روزی یک ایرانی با یک فرانسوی در خصوص برتریهای کشورشان بحث بالا گرفت. هر کس به مزیتهای کشور و ملت خود میبالید تا اینکه به تعداد تعطیلات و ایام به اصطلاح هالیدی رسید. ایرانی که از بحث خسته شده بود پیشنهاد کرد که اینبار هر یک تعطیلات رسمی کشور خود را بشمارد و در مقابل هر یک پسگردنی به دیگری بزند. فرانسوی پذیرفت و شروع کرد به شمارش.
روز ملی فرانسه، یک ضربه/ ایام عید پاک، دو ضربه/ کریسمس، چهار ضربه، و ... بدین ترتیب ۱۲ یا ۱۳ پسگردنی به ایرانی زد... خب، حالا نوبت ایرانی شد، گفت: ایام دهه فجر، چهار، پنج، پس گردن فرانسوی پشت سرهم زد/ تولد پیامبر(ص) به روایت شیعیان، یک ضربه/ به روایت اهل سنت، یک ضربه/ رحلت پیامبر(ص) یک ضربه/ بعد تولدها و شهادتهای ائمه... یکی یکی بر شمارد و برای هر یک ضربه ای زد/ گفت عید نوروز، یک دفعه سیزده پس گردنی به او زد، فرانسوی تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. ایرانی گفت: آقا بلند شد هنوز سه ماه تعطیلی باقی است/ نمونه طنز انتقادی/ این طنز بصورت کنایه، به تعداد زیاد و گاه نامعقول تعطیلات و بیکاری های ملی در ایران اشاره میکند.

طنز یکی از شاخههای ادبیات انتقادی و اجتماعی است که در ادبیات کهن فارسی، به عنوان نوع ادبیمستقل شناخته نشده و مرزهای مشخصی با دیگر مضمونهای انتقادی و خندهآمیز چون هجو، هزل و مطایبه نداشته است. از واژهی طنز، اغلب معنی لغوی آن یعنی مسخره کردن و طعنه زدن مورد نظر شاعران و نویسندگان بوده است، ولی معنی امروزی آن، که جنبهی انتقاد غیرمستقیم اجتماعی با چاشنی خنده، که بُعد آموزشی و اصلاحطلبی آن مراد است، از واژهی satire اروپایی گرفته شده است. مبالغه منجر به دروغ گویی میشود، کنایه و استهزاء، کودن نمایی، تشبیهات توهین آمیز، تخریب شخصیت و سایر سازنده هایی که در طنز وجود دارد، مورد اشکال و انتقاد اخلاقی است. بیهودگی، خنده مذموم، غلطیدن به ورطه بی محتوایی و القاء عدم وجود آزادی های اجتماعی از اشکالات است و با پیراستن آن، زمینه استفاده موجه تر و موثرتر از آن در جامعه دینی فراهم میگردد.
زان حدیث تلخ میگویم تو را
تا ز تلخی ها فروشویم تو را
تو ز تلخی چون که دل پر خون شوی
پس ز تلخی ها همه بیرون شوی
مولوی
گفت: زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه! یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی، ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی، اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بزنی، چجوری زندگی کنی، تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن. گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی؟ گفت: چرا، میشه، خوبم میشه اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.
گفتم چطور مگه؟ گفت : آخه مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره، تازه اون موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت هفتم)
پس چه نوع پیامهایى قابل اطمینان است؟ پاسخ این سؤال خیلى روشن است؛ باید پیام، پیامى باشد که انگشت روى مسائل خصوصى با تمام مشخّصات آن بگذارد و از مطالب کلّى که همه کس از آن باخبرند نباشد. مثلًا، شما اسم چندنفر از دوستان دورتان را در نظر بگیرید (از اسمهائى باشد که زیاد هم مأنوس نباشد)، اگر مدّعى ارتباط توانست آن اسمها را صریحاً در ذهن شما بخواند، میتوان ادّعاى او را تا حدودى پذیرفت. یا این که شما در میان دفتر تلفن خصوصى خود، یا عمومى، نام چند نفر را بطور سرّى علامتگذارى مى کنید، اگر مدّعى ارتباط توانست شماره تلفن همه آنها را که شما علامت گذارده اید، بطور صحیح بگوید، معلوم میشود یک مطلب عادى نیست. منظور من از نشانه گرفتن نیز همین چیزهاست؛ نشانه هاى خصوصى و مشخّصى که افراد عادى از آن آگاه نباشند؛ اگر کسى توانست در ارتباطات خود چنین نشانه هایى را بدهد، گفته هاى او را باید مورد مطالعه قرار داد، و الّا گفتن کلّیّات به هیچ وجه ارزش علمى در این بحث ندارد. یعنی اصلاً احضاری وجود نداره، اگر هم اطلاعات دقیق داد، سه احتمال وجود داره، ممکنه روح باشه، ممکنه احضار شیاطین و جن باشه، و ممکنه قضیه ذهن خوانی باشه، نمیشه فوری قبول کرد، اما ابتدا کمی در مورد اسپریتیسم بهتون بگم. ادامه دارد..
مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمیست
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
پروین اعتصامی
جن
در مورد برتری انسان بر جن. وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً (اسراء) معنای آیه این میشود که ما بنی آدم را بر بسیاری مخلوقاتمان که حیوان و جن بوده باشند برتری دادیم. تکریم انسان به دادن «عقل» است که به هیچ موجودی دیگر داده نشده، و انسان بوسیله آن خیر را از شرّ و نافع را از مضر و خوب را از بد تمیز میدهد. موهبتهای دیگری از قبیل تسلّط بر سایر موجودات و استخدام آنها برای رسیدن به هدفها از قبیل نطق و خط و امثال آن نیز بر عقل متفرع میشه.
تفضیل انسان بر سایر موجودات به این است که آنچه را که به آنها داده، از هر یک سهم بیشتری به انسان داده است. که این آیه متعرض برتری از حیث وجود مادی است. انسان به حسب وجود مادّی اش از حیوان و جن برتری دارد. مفهوم وسواس خنّاس و شیاطین: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ (ناس) کلمه «وَسْواس» به معنای حدیث نفس است، به نحوی که گوئی صدائی آهسته است که به گوش میرسد. کلمه «خنّاس» به معنای اختفاء بعد از ظهور است. یعنی: شیطان را از این جهت خنّاس خوانده که پیوسته آدمی را وسوسه میکند و به محضی که انسان به یاد خدا میافتد پنهان میشود و عقب میرود، باز همین که انسان از یاد خدا غافل میشود جلو میآید و به وسوسه میپردازد. اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ. این جمله کلمه وسواس خنّاس را توصیف میکند. و مراد از صدور ناس محل وسوسه شیطان است، چون شعور و ادراک آدمی به قلب آدمی نسبت داده میشود که در قفسه سینه قرار دارد. مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ. این جمله بیان وسواس خنّاس است. و در آن به این معنا اشاره شده که بعضی از مردم، مفهوم وسواس خنّاس، و شیاطین جن و انس، کسی است که از شدت انحراف، خود شیطانی شده، و در زمره شیطانها قرار گرفته، همچنانکه قرآن در جای دیگر نیز فرموده: شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ. (انعام) یعنی شخص تا جایی از خدا دور شده، که شیطان تسلط و اختیار او را گرفته، و مثل نوکر در اختیار شیاطین است.
کوروش خبیث
دنیای باستان همواره از آتش جنگها و یورشهای بیپایان در رنج بوده؛ اما جهان امروز، علاوه بر چشمداشت بر خاک سرزمینها، با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت مردمان، و نیز با گسترش برتریطلبی و نفاقافکنی میان مردم، چیرگی بر آنان را در سر داشت. مردمانی که باورها و هویت تاریخی خود را به فراموشی سپارند، مردمانی که نیازمند دانش و فنآوری کشورهای دیگر باشند، مردمانی که چیزی برای عرضه در جهان امروز نداشته باشند، شکستخوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما بهرغم رنجهای بیپایان بشری، گذشتهای سرافرازانه برای ما به ارمغان گذاشتند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شکسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راههایی اندیشیدهایم؟ خب اینا مقدمه بود، حالا بریم سراغ کشف منشور و اصالت اون. در سال ۱۲۵۸ هجری شمسی یعنی ۱۸۷۹ میلادی، به دنبال کندوکاوهای گروهی انگلیسی در بینالنهرین، یعنی همین عراق، استوانهای از گل پخته بدست یک آشورشناس کلدانی و تبعه بریتانیا به نام هرمزد رسام پیدا شد که به موزه بریتانیا در شهر لندن برده شد. با اینکه در تداول گفته میشود که این استوانه در معبد بزرگ اِسَگیلَه (نیایشگاه مَردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بابل کشف شده است، اما رسام در خاطرات خود آورده که این استوانه را در حوالی بقعه (عمران بن علی) در نزدیکی روستای (جمجمه) پیدا کرده است. اینم عجیب نیست، چون دروغ و حقه بازی توی خونه یهودیهاست و بهرغم اینکه تاکنون گزارشی از چگونگی و جزئیات حفاری منتشر نشده (البته اگر حفاریای واقعاً انجام شده باشد) و عوامل بریتانیا در سده نوزدهم بطور گسترده به جعل کتیبههای باستانی در بینالنهرین مشغول بودهاند، اما فرض بر اصالت کتیبه گذاشته شده است. بررسیهای نخستین نشان میداد که گرداگرد این استوانه گِلین را نوشتههایی به خط و زبان بابلی نو (اَکَـدی) در برگرفته است که گمان میرفت نبشتهای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسیهای بیشتری که پس از گرتهبرداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد که این کتیبه در فاصله سالهای ۵۳۸ تا ۵۳۰ قبل از میلاد به درخواست کاهنان بابلی و یا به فرمان کوروش دوم (خبیث) هخامنشی (۵۵۰-۵۳۰ پم.) و یک تا هشت سال پس از حمله به شهر و کشور بابل و تصرف آنجا نوشته شده. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز قریب ۲۵۵۰ سال میگذرد. خیلی خلاصه بگم، منشور کوروش آخرین نمونه پیدا شده از سنت کهن منشورنویسی بابلی است که نگارش و انتشار آنها نزدیک به دو هزار سال تدوام داشته است. اما پس از سلطه کوروش و دیگر هخامنشیان بر بابل، این سنت کهن همچون بسیاری از نمودهای تمدن بابل از میان میرود. اما دروغ های زیادی به خورد ما دادن که با سند و مدرک همین منشور رو قفلی میزنیم روش. ادامه دارد..
در اسرائیل فساد اخلاق به حدّ اعلا رسیده، بطوری که دیگر برای (نکاح) و (طلاق) مفهومی باقی نمانده است. معمولاً دخترها، با دامنهای بالای زانو و یا شورت بیرون میآیند و در طرفهای عصر دختران و پسران، در خیابانها به راه افتاده و بدون کوچکترین توجّهی به عابرین مشغول معاشقه میشوند. در هتل Hotel Dan همیشه چند دوشیزه یهودی چشم به راه مشتری موجود است، همین قدر کافی است که دست یکی را گرفته و به هرکجا که بخواهید بیرون ببرید. (روزنامه هاعولام) ضمن تحقیقی نوشته بود: زنا در اسرائیل به هیچ وجهی ممنوع نیست و حتّی قانون هم نمیتواند از آن جلوگیری کند. چندی قبل، یکی از نمایندگان یهودی لایحه ای مبنی بر منع زنا تقدیم مجلس نمود، ولی کنیساهای یهودی با تصویب آن به شدّت مبارزه کرد. در حالی که منع زنا یکی از ده فرمان موسی علیهالسلام بوده، دیگه این لاشی ها به هیچی پایبند نیستند، نه دین دارن، نه رحم، نه انسانیت، فقط بلد هستند کودکان مظلوم رو به بهانه حقوق بشر جمع کنند برای غذا، و بعد همه رو به رگبار ببندند. یک میلیارد مسلمون هم چلاق و لال هستند و فقط تماشا میکنند.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت سوم
ادامه از قبل.. سپس آن بانو ناله ای کرد و فریادی زد که نزدیک بود روح از بدنش جدا شود. آنگاه این اشعار را بر زبان آورد:
قَلَّ صَبْرِی وَ بَانَ عَنِّی عَزَائِی
بَعْدَ فَقْدِی لِخَاتَمِ الْأَنْبِیَاءِ
عَیْنُ یَا عَیْنُ اسْکُبِی الدَّمْعَ سَحّاً
وَیْکِ لَا تَبْخَلِی بِفَیْضِ الدِّمَاءِ
یَا رَسُولَ الْإِلَهِ یَا خَیْرَةَ اللَّهِ
وَ کَهْفَ الْأَیْتَامِ وَ الضُّعَفَاءِ
قَدْ بَکَتْکَ الْجِبَالُ وَ الْوَحْشُ جَمْعاً
وَ الطَّیْرُ وَ الْأَرْضُ بَعْدُ بَکَی السَّمَاءُ
وَ بَکَاکَ الْحَجُونُ وَ الرُّکْنُ وَ الْمَشْ
عَرُ یَا سَیِّدِی مَعَ الْبَطْحَاءِ
وَ بَکَاکَ الْمِحْرَابُ وَ الدَّرْسُ
لِلْقُرْآنِ فِی الصُّبْحِ مُعْلِناً وَ الْمَسَاءِ
وَ بَکَاک الْإِسْلَامُ إِذْ صَارَ فِی النَّاسِ
غَرِیباً مِنْ سَائِرِ الْغُرَبَاءِ
لَوْ تَرَی الْمِنْبَرَ الَّذِی کُنْتَ تَعْلُوهُ
عَلَاهُ الظَّلَامُ بَعْدَ الضِّیَاءِ
یَا إِلَهِی عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعاً
فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَیَاةُ یَا مَوْلَائِی
صبر من قلیل و عزای من آشکار شد
بعد از آنکه خاتم انبیا را از دست دادم
ای چشم من! اشک فراوان بریز.
وای بر تو! بخل مکن و خون گریه کن.
ای رسول خدا! ای برگزیده خدا،
ای پناگاه یتیمان و ضعیفان.
حقا که کوهها و وحوش و پرندگان و زمین
بعد از گریه کردن آسمان برای تو گریان شدند.
پدر جان! قبرستان حجون و رکن و مشعر و بطحاء
از برای تو گریان شدند
محراب عبادت و مجلس درس قرآن که در هر صبح و شام تشکیل میشد ند،
برای تو گریه میکنند
دین اسلام که در میان مردم غریب شده،
در مصیبت تو گریان گردید
کاش میدیدی آن منبری را که بر فراز آن میرفتی، چگونه بعد از نور، ظلمت آن را فرا گرفته
ای خدای زهرا! اجل مرا به زودی برسان!
زیرا زندگی من تیره و تار گردیده
سپس به منزل خود بازگشت و شب و روز گریست و ناله کرد؛ آنگونه که نه چشمه اشکش خشک میشد و نه ناله و ضجه اش آرام میگرفت. بزرگان مدینه گرد هم آمدند، به حضور امیرالمؤمنین علی علیه السّلام مشرف شدند و گفتند: یا اباالحسن! فاطمه شب و روز گریه میکند، هیچ کدام از ما شب در رختخواب به خواب نمیرویم. روزها هم بر مشغله و کسب معاش آرام و قرار نداریم. ما از تو تقاضا میکنیم که فاطمه یا شبها گریه کند یا روزها (معلومه اون پدرسگهایی که اعتراض کردند کدام الاغها بودند) حضرت امیر فرمود: اشکالی ندارد. وقتی علی علیه السّلام به سراغ فاطمه اطهر رفت، دید که گریه آن بانوی معظمه دمی آرام نمیگیرد، و تسلیت گویی به او ثمری ندارد. هنگامی که چشم آن بانو به حضرت امیر افتاد، لحظه ای ساکت شد. علی علیه السّلام به وی فرمود: ای دختر پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم! بزرگان مدینه از من خواسته اند که از تو بخواهم یا شب برای پدر بزرگوارت گریه کنی یا روز. فاطمه اطهر علیها السّلام گفت: یا اباالحسن! من چندان در میان این مردم نمیمانم. بزودی از میان این مردم میروم. یا علی! به خدا قسم من شب و روز میگریم تا اینکه به پدرم ملحق شوم. حضرت امیر فرمود: باشد، هر چه میخواهی همان بکن. علی علیه السّلام بعد از این ماجرا، سایبانی خارج از شهر مدینه برای حضرت زهرای اطهر در نظر گرفت که آنرا بیت الاحزان میگفتند. موقعی که صبح میشد، فاطمه اطهر حضرت حسن و حسین علیهما السّلام را برمیداشت، از مدینه خارج میشد، به قبرستان بقیع میرفت و همچنان تا شب گریه میکرد. وقتی شب فرا میرسید، حضرت امیر میآمد و فاطمه اطهر را به منزل خود باز میگرداند.
امیرمؤمنان به وشّاء فرمود: نزدیک من آی. وشّاء گفت: نزدیک شدم. فرمود: به محله خود برو آنجا بر در مسجد، زن و مردی را خواهی یافت که در حال مشاجره و دعوا با هم هستند. آنها را نزد من بیاور. وشّاء گفت: به آنجا رفتم و زنی و مردی را در حال نزاع و مشاجره دیدم. گفتم: امیرمؤمنان شما را خواسته است. به راه افتادیم تا اینکه به محضر حضرت رسیدیم، فرمود: ای جوان! چه ارتباطی با این زن داری؟ گفت: ای امیر مؤمنان! او را به عقد خود درآوردهام و مهریه اش را دادهام و شرعا همسر من شد، اما وقتی در شب زفاف خواستم به او نزدیک شوم او خون دید و در خود ماندم. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: این زن بر تو حرام است و نمیتوانی با او ازدواج کنی. مردم که آنجا بودند با شنیدن این سخن صدایشان بلند شد و شگفت زده شدند. حضرت رو به آن زن کرد و فرمود: مرا میشناسی؟ زن گفت: درباره شما چیزهایی شنیده ام، اما تا بحال از نزدیک شما را ندیده ام، حضرت فرمود: تو فلانی دختر فلانی از آل فلان هستی؟ گفت: بله به خدا سوگند راست میگوئی، فرمود: تو بدون اطلاع خانواده ات و در خفا متعه (زن موقت) فلانی شدی و از او حامله شدی و پسری به دنیا آوردی، اما از قوم و خانواده ات ترسیدی و بچه را برداشتی و شب از شهر خارج شدی تا اینکه به بیابانی خالی از سکنه رسیدی و بچه را بر روی زمین گذاشتی و قصد رفتن کردی، اما دلت به حال او سوخت و طاقت نیاوردی و برگشتی و او را بغل گردی، سپس بار دیگر خواستی که او را ترک کنی تا اینکه گریه کرد و از رسوائی ترسیدی. سگها سر رسیدند و شروع به پارس کردن کردند. ترسیدی و فرار کردی. یکی از سگها به طرف بچه ات رفت و شروع به بوییدن او کرد. تو در این هنگام بخاطر ترحم بر بچه و دور کردن سگ سنگی را به طرف او پرتاب کردی اما سنگ به سگ برخورد نکرد، و سر بچه را شکست و به گریه افتاد و تو ترسیدی که صبح فرا رسد و رسوا شوی. آنجا را ترک کردی در حالیکه قلبت سرشار از نگرانی و اضطراب بود. در آن هنگام دستانت را به نشانه دعا به طرف آسمان بلند کردی و گفتی: ای حفظ کننده امانت ها! امانت من را هم حفظ کن. زن گفت: بله سوگند به خدا تمام آنچه که میگوئی عین حقیقت است. از این سخنانت در حیرت مانده ام. حضرت به آن جوان امر کرد سربند خود را باز کند، امیرمؤمنان علیه السلام به آن زن گفت: این همان شکستگی است که در سر فرزندت به وجود آمد. این مرد همان پسری است که در بیابان تنها گذاشتی خداوند متعال با دعائی که خواندی او را حفظ کرد. شگفتا از علی الله اکبر.
علی نامه
اهمیّت این منظومه: منظومه ای با این حجم، آن هم از قرن پنجم به تنهایی کافی است که توجه اهل ادب و تاریخ شعر فارسی را به خود جلب کند، در میان حماسههای منظوم زبان فارسی این کتاب از لحاظ تاریخی در کنار گرشاسپنامۀ اسدی قرار میگیرد، و تاریخ سرودن آن با تاریخ سرایش گرشاسپنامه حدود بیست سال فاصله دارد. از نظر تاریخ شعر شیعی و حماسههای شیعی نیز دارای کمالِ اهمیت است، تا آنجا که میدانیم، اولین حماسه شناخته شده شیعی، خاوران نامۀ ابن حسام خوسفی است که در عصر تیموری سروده شده و حدود چهار قرن بعد از این کتاب تدوین شده است. اگر این همه امتیازات را هم نداشت به تنهایی به عنوان یک منظومهٔ بازمانده از قرن پنجم دارای کمال اهمیت بود.
منابع داستانی سراینده: بیشترین منبعی که گوینده بر آن تکیه دارد، ابو مخنف لوط بن یحیی مورّخ و راوی قرن دوم است که از او با کنیه (بوالمنابر) نیز یاد میکند و در آغاز هر فصل و داستان نام او را بدین گونه یا شبیه به این تکرار میکند:
چنان کاورد بوالمنابر خبر
درین حال بومخنف نامور / ۶۴ پ
چنین آورد لوط یحیى خبر
درین حال بومخنف نامور / ۸۳ ر
ازین پس دهد لوط یحیى خبر
درین حال هم بوالمنابر دگر
بسی راویان خراسان درین
سخن گفته اند از طریق یقین / ۸۵ ر
از اخبار بومخنف نامور
کزو یافتم بر درستی خبر / ۱۲۶ ر
آورد لوط یحیى خبر
ز گفتار و کردار خیرالبشر / ۱۴۷ ر
و نیز اوراق ۱۸۳، ر، ۲۲۶، پ، ۲۷۳ پ، ۲۸۹ رو...
