان و نجوم برای شناخت زمان است. اما علما را به سه قسم تقسیم مینماید: عده ای علم را برای بحث و جدل فرا میگیرند، گروهی علم را برای برتری جویی و حیله گری فرا میگیرند، گروهی علم را برای فهم و عمل فرا میگیرند. گروه اول را می بینی که در گفتگو با افراد، بحث و جدل میکنند، اظهار خشوع می نمایند و از تقوا خالی اند، خداوند سینه آنها را میکوبد و بینی شان را قطع میکند. گروه دوم بر هم قطاران خود برتری می جویند و برای ثروتمندان غیردانشمند تواضع می کنند، حلوای شیرین آنان را می بلعند و دین خود را میسوزانند، خداوند چشمان آنان را کور و اثر آنها را در بین علما محو میکند. گروه سوم را می بینی که با حزن و اندوهند، در تاریکی شب به پا می خیزند و با شب کلاهشان رکوع میکنند، عمل می نمایند و می هراسند. خداوند ارکان آنها را محکم نموده، در روز قیامت در امان خود قرار میدهد.
سخنان امام (علیه السلام) در این باب قابل احصا نیست. غرضم در مثال هایی که در اینجا ذکر کردم، صرفاً اشاره به این بود که امام (علیه السلام) به زندگی و مسائل آن نظری کلی و جامع نموده و همانند فلاسفه به دنبال اسباب و انگیزه ها بوده است، که شمارش همه جهاتی را که کلام امام (علیه السلام) شامل آن است، بسیارسخت مینماید.

کابالا
در بینش محی الدین و قیصری، شیطان مظهر خدائی که «مضّل» است میباشد. اما در بینش ملاصدرا شیطان مظهر «الله» میشود. نعوذ بالله از هر گونه شیطان پرستی.
تشویق به گناه به ویژه گناهان کبیره: بدیهی است کابالیسم که شیطان را مقدس دانسته و او را پرستش میکند، گناهان را نیز که خواسته شیطان است جایز میداند. نفوذ:‌ محی الدین نه تنها این اصل را به جامعه اسلامی نفوذ داد بلکه گناه کردن را عین خواسته خدا نیز دانست؛ او در «فص آدم» آنجا که سخن از فرشتگان و آدم میگوید، مطلب را به جائی میرساند که قیصری با آوردن دو حدیث جعلی از حضرت رسول (ص) سخنان او را باصطلاح مستدل تر میکند: حدیث جعلی اول: لولا تذنبوا لذهبت بکم و خلقت خلقاً یذنبون و یستغفرون، فاغفر لهم:‌ اگر گناه نکنید شما را از بین میبریم و موجود دیگری می آفرینیم تا گناه کنند سپس استغفار کنند و بیامرزم آنها را. در واقع گناه رو دستور و خواست خدا میداند. اینان مثلاً از این نگران هستند که مردم آن قدر مقدس باشند و گناه نکنند در نتیجه، خدایانی از قبیل تواّب، غفّار، عفّو، رئوف، رحیم، قهّار، منتقم و امثال شان، بی کار بمانند. حدیث جعلی دوم: لو لم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اشدّ من الذّنب، اَلا هو العُجب، العُجب، العُجب:‌ اگر گناه نکنید میترسم به چیزی دچار شوید که اشدّ از گناه است و آن عُجب است عجب، عجب. صوفیان پیش از محی الدین زمینه را برای جعل حدیث آماده کرده بودند در هر مورد که دل شان میخواست یک حدیث جعل میکردند و بیشتر نام آن را «حدیث قدسی» میگذاشتند، زیرا احادیث قدسی معمولاً بی سند هستند و اینان آنرا هر چه خواستند گسترش دادند، کاری کرده اند که گویا حدیث قدسی بی نیاز از سند است. اما ترویج گناه و فسق و فجور توسط محی الدین در ممالک اسلام با ترویج آنها در آئین کابالیسم فرق دارد، کابالیست های اسپانیا جوانان مسلمان را با تامین امکانات گناه از آن جمله زنا و شرابخواری برایشان، فاسد میکردند و این، برنامه استراتژیک جنگ نرم بود، و جوانان خودشان را هدف قرار نمیدادند.

فضائل اهل بیت علیه السلام در کتب تسنن
کواشکی در تفسیر خود موسوم به تبصرهْ از ضحاک و عکرمه روایت کرده، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: لا أسئلکم علی ما أدعوکم إلیه أجراً إلاأن تحفظونی فی قرابتی علیّ وفاطمة والحسن والحسین وأبنائهما. من از برای ارشاد شما به سوی حق و حقیقت مزدی نمیخواهم مگر آنکه حفظ نمایید مقام مرا در اقارب و خویشان من؛ یعنی برای خاطر من احترام نمایید اقارب و خویشان مرا و آنها علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و ذریه آن هر دو می‌باشند. و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت دوم از «مودّهْ القربی» نقل میکند رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: توسّل بجویید به دوستی ما بسوی خدای تعالی و طلب شفاعت نمایید به ما؛ پس به درستی که به ما اکرام میشوید و به وسیله ما دوست داشته میشوید. و به وسیله ما روزی داده میشوید، پس دوستان ما امثال ما هستند و فردا (یعنی قیامت) تمامشان در بهشت اند. جلال الدین سیوطی در کتاب تفسیر خود درالمنثور (ج ۶ صفحه ۷) ذیل آیه شریفه ی این روایت را بیان کرده و در ادامه آن روایات بسیاری در اهمیت محبت به اهل بیت علیه السّلام ذکر کرده است و نیز این روایت در کتاب معجم الکبیر طبرانی جلد ۳، مسند حسن بن علی علیه السّلام، بقیه ی اخبار الحسن بن علی، بیان شده، و ثعلبی در کتاب تفسیر خود ج ۸، ذیل آیه شریفه از رسول خدا چنین سؤال میشود: من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: (علی و فاطمة و ابناهما) و در تأیید این معنا روایات دیگری را نیز ذکر میکند. و نیز ذیل آیه تطهیر (آیه ۳۳ سوره احزاب) به (ج ۸ صفحه ۳۸) این روایت و روایات دیگر استناد شده است و نیز در کتاب شواهد التنزیل ذیل آیه شریفه ۲۳ شوری روایات بسیاری در فضیلت اهل بیت علیه السّلام ذکر شده است. مودّهْ القربی، ینابیع المودهْ، قندوزی/ خلاصه که با آتش زدن درب، مودت خودشون رو نشون دادند، در دنیایی که دل مولا علی علیه‌السلام رو شکستند خیری نیست، مگر بعد از اینکه پسرش بیاد و قصاص کنه، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
راجع به امام خمینی... روش اتخاذ تصمیم خمینی آرام و سنجیده است. او با صبر بی پایان همه نقطه نظرها را گوش میکند و به هنگام اخذ تصمیم او تنها و بدون واسطه اقدام میکند. وقتی وی تصمیمی میگیرد قاطعانه از آن دفاع میکند. در جلسات انفرادی با غربیها یا آنها که تمایلی به غرب دارند خمینی بسیار بی تفاوت است و عکس العملی در مقابل مطالب مورد بحث ندارد. اگر مطلبی میخواهد بگوید به روش معمول خود قاطعانه بیان میدارد. مذاکره به روش معمول (بده و بستان) با خمینی مفهومی ندارد. در او جایی برای سازش و مصالحه وجود ندارد. احتمال اینکه کسی بتواند عقاید خمینی را به مقدار قابل توجهی تعدیل کند بسیار کم است، زیرا او به اینگونه افراد با دید تحقیر و ظن مینگرد. (بدون شرح)

گواهی عمر بن خطاب در مورد مولا علی علیه‌السلام.
عمر بن خطاب میگوید: گواهی میدهم رسول خدا فرمودند: اگر آسمانها و زمین‌های هفت گانه در یک کفه ترازو گذارده شود و ایمان علی (علیه السلام) در کفه دیگر، ایمان علی سنگین تر است. منابع: تاریخ دمشق، ج ۴۲، ریاض النضره محب طبری از السنه، ج ۲، مستدرک سفینه بحار، ج ۹.

حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ایمان چهار رکن دارد: خوشنودى به قضاى الهى و توکل بر خدا و سپردن امر زندگى به خداوند و تسلیم در برابر امر خدا.
حدیث :
از مردى از بنى هاشم چنین روایت است که فرمود: چهار چیز است که اگر در کسى باشد اسلامش کامل است و اگر چه از سر تا قدمش گناه باشد از قدر و منزلتش کاسته نمى شود: راستى و حیا و خوش خلقى و شکر.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند آزار رساننده به پدر و مادر را نافرمان و تیره روز گردانده است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند مى فرماید: (و من یقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعدله عذابا عظیما: و کسى که مومنى را عمدا به قتل برساند کیفرش ‍ دوزخ است که در آن براى همیشه مى ماند و خداوند بر او خشم گرفته و او را از رحمتش دور گردانده و براى وى عذابى بزرگ و آماده ساخته است)
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که در نزد ایشان درباره غضب سخن به میان آمد و ایشان فرمود: همانا (گاه باشد که ) شخص خشمگین مى شود تا جایى که هرگز خشمش فرو نمى نشیند و خوشنود نمى شود و به خاطر آن به دوزخ داخل مى گردد، پس هر کس که در حال ایستاده به خشم آمد باید بنشیند زیرا در این صورت به زودى پلیدى شیطان از او بیرون مى رود و اگر نشسته بود باید بایستد و هر کس که بر خویشاوند خود خشم گرفت باید بسوى او رود و به او نزدیک شود و با او تماس گیرد زیرا خویشاوند هنگامى که خویشاوند خود را لمس کند آرامش مى یابد.
حدیث :
حماد بن عثمان گوید: مردى نزد امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! اخلاق نیک را به من خبر ده ، حضرت فرمود: چشم پوشى و گذشت از کسى که به تو ستم روا داشته و پیوند با کسى که از تو بریده و عطا کردن به کسى که تو را محروم داشته و حق گویى اگر چه بر علیه خودت باشد.

نقیضه گویی

نقیضه گویی
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی ‌به ما کنند؟
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصوّر چرا کنند؟
حافظ

کی پاپزان سحر که سر کلّه وا کنند
آیا بود که گوشه چشمی ‌به ما کنند؟
چون از درون خربزه آگه نشد کسی
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟
اسحاق اطعمه‌
نقیضه شعری است که به تقلید شعر دیگری گفته شده ولی با طنز و هزل است، و بیشتر در مورد خوردنی‌، نوشیدنی‌ و لباس، که شاعر با شعری از شاعران با لحنی خاص به نظیره‌گویی میپردازد. در میان شاعران فارسی‌زبان، فخرالدین احمد ابو اسحق حلاج شیرازی معروف به اسحاق اطعمه‌، در قرن هشتم، غزل‌های عاشقانه‌ی سعدی و شعرهای عارفانه‌ی حافظ و دیگران را بهتر است بگوییم با نقیضه گویی انگولک کرده.
روح طنز، باید بیان حقیقت و اصلاح­ باشد. طنز پرداز واقعی یک منتقد است و اگر منتقدی قصد اصلاح نداشته باشد، صرفاً هزل­گویی کرده و قصد مسخره کردن را داشته. با این بیان، طنزپرداز کسی است که از حماقت­ها، شرارت­ها، ناآگاهی­­ها، توطئه‌ها و... در جامعه آگاهی، از زبان طنز و کنایه سود میبرد، تا افشا کند. در واقع طنز‌پرداز، همچون خطیب عمل کرده و با کلام و قلم خود، انسان­ها را هدایت کند؛ نه آنکه با زبانی تلخ و گزنده، در صدد تخریب و یا انتقام­جویی باشد. به عبارت ساده‌، هدف اصلی، اصلاح و برطرف کردن ضعف و کاستی است.
به عنوان مثال، ابوالفضل بیهقی در کتابش تاریخ بیهقی، مطالب طعنه آمیز زیادی در مورد روحانیون عصر غزنوی گفته، که سرشار از روح انتقاد و اصلاح­ است. همچنین طنزی که در اشعار حافظ و سعدی دیده میشود، با روح اصلاح گری همراه است.


بنده خدایی میگفت: بودن‌ نصفه و نیمه آدما بدردت نمیخورده، خودت رو درگیر چنین کسی نکن، اونایی که، نه میشه گفت هستن، و نه میشه گفت نیستن، چون بعضیا فقط از تنهایی و اجبار کنارمون هستن، جسمشون هست، ولی دلشون باهات نیست، همونایی که اشتباهی، ممکنه بخاطرشون قید همه رو بزنی، چون آخرش بهت میگه (لیاقت تو بهتر از منه) میدونی یعنی چی؟ یعنی باهات جور نیستم، حس خوبی بهت ندارم، میخواستم اوقاتم بگذره، تا حالا تحملت کردم، ولی حالا محترمانه برو، ولت میکنه و میره، بعد احساس بدی بهت دست میده، احساس طرد شدن، احساس کم بودن، حالا تو موندی و پل های خراب شده پشت سرت. خب.. تا اینجا درد رو گفتم، بذار خودمونی علاجش رو هم بگم. اولاً وقتی ما انگشت اتهام رو به طرف کسی میگیریم، چهار انگشت دیگه، داره به خودمون اشاره میکنه. میدونی این چهار انگشت به ما چی میگن؟ بذار بهت بگم. اولیش بهمون میگه: بی معرفت، نمک نشناس، آیا تو هیچ تعهدی نسبت به اطرافیانت نداشتی؟ آیا به همین سادگی بخاطر یک نفر، قید همه رو زدی؟ محبت هاشونو فراموش کردی؟ پس حقّت همینه. انگشت دوم میگه: اطرافیانت آیا راهنماییت نکردند؟ آیا مخالفت نکردند؟ آیا نگفتند داری اشتباه میکنی؟ ولی تو صورت مسئله رو پاک کردی و قید همه رو زدی، گفتی دیگه به شما احتیاج ندارم، تاریخ مصرف شما منقضی شده، پس حقّت همینه. انگشت سوم میگه: آیا ندیدی کبوترها با کبوترها، و کلاغها با کلاغها پرواز میکنند؟ ندیدی یه آدم معتاد، دوستاش یه مشت معتاد مثله خودشه؟ ندیدی بچه ها چطوری به طرف بچه ها جذب میشن؟ خب تو چرا به طرف کسی رفتی که از جنس تو نبود؟ اینقدر سر به هوا بودی که حتی نفهمیدی داره تحملت میکنه ولی درکت نمیکنه، خودت کردی، پس گناهش رو گردن تقدیر و سرنوشت ننداز، گناهش رو گردن خدا ننداز، خودت کردی، پس نوش جونت. اما انگشت چهارم چی میگه؟ انگشت چهارم میگه: خوب گوش هاتو وا کن ببین چی میگم، اگه از این اشتباه عبرت گرفتی، ضرر نکردی، چون تجربه کسب کردی، این تجربه میتونه برای تو پلی باشه بسوی رشد و موفقیت، اشتباهت رو گردن بگیر و جبران کن، برای شروع هیچوقت دیر نیست، یه یا علی بگو و از نو شروع کن، دنیا به آخر نرسیده، فقط از اسب افتادی نه از اصل، هم پشتت پره و هم مشتت پره، کافیه سرتو بالا بگیری و حضور خداوند رو با تمام وجودت حس کنی، که داره بهت لبخند میزنه و میگه: توکلت به من باشه، من هواتو دارم، هم پشتتم، هم توی مشتتم، از تو حرکت و از من برکت/ یا علی علیه‌السلام/ مرد تنهای شب.
ای دل تو دمی مطیع رحمان نشدی
و از کرده خویشتن پشیمان نشدی
صوفیّ و فقیه و عالم و دانشمند
اینجمله شدی ولی مسلمان نشدی