ولی در آغاز داستان عثمان از گفتار امام صادق (علیه السلام) نیز بخشی از قضایای خلافت عثمان را میآورد:
ز قول امین صادق پر هنر
امام هدی جعفر پرهنر / ۵ پ
که ظاهراً روایت ابو مخنف از امام صادق (علیه السلام) است و در این تردیدی نیست که ابو مخنف محضر امام صادق را درک کرده و از آن حضرت روایت دارد، همچنین از گفتار ابنِ عباس. او میگوید من اینها را از «نثر» به «نظم» درآورده ام:
ز نثرش به نظم آوریده «ربیع»
به ماه فَرَوْدین به فصل ربیع / ۶۲ ر
پرسشی که در این جا به ذهن میرسد این است که در عهد سرودن این منظومه آیا آثار ابو مخنف باقی بوده است یا از طریق روایات دیگران به دستِ گوینده رسیده است؟ به احتمال قوی، مؤلف نامی از ابو مخنف در آغاز روایت خود دیده و همانها را نظم کرده است؛ به ویژه که در منقولات او حوادثی افسانه ای مشابه اسرائیلیات وجود دارد که با نوع منقولات راویانی از نوع ابو مخنف هرگز هماهنگی ندارد. میتوان گفت که نسخه ای از حوادث جمل و صفین به نثر عربی در اختیار او بوده و گوینده آنها را به نظم درآورده است. جنگ «جمل» را در هشت بخش نظم کرده و سپس به نظم «صفین» پرداخته است. در این جا نیز، گوینده سخن خویش را با ستایش خرد آغاز میکند و خطاب به خویشتن به عنوان سخن دان هشیار و پیر میگوید:
برون آور از طبع بیدار خویش
سخنهای سخته به معیار خویش
به نظمی بپرورده اندر خرد
چنان کز نکو طبعت اندر خورد
به نام خداوند بخشنده گوی
سخنهای چون مه درفشنده گوی
بساطی فروگستر از دین و کین
در اخبار صفین چو مهر مبین
«علی نامه» کن نام این نو بساط
که تا نو نوازد روان را نشاط / ۶۴
معرفی کتاب اخبار الطوال: این کتاب نوشته ریاضی دان، منجم و مورخ بزرگ ایرانی ابوحنیفه احمد بن داود بن وَنْند دینوری قرن سوم هجری است. کتاب وی یک تاریخ عمومی است، هر چند ابوحنیفه برای کتابش تقسیم بندی در نظر نگرفته ولی مطالب آن شامل سه بخش است: تاریخ پیامبران، تاریخ ایران باستان و تاریخ اسلام. قسمت اوّل و دوم آمیخته با هم و کم و بیش همراه با افسانه است، اما قسمت سوم که مهمترین بخش کتاب است به جنگهای پراکنده ایرانیان و اعراب در روزگار خلافت ابوبکر و عمر در جبهه ایران اشاره دارد و خلافت عثمان را بطور خلاصه در یک صفحه و نیم گزارش کرده است. حوادث دوران علی علیه السلام در این کتاب مفصل است و پس از آن بعضی قیامها و حوادث را مفصل تر ذکر کرده است، مثل قیام مختار، قیام ابن زبیر، قیام عباسیان و درگیری امین و مأموران. پایان کتاب تاریخ عمومی وی مرگ معتصم ملعون میباشد. درباره پژوهش حاضر، با توجه به این که ابوحنیفه هیچ بحثی را در ارتباط با جنگهای مسلمانان و رومیان ذکر نمیکند، و نقش مالک اشتر در فتوحات در منابع مربوط به فتح شام است و یا حداقل نقش برجسته وی مربوط به فتح شامات است، در این برهه از زمان در اخبار الطوال سخنی از مالک اشتر نیست. فقط یک روایت که میگوید اشتر همراه سپاه اعزامی ابوعبیده از شام برای سعد بن ابی وقاص در عراق بود، را ذکر میکند. در دوره عثمان نیز فقط سخن از عزل و نصب هاست. سخن از مالک در عصر خلافت علی علیه السلام نسبت به حجم کتاب مفصل و طولانی است. هر چند شاید به دلیل کم حجم بودن اخبار الطوال سخنی از مالک بعد از پیمان نامه حکمیت نیست.
نورالدین عبدالرحمن، متخلص به جامی و ملقب به خاتم الشعرا، شاعر، ادیب، موسیقیدان، منجم و عارف نامدار فارسی زبان، در قرن ۹هجری قمری است. جامی بیش از ۴۰ تالیف در موضوعات ادبیات، عرفان، کلام و حدیث دارد که معروفترین آن مثنوی «هفت اورنگ» است. این شاعر نامدار سرانجام در ۲۷ آبان ۸۷۱ از دنیا رفت و در شهر هرات در محلی که امروز به تخت مزار معروف است به خاک سپرده شد.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالبتحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
آیا عمر با ابابکر مخالفت کرد؟ ابن ابى حاتم از عبیدة سلمانى نقل میکند که گفت: عیینة بن حصین و اقرع بن حابس نزد ابابکر آمدند و گفتند: اى خلیفه! زمینى شوره زار نزد ماست و محصول نمیدهد، اگر صلاح میدانى آنرا به ما ببخش تا در آن کشت کنیم، شاید خدا در آن برکت قرار دهد! ابوبکر نیز آن زمین را به آن دو نفر داد و قباله اى نوشت و گواه بر آن گرفت و به آنها داد. آن دو تن نزد عمر رفتند تا گواهى بدهد، و هنگامى که قباله را برایش خواندند از دست شان گرفت و با بى احترامى آن را از بین برد. آن دو تن نیز به بدگویى عمر پرداختند. (کنزالعمال، متقى هندى) متقى هندى مى افزاید: آن دو نزد ابابکر رفتند و گفتند: آیا تو خلیفه اى یا عمر؟ ابابکر گفت: ایشان است، و اگر میخواست میتوانست خلیفه بشود (ابن أبى شیببه و بخارى در نارخش، و یعقوب سفیان و ابن عساکر این سخن را نقل کردند، و عقلانى هم در اصابتش، ج ۵، ذکر کرده است، و بخارى آن را در التاریخ العقبر آورد. و محامعى در آمالیش، کنزالعمال، ج ۱۰) عمر، در جریان فرمانداران نیز با ابابکر مخالفت کرد، وى پس از مرگ ابابکر، فرمانداران انتخابى او را برکنار کرد، براى مثال خالد بن ولید، مثنى بن حارثه شیبانى، شرحبیل بن حسنه، انس بن مالک، عکرمة بن ابى جهل و ابو عبیدة بن جرّاح را برکنار کرد. (مختصر تاریخ دمشق، تاریخ طبرى، انساب الاشراف، بلاذرى، العقد الفرید، ابن عبدیه، ج ۴، السقیفه و الخلافة، عبدالفتاح) وى، پس از آنکه ابوبکر مرد و خود خلیفه شد نیز به مخالفت با ابابکر پرداخت، زیرا به مجلس زنانه اى که براى ابابکر برپا شده بود رفت و بدون آن که اجازه ورود بگیرد، مردى را بین آنان فرستاد و ام فروه دختر ابوقحافه را بیرون کشید، و عمر با چوب دستى اش به شدّت ام فروه را زد و زنان را بیرون کرد (کنزالعمال، ج ۸، کتاب موت، تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۳، الکامل فى التاریخ، ج ۲) در اثر این حمله،ام فروه تا آخر عمرش یک چشمش کور شد. همچنین آمده: اقرع بن حابس نزد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) رفت، و ابوبکر گفت: اى رسول خدا! او را به عنوان رئیس قبیله اش بگمار. عمر گفت: این کار را نکن. آن دو آنقدر به مشاجره لفظى پرداختند که صداى شان بالا گرفت و ابوبکر به عمر گفت: تنها، قصد مخالفت با من را داشتى. عمر گفت: چنین نیست. در این هنگام آیه آمد که صداى تان را بالاتر از صداى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بلند نکنید. (تاریخ المدینة المنورة) عمر، در زمینه امور اقتصادى نیز با ابابکر مخالفت داشته، زیرا ابوبکر بیت المال را بگونه همسان تقسیم میکرد، ولى عمر این روش را به کار نبرد. ابوبکر، در جنگ هایى که با عرب هاى مرتد داشت (اصحاب رده) زنان و بچگانشان را نیز، اسیر کرد ولى عمر زنان و بچگان را آزاد کرد (الامامة والسیاسة) و این نشانگر نظر عمر است که آنان را همانند مرتد شدگان نمیدانسته است. عمر، در سقیفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم. او گفت: اى عمر، از اول اسلامت ندیدم که کار خلافى انجام بدهى، آیا با وجود صدّیق (ابابکر) میخواهى با من بیعت کنى؟ (الطبقات، ج ۳، انساب الاشراف، ج ۱) البته واضح هست که اختلافات شدیدی داشتند ولی به همدیگه نان قرض میدادند و دولا پهنا با هم حساب میکردند. ادامه دارد..
ابراهیم بن ابى محمود گوید: امام رضا علیه السّلام فرمود: ما حجّتهاى خداوند در میان خلایق و جانشینان او در میان بندگانش، و امینان خداوند بر اسرارش هستیم و ما کلمه تقوى و عروة الوثقى و گواهان خداوند و نشانه هاى او در میان آفریدگانش مى باشیم، خداوند آسمان و زمین را به واسطه ما نگاه میدارد که زایل نشوند و به واسطه ماست که باران مى بارد و رحمت منتشر میشود، و زمین از قائمى از ما خالى نیست که یا آشکار است و یا نهان، و اگر زمین یک روز از حجّت خالى باشد زمین و ساکنانش مضطرب شوند، همچنان که دریا و اهلش مضطرب میشوند. صلی الله علیک یا صاحب الزمان (عج)
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: شهرى بود که عادت مردم آن شهر چنین بود که مرد غریبى را که از احوال آنها اطّلاعى نداشت بر مى گزیدند و بر خود یکسال پادشاه و فرمانروا مى کردند و آن مرد چون بر احوال ایشان مطّلع نبود گمان میبرد همیشه پادشاه خواهد بود (پس جیب خود را پر نمیکرد) چون یکسال میگذشت او را عریان و دست خالى و بى چیز، از شهر به در مى کردند و به بلا و مشقّتى مبتلا میشد که هرگز به خاطرش خطور نکرده بود، و از آن پادشاهى و سرورى جز وبال و اندوه و مصیبت براى وى باقى نمیماند. یک بار اهل آن شهر مرد غریبى را براى یکسال براى خود امیر و پادشاه کردند آن مرد به فراستى که داشت دید در میان ایشان بیگانه و غریب است، و با کسى مأنوس نیست، ناچار به دنبال مرد خبیرى از همشهریان خود فرستاد و او را یافت، او نیز سرّ این قوم را براى وى فاش ساخت و گفت: صلاح تو در آن است که تا آنجا که میتوانى در طىّ این یکسال از اموال و اسباب خود، به آن مکان که تو را خواهند فرستاد ارسال کنى تا چون به آنجا روى اسباب عیش و رفاه تو مهیّا باشد، و همیشه در راحتى و نعمت باشى و پادشاه نیز به سفارش آن مرد آگاه عمل کرد و آن را فرو نگذاشت. آنگاه بلوهر گفت: اى شاهزاده! امیدوارم که تو آن پادشاه باشى که با بیگانگان و غریبان مأنوس نشوى و به پادشاهى چند روزه دنیا فریب نخورى، و من آن کسى باشم که براى دانستن صلاح خود طلب کرده اى و من تو را راهنمایى میکنم و احوال دنیا و اهل آن را به تو مى شناسانم و یاور تو خواهم بود. شاهزاده گفت: اى حکیم راست گفتى، من همان پادشاه غریبم و تو آن کسى هستى که پیوسته در طلب او بوده ام، اکنون امر آخرت را برایم وصف کن که به جان خود سوگند که آنچه در باب دنیا گفتى، محض صدق و حقیقت است و من نیز از احوال دنیا امورى را مشاهده کردهام و زوال و فناى آن را دانستهام و ترک آن بر ذهنم خطور کرده است، و در نظرم حقیر و بى مقدار شده است. بلوهر گفت: اى شاهزاده! ترک دنیا کلید درهاى سعادت اخروى است، دنیا وسیله است نه هدف، هر کس طلب آخرت کند و آنرا که دل بریدن دنیاست بیابد، بزودى در آن سرا پادشاهى خواهد یافت، و چگونه در این دنیا زهد نورزى در حالیکه حقّ تعالى عقلى چنین به تو کرامت کرده است و تو مى بینى که اهل دنیا آن را براى این اجساد فانیه گرد مى آورند و بدن نه ثباتى دارد و نه قوامى، و هیچ ضررى را نمى تواند از خود دفع نماید، گرما آن را مى گدازد و سرما آن را منجمد مى سازد، و بادهاى سموم آن را از هم مى پاشد و آب غرقش مى کند و آفتاب مى سوزاندش. شاهزاده گفت: چنین مى پندارم که آن جماعتى که پدرم ایشان را کشت و به آتش سوزانید و از بلاد خود بیرون کرد، اصحاب و یاران تو بودند و طریقه تو را داشتند؟ بلوهر گفت: آرى، گفت: شنیدهام که جمیع مردم بر عداوت و مذمّت ایشان اتّفاق کرده بودند، بلوهر گفت: آرى چنین بوده است. گفت: اى حکیم سبب آن چه بوده است؟ بلوهر گفت: اى شاهزاده امّا آنچه در باب بدگویى مردمان نسبت به آنها گفتى، چه مى توان گفت در باره جماعتى که راست گویند نه دروغ، عالم باشند، نه جاهل، آزارشان به مردم نرسد، نماز بسیار به جاى آورند و خوابشان اندک باشد، و روزه گیر باشند، و به انواع بلاها مبتلا شوند و صبر پیشه کنند، و در احوال دنیا تفکّر کنند و عبرت گیرند، و دل به مال و اهل نبسته و طمع در مال و اهل مردم نداشته باشند؟ شاهزاده گفت: پس چگونه اهل دنیا در عداوت ایشان متّفق شدند در حالیکه در میان خود کمال اختلاف و نزاع دارند؟ بلوهر گفت: مثل ایشان در این باب مثل سگان مختلف و رنگارنگى است که بر مردارى جمع شده باشند و بر روى یک دیگر فریاد مى کنند و با یک دیگر در مى آویزند، در این هنگام اگر مردى به نزدیک آنان بیاید آنها دست از نزاع برداشته و متّفق شده و بر آن مرد حمله مى آورند و بر روى آن مرد مى جهند و فریاد برمى آورند در حالى که آن شخص را با مردار ایشان کارى نیست و منازعه اى در آن جیفه ندارد، امّا چون آن مرد را غریب و بیگانه مى شمرند از او وحشت مى کنند و با یک دیگر انس و الفت مى گیرند، با یک دیگر اتّفاق مى کنند هر چند پیش از آن در میان خود اختلاف و نزاع داشتند. بلوهر در دنباله گفت: آن مردار مثل متاع دنیاست و آن سگهاى رنگارنگ مثل انواع اهل دنیاست که براى دنیا با یک دیگر نزاع مى کنند و خون یک دیگر مى ریزند، و اموال خود را براى تحصیل اعتبارات آن صرف مى کنند و آن شخص که سگان بر او حمله مى آورند و او را به جیفه ایشان کارى نیست، مثل دیندارى است که ترک دنیا کرده و از آن کناره گرفته و با ایشان در امر دنیا منازعه ندارد، با این حال اهل دنیا با او دشمنى مى کنند، زیرا که نزد آنان غریب است. اگر تعجّب کردى پس تعجّب کن از اهل دنیا که جمیع همّت ایشان مصروف است بر جمع اموال دنیا و افزون طلبى و تفاخر و غالب آمدن در آن، و چون کسى را دیدند که دنیا را براى ایشان رها ساخته و از آن دورى کرده است، با او منازعه بیشترى دارند تا آن جماعتى که با آنها بر سر دنیا منازعه مى کنند، اى شاهزاده! اهل دنیاى مختلف الاحوال در منازعه کردن با آن جماعت چه حجّتى دارند؟ شاهزاده گفت: بیشتر سخن گوى و نیاز مرا برطرف ساز.
سلمان فارسی در جبهه هاى جنگ
راز عظمت، محبوبیت و ماندگارى سلمان، صحابى مخلص پیامبر (ص) چند بُعدى بودن شخصیت اوست.
به عبارت دیگر، سلمان، نه تنها ابرمرد ایمان و عبادت بود، بلکه در قلمرو علم و دانش نیز، مقام والایى داشت؛ آنجا که مى بایست از ساحت اهل بیت: دفاع کند، برمى آشفت و فریاد برمى آورد، به هنگام کار و تلاش نیز، نهایت سعى و کوشش خود را به کار مى بست. و هنگام دفاع از کیان اسلام، با وجود کهن سالی در جبهه هاى جنگ شرکت مى کرد. مواردى از حضور در جبهه هاى جنگ و رزم آورى و شجاعتها و فداکارى هاى مؤمنانه و دلسوزانه او را درجنگ خندق: نقشه شوم مشرکان مکه و کارشکنى منافقان مدینه که در سال سوم هجرت در قالب جنگ «احد» و براى نابودى پیامبر (ص) و اساس اسلام صورت گرفت، اگرچه با دسیسه یهود بود و موجب به شهادت رسیدن بیش از هفتاد تن از عزیزان و فرماندهان و یاران گرامى رسول خدا (ص) شد، ولى این جنگ خونبار، بر مقاومت پیامبر (ص) و یاران ایشان افزود و کینه عمیق ترى را در دل کافران و مشرکان و منافقان اسلام به جاى گذاشت، بر این اساس، همه دشمنان اسلام، که از گروه هاى مختلفى تشکیل مى شدند و قرآن جمع آنها قبایل یهودی را احزاب نامیده، براى نابودى آیین توحیدى اسلام، تصمیم گرفتند یک نبرد حساب شده و همه جانبه اى را ترتیب دهند و کار اسلام را یکسره کنند، بدین منظور گروهى از یهودیان مدینه، به مکه رفتند و با قبیله قریش که از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام (ص) بودند، پیمان نظامى بستند و به تدریج قبیله هاى: غطفان، بنى سَلیم، بنى اسد بن خُزیمه، بنى فزاره، بنى اشجع، بنى مروه، بنى قُریظه، بنى نَضیر و افراد مخالف دیگرى را به خود ملحق کردند و دست کم سپاهى ده هزار نفرى به فرماندهى ابوسفیان بن حرب که از قبیله قریش بود، را تشکیل دادند. هنگامى که پیامبر از این خبر خطرناک مطلع شد، با یاران مشورت کرد که براى دفاع بهتر است از شهر خارج شوند و در هرجا که با دشمن برخورد کردند با آنها بجنگند؟ و یا در مدینه بمانند و از شهر و مردم و کیان اسلام دفاع کنند. یارانى که مورد مشورت رسول خدا (ص) قرار گرفتند، هفتصد نفر بودند، از جمله یکى از آنها که سلمان بود که گفت: اى رسول خدا (ص) سپاه اندک ما، در برابر سپاه انبوه دشمن توان مقابله ندارد! رسول خدا (ص) فرمود: پس چه باید کرد؟ سلمان پاسخ داد: همان پیشنهاد شما بهترین است، در مسیرى که دشمن حمله مى کند، باید خندق حفر کنیم تا مانع حمله آنها شویم و بهتر بتوانیم دشمن را دفع کنیم، زیرا آنها از همه طرف نمى توانندحمله کنند. شیوه ما در ایران هم، چنین بود که در مواضعى که دشمن حمله مى کرد، خندق حفر مى کردیم. بر پایه این روایت: جبرئیل بر پیامبر (ص) نازل شد و با اشاره به سلمان، نظر او را تأیید کرد. اینکه گفته اند حفر خندق نظر سلمان بوده دروغی بزرگ است، سلمان مردم را تشویق کرد تا از نظر پیامبر اطاعت کنند و سلمان خود مسئولیت سازماندهی کارگران حفر خندق را بدست گرفت و مدیریت نمود، و در تمام مراحل کار از پیامبر اکرم مشورت و راهنمایی میگرفت. ادامه دارد..
پس از جنگ جمل مردی نزد حضرت امیرالمومنین علیه السّلام آمده و گفت: ای امیرمؤمنان، در این جنگ متوجّه امری شدم که از شدّت ترس روح از بدنم خارج و جسدم زایل و تباه گشته، و جانم به لب رسیده است! که در میان آنان هیچ فرد مشرکی را نمی بینم!. تو را به خدا، تو را به خدا مرا از این حیرت و سرگردانی درآور؟ اگر این ذهنیّت شرّ است که از آن توبه کنم، و اگر خیر و نیک است آن را بپرورانم، به من بگو که این واقعه تنها فتنه و آشوبی بود که تو فتنه گران را با شمشیر خود کشتی، یا آن مأموریتی بوده که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را بدان مخصوص ساخته است؟.
حضرت فرمود: حال که چنین است تو را آگاه سازم، و باخبر کنم، بدانکه در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله گروهی از مشرکان خدمت آن حضرت رسیده و مسلمان شدند، سپس از أبوبکر خواستند تا از پیامبر صلی الله علیه و آله بخواهد به آنها اجازه دهد تا نزد قوم خود رفته و پس از گرفتن اموال خود باز گردند، ابوبکر نیز درخواست جمع را به سمع پیامبر رساند و وی نیز اجازه داد، در اینجا عمر گفت: ای رسول خدا، نکند این گروه از اسلام به کفر برگردند؟ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: تو چه میدانی که آنان پس از حضور در میان قوم خود با افراد بیشتری نزد ما بازگشته و آنان نیز مسلمان شوند، سپس ایشان در سال بعد نیز توسّط أبوبکر از آن حضرت درخواست کردند که بروند و پیامبر نیز موافقت کرد و عمر باز همان حرفها را تکرار کرد، سپس پیامبر عصبانی شده و فرمود: بخدا سوگند فکر نمیکنم شما دست از این سخنان بی معنی بردارید، تا اینکه خداوند فردی از قریش را بر شما گسیل دارد که شما را به خداوند متعال بخواند و شما در اختلاف با او همچون گوسفندی وحشی که از گلّه جدا شده پراکنده شوید. ابوبکر گفت: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا آیا آن شخص منم؟ فرمود: نه. عمر گفت: آن فرد من منم؟ فرمود: نه. عمر گفت: ای رسول خدا پس آن فرد کیست؟ پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نیز اشاره به من که مشغول دوختن کفش آن حضرت بودم نموده و فرمود: او همان خاصف النّعل (وصله کننده کفش) در میان شما، پسر عمویم، و برادرم، و دوستم، بَری کننده ذمّه ام، این همان کسی است که دین مرا ادا، و وعده هایم را عملی میسازد، او مبلّغ رسالت من است، و بعد از من معلّم مردم است، اوست که پس از من مبیّن و تأویل کننده آیاتی از قرآن است که هیچ کس از آن باخبر نیست. چون آن مرد این سخنان را شنید گفت: ای امیرالمؤمنین همین کلام مرا بس است، زیرا که هیچ چیزی باقی نگذاشتی. راوی میگوید: بعدها آن مرد از طرفداران سرسخت آن حضرت علیه مخالفین شد.
صحیفه سجادیه
فرق میان انسان و حیوان، ستایش خداوند است
انسان شناسی- نگاهی به رابطۀ انسان با خداوند- فرق حمد و شکر- فرق ستایش و سپاس- آزادی و انسان
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَی مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَ أَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِی مِنَنِهِ فَلَمْ یَحْمَدُوهُ، وَ تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ. وَ لَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا.
ترجمه: سپاس خدای را، خدائی که اگر محروم میکرد بندگانش را از شناختن ستایشش- ستایش در برابر عطایای پی در پی که به آنها داده، و انبوه نعمت هائی که برای شان تمام کرده- در عطا هایش تصرف کرده و او را ستایش نمی کردند، و در رزق او به فراخی برخوردار میشدند و او را سپاس نمی گزاردند. و اگر چنین میبودند از حدود انسانیت خارج شده و در حد بهیمیّت قرار میگرفتند. و چنان میشدند که در کتاب استوار خود (قرآن) وصف کرده: «إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلا: آنان نیستند مگر مانند چارپایان بل گمراهترند. حمد= ستایش: حمد فعلی از افعال ارادی انسان است پس لابد آن را میشناسد و یا باید آن را بشناسد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: همه قرآن در سوره حمد مندرج است. و میبینیم که اولین آیۀ سورة حمد «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» است پس حمد هم نقش عظیمی دارد و هم دارای بار معنائی عظیم است. و لذا امام سجاد علیه السلام پس از توحید بلافاصله به نقش حمد میپردازد و این مطلب را بر مطالب مهم دیگر مقدم میدارد. امام سجاد علیه السلام، عدل را معیار و محور همه مسائل توحید قرار داد که اگر اعتقاد به عدل نباشد، همه اصول و باورهای توحیدی در هم میریزند. حمد و ستایش، معیار و محور انسانیت و انسان شناسی است که اگر انسان ستایشگر خدا نباشد، حیوان است بل گمراهتر از حیوان. میگوید: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّة» از حدود انسانیت خارج میشدند. و به صراحت میگوید که انسان حدود دارد و محدود است، آزاد نیست؛ محدود است به حدود عقل، عدل و اخلاق. و عرصه زیست انسان به فراخنای عرصه زیست حیوان نیست. حیوان از تعقل آزاد و از عدالت معاف، و از «حیاء» فارغ، و از اخلاق رها است. در نظام آفرینش، هر دارائی ای، هر داشتن و هر نعمتی، محدودیت آور است. در میان مخلوقات هر مخلوقی که نعمت کمتر دریافت کرده آزادی بیشتری دارد. و هر چه نعمت بیشتر، آزادی محدودتر. یک قلوه سنگ ممکن است در هر مکانی باشد و به بقای خود ادامه دهد. اما یک گیاه نمیتواند مانند آن سنگ در هر جائی به بقای خود ادامه دهد. زیرا او نعمتی به نام «حیات نباتی» دریافت کرده که سنگ از آن محروم است. شرایط لازم برای زیست و بقای حیوان نیز نسبت به گیاه بیشتر است، زیرا حیوان روح دوم دارد بنام روح غریزه. و هر چه شرایط لازم بیشتر باشد، محدودیت نیز بیشتر میگردد. انسان علاوه بر روح نباتی و روح غریزه، دارای روح سوم نیز میباشد که «روح فطرت» است (و همین روح منشأ عقل، عدل و اخلاق است) و به همین دلیل شرایط لازم برای زیست و بقای او بیشتر است تا حیوان. بنابراین: در نظام آفرینش جهان، انسان محدود ترین موجود است. آفتها و آسیب ها: در نظام آفرینش هر چیز و هر پدیده ای به همان میزان آسیب پذیر و در خطر آفت قرار دارد، که نعمت دارد. و به همان میزان که از نعمت محروم است آفت و آسیبش کمتر است.
محدودیت آفرینش نه تنها لازم است بلکه باید انسان در حفاظت از آن بکوشد، این محدودیت به هر میزان شکسته شود به همان میزان به عرصه حیوانیت نزدیک میشود. آزادی اجتماعی: حرّیت و آزادی خواهی تنها در محور «رابطۀ افراد انسان با همدیگر» و حقوق اجتماعی، پسندیده است، بل لازم و ضروری است. و عکس آن یعنی محدودیت انسان در حقوق اجتماعی نکوهیده است: «لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّا» : برده دیگران نباش که خداوند تو را آزاد آفریده است. پس چیزی بنام آزادی و چیزی بنام محدودیت، در دو عرصه باید بررسی شوند؛ زیرا در عرصۀ آفرینش محدودیت ارزشمند است و ضرورت دارد و حفظ آن لازم است. و در عرصه حقوق اجتماعی، آزادی ارزشمند است و ضرورت دارد. بنابراین باید هم حدود آفرینشی محفوظ بماند و هم حقوق اجتماعی کاملاً رعایت شود.
اگر قلمرو این دو عرصه با همدیگر مخلوط نگردد، انسان در مسیر زندگی صحیح قرار میگیرد. اما رعایت مرز میان این دو بغرنج ترین و مشکلترین مسئلۀ بشر بوده است، و به شدت نیازمند یک معیار است که قلمرو این دو عرصه را محفوظ بدارد. معیار عبارت است از حمد و ستایش: آزادی اجتماعی به وسیله «حمد» حاصل میشود و حمد معیاری است که ماهیت آزادی اجتماعی را تعریف میکند. الحمدلله: حمد فقط برای خداست و غیر خدا را نباید حمد (ستایش) کرد. کسی آزاد است که غیر خدا را ستایش نکند. و کسی که شخص دیگر را ستایش میکند، او بنده آن شخص است و آزاد نیست. و حتی کسی که خودش را ستایش میکند او آزاد نیست برده خودش است.
انجیل و ظهور مهدی موعود
رساله پولس به رومیان: زیرا یقین میدانم که دردهای زمان حاضر نسبت به آن جلالی که در ما ظاهر خواهد شد، هیچ است… و آن که برای حکمرانی اُمّتها مبعوث شود، امید اُمّتها بر وی خواهد بود. این تعبیر هم تعبیر دقیقی است که در احادیث اسلامی آمده است، و جالب توجّه اینکه: همانگونه که در بشارات تورات تذکّر دادم، در ترجمه عربی انجیل با تعبیر «قائم» آمده است، و تعبیر «حکمرانی اُمّتها» و «امید اُمّتها» جالب توجّه است «زیرا این را به شما از کلام خدا میگوییم که ما که زنده و تا آمدن خداوند باقی باشیم بر خوابیدگان سبقت نخواهیم جست؛ زیرا خداوند با صدا و با آواز رئیس فرشتگان، و با صور خدا از آسمان نازل خواهد شد، و مردگان در مسیح اول خواهند بر خاست. آنگاه ما که زنده و باقی باشیم با ایشان در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا استقبال کنیم و همچنین همیشه با خداوند خواهیم بود».بطوری که ملاحظه میشه این فراز از عهد جدید با روایات اسلامی وجوه مشترک فراوانی دارد که از آن جمله است:
۱ - نزول حضرت عیسی علیه السلام
۲ - صیحه آسمانی.
۳ - زنده شدن گروهی از افراد صالح.
۴ - آمدن او بر فراز ابر.
۵ - ربوده شدن یاران حضرت ولی عصرعلیه السلام از محرابها و رختخوابهای خود، و انتقال یافتن آنها بر فراز ابرها، همه این موارد در احادیث اسلامی آمده، و با این فقرات انجیل دقیقاً منطبق است.
علم شیمی
از مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) در مورد کیمیا (شیمی) سؤال شد. فرمود: کیمیا آب جامد، هوای راکد، آتش گردان و زمین سیال است. بار دوم از حضرت پرسیده شد، کیمیا از چیست؟ فرمود: از جیوه، سرب، زاج، آهن و زنگار مس سبز میباشد. در کتاب عجائب الکیمیاء، تألیف اوت مکدوچل، ترجمه دکتر احمد ریاض و دکتر یوسف صلاح الدین آمده است: این چیزها اجسام اولیه و مواد خام کیمیاست. دکتر زکی نجیب محمود در کتاب جابر بن حیان، دانشمند شیمیدان، میگوید: جابر بن حیان در چند جا تصریح میکند که منبع علم او پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی بن ابی طالب و جعفر صادق و یا سایر اعضای این خاندان شریف است. او میگوید: از کتب من، دانش پیامبر و علی و مولایم امام صادق و سایر فرزندان این خاندان شریف از علم سابق و حال و آینده تا قیامت را برگیرید. شکی نداریم که جابر بن حیان اولین کیمیاگر عرب و شاگرد امام جعفر صادق، نوه علی (علیه السلام)، است و در این علم بیش از سیصد کتاب دارد که بسیاری از آنها به لاتین و آلمانی ترجمه شده و غرب از این کتاب ها استفاده های زیادی کرده است. خود جابر تصریح میکند و قسم میخورد که هر چه از علم کیمیا دارد، از امام علی (علیه السلام) و فرزندان او دارد.
کابالا
ابوالعلای عفیفی که فصوص را تصحیح کرده است در بیت زیر را از محی الدین آورده است:
عقد الخلائق فی الِاله عقائداً
و انا اعتقدتُ جمیع ما عقدوه
مردمان مختلف درباره خدا عقیده های مختلف دارند، و من به همةه آنچه آنان معتقد شده اند، معتقد هستم.
و نیز دیگر اشعار او را درباره این مسلک فرا ادیانی، ملاحظه فرمائید:
لقد کنت قبل الیوم انکرت صاحبی
پیش از این دوستم را بد میپنداشتم و دفع میکردم
اذا لم یکن دینی الی دینه دان
چون دین من با دین او سازگار نبود
وقد صار قلبی قابلاً کلّ صورة
و اینک قلبم پذیرای هر عقیده گشته است
فدیراً لرهبان و مرعی لغزلان
دیری برای راهبان و چراگاهی برای آهوان جوان شده است
و بیت نیران وکعبة طائف
هم آتشکده است و هم کعبه برای طواف کنندگان
و الواح تورات و مصحف قرآن
هم الواح تورات و هم مصحف قرآن شده است
ادین بدین الحبّ انّی توجّهت
متدین به دین حبّ هستم که خودم به راه انداختهام
رکائبه فالحبّ دینی و ایمانی
مرکب های آن را پس «محبت» دین و ایمان من است. حالا یکی نیست به این مردک دیوانه و کابالیست بگوید: مردک، تولا و تبرا چه شد، اصلا تو نوکر می هستی که دین سازی میکنی و خودت رو بالاتر از پیامبر خاتم معرفی میکنی؟ پس شیطون باید برود مرخصی و تو به جایش خلق را گمراه کنی.
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
حافظ
کار و تلاش
احادیثی در باره کار و کوشش
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): طَلَبُ الحَلالِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَةٍ. کار کردن برای کسب مال حلال، بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): امْنُنْ عَلَیْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْکَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ. خدایا نعمت نشاط و را به ما ارزانی دار و از سستی، کسالت، عجز، بهانه آوری، ضرر، دل مردگی و ملال، محفوظمان دار.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): إنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لا یُکَفِّرُها صَلاهٌ وَ لا صَدَقَهٌ، قِیلَ یا رسولَ اللهِ فَما یُکَفِّرُها قالَ الهُمُومُ فی طَلَبِ المَعِیشَهِ. بعضی از گناهان به وسیله نماز و صدقه هم آمرزیده نمی شوند. مگر با جدیت و تلاش در طلب معیشت.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): اَلْعِبادَةُ عَشَرَةَ اَجْزاءٍ تِسْعَـةٌ مِنْها فی طَلَبِ الْحَلالِ. عبادت ده جزء است که نه جزء آن در کار و تلاش برای به دست آوردن روزی حلال است.
قال علی (علیه السلام): قَلیل تَدُوم عَلیه، أرجَی مِن کَثِیر مَملُولٍ مِنه. کار (خیر) اندک، که بر آن مداومت ورزی، از کار بسیار که از آن خسته شوی، امیدوار کنندهتر است.
قال علی (علیه السلام): إذا هبت أمراً فقع فیه، فإنّ شدّة توقّیه أعظم ممّا تخاف منه. هرگاه از کاری ترسیدی، خود را بـه کام آن بینداز، زیرا ترس شدید از آن کار، دشوارتر و زیانبارتر از اقدام به آن کار است.
قال علی (علیه السلام): إنَّ سَمتَ هِمَّتکَ لإصلاحِ النّاس فَابدَء بِنَفسِک، فَإن تُعاطِیک صلاح غَیرِک و أنتَ فاسِدٌ أکبَر العَیب. اگر همت والای اصلاح مردم را در سرداری، از خودت آغاز کن، زیرا پرداختن تو به اصلاح دیگران، در حالی که خود فاسد باشی بزرگترین عیب است.
قال الحسن (علیه السلام): اِتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ وَ جِدُّوا فی الطَّلَبِ وَ تِجاهِ الْهَرَبِ وَ بادِرُوا الْعَمَلَ قَبْلَ مُقَطِّعاتِ النَّقِماتِ وَ هادِمِ الَّذّاتِ. ای بندگان خدا! تقوا پیشه کرده و برای رسیدن به خواستهها تلاش کنید و از کارهای ناروا بگریزید و قبل از آنکه ناگواری ها به شما روی آورند و نابود کننده لذات [مرگ] فرا رسد، به کار[های نیک] مبادرت ورزید.
قال الباقر (علیه السلام): إیَّاکَ وَ الْکَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ. از تنبلی و بی حوصلگی بپرهیز، زیرا که این دو کلید هر بدی میباشند.
قال الباقر (علیه السلام): إنِّى لأبغضُ الرَّجُل أن یَکُون کسلاناً عَن أمرِ دُنیَاه، و مَن کَسَل عَن أمرِ دُنیاه فَهُو عَن أمر آخِرتِه أکسلَ. من مردى را که در کار دنیایش تنبل باشد مبغوض میدارم و کسى که در کار دنیا تنبل باشد، در کار آخرتش تنبل تر است.
قال الصادق (علیه السلام): تَرْکُ التِجارَة ینْقَصُ الْعَقْلَ. رها کردن کسب و کار، عقل را کم میکند.
قال الصادق (علیه السلام): مَن طَلَبَ الدُّنیا اِستِعْفافاً عَنِ النّاسِ وَ سَعْیاً عَلی اَهْلِهِ وَ تَعَطٌّفاً عَلی جارِهِ لَقَی اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَوْمَ الْقِیامَـةِ وَ وَجْهُهُ مِثلُ القَمَرِ لَیْلَـةَ الْبَدْرِ. هرکس دنیا را طلب کند به قصد این که آبروی خود را از مردم حفظ، رفاه خانوادهاش را تأمین و به همسایهاش کمک کند، وقتی با خدا دیدار کند، چهرهاش همانند ماه شب بدر میدرخشد.
قال الصادق (علیه السلام): کُلُّ ذیصَناعَةٍ مُضطَرًّ اِلی ثَلاثِ خِصالٍ یَحْتلِبُ بِها الْکَسْبَ: و هُوَ اَن یَکُونَ حاذِقاً بِعِلْمٍ مُؤَدّیاً لِلْاَمانَةِ فیهِ، مُسْتَمیلاً لِمَنِ اسْتَعْمَلَهُ. هر اهل فنی برای موفقیت در کسب و کار خود (که کارش بگیرد) به سه مطلب نیازمند است: 1- متخصص بودن در کاسبی، 2- امین بودن ، 3- خوشبرخورد بودن.
قال الصادق (علیه السلام): مَنْ طَلَبَ التَّجارَةَ اِستَغْنَی عَنِ النّاسِ. هرکس دنبال تجارت رود از مردم بینیاز میشود.
قال الصادق (علیه السلام): یا هِشامُ! اِنْ رَأَیت الصِّفَّینِ قَدِ الْتَقَیا فَلا تَدَعْ طَلَبَ الرِّزقِ فی ذلکَ الْیوْمِ. اگر در خط مقدم جبهه، درگیری شروع شد، باز هم کار کردن و طلب روزی را در آن روز ترک نکن.
قال الصادق (علیه السلام): اَلکادُّ عَلَی عِیالِهِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللهِ. کسی که خود را برای روزی خانوادهاش به زحمت میاندازد و کار میکند مانند رزمندهاست که در راه خدا میجنگد.
قال الصادق (علیه السلام): لا تَکسِلُوا فِى طَلبِ مَعایِشَکُم فَإنَّ آبائَنا کَانُوا یَرکَضُون فِیها و یُطلِبونَها. در طلب روزى و نیازهاى زندگى تنبلى نکنید، چرا که پدران و نیاکان ما به دنبال آن میدویدند و آنرا طلب مى کردند.
قال الصادق (علیه السلام): لاتَکسل عَن مَعِیشَتک فَتَکون کَلّاً عَلى غَیرک. در معاش دنیوى خود تنبلى مکن تا سربار دیگران نباشى.
قال الکاظم (علیه السلام): اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَیبْغِضُ الْعَبْدَ النَوّامَ، اِنَّ اللهَ یبْغِضُ الْعَبْدَ الفارِغَ. خداوند دشمن بنده ای است که زیاد می خوابد و بیکار است.
ابو عمرو الشیبانی: رأیت أبا عبدالله وبیده مسحاة وعلیه إزار غلیظ یعمل فی حائط له والعرق یتصابّ عن ظهره فقلت: جعلت فداک أعطنی أکفک فقال لی: إنّی احبّ أن یتأذّی الرجل بحرّ الشمس فی طلب المعیشة. ابو عمرو شیبانی نقل می کند: امام صادق (علیه السلام) را دیدم که در دستش بیلی بود و ازاری ضخیم بر تن داشت و در بوستان خود کار می کرد و عرق از پشت او سرازیر بود. عرض کردم: فدایت شوم! اجازه بدهید من به جای شما کار کنم. فرمود: من دوست دارم که مرد برای تأمین معیشت خود در گرمای آفتاب اذیّت شود.
قال علی (علیه السلام): المداومة المداومة! فإنالله لم یجعل لعمل المومنین غایة الا الموت. در کار پیگیر باشید، زیرا خداوند برای کار مؤمنان پایانی جز مرگ قرار نداده است.
قال الصادق (علیه السلام): إذا کان الرجل علی عمل فلیدم علیه سنة، ثم یتحول عنه إن شاء الی غیره؛ وذلک إن لیلة القدر یکون فیها فی عامه ذلک ما شاء الله إن یکون. هرگاه شخصی کاری را آغاز کند، باید تا یک سال آن را ادامه بدهد. سپس اگر خواست، به کار دیگری بپردازد؛ زیرا شب قدر. که آنچه خداوند میخواهد مقدّر میکند. در آن یک سال وجود دارد.
الإمام الصادق (علیه السلام): لمّا سئل عن أفضل الأعمال.: الصلاة لوفت ها، وبرّ الوالدین، والجهاد فی سبیل الله. امام صادق(علیه السلام) در پاسخ به پرسش از بهترین کارها. فرمود: نماز به وقت، نیکی کردن به پدر و مادر و جهاد در راه خداوند.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): إن الله تعالی یحب إذا عمل إحدکم عملا إن یتقنه. خداوند تعالی دوست دارد که هرگاه فردی از شما کاری کند آن را محکم ( و بیعیب) انجام دهد.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): اعمل لدنیاک کأنّک تعیش أبداً، واعمل لآخرتک کأنّک تموت غداً. برای دنیای خود چنان کار کن که گویی جاودانه زندگی میکنی و برای آخرتت چنان کار کن که گویی فردا خواهی مرد.
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
سعدی
خود فروخته هایی مانند کسروی تبریزی با احمد امین مصری و مردوخ (مردود) کردستانی و امثالهم، با دروغ پردازی های خود تنها به قاضی رفته اند که نسبت جعّالی به شیعیان داده اند! آنها نمیدانند که شیعیان چون معتقد به مبدأ و معادند و پیرو عترت طاهره صادقین اند، ابداً دروغ نگفته و جعل خبر نمی نمایند؛ چه آنکه احتیاجی به جعل خبر ندارند؛ زیرا تمامی علمای جماعت، با ما در نقل فضایل اهل بیت علیه السّلام هم صدا هستند؛ از جمله امامان اهل تسنّن که از پیشوایان و ائمه اربعه آنها میباشد، محمد بن ادریس شافعی است که مکرّر، نظماً و نثراً، اقرار و اعتراف به فضایل و مناقب اهل البیت علیه السّلام نموده است. در حالیکه کسروی ملعون، بیشرمانه بدترین اهانتها را به ساحت مقدس معصومین نموده، خدا عذابشو زیاد کنه، و چوب نیم سوخته نثار ماتحتش کنه که اینقدر جوانان ساده لوح را به گمراهی کشید.
وصیتنامه حضرت زهرا سلام الله علیها
بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنه حق، والنار حق، و ان الساعه آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور. یا علی، انا فاطمه بنت محمد، زوجنی الله منک لا کون لک فی الدنیا والاخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی، و غسلنی، و کفنی باللیل، وصل علی، و ادفنی باللیل، و لا تعلم احدا، و استودعک الله، و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامه. »
بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت نامه ی فاطمه، دختر رسول خدا، صلی الله علیه و آله و سلم است. وصیت میکند در حالیکه شهادت میدهد که معبودی جز خدا نیست و حضرت محمد بنده و فرستاده ی خداست، و بهشت و آتش جهنم حق است، و قیامت خواهد آمد و شکی در آن نیست، و مسلماً خداوند اهل قبور را بر خواهد انگیخت. ای علی، من فاطمه، دختر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستم که خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو به من از دیگران سزاوارتر هستی، مرا شب حنوط کن و غسل بده و کفن کن، و شب بر من نماز بگزار و دفن کن و به هیچ کس اطلاع نده. تو را به خدا میسپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام میفرستم.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
معرفی بخشی از کتاب: ملت غیور ایران، از آغاز اشغال لانه جاسوسی آمریکا عهد کرده بودیم که اسناد و مدارک این جاسوس خانه را که متعلق به تمامی ملت ایران است، در اختیار افکار عمومی ایران و جهان قرار دهیم. عهد کرده بودیم که خطوط شیطانی نفوذ آمریکای جنایتکار را در ایران نشان دهیم. عهد کرده بودیم که همراه با رسوا ساختن مزدوران و جاسوسان آمریکایی اسیر در دست ملت، شیوههای عملکرد اعمال شیطانی آمریکا را در ویران کردن ایران فاش سازیم. تاکنون بیشترین تلاش و کوششمان را بر آن گذاشتیم تا بتوانیم به افشاگری علیه آمریکا و جاسوسان سفارت پرداخته و از این طریق به ملتهای جهان به ویژه ملت مسلمان ایران نشان دهیم که سفارت آمریکا پوششی جهت اعمال جاسوسی آمریکا بیش نبوده است، و تا حدودی هم موفق شدیم و با افشای اسناد اخیر واضح شد که مأموران سیا چگونه با پاسپورت جعلی به عنوان افراد سفارت به کار مشغول شده بودند، و برنامههای توطئه و تخریب علیه انقلاب اسلامی ایران را هدایت و رهبری میکرده اند. همانطور که در افشاگریهای برای ملت ایران روشن گردید، مأموران سیای سفارت به طرق گوناگون، منجمله تماس و دعوت به مهمانی، ملاقات با روشنفکران غربزده و سرمایه داران وابسته، سعی در جلب نظر این افراد جهت منابع اطلاعاتی و کسب اخبار داخلی ایران میکرده اند. روشنفکران غربزده و سرمایه داران وابسته بنا به ماهیت غیر مردمیشان، به سادگی خود را در اختیار آمریکای چپاولگر قرار داده و در خیانت به امت مسلمان ایران هیچگونه ابایی نداشتند. در این رابطه است که درصدد برآمدیم تا نمونههایی از این اسناد را جهت آگاهی ملت عزیز ایران افشا نماییم.
چرا باید از خون درویش گنج
که او شاد باشد تن وجان به رنج
از آن کس که بستد بدو بازده
از آن پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درش
به بیداری کشور و لشکرش
فردوسی
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: همانا براى خداوند بندگان برجسته و شایسته اى وجود دارد که خداوند آنها را همین آفرینش و زمین خود آفریده است، و آنان را براى برطرف کردن نیازهاى برادران دینى آفریده ، آنان حمد و سپاس را مایه مجد و بزرگى مى دانند و خداوند سبحان بزرگوارى هاى اخلاقى را دوست مى دارد و در خطاب نمودن به پیامبرش فرموده است : (انک لعلى خلق عظیم: همانا تو بر اخلاقى بزرگ هستى) که این اخلاق بزرگ همان سخاوت و خوش خلقى است.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: بنده اى مزه ایمان را نمى چشد مگر اینکه بداند که آنچه به او رسیده نمى توانست به او نرسد و خطا رود و آنچه که به خطا رفته و به او نرسیده، نمى شد که به او برسد و بداند که زیان رساننده و سوددهنده فقط خداى عزوجل است.
حدیث :
از على علیه السلام روایت است که فرمود: جبرئیل علیه السلام بر حضرت آدم علیه السلام فرود آمد و عرض کرد: اى آدم ! از جانب خداى به من دستور داده شده که تو را بین یکى از سه چیز مخیر گردانم آن را اختیار کن و آن دو دیگر را واگذار. پس آدم علیه السلام به او گفت : اى جبرئیل ! آن سه چیست ؟ جبرئیل علیه السلام گفت : عقل ، حیا، دین . آدم علیه السلام فرمود: من عقل را انتخاب مى کنم . پس جبرئیل علیه السلام به حیا و دین گفت : برگردید و او را واگذارید، آن دو گفتند: اى جبرئیل ! به ما دستور داده شده که همواره هر جا که عقل هست همراه او باشیم . جبرئیل گفت : خودتان مى دانید و عروج کرد و به آسمان رفت.