در فصل پاییز، بیشتر از دیگر فصول آدما دپرس و افسرده میشن، (عاملهای روان) نشونه اون چیه؟
/دچار نوسانات خُلقی می‌شوند؛ گاهی بداخلاق و گاهی خوش‌اخلاق /تقریباً هر روز احساس ناراحتی دارند /معمولا چند بار در روز گریه می‌کنند /بی دلیل اضطراب می‌گیرند و بیش از حدِ معمول نگران هستند/تمرکز کردن روی کارها برایشان سخت است /انرژی‌شان کم شده و مشکل خواب دارند /توانایی مدیریت استرس‌های روزانه را ندارند؛ قبلا داشتند /حس همدردی‌شان با افراد کم میشود /عادت‌های غذایی و میل جنسی‌شان تغییر میکند /گاهی اختلال سلامت روان به صورت مشکلات جسمی هم ظاهر میشود. مثل معده‌درد، کمردرد، سردرد و ...
خب آیا این مشکل علاج هم داره؟ آره حتماً داره، فقط کافیه این نکات رو رعایت کنید.
/طولانی‌مدت در خانه نمانید، /یک هدف برای خود پیدا کنید؛ هرچند کوچک و دم دستی. /تمرین کنید که خودتان را دوست داشته باشید، /درباره احساس‌تان با فردی قابل اعتماد صحبت کنید، /از دیگران کمک بگیرید و از این کار معذب نباشید. /یک برنامه روتین و منظم ورزشی داشته باشید، /مواجهه با عوامل استرس‌زا را تا حد ممکن کاهش بدید. /در استفاده از شبکه‌های اجتماعی زیاده‌روی نکنید، /از خواندن اخبار بد دوری کنید، حوادث رو دنبال نکنید. /استرس خود را با روش‌های علمیِ موجود مدیریت کنید، /برای فرار از تنهایی وارد هر رابطه‌ای نشوید، /کمتر شکایت کنید و بیشتر شکرگزار باشید، /با دوستان‌تان تعامل و معاشرت داشته باشید، /اگر دوست و رفیقی ندارید، خانواده را دریابید، بگید خانواده رو عشق است. /یک رژیم غذایی سالم برای خود انتخاب کنید، /غذاهایی بخورید که باعث تقویت خُلق و خو میشوند، /دور سیگار و الکل و موادمخدر را خط بکشید، با کم کنید./معجزه خواب کافی و باکیفیت را فراموش نکنید،/حتما از یک روانشناس یا روانپزشک کمک بگیرید، و یا در این مورد تحقیق و مطالعه کنید.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت نهم)
شکّى نیست که این علم پیش از آن که در غرب شکل بگیرد، در مشرق وجود داشته و مورد توجّه عدّه اى از دانشمندان شرق بوده؛ ولى پس از انتقال به غرب، مانند بسیارى از علوم دیگر، مورد بررسى و استقبال بیشترى قرار گرفت. طرفداران اسپریتیسم، و دانشمندان این فن، معتقدند که: روح با فناى جسم و بدن هرگز فانى نمیشود، و با جسم شفّاف و لطیفى که دارد (همان جسم شفّاف و لطیفى که مافوق موادّ این جهان است و قوانین جهان مادّه بر آن حاکم نیست) به حیات خود ادامه مى دهد. و لذا مى توان به وسیله افرادى که داراى استعداد خاصّى هستند با ارواح مکالمه نمود؛ بلکه مى توان آنها را دید. روح مى تواند به وسیله مدیوم (واسطه ارتباط) و با زبان او با لغاتى سخن بگوید که شخص مدیوم بکلّى از آن بى خبر است، و نیز مى تواند بسیارى از اسرار علم و فلسفه و مسائل پیچیده ریاضى را که «واسطه» و «شنوندگان و حاضران» بکلّى از آنها بى اطّلاعند، بازگو کند؛ حتّى ممکن است در حالیکه چشمان واسطه را کاملًا بسته اند، با دست او نامه هاى متعدّد و صفحات بسیارى را بنویسد. خلاصه روح مى تواند خارق عادات عجیبى از خود نشان دهد که انجام آن با وسایل مادّى و عادى امکان پذیر نیست؛ حتّى گاهى روح، خود را به همه حاضران نشان مى دهد و اجسام را بدون این که دست به آن بزنند، حرکت مى دهد. دانشمندان براى این که هرگونه احتمال تقلّب و دخالت مرموز «واسطه» را در انجام این گونه خارق عادات از میان ببرند، و جاى تردید در استناد این امور به ارواح باقى نماند، شخص واسطه را محکم به صندلى خود مى بندند؛ حتّى گاهى او را در یک قفس آهنین حبس میکنند؛ درب اطاقى را که در آن آزمایش صورت مى گیرد، قفل مى کنند، و سیمهاى الکتریکى به دست واسطه وصل مى کنند تا هرگونه حرکتى را (هرقدر ضعیف و سریع باشد) دریابند، و از مجموع این امور اطمینان پیدا کنند، که این اعمال مربوط به ارواح است، نه شخص واسطه. این خوارق عادات عجیب و حیرت انگیز را چگونه مى توان تفسیر نمود؟ آیا راهى براى تفسیر آنها جز اعتقاد به وجود ارواح فعّال هست؟! آیا واسطه‌ها از طریق یک نوع غش و تدلیس و خدعه و نیرنگ و تردستى این اعمال را انجام مى دهند؟ و یا بوسیله آلات و ابزار مخفى و دقیقى قادر به انجام این کار هستند؟ یا این که از طریق تلقین و صحنه سازى هاى مخصوص مى توانند در افکار حاضران تصرّف نموده و به آنها وانمود کنند که چنین حوادثى رخ داده، در حالى که هیچ یک از اینها در خارج به وقوع نپیوسته است؟ دانشمندان و محقّقان دیرباورى که در جلسات علمى مزبور شرکت داشته اند، صریحاً اعتراف دارند که این خوارق عادات و اعمال عجیب را به هیچ یک از امور بالا جز فعّالیّت ارواح، نمى توان استناد داد؛ زیرا آنها همه گونه تدابیر لازم را براى جلوگیرى از تردستى هاى واسطه، با استفاده از ابزار مرموز به عمل آورده اند، و آنها کسانى نبوده اند که به این آسانى تحت تأثیر تلقین‌ها قرار گیرند. آنها مى گویند ما بارها این مسئله را در طىّ ماههاى متوالى آزمایش نموده ایم، و راه همه احتمالات را بسته ایم و از نظر علمى وجود این امور حیرت انگیز، تفسیرى جز وجود ارواح و فعّالیّت آنها نمى تواند داشته باشد. در پست بعدی نتیجه گیری میکنیم تا به یک جمع بندی برسیم.

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست
رخشنده/ پروین اعتصامی

جن در قرآن
گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان (۴۷)
مراد از کلمه «مُسْلِمُونَ» این است که ما تسلیم امر خدائیم، پس مسلمون کسانی اند که امر را تسلیم خدا کردند، و مطیع او در هر چه بخواهد و دستور دهد هستند، و مراد از کلمه «قاسِطُونَ» مایلین بسوی باطل است. معنای آیه این است که: ما گروه جنیّان به دو طایفه تقسیم می‌شویم، یک طائفه آن‌هایی که تسلیم امر خدا و مطیع او هستیم، و طایفه دیگر کسانی که از تسلیم شدن برای امر خدا با این که حق است عدول کرده، و منحرف شده اند. «فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا، » معنای جمله این است که کسانی که تسلیم امر خدا شدند، آن‌ها در صدد یافتن واقع و ظفر جستن به حق بر آمدند. «وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا و امّا منحرفین هیزم جهنم اند، » (جن) و در دوزخ با سوختن معذب می‌شوند، جانشان مشتعل می‌گردد، عینا نظیر منحرفین از انس، که قرآن کریم آتش گیرانه دوزخشان خوانده است. «وَ اَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ به درستی که داستان از این قرار است که اگر جن و انس بر طریقه اسلام یعنی تسلیم خدا بودن استقامت بورزند، ما رزق بسیاری روزیشان می‌کنیم، تا در رزقشان امتحانش کنیم» (جن) «وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذابا صَعَدا و کسی که از یاد پروردگارش اعراض کند خدا او را به راه عذابی دشوار می‌اندازد. » (جن)

خندق
جنگ خندق، در حقیقت جنگ نبود، بلکه چیزی بود شبیه دفاع مقدس، با اینکه مسلمان، بخاطر توطئه یهودیان، از مکه فرار کردند و به یثرب رفتند، ولی یهود ول کن نبود، ابتدا هزار نفر رو تحریک کرد که به یثرب حمله کنند و جنگ بدر رقم خورد، بعد از شکست، این بار ۳ هزار نفر رو به سراغ مسلمین فرستاد که جنگ احد بوجود آمد، در نهایت تمام قبیله ها و احزاب یهود، با هم متحد شدند و با لشکری ۱۰ هزار نفری، به یثرب، شهر مدینه النبی که فقط ۹۰۰ نفر مرد آموزش ندیده داشت، که بعضی از این افراد نوجوانان ۱۵ ساله بودند، بعضی پیرمردهای سالخورده. حالا چرا باید در اون گرمای سوزان حجاز، این پدرسگها، با اون لباسهای سنگین آهنی، با اسب و شتر این راه طولانی رو گز کنند که چی ؟ که اسلام رو نابود کنند. مگه اینا جای کسی رو تنگ کرده بودند؟ مگه آزاری برای کسی داشتند؟ نه، فقط یهود درد و مرض داره، عجب آدمای مریضی، واقعه جنگ خندق، جنگ یهود بود، و دفاع مسلمانان، خیلی نکات جالبی در جنگ خندق اتفاق افتاد، در روایات تاریخی آمده، در روز احزاب رسول خدا با ما خاک حمل میکرد، و گرد و خاک سفیدی سینه آن بزرگوار را پوشانیده بود، و با صدای بلند میفرمود: بار خدایا اگر تو نبودی ما هدایت نشده و نه زکات داده بودیم و نه نماز می‌خواندیم. پس خدایا بر ما سکینه و اطمینان را نازل فرما و قدم‌های ما را در هنگام ملاقات دشمن استوار دار. حزب اوّل (که یهود مدینه اند) بر ما ستم کردند و هر وقت آنها می‌خواستند آشوبی برپا کنند ما ممانعت میکردیم. و اینرا نیز بخاری در صحیح خود از ابو ولید و شعبۀ و ابو اسحاق و براء نقل نموده. گوید: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حفر خندق خلاص شد، قریش با ۱۰ هزار نفر از مردم مختلف و پیروان قریش از بنی کنانه و اهل تهامه رسیده و بین جرف و غابه (جرف جایی است که سیلها آنجا را برده باشد و غابه چاه عمیق را گویند) فرود آمدند و غطفان و پیروانش از اهل نجد آمده و در دامنه کوه احد منزل نمودند. پیامبر با کمتر از هزار نفر از مسلمین از مدینه بیرون آمد، و سلع را در پشت خود قرار داده (سلع کوهی است در مدینه) در آنجا اردوگاه ساختند و خندق در میان آنها و جبهه دشمن بود، و امر فرمود: که زنان و کودکان را در مکان بلند منزل دهند. البته بعد از شکست یهود، سعی کردند تعداد مسلمانان را ۳ هزار نفر ثبت کنند تا با این جعل تاریخی، فضاحت شکست خود را کمتر کنند، در حقیقت مسلمین ۷۰۰ نفر بودند و اون ۳۰۰ نفر نخودی حساب میشدند و یا به عبارتی، سیاهی لشکر بودند، در حقیقت لشکر ۱۰ هزار نفری یهود، از گروهی ۷۰۰ نفره شکست خوردند، عجب فضاحتی برای یهود بوده، بهتره از خجالت بمیرند، در این قسمت سعی میکنم، به پشتوانه چند هزار کتاب حدیثی و تاریخی، نتیجه تحقیقاتم رو با سند و مدرک، بصورت خلاصه و گلچین یادگار بذارم. ادامه دارد..

کوروش کبیر خبیث
ترجمه و نسخه‌ بدل از منشور کوروش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک، و در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت که آثار اهدایی دیگر کشورهای جهان نیز در آن نگهداری میشود، هستش. این ادعا که سازمان ملل متن منشور کوروش را بر سردر سازمان آویزان کرده، دروغ و کذب است، در واقع چیزی را به خورد افکار عمومی داده اند که اصلاً درست نیست. البته اینم بگم که من هیچ دشمنی با کوروش ندارم و اگر آدم خوبی باشه ازش حمایت و تقدیر میکنم، ولی اسناد تاریخی غیر از این رو اثبات میکنه، این منشور با حروف و واژگان اَکَدی نوشته شده. اشرف پهلوی (همون قاچاقچی فاسد و هرزه، که به پشتوانه خواهر شاه بودن، انواع پلشتی ها رو مرتکب میشد) در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی، ضمن دعوت از تعدادی حقوقدان و برگزاری مراسمی در مشهد مادرسلیمان (پاسارگاد)، از منشور کوروش با عنوان منشور آزادی و نخستین منشور جهانی حقوق بشر یاد کرد، و ترتیبی داد تا نام کوروش به عنوان نخستین بنیاد‌گذار حقوق بشر جهان بر سر زبان‌ها بیفتد. در حالیکه چنین ادعایی نمی‌توانست درست باشد و محتوای منشور کوروش، اصلاً هیچ ارتباط و شباهتی با مفهوم امروزی یا دیروزی حقوق بشر ندارد. این منشور رو لولو نخورده و هنوز هست، نکته مهم اینکه اشرف پهلوی، عروسک خیمه شب بازی در دستان یهود بود، اما چرا یهود این جعلیات رو به خورد جهان داد؟ آیا قصدشون از این کار، ایجاد امتیاز و افتخار برای ایرانیان بود؟ نه، اونا خودشون رو مالک و حاکم ایران میدونستند، مسلط بودند و با این جعلیات تلاش میکردند، از ایران بعنوان ژاندارم منطقه برای منافع خودشون استفاده کنند، ادامه دارد..

در کتابها دنبال زعفر بودم که در مورد زعفران برخوردم به حدیثی جالب در جامع الاخبار: حضرت رسول خدا فرمودند: چون پروردگار تبارک و تعالی از بنده خود راضی باشد، به فرشته مرگ میگوید: ای ملک الموت از نزد من بسوی فلان کس برو، و روح او را برای من بیاور؛ دیگر اعمال شایسته ای که بجا آورده کافی است، من او را امتحان نموده‌ام و در منزلگاه خوبی که مورد محبّت من بوده است او را یافته ام. ملک الموت از بارگاه عزّ جلال الهی نازل میشود، با پانصد فرشته که با آنها شاخه‌های گل و دسته‌های ریشه دار گُل زعفران است. هر یک از آن فرشتگان او را بشارت میدهند، به بشارتی غیر از آن چه فرشته دیگر بشارت بدان داده است. در آن هنگام، فرشتگان همه شاخه‌های گل و شاخه‌های زعفران را در دست میگیرند و برای خروج روح او، از طرفین به دو صفّ طولانی صفّ می‌بندند. چون إبلیس که رئیس شیاطین است، چشمش به این منظره می‌افتد، دو دست خود را بروی سرش گذارده و فریاد میکشد. پیروان او که او را در چنین حالی می‌بینند، میگویند: ای بزرگ ما، چه حادثه ای روی داده است که چنین برافروخته شدی؟ او میگوید: مگر شما نمی بینید که این بنده خدا چه اندازه مورد کرامت و احترام واقع شده است؟ کجا بودید شما که او را گمراه نکردید؟ آنها میگویند: ما کوشش خود را درباره او نمودیم، چون از ما اطاعت نکرد مؤثّر واقع نشد.

در پی سقوط سوریه به عنوان نقطه‌ی ثقل جبهه مقاومت، دشمن حتما به سمت یک نبرد تمام‌ عیار علیه حزب‌الله حرکت خواهد کرد. البته سیلی سختی خواهد خورد، جانانه. با اتفاقات تلخ سال گذشته که دشمن، سلسله‌وار، از ترور رده‌ی فرماندهان میانی جنوب، سپس انفجار پیجرها، در ادامه ترور رده‌ی ارشد فرماندهی، تا هدف‌گیری کادر رهبری و راس هرم یعنی سیدحسن و سیدهاشم پیش رفت؛ قابل پیشبینی بود که آنها از این فرصت استفاده کرده و با یورش زمینی و حملات هوایی سنگین، جنوب رود لیتانی تا ضاحیه را مورد حمله قرار دهند. پس از حدود دو ماه مقاومت حزب الله در برابر حمله زمینی دشمن، با میانجی‌گری آمریکا و فرانسه، آتش بس برقرار شد! مشروط به آنکه حزب‌الله از جنوب لیتانی عقب‌نشینی و صهیونیست‌ها نیز حملات خود را متوقف کنند. با گذشت یکسال از آتش بس، اسقاطیل صدها حمله هوایی به لبنان داشته، بیش از ۳۰۰ تن از فرماندهان حزب و شهروندان لبنانی را به شهادت رسانده و حملات خود به جنوب لبنان (پایین‌تر از خط آبی رود لیتانی) را ادامه میدهد. در سوی دیگر، نیروی زمینی اسقاطیل با استفاده از سقوط بشار در آذر ۱۴۰۳ و سکوت رژیم الجولانی، با پیشروی در جبهه جولان وارد خاک سوریه شده، در قنیطره و جبل الشیخ مستقر است تا محاصره‌ی بقاع لبنان را تشدید کند. تجمیع گسترده‌ای از تکفیری‌های تحریرالشام نیز در مرزهای شمالی و شرقی لبنان دیده میشه. حمله زمینی به لبنان را باید قطعی دانست. هرچند که حزب الله توانمندی‌های خود را تا حدودی بازیابی کرده و آماده سیلی زدن هست.