حدیث :
راوى گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم : عقل چیست ؟ فرمود: آنچه که به سبب آن پروردگار مهربان عبادت مى شود و به وسیله آن بهشت به دست مى آید. عرض کردم : پس آنچه که در معاویه وجود داشت چه بود؟ فرمود: آن زیرکى و شیطنت بود که به عقل شبیه است و عقل نیست.
چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر و در عین حال ساده دل. یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد. بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده. از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟ اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته! چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست. آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا. گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟ گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم. این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده. گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر. با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم: چه دروغی گفتیم آقا؟ گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم: چی شده مگه آقا؟ گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی! یه نفس راحتی کشیدم و گفتم: آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا. گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد.

کسی که تو رو نصیحت میکنه لزوما خودش کامل نیست، اما ممکنه همون چیزی رو به تو بده که بدنبالش هستی.
اردشیر زاهدی در کتاب «۲۵ سال در کنار پادشاه» روایت میکند: شاه در گفتگویی با هنری کیسینجر با خشم گفت: اکنون متوجه شدهام که آمریکاییها مردمی ناسپاس و نامرد هستند. من تمام عمرم را در خدمت به ایالات متحده آمریکا گذراندم، و اکنون آمریکا حتی اجازه نمیدهد در یکی از بیمارستانهای آن کشور بستری شوم. شاه سپس با حسرت افزوده است: من دیر متوجه خوب و بد شدم. ای کاش میشد تاریخ یکبار دیگر تکرار شود تا به جبران یک عمر دوستی با شما، به دشمنی با شما برخیزم. زاهدی مینویسد: شاه تأکید داشت که سرنوشتش باید (درس عبرتی) برای دیگر کشورهای منطقه باشد تا دل به حمایت آمریکا نبندند و به وعدههای آن اعتماد نکنند. کتاب ۲۵ سال در کنار پادشاه، خاطرات اردشیر زاهدی، انتشارات عطائی، صفحه ۳۸۰ (قابل توجه هر غرب گرای غرب گدا)
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آنسوی مرغزار، نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم میخورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون میکشد، آن را در کمانش میگذارد و نشانه میرود. کماندار پیر از او میخواهد آنچه را میبیند شرح دهد. جنگجو میگوید: آسمان را میبینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر میگوید کمانت را بگذار زمین، تو آماده نیستی. جنگجوی دومی پا پیش میگذارد و آماده تیراندازی میشود. کمانگیر پیر میگوید هر آنچه را که میبینی شرح بده. جنگجو میگوید فقط هدف را میبینم. کمانگیر پیر فرمان میدهد پس تیرت را بینداز. جنگجو تیر را می اندازد و بر نشان مینشیند. کمانگیر پیر میگوید عالی بود. راستش گفتی، چون تا موقعی که تنها هدف را میبینید، نشانه گیری تان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمیشود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
دنیا بازیچه پدرسوخته ها
ایدن، در یادداشتهایش مینویسد: ما نمیتوانستیم در برابر ظلمهای اسقاطیل به اعراب کوچکترین کمکی به آنها بکنیم، چنانچه چند سال پیش، وقتی یکی از هواپیماهای جنگی اسقاطیل، از حدود اردن تجاوز کرده و چند روستا را بمباران کرد، دستگاه حاکمه اردن، از ما کمک خواست ولی همین که هواپیماهای ما آماده شدند، تلگرافی رسید مبنی بر اینکه حتّی یک هواپیما هم نباید از جا حرکت کند (اخته کردن یعنی همین) بنا بر این نه تنها امروز، یهود در مقابل مسلمانان قرار گرفته بلکه کشورهای اروپائی و قسمتی از کشورهای شرقی که نوکر سیاست آنها هستند نیز، با آنها دست داده و با مسلمانان جنگ میکنند. برای آنکه به قدرت پوشالی و فریبکار یهود بیشتر پی برده باشیم، لازم میدانیم که قطعه هائی از کتاب (کُنْت فی اسرائیل) تألیف روزنامه نگار مشهور مصری، ابراهیم عزّت براتون ترجمه کنم:
الف: بازی.... بر چند بند؟
ما قبل از هرچیز یهودی هستیم و برای ما فرق نمیکند، که از اعضاء کمونیسم باشیم و یا از اتباع امپریالیسم، زیرا (ما قبل از هرچیز یهودی هستیم) و اینگونه احزاب هرگز نمیتواند در یهودی بودنمان کوچکترین تأثیری داشته باشد. چنانچه آمریکا علیه شوروی اعلام جنگ کند، یهود آمریکا اوّلین کسانی خواهند بود که به میدان جنگ خواهند رفت و اگر شوروی آمریکا را مورد هجوم قرار دهد، یهود ساکن شوروی نخستین کسانی خواهند بود که شوروی را تأیید میکنند و بدین نحو همیشه موقعیت خود را در جهان حفظ خواهیم کرد (از گفتههای ناحوم گولدمان، رئیس سازمانهای صهیونیسم جهانی)
ب: به امید سیطره صنعتی بر شرق!
این همه کارخانه را به خاطر یک چیز تأسیس کرده اند و آن سیطره اقتصادی بر خاورمیانه است. در واقع ما نمیتوانیم تمام این مصنوعات را (اسرائیلی) بدانیم زیرا اکثر سرمایه داران و صاحبان این کارخانجات (آمریکائی) هستند، هر کارخانه ای را که مشاهده کردم، هدیه یکی از هیئتها و جمعیتهای آمریکا بود. اسرائیل بواسطه کمکهای دولتهای خارجی زندگی میکند و حتّی دبستانها، دبیرستانها و دانشگاههایش را دیگران تأمین میکنند!
ج: کارهای دسته جمعی
روز اوّل (مایو) که مطابق بزرگترین عید اسقاطیل است، طبق دستور دولت تمام طبقات از شهر خارج گشته نزدیک مرزهای (مصر و اسقاطیل) مشغول حفر خندق و زراعت میشن. در بین جمعیت گروهی از وزیران، وکلای مجلس، وکلای دادگستری و شخصیتهای بزرگ مملکت هم هستن.
د: اسرائیل.... مادر عطوف و مهربان کمونیسم.
مؤسسه (هستورت) یا (اتّحادیه کارگران اسرائیل) که بزرگترین سازمانهای اسقاطیلی است و بر تمام شؤون مملکت سلطه دارد، مبادی (کمونیسم) را تطبیق میکند! این سازمان حقّ دارد که کارگر را بدون مزد استخدام کند. در تمام محلاتی که تابع (هستورت) است و به نام (کاربوتز) نامیده میشود، یک عکس استالین و تروتسکی بر دیوار نصب شده است. در این مؤسسه بیش از۵۵۰ نفر کارگر شرکت دارند و در واقع۹۰٪ ملّت اسقاطیل را این مؤسسه تشکیل میده.
ه: وسائل بیکاری.
در شهر (ناصره) صدها عرب روزهای خود را به بیکاری و نشستن در قهوه خانهها میگذرانند. کلمه عربهای گشاد از اینجا رواج پیدا کرد، معمولاً افتتاح قهوه خانه در شهرهای عرب نشین بی مانع و در شهرهای یهودی ممنوع است. ادامه دارد..
کوروش خبیث
از جایی که بعد از گذشت ۲۵ قرن، صحبت کردن در مورد کوروش مشکل هست، ناچاریم به اسناد معتبر تاریخی رجوع کنیم، قطعاً اگر کوروش آدم خوبی باشه، من خودم اولین نفری هستم که با ادب و افتخار در مقابلش زانو میزنم. اما اگر آدمی حروم زاده و یهودی و جنایتکار باشه، دیگه قضیه فرق میکنه، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه السلام میفرماید: کسی که ظالمی رو تحسین و تایید کند، روز قیامت در حالی محشور میشود که ظلم و جنایات ظالم، در پرونده این شخص ثبت شده. با این مقدمه ادامه میدهیم ببینیم این مردک که بود و چه کرد؟ اولاً کوروش یهودی و در مدت نزدیک به سی سال سراسر شرق باستان را با سپاهش تاخت و آنرا به میدان بزرگ جنگ و ناامنی و خونریزی بدل کرد. میدانی که یک سوی آن در غرب آناتولی و سوی دیگرش در شرق آسیای میانه بود. پس محدوده ای کوچک از یک شهر، یا یک کشور نبوده، تعداد مردانی که در طول این سالیان دراز کشته و معلول شدند، شمار زنان و اطفالی که بیوه و یتیم و بیخانمان و فروخته شدند، میزان اموالی که به غارت رفت، هزینههایی که از دسترنج مردم بینوا تأمین شد و بر دوش آنان تحمیل گردید، خسارتهایی که به اقتصاد و کشاورزی و بازرگانی و پیشهها وارد آمد، زمینهای سوخته و ویرانی که بر جای ماند، و آسیب و رنجی که به جان و روان، و به فرهنگ و تمدن و آینده بشریت رسید، غیر قابل محاسبه و تخمین است. خب چرا میگن کوروش کبیر دنیا رو بدون کوچکترین جنگ و خونریزی فتح کرد و مردم دنیا همه ازش استقبال کردند؟ خب رجوع کن به عقلت، اون مردم ایران بودند که بخاطر علاقه به اسلام، مقاومتی نکردند، وگرنه کوروش به نقل تاریخ، خونخواری کثیف و فاسد بوده که بسیاری از ملتها بجای مقاومت در مقابلش، یا فرار میکردند و یا خودکشی میکردند، حالا باید دید این خونخوار هوسباز و حرامزاده، چه بلایی بر سر خلق میآورده که کشاورز و صنعتگر بیچاره دست به خودکشی میزده؟ اول کمی روی این جملات فکر کن تا طبق اسناد تاریخی، شجره ی این حرامزاده ی یهودی خبیث رو برات با سند و مدرک بیرون بکشم. ادامه دارد..
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت دوم
ادامه از قبل.. و هدیه ای به وی دادم (که ظاهراً پارچه بوده) سپس به او گفتم: مرا از بانوی خودت فاطمه اطهر آگاه کن، و آنچه را که بعد از فوت پدرش متحمل شد برایم شرح بده! ورقة بن عبداللَّه میگوید: وقتی او سخن مرا شنید (تَغَرْغَرَتْ عَیْنَاهَا بِالدُّمُوعِ ثُمَّ انْتَحَبَتْ نَادِبَةً) چشمانش پر از اشک شد، آنگاه با ناله و ندبه گفت: غم و اندوه مرا تازه کردی. نگرانیهایی را که در قلب من نهان بودند زنده کردی، اکنون بشنو تا آنچه را که از حضرت فاطمه اطهر مشاهده کردم برایت بگویم. بدان وقتی که پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم از دنیا رحلت کرد، مردم از صغیر و کبیر برای آن حضرت ضجه و گریه کردند. مصیبت رحلت پیامبر خدا برای نزدیکان و یاران، دوستان و غریبان و خویشاوندان بسیار جانکاه تر بود. هیچ زن و مردی از نزدیکان را نمیدیدی که سر به گریبان گریه و ناله و ندبه نداشته باشد. در میان اهل زمین و اصحاب، و خویشاوندان و دوستان، کسی نبود که هم اندازه بانوی من حزن و اندوه داشته باشد. هر روز که میگذشت غم و غصه بانوی من بیشتر میشد و گریه اش شدت میگرفت. هفت روز بود که ناله فاطمه اطهر آرام نمیشد و ضجه اش آرام نمیگرفت (بمیرم الهی) هر روز گریه حضرت زهرا از روز گذشته بیشتر میشد. روز هشتم که فرا رسید، فاطمه اطهر هر آنچه غم و اندوه که در درونش داشت بیرون ریخت، و از روی بیقراری از خانه خارج شد و فریاد کشید. گویی که او با دهان مبارک پیامبر اسلام سخن میگوید (بی بی در گفتار و حتی شیوه راه رفتن، بسیار شبیه پیامبر بوده) در همین موقع بود که زنان مدینه دویدند، کودکان از جایگاه خود خارج شدند، صدای گریه و ضجه مردم بلند شد. مردم از هر طرف آمدند، چراغها را خاموش کردند که صورت زنان پیدا نباشد (ظاهراً در تاریکی شب بوده) زنان خیال میکردند که پیغمبر معظم اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم سر از قبر بیرون آورده! مردم از مشاهده آن منظره دلخراش دچار ترس و حیرت شده بودند. حضرت زهرای اطهر برای پدر بزرگوارش ناله و ندبه میکرد و میفرمود: (وا ابتاه! وا صفیاه! وا محمداه! وا ابا القاسما! وا ربیع الارامل و الیتامی! من للقبلة و المصلی؟ و من لابنتک الوالهة و الثکلی): ای پدرجان، ای برگزیده خداوند، ای محمد، ای اباالقاسم، و ای مایه دلگرمی بیوه زنان و یتیمان، دیگر چه کسی به قبله و مسجد بپردازد؟ (اشاره به غصب خلافت) و چه کسی از دختر سرگشته و فرزند مرده حمایت کند؟ سپس در حالیکه دامن لباسش به زمین کشیده میشد، بسوی قبر پدر بزرگوارش رفت. در حالیکه از شدت اشک به خوبی مقابلش را نمیدید، همچنان رفت تا نزدیک قبر پدر بزرگوارش رسید. وقتی به طرف حجره نگاه کرد و چشمش به محلی افتاد که در آنجا اذان گفته میشد (مأذنه) پاهایش از حرکت ماند. در همان حال آنقدر ناله و گریه کرد تا از حال رفت. آنگاه زنان دویدند و آب بر بدن و سینه و پهلوهای او پاشیدند تا به هوش آمد. وقتی حواس خود را بازیافت، برخاست و فرمود: (رُفِعَتْ قُوَّتِی وَ خَانَنِی جِلْدِی وَ شَمِتَ بِی عَدُوِّی وَ الْکَمَدُ قَاتِلِی) قدرت و قوت من به آخر رسید، طاقتم تمام شد، دشمنم مرا شماتت کرد، و درد سینه قاتلم شد، پدر جان! من سرگردان و تنها و حیران مانده ام، صوت و صدای من ساکت شده (صدایم در نمیاید) پشت من خم و زندگی من تلخ، و روزگارم تیره و تار شده. پدر جان! بعد از تو انیس و مونسی ندارم، کسی نیست که گریه مرا تسکین دهد، و در موقع ناتوانی یار و یاور من باشد. بابا! بعد از تو مکان نزول قرآن از بین رفت، محل هبوط جبرئیل و میکائیل ناپدید شد. پدر جان! بعد از تو سببها دگرگون شدند (بازم نگرانی بابت ولایت) درهای چاره به روی من بسته شد! بعد از تو دنیا را ترک کرده ام. بابا جان! تا نفس دارم برای تو گریه میکنم و در اشتیاق توام، و غم و اندوه من برای تو ادامه دارد. سپس گفت:
إِنَّ حُزْنِی عَلَیْکَ حُزْنٌ جَدِیدٌ
وَ فُؤَادِی وَ اللَّهِ صَبٌّ عَنِیدٌ
کُلَّ یَوْمٍ یَزِیدُ فِیهِ شُجُونِی
وَ اکْتِیَابِی عَلَیْکَ لَیْسَ یَبِیدُ
جَلَّ خَطْبِی فَبَانَ عَنِّی عَزَائِی
فَبُکَائِی کُلَّ وَقْتٍ جَدِیدٌ
إِنَّ قَلْباً عَلَیْکَ یَأْلَفُ صَبْراً
أَوْ عَزَاءً فَإِنَّهُ لَجَلِیدٌ
حقا که غم و اندوه من برای تو تجدید میشود،
بخدا قسم که قلب من فرو میریزد
و در هر روز غصه من بیشتر خواهد شد،
رنج من از دوری ات تمامی ندارد
این پیش آمد ناگوار برایم عزا و مصیبتی بزرگ است، گریه من همه وقت تازه میشود
حقا آن قلبی که در عزا و مصیبت تو صبور باشد،
بسیار شکیبا و پر طاقت خواهد بود
آنگاه فرمود: پدر جان! بعد از رفتن تو نور از دنیا رفت، دنیا آن تر و تازگی را که با حضور تو داشت از دست داد، و روزگار دنیا تیره و تار گردید. تاریکیهای دنیا تر و خشک آنرا فرا گرفت. پدر جان! من تا آن زمان که به دیدارت نائل شوم در حسرت خواهم بود. پدر جان! از هنگام جدایی از تو، خواب به چشم من نرفته است. پدر جان! کیست که به داد بیوه زنان و بینوایان برسد؟ کیست که تا روز قیامت به داد امت تو برسد؟ پدر جان! بعد از تو ما ضعیف و ناتوان شدیم. پدر جان! مردم از ما رویگردان شده اند، در صورتی که ما بواسطه وجود تو در میان مردم بزرگ و عزیز به شمار میآمدیم. کدام چشم است که در فراق تو نبارد! کدام غم و اندوه است که در مصیبت تو همیشگی نباشد! کدام پلک چشم است که بعد از تو برای خواب فرو افتد! با توجه به اینکه تو بهار دین و نور پیامبران بودی، چگونه است که کوهها فرو نمیریزند، دریاها فرو نمیروند، و زمین طعمه زلزله نمیگردد؟ پدر جان! من گرفتار مصیبت بزرگی شده ام، مصیبت من مصیبت کوچکی نیست. پدر جان! من در پنجه این عزای بزرگ و این رخداد هولناک گرفتار شده ام. پدر جان! ملائکه برای تو گریان شدند و افلاک از حرکت باز ماندند. بعد از تو منبرت دچار وحشت، و محرابت از وجود تو خالی شد، قبر تو از اینکه تو را در برگرفته خوشحال و بهشت مشتاق تو و دعا و نماز توست. پدر جان! آن مجالسی که تو درآنها مینشستی گرفتار ظلمتی بزرگ شده (مظلومیت مولا) تا وقتی که به زودی نزد تو بیایم، در افسوس تو بسر میبرم. ابوالحسن (یعنی حضرت علی) تو را از دست داد؛ همان ابوالحسنی که مؤمن، پدر دو فرزند تو حسن و حسین، برادر تو، دوست تو و محبوب توست؛ همان علی که تو او را از زمان کودکی پرورش دادی و آنگاه که بزرگ شد با وی برادر شدی؛ همان علی که محبوب ترین اصحاب تو بود؛ همان علی که در اسلام آوردن و هجرت کردن و یاری رساندن به تو از همه پیشی گرفت. ما تو را از دست دادیم، گریه قاتل ما خواهد بود. گرفتار افسوس و حسرت شده ایم. ادامه دارد..
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت ششم)
پیام ارواح. اکنون که علّت حرکت میز که تصوّر میشود بوسیله ارواح صورت مى گیرد تا حدودى روشن شد، باید به بررسى پیامهایى که از ارواح دریافت میدارند، بپردازیم: پیامهایى را که مدّعى هستند بوسیله میزگرد از ارواح دریافت مى دارند، تا آنجا که ما دیده ایم، به هیچ وجه قابل اعتماد نیست و ارزش علمى ندارد؛ زیرا این پیامها یک عیب اصولى دارد و آن اینکه: یا از کلّیّاتى است که در زندگى هرکس مصداقهایى براى آن وجود دارد، و یا مربوط به مسائلى است که راهى بسوى اثبات و نفى آنها در دست نیست. توضیح اینکه: هرکس در زندگى خود شاهد شکستها و پیروزیهایى بوده؛ در امتحانات و مسائل درسى، در کسب و کار و امور تجارى، در مبارزات سیاسى، در امر ازدواج، در معاشرت هاى دوستانه و مانند اینها. ناگاه او در مجلسى حضور مى یابد که کسى پشت میز نشسته و روى تعمّد، یا بر اثر تلقیناتى مدّعى ارتباط با ارواح است. از او خواهش مى کنند که با فلان روح تماس بگیرد و پیامى براى این شخص بیاورد. پیام به این صورت بیرون مى آید: از شکستى که براى شما پیش آمده، ناراحت نباشید، این شکست قابل جبران است. یا این که میگوید: مواظب باشید پیروزیهاى خود را به سادگى از دست ندهید. افراد عادى از شنیدن این سخن، بسیار تعجّب مى کنند و تصوّر مى نمایند که روحى از اسرار و رازهاى درونشان خبر داده، در حالى که این سخن یک (کلّى گویى) بیش نبوده که براى همه ممکن است، ولى این شما هستید که آن را بر حوادث خاصّى که در ذهنتان بوده تطبیق مى کنید و تصوّر مى نمایید، از روى این حوادث خصوصى و شخصى پرده برداشته شده، در حالى که چنین نیست. و یا مثلًا هرکس از ما، در عمر خود به دوستان و آشنایان خود خدمتهایى کرده ایم، و چه بسا در میان آنها افرادى بوده اند که قدر خدمت ما را نشناخته اند و ارزشى براى آن قائل نباشند، و صحنه هاى مربوط به این موضوع، در گوشه و کنار ذهن ما باقى مانده است. ناگاه مى شنویم کسى بدون هیچ گونه مقدّمه، مدّعى مى شود که روح فلان به شما چنین پیام فرستاده: دست شما نمک ندارد، شما به کسى نیکى کرده اید و او به شما بدى مى کند امّا مکافات خود را خواهد دید. فوراً تصوّر مى کنید این شخصِ مدّعى ارتباط، از درون شما خبر داده، و در انتظار مکافات عمل طرف خواهید نشست. یا این که مدیوم مدّعى مى شود که روح پدر شما حاضر است و میگوید: من از شما راضى هستم، خیرات براى من بفرستید. روشن است این مطلب از مطالبى است که هیچگونه راهى براى اثبات و نفى آن وجود ندارد که واقعاً پدر من از من راضى است یا نه. اکنون اجازه بدهید قسمتى از پیامى را که یکى از دوستان براى من گرفته بود و با خطّ خودش موجود است براى شما نقل کنم؛ او میگفت در ارتباطى که من گرفتم، پیامهایى براى شما داده شده است، از جمله: در اختیار ایشان چیزى است که خیلى آن را عزیز و محترم مى شمارد! بگو شما چرا کار آن کسى را که به شما مراجعه کرد، انجام ندادید؛ آن کار موجب رضاى خدا است! بقدرى او را مجذوب کرده است که نهایت ندارد! تصدیق مى کنید این کلّیّات هرگز نمى تواند دلیل ارتباط با روح گردد؛ زیرا مسلّماً هر کسى چیزى دارد که عزیز و محترمش مى شمارد، و در میان مراجعین متعدّدى که به انسان مراجعه مى کنند ممکن است کسى باشد که کار او انجام نگرفته باشد و اگر مى شد بهتر بود و مانند اینها. معذرت مى خواهم وقتى این کلّى گویىها را مى شنوم، به یاد کولی ها و فالگیران قدیم مى افتم (شاید الان هم باشند) که با چند عدد نخود، حوادث زندگى فعلى و گذشته و آینده انسان را پیش بینى میکردند؛ پس از جابه جا کردن چند دانه نخود روى آن خم شده و چشم به آن دوخته، چنین میگفت: در همسایگى شما مرد بلندبالائى هست، از او برحذر باشید! خطرى براى شما پیش آمده که به خیر گذشته، مواظب باشید تکرار نشود! تا هفته آینده یک خبر خوشى به شما میرسد و اگر تا هفته آینده نرسید، تا ماه آینده و یا تا سال آینده میرسد. در بچّگى کسالتى پیدا کردید که خیلى شما را ناراحت نمود! اسرار خود را به همه کس نگویید! خوابهاى خوشى خواهید دید! مسافرى در سفر دارید که در آینده نزدیکى بازمى گردد. زیاد براى بعضى مطالب غصّه نخورید، کم کم درست میشود! این جمله ها در افراد عادى اثر عجیبی مى بخشد و تعجّب مى کنند از این که این فالگیر باهوش چگونه با چهار عدد نخود، و مانند آن، همه گذشته و آینده آنها را پیش بینى کرد و حتّى از خوابهاى آنها و مسافر آنها هم خبر داد؟ در حالیکه هیچ جاى تعجّب ندارد، هرکس قاعدتاً مسافرى در سفر دارد (یکى از دوستان یا بستگان) و خوابهاى خوب و بدى هم مى بیند؛ در کودکى هم همیشه سالم نبوده، لابد گاهى بیمار هم شده است؛ همسایگان او هم همه کوتوله نیستند! مسلّماً براى پاره اى از مطالب هم غصّه مى خورد و امید است یواش یواش درست شود! و یا این که در حاشیه تقویمها (مثلًا در دیماه) مى خوانیم: اوضاع کواکب دلالت دارد بر وزیدن بادهاى سرد، و انقلاب هوا، و نزول برف و باران در بعضى شهرها و کوهپایه ها، و بروز بعضى از حوادث در بعضى از ولایات، و درگذشت یکى از بزرگان در یکى از ممالک، و رونق بازار منسوجات، و عزّت لحوم و دسوم! و در فصل بهار (مثلًا) چنین مى خوانیم: اوضاع کواکب دلالت دارد بر اعتدال هوا، و نزول بارانهاى نافع و آمدن سیل در بعضى از بلاد، و میل مردم به تفرّج، و اختلاف بعضى از دول، و ظهور اراجیف در پاره اى از بلاد و صلاح حال بعضى از پیشه وران، و آفت بعضى از محصولات و... ناگفته پیدا است که کشف این حقایق بزرگ! نیازى به زحمت مطالعه اوضاع کواکب و رصد کردن ثوابت و سیّارات ندارد؛ بلکه مطالعه اوضاع روزمرّه و همه ساله همین کره زمین بى مقدار، براى پى بردن به این اسرار کافى است، حتماً در فصل «بهار» و «زمستان» حوادث مزبور، آن هم در بعضى از بلاد، رخ خواهد داد! پس چه نوع پیامهایى اطمینان بخش است؟ اصلاً از کجا معلوم، بجای روح، شیاطین را احضار نکرده؟ ادامه دارد..
علی نامه
ساختار کتاب: سراینده ماجراهای جمل و صفّین را در این منظومه به تفصیل تمام در دوازده مجلس آورده و در آغاز هر بخش یا مجلس به شیوۀ فردوسی خطابی دارد و همانگونه که فردوسی شیعه معتزلی طرفدارِ خرد است و خرد را میستاید و مخاطب قرار میدهد، این سراینده نیز همه جا به ستایش خرد و خردمند میپردازد و در آغاز سخنش خردمند را مخاطب قرار میدهد:
الا یا خردمند روشن روان
سخن گوی، روشن، چو آب روان
سخن را بپرور به نور خرد
بران روی کز دانشت برخورد / ۴ پ
نکته قابل ملاحظه ای که در خطاب آغازی این منظومه وجود دارد، این است که سراینده کتاب خود را (به لفظ عجم بر عروض عرب) میداند و این جای شگفتی است، مفهوم مخالف این تعبیر این است که مؤلف عروض دیگری جز عروض عرب را هم میشناخته. نَفْسِ توجه به این که این منظومه در عروض عرب است و به لفظ عجم، از وجود عروضی دیگر در آن روزگار خبر میدهد. بعد ادامه میدهد که:
سخن هرچ گویی براندازه گوی
به راه دروغ و خیانت مپوی
به نزدیک بی دانشان خود مگرد
سردانشی را تو شو پایمرد
ز نامردمان جمله دوری گزین
چو نامردمانند بدخواه دین
من ایدون شنیدم ز نیک اوستاد
که «سگ به ز نامردم، از روی داد
به گوش خرد پند دانش نیوش
چو دانش نیوشی به جای آر هوش / ۴ پ - ۵ ر
معرفی کتاب، تاریخ یعقوبی: این کتاب نوشته سیاح، مورخ و جغرافی دان بزرگ اسلامی ابن واضح احمدبن ابی یعقوب است. در واقع کتاب وی اوّلین اثر در زمینه تاریخ عمومی است و به قول عبدالحسین زرین کوب شاهکار واقعی مسلمین در تاریخنویسی محسوب میشود. موضوع این کتاب، تاریخ عمومی شامل تاریخ پیامبران، اقوام سریانی، بابلی، هندی، یونانی، رومی، ایرانی، چینی، مصری، حبشی و قبایل عرب قبل از اسلام یمن، حیره، شام و آیینهای اعراب و ایام العرب است. سپس یعقوبی به شرح اجداد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و دوران بعثت و هجرت تا وفات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میپردازد. در ادامه کتاب یعقوبی، تاریخ خلفا شامل خلفای غاصبین، بنی امیه و بنی عباس لعنة الله علیه است که تا دوران معتمد عباسی ادامه مییابد. اگرچه این قسمت تاریخ خلفا میباشد، ولی یعقوبی به دلیل شیعی بودن، زندگی امامان شیعه و برگزیده ای از سخنان آنان همراه با قیامهای شیعیان را در آن نگاشته است. یعقوبی در فتح شام فقط به یک روایت مربوط به مأموریت مالک اشتر در سرزمین درب اشاره میکند و در دوره عثمان نیز فقط حضور مالک در مراسم دفن ابوذر را ذکر میکند اما در بیان حوادث خلافت علی علیه السلام مکرر از مالک اشتر سخن میگوید.
جن
خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه، وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ. (حجر) اصل کلمه «جن» به معنای پوشاندن است و همین معنا در همه مشتقات کلمه جریان دارد. «جن» طایفه ای از موجوداتند که بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند ما شعور و اراده دارند. در قرآن کریم بسیار اسم «جن» برده شده، و کارهای عجیب و غریب و حرکات سریع از قبیل کارهائی که در داستانهای سلیمان علیه السلام انجام دادند به ایشان نسبت داده، و نیز مانند ما مکلّف به تکالیفند، و چون ما، زندگی و مرگ و حشر دارند. و همه اینها از بسیاری از آیات متفرق قرآنی استفاده میشود. و امّا «جانّ» و این که جان هم همان جن است و یا به گفته «ابن عباس» پدر جن است، همانطور که آدم پدر بشر است، و یا به گفته «حسن» همان ابلیس است، و یا به گفته «راغب» نسل جنی ابلیس، و یا نوع مخصوصی از جن است ؛ اقوال مختلفی است که بیشترش بی دلیل است.
آن چه که تدبّر در آیات قرآن کریم دست میدهد این است که در دو آیه مورد بحث خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه «جانّ» را مقابل «انس» گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همین دو نوع گرفتن آن دو دلیل و یا حداقل اشاره دارد بر این که یک نوع ارتباطی در خلقت آن دو هست، و نظیر دو آیه مورد بحث آیه، خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ، انسان را آفرید از گل خشکیده چون سفال و جن را از آتشی زبانه دار است (رحمن) جن را از نسل مخارج گفته است.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
از ابابکر نیز روایت شده است: این (عمر) مرا گرفتار و بیچاره کرد. (النهایه، ابن اثیر، در ماده نصنص) وقتى عمر چنین میگوید، حاکى از کینه و نارضایتى اش از ابابکر است. چیزى که نفرت بین ابابکر و عمر را بیش تر آشکار مى کند گفتار ابوبکر پیش از وفاتش است، که حاکى از پشیمانى اوست که چرا عمر را از پایتخت اسلامى به جاى دیگرى نفرستاد، وى گفته است: من تنها بر سه چیز تأسف مى خورم که اى کاش انجام مى دادم:... اى کاش وقتى خالد را به شام گسیل داشتم، عمر را نیز به عراق مى فرستادم و دستم را از هر جهت در راه خدا باز میکردم. (کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۳۵، و این کلام را طبرانى و ابن عساکر ذکر کردند) اگر این آرزوى ابابکر به بار نشسته بود و عمر را به عراق فرستاده بود، هیچ گاه عمر به ریاست دست نمى یافت، و همان گونه که عمر ابن جرّاح را به شام روانه کرد و از مدینه و ریاست دور کرد، عمر نیز به عراق میرفت و از زعامت بى بهره مى ماند. و عمر، با عبدالرحمن بن ابى بکر برخوردهاى منفى داشت و بین عایشه و عثمان نیز درگیرى خونبار در گرفت تا عایشه فتوا داد: نعثل (عثمان) را بکشید که کافر شده است (الکامل فى تاریخ، ابن اثیر) عبدالرحمن بن ابى بکر و محمد بن ابى بکر نیز، هر دو در صفیّن (الامامة والسیاسة، ابن قتیبه) در سپاه على بن ابى طالب (علیه السلام) و بر ضد معاویة بن ابى سفیان جنگیدند.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: روایت کرده اند که مردى را سه همنشین و رفیق بود، یکى از آنها را بر همه مردم ترجیح مى داد و براى او انواع سختیها و شداید را تحمّل مى کرد، و خود را به مهلکه مى انداخت و شب و روزش را در برآوردن حوائج او سپرى مى کرد، رفیق دوم گرچه به پایه رفیق اوّل نبود امّا او را نیز دوست مى داشت و به وى ملاطفت مى کرد، و او را خدمت و اطاعت مى نمود و هرگز از وى غافل نبود، امّا رفیق سوم را جفا مى کرد و حقیر مى شمرد و از محبّت و مال خود بهره اندکى به وى مى داد. ناگاه براى مرد حادثه اى رخ داد و محتاج به اعانت رفیقان شد و میر غضبان پادشاه نیز فرا رسیدند تا او را ببرند، آن مرد به رفیق اوّل پناه برد و گفت: مى دانى که من چه ایثارى در باره تو کردهام و چگونه خود را فداى تو نموده ام، امروز روز نیازمندى من به توست، چه کمکى مى توانى کنى؟ گفت: من مصاحب تو نیستم، مرا یارانى دیگر است که گرفتار آنها هستم، امروز آنها به من نزدیکترند و لیکن ممکن است تو را دو جامه دهم تا از آن منتفع شوى. سپس به رفیق دوم پناه برد و گفت: مکرمت و ملاطفت من نسبت به تو معلوم است، پیوسته خواستار مسرّت و شادى تو بودم و امروز روز نیازمندى من به توست، چه کمکى از تو ساخته است؟ گفت: آنقدر به کار خود گرفتارم که نمى توانم به تو رسیدگى کنم، خود براى خویشتن فکرى کن و بدان که آشنایى میان من و تو بریده شده است و راه من با راه تو جداست، و ممکن است که چند گامى به همراه تو بیایم امّا سودى از آن عاید تو نخواهد شد، و به دنبال کارهاى مهمتر خود خواهم رفت. آنگاه به رفیق سوم پناه برد که در ایّام وسعت و راحت به وى جفا مى کرد و او را حقیر مى شمرد و التفاتى به وى نمى نمود و به او گفت: من از روى تو شرمنده ام، و لیکن احتیاج و اضطرار مرا به سوى تو آورده است آیا در چنین روزى مى توانى مرا کمک کنى؟ گفت: غمخوار و حافظ تو خواهم بود و از تو غافل نخواهم شد، تو را بشارت باد و چشمت روشن باد که من مصاحبى هستم که تو را فرو نمى گذارم و از تقصیراتى که در باره من کرده اى دلگیر مباش، که آنچه به من داده اى برایت ضبط کردهام و به آن هم راضى نشدم بلکه با آن اموال برایت تجارت کردهام و سود بسیار به هم رسانیده ام. اکنون چندین برابر آنچه به من داده اى از براى تو نزد من موجود است، بشارت باد تو را و امیدوارم این اموال تو باعث رضاى پادشاه گردد، و تو را از این بلیّه بزرگت که پیش آمده است خلاصى بخشد. آن مرد چون احوال رفیقان را مشاهده کرد گفت: نمیدانم بر کدام یک از این دو حسرت خورم؟ آیا بر تقصیرى که در باب رفیق نیک کرده ام؟ یا بر رنج و مشقّتى که در باب رفیق بد متحمّل شده ام؟ آنگاه بلوهر گفت: رفیق اوّل مال است، و رفیق دوم اهل و فرزندان، و رفیق سوم عبارت از عمل صالح است. شاهزاده گفت: این سخنى حق و عالی است، در باره دنیا و فریب خوردگان و دلبستگان به آن، مثل دیگرى بیان کن.
سلمان فارسی و آخرین شب بی بی
غم و اندوه دردناکى شهر مدینه را فرا گرفته است، زیرا یگانه دخت والاگهر رسول خدا (ص) در جوانى و با مظلومیت چشم از این جهان فروبسته و نیز، وصیت کرده است که: شبانه تجهیز و دفن شود و نا اهلان در مراسم تدفین او شرکت نکنند و براى مشروعیت بخشیدن به حاکمیت غاصبانه خویش نتوانند، بهره بردارى نمایند. سلمان، این صحابى پاک باخته در همه شرایط، وفادارى و همراهى و همرازى خویش با على (ع) و فاطمه (س) را عملى گردانید و به قول ابن ابى الحدید سنی: سلمان فارسی شیعه خاصّ على (ع) شناخته شده بود. در تاریخ این چنین میخوانیم: وقتى شب همه جا را فرا گرفت و چشمها به خواب رفت، على (ع)، حسن (ع) و حسین (ع)، عمّار یاسر، مقدادبن اسود دئلى، عقیل بن ابى طالب، زُبیربن عوّام، ابوذر غِفارى، بریده عجلى، سلمان فارسى، تعدادى از بنى هاشم و افراد خاصّ وابسته به خاندان پیامبر (ص) جسد مقدّس حضرت زهراى مرضیه (س) را تشییع نمودند، بر او نماز خواندند و به خاک سپردند. و بدین ترتیب، سلمان فارسى اطاعت و خدمت خویش را تا آخرین لحظه حیات دخت پیامبر (ص) و هم دردى و یارى خویش را در آغاز سوگوارى و تنهایى حضرت على (ع) عملى گردانید.
صحیفه سجادیه
رابطۀ عدل و معاد: امام سجاد علیه السلام در این دعا میگوید: مجازات نیکوکاران و بدکاران «عَدْلًا مِنْه»: برای این است که او عادل است «تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ»: نامهای او پاک، منزه و زیبا است. چه چیزی زیباتر از عدل وعادل. خداوند انسان را مختار آفرید که قادر است عمل نیک انجام دهد و قادر است عمل بد بکند، ظلم کند ستم ورزی کند. اگر معاد و یوم الجزاء نباشد، آفرینش خدا منشأ ظلم و ستم میگردد. پس عقل حکم میکند که محشری و حساب و کتابی و رسیدگی عادلانه باشد. و اگر چنین نباشد هیچ اسم مقدسی و نام منزّهی و اسماء حُسنائی برای خداوند باقی نمی ماند، زیرا همگی (نعوذ بالله) با ظالم بودن و ستمگر بودن خدا همراه میشوند. و لذا امام علیه السلام میگوید: «تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ». این جمله نقش بس مهمی در این جا دارد و باصطلاح نوعی تعلیل و استدلال است؛ یعنی اگر خداوند عادل نباشد هیچ اسمی از اسمایش پاک، منزه و مقدس نمیشود. «تَظَاهَرَتْ آلَاؤُهُ»؛ نعمت هایش پشت به همدیگر داده و پشتیبان همدیگرند؛ عقل، شعور، علم، همگی دست به همدیگر داده و میگویند که خداوند عادل است. یعنی این جمله نیز در مقام استدلال است. سپس آیۀ ۲۳ سورۀ انبیاء را در ضمن دعا میآورد: «لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُون» از خداوند پرسیده نمی شود که چرا فلان کار را کردی، چرا فلان چیز را کردی. برای این که چنین پرسشی از «عادل مطلق» یک پرسش احمقانه است، این پرسش از کسی میشود که یا عادل نیست و یا عادل نسبی است. خداوند که ستم و هیچ بدی ای در کار او نیست، چرا باید از او پرسیده شود. از انسانها پرسیده میشود، انسانها مسئول و مورد سؤال هستند که عادلترین شان، عادل نسبی است. حتی از پیامبر و معصومین نیز نباید چنین پرسشی کرد؛ احادیث، سیره و تاریخ زندگی پیامبر (صلّی الله علیه و آله) نشان میدهد که کسانی که کاری از کارهای او را به زیر سؤال بردند، کافر شدند. اشعریان این آیه را که از ادلّۀ بزرگ عدل است، بر علیه عدل تفسیر میکنند؛ میگویند: شما چه کاره اید که خدا را موظّف به عدل میکنید او «یَفْعَلُ ما یَشاء» و «لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَل» بلی حکیم مطلق، عادل مطلق، یَفْعَلُ ما یَشاء، اما چون حکیم مطلق و عادل مطلق است، چیز نادرست و کار نادرست را نه میخواهد و نه انجام میدهد. و نه از کارش پرسیده میشود که پرسش کنندۀ چنین پرسشی احمق است. و این نفی پرسش است، نه نفی عدل. می بینید که معنی آیهها در نظر امام سجاد علیه السلام چیست و در نظر بزرگان اشعریه احمق چیست که دو معنی، یک ۱۸۰ درجه با هم مخالف و کاملاً در تضاد هستند. و این چنین است فرق میان ائمه شیعه و امامان اشعری و معتزلی گمراه. و اینجاست که معلوم میشود قرآن بدون اهل بیت کافی نیست، بلکه گاهی منحرف هم میکند. همانطور که اهل بیت بدون قرآن کافی نیست. نه شعار «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه» آن مامور کابالیسم در اسلام، درست است و نه شعار «علی دارم چه غم دارمِ» برخی غالیان افراط کار.
مرز بین عزت نفس که به خوشبختیمون کمک میکنه، و غرور که ممکنه باعث نابودیمون بشه خیلی باریکه، باریکتر از مو، با شخصیت بودن، و مغرور و خود شیفته نبودن، احتیاج به تعادل و کنترل داره، مراقب عزت نفسمون باشیم.
دلتنگم، اما، آویزون کسی نیستم، عشق، به حرمت خواسته شدن محترمه، وگرنه گدایی محبت از دلای بخیل عین مردنه.
هر هدفی را تو باور کنی، جستجو کنی، اونم با عشق، اون هدف هم تو را جستجو میکند، و بسوی تو می آید، در حرکت باش، اجازه نده فاصله میان جایی که هستی و جایی که میخواهی باشی، تو را از قدم برداشتن و حرکت کردن بترساند.
در روایتی آمده است: فاطمه علیهاالسلام در حال احتضار، علی علیه السلام را به حضور طلبید، و عرض کرد: اوصیک باشیاء فی قلبی. تو را به اموری که در دل دارم، سفارش میکنم. تا اینکه علی علیه السلام فرمود: هر چه میخواهی وصیت کن که به دستورهایت عمل خواهم کرد. و فرمود: و خواسته تو را بر خواسته خود مقدم میدارم. فاطمه علیهاالسلام نیز وی را دعا نمود: خداوند، درباره ی من بهترین پاداش را به تو دهد، ای پسر عموی رسول خدا. سپس عرض کرد: سفارش اولم این است: بعد از من، امامه را به همسری اختیار کن که وب نسبت به فرزندانم مانند من است، زیرا مرد نمیتواند بدون زن باشد. تا اینکه میفرماید: سفارش میکنم تو را به اینکه: هیچ یک از کسانی که بر من ستم روا داشتند و حق مرا غضب کردند، در (تشییع) جنازه من حاضر نشوند، زیرا آنها دشمن من و دشمن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند، و نیز اجازه نده هیچکدام از آنها و پیروانشان بر جنازه من نماز گذارند، و همچنین مرا در شب به خاک بسپار، آن زمان که چشمها آرام میگیرد و به خواب میرود (دیگه هیچی، نفسم بند اومد، اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد)
انجیل و ظهور مهدی موعود
انجیل یوحنا: و بدو قدرت بخشیده است که داوری هم بکند؛ زیرا که پسر انسان است. و از این تعجّب نکنید، زیرا ساعتی میآید که در آن جمیع کسانی که در قبور میباشند آواز او را خواهند شنید و بیرون خواهند آمد، هر که اعمال نیکو کرد برای قیامت حیات، و هر که اعمال بد کرد به جهت قیامت داوری.
مکاشفه یوحنا: و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد. زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پای هایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است. و آبستن بوده، از درد زه و عذاب زاییدن فریاد بر میآورد. و علامتی دیگر در آسمان پدید آمد، که اینک اژدهای بزرگ آتش گون که او را هفت سر، و ده شاخ بود و بر سر هایش هفت افسر. و دمش ثلث ستارگان آسمان را کشیده آنها را بر زمین ریخت و اژدها پیش آن زن، که میزایید، بایستاد تا چون بزاید فرزند او را ببلعد. پس پسر نرینه (پسری) را زایید که همه اُمّتهای زمین را به عصای آهنین حکمرانی خواهد کرد، و فرزندش به نزد خدا و تخت او ربوده شد… و در آسمان جنگ شد. میکائیل و فرشتگانش با اژدها جنگ کردند و اژدها و فرشتگانش جنگ کردند. ولی غلبه نیافتند، بلکه جای ایشان دیگر در آسمان یافت نشد. و اژدهای بزرگ انداخته شد، یعنی آن مار قدیمی که به ابلیس و شیطان مُسمّی است که تمام ربع مسکون را میفریبد. او بر زمین انداخته شد و فرشتگانش با وی انداخته شدند. در مورد آیات فوق: شخص مورد بشارت در این آیات تاکنون قدم به عرصه وجود ننهاده و تفسیر روشن و معنی واضح آنها نیز موکول به زمان آینده و نامعیّنی است که وی ظاهر گردد. ولی با اندکی دقّت و تأمّل در آیات فوق این نتیجه به دست میآید که شخص مورد بشارت در مکاشفه یاد شده، بزرگترین مولود جهان انسانیّت، و شخص ممتاز و بی نظیری است که به منظور ایجاد حکومت حقّه الهیّه و بر افکندن بنیاد اهریمنان، به ناچار مدّتی از انظار مردمان غایب خواهد گردید، و خداوند عالم آن یگانه مظهر نور الهی و منجی انسانیّت را از دیدگان اشرار و شیاطین جنّی و انسی مخفی و مستور نگه خواهد داشت تا در یک زمان نامعلومی، آنگاه که خواست خداوند است، از پشت پرده غیبت ظاهر شده، با عصای آهنین بر بشریّت حکومت کند. این نتیجه با تفاصیلی که در نویدهای انبیای گذشته و قرآن کریم و روایات اسلامی آمده است روشن میسازد که مکاشفه یوحنّای لاهوتی در بشارت فوق، مربوط به موعود کلّ ملل حضرت محمّد بن الحسن العسکری علیهما السلام است که به هنگام ظهور با شمشیر قیام خواهد کرد و با عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود. اینک برای روشن شدن مطلب به توضیحی که در این زمینه میآورم، توجّه کن: مقصود از آن زن که در مکاشفه فوق، مادر شخص مورد بشارت معرفی شده که خورشید پوشیده، و ماه زیر پایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره بود، مادر پاک گهر حضرت مهدی علیه السلام، نرجس خاتون است و خورشید، پدر والا گهرش حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است که تمامی انوار درخشان آسمان نبوّت و امامت را بر رحم پاک نرجس بتابید، تا برجسته ترین نماینده و آیینه تمام نمای آنان را از وی نمودار سازد. و فرزندی بیاورد که مجمع همگی آن انوار و حامل لوای انقلاب جهانی گردد.