از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست؟
هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست

تحقیق در فضایل اهل بیت (ع) در کتب تسنن
امام احمد ثعلبی که امام اصحاب حدیث شمرده شده و از اکابر علمای تسنن است، در تفسیر خود ذیل آیه مودّت آورده که: محبّت و مودّت اهل بیت طهارت، از جمله اصول دین، و ارکان اسلام است، و هر کس خلاف این عقیده داشته باشد، کافر و از دین اسلام خارج و ناصبی می‌باشد و دلیل بر این معنی، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، مرده است شهید و توبه کننده از گناه و آمرزیده شده، و مؤمنی که دارای ایمان کامل می‌باشد و رحمت شده، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، بشارت میدهد او را ملک الموت و منکر و نکیر به بهشت، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، میرود بسوی بهشت، همچنان که عروس میرود بسوی خانه شوهرش، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، باز میشود در قبر او دو در بسوی بهشت، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، قرار میدهد خداوند قبر او را زیارتگاه ملائکه ی رحمت، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، مرده است بر سنّت و جماعت، و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، روز قیامت بین دو چشم او نوشته شده است: ناامید است از رحمت خدا، و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، کافر مرده است، و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، استشمام نمی نماید بوی بهشت را/ الکشف و البیان، ثعلبی.

عجیبه که طی دهه های اخیر، بیش از ۲۵۰۰ انجمن در اسقاطیل فعالیت دارند. هرچیزی در اونجا انجمنی داره. چرا تعداد این انجمنها از ۲۵۰۰ تجاوز میکند؟ تنها ۴۶ صفحه از راهنمای تلفنشون اختصاص به انجمن هاشون داره. در شهر (تل آویو) که پایتخت و یکی از شهرهای مهمش هست، آپارتمان بسیار با شکوه و مجللی را برای کنفرانسهای ساکنین (یافا) (تل آویو) اختصاص داده، هر روزه ساکنین این دو شهر در این عمارت که (پارلمان) نام دارد، کنفرانسی تشکیل داده، در مسائل سیاسی، اقتصادی و مانند آن بحث و گفتگو میکنند، گاهی بازار مناقشه آنقدر گرم میشود که مثل سگ و گربه، به زد و خورد کشیده و بالاخره پلیس آنها را جدا میسازد، البته بین این دو گروه دعوا و جنگ جناحی هست، خصومت شدیدی با هم دارند، در فصل تابستان (پارلمان) را به (باغهای لندن) که محلی خوش آب و هوا است منتقل میکنند. انگلیس پاتوق تمام اقوام و احزاب یهود هست، سابقا باغهای لندن و میدان (هربرت سموئیل) و هتل دان، ملک یک جوان عرب بنام عیسی دهمش بود، ولی در یک قمار آنها را به یک یهودی باخت و الان در اسقاطیل زندگی میکنه و همسری یهودی داره. مراسمی دارن بنام شب شنبه که در پست بعدی میگم، چون این تارنما طولانی میشه، ادامه دارد..

اشاراتی به زندگی سراینده کتاب علی نامه: در پایان مجلس دوم از جنگ سوم قبل از آنکه به مجلس سوم بپردازد، در ضمن ابیاتی به عمر خویش اشاره دارد و تصریح میکند که من اکنون شصت و دو ساله ام:
چو دو مجلس آمد ز صفین به سر
سوم مجلس است آنک گویم دگر
به وقتی که در شصت و دو سالِ من
رسیده بدو سعد بد فال من
و باز در آغاز مجلس سوم از خداوند جان و خرد سپاسگذاری میکند و میگوید آنچه حق با بنده میکند، همان است که درخور اوست، و این اندیشه خود اندیشه ای است کاملاً اعتزالی و اعتراضی دارد به اشاعره که در این باب، در نقطه مقابل این فکر ایستاده اند و میگویند: و ما هو الأصلح للعبدِ فلیس بواجب علی الله (العقاید النسفیه) اگر چه به مسألۀ فضل الاهی نیز اشاره میکند:
سپاس از خداوند جان و خرد
که آن کرد با ما کزو در خورد
چو جان دادمان از خرد بهره داد
در دین و دانش به ما برگشاد
به صد «لطف» از نعمتِ بی شمار
بپرورد از «فضل» مان کردگار / ۱۰۳ ر - ۱۰۳ پ
در پایان مجلس سوم از حرب صفّین باز اشاره ای کوتاه دارد به اینکه زمان سرودن این منظومه ماه محرم است و سر سالِ نیک:
چو گوید سراینده بر فال نیک
به ماه محرم سر سال نیک
و باز در آغاز مجلس پنجم از جنگ با قاسطین، خردمند بیدار دل را مخاطب قرار میدهد، و او را به گفتار خویش دعوت میکند و در اواخر مجلس هفتم گریزی دارد به نقد شاهنامه:
ز شه نامه و رستم و گیو و طوس
سخن نشنود دین مگر بر فسوس
«علی نامه» خواند زفان خرد
که تازو به هر دو جهان برخورد
«علی نامه» را مانع از راستی ست
سخن، کو دروغ آمد، از کاستیست / ۱۸۲ ر
حالا باز ناچارم، در دفاع از فردوسی چند خط بنویسم.

در شاهنامه فردوسی اساسا مجموعه ای از داستانها را شامل میشه که در ناخودآگاهِ جمعی هویت ایرانیان وجود داشته. این بدان معناست که ایرانیان یکسری داستان هایی را داشتند، در این چهارچوب، فردوسیِ بزرگ آمده و یک شاهکاری را به نظم تبدیل کرده. قبلا (خدای نامه، به زبان ساسانی) و (شاهنامه ابومنصوری) هم وجود داشته (البته به زبان نثر)، در این چهارچوب، وقتی شاهنامه به زبان نظم در میآید، در واقع همان داستان های تاریخی ایرانیان در قالب قدرتمندی یعنی شعر (نظم)، دوباره به ایرانی ها تحویل داده میشه. اگر شاهنامه فردوسی را از این دید نگاه کنیم، عملا آنرا شبیه به رسانه ملی می بینیم که پس از گذشت بیش از هزار سال، در خدمت ایران بوده و توانسته آن چیزی هایی که مربوط به خودِ ایرانی بوده را زیباتر کند و عملا آنها، با حکمت شخصِ فردوسی آمیخته شده و به ما برگردانده شده.

معرفی دو کتاب مهم جغرافیای قدیم: منابع جغرافیایی نیز در بسیاری از مواقع برای پژوهش‌های تاریخی لازم و ضروری هست. مثلاً کتاب البلدان: نویسنده این کتاب احمد بن ابی یعقوب مشهور به یعقوبی است، مطالب این کتاب که بخش‌هایی از آن مفقود شده، شامل
مسافات منازل، تاریخ، فرهنگ، جغرافیای طبیعی، انسانی و اقتصادی شهرهای عراق، عجم، فارس، و... هست. مشروح ترین گزارش یعقوبی در ارتباط با بغداد، سرمن رای (سامرا)، کوفه، مدینه و مکه است. کتاب دیگه ای هم هست بنام معجم البلدان: ابوعبداللّه شهاب الدین یاقوت بن عبداللّه الحموی الرومی، قرن ششم، از مورخین و جغرافی دانان بزرگ است. مهم ترین اثرش همین کتاب معجم البلدان است، این کتاب تنها یک معجم جغرافیایی نیست، بلکه علاوه بر آن کتابی تاریخی و ادبی نیز محسوب میشه. کتاب در ۵ باب تألیف و در مقدمه کتاب درباره این بابها توضیح داده. باب اوّل در ذکر صورت زمین است و آنچه که متقدمین و متأخرین در این زمینه ذکر کرده اند. باب دوم درباره وصف اختلاف میان متقدمین و متأخرین پیرامون معنای اصطلاح اقلیم و مشتقات آن و همچنین چگونگی تعیین قبله در هر ناحیه است باب سوم درباره الفاظی است که در کتاب زیاد به کار گرفته شده، مثل برید، فرسخ، کوره و باب چهارم درباره حکم سرزمین‌هایی است که به دو صورت جداگانه صلح و جنگ توسّط مسلمانان فتح شده است و درباره حکم فی ء و خراج آنها، باب پنجم در اخبار سرزمین‌هایی است که تحت سرزمین‌های دیگر از آن‌ها یاد نشده. ترتیب عنوان‌های کتاب براساس حروف معجم تنظیم شده.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم به من بگو آیا این امرى که مرا به آن فرا مى خوانى مردم آن را به عقل خود یافته اند؟ و بر امور دیگر ترجیح داده اند؟ یا آنکه حقّ سبحانه و تعالى مردم را به آن فراخوانده است و ایشان نیز او را اجابت کرده اند؟ حکیم گفت: امرى که به آن دعوت مى نمایم بلندتر و لطیف تر از آن است که از اهل زمین باشد، یا مردم به عقل خود تدبیر آن کنند، زیرا کار اهل دنیا این است که مردم را به اعمال دنیا و زینتها و عیش و رفاه، وسعت نعمت و لهو و لعب، و خواهشها و لذّتهاى آن بخوانند، بلکه این امرى شگفت و دعوتى پرتو گرفته از جانب خداى تعالى، و هدایتى مستقیم است که اعمال اهل دنیا را در هم مى شکند، و مخالف طریقه ایشان است، و زشتى و بدى اعمال ایشان را ظاهر مى کند و ایشان را از هوى و هوس و خواهشهاى نفسانى، به طاعت پروردگارشان مى خواند، و این امر براى کسى که آگاهى جوید روشن است و از غیر اهلش پنهان است، تا آنکه خداوند حقّ را بعد از خفایش ظاهر و دین حقّ را رفیع گرداند و مذهب اهل جهل و فساد را پست گرداند. شاهزاده گفت: راست گفتى اى حکیم آنگاه حکیم گفت: بعضى از مردم هستند که به فطرت مستقیم و فکر درست خویش پیش از آمدن پیامبران، حقّ را در مى یابند و به آن راغب مى شوند، و بعضى دیگر هستند که بعد از بعثت پیامبران و شنیدن دعوت آنها اطاعت مى کنند، و تو اى شاهزاده از کسانى هستى که با عقل و فراست خود به حقّ و حقیقت رسیده اى. شاهزاده گفت: آیا غیر از گروه شما جمع دیگرى هستند که مردم را به ترک دنیا فراخوانند؟ حکیم گفت: امّا در بلاد شما نه، و امّا در غیر این بلاد جمعى هستند که به زبان اظهار دین مى نمایند ولى اعمالشان اعمال دینى نیست (ریا) و از این رو راه ما با راه آنان مختلف شده است. شاهزاده گفت: به چه سبب حقّ تعالى شما را سزاوارتر از آنها به حقّ نموده است؟ و حال آنکه آن امر شگفت آسمانى از یک محلّ و یک سرچشمه به شما رسیده است؟ حکیم گفت: حقّ به تمامى از جانب خداى تعالى است، و حقّ تعالى جمیع بندگان را بسوى خود خوانده است، پس جمعى قبول کرده و به شرایط آن عمل کرده اند، و دیگران را به آن راه حقّ به فرموده الهى هدایت نموده اند، ظلم و خطا نمى کنند و آنرا فرو نمى گذارند، و جمعى دیگر قبول کرده اند امّا آنرا چنانچه باید برپا نمى دارند، و به شرایط آن عمل نمى نمایند و به اهلش نمى رسانند، و ایشان را در اقامت حقّ و عمل نمودن به شرایع عزمى و اهتمامى نیست و آن را فرو مى گذارند و گران مى شمارند.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
لیث بن سعد از زهرى بازگو میکند، غذایى براى ابابکر فرستاده شد، و حارث بن کلده (طبیب) نیز نزدش بود، و هر دو از آن غذا خوردند. حارث گفت: غذایى خوردیم که یکسال مسموم شده. و در پایان سال هر دو مردند. (العقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى، ج ۴، طبقات ابن سعد، ج ۳، مروج الذهب، مسعودى، ج ۲) دوست دارم که بگویم: ابوسفیان که داراى تخصص در زمینه ترور بود (مردى را نیز براى کشتن پیامبر اکرم به مدینه فرستاد (دلائل النبوة، بیهقى، ج ۳)) ، در آنزمان همراه عمر و عثمان در مدینه میزیست! معاویه نیز که سیاست مشهور «خداوند، سپاهیانى از عسل دارد» (مختصر تاریخ ابن عساکر، ج ۲۴) از اوست، در مدینه بوده است! بخاطر مصلحت هاى سیاسى، عمر و حزب قریش دفن پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را تا روز سه شنبه به تأخیر افکندند، و برخى نیز گفته اند تا سه روز از دفن آن حضرت جلوگیرى شد! (تاریخ طبرى، ج ۲، تاریخ ابن وردى، ج ۱) ولى در مورد ابابکر مصلحت سیاسى، اقتضاى آن را داشت که عمر او را به سرعت دفن کند، و همان شبى که از دنیا رفت (شب سه شنبه) پیش از آن که مردم بیدار شوند و در مراسم دفن شرکت کنند، او را به خاک سپرد! (تاریخ طبرى، ج ۳، تاریخ أبى زراعه دمشقى، تاریخ ابى الفداء) بدین ترتیب، حزب قریش در مورد دفن پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) رفتار ناشایستى داشت، و در مورد ابابکر رفتار بدى داشت. ابوبکر، نه اولین و نه آخرین کسى بود که به دست عمر و عثمان کشته مى شد، بلکه این دو تن داراى پرونده اى پر از ترور و توطئه مى باشند. این دو نفر از کسانى هستند که در عقبه اقدام به ترور (نافرجام) حضرت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) کردند (صحیح بخارى، ج۴، باب جوائز الوافد، ج۱۲ و صحیح مسلم، ج۱۱) عمر و عثمان همان کسانى هستند که در روز وفات پیامبر اکرم، آن هنگام که پیامبر ورق و دوات خواست، گفتند که پیامبر هذیان میگوید. این دو نفر از کسانى هستند که مردم را از دفن آن حضرت بازداشتند تا ابابکر از سنح بیاید، و در مراسم دفن آن حضرت (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز شرکت نکردند (سیره ابن هشام، ج۴، تاریخ طبرى، ج۲،طبقات ابن سعد) ترور سعد بن عباده به دستور مستقیم عمر بن الخطاب صورت گرفت (العقد الفرید) ، ترور فاطمه دختر محمّد مصطفى (صلى الله علیه وآله وسلم) با دست شخص عمر انجام شد (العقدالفرید، السقیفه، سلیم بن قیس) ، ابوذر، عبدالله بن مسعود و عبدالرحمان بن عوف همگى به دستور عثمان و در زمان خلافت او ترور شدند. (تاریخ یعقوبى)

تحقیق پیرامون شبهای شنبه در اسقاطیل.
معمولاً یهودیان در شبهای شنبه، مراسم مذهبی انجام می‌دهند، این مراسم را (اروحات للشابات) یعنی غذای روحی شب شنبه میگویند. (شابات همون سابات هست، یعنی سبت، شنبه، یهود حرف سین رو مقدس میدونه و بیشتر بجاش شین میگن، مثلاً موسی رو موشا و موشه میگن) دوستی میگفت: یکی از شبهای شنبه در اسقاطیل اقامت داشتم، برای صرف شام به خانه یکی از شخصیتهای یهودی دعوت شدم. در اثنای شام، وکیل (وزارت امور دینی) چون امور دینی در اسقاطیل وزارت خاصی داره، سخنرانی به لغت (ییدیه) که لغت یهود ساکنین اروپا است، ایراد کرده، آنها را وعظ و ارشاد نمود، بعدا موسیقی مذهبی شروع شده و پس از آن هرکسی کلاه مخصوص بر سر گذاشت مشغول صرف شام شدند. ضمناً اهمیت زیادی برای تعطیلی‌های مذهبی دارن. اصولاً تعطیلی‌های دینی اسقاطیل، از شب شنبه شروع شده و شب یکشنبه پایان می‌یابد. در این مدّت تمام بانکها، وزارتخانه ها، بازارها و حتّی تاکسی‌ها و اتوبوسها تعطیل هستن و خلاصه در این بیست و چهار ساعت تمام وسائل زندگی از کار میفته. میگفت، یکی از مسئولین بزرگ اسقاطیل شخصا به من گفت: ما یقین داریم که همه تهدیدهای مسلمانان (کشورهای عربی) پوچ و الکی هست، ولی ما از آنها برای تبلیغات علیه خودشون استفاده میکنیم. گرچه در فلسطین مساجد و مقابر مسلمانان وجود داره، اما هیچ مسلمانی حقّ نداره بدون اجازه دولت، از شهر یا دهکده خودش خارج بشه، چنانچه چندی پیش یک جوان عرب را به جرم این که برای عیادت دخترش بدون اجازه از دهکده خارج شده، اعدام کردند. مسجد بزرگ (یافا) را خراب کرده و مسجد (عمقا) و (سماویه) را (در سالهای قبل از طوفان الاقصی) به زباله دانی تبدیل کرده، و مساجد دیگری را هم مبدل به (تئآتر) کردند. مقابر مسلمانان و مسیحیان عرب در اختیار دولت است، و هر روز به اسم کشیدن خیابان آنها را خراب کرده، استخوانهای مرده‌ها را آتش میزنند. وای بر ما!! دولت اسقاطیل اهالی قریه (امّ الفحم) را به جرم مسلمان بودن تحت فشارهای غیر انسانی قرار میداد، آنها نیز در تلگرافی از پاپ نصاری تقاضا کردند که به آنها اجازه داده شود به دین (مسیحیت) ملحق بشن. این بود کلماتی چند از کتاب (کُنْتُ فی اسرائیل) واین بود، احوال شهری که هنوز صدای آوارگانش به گوشها میرسد. و این بود قصّه مسلمانان و یهود، من اینها را نوشتم و به گوشها رساندم. تا مسلمانان این اخلال گران ثروتمند که دنیائی را بازیچه خود گرفته اند بهتر بشناسند. خدا میدونه این پلشتها طی ۷۷ سال گذشته چه بلاهایی سر این مردم مظلوم در آوردند.