و مقصود از ماه (که در زیر پای هایش بود)، حکیمه خاتون عمّه حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است که به هنگام ولادت حضرت مهدی علیه السلام قابله نرجس خاتون بوده و آماده گرفتن آن مولود مسعود بوده، و بر این عمل دقیقه شماری میکرده است. و دوازده کوکب درخشان که بر تاج پر افتخار نرجس تلألؤ مینمودند حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه وآله وسلم و دختر یگانه اش صدّیقه طاهره علیها السلام و ده امام (علی بن ابی طالب علیه السلام تا علی بن محمّد الهادی علیهم السلام) میباشند، که مقام شامخ سلطنت و زعامت روحانی و جهانی حضرت مهدی علیه السلام، مرکب از این انوار و مؤسس بر این بنیانهای رفیع آسمانی و ملکوتی است. و آن اژدهای بزرگ آتشین، دستگاه شیطان و پیروان اوست که همیشه آماده ویران ساختن کاخ رفیع ادیان و نابود کردن انبیا و اولیای الهی بوده و میباشد. و چنانکه در بخش ۴ اشاره شده وی پیش از ولادت آن موعود جهانی، با دمش یک سوم ستارگان آسمان را جاروب کرده بود، و اکنون به هوس نابود ساختن پرچمدار عدل جهانی که مجمع تمامی ستارگان آسمان ولایت است، افتاده است. آری! همین شیطان بود که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، با لباس خلافت و از مجرای حکومت اسلامی جلوه نموده، و به وسیله (دمش) نوکرش قنفذ که به شدّت پهلوی دختر نازنین پیامبر را مضروب ساخته و طفل معصومش محسن را ساقط و نابود کرد، ثلث کواکب آسمان را جاروب نمود، و سوّمین فرزند ذکور وی را که بایستی در آینده پدر گروهی دیگر از ذریّه پیامبر گردد، بکشت.
و همین شیطان در زمان ولادت حضرت مهدی علیه السلام در لباس خلفای عبّاسی، به ویژه معتمد و معتصم عباسی که در عصر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بودند، جلوه نموده، با کمال اهتمام به هوس نابود ساختن آن یگانه مولود مسعود جهانی افتاده بود. چنانچه بر حسب شهادت تواریخ و آثار، نامبردگان، جاسوسهایی بر حرم محترم آن حضرت گماشته بودند که اگر فرزند ذکوری از آن حضرت پدید شد، حکومت وقت را آگاه سازند تا در نابود ساختن وی اقدام نماید. ولی چنانکه در آیات مکاشفه فوق اشاره شد، اراده حتمی الهی، آن زن و طفلش را از هرگونه آسیب در امان داشت و دستگاه جاسوسی و کنجکاوی اهریمنان که همچون سیل به هر سو روان کرده و برای غافل گیر ساختن آن موعود جهانی شب و روز بکار بود، سودی نبخشید. در قسمت دیگری از مکاشفه یوحنّا ی لاهوتی بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام چنین آمده است: و دیدم آسمان را گشوده و ناگاه اسبی سفید که سوارش امین و حق نام دارد، و به عدل داوری و جنگ مینماید، و چشمانش چون شعله آتش، و بر سرش افسرهای بسیار و اسمی مرقوم دارد که جز خودش هیچ کس آن را نمیداند، و جامه خون آلود (سرخ) در بر دارد و نام او را کلمه خدا میخوانند. و لشکرهایی که در آسمانند بر اسبهای سفید، و به کتان سفید و پاک ملبّس از عقب او میآمدند. و از دهانش شمشیری تیز بیرون میآید تا به آن، اُمّتها را بزند و آنها را به عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود… و دیدم فرشته را در آفتاب ایستاده که به آواز بلند تمامی مرغانی را که در آسمان پرواز میکنند ندا کرده میگوید: بیایید و به جهت ضیافت عظیم خدا فراهم شوید، تا بخورید گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جبّاران. با نظری دقیق و اجمالی در تمام احادیثی که در مورد ظهور یکتا بازمانده حجج الهی وارده شده است میتوان گفت: همه فرازهای بالا در احادیث اسلامی آمده است. بخاطر طولانی نشدن این تارنما، رساله پولس را در پست بعدی تجزیه و تحلیل میکنم. انشاالله.
زنی خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمد، عرض کرد: ای امیرالمؤمنین، برادرم مرد و ششصد دینار باقی گذاشت، ولی به من تنها یک دینار دادند. از شما میخواهم در این زمینه منصفانه حکم نمایید. حضرت بدون تأمّل فرمود: شاید برادرت دو دختر داشت که دو ثلث از ۶۰۰ دینار (یعنی ۴۰۰ دینار) به آنها میرسد و مادری دارد که یک سدس (یک ششم، یعنی ۱۰۰ دینار) به او میرسد و زنی دارد که یک ثمن (یک هشتم، یعنی ۷۵) دینار به او میرسد و ۱۲ برادر دارد که ۲۴ دینار (هر کدام دو دینار) مال آن هاست و سهم تو هم یک دینار است. آن زن گفت: آری، درست است. در این باره، موارد متعددی از علی (علیه السلام) وجود دارد که در کتاب عجائب احکام امیرالمؤمنین، اثر سیدمحسن امین و در پایان کتاب التکامل فی الاسلام آمده. خاک بر سر اون احمقهایی که کوه علم و تقوا رو رها کردند و چسبیدند به حماری که حتی غسل و تیمم بلد نبود. البته بلا نسبت الاغ بیچاره.
کابالا
فراتر از ادیان: محی الدین در «فصّ نوحی» میگوید: قوم نوح در دریاهای علم غرق شدند: «اغرقوا فی بحار العلم». و در «فصّ موسوی» فرعون را یک عالم و عارف میداند. و در ده ها مورد دیگر حق را به کافران میدهد و حقارت انبیاء را (نعوذ بالله) القاء میکند. کافران و ملحدان را محبوب خدا و بت پرستی را «راه میان بر» برای وصال خدا میداند. و در «فصّ هارونی» میگوید چون هارون نمیدانست که پرستش گوساله عین پرستش خداست بر آن مردم عجل پرست اعتراض کرد و موسی به همین جهت هارون را توبیخ کرد که چرا مزاحم پرستش آنان شده است. قیصری ابله و احمق در شرح فصّ آدم میگوید: چون انسان «لااله الاّ الله» میگوید پس «جهول» است. به نظر او ارزش بت پرستی به حدی است که موسی (ع) از موی سر و صورت هارون (ع) گرفته و میکشد. با چنین افکار عرفانی که محی الدین و همکارانش داشتند، معلوم نیست اساساً انبیاء برای چه آمده اند و اساساً دین چه معنائی دارد؟ محی الدین همه انبیاء را تحقیر میکند، به پیامبر اسلام (ص) توهین میکند، عمر خطاب را و علمش را بر پیامبر و علم پیامبر ترجیح میدهد، خودش را برتر از پیامبر اسلام (ص) میداند، و محی الدین کلی نجاست خواری و پلشتی کرده. او بدین گونه اصل کابالیسم (فراتر از ادیان) را متأسفانه به جوامع مسلمانان نفوذ داد.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
«محرمانه» دستورات برای مدرک بین المللی واکسیناسیون مهرهایی هم اکنون برای شما (ظاهرا برای واکسیناسیون، آبله، تب زرد، وبا زده شده است (یعنی در همان مدرک بین المللی واکسیناسیون) لطفا اسمتان را در زیر هر تزریق بنویسید و امضاء کنید. تزریق واکسن آبله برای ۳ سال اعتبار دارد (یعنی) در جولای ۱۹۷۸ احتیاج به تمدید دارد. لطفا با Eznova یا Wolok برای تمدید آن برای بعد از این تاریخ تماس بگیرید. واکسن تب زرد برای ۱۰ سال اعتبار دارد. چیزی نمی خواهد که برای این واکسن انجام دهید. واکسن وبا فقط شش ماه معتبر است. مهر جدید ورودی باید در اوایل ژانویه ۱۹۸۰ ساخته شود. با توجه به برگ ضمیمه قلابی (که در پشت برگ است) اسم ... را با رنگ جوهر آبی استفاده بکنید. با استفاده از خودکار یا خودنویس یک تاریخ روز، ماه سال مناسب در ورقه وارد کنید (باید ماه آن به طریق رومی نوشته بشود) و در بالای مهر دکتر امضاء بکن. واکسن وبا را به هر تاریخ روز جدیدی که میخواهی هر شش ماه یک بار تبدیل بکن، و از همان مهر و رنگ قبلی استفاده بکنید، و پاسپورت شما نباید نشان بدهد که در تجدید تاریخ واکسن در تهران بوده اید (بدون شرح)
حافظ میگه:
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
کلمات و گفتارهای کسروی تبریزی به قدری متشتّت و مانند خود او، درهم و برهم است که به گفتار مجانین و بُلها، که گاهی فحش میدهند و گاهی پرت و پلا میگویند شبیه تر است، تا به کلمات عاقل منطقی که محتاج به جواب باشد. البته بزودی به خدمت این مردک، بصورت کاملاً منطقی خواهم رسید.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى مردمان ستمگر سه نشانه وجود دارد: با نافرمانى کردن بر مافوق خود ستم مى کند، و با غلبه و چیره شدن بر زیر دست خود ستم روا مى دارد، و ستمکاران را یارى و پشتیبانى مى کند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من از دو چیز بر شما ترسانم : یکى پیروى از خواهشهاى نفس و دیگرى درازى آرزو، اما پیروى خواهشهاى نفس ؛ زیرا آدمى را از راه حق باز مى دارد، و اما درازى آرزو؛ زیرا آخرت را فراموش انسان مى سازد.
حدیث :
عبدالرحمن بن حجاج گوید: امام رضا علیه السلام به من فرمود: از اوج گرفتن و بالا رفتنى که آسان است بپرهیزید آنگاه که سراشیبى آن دشوار باشد و فرمود: نفس و خواهش نفس را بحال خود وامگذار زیرا خواسته نفس در هلاکت آن است و به حال خود گذاردن نفس یا آنچه که دوست دارد مایه آزار نفس است و باز داشتن نفس از پرداختن به آنچه که دوست مى دارد دواى نفس است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که خداوند از مردمان جز دو خصلت را نخواسته است: یکى اینکه به نعمتهایى که به آنان بخشیده است اعتراف کنند تا او نیز بر نعمتهایشان بیفزاید، و دیگر اینکه به گناهان خویش (در پیشگاه او) اقرار و اعتراف کنند تا او نیز از گناهانشان در گذرد.
حدیث :
معاویه بن عمار گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: همانا سوگند به خدا که هیچ بنده اى با اصرار و پافشارى بر گناه از گناه بیرون نرفته است و هیچ بنده اى جز با اقرار و اعتراف بر گناهش از گناه خارج نگشته است.
هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام در کتاب پاتیکل که از کتب مقدّسه هندیان میباشد و صاحب این کتاب از بزرگان هندو است و به گمان پیروانش، صاحب کتاب آسمانی است، بشارت ظهور مبارک حضرت مهدی علیه السلام چنین آمده است: چون مدّت روز تمام شود، دنیای کهنه نو شود و زنده گردد، و صاحب ملک تازه پیدا شود از فرزندان دو پیشوای بزرگ جهان که یکی (ناموس آخر الزمان) و دیگری (صدیق اکبر) یعنی وصی بزرگتر وی که (پشن) نام دارد. و نام آن صاحب ملک تازه (راهنما) است، به حق، پادشاه شود، و خلیفه (رام) باشد، و حکم براند، و او را معجزه بسیار باشد. هر که پناه به او برد و دین پدران او اختیار کند، سرخ روی باشد در نزد رام، و دولت او بسیار کشیده شود، و عمر او از فرزندان (ناموس اکبر) زیاده باشد، و آخر دنیا به او تمام شود. و از ساحل دریای محیط و جزایر سراندیب و قبر بابا آدم (علیه السلام) و از جبال القمر تا شمال هیکل زهره، تا سیف البحر و اقیانوس را مسخر گرداند، و بت خانه (سومنات) را خراب کند. و (جگرنات) به فرمان او به سخن آید و به خاک افتد، پس آن را بشکند و به دریای اعظم اندازد، و هر بتی که در هر جا باشد بشکند. از آنجا که در این بشارت، الفاظ و تعابیری بکار رفته است که امکان دارد برای شما نا مفهوم باشد بعضی از آنها را جهت روشنتر شدن، در ادامه مطلب در همین پست برات توضیح میدهم.

به تو از دور سلام
به سلیمان جهان از طرف مور سلام
به تو از دور سلام
به حسین از طرف وصله ی ناجور سلام
به تو دلبسته شدم
به شبای جمعه ی کربلا وابسته شدم
به تو دلبسته شدم
به خدا من از همه به غیر تو خسته شدم
حسین آقام همه میرن تو میمونی برام
حسین آقام همه میرن تو میمونی برام
مقصود از ناموس آخر الزمان، ناموس اعظم الهی، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است. و پشن، نام هندی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است، صاحب ملک تازه، آخرین حجّت خداوند حضرت ولی عصرعلیه السلام است و راهنما، نام مبارک حضرت مهدی علیه السلام است که بزرگترین نماینده راهنمایان الهی و نام مقدّس وی نیز، هادی و مهدی و قائم به حق است. کلمه رام به لغت سانسکریتی نام اقدس حضرت احدیت (خدا) است. این جمله (هر که به او پناه برد، و دین پدران او اختیار کند، در نزد رام، سرخ روی
باشد) صریح است در این که، حضرت مهدی علیه السلام جهانیان را به دین اجداد بزرگوارش، اسلام، دعوت میکند. سومنات هم که مشخص هست و بنا به نوشته علاّمه دهخدا، در کتاب لغت نامه، بت خانه ای بوده است در گجرات. که سلطان محمود غزنوی آنرا خراب کرد، و منات را که از بتهای مشهور در آن بتخانه بود، شکست. حالا چرا سومنات؟ این لغت هندی است که فارسی شده و آن نام بتی بود، و معنی ترکیبی آن (سوم، نات) است: نمونه قمر، زیرا (سوم) به لغت هندوی قمر هست، و نات، تعظیم است. و اما جگرنات به لغت سانسکریتی، نام بتی است که هندوها آنرا مظهر خدا میدانند. هندوها کتاب مقدس دیگه ای هم دارند بنام (وشن جوک) که در پستهای بعدی به سراغ اون هم خواهم رفت و ظهور مهدی موعود در اون کتاب رو هم برات آنالیز میکنم، ان شاالله.
سلمان فارسی
سلمان فارسى، سرانجام پس از سالها جستجو و مطالعه براى دستیابى به آیین حق، به حضور پیامبر موعود (ص) رسید و اسلام آورد. شناخت معارف و پختگى در فهم و عرفان ناب، چنان مقام بلند و درخشانى به او داد که افکار و اعمال مؤمنانه و خالصانه وى، بارها مورد تأیید و ستایش پیامبر (ص) و سایر پیشوایان و بزرگان مکتب اهل بیت قرار گرفت. از منظر پیامبر (ص) با بیان عبارت: أعرَفُکم بِاللهِ سَلمان، سلمان فارسى را خداشناس ترین یاران خود معرفى کرده است. امام حسن عسگرى (ع) در تفسیر آیه الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ، میفرماید: آنگاه رسول خدا (ص) روى خود را بطرف سلمان برگردانید و فرمود: اى سلمان! تو از برادران خاصّ مؤمن ما و از افراد محبوب قلب فرشتگان مقرّب الهى هستى، تو در ملکوت آسمان ها، پس پرده غیب و کرسى و عرش و مرحله پایین اینها تا زمین، از لحاظ فضیلت، مقام مشهورى دارى، و نزد همگان چون خورشید وسط آسمان، در روزى که ابر و غبارى وجود ندارد میدرخشى. اى سلمان! تو از جمله ستایش شدگان و از مصادیق آیه: الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ، میباشى. (این روایت برام عجیب بود و باور نمیکردم چنین جایگاهی داشته باشه) امام على (ع) از قول رسول خدا (ص) فرمود: هر پیامبرى، هفت صحابى خاصّ و محرم اسرار دارد، ولى یاران خاصّ من چهارده نفر هستند که از جمله آنها سلمان فارسى است. در بیان دیگرى آمده است: على علیهالسلام ضمن داستان مفصلى فرمود: از رسول خدا (ص) شنیدم که میفرمود: خداوند متعال به من دستور داده، چهار نفر از مردان اصحاب خود را دوست بدارم و خداوند نیز، آنان را بسیار دوست میدارد و بهشت هم مشتاق آنان است. به آن حضرت عرض شد: آنان چه کسانى هستند اى رسول خدا (ص)؟ فرمود: على بن ابى طالب (ع). آنگاه سکوت کرد، سؤال کردند: آنان کیانند؟ فرمود: على (ع)، باز آن حضرت سکوت کرد، اصحاب پرسیدند، آنان چه افرادى هستند؟ رسول خدا (ص) فرمود: على (ع) و سه نفر دیگر که على (ع) امام، پیشوا، راهنما و هدایت گر آنان است و آنان هرگز گمراه نخواهند شد هرچند زمان بگذرد، دل هاى آنان محکم و استوار بر ایمان خواهد ماند، آنان سلمان، ابوذر و مقداد هستند (اینکه پیامبر اکرم نام ۱۰ نفر دیگر را نبردند احتمالاً خواستند گمنام بمانند تا در زمان غاصبین، بدون جلب توجه، ماموریت خود را انجام دهند، بگذریم) بالاترین ستایش پیامبر (ص) از این صحابى بزرگ را از این سخن معروف درمى یابیم که: سلمانُ مِنّا أهلَ الْبَیتِ، سلمان از خاندان ما اهل بیت است. عمق و عظمت این ستایش در اینجاست که رسول گرامى اسلام (ص)، همان تمجیدى را در حق این بزرگمرد بعمل آورده که آنرا درباره معصومان (ع) و نزدیکان و عزیزان خودش بجا آورده است. زیرا رسول اکرم (ص) درباره امام على (ع) فرمود: عَلیٌ مِنّی وَ أنا مِن عَلیٍّ، درباره حضرت فاطمه (س) فرمود: إنّ فاطِمَةَ مِنّی، یا فاطمةُ بَضعةٌ منّی، درباره حضرت حسین بن على (ع) نیز فرمود: حُسَینٌ منّی وَ أَنَا مِن حُسَین.
آفرینش
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه دیگر پیدایش خشکیها را اینگونه ترسیم کرده است: خشکی را از آب دریایی موج زننده، و هر موجی موجی دیگر را شکننده پدید آورد، و آنرا طبقه ها کرد، آنگاه طبقه ها را از هم گشود و آن را هفت آسمان کرد، پس از آنکه به یکدیگر بسته و یکپارچه بود، و به فرمان او آسمانها چنگ در یکدیگر نهادند و بر پای ایستادند. همچنین در خطبه دیگر میفرماید: خداوند آسمان را بعد از روزگاری که دود بود ندا داد، سپس حلقه های بندهای آسمان جوش خوردند و به هم برآمدند، و خداوند درهای بسته ی آن را بعد از آن که یکپارچه (رتق) بود باز کرد. بر این اساس، ماده ی اصلی زمین و هفت آسمان که به احتمال قوی منظور کواکب سیار هفتگانه از فلک قدیم (عطارد، زهره، مریخ، مشتری، زحل، امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیثی طلوع زحل را در آسمان هفتم خاطر نشان ساخته است، باشد همه از دود (دودی که از جنس دود آتش نیست) میباشند، بنابراین باید از جنس توده ی جرمی باشد داغ و جوشان، و پس از جدا شدن از یکدیگر و قطعه قطعه شدن و در مدارهای خویش قرار گرفتن رو به تکامل نهاده باشند. طبق نظر علی علیه السلام و سایر احایث، خداوند متعال نخست جرمی آبگونه همراه هوا آفرید که از آن کف و گازی پدید آمد، از این جرم کف گونه زمین آفریده شد، و از آن دود و گاز، سیارات هفتگانه پدید آمدند، پس میتوان گفت خانواده منظومه شمسی در اصل از یک توده جرم آفریده شده اند.
آیات آخرالزمانی
لغت: الشیطان: کُلّ عَاتٍ مُتَمَرِّدٍ مِنْ إِنْس أَوْ جِنّ أَوْ دَابَّةٍ: شیطان یعنی خارج شونده از حد خود و هر خودسر شونده از انس، جن و حیوان. راغب نیز در مفردات میگوید: الشَّیْطَانِ النُّون فِیه أصلیة وَ هُوَ مِنَ شَطَن أی تباعد: حرف نون در کلمه شیطان اصیل است و آن از ماده شَطَنَ میباشد، معنایش (دور شونده) است. سپس ادامه میدهد: وَ قِیلَ بَل النُّون فِیهِ زَائِدَةً مِنْ شَاطَ یَشِیط: احْتَرَقَ غَضَباً: و گفته شده حرف نون در آن زاید است و از ماده شاط یشیط است به معنی (آتش گرفت از غضب) بنابراین ابلیس تنها یکی از مصداقهای لفظ شیطان است. و معنی اصلی آن دور شونده یا آتش گیرنده است. در اینجا بهتر است سایر آیاتی که به این موضوع مربوط هستند خوانده شوند: آیههای ۶ تا ۱۰ سوره صافّات: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ، وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ، لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ، دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ، إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ: ما (محتوای) آسمان پائین را با زینت کوکبها آراستیم، و آن (کوکب) ها را وسیله حفاظت از هر شیطانی که از حد خود خارج شود، قرار دادیم، نمیتوانند به عالم بالا (یعنی به خود آسمان) گوش دهند و رانده میشوند از هر جانب، راندنی (یک نوع راندن ویژه ای) و برای آنان ممانعت دائمی است.
صحیفه سجادیه
تعریف: خداوند تعریف ایجابی ندارد، و همه تعریفهای خداوند درمکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، تعریف سلبی هستند: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَد وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَد و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ء، شَیْ ءٌ لَا کَالْأَشْیَاء و... مگر در یک مورد: (او هست) بر خلاف ارسطوئیان که همه تعریفات شان ایجابی است و در نتیجه خدایشان ذاتاً قابل درک میگردد و هر قابل درک بی تردید باید دارای صفات باشد وگرنه درک نمیشود. و لذا نه خدای شان خدای علی علیه السلام و خدای امام سجاد علیه السلام است و نه دین شان دین این دو امام است. و نیز خدای شان نه خدای قرآن است و نه خدای اهل بیت علیهم السلام.
و با بیان دیگر: برای، چیستی خدا، هیچ تعریفی و شناختی نمیتوان داشت.
کابالا
بت پرستی یعنی چه؟ یعنی اعتقاد به تکثر درباره خدا، خواه در لباس هبل پرستی، لات و عزّی پرستی ابوجهل باشد، و خواه در شکل سازمان الهه های فراوان یونانی باشد، و خواه در نظام مصر باستان و خواه در قالب تصوف یهود و کابالیسم، و خواه در شکل همه چیز خدائی محی الدین و صوفیان ما باشد. بدیهی است اصول اندیشه ها و بستر و جهت این تفکرات همگی یکسان، واحد و مشترک خواهد بود؛ ادبیات و اصطلاحات مشترک خواهند داشت و دارند. درست است گاهی یک آئین بطور کامل و باصطلاح دربست، از جامعه ای دیگر منتقل میشود مانند انتقال اسلام از جامعه عرب به جامعه قبطی مصر، و نیز به سوریه، بین النهرین، ایران و… و همچنین مانند انتقال تصوف (بودائیات) از معابد نوبهار و بهارستان به ایران و از ایران به همه ممالک اسلامی. اما ادعای چنین انتقالی از جامعه اسلامی به جامعه یهودی، الکی نیست و نیازمند دلیل تاریخی مسلّم است که چنین ادلّه ای وجود ندارد، بلکه برعکس، ادلّه تاریخی بر علیه این ادعا است. و تمسک به واژه های مشترک، اصطلاحات مشترک یا ادبیات مشترک هیچ کاربردی درباره این ادعا ندارد. و نیز دلایل بوم شناختی، مردم شناختی، دین شناختی و قوم شناختی درباره قوم یهود، کاملاً بر علیه ادعای مذکور است. عوامل زمینه ساز برای آشکار شدن کابالیسم: بر اساس بینش و روش محققین مذکور (که در واقع اصل مسئله از آنِ یک محقق محترم است) چنین بر می آید که عواملی که زمینه را برای آشکار شدن و به مشروعیت نسبی رسیدن کابالیسم و تکامل آن فراهم کرد، وامگیری از تصوف ممالک اسلامی بوده است؛ کابالیسم با این وامگیری سروسامان گرفت و توانست از انزوای ۲۶۰۰ ساله بیرون بیاید. در حالیکه عوامل فراهم شدن زمینه برای خروج از انزوای مذکور، عوامل رقابت دینی، رقابت نظامی و رقابت کشور گشائی میان مسیحیان و مسلمانان از یک جانب، و کینه توزی و انتقام جوئی یهودیان (که ریشه تاریخی ۶۰۰ ساله داشت) از جانب دیگر، موجبات این زمینه را فراهم کرد. شکست های پی در پی مسیحیان در مقابل مسلمانان به مدّت ۶۰۰ سال در طول سواحل وسیع و طولانی جنوب مدیترانه از تنگه بسفور تا تنگه جبل الطارق، و هم در اسپانیا که میرفت فرانسه را نیز تسخیر کند، وحشت عظیم و سنگین در دل مسیحیان و یهودیان جهان ایجاد کرده بود. شکست های ۶۰۰ ساله آنان را به یک عامل اتحاد هم در میان دو دین و هم در میان دولت های کشورهای مختلف محتاج کرده بود، بشدت به یک آئین جدید احساس نیاز میکردند که قرعه فال بنام کابالیسم در آمد؛ کابالیسم میتوانست با شکستن چهار چوبه هر دو دین و برداشتن خط قرمز های میان آن دو کاملاً کارآئی داشته باشد. و در بیان دیگر: هر دو دین مسیحی و یهودی به عدم توانائی در مقابل اسلام متهم و محکوم شده بودند، مردم نسبت به هر دو با دیده یأس و نا امیدی می نگریستند. اینک چه باید کرد: آیا اسلام را بپذیرند؟ این مصداق (کرّ علی مافرّ) و مصداق نقض غرض بود. تنها راهی که برایشان مانده بود پیوستن به یک آئین جدید که هم مسیحی باشد و هم نباشد، و نیز هم یهودی باشد و هم نباشد، بود. و لذا کابالیسم تنها راه و تنها چاره شان بود.
هر بار اخبار گوش میدم اعصابم بهم میریزه، ثابتی خطاب به عراقچی گفت: طبق این توافق، جنگ بعدی حتمی است. بر اساس توافق شما، ایران باید اطلاعات قبل و بعد حمله اسرائیل را بدهد تا دفعه بعدی، نقطهزنتر موشک بزنند. غضنفری هم گفت: ورود بازرسان آژانس به مراکز هستهای نقض صریح قانون مجلس است. علیه رئیس شورای عالی امنیت ملی اعلام جرم خواهیم کرد. نماینده مردم تهران هم در مجلس گفت: در جلسه امروز قالیباف گفت که با تایید شُعام برای ورود بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی به مراکز هستهای اجازه داده شده است. این کار صراحتا نقض قانون الزام دولت به تعلیق همکاری با آژآنس بین المللی انرژی اتمی است. طبق قانون مجلس دولت مکلف است تا تامین امنیت دانشمندان و مراکز هستهای هر گونه همکاری با آژانس را به تعلیق درآورد. در صورت ورود بازرسان آژانس علیه رئیس شورای عالی امنیت ملی اعلام جرم خواهیم کرد. جدیدا سخنانی از ظریف و ربیعی وزیر کار دولت روحانی در فضای مجازی منتشر شده که جا داره در موردش هشداری داده بشه. ظریف گفته که موشک مهم است اما مردم مهمترند. ربیعی هم گفته :سوخت موشکها رو باید به رضایت مردم گره زد. توف بهتون که اینقدر خائن و بیشرف هستید، شما رو باید توی فاضلاب شهر تهران غرق کرد، حیف نون سنگک این مملکت که میخورید و وطن فروشی میکنید، خدایا، هر کی به این مردم و خون شهدا خیانت میکنه، خودت سزاشو بده، الهی آمین، اولا یکی نیست بزنه تو دهن این دو نفر که چرا هر چیزی که به ضرر کشوره رو با معیشت مردم گره میزنند؟ چرا دو قطبی ایجاد میکنند و این رو به مردم القا میکنند که یا موشک یا معیشت؟ مرتیکه خائن یعنی برای داشتن یکی باید از دیگری گذشت؟ در حالیکه این دروغی بزرگه. وجود موشک در دنیایی که هر کسی که زور داره حرفش به کرسی میشینه ، واجبه. امنیت مردم واجبه. این قدرت، برتری نظامی و موشکه که به گفته قرآن برای مردم امنیت میاره. اگر نبود این موشکها ، همین الان کشورمون مثل لبنان هر دقیقه و هر لحظه زیر بمباران بود و مثل سوریه محل جولان داعشی ها. اونوقت یکی به این مرتیکه وطنفروش ظریف حالی کنه الان یکی از مهمترین چیزا برای مردم موشکه. چرا هر وقت ما میخواهیم قدرت بگیریم سر و کله دارو دسته کلید ساز قلابی روحانی و ظریف یهویی مثه گ و ز پس طهارت پیداشون میشه؟ اینها بدنبال اینند که موشک رو هم مثل هسته ای تقدیم آمریکا کنیم؟ اونوقت ایران بشه سوریه؟ والله این حرفها فقط و فقط از دهان منافقین خارج میشه. دوما. ربیعی گفته سوخت موشکها رو باید به رضایت مردم گره بزنیم. در جنگ ۱۲ روزه یک نفر رو ندیدم که از قدرت موشکی ما و له کردن اسرائیل خوشحال نباشه. اونوقت با چه معیاری اینها این اراجیف و خزعبلات رو تفت میدن؟ زبان مشترک مردم ایران ، اقتدار ایران هست. ظریف و ربیعی و روحانی و هر ناکس دیگه ای هم که مثل اینها فکر میکنند، عددی نیستند تا بتوانند توان موشکی ما رو کاهش بدن. هر ملعونی که در این شیپور بخواد بدمه ، قطعا خائن به وطن و خون شهداست. و حرف آخر. وقتی با اینهمه ترک فعل و این همه ضررهای حسن روحانی و ظریف ، کسی کاری به اینها نداره ، اینقدر پر رو میشن که در مورد این چیزها هم اظهار نظر میکنند. آی مردم. بدونید که حسن روحانی همه کار کرد تا موشکی ما رو تعطیل کنه زورش نرسید. الانم با دو قطبی سازی موشک، معیشت بدنبال فریب مردمند. موشک و معیشت هر دو لازمند، هر دو اولویت هستند، شک نکنید حسن روحانی و ظریف جاده صاف کن دشمنند. همون سری اول که روحانی کاندید ریاست جمهوری شد، بی بی سی داشت خودشو جررر میداد که حتما روحانی رئیس جمهور بشه، بعد از انتخاب این مرتیکه نفوذی بیشتر از همه انگلیس و آمریکا و اسقاطیل، از خوشحالی ذوق مرگ شده بودند، هنوزم این مفسدین ول کن نیستند و آب به آسیاب دشمن میریزند، تا زمانیکه با این خائنین برخورد نشه باید منتظر چنین افاضاتی چرند و پرند، و این زرت و پرتهاشون باشیم، فقط تلاش میکنند مردم رو ناراضی کنند، چوب لایه چرخ کارها بذارند، تا کی شاهد این گنده گ و ز ی های مزخرف و صدمن یه غاز از اینها باشیم؟ کاش روزی لباس راه راه زندان رو به تن این غرب زده ها ببینیم. به امید اونروز. اینا توهین نیست، حرف منطقی هست، توهین چیه؟ توهین حرفای وزیر بهداشته، آره، توهین عجیب معاون وزیر بهداشت به خبرنگار خبرگزاری رکنا که گفت: یه الف بچه اومده نشسته اینجا حرف مفت میزنه. من وقت گذاشتم چی میگی برای خودت عوضی! یا خدا، زهرا علیهاشمی فقط پرسید وزارت بهداشت برای سلامت روان مردم چه کرده؟ میتونست دو جمله منطقی جواب بده، که با این پاسخ روبرو شد! وقتی مسئول مغرور و خود باخته، خودش نمیتونه خشمش را مدیریت کنه، چطور میخواهد سلامت روان جامعه را مدیریت کند؟ حرف آخر اینکه، بعضی مسئولین ناسالم رو باید در فاضلاب شهری غرق کرد، حیف از نون زندان، حیف از حروم کردن گلوله، باید فاضلاب شهری تو حلقشون ریخت سقطشون کرد، وگرنه، هم به مسئولین دلسوز و زحمت کش ظلم شده، هم به خون پاک شهدای مظلوممون خیانت شده، و هم مردم بیچاره باید تاوان مستی اینارو پس بدن. خب، بگذریم، هر بار متنی مینویسم، موقع ویرایش میبینم کلی غلط داره، این غلط گیر گوشی رو غیر فعال کردم ولی باز همش فضولی میکنه، مینوسم سه ولی بعد میبینم نوشته یه، یا به، خلاصه اگر غلط املایی توی متنم دیدی زیر سبیلی رد کن، خب، امیدوارم پاییز امسال برات متفاوت باشه، همون پاییزی باشه که نگاه و لبخند خدا را عمیقا در زندگیت حس کنی، همون پاییزی که دیگه دلگیر نیست و خبری از نرسیدن ها و نشدن ها نیس، امیدوارم پاییز امسال، بتونی زندگیت رو قشنگ بسازی، منم چقدر دلم میخواست، کل پاییز را برم شمال زندگی کنم و از طبیعتش لذت ببرم و با نم نم بارون و عطر نارنج کتاب بخونم، یا تبریز، یا شیراز، توصیه ای بهت ندارم جز اینه سریع عصبانی نشو، سریع گارد نگیر، بلکه قشنگ و با حوصله اول یه صلوات بفرست و بعد با آرامش احساساتت رو با اطرافیان مطرح کن، بعضیا فکر میکنن وقتی چند سال از زندگی مشترک که میگذره، دیگه باید رابطه یکنواخت و تکراری پیش بره، همین میشه که کم کم زندگی و رابطه سرد میشه حتی با وجود علاقه ای که ابتدای زندگی بوده، ولی حقیقت اینه، وقتی سواد رابطه را بلد باشی، وقتی باورهای درست و اصولی را بلد باشی، میشه یه زندگی عاشقانه و گرم بسازی که دچار روزمرگی و یکنواختی نشه، که احتیاج به ریزه کاری های دلبری داره، اینم آموزش نمیخواد، توی وجود خودته که باید کشفش کنی، یک زن هر چقدر هم زیبا باشه، تنها با این ویژگی قادر هست جذب کنه، ولی نمیتونه نگهداری کنه، قادر نخواهد بود احترام همسر را بدست بیاره، شاید ظاهر باعث بشه که فقط مردی جذب بشه اما جذابیت ماندگار، نیاز به جذابیت رفتاری داره، اوکی؟ دوتا زن رفتاری متفاوت با شوهراشون دارن، مثلا یکی وقتی همسرش کوچیکترین بی احترامی به خانوادش میکنه میگه: به چه حقی در مورد پدر من اینطور صحبت میکنی مگه پدر خودت...(اوج ناراحتیش را نشون میده و میخواد مقابله به مثل کنه و توهین شروع میشه) یکی دیگه هم هست که خیلی حساب شده میگه: از شما بعیده اینطور بگی، ازت انتظار نداشتم(با این رفتار مرد خودش از رفتار خودش خجالت میکشه و تغییر میکنه) حالا جا داره تا جا، نسخه ای نیست که بگی این کلید هر قفلی رو باز میکنه، حتی محبت که میگن خیلی خوبه، بازم آدمای حق شناس رو پرروتر میکنه، یا تواضع خوبه ولی آدمای متکبر رو بدتر میکنه، برای همین خدا گفته با متکبر متکبر باش تا ادب بشه و خیال نکنه از دماغ فیل افتاده. ولی از اثر کلمات غافل نشو و کلمات رو دقیق انتخاب کن، چند سال قبل دوستی داشتم وبلاگی بود، خیلی شگفت انگیز از کلمات استفاده میکرد که واقعا حیرت زده میشدم، بخاطر اینکه کسی مزاحمش نشه الکی میگفت شوهر دارم، منم میدونستم مطلقه هست ولی به روش نمیآوردم و میگفتم خط قرمز من دروغ هست، اگه کسی بهم دروغ بگه کات میزنم، سال دوم بود که کلی عکس فرستاد و گفت همین الان یهویی، من مطلقه هستم، منم فقط پوزخند بهش زدم و وبلاگم رو حذف کردم و تاریخ زدم که نت برای دو سال تعطیل، دیگه فقط سرم توی کتاب بود و اعتکاف و ایرانگردی، باورم نمیشد یه زن اینجوری رکورد بزنه توی گزینش کلمات، انتخاب کلمات درست خیلی مهمه، دیگه اینکه بعضی خانوما، که در اطراف خودم کم نیستند، میگن شوهرم بلد نیست چطوری باهام رفتار کنه، ولی چنین چیزی وجود نداره، باید گفت: اتفاقا خوب بلده عزیز، فقط نمیخواد. مردایی رو میشناسم، که در یه رابطهی ۱۵ ساله، رابطهای که یه زن، سالها تلاش کرد، زحمت کشید، بخشید، صبر کرد… ولی اون مرد هیچوقت برای این خانم حتی یه شاخه گل هم نخرید، هیچوقت راحت براش خرج نکرد، همین مرد، فقط چند ماه بعد، رفت تو رابطه دیگه ای، یا بعد جدایی با یکی دیگه ازدواج کرد، و برای اون زن گل گرفت، بهترین سفر بردش… براش حسابی خرج کرد… پس نذار ذهنت یا کسی بهت بگه: مردا اینجورن… بلد نیستن، عوض نمیشن، بیاحساسن… نه عزیز… مردا خوب بلدن چه جوری دوست داشته باشن، فقط باید زنی باشی که بدونه باید چه جوری رفتار کنه، خلاص، همین، وقتی زنی جایگاهش رو بالا نگه میداره، بلده چطور خاص بمونه، بلده چطور بدون باج دادن، زن خواستنیِ زندگی و رابطه بمونه، نه مادرِ فرسودهی رابطه، با مرز مشخص، با عزت نفس، با زبان زنانه، میشه مردی رو بسازی که برای خوشحال کردنت وقت بذاره، برنامه بریزه، تلاش کنه، اینکه توی رابطه یاد بگیری چطور یه زن با جایگاه باشی، با شخصیت و عزیز، نه یه زن در حال التماس، بشرطی که تلاش کنی، آقا بهجت میگفت، اگه روزی دو سه تا حدیث از فلان کتاب بخونی، بعد یکسال کلی تغییر میکنی، اینم همینجوره، بهت گفتم مشاوره بگیر گفتی سختمه، ولی من هر بار چند خط مینویسم، تا فراموشش نکنی و بفکر اصلاح این مشکل باشی، وگرنه این مشکل به خودی خود حل نمیشه، صورت مسئله رو پاک نکن، تازه احتمال اینکه به بچه و نسل بعد منتقل بشه هم هست. ضمناً میگن کلمات تـو، سرنوشت تو رو بوجود میآورند. اندیشه های تو زندگی ات را میسازند، و آنچه که به خود میگویی از زندگی ات میشنوی از کلامت بر تو حُکم میشود. تو همانی که می اندیشی، این جملات هم توی متون دینی تکرار شده و هم در علوم روان شناختی، حتی در کتابهای تورات و انجیل هم دقیقاً این کلمات تکرار شدند، حتی بهترین راه کنترل و مچ گیری از خودمون که توی ذهن ما چی میگذره، این هست که دقت کنیم، در مواقع خلوت و تنهایی، چه افکاری توی ذهنمون رژه میرن؟ همون افکار هستند که باید آنالیزشون کنیم و براشون وقت بگذاریم.
مختصر و مفید، راهنمای عمومی آمادگی در برابر تهدیدهای نظامی (خانه و خانواده) تلاش دارد آموزش را بعموم مردم ایران در سه زمان (پیش، حین و پس) از درگیری نظامی ارائه کند. این راهنما بهتر است توسط هر یک از شهروندان مطالعه شود و متناسب با دستورالعمل آن اقدام شود. تلاش برای ارتقای آمادگی شهروندان، الزاماً بمعنای در معرض جنگ یا تهدید بودن نیست. آمادگی، رمز اصلی بازدارندگی است. وقتی جامعه و مردم آگاهی، آمادگی و توانمندی داشته باشند، نگرانی از شرایط اضطراری به حداقل میرسد. تجربه سایر کشورها در شرایط جنگی نشان داده که جوامعی که شهروندانش آموزش دیده تر، هماهنگ تر و مجهزتر هستند، آسیب پذیری کمتری دارند.
امام علی علیه السلام پس از قتل عثمان که مردم با وی بیعت کردند، بر منبر رفته و خطبه ای ایراد کرد و فرمود: آگاه باشید، تیره روزیها و آزمایش ها، همانند زمان بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بار دیگر به شما روی آورد. سوگند به خدایی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به حق مبعوث کرد، سخت آزمایش میشوید، غربال و زیر و رو خواهید شد، تا آن که پایین به بالا، و بالا به پایین رود، آنان که سابقه ای در اسلام داشتند، و تاکنون منزوی بودند، بر سر کار میآیند، و آنها که به ناحق، پیشی گرفتند، عقب زده خواهند شد. به خدا سوگند، کلمه ای از حق را نپوشاندم و هیچ دروغی نگفتهام و از پیش به این مقام خلافت و چنین روزی خبر داده شده ام.
اگر عزاداری برای میت شرک است، اولین مشرک عایشه است؟ احمد حنبل (در کتاب مسندش) چنین نقل کرده است: عایشه میگوید: پیامبر در خانه من از دنیا رفت. بعد از فوت پیامبر، من و برخی از زنان در عزای پیامبر به صورت و سینه میزدیم. اهل سنت حنبلی افراطی (یعنی همان وهابیت) که معتقد هستند عزاداری و به سر و سینه زدن برای میت شرک است، آیا جرأت میکنند مادرشان را مشرک بدانند؟ زیرا به اعتراف خودش در عزای پیامبر به صورت و سینه زده و عزاداری کرده است؟ (هر چند هیچکدام به پیکر نبی اکرم نماز نخواندند و در سقیفه برای خلافت دست و پا میزدند)
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند به حضرت آدم علیه السلام وحى فرستاد که من تمامى سخنى را که با تو دارم در چهار سخن جمع مى کنم، تا آنجا که فرمود: و اما آنچه که بین تو و بین مردمان باید باشد این است که براى مردم به چیزى خوشنود شوى که براى خودت به آن خشنود مى گردى و براى آنان چیزى را ناپسند شمرى که براى خودت آن را ناپسند مى شمرى.
حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سه خصلت وجود دارد که هر کس این سه خصلت یا یکى از آنها در او باشد در روزى که هیچ سایه اى جز سایه عرش الهى نیست در زیر سایه عرش الهى خواهد بود: یکى کسى که به مردم از جانب خود چیزى را عطا کند که خود نیز درخواست کننده آن چیز از مردمان است و دیگر کسى که قدمى از قدمى برندارد مگر اینکه بداند که این قدم برداشتنش رضایت و خوشنودى خداوند را در پى دارد و دیگر کسى که از برادر مسلمان خود عیبجویى نکند مگر زمانى که آن عیب دیگرى برایش ظاهر مى شود (پس همواره مشغول به بر طرف کردن عیوب خویش است و با عیب دیگران کارى ندارد) و همین براى شخص کافى است که به خود مشغول باشد نه مردمان.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از جابر بن عبدالله انصارى شنیدم که مى گفت : رسول خدا صلى الله علیه و آله بر ما گذر مى کرد که ایستاد و سلام کرد و فرمود: چه شده است که مى بینم دوستى دنیا بر بسیارى از مردم چیره شده است ؟ تا آنجا که فرمود: خوشا به حال کسى که بیم از خدا او را به خود مشغول ساخته و از مردم بیم و هراسى ندارد، خوشا به حال کسى که عیب خودش او را از عیب جویى برادران مومنش باز داشته است.
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری از سوی دربار برای دختر پیدا میشود. خانواده دختر با توجه به وضع مالی شهریار تصمیم میگیرند که دختر خود را به خواستگار پولدار بدهند. این شکست عشقی برای شهریار بسیار سنگین بود و به همین دلیل با وجود این که فقط یک سال به پایان دوره هفت ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن او در بیمارستان شد.
ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر رسید و همراه شوهرش به عیادت او در بیمارستان رفت. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده، در بستر میسراید.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل او شد به صورت جدی به شعر روی آورد
آقای مرعشی نجفی فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .حضرت فرمودند: شاعران اهل بیت را بیاورید. دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند. فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید. آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند .فرمودند: شهریار ما کجاست؟ شهریار آمد .حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان!
شهریار این شعر را خواند :
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
آقای مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم. فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟ گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می کند .گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید .چند روز بعد شهریار آمد. دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیدهام. از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام .آقای مرعشی نجفی به شهریار می فرمایند: چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند.حضرت , شاعران اهل بیت را احضار فرمودند: ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند: شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند شهریار ما کجاست؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمودند: شهریار شعرت را بخوان ! و شما شعری که اول آن را به یاد دارم خواندید. علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را.
شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام .
آقای نجفی فرمودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت، معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده ، من آن خواب را دیده ام .ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: شیعه ما اگـر مرتکب معصیتی شـود، نمیمیرد مگر اینکه به بلایی چه در مال و چه در فرزند و چه در خودش مبتلا گردد و این ابتلا موجب از بین رفتن گناهانش گردد. و خدا را به گونهای ملاقات نماید که هیچ اثری از گناه در او باقی نمانده باشد و اگرچیزی از گناه در او باقی مانده بود، به هنگام مرگ دچار سختی و شدّت میگردد. (سپس گناهش پاک میشود) بحارالانوار
هرکسی که قدم به زندگی شما میگذاره، یک معلمه. حتی اگه شما را عصبی کنه، باز هم درسی به شما یاد داده .زیرا محدودیت های ما را نشونمون داده. پس آگاهانه و با آرامش با اطرافیان رفتار کنیم و بیخیال تنش و درگیری و بحث، بشیم. هرگز فکر نکنید که اگر فلان مرحله زندگی بگذره، همه چیز درست میشه. از همه چالش ها لذت ببر؛ هنر زندگی، دوست داشتن مسیر زندگیه. خوشبختی در مسیره، نه مقصد. از کتاب راز شاد زیستن.