سلمان فارسی و جنگ حنین و طائف
سلمان در دو جنگ دیگر به نام هاى حنین و طائف در رکاب رسول خدا (ص) و در سپاه اسلام حضور داشته است. پس از فتح مکّه در سال هشتم هجرت و گسترش اسلام، قبیله هَوازِن به فرماندهى مالک بن عَوف نَصرى، براى پیش گیرى از نفوذ بیشتر اسلام، آماده جنگ با رسول خدا (ص) شدند. رسول خدا (ص) پس از پیروز شدن بر قبیله هوازن، در شوّال سال هشتم هجرت با سپاه خویش روانه طائف شد و در آخرین منزل مسیر خود مسجدى ساخت و در آن نماز خواند و سپس با سپاه خویش، به نزدیکى حصار بلند، طائف رسید، امّا چون افراد دشمن دروازه هاى شهر را بسته و در برج هاى بلند سنگر گرفته بودند، تعدادى از سپاهیان آن حضرت بر اثر تیرباران آنها از پاى در آمدند، زیرا وارد شدن به شهر هم کار بسیار سختى بود. پس، ناچار شهر طائف را به مدّت ده روز، یا به قول طبرى و ابن هشام، به مدّت بیست روز، محاصره کردند. جنگ سختى در گرفته بود، طائفیان از بالاى بام‌ها و برج ها، با تیر، سنگ و پاره هاى آهن، به سپاه اسلام ضربه مى زدند و آنها را مجروح و شهید میکردند. سرانجام، رسول خدا (ص) با یاران و افراد سپاه خویش، از جمله سلمان فارسى مشورت کرد، سلمان گفت: عقیده من این است که منجنیق نصب کنیم. پس از پذیرفتن این طرح، رسول خدا (ص) دستور تهیه آن را داد. یزیدبن زمعه از محل جَرش، که در نواحى مکّه بود، منجنیق و دو دبّابه (اتاقک هاى چوبى قابل حرکت که براى محافظت ساخته مى شدند و شبیه تانک هاى جنگى امروزى بود) آورد. على (ع) بى امان جنگید. مسلمانان چهارده شهید دادند. از افراد دشمن، قبیله ثَقیف مسلمان شدند و در نهایت، این نبرد با پیروزى سپاه اسلام که سلمان نیز یکى از مجاهدان و طرّاحان آن بود، پایان یافت. تاکتیک خندق، و تاکتیک منجنیق، هر دو با مدیریت سلمان فارسی صورت گرفت و این افتخاری برای تمام ایرانیان است، امروزه هم، ساخت ماهواره، موشک بالستیک، پهباد رادار گریز، غنی سازی اورانیوم، و کلی دستاوردهای مخفی، که نباید رسانه ای بشه، نشانی از ایمان و هوش ایرانی دارد، و دشمن هیچ شانسی، به جز در تفرقه افکنی ندارد، حواسمون باشه، ما در مقابل امام زمان (عج) و خون شهدا مسئولیم.

صحیفه سجادیه
شناخت ستایش و ستایش خداوند معیار و نشان دهنده عقل، عدل و اخلاق است، و عدم آن دلیل فقدان آنهاست، و فاقد آنها حیوان است. و شخص ستایشگر خدا، ارزش محدودیت‌های آفرینش را میداند و نه تنها در صدد آزادی از آنها بر نمی آید، بلکه در حفظ آن محدودیتها و خط قرمزها میکوشد؛ خودکشی نمیکند، از بوالهوسی دوری میکند، از محدوده انسان خارج نشده و در عرصۀ بازتر حیوانی قرار نمیگیرد. و نام زندگی حیوان گونه را آزادی نمیگذارد. زیبائی و زیبا خواهی انسان را، با آزادی شهوت حیوانی، اشتباه نمیکند. زیبا خواهی انسان ناشی از روح سوم (روح فطرت) اوست، نه از شهوت غریزی حیوانی. روح فطرت، غریزه را جهت میدهد و در یک بستر ویژه قرار میدهد. و (در بیان صریحتر:) شهوت غریزی را محدود میکند به حدود مشخص فطری، همان حدود ارزشمند آفرینشی که به شرح رفت.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
یک تحلیل از ساخت قدرت در ایران بعد از انقلاب، خمینی و دیگر آیت اللّه‌ها را در رأس میگذارد؛ به همراه دیگر روحانیون شیعه که برای مجلس انتخاب شده اند و اکنون در حال تدوین قانون اساسی هستند. سپس نوبت ملاها میرسد که در داخل دولت موقت،دادگاههای انقلاب، کمیته‌ها و تشکیلات شبه نظامی قرار دارند و در درجه سوم من سیاستمداران را جای میدهم (مثل بازرگان) که توانسته اند خود را ارزشهای اسلامی غالب تطبیق بدهند و یک کنترل عاریه ای بر سکان تشکیلات دولت موقت یا شبه دولت از جمله صنعت نفت داشته باشند. درجه چهارم دزدان دریایی که فرماندهی گروههای شبه نظامی (پاسداران) کمیته‌های انقلاب را به عهده گرفته اند می‌باشد. در پایان ملاهای ساده جای میگیرند که به توده‌ها در دهات و شهرها خدمت میکنند که پشتیبانی متعصبانه آنها بزرگترین منبع قدرت خمینی و آیت اللّه‌ها می‌باشد. (از نامه جان کریو از روابط عمومی سفارت به تد کوران - آژانس اطلاعات بین المللی آمریکا واشنگتن واشنگتن C D. ) ۱۲ مهر ۵۸

انجیل و ظهور مهدی موعود
فرود آمدن حضرت عیسی علیه السلام از آسمان.
ادامه از پست قبل.. یکی از عقاید قطعی همه مسلمانان و تمام طوایف اسلامی این است که: حضرت عیسی علیه السلام در زمان ظهور حضرت بقیة اللَّه علیه السلام به روی زمین باز میگردد، و برخی از آیات قرآنی نیز بر آن دلالت میکند، در این باره صدها حدیث از طریق شیعه و سنّی روایت شده است که از بازگشت آن حضرت سخن میگوید، اگر برخی از متعصّبین اهل سنّت به دلایلی در مورد حضرت مهدی علیه السلام تردید میکنند، در مورد نزول حضرت عیسی علیه السلام هیچ تردید ندارند. از نظر شیعه نیز این مطلب قطعی است که حضرت عیسی علیه السلام از آسمان نازل میشود، و در بیت المقدّس پشت سر حضرت مهدی علیه السلام نماز میگذارد و او را تأیید میکند و در ردیف یکی از معاونان آن حضرت قرار میگیرد. در این زمینه، روایات فراوانی در منابع حدیثی شیعه و سنّی وارد شده است که برخی از آنها را در اینجا نقل می‌کنیم: در حدیثی از ابو سعید خدری روایت شده است که پیامبر اکرم فرمود: آن کسی که عیسی بن مریم علیه السلام در پشت سر او نماز می‌خواند، از ماست. در حدیث دیگری از عبداللَّه بن عبّاس آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: اُمّتی که من در آغاز آن، عیسی بن مریم در پایان آن، و مهدی علیه السلام در میان آن است، هرگز هلاک نمیشود. در کتاب «عقد الدرر» باب دهم، در حدیثی از ابو هریره نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: چگونه خواهید بود هنگامی که عیسی بن مریم در میان شما نازل شود و پیشوای شما از میان خود شما خواهد بود؟ در صحیح بخاری «باب نزول عیسی بن مریم» در حدیثی از ابو هریره نقل میکند که رسول اکرم فرمود: سوگند به خدایی که جانم در دست قدرت اوست! نزدیک است که پسر مریم به عنوان «داوری دادگر» در میان شما فرود آید، صلیب را بشکند، خوک را بکشد، جزیه را بگذارد و مال را آنقدر بریزد که دیگر کسی آن را نپذیرد. در سنن ابن ماجه، از ابی امامه باهلی، روایت کرده است: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در مورد فتنه دجّال و خرابیهای آن سخن میگفت، از آن حضرت پرسیدند: یا رسول اللَّه! پس عربها در آن روز کجا هستند؟ فرمود: آنها در آن روز بسیار اندک اند، و بیشتر آنها در بیت المقدّس می‌باشند، و امامشان «مهدی» آن مرد صالح است، که ناگهان به هنگامی که امامشان آماده نماز صبح شده، حضرت عیسی علیه السلام نازل می‌شود. حضرت مهدی علیه السلام به احترام او عقب میرود (تواضع حضرت) حضرت عیسی دست خود را بر شانه او میگذارد و میگوید: برو جلو و نماز را بخوان که این نماز برای تو تشکیل یافته است، پس حضرت مهدی علیه السلام جلو میرود و امامت میکند. ادامه دارد..

در مورد اخلاق امام علی (علیه السلام) معتقد است که اخلاق مردم به اختلاف کشورها و شهرها مختلف میشود و این کاملاً موافق نظریه ای است که میگوید: تحقیق و بررسی کامل در مورد هر انسانی مستلزم بررسی و تحقیق محیط و سرزمینی است که در آن زندگی کرده؛ زیرا محیط هر کس در اخلاق و روش او تأثیر زیادی دارد و در او شعور خاصی ایجاد میکند که گرایش خاصی به وی میدهد و هر قدر هم اخلاق مردم یک سرزمین، متفاوت باشد، قدر مشترکی خواهند داشت. امام علی(علیه السلام) می فرماید: آنچه بین مردم تفاوت به وجود آورده آغاز سرزمین آنهاست؛ چه این که آنها از قطعه ای از زمین شور و شیرین، سفت و سست، ترکیب یافته اند و بر حسب نزدیک بودن خاکشان با هم نزدیکند و به مقدار فاصله خاکشان با یکدیگر متفاوتند.

کابالا
محی الدین ملعون در «فصّ آدم» درباره آدم(ع) میگوید:‌ آدم، صورت آدم و صورت عالم را در خود جمع کرده بود، اما شیطان جزء عالم است و چنین صفات جامع را ندارد «و ابلیس جزء من العالم لم یحصل له هذه الجمعیّۀ». قیصری موذی و مرید سینه چاک و پیرو دانشمند و پر استعداد محی الدین در شرح آن در توضیح فرق آدم و ابلیس میگوید: ابلیس مظهر اسم «مضّل»‌ خدا است اما آدم مظهر اسم «الله» است. فراموش نشود که محی الدین خاک بر سر، هر اسم خدا را یک خدا میداند. متاسفانه از تلویزیون جمهوری اسلامی کشورمون چندین بار شنیدم که فلان آقا در سخنانش میگوید شیطان مظهر خدا است. امروز در این اواخر با فرقه و جریان شیطان پرستی که از غرب آمده و رسماً اعلام میکند که از کابالیسم نشئت گرفته است مواجه هستیم. اما محی الدین کاری کرد که فرقه شیطان پرستان در اوایل دوران پس از مرگ محی الدین در شمال عراق، یعنی بیخ گوش خانقاه محی الدین به وجود آمد، و هنوز هم ادامه دارد. این موضوع و حال و احوال این شیطان پرستان متاسفانه گاهی در گوشه و کنار خودنمایی میکند.

حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مومن حقیقى کسى است که به فقیر کمک مالى کند و درباره خود با مردم به انصاف رفتار کن.
حدیث :
امام سجاد علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله همواره در آخر خطبه اش مى فرمود: خوشا به حال کسى که اخلاقش ‍ پاکیزه و خوى و طبیعتش پاک و باطنش با صفا و ظاهرش نیکو باشد و زیادى از مالش را انفاق کند و از زیاد سخن گفتن خوددارى کند و درباره خود با مردمان منصفانه برخورد کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کیست که چهار چیز را در برابر چهار خانه بر من ضمانت کند؟ انفاق کن و از فقر نترس ، و سلام را آشکارا بر زبان آور، و جدال را ترک کن اگر چه حق با تو باشد، و درباره خودت با مردم به انصاف رفتار کن.

لطیفه و نقد

در محفلی فامیلی، سر سُفره، همه مشغول خوردن غذا بودند. پدر هم با پسرش در بین جمع مشغول غذا خوردن بود، اما معده اش نفق داشت و ناگهان بادی صدا دار، از او خارج شد. با زیرکی ضربه­ ای به پس کله پسرش زد و گفت: اگر دستشویی داری خوب برو کارت را انجام بده چرا...
پسر که دهانش پرُ بود با بی زبانی گفت نه من دستشویی ندارم!
پدر گفت: کافیه ساکت شود و غذاتو بخور.
چند دقیقه بعد دوباره ناغافل از پدر باد صدا دار دیگری خارج شد. دوباره پدر پسرش را یک پس­گردنی زد و او را مورد عتاب و خطاب قرار داد. انکار پسر نیز افاقه نکرد. در همین موقع در آن سوی سُفره از یکی از مهمانان باد صدا داری خارج شد. ناگهان از جای خود برخاست و آمد یک پس­گردنی به این پسرک بیچاره زد. پدر از این عمل ناراحت شد و گفت: چرا پسرم را می­زنی؟ مهمان گفت ببخشید، من فکر کردم، رسم شما این است، هر که در اینجا، بادی از او خارج میشود، باید یک پس­گردنی به این پسر بزند.
این طنز کنایه­ ای همراه تمسخر، در فرافکنی­ مقصر و متهم ساختن دیگران در موقع خطایش است.


وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَىٰ (سوره نجم، آیه ۴۳)
طنز و طنزگونه­ هایی همانند شوخى و مزاح خوب است، به شرط اینکه آسیبی به نگاه جدى ما نسبت به زندگى نزند، و به لودگى و هرزه­ گویى نکشاند، و به شخصیت و احساسات دیگران لطمه نزند. این مسلّم است که در بُن هر طنز و حتی شوخى و هزلی، یک سخن جدى وجود دارد، و عاقل از وراى مزاح، به حقایق پی میبرد، اما نباید جدى‏ترین مسایل زندگی، مانند دین، اخلاق، کرامت انسان و قومیت را به تمسخر و بازى ‏گرفت. غضنفر یکی از اسامی مولا علی علیه‌السلام هستش و عده ای عمدی یا سهوی، از این اسم در جوکها استفاده میکنند. همینطور: یه ترکه، مهدی لر، افغانی، سیاه پوست، ملّا و مقدسات (بهشت و جهنم، پیامبران و..) با اغراض سیاسی نشر میشود که اگر کمی دقت داشته باشیم سنجیده تر از کلمات استفاده میکنیم. تلاش کنیم طنز رو از اهانت و تمسخر دور کنیم و یادمون باشه خدا در قرآن گفته: لَا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ. توهین به جنسیت، قومیت، ملیت و اعتقادات دیگران غیر اخلاقی و از گناهان کبیره هستش، بقول معروف: بیا با هم بخندیم، نه به همدیگه.
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
یا صاحب الزمان (عج)

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت هشتم)
کمی در مورد علمى بنام اسپریتیسم، تا اینجا بحث ما درباره موج میزگرد و مدّعیان ارتباط با ارواح از این طریق، بود؛ و گمان کنم به اندازه کافى ثابت شد که (این مدّعیان در طلبش بى خبرانند) و مسئله ارتباط با روح از طریق میزگرد، اساس و پایه اى ندارد. اکنون برگردیم و مسئله ارتباط با ارواح را بطور کلّى و وسیع مورد بررسى بدیم. تماس با ارواح بصورت علمى (نه بصورت سرگرمى غلط و عامیانه میزگرد که فاقد هر گونه ارزش علمى و تحقیقى است) از جهات گوناگونى قابل مطالعه هستش. در این زمینه کتابها و رساله هاى فراوانى به وسیله دانشمندان شرق و غرب نگاشته شده، و صفحات زیادى از بعضى دائرةالمعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده. دانشمندان این فن، یعنى کسانى که دور از جنجالهاى تبلیغاتى، سالیان دراز در این راه کوشیده اند، اظهار میکنند که توانسته اند با مجاهدتهاى پیگیر، و آزمایشهاى فراوان، پرده از روى گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح بردارند و کارهاى خارق عادت حیرت انگیزى که بوسیله آنها انجام میشود، از نزدیک مشاهده نمایند. نویسنده دائرةالمعارف قرن بیستم که از محقّقان عصر ما محسوب مى شود، در جلد چهارم کتاب خود، در مادّه (روح) جدولى از نام دانشمندان مشهور که به واقعیّت این علم اعتراف کرده اند، ارائه میدهد. در این جدول نام ۴۷ نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ایتالیا، آلمان و آمریکا را ذکر میکند؛ از جمله: دومورگان (رئیس جمعیّت ریاضى دانان انگلستان)، ویلیام کروکس رئیس انجمن سلطنتى بریتانیا، روسل والاس بزرگترین فیزیولوژیست انگلستان در عصر خود، و دوست نزدیکِ داروین، فارلى رئیس مهندسى کمپانیهاى تلگراف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، کامیل فلاماریون دانشمند فلکى و ریاضى دان معروف فرانسه، ویکتورهوگو نویسنده معروف و دانشمند فرانسوى، لمبررزو یکى از مشهورترین دانشمندان جرم شناسى، هیزلوپ استاد دانشمند آمریکایى، لوردبالفور سیاستمدار مشهور انگلیس، و جمعى دیگر از معاریف علمى، ادبى و سیاسى قرون اخیر را نام مى برد. سپس تصریح میکند که نام این عدّه چهل و هفت نفرى را از میان هزاران نفر که به نام دانشمند و محقّق در این رشته کار کرده اند، انتخاب نموده است. او در طىّ سخنان مشروح خود در این بحث، گواهى صریح بسیارى از این دانشمندان و مشاهدات آنها را در مورد تأیید این علم نقل میکند. و نیز گواهى جمعیّت هاى متعدّدى را که به خاطر «تحقیق درباره مسئله روح و تماس با ارواح و خارق عاداتى که به آنها نسبت میدهند» تشکیل شده، و ماههاى متوالى در این باره به تحقیق و بررسى پرداخته و سپس این موضوع را به عنوان یک واقعیّت غیرقابل انکار تأیید نموده، شرح
میدهد. (در آینده بعضى از آنها را یادآور خواهم شد)

جن
کفر و ایمان در جن. فرقه‌های مختلف و گروه صالح و ناصالح جن: وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَدا (جن) کلمه «صالح» از معنای شایستگی است، و مراد از کلمه «دوُنَ ذلِکَ» به معنای غیر است، و خواسته بگوید: بعضی از ما صالحند، و بعضی دیگر ناصالح، مؤید این ظهور جمله بعد است که میفرماید: کُنّا طَرائِقَ قِدَدا، ما دارای مسلک‌های متفرق بودیم. کلمه «طَرائِقَ» جمع طریقه است که به معنای روش‌هایی است که مورد عمل واقع شده باشد. اگر طرایق را به وصف قِدَدْ توصیف کرد، به این مناسبت بود که هر یک از آن طریقه‌ها مقطوع از طریقه دیگر است، و سالک خود را به هدفی غیر هدف دیگری میرساند. ظاهرا مراد از کلمه «الصّالِحُونَ» به حسب طبع اوّلی است، آنهایی که در معاشرت و معامله طبعا اشخاصی سازگارند، نه صالحان به حسب ایمان. معنای آیه این است که: بعضی از ما صالحان بالطبعند، و بعضی غیر صالحند، و ما در مذاهب مختلف بودیم، و یا صاحب مذاهب مختلف بودیم، ما خودمان مثل راه‌های بریده از هم هستیم که هر کدام از یک جا سر در میآورد. اما در مورد گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان. ادامه دارد..

ادامه از قبل.. اما کتیبه منشور کوروش. شکل ظاهری این کتیبه، به مانند استوانه‌ای به درازای ۲۳ و پهنای ۱۱ سانتیمتر دیده است که میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و یادمان‌های رسمی بر روی استوانه یا چندضلعی گلین، از سابقه‌ای دیرین در بین‌النهرین برخوردار بوده. احتمال میرود که این منشور در نسخه‌های متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نوشته شده بوده که امروزه تنها یکی از آنها به دست آمده. در دانشگاه «ییل» (Yale) کتیبه کوچک و آسیب‌‌دیده‌ای نگهداری میشد که ریشارد بِرگِر در سال ۱۹۷۵ آنرا بخشی گمشده از استوانه کوروش دانست. این بخش توسط همو به کتیبه اصلی اضافه شد و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشکیل میدهد.
ترجمه‌
منشور کوروش از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده. پیش از همه، هنری کِرِسْویک راولینسون در سال ۱۸۸۰ میلادی و بعدها ف. ویسباخ ۱۸۹۰، و. راگرز ۱۹۱۲، گ. ریختر ۱۹۵۲، آ. اوپنهایم ۱۹۵۵، و. اِیلرز ۱۹۷۴، ج. هارماتا ۱۹۷۴، پ. برگر ۱۹۷۵، ا. کورت ۱۹۸۳، پ. لوکوک ۱۹۹۹، هـ. شاودیگ ۲۰۰۱ و بسیاری دیگر آنرا تکرار و کامل‌تر کردند. استوانه کوروش آسیب‌هایی جدی به خود دیده. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نوشته های بخش‌ آسیب‌ دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقیمانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی نیز، بی‌گمان احتمال اشتباه وجود دارد. ضمناً در خوانش و ترجمه نوشته بابلی، هنوز هم اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور کوروش در ترجمه‌های گوناگون به تفاوت‌هایی دچار شده. با این نگرش، هیچیک از ترجمه‌‌های امروزی کتیبه، معادل دقیق معنای عبارت‌ اصلی آن نیست. استناد به محتوای کتیبه و به ویژه کلید‌واژه‌ها، می‌بایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بی‌تردید استناد به کتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممکن میشود که واژ‌ه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهش‌ها به گونه کم‌وبیش یکسانی برگردان شده باشند. اما ترجمه فارسی: ترجمه‌های گوناگون منشور کوروش به زبان فارسی تقریباً همزمان با ترجمه‌های اروپایی آن در ایران منتشر شدند. بجز این، انواعی از متن‌های ساختگی از این منشور و نیز سخنان دیگر منسوب به کوروش به فراوانی جعل و منتشر شد. اوج توجه به منشور کوروش به سال‌های پایانی دهه ۱۳۴۰ هجری شمسی و مقدمات برگزاری جشن‌های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی باز میگردد. یهودیان اسقاطیل به پهلوی دستور دادند که، ایران که تاریخ شاهنشاهی ۱۰ هزار ساله دارد، جشن ۲۵۰۰ ساله بگیرد، چرا؟ چون یهود تاریخ ۵ هزار ساله دارد، حق توحش میگرفتند، کاپیتولاسیون وضع میکنند، به این هم قناعت نکردند، با وجود اینکه ما تاریخ مدون ۸ هزار ساله داریم، ولی خودشون رو مقدم میدونند، حتی در تاریخ. در آن سال‌ها که قرار بود تبلیغات و بهره‌برداری‌ گسترده‌ای بر روی کوروش فلک زده و منشور منسوب به او انجام شود، و مشروعیت و هویتی تاریخی به خاندان سلطنتی بدهد، ترجمه‌ای فارسی و بدون امضا و غلط و دروغین و کاملاً جعلی از سوی اشرف پهلوی و جزو سلسله (انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ایران) تهیه و منتشر شد. عموم ترجمه‌های فارسی که پس از آن منتشر شدند، دانسته یا نادانسته، تا اندازه زیادی تحت تأثیر آن ترجمه و شدت تبلیغاتی که بر روی آن انجام شد، قرار داشته و دارند. سپس به دستور همو، ترجمه‌ای به زبان انگلیسی بر اساس همان متن دروغین و جعلی فارسی انجام شد و در کشورهای بسیاری توزیع شد. اشرف که در سال ۱۳۵۰ شمسی یعنی ۱۹۷۱ میلادی رئیس هیئت نمایندگی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل بود، نسخه‌ای از متن خودساخته کتیبه را همراه با نسخه بدلی از استوانه که موزه بریتانیا آنرا ساخته بود، به اوتانت دبیرکل وقت سازمان ملل متحد تحویل داد تا در ضمن اشیایی که همه کشورها به دلخواه و تصمیم خود به سازمان تقدیم میکنند، در ویترین گذارده شود. البته یهود خبیث در پشت پرده این بازی را هدایت میکرد، خوبه بدونی: هیچکدوم از مطالبی که گفته شده اصلاً در منشور نیست، همش فریب و پدرسوخته بازی یهود بوده که در پست بعدی کلمه به کلمه منشور رو برات معنی میکنم تا بفهمی که چقدر وقیحانه، حتی تاریخ مدون موجود و حاضر رو جعل و تحریف میکنند، دیگه وای به بخش های ناپیدای تاریخ. ادامه دارد..

پیامبر (ص) سه جمله فرمود که خیلی دردناک هست ۱- هیچکس در این دنیا به اندازه پیامبران اذبت و آزار نشدند ۲- هیچ پیامبری به اندازه من اذیت و آزار نشد ۳- هیچکس به اندازه یهود منو اذیت و آزار نداد. بمیرم الهی، ببین چه کردند که ایشون با اون همه صبوری، اینجوری لب به شکایت باز کردند. این مقدمه بود، خب، اما در مورد اسقاطیل و اختلافهای شدید، ملّت و دولت، طی دهه های اخیر. دوستی میگفت: در ایامی که در اسقاطیل اقامت داشتم، روزنامه (حیروت) مقاله ای نوشته بود، که ترجمه اش این هست: لیفی اشکول، (عجب اسمی، خیلی بهش میاد) وزیر دارائی وقت، پس از آن همه اختلاسها و دزدیها، باید معزول شود، ملّت اسقاطیل میگوید: وزراء باید به حروف ابجد یکی پس از دیگری معزول شوند، یعنی اگر از حرف الف شروع کنیم (اشکول) اولین کسی است که باید برکنار شود، سپس نوبت به (بن گوریون، رئیس جمهوری سابق اسقاطیل) میرسد و بعد هم نوبت (گولدامایرسون) خواهد رسید و تا ملّت از این دستگاه آسوده نشود ساکت نخواهد شد. بیشرف ها همشون دزد و اشکول و اسکول هستند، اونوقت دائم در کار کشورهای اسلامی و مسیحی دخالت میکنند و دست از سیاه نمایی بر نمیدارند.

فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت چهارم
حضرت فاطمه پس از فوت پدر بزرگوارش بیست و هفت روز به همین منوال زندگی کرد، تا اینکه (وَ اعْتَلَّتِ الْعِلَّةَ الَّتِی تُوُفِّیَتْ فِیهَا، واقعه آتش زدن درب خانه وحی) و تا روز چهلم زنده ماند و آنگاه از دنیا رحلت کرد. به هنگام وفات حضرت فاطمه، حضرت امیر نماز ظهر را خوانده و به طرف منزل میرفت که ناگاه کنیزان را دید که ماتم زده و گریان به استقبال آن حضرت آمدند. امام علیه السّلام از آنها پرسید که چه خبر شده، چرا شما را ناراحت و مضطرب می‌بینم؟ گفتند: یا امیرالمؤمنین! دختر عموی خود فاطمه اطهر را دریاب! گرچه گمان نمیکنیم به موقع برسی. حضرت امیر به سرعت وارد خانه شد و نزد فاطمه اطهر رفت. ناگاه دید که فاطمه اطهر در میان بستر خود که از پارچه کتان سفید مصری بود افتاده و به طرف راست و چپ میغلتد. علی علیه السّلام ردا را از دوش خود انداخت، عمامه را از سر مبارک خود برداشت و لباس خود را در آورد. آنگاه جلو رفت، سر مبارک حضرت زهرا را به دامن گرفت و فرمود: یا زهرا! ولی حضرت فاطمه پاسخی نداد. برای دومین بار فرمود: یا بنت محمد المصطفی! فاطمه اطهر باز هم جوابی نداد. حضرت امیر برای سومین بار صدا زد: ای دختر آن کسی که زکات را در دامن عبایش برای فقرا میبرد! اما باز هم جوابی نشنید. دوباره گفت: ای دختر آن کسی که با ملائکه نماز خواند! حضرت زهرا علیها السّلام باز هم جوابی نداد. علی علیه السّلام صدا زد: یا فاطمة کلمینی! (یعنی ای فاطمه! با من تکلم کن) من پسر عموی تو علی بن ابی طالب هستم. حضرت فاطمه زهرا این بار چشم‌های خود را بروی حضرت امیر گشود. آنگاه به گریه افتاد. علی علیه السّلام هم گریان شد و به زهرای اطهر فرمود: مگر تو را چه شده؟ من پسر عمویت علی هستم. فاطمه اطهر گفت: ای پسر عمو! من اکنون مرگی را که نمیتوان از دست آن گریخت، به چشم میبینم. من میدانم که تو بعد از من نمیتوانی بی همسر بمانی. یا علی! اگر ازدواج کردی یک شب و یک روز را نزد زوجه ات و یک شب و یک روز را پیش فرزندان من باش. یا علی! به حسن و حسینم فریاد نزنی، زیرا آنها یتیم و دل شکسته اند. همین دیروز بود که جد بزرگوارشان را از دست دادند، و امروز هم مادر خود را از دست میدهند (فَالْوَیْلُ لِأُمَّةٍ تَقْتُلُهُمَا وَ تُبْغِضُهُمَا) پس وای بر امتی که حسنین مرا میکشند و با ایشان بغض و دشمنی میورزند! آنگاه اشعاری را خواند که اول آنها این است:
ابْکِنِی إِنْ بَکَیْتَ یَا خَیْرَ هَادٍ
وَ اسْبِلِ الدَّمْعَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ
یَا قَرِینَ الْبَتُولِ أُوصِیکَ بِالنَّسْلِ
فَقَدْ أَصْبَحَا حَلِیفَ اشْتِیَاقٍ
ابْکِنِی وَ ابْکِ لِلْیَتَامَی وَ لَا
تَنْسَ قَتِیلَ الْعِدَی بِطَفِّ الْعِرَاقِ
فَارَقُوا فَأَصْبَحُوا یَتَامَی حَیَارَی
یَحْلِفُ اللَّهَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ
اگر گریه میکنی بر من گریه کن، ای بهترین هدایت کنندگان
و اشک بریز که روز فراق رسید
ای همسر بتول، درباره نسل خودم بتو سفارش میکنم، زیرا که ایشان ملازم اشتیاق هستند یا علی!
برای من و یتیم‌های من گریه کن،
مخصوصا قتیل کربلا را از یاد نبری
آنها مفارقت میکنند و یتیمانی حیران و سرگردان میشوند،
خدا امضا کرده که روز فراق است (فقط یک قسمت باقی مانده که در پست بعدی میذارم)

علی نامه
نقش کرّامیان: در اواخر مجلس اول جنگ صفین، گوینده به نکته ای اشاره میکند که اگر من درست خوانده باشم و درست فهمیده باشم، از نقش اصحاب محمد بن کرام (کرامیان) در تدوین کتابهای قصه و حکایات، است. نخست این ابیات را به دقّت بخوانید:
به شه نامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو
تو از رستم و طوس چندین مگوی
درین کوی بیهوده گویان مپوی
که «مغ نامه» خواندن نباشد هنر
«علی نامه» خواندن بود فخر و فرّ
ره پهلوانان مکن آرزوی
بپرهیز از راه بی دین روی
که «کرامیان» از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد ازین
بماند زتو یادگاری دراز
میان خلایق بدان عزّ و ناز
«علی نامه» و «حمزه نامه» بچند
بخوانند که این هست بس ناپسند
بفرمود فردوسی را آن زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان
ز شاهان پیشین سخن یاد کن
دل غمگنان را بدان شاد کن
بکن شاهنامه مرو را تو نام
به رغبت نمایند همه خاص و عام / ۸۲ ر - ۸۲ پ
و این اشاره از مسألۀ گرایش محمود به مذهب محمد بن کرام و افسانهٔ تشویق او فردوسی را به سرودن شاهنامه، به نوعی خبر میدهد. و اگر چنین فهمی از این عبارات درست باشد و این عبارات عین گفتار ناظم این داستان نشانه آن است که در نیمه دوم قرن پنجم یا دقیقتر بگویم در سال ۴۸۲ مسألهٔ تشویق محمود، فردوسی را به سرودن شاهنامه در میان مردم شیوع داشته است، و تعریفی که سرایندهٔ این ابیات در خصوص تشویق کرامیان به پدید آوردن داستانهایی از نوع شاهنامه و پادشاهان پیش دارد قابل تأمل است، و در دنباله همین سخن است که به نکوهش صاحبان غرض می‌پردازد که میل به شاهنامه خوانی دارند تا گفتار اصحاب دین فراموش گردد، و این درست خلاف آن چیزی است که مؤلف بعض مثالب الروافض که سنّی متعصبی بوده است در کتاب خود آورده، و عبدالجلیل قزوینی رازی آن را نقل و نقد کرده است: و مغازیها میخوانند که علی (ع) را به فرمان خدای تعالی در منجنیق نهاده، و به ذات السلاسل انداختند تا به تنهایی آن قلعه را که پنج هزار مرد درو بود تیغ زن بستد. و مؤلف کتاب نقض پس از نقل این عبارت میگوید امویان و مروانیان: گروهی بددینان را به هم
جمع کردند تا مغازیهای دروغ و حکایات بی اصل وضع کردند در حق رستم و سرخاب و اسفندیار و کاووس و زال و غیر ایشان و خوانندگان را بر مربعات اسواق بلاد متمکن کردند، تا میخوانند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیرالمؤمنین و هنوز این بدعت باقی مانده است. پس می بینیم که شاعری شیعی نیز همان نظرگاه را عرضه میکند که مؤلف بعض مثالب الروافض:
به «شه نامه» خواندن بپرداختند
کسانی که این مکر بر ساختند
بکردند این حیله اصحاب کین
که ضایع شود گفت مردانِ دین / ۸۲ پ
و سپس خود با دلگرمی‌ اظهار میدارد که چنان نخواهد ماند، و این سخنان اهل دین ضایع نخواهد شد، هر چند دشمنان سخنان محال بگویند، امّا حکیمان فاضل نیک میدانند که آنها «شهنامه» و «مغ نامه» است:
نماند همی ضایع از هیچ حال
اگر چند گویند هر یک محال
حکیمان فاضل بدانند این
که «شهنامه» آن است و «مغ نامه» این / ۸۲ پ
و پیداست، به قرینه که تعبیر «مغ نامه این ارجاعی است به کتابی از جنس شاهنامه و طبعاً از کتب ضلال. پس از این سخنان اشاره میکند که در این باره نمیخواهم سخن را دراز کنم، زیرا جای دیگر گفته شده است و ظاهراً اشاره است به بخشی که در آن جا نیز به نوعی مؤدب شاهنامه را به دلیل دروغ بودن نقد کرده و در ضمن، زیبایی آن را ستوده است.

بسیاری از تحلیلگران، راز ماندگاری فردوسی و شاهنامه را در این میدانند که اساسا این کتاب، انعکاسی از خودِ ایرانیِ ملت ایران است، و عملا آنها با خواندن این کتاب، گویی اثری را مطالعه میکنند که سالها با آن آشنایی داشته و خو گرفته اند. الهام باقری (استاد دانشگاه و پژوهشگر در این حوزه)
شاهنامه فردوسی را بایستی اثری گرانسنگ دانست که اساسا به مظهری از غرور و فرهنگ ملی ایرانیان نیز تبدیل شده است. سالها از نگارش این اثر گذاشته است (بیش از هزار سال) خصوصاً از داستان های شاهنامه مانند: داستان سیاوش، مرگ رستم، هفت خوان، کیخسرو، بیژن و منیژه و زال و رودابه..

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
رخشنده، پروین اعتصامی

معرفی دو کتاب مهم
تاریخ طبری: نویسنده این کتاب، مفسر و مورخ بزرگ ایرانی محمد بن جریر طبری است. این کتاب تاریخ عمومی عالم از آفرینش آدم تا سال ۳۰۲ هجری است. طبری روایات مختلفی را درباره حوادث در کتابش آورده؛ با وجود این، اعتقاد به خلفا غاصب و تعصب و دفاع از حرمت آنها باعث شده که از بعضی حقایق چشم پوشی کند. وقتی ماجرای دفن ابوذر را ذکر
میکند، از مالک اشتر سخنی به میان نمی آورد، چرا؟ طرح توطئه سپاهان بر ضد علی (علیه‌السلام) و برای به هم ریختن سپاهیان را قبل از نبرد جمل ذکر میکند امّا نامه محمد بن ابی بکر به معاویه و جواب معاویه را در کتابش نمی آورد. چرا؟ وقیحانه در این زمینه میگوید: راوی نامه‌هایی را که میان دو طرف بوده نقل کرده که نقل آن را خوش ندارم زیرا مطالبی در آن هست که عامه تحمل آن را ندارند. این تعصب ارزش تاریخی طبری را پایین میاورد. ابن ابی الحدید در مورد تعصب طبری و ابوحیان توحیدی میگوید: از شگفت ترین تعصب‌های زشتی که بدان آگاه شدم یکی هم این است که ابوحیان توحیدی در کتاب بصائر میگوید: خزیمة بن ثابت که با علی علیه السلام در جنگ صفین کشته شده ذوالشهادتین نبوده، بلکه مرد دیگری از انصار بوده که خزیمة بن ثابت نام داشته است. وی پس از بیان دلایل محکم در رد سخن ابوحیان میگوید: چه میتوان کرد که گمراهی و هوس را دارو و چاره ای نیست و باید توجه داشت که ابوحیان سخن خود را از طبری صاحب تاریخ نقل نموده است.
کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر: این اثر یکی از آثار مورخ و جغرافیدان بزرگ ابوالحسن علی بن حسین مسعودی است. در واقع این کتاب مسعودی خلاصه دو کتاب بزرگ دیگر او به نام اخبارالزمان و اوسط است. مروج الذهب با داستان پیدایش و خلقت انسان آغاز میشود و با تاریخ امتهای مختلف، سرزمین ها، سلسله‌ها و جغرافیای تاریخی عالم ادامه می‌یابد، پس از آن وارد تاریخ اسلام میشود، ابتدا زندگی پیامبر را طرح و سپس براساس خلافت تقسیم بندی میکند. آخرین سالی که حوادث آن یاد شده سال ۳۳۶ ه. ق است. مسعودی شیعه هست و عنوان‌های تألیفات وی و همچنین القابی را که برای افراد خاندان پیامبر به کار میبرد حاکی از این گرایش است. ولی وی در تالیفش سعی کرده حقایق را فدای گرایش‌های شخصی و مذهبی نکند و در این زمینه میگوید: هر کس به این کتاب بنگرد بداند که در ضمن آن مذهبی را یاری ندادم و از گفته ای طرفداری نکردم. مسعودی بلعکس طبری، با اینکه شیعه هست، آنقدر بیطرفانه و منصفانه تاریخ را روایت میکند که این تصور برای خواننده بوجود می‌آید که شاید او سنی هست، این امانتداری مسعودی و دقت و صداقتش ستودنی و قابل ستایش است. وقتی کتب قدیم را مطالعه میکنی، متوجه میشوی که در کل کاتبان و راویان شیعه، امانتدار خوبی بوده اند ولی راویان سنی اغلب تفسیر به رای کرده، دخل و تصرف کرده اند و کلی اسرائیلیات و افسانه را با هم آمیخته و دل بخواهی تحریفات زیادی را افزوده اند. اما بخوبی میتوان حس کرد که کاتبان شیعه، قوانین و ضوابط منظم و اصولی محکم را در نقل و کتابت رعایت کرده اند.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
چه کسى ابابکر و پسرش را مسموم کرد و کشت؟ بر اساس مدارک فراوان، مرگ ابابکر با یک کودتاى سیاسى بوده است، ابو یقظان از سلام بن ابى مطیع روایت میکند که ابابکر مسموم شد و بالاخره در روز دوشنبه مرد. (العقد الفرید، ابن عبد ربه) کارآگاهان براى شناسایى قاتل، ابتدا به سراغ اولین کسى میروند که از مرگ مقتول بهره مند مى شود، در مرحله دوم نیز به سراغ کسانى مى روند که با مقتول داراى دشمنى و درگیرى بوده اند، در ظاهر، اولین کسى که از مرگ ابابکر بهره مند شده است، عمر بن الخطاب بوده است، زیرا به عنوان خلیفه مسلمانان، به جاى ابابکر نشست! در مورد ارتباط ابابکر و عمر نیز عبدالله پسر عمر مى گوید: واقعیت آن است که ابابکر و عمر اختلاف داشتند (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) مدارک نیز اختلاف بین عمر و ابابکر را تأیید مى کنند، عمر مى گوید: حسودترین قریشیان، ابابکر است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) عمر به پسرش عبدالله مى گوید که آیا تا بحال از این خبردار نشده بودى و غافل بودى که پست ترین و احمق ترین شخص قبیله بنى تیم بر من پیش افتاد و بر من ستم روا داشت؟ ما نمى گوییم قاتل ابوبکر عمر بوده است، بلکه مدارک تاریخ را مطرح مى کنیم تا خواننده کتاب، خود به قضاوت و داورى بنشیند و نتیجه گیرى کند. عمر مى گوید: واى بر شخص پست و بى ارزش بنى تیم! در حالى بر من پیشى گرفت که بر من ستم کرد، و در حالیکه گناهکار بود بسوى من آمد. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) نیز گفت: (خلافت) جز پس از ناامیدى بنده، بسوى من نیامد. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) هم چنین عمر مى گوید: به خدا سوگند اگر از زید بن خطاب و پیروانش پیروى مى کردم، ابوبکر به هیچ عنوانى از شیرینى ریاست را نمى چشید (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) و مى گوید: در واقع، بیعت با ابابکر ناگهانى و شتابزده بود. (مسند احمد بن حنبل، ج ۱، تاریخ طبرى، ج ۲) ظاهر آن است که درگیرى بین عمر و ابابکر به بالاترین حدّ خود رسیده بود، زیرا عمر ابابکر را تهدید کرده و مى گوید: به خدا سوگند، یا باید دست از من بردارى یا آن که سخنى را مى گویم که سواران به هر سو ببرند و پخش کنند. (مسند احمد بن حنبل، ج ۱، تاریخ طبرى، ج ۲) ناگفته نماند که دومین بهره مند از مرگ ابابکر نیز عثمان بن عفّان اموى است که پس از عمر به خلافت رسید. این در حالى است که براساس توافقى که در سقیفه شد بنا بود ابوعبیدة بن جرّاح به عنوان سوّمین خلیفه باشد. بدین ترتیب ظاهر جریانات نشان میدهد که بین عمر و امویان توافقى ایجاد شده است، که ابابکر را کشته و ابن جرّاح را برکنار کنند تا خلافت را بین خود (عمر و امویان) تقسیم کنند. عمر امتیازات دیگر نیز به امویان داد، از جمله انتخاب عده اى دیگر از امویان به فرماندارى نظیر: سعید بن عاص و ولید بن عقبة بن ابى معیط. (تاریخ طبرى، ج ۲، الکامل، ابن اثیر، ج ۳) وى هم چنین در امتیازات‌ام حبیبه دختر ابوسفیان افزود و سهم او را از بیت المال تا دوازده هزار درهم افزایش داد. (تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۵۳، در حالى که سهم امام على (علیه السلام) شش هزار درهم بوده است) وى جایگاه ابوسفیان و معاویه را به قدرى بالا برد که همانند مهاجرانى که در جنگ بدر شرکت کرده بودند به آن دو نفر مى بخشید و این دو را بر تمام انصار برترى داد. (الاستیعاب، ج ۲، المعارف، ابن قتیبه، تاریخ طبرى، ج ۳، سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۸۵) بطور یقین افراد بنى امیّه در رهبرى عملیات کشتن ابى بکر شرکت داشتند، و اولین خلیفه که با زهر بنى امیه مسموم شد ابوبکر بود و در پى او نیز عبدالرحمان بن عوف، عبدالرحمان بن ابى بکر، حضرت امام حسن بن على (علیه السلام)، عبدالرحمان بن خالد بن ولید، سعدبن ابى وقاص، مالک اشتر، معاویه ثانى، عبدالله بن عمر، عمربن عبدالعزیز و ده‌ها تن دیگر (به مروج الذهب، ج ۲، تاریخ یعقوبى، ج ۴، انساب الاشراف، ج ۱، مستدرک الحاکم، ج ۳، الاصابه، ابن حجر، ج ۳، اسدالغابه، ج ۳، ص ۴۴۰ مراجعه فرمایید) از سرشناسان مملکت اسلامى مسموم شدند، و این کارها با توجه به سیاست معاویه انجام میشد که میگفت: خداوند، سپاهیانى از عسل دارد (زیرا بنى امیه زهر را در عسل مى ریختند) طبرى که خود از تسنن است در تاریخ خود بازگو میکند که جریان به قتل رسیدن ابابکر این چنین بوده است! ابو زید از على بن محمد باسناد خودش که پیش تر بیان کردم برایم بازگو کرد: ابوبکر در سنّ شصت و سه سالگى در روز دو شنبه هشت روز به آخر ماه جمادى الثانى باقى مانده از دنیا رفت. گفته اند: سبب مرگش این بود که یهودیان او را مسموم کردند، و حارث بن کلده (طبیب) نیز به همراه ابابکر از آن سم خورد، ولى زودتر متوجه شد و دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى را که در مدت یک سال مسموم شده، خوردى. در روایت صحیح ابن سعد ابو بکر در همانروز که او را مسموم کردند کشته شد (طبقات ابن سعد) و در روایت نادرست ابابکر پانزده روز آخر عمرش را در بستر به سر برد و به او گفتند: اى کاش پزشکى را براى معالجه مى آوردى! گفت: پزشک مرا معاینه کرد. گفتند: چه گفت؟ گفت: که هر کارى میخواهم بکنم (چون مرگم حتمى است). ابوجعفر میگوید: در همانروزى که ابوبکر مرد، عتاب بن اسید نیز در مکه مرد. (العقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى، ج ۶، تاریخ طبرى، المعارف، ابن قتیبه، والحارث بن کلدة بن عمرو الثقفى، طبیب عرب، اسدالغابه، ج ۲، البدایه والنهایه، ج ۱۰، العقد الفرید، ج ۵، و او مناظره جالب با شاه ایران انوشیروان دارد، ج ۶)

دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
سعدی شیرازی

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: چون طبیب مهربان ببیند که بدن را اخلاط فاسده ضایع کرده است و بخواهد آن را تقویت کند و فربه سازد، ابتدا به تجویز غذاهاى که مورث قوّت و مولّد گوشت و خون است مبادرت نمى کند، زیرا میداند که با وجود اخلاط فاسده در بدن این غذاهاى مقوّى باعث قوّت مرض و زیادت فساد بدن مى گردد و نفعى براى قوّت نمى بخشد، بلکه ابتدا او را به امساک و پرهیز فرا مى خواند و براى دفع اخلاط فاسده دوا تجویز مى کند و چون اخلاط فاسده را از بدن زایل کرد براى او طعام هاى مقوّى تجویز مى کند، و در این هنگام مزه طعام را درمى یابد و فربه و قوى مى شود و مى تواند بارهاى گران را به خواست الهى بردارد. شاهزاده گفت: اى حکیم از طعام و شراب خود براى من بازگو، و حکیم پاسخ وى را چنین گفت: روایت کرده اند که پادشاه بزرگى بود که لشکریان و اموال فراوانى داشت و به نظرش رسید که براى زیادتى ملک و مال خویش با پادشاهى دیگر به کارزار بپردازد و با جمیع لشکریان و اسباب و اسلحه و اموال و زنان و فرزندان خود به جانب آن پادشاه روان شد و اتّفاق را آن پادشاه مخالف بر وى ظفر یافت و بسیارى از ایشان را کشتند و پادشاه با بقیه لشکر خود منهزم شدند، و با زن و فرزندان خود مى گریخت تا چون شب درآمد در نیستانى که در کنار نهرى بود با عیال خود پنهان شد، و اسبهاى خود را رها کردند تا مبادا به آواز آنها دشمن بر مکان ایشان مطّلع گردد، و شب در نهایت خوف در آن نیستان بسر بردند و هر لحظه صداى سم اسبهاى دشمن به گوش ایشان مى رسید و موجب زیادتى خوف آنها مى گشت. چون صبح فرا رسید در آنجا محصور بماند و نتوانست بیرون بیاید، زیرا عبور از آن نهر ممکن نبود و از ترس دشمن نمى توانست به جانب صحرا برود، پس او و عیالش در آن جاى تنگ بماندند و با نهایت مشقّت از سرما و گرسنگى روبرو بودند و هیچ طعام و توشه اى همراه آنان نبود، و فرزندانش از سرما و گرسنگى مى گریستند، دو روز بر این منوال بگذشت تا آنکه یکى از فرزندانش از این شدّت هلاک شد و او را به آب انداختند، و روزى دیگر بر این حال سپرى گردید. آنگاه پادشاه به همسر خود گفت: ما همه مشرف بر هلاکت هستیم، اگر بعضى از ما بمیرد و بعضى دیگر زنده بماند بهتر از آن است که همگى هلاک شویم، مرا به خاطر رسیده است که یکى از این طفلان را بکشیم و او را قوت خود و باقى اطفال قرار دهیم، تا خدا ما را از این بلیّه نجات بخشد و اگر این کار را به تأخیر بیندازیم طفلان ما لاغر و ضعیف مى شوند به غایتى که از گوشت ایشان سیر نخواهیم شد، و چندان ضعیف شویم که اگر گشایشى روى دهد از غایت ضعف طاقت حرکت نداشته باشیم، و آن زن نیز رأى پادشاه را پسندید و یکى از فرزندان خود را کشتند، و گوشت او را خوردند، اى شاهزاده! گمان تو در چنین حالى به این مرد مضطرّ چیست؟ آیا از آن رو که گرسنه است و به طعام رسیده است مانند سگى حریص بسیار خواهد خورد یا به مانند مضطرّى که به ضرورت لقمه اى خورد اندکى خواهد خورد؟ شاهزاده گفت: او اندکى از آن را در نهایت سختى خواهد خورد. حکیم گفت: اى شاهزاده! خوردن و آشامیدن من در دنیا چنین است.

سلمان فارسی
حفر خندق: محل مناسبى که دشمن مى توانست از آنجا به مدینه حمله کند، مسیر مکّه بود، زیرا مسیرهاى دیگر به خاطر وجود، نخلستان‌ها و ساختمان ها، مصونیت بیشترى داشتند. خندق که معرّب (کندن) است را سلمان طراحى و مدیریت، و پیامبر (ص) دستور آن را صادر کرد. رسول خدا (ص) براى دفاع و حفاظت از شهر عبدالله بن مکتوم را جانشین خود قرار داد و با سه هزار نیروى نظامى که با خود بیل و کلنگ، و زنبیل و وسایل ساده اى همراه داشتند، کوه سلع را پشت سر نهادند، و پس از تقسیم کار، مشغول کندن خندق شدند، هر ده نفر مى بایست چهل ذراع حفر کنند. سلمان که مرد شجاع و دلاورى بود، توانست هر روز پنج ذراع در پنج ذراع، (عرض و طول) با عمق پنج متر حفر کند، کارآیى سلمان به قدرى چشمگیر بود که هریک از گروه هاى مهاجر و انصار مى خواستند، او را از خود بدانند، در بیانى هم اینگونه آمده که سلمان به خاطر کارآیى فوق العاده اش مورد چشم زخم قیس بن ابى صَعصَعه قرار گرفت و بیهوش به زمین افتاد. درآن هنگام، رسول خدا (ص) دستور داد: او را وضو و غسل دادند و آب آن را در ظرفى جمع کرده، از پشت سر به او پاشیدند، بدین ترتیب سلمان بهبودى یافت و به کار خویش ادامه داد. در این جنگ، وضع مادى مسلمانان بسیار ناراحت کننده بود، حتى ابزار ساده اى همچون، بیل و کلنگ و تیشه و زنبیل را هم از یهودیان
بنى قریظه که در حال صلح با پیامبر (ص) بودند به امانت گرفته بودند. از لحاظ وضع غذا و مواد خوراکى هم مسلمانان از نظر شرایط زندگى مسلمانان، در تنگناى سختى به سر میبردند. امام على (ع) فرموده اند: ما، در کندن خندق همراه پیامبر (ص) بودیم، یک روز فاطمه (س) در حالیکه تکّه نانى براى رسول خدا (ص) آورده بود، آن حضرت فرمود: این چیست؟ فاطمه (س) گفت: یک قرص نان براى حسن (ع) و حسین (ع) پخته بودم و این تکّه از آن را هم براى شما آوردم، پیامبر (ص) فرمود: دخترم! بدان که پس از سه روز، این اوّلین لقمه غذایى است که در دهان پدر تو قرار مى گیرد. اما یاران پیامبر (ص) با وجود این سختى هاى طاقت فرسا و انجام آن همه کار فشرده و سنگین، در پرتو ایمان و امیدى که داشتند همچنان شاد و سرحال بودند، شوخى مى کردند، سرود و رجز سر مى دادند در همین حال، کار را نیز، با سرعت پیش مى بردند. به هر حال پیامبر (ص) و یاران فداکار آن حضرت، حفر خندق را در مدت شش روز، آنطور که نوشته اند، با حدود پنج کیلومتر و نیم طول، حدود ده متر عرض و پنج متر عمق، با تحمّل گرسنگى و در حالى که برخى هم روزه دار بودند به پایان رساندند. آنها هشت راه گذر براى رفت و آمد افراد خودى قرار دادند، و نگهبانانى بر آنها گماشتند. و آنگاه که ارتش دشمن با این موانع سخت روبه رو شدند، با ناراحتى فریاد زدند: به خدا سوگند، این کید و تدبیرى است که هیچگاه عرب آن را نمى دانست. در نتیجه، ابوسفیان و ارتش مشرک و منافق ده هزار نفرى او، به مدت پنج روز، حیران و سرگردان بودند. اما به ناچار روز بیست و هفتم، عَمروبن عبدود، شجاع ترین فرماندهان آنها با استفاده از فرصتى خود را با اسب چالاکش به داخل محدوده پشت خندق و سپاه اسلام رسانید و هماورد طلبید و در حالیکه از بیم او همه نفس‌ها به شماره افتاده بود، على (ع) در برابر او ایستاد و همان لحظه بود که رسول خدا (ص) فریاد برداشت: بَرَزَ الإیْمانُ کُلُّهُ إلىَ الشِّرک کُلِّهِ: همه ایمان در برابر همه شرک قرار گرفت. حضرت على (ع) عمرو را از پاى درآورد و بدین مناسبت رسول خدا (ص) فرمود: لَضَربَةُ علیٍّ افضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثّقلَین: هر آینه، ضربه شمشیر على (ع) (براى نابودى عمروبن عبدود) از عبادت جنّ و انس برتر است. شگفتا از علی (ع) الله اکبر.

صحیفه سجادیه
فرق میان حمد و شکر
این معیار وقتی بهتر شناخته میشود که فرق میان حمد و شکر، ستایش و سپاس، روشن شود؛ ستایش عبارت است از: شناخت و سرایش خوبی‌ها و برتری‌های یک چیز (یا یک شخص) با صرفنظر از این که آن خوبی‌ها و برتری‌ها نفعی به شخص ستایش کننده داشته باشد.
و سپاس عبارت است از: شناخت و سرایش خوبی‌ها و برتری‌های یک چیز (یا یک شخص) بخاطر این که نفعی از او به شخص سپاسگزار رسیده است. و باصطلاح فرق میان ستایش و سپاس، «عموم و خصوص من وجه» است؛ گاهی هر دو با هم جمع میشوند، و گاهی تنها ستایش است و سپاس نیست، گاهی نیز سپاس است و ستایش نیست. مراد از «الحمدلله» صورت اول است که عنصری از سپاس در آن نباشد. و صورت سوم یعنی که فقط سپاس باشد و عنصری از ستایش در آن نباشد، مخصوص خداوند نیست و باید کسی که از کسی نیکی ای دریافت کرده، سپاسگزار و شکر گزار او باشد: «مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل» کسی که از نیکی نیکوکاران تشکر نکند، در واقع از نعمت خدا تشکر نکرده است. و مشکل بزرگ در صورت دوم است که هم ستایش باشد و هم سپاس (هم حمد باشد و هم شکر) مثال: اگر کسی دست کسی را بگیرد و او را از آب بیرون بکشد و از غرق شدن نجات دهد، و شخص نجات یافته از این فعل و کار او سپاس و تشکر کند و به ستودن وجود و شخصیت او نپردازد، این مصداق شکر و سپاس است. و اگر علاوه بر سپاس و تشکر از آن فعل او، به ستودن وجود و شخصیت او نیز بپردازد، مشکل در این جاست. زیرا این سه نوع است: اول: ستایش مطلق: به ستایش وجود و شخصیت کسی می‌پردازد بدون این که توجهی به خداوند، که آن سجایای وجودی و شخصیتی را به آن شخص نجات دهنده داده است، داشته باشد به ستایش می‌پردازد، چنین ستودنی نادرست و حرام است زیرا بردگی آور است و انسان نباید خود را برده کسی بداند که جانش را نجات داده است و ارزش حریت و آزادی بیش از جان است؛ شایسته است در راه آزادگی جان دادن، اما از دست دادن آزادگی برای جان شایسته نیست. و نیز: این نوع ستودن، عادلانه نیست که خداوند خوبی ها، فراموش شود و یک مخلوق خدا ستایش شود. و همچنین اخلاقی نیست گرچه نسبت به فرد ناجی اخلاقی است اما نسبت به خدائی که ناجی را خلق کرده، اخلاقی نمی باشد. وقتی که نه عادلانه است و نه اخلاق، و نه اخلاقی، پس عاقلانه هم نیست.
دوم: ستایش مقید: اگر علاوه بر تشکر از فعل او، به ستودن وجود و شخصیت او می‌پردازد با حال و بیانی که: خداوند این سجایای وجودی و شخصیتی را به او داده است. اینگونه آمیختگی سپاس و ستایش، اشکالی ندارد، زیرا بردگی آور نیست و هر دو (ناجی و
نجات یافته) بندۀ خدا هستند و هر چه دارند از خداوند است و هر دو از بردگی همدیگر آزادند.
و مثال چنین ستودن، به ستایش خدا است که باز می‌شود: الحمدلله. و همین طور است اگر گفته شود «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَنْعَم»: حمد خدای را که نعمت داده است. توجه گوینده به قدرت و عظمت خداوند است که نعمت‌ها را پدید آورده است، با صرفنظر از بهره مندی و انتفاع از نعمت ها. هر چیز آیه و نشان قدرت خداست از آن جمله نعمت ها. و معنی این جمله نیز ستایش مطلق است. «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی کُلِّ حَال»:ستایش خداوند را است در هر حال؛ خواه نعمت دهد و خواه دچار مصیبت کند. سوم: حمد و ستایش نسبی: ستایش یک چیز در مقایسه با همگنانش، و ستایش یک انسان در مقایسه با دیگر انسان ها، جایز و روا است، و مصداق بارز آن «محمد» است که نام پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است، محمد یعنی ستوده، ستایش شده، و همچنین لقبش که «محمود» است. ستایش مطلق فقط سزاوار خداوند است و درباره غیر خدا ممنوع و زیان آور و آزادی برانداز، است گر چه درباره پدر و مادر، همسر و فرزند و... باشد. و ستایش مقید و مشروط، جایز است زیرا که برگشتش به ستایش مطلق خداوند است. کسی که به ستایش خدا می‌پردازد و ستایش دربارة غیر خدا را نیز مقید و مشروط می‌کند، یقیناً و قطعاً در «اعتدال عقلی» خواهد بود و اعتدال عقلی یعنی رفتار مطابق عقل، عدل و اخلاق.

انجیل و ظهور مهدی موعود
پیشگویی در اعمال رسولان: و چون این را گفت، وقتی که ایشان همی نگریستند بالا برده شد، و ابری او را از
چشمان ایشان در ربود. و چون بسوی آسمان چشم دوخته می‌بودند، هنگامی که او میرفت، ناگاه دو مرد سفید پوش نزد ایشان ایستاده، گفتند: ای مردان جلیل! چرا ایستاده بسوی آسمان نگرانید؟ همین عیسی که از نزد شما به آسمان بالا برده شد، باز خواهد آمد، به همین طوری که او را بسوی آسمان روانه دیدید.
فراز دیگر از اناجیل را «عبداللَّه بن سلیمان» نقل کرده است که بسیار جالب است. او میگوید: من در اناجیل خواندم که خداوند به عیسی علیه السلام فرمود: من تو را بسوی خود بالا میبرم، سپس تو را در آخر زمان فرو میفرستم تا از اُمّت این پیامبر شگفتی‌ها ببینی، و آنها را در کشتن دجّال یاری دهی، تو را در وقت نماز میفرستم، تا با آنها نماز بخوانی که آنها اُمّت مرحومه هستند.

دوستی نوشته بود: بودن‌ نصفه و نیمه آدما بدردت نمیخورده، خودت رو درگیر چنین کسی نکن، اونایی که، نه میشه گفت هستن، و نه میشه گفت نیستن، چون بعضیا فقط از تنهایی و اجبار کنارمون هستن، جسمشون هست، ولی دلشون باهات نیست، همونایی که اشتباهی ممکنه بخاطرشون قید بقیه رو بزنی، چون آخرش بهت میگه (لیاقت تو بهتر از منه) میدونی یعنی چی؟ یعنی باهات جور نیستم، حس خوبی بهت ندارم، میخواستم اوقاتم بگذره، تا حالا تحملت کردم، ولی حالا محترمانه برو، ولت میکنه و میره، بعد احساس بدی بهت دست میده، احساس طرد شدن، احساس کم بودن، حالا تو موندی و پل های خراب شده پشت سرت.