خدا در قرآن میگه: إِنَّا جَعَلْنا فی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ- وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ- وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ- إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَریمٍ. یعنی ما قرار دادیم بر گردنهای شان غلّ هائی که تا چانههای شان را پر کرده است و سرهای شان مقمح (کرگدن وار) شده است- و در پیش روی شان سدی قرار داده ایم و در پشت سرشان سدّی، و چشمان شان را پوشانده ایم که نمی بینند- برای آنان یکسان است؛ چه هشدار شان بدهی یا ندهی، ایمان نمی آورند- هشدار تو بر کسی مفید است که اهل توجه و تذکر باشد و برای ترس از خدا و خشیت اهلیت داشته باشد (خشیت یعنی ترسی که از روی علم و ملاحظه کاری باشه و نه ترسی که ناشی از جبن و بزدلی باشه). چنین شخصی را به آمرزش و پاداش بس ارزشمند، بشارت ده. (آیههای ۸ تا ۱۱ سورۀ یاسین).
آدم حرص میخوره واقعا. در میان هر قشری از انسانها افرادی هستند که از هر علمی فقط هدف آن را میبینند و حرکت فکری شان و شخصیت فکری شان، کرگدن وار، است. پس قرآن نمیگه هر کس که دست اندرکار علوم تجربی باشد حتماً توحید و خدا شناسی خوبی خواهد داشت، نخیر افراد بیمار و کج فکر در میان هر قشری هست و خواهد بود. در میان دانشمندان، منکرین خدا اندک و نزدیک به صفر است، و افراد ملحد در میان شان کمتر از (مثلاً) فلاسفه است. که بقول دکتر شریعتی «فلاسفه...های تاریخ هستند». مرادش کسانی هستند که در عرف به فلاسفه شناخته میشوند. و الاّ هر جهانبینی و هر دین، یک فلسفه است. این چه غوغائی است که از «برگسن» تا «هایدگر» و دیگران از معاصرین با عنوان «تجربۀ دینی» به راه انداخته اند. امروز هیچ دانشمندی نیست که خدا را انکار کرده باشد. و اگر سخنی هست در چگونگی اداره و مدیریت جهان از ناحیه خداوند است؛ و اگر کسی حرفی دارد در «الو هیّت» نیست، در «ربوبیّت» است. و شاید در مسئلۀ ربوبیّت نیز به تعداد انگشتان یک دست پیدا نشوند که اصل ربوبیت را انکار کرده باشند و سخنی مثل همین سخن هاوکینگ ملعون گفته باشند که در مقالۀ عصر ایران آمده. اما دانشمندان دون پایه، یا مرتجع: برخی از اشخاصی که دست اندرکار علمی از علوم تجربی هستند، به شدّت دچار «خود کم بینی» هستند، به دلیل محیط زیستی و تربیتی، یا در اثر کمبود هائی از نوع اجتماعی. که البته تعدادشان خیلی اندک است. اینان به دلیل کمبودها، به شدّت مقلد هستند. و زشت تر این که از معاصرین تقلید نمی کنند، بلکه با مطالعۀ کتاب هائی که امروز در غرب هم به بایگانی تاریخ رفته است، به طور ناخودآگاه برای ترمیم کمبودها، ادای برخی دانشمندان قرن هفده و هجده را در میآورند. و توجه ندارند که آنان در برابر جنایات دادگاههای انگیزاسیون کلیسا، همه چیز کلیسا را محکوم کرده اند، کلیسائی که انجیلش نه یک کلمۀ علمی دارد، و نه در تبیین هستی سخنی دارد و نه توحید دارد، یک مذهب مزخرف و سه خدایی و سه اقنوم، فارغ از هر فکر و اندیشه، ضد هر علم و عالم است. اگر آنان مذهب را انکار کرده اند چنین کلیسا و مذهبی است و حق دارند و هر کس حق دارد چنین دینی را محکوم کند، حتی خدای مورد تعریف آن دین را. اینان با این تقلید اندر تقلید، آن هم بدون توجه به جایگاه افراد مورد تقلیدشان، ادای آنان را در میآورند. و پر واضح است که این حضرات ذرّه ای از اسلام اطلاع علمی ندارند و در نظرشان هر دینی مانند مسیحیت است. و از آن قبیح تر این که در این تقلید به مسافت زیادی از زمان، به ارتجاع میروند. زیرا امروز تکلیف توحید و تکلیف اصل ربوبیت نیز در همان اروپا روشن شده و کسی با آن مخالفت نمی کند. ولی اینا در دو قرن قبل گیر کردن و باز به ما میگن مرتجع. شیپور رو از طرف گشادش میزنن. بگذریم.
کالبد فیزیکی
از بدو تولد تا هفت سال اول زندگی در بدن تشکیل می شود. شش کالبد دیگر به شکل دانه است. آنها در شروع زندگی خاموش هستند اما توانایی توسعه دارند. در این سالها ، رشد ناچیزی وجود دارد که گویی رشد عقل ، درک یا احساسات نیست. کالبد فیزیکی به تنهایی در این دوره رشد می کند. برخی از افراد هرگز بعد از هفت سالگی رشد نمی کنند. آنها در این مرحله متوقف می شوند و شعوری شبیه انسان ندارند. مثل حیوانات؛ چون آنها صرفاً به شکل فیزیکی رشد می کنند و کالبدهای دیگر هیچ نقشی در آنها ندارند.
کالبد اثیری
پس از هفت تا چهارده سال (بدن اثیری) رشد می کند. این هفت سال دوم دوره زمانی رشد عاطفی فرد است. بنابراین ، بلوغ جنسی ، که ناخواسته ترین شکل احساسات است ، در چهارده سالگی به دست می آید. در اینجا برخی از افراد در این مرحله رشد خود را متوقف می کنند. و در این حالت ، بدن فیزیکی رشد می کند.
کالبد اختری
از چهارده تا بیست سالگی (بدن اختری) تکامل می یابد. در این بدن استدلال ، تفکر و عقل رشد می کند. پس از رشد کالبد اختری ، فرد به بزرگسالی می رسد ، اما این بزرگسالی صرف رابطه جنسی است. اکنون ، کار طبیعت برای همکاری انسان ها به پایان رسیده است. حتی در این مرحله یک مرد به طور کامل بالغ نشده است. کالبد اختری ، جایی که تفکر ، عقل و غیره در آن رشد می کند ، دنباله ای از سنت ، تمدن ، فرهنگ و آموزش است. طبیعیست که محدوده معمول هفت ساله برای رشد هر بدن با تکامل بیشتر یک مرد در حال کاهش است.
دختران در سنین سیزده تا چهارده سالگی در سراسر جهان به بلوغ می رسند. از بیست و پنج سال گذشته ، سن رسیدن به بلوغ در حال کاهش است. امروزه ، دیده می شود که یک دختر یازده ساله به بلوغ می رسد. کاهش سن رای گیری به هجده سالگی نشان دهنده این است که فرد در حال حاضر بیست و یک سالگی را در هجده سالگی سیر می کند. با این حال ، بیست و یک سال برای رشد بدن اختری در حالت عادی لازم است. اکثر مردم از این جلوتر نمی روند. غلبه آنها به طور ناگهانی با رشد کالبد سوم متوقف می شود و تا پایان عمر آنها هیچ ساختگی قدامی وجود ندارد.
کالبد روانی
بین سنین بیست و یک تا بیست و هشت سالگی ، (چهارمین بدن روانی) رشد می کند. برخی از تجربیات شگفت انگیز با کالبد روانی آغاز می شود. به عنوان مثال ، مردی که عقلش رشد نکرده است ممکن است به ریاضیات علاقه نداشته باشد یا از آن لذت نبرد. ریاضیات زرق و برق خاص خود را دارد که انیشتین در آن به عنوان یک موسیقیدان در موسیقی ، مانند یک خواننده در آهنگ ، به عنوان یک نوازنده در بازی یا یک نقاش در رنگ ها ، مهارت داشت.
هر یک از کالبدهایی که به طور کامل رشد می کنند ، پتانسیل های بی پایان در پیش روی ما قرار می گیرد. اگر بدن اثیری بعد از هفت سال اول رشد تکامل نیافته و دچار رکود نشود ، چنین شخصی هیچ علاقه ای به زندگی جز خوردن و آشامیدن ندارد. مردم در تمدنی که اکثریت مردم در کالبد دوم گیر کرده اند ، جنسیت محور خواهند بود. خصوصیات آنها ، ادبیات ، هنر ، رقص ، آهنگ ، موسیقی ، فیلم ، شعر و نقاشی آنها ، حتی محل سکونت و وسایل نقلیه آنها جنسیت محور است. تمام جهان آنها کاملاً مملو از رابطه جنسی است.
مردم در تمدنی که کالبد سوم کاملاً در آن رشد می کند ، روشنفکر و متفکر می شوند. همه انواع انقلاب های فکری مهم در یک جامعه یا در یک ملت به دلیل رشد کامل کالبد سوم در بین مردم صورت می گیرد. چنین موضوعی در دوره بودا ، ماهاویر و … در بین مردم مشاهده شد. این افراد راهی مثل استادان روشن بین را دنبال کردند.
برخی از تجربیات عجیب با رشد کامل کالبد ذهنی مشاهده می شود. این کالبد پتانسیل هایی مانند تله پاتی ، هیپنوتیزم ، بصیرت و … دارد. اینها توانایی تماس با یکدیگر را در غیاب موانع از زمان یا مکان می دهد. توانایی درک افکار دیگران بدون پرسیدن یا افشای افکار به دیگری. چنین افرادی می توانند بدون هیچ پشتوانه بیرونی ، اندیشه ای را در ذهن دیگری ایجاد کنند. شخصی با بدن ذهنی کاملاً رشد کرده می تواند سفر خارج از کالبد خود را ادامه دهد. او می تواند جدا از کالبد فیزیکی باقی بماند و می تواند طرح ریزی اختری انجام دهد.
در کالبد چهارم احتمالات هیپرفیزیکی وجود دارد ، اما به طور معمول توسعه نیافته است؛ زیرا تهدیدهای زیادی وجود دارد و تقلب های زیادی نیز وجود دارد. با افزایش توانایی ها و ظرافت ، امکانات فریب افزایش می یابد. جهانی که از بدن ذهنی آغاز می شود، ذهنی است؛ در حالی که جهان تا بدن اختری عینی است.
کندالینی ، رویا ، سیدیس (موفقیت معنوی) ذکر شده در یوگا و … قسمت هایی از بدن ذهنی است. تخیل و افکار نیز مناطق زیرین کالبد چهارم هستند.
هنگامی که کندالینی از خواب بیدار می شود ، مصرف مواد مخدر غیرممکن می شود. الکل به سرعت روی بدن تأثیر می گذارد؛ چون کالبد بسیار ظریف است. بدن ذهنی یک زن حتی ظریف تر است. به همین دلیل است که یک زن به شدت تحت تأثیر الکل قرار می گیرد. این زن خطرناکتر از مردیست که این کار را انجام می دهد. الکل به سرعت بر زن تأثیر می گذارد و او از کنترل خود خارج می شود. بنابراین زنان با قوانین خاصی در جامعه خود را از این خطر محافظت می کنند. ادامه دارد...
بى على دین نیست جز پندارها. با ولایش پى برى اسرارها.
بر زبان جارى کن این ذکر جلى: یا علىُّ. یا علىُّ. یا علىّ.
در منابع اهل تشیع و تسنن از رسول خدا (ص) آمده است که: ذِکرُ علىٍّ عبادَةٌ.

ملانصرالدین هر وقت میخواست سوار خرش بشه اول به خرش سلام میکرد و بعد سوار میشد. بهش گفتن آخه مردک این خر چه میفهمه که بهش سلام میکنی؟ ملا با قیافه ی حق بجانب جواب میده: خب این خره که خره. منکه آدمم میفهمم باید بخودم نگاه کنم.
کسی که خودش رو نمیشناسه، همیشه بازیچهی دیگرانه. رابرت گرین.
پیکر پاک . میمونه . دختر موسی مبرقع و نوادۀ امام جواد (علیه السلام) پس از گذشت بیش از یکهزار سال تر و تازه. عجیبه نه؟
قم در حرم مطهر حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - در زیر گنبد آن بزرگوار شش تن از مخدّرات اهلبیت آرمیده اند:
۱ - حضرت معصومه (علیها السلام).
۲ - ام قاسم، دختر علی کوکبی.
۳ -ام محمد، دختر موسی مبرقع و نوۀ امام جواد (علیه السلام).
۴ -میمونه، دختر موسی مبرقع و نوۀ امام جواد (علیه السلام).
۵ -ام اسحاق، کنیز محمد، فرزند موسی مبرقع.
۶ - امّ حبیب، کنیز ابوعلی، نوۀ امام رضا (علیه السلام)
در قرن سوم هجری دو قبه به جای گنبد فعلی بوده، که قبه اوّل روی ضریح حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - و دو تن از مخدّرات و قبه دوم پایین پا. روی قبر میمونه و دو قبر دیگر از بانوان بوده .
در عهد ناصرالدین شاه هنگامی که میخواستند کف
حرم مطهر را با مرمر فرش کنند، روزنه ای به سرداب مجاور حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - باز شد دو تن از بانوان صالحه وارد سرداب شدند، پیکر پاک میمونه و دو تن از کنیزان را تر و تازه مشاهده کردند.
تنها خبر مستندی که در این رابطه به دست ما رسیده:
هنگامی که حرم مطهر را با مرمر فرش میکردند، در قسمت پائین پای حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - روزنه ای به سرداب مقدس باز شد. ضروری به نظر میرسید که افرادی انتخاب شوند و به داخل سرداب بروند و بررسی کنند. پس دو نفر از بانوان صالحه انتخاب شدند، چراغی با خود برداشته به داخل سرداب رفتند. معلوم شد که این سرداب هیچ ربطی به قبر مطهر حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - ندارد بلکه سردابی است در قسمت پائین پای آن حضرت (س) بصورت مجزا.
در این سرداب سه پیکر پاک و مطهر آرمیده بود، که یکی بانو و دو تن دیگر کنیز و سیاه بودند.
آن بانوی گرامی در وسط و دو کنیز سیاه با گیسوان مجعد در پائین پای آن بانو قرار داشتند.
این سه پیکر پاک و مطهر به قدری تر و تازه بودند که گوئی خوابیده اند. این بانو میمونه دختر امام جواد (علیه السلام) و یا میمونه نوادۀ امام جواد، دختر موسی مبرقع میباشد، زیرا صاحب تاریخ قم تصریح کرده که قبّۀ چسبیده به قبّۀ حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - بر سر تربت میمونه بنا شده است.
و اما دو کنیز سیاه که در آن بقعۀ شریفه مدفونند عبارتند از:
۱ -ام اسحاق، کنیز محمد بن موسی مبرقع.
۲ -ام حبیب، کنیز ابو على محمد بن احمد.
صاحب تاریخ قم تصریح دارد که این دو کنیز در حرم مطهر حضرت معصومه - سلام اللّه علیها - و در بقعۀ مجاور و چسبیده به بقعهٔ آن حضرت دفن شده اند.
در عظمت این سه بانوی بزرگوار همین بس که پس از ۱۱ قرن بدن مبارکشان هیچ تغییر نکرده است. در کتاب اجساد جاویدان تالیف علی اکبر مهدی پور ۱۳۶ مورد اینگونه رو بصورت مستند جمع آوری کرده که خیلی جالبه حتما بخونید.
در وصف این دوره ی آخرالزمانی مولا علی علیه السلام فرمود: زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بى عرضه و بى خاصیت، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود، مگر فاجر، و امین و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود، مگر شخصی درستکار و امین! در چنین روزگارى، بیت المال را بهره شخصى خود حساب کنند، و صدقه را ضرر به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسیله فخر فروختن و تجاوزگری بر مردم قرار دهند و این وقتى است که زنان، حاکم و کنیزان، مشاور و کودکان، فرمانروا باشند.
کالبد اول. بدن فیزیکی و ارتباط آن با چاکرای اول:
انسان موجودی است که می تواند با جهان اطرافش، از طریق ذهن و از طریق انرژی چاکراها ارتباط برقرار کند. بدن انسان مستقیماً با چاکرای اول در ارتباط است. بدن فیزیکی شامل اسکلت، رگها، شبکة اعصاب و شبکه انرژی است. این بدن با چاکرای اول که مرکز انرژی حیات و قوای جنسی و احساسات فیزیکی است، در ارتباط است .بدن فیزیکی احساسات درونی دارد و چیزهایی مانند عشق، احساس، فعال بودن، خواب آلودگی و بشاش بودن را در درون شما به وجود می آورد. بدن فیزیکی دارای یک داستان درونی است که همه کودکی شما در درون این بدن وجود دارد. جوانی و پیری هم مربوط به بدن فیزیکی و چاکرای اول هست. به ازای هفت چاکرای بدن انسان، هفت بدن وجود دارد که این بدن ها به صورت لایه ها در اطراف بدن شما هستند.
کالبد دوم. بدن دوم : اثیری
بدن اثیری و ارتباط آن با چاکرای دوم :بدن دوم از شناختن بدن اول خودش را نشان می دهد؛ بدن اثیری غیر شفاف اطراف بدن ما وجود دارد و به فاصله کمی از بدن ما واقع شده است.بدن اثیری به صورت دوده ای است و دیگر حالت جامد ندارد و شکل گاز را به خودش گرفته است .گاهی اوقات در هنگام عبادت و مراقبه حس می شود . بدن اثیری با چاکرای دوم یا چاکرای خاجی در ارتباط است و اگر چاکرای دوم پاک باشد شخص دارای افکار مثبت می شود.
بدن سوم. اختری:
بدن سوم مانند بخار است و خیلی شفاف..لازم به ذکر است تا بدن پنجم اندازه بدن ها یک اندازه است محتوای هر بدن تغییر می کند. همه ی احساسات و خواسته ها توسط بدن اختری احساس می شود وقتی خوشحال هستید یا هر احساس دیگری دارید در حال حس کردن بدن سوم هستید در واقع احساسات بدن وابسته به بدن فیزیکی نیست. بدنی که در خواب می بینیم و احساسش می کنیم بدن اختری ماست . ارتباط بدن سوم با چاکرای خورشیدی یا مانیپورا: چاکرای خورشیدی رنگ آبی مایل به بنفش دارد و همچنین رنگ طلایی هم از خودش ساطع می کند وقتی این چاکرا خالص و پاک باشد انسان با مردم صلح آمیز رفتار می کند و زندگی او بدون درگیری است.
چهارم. بدن ذهنی و ارتباط آن با چاکرای چهارم:
بدن ذهنی به صورت بی رنگ و به صورت یک دیواره شفاف اطرف ما قرار دارد. بدن ذهنی، همان ذهن است؛ تصاویری که ما در تخیل خود می بینیم، در بدن ذهنی تولید می شود حتی صداها و اصوات. بدن چهارم به چاکرای قلب یا آناهاتا مربوط است، چاکرای آناهاتا از بقیه چاکراها مهمتر است، زیرا ما را قادر می سازد به خدا و عشق پاک و همه چیز و همه کس حس داشته باشیم وآن ها را احساس کنیم. ابرازمحبت کردن و دوست داشتن از جمله امکانات چاکرای قلب است.
پنج. بدن روحانی و ارتباط آن با چاکرای پنجم:
بدن روحانی بالاترین حالت یک انسان را نشان می دهد، اوج عشق و محبت، بدن روحانی با نفس یا ضمیر انسان رابطه مستقیم دارد و بیشتر چیزهایی که ما در این دنیا به صورت عمیق درک می کنیم، در بدن روحانیمان جای می گیرد؛ این بدن با چاکرای پنجم ارتباط مستقیم دارد. همان طور که چاکرای پنجم، نور آبی روشن از خودش ساطع می کند ، بدن روحانی هم دارای نور آبی روشن است ،بدن روحانی، بدن درمانگری و کمک به مردم است؛ این بدن بالاترین ارتباط انسان با جهان هستی را نشان می دهد.
شش. بدن کیهانی و ارتباط آن با چاکرای ششم :
برای شناخت بدن کیهانی خود، باید چاکرای ششم یا آجنا را فعال کنیم؛ تمام اتفاقاتی که در چشم سوم برای انسان رخ می دهد،به بدن کیهانی مربوط می شود. تمام اطلاعات ستارگان و سیارات و کائنات درون بدن کیهانی وجود دارد، این بدن به صورت مستقیم با روشن بینی و بینایی ماورای زمان رابطه دارد. چاکرای ششم نور نیلی از خودش ساطع می کند ولی بدن ششم دارای نور سبز است؛ وقتی دونفر چاکرای ششم را با هم به اشتراک می گذارند، تلپاتی به وجود می آید و روشن بینی تقویت می شود پس چاکرای ششم را پاک نگه داریم و از تیرگی حفظش کنیم.. پس نتیجه میگیریم که اسامی مهم نیست،مهم این است که این هفت بخش این هفت کالبد و این هفت بدن وجود دارد
هفت. بدن نیروانی یا الهی و ارتباط آن با چاکرای هفتم:
بدن نیروانیک آخرین بدن انسان است؛ بدنی که ماورای این جهان است و شما به منبع اصلی رسیدید، از همان جا که آمدید به همان جا برمیگردید. اگر همه دنیاها تا الان برایتان فوق العاده بوده، این دنیا واقعاً متفاوت است. بدن هفتم خارق العاده است. بالاتر از هر چیزی که بشر می تواند بگوید، فکر و احساس کند، در بدن هفتم وجود دارد. بدن هفتم مستقیماً با چاکرای هفتم یا چاکرای تاج در ارتباط است. چاکرای تاج، نور زرد و طلایی از خود ساطع می کند و خرد را به ما نشان می دهد، چاکرای تاج دارای ارتباط تلپاتیک فوق العاده قوی است و خرد همیشه از یک انسان به دیگری در حال انتقال است. وقتی چاکرای تاج یک نفر به شدت پاک باشد، در آن صورت، نور زرد تبدیل به نور طلایی می شود. بخاطر طولانی نشدن در پست بعدی بیشتر توضیح میدم. ادامه دارد..
حواسمون به خودمون باشه! هر چیزی که میبینیم، میخونیم و گوش میدیم روی طرز فکرمون تاثیر میذاره، اینو تحقیقات ثابت کرده. از محیط اطرافمون گرفته تا اخبار تلویزیون همشون قدرت اینو دارن روی ذهنمون تاثیر بذارن …چه خوب چه بد، که البته بیشتر اوقات بار منفی داره. مثلا ثابت شده همنشینی با کسی که غیبت میکنه، روی ما هم تاثیر میذاره که غیبت کنیم. پس برای رسیدن به اعتماد بنفس و خودباوری و آرامش…خیلی مهمه حواسمون به همه اطلاعات ورودی به ذهنمون باشیم.
هیچکس نمیتواند نجاتت دهد، مگر خودت؛ و این همزمان هم ترسناک است و هم نجاتبخش. چارلز بوکوفسکی.
دارم یه کتاب قدیمی رو میخونم که عربیه ولی جالبه. بذار ببینم خوب بلدم ترجمه کنم یا نه؟ شما نظر بدین. روزی معاویه در مسجد جامع دمشق برای مردم خطبه میخواند. در آن هنگام در مسجد گروهی از دانشمندان قریش و سخنوران و حاکمان قبیلۀ ربیعه و بزرگان و پادشاهان