کابالا
شیطان یک موجود ستوده، نیکو و مظهر خدا است: این اصل یکی دیگر از اصول کابالیسم خبیث است که اهریمنی بودن آن را بیش از اصول دیگر در صراحت، نشان میدهد، صراحتی که عوام نیز کاملاً به فساد آن توجه دارند. نفوذ: این موضوع بدین صورت، از اصول کابالا است که محی الدین به تصوف میان مسلمانان وارد کرده است. اما برای این که نمونه ای برای علل موفقیت محی الدین ملعون و چگونگی زمینه در تصوف ممالک اسلامی پیش از محی الدین، ارائه شود، و آنان که دوست دارند مسائل و حوادث تاریخی را با عناصر جامعه شناختی بررسی کنند دیدگاهی باز شود، به پیشینه این موضوع در میان صوفیان پیش از محی الدین اشاره ای میشود: همه صوفیان که به «وحدت وجود» معتقد بودند (و هستند)؛ خالق و مخلوق را یک وجود واحد میدانستند (و میدانند) بدیهی است در این صورت شیطان هم از آن وجود واحد خارج نیست. همه صوفیان بدون استثناء‌ وجود شیطان را مثبت میدانند زیرا تفکیک در «واحد» امکان ندارد. اما اینان هر شیئ را دارای وجود و یک «تعیّن» میدانستند؛ در نتیجه وجود شیطان مثبت و تنها تعیّن او منفی تلقی میشد. محی الدین پدرسگ چنین زمینه مساعد را میدید، گامی به پیش نهاد از «وحدت وجود»‌ عبور کرده و به «وحدت موجود» رسید؛ تفکیک میان وجود اشیاء و تعیّنات شان را کنار گذاشت و بر اساس فیضان و سریان وجود الهی بر همه اشیاء مدعی شد، هیچ چیزی و هیچ «متصوَّری»‌ اعم از وجود و تعیّنات، منشأی غیر از وجود خدا ندارد. ملاصدرا به نظر خودش در تکمیل مسلک محی الدین از ارسطوئیات کمک گرفت گاهی «شیئ»‌ را با انتزاعات ذهنی به «وجود» و «تعین» تقسیم میکند و گاهی آن را به «وجود» و «ماهیت»، و روی این انتزاعات صرفاً ذهنی که حتی ارزش فرضیه را هم ندارند چه سخن فرسائی ها که نکرد؛ عرصه واقعیت و حقیقت را رها کرد و به تخیلات ذهنی پرداخت. اما او که احیاء کننده مسلک محی الدین بود، با همه تفکیکات مذکور به همان «وحدت موجود»‌ محی الدین معتقد شد و دو فصل در اسفار تحت عنوان «اِعلم انّ‌ واجب الوجود کلّ الاشیاء:‌ بدان که خدا کل اشیاء است». باز کرد، یعنی به «وحدت اشیاء» قائل شد نه فقط به «وحدت وجود اشیاء». به عبارت دیگر:‌ هم وجود و هم ماهیت اشیاء را عین خدا دانست. پس از اعلام این اصل آن هم بصورت دو فصل در اسفار، دیگر توجیهات و تاویلات این سخن، سودی ندارد و به هر صورت شیطان میشود خدا. اقتضاء ضروری و لازمه واجب این سخن و باور به وحدت موجود، این است که شیطان وجوداً و ماهیتاً عین خدا است که لطف فرموده با «شیطان مظهر خدا است» تعبیر میکنند. بدیهی است وقتی که «واجب الوجود کل الاشیاء» باشد، شیطان یکی از «کل الاشیاء» است پس میشود خدا، یعنی عین سخن کابالیست ها. بنابراین، محی الدین تنها (باصطلاح) نو آوری که کرده ماهیت و تعیّن شیطان را نیز (نعوذبالله) الهی کرده است و ملاصدرا، ملاهادی سبزواری و… و… خیره سرانه به دنبال محی الدین له له میزنند. و با اسلام و مسلمانان رفتاری را میکنند که اولین خواسته صلیبیان امروزی و کابالیست های امروزی و دشمنان امروزی است. بلی حضرات عارف هستند. بی جهت نیست که غربیان اینهمه تصوف، محی الدین، ملاصدرا را در ذهن و ضمیر اجتماعیی ما و برای محافل علمی (دانشگاه ها و حوزه ها) تبلیغ، تشویق و ترویج می نمایند، هانری کربن ها را مامور این استراتژی میکنند. بگذریم نادانی ماها پایانی ندارد.
درد دینت گر بود ای صدروی
چاره خود کن که شد دینت غوی
خود کابالیستی بدان لیکن تو را
آگهی نی بر کیان کابولا
تا بدانی پایه راهت چی است
اصل و فرعش را چه ریشه؟ چه پی است؟
هم سلاح دشمنت برّان کنی
هم که راه سلطه اش آسان کنی
دشمنان ترغیب و تشویقت کنند
سمّ ها تدلیس و تزریقت کنند
گر همین است راه عرفان ای عزیز
خاک نا پاکی بر این عرفان بریز
انتزاع ذهنی است گر فلسفه
ای دو صد اف باد بر این ملغمه
در خیالش عالمی همچون سراب
هر دو عالَم کرده او از بن خراب
حرف تلخ است و می رنجی زمن
روز محشر میرسی بر این سخن
تلخ و مرّ است این حقیقت گفتمان
وه چه شیرین آن فضیحت بافتمان
حلوتش زابلیس و از شیطان بود
تا یکی ابلیس با رحمان (نعوذ بالله) شود
گفتمت، گر خود پرستی وا نهی
بر سر شیطان پرستی پا نهی
در غم سانِ مریدانت مباش
شوبکن در حفظ ایمانت تلاش
نیّت اندر دل بشوی از هر دنس
جز ز صادق (ع) ره مجوی از هیچکس

علم نحو
علما اتفاق نظر دارند که امام علی(علیه السلام) نخستین پایه گذار علم نحو است. ابوالقاسم زجاجی در امالی به نقل از ابوالاسود دوئلی میگوید: «امام علی (علیه السلام) صحیفه ای به من داد که در آن چنین آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. کلام یا اسم است یا فعل و یا حرف. اسم بیانگر خود مسمّاست، فعل بیانگر حرکت و کار مسمّاست و حرف از معنایی خبر میدهد که نه اسم است و نه فعل... و بدان ای ابوالاسود، چیزها سه قسم است: ظاهر، ضمیر و آنچه نه ظاهر است و نه ضمیر.

اسناد لانه جاسوسی امریکا (کوتاه و مختصر)
سند از: سفارت آمریکا در ایران طبقه بندی: سری (Secret) به: وزارت امور خارجه (فوری) جمع آوری شده توسط مأمور سیاسی به نام Stemple موضوع: کمیته واسط (بینابینی) خلاصه: گروهی به رهبری آقای مهدی روغنی در نظر دارند که کمیته بزرگی را بوجود بیاورند تا بتواند رابط بین دولت موقت بازرگان و کمیته امام خمینی باشد. امید است که تا تاریخ دهم مارس (۱۹ اسفند) ترتیب زمانی آن داده شود. مهدی روغنی: معتمد روغنی به مأمور سیاسی سفارت (Stemple) در صبح پنجم مارس (۱۴ اسفند) گفت که وی (مهدی روغنی) تعطیلات آخر هفته گذشته را در قم سپری کرده، و در آنجا مشغول تشکیل کمیته هماهنگی رابط بین دولت بازرگان و کمیته امام بوده است. او اظهار داشت که از تاریخ چهارم مارس (۱۳ اسفند) رابطه بین دولت بازرگان و کمیته امام بسیار بد و خراب بوده است. همچنین اظهار داشت که هم
اکنون در بسیاری از مکانها کمیته امام از دولت بازرگان اطاعت نمیکند. روغنی به دنبال تشکیل دادن گروهی است که مشتمل بر ۱۰۰ نفر در واحدهای ۸ تا ۱۰ نفره می‌باشند، که در مسایل مشخص مورد اختلاف، مسئول باشند. روغنی از این افراد اسمی نمی برد ولی گفت که متشکل از عناصر معتبر و با نفوذی از تمام جناحهای موجود در جنبش انقلابی می‌باشند. مرکز این کمیته رابط در تهران است. همچنین اظهار داشت که هدف اصلی کمیته این است که کمیته امام را به خطی بکشاند تا قدری بیشتر با دولت بازرگان ارتباط و همکاری داشته باشند. وی امیدوار بود تا در تاریخ ۹ و ۱۰ مارس (۱۸ و ۱۹ اسفند) سفری به قم نماید تا ترتیب نهایی را بدهد. همچنین گفت که امام این عقیده را پسندیده است و الآن گفتگو با دولت بازرگان ادامه دارد. از وی پرسیده شد (توسط مأمور سیاسی) که آیا تشکیل یک کمیته دیگر جوابگوی مشکلات خواهد بود یا نه؟ روغنی که بوضوح نسبت به مشکلات و عدم وجود قانونمندی در سه هفته بعد از انقلاب، ناراضی بود جواب داد که امیدوار است و باید کارهایی حتما انجام پذیرد. نکته توضیحی از طرف مأمور سیاسی بعد از مذاکرات، در گزارش به واشنگتن: شاید تقاضای روغنی برای ویزای تجارتی به آمریکا نشانگر بهتری از ارزیابی شخصی وی برای دراز مدت باشد (بدون شرح)

اشعار امام شافعی در اعتراف به فضایل عترت و اهل بیت طهارت علیه السّلام: روزی به امام شافعی گفتند که مردم صبر و طاقت ندارند مناقب و فضایل اهل البیت را بشنوند، و اگر مشاهده کنند که یکی از ما ذکر فضایل اهل البیت را می‌نماید، «یقولون هذا رافضی»؛ میگویند او رافضی است. فوری شافعی فی المجلس انشاد اشعاری نموده و حقایق را آشکار ساخته، گفت:
إذا فی مجلس ذکروا علیّاً
وسبطیه وفاطمة الزّکیّة
فأجری بعضهم ذکری سواه
فأیقن انّه سلقلقیّة
إذا ذکروا علیّاً أو بنیه
تشاغل بالروایات العلیّة
یقال تجاوزوا یا قوم هذا
فهذا من حدیث الرافضیّة
برئت إلی المهیمن من أناس
یرون الرفض حبّ الفاطمیّة
علی آل الرسول صلاة ربّی
ولعنته لتلک الجاهلیّة
خلاصه معنای این اشعار آنکه گوید: زمانی که در مجلسی ذکر علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام میشود، بعض دشمنان برای آنکه مردم را از ذکر آل محمد منصرف کنند، ذکر دیگری به میان می‌آورند. پس یقین کنید آن کس که مانع ذکر این خانواده میشود، سلقلق است (یعنی زنی که از دبرش حیض شود). آنها روایات بلند نقل میکنند که ذکر علی و بچه‌های او نشود، و گفته میشود: بگذرید ای قوم از این ذکر؛ (یعنی ذکر علی و بچه‌های او) ؛ زیرا این حدیث رافضی هاست.
بیزاری می‌جویم، من که امام شافعی هستم، بسوی خدا از مردمی که می‌بینند رفض را دوستی فاطمه. بر آل رسول صلوات پروردگار من است، و لعنت خداوند بر این نوع جاهلیت که دوستان آل محمد را رافضی بخوانند.
بعد از این اشعار گفته اند که شافعی گفت:
قالوا ترفّضتَ قلتُ کلاّ
ما الرفض دینی ولا اعتقادی
لکن تولّیت غیر شکٍّ
خیر إمام و خیر هادٍ
إن کان حبّ الوصیّ رفضاً
فإنّنی أرفض العباد
به من گفتند: رافضی شدی. گفتم: ابداً نیست رفض دین من و نه اعتقاد من، لکن دوست میدارم بدون شک، بهترین امام و بهترین هادی را. اگر معنای رفض، دوستی وصی پیغمبر و آل طاهرین آن حضرت است، پس به درستی که من رافضی تر از همه مردم هستم».
منبع: فصول المهمهْ، ابن صبّاغ مالکی، ینابیع المودهْ، قندوزی، و نیز: حموینی در فرائد السمطین، و شبلنجی در نور الأبصار، همین شعر را از شافعی نقل کرده اند. معارج الوصول، زرندی، و نیز این شعر را در کتاب نظم الدرر السمطین، ذکر کرده است (مرد تنهای شب)

عایشه به نبوت پیامبر شک داشته و آن حضرت را عادل نمیدانسته است؟ ابویعلی جریان را این گونه نقل کرده است: عایشه میگوید: رسول خدا وسایل صفیه که سنگین تر بود را روی شتر من گذاشتند و وسایل من که سبک تر بود را روی شتر صفیه قرار دادند. من که این کار را مشاهده کردم گفتم: خواسته این زن یهودی نزد پیامبر برآورده شده است. پیامبر فرمودند: ای‌ام عبدالله (کنیه عایشه) بار تو سبک بود لذا روی شتر صفیه گذاشتم و بار صفیه سنگین بود روی شتر تو قرار دادم. سپس عایشه می‌گوید: به پیامبر گفتم: آیا تو گمان می‌کنی که پیامبر هستی؟ پیامبر اکرم تبسم کرده و فرمودند: آیا در نبوت من شک داری؟ عایشه می‌گوید به پیامبر گفتم: آیا تو گمان کردی که پیامبر هستی؟ چرا عدالت را رعایت نمی کنی؟ سپس عایشه می‌گوید: پدرم ابوبکر از این جریان باخبر شد و نزد من آمد و سیلی به صورت من زد. منبع: مسند ابویعلی. أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ

سوید بن غفله میگوید: به دیدن مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیه‌السّلام، به القصر رفتم، در برابرشان قدحی از شیر بود که از شدت ترشیدگی بوی آن را احساس کردم. در دستشان قرص نانی بود که پوست جو در آن دیده میشد. امام (علیه السلام) قطعات نان را میشکستند و گاه از زانوهای مبارک برای شکستن آن کمک میگرفتند.
کنیزی آنجا ایستاده بود، به او گفتم: فضه! از خدا درباره این بزرگوار نمی ترسید؟! چرا آرد نان را الک نکرده اید؟ گفت: کراهت داریم مزد بگیریم و نافرمانی کنیم؛ امام (علیه السلام) از ما تعهد گرفتند آرد ایشان را الک نکنیم. امام علی (علیه السلام) به کنیز فرمودند: چه می‌گوید؟ گفت: شما از او سؤال بفرمایید! عرض کردم: به کنیز گفتم که ای کاش آرد را الک میکردند. امام (علیه السلام) گریستند و فرمودند: پدر و مادرم فدای رسول خدا (صلی الله و علیه و اله و سلم) کسی که هیچگاه سه روز متوالی از نان گندم سیر نخورد تا از دنیا مفارقت فرمود؛ برای آن حضرت آرد نان را الک نمی کردند. امام علی (علیه السلام) وقتی به توصیف پیامبر اکرم می‌پرداختند میفرمودند: جان من فدای کسی باد که سه روز پی در پی از نان گندم سیر نشد تا آنکه از دنیا مفارقت فرمود و آرد نانش را برای آن بزرگوار الک نمیکردند. منبع : تاریخ طبری، تاریخ دمشق، انساب الاشراف، الغارات، مناقب خوارزمی. شگفتا از علی (ع) الله اکبر.

یادی از شهادت مظلومانه حجاج بیت الله الحرام در مکه ی مکرمه در جنگ سردشان علیه کفار به دست عمال سعودی. به جرم اینکه چرا از کسانی که هشت سال به متجاوزان بعثی کمک کرده، و شهرهای ایران را با خاک یکسان نموده، و صدها هزار کشته و مجروح و یتیم بجا گذارده اند و هر جا شکایت بردند، جواب نشنیدند، برائت جستند؟ اگر مسلمانان در خانه ی امن الهی نتوانند فریاد مظلومیت خود را برآوردند، پس در کجا فریاد دادخواهی سردهند؟ در این واقعه مصیبت بار که صدها شهید و مجروح به جای گذاشت، و اغلب حجاج مظلوم، ایرانی بودند، مسلمانان به سه سوگ عزادار شدند: یکی، بی احترامی به حرم امن الهی، و دیگر کشتار وحشیانه ی حجاج حرم الهی، و سوم سوگ سرور شهیدان، سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین علیه السلام. اللهم العنهم، و خذهم اخذ عزیز مقتدر، انک انت العزیز القهار. یا صاحب الزمان عجل علی ظهورک.

حدیث :
جراح مدائنى گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: آیا جوانمردى ها و خوبى هاى اخلاقى را برایت بگویم ؟ چشم پوشى و در گذشتن از خطاى مردمان و یارى دادن به برادر دینى از نظر مالى و یاد کردن زیاد از خداوند.
حدیث :
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: بر شما باد به بزرگوارى هاى اخلاقى زیرا خداوند عزوجل اخلاق پسندیده را دوست دارد و از اخلاق نکوهیده بپرهیزد زیرا خداوند عزوجل آنها را دشمن مى دارد و بر شما باد به تلاوت قرآن ، تا آنجا که فرمود بر شما باد به خوش خلقى زیرا خوش ‍ خلقى صاحب خود را به درجه روزه دارى که شبها را به عبادت قیام مى کند مى رساند و بر شما باد به نیکى با همسایگان زیرا خداوند به این امر نموده است و بر شما باد به مسواک زدن زیرا مسواک زدن پاکیزه کننده دهان و سنتى نیکو است و بر شما باد به انجام واجبات الهى و بر شما باد به اجتناب نمودن از حرامهاى خداوند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مومن یارى اش نیکو و روزى اش ‍ سبک و کم است ، تدبیرش براى زندگى نیکوست و از یک سوراخ دو مرتبه گزیده نمى شود.
حدیث :
غلام امام رضا علیه السلام روایت کند که از حضرت شنیدم که مى فرموده : مومن مومن نیست مگر اینکه در او سه خصلت باشد - سپس حدیث قبل را آورده است و در آن اضافه نموده است : رازش را مى پوشاند و با مردمان مدارا مى کند و در سختى ها و مشکلات صبر پیشه مى سازد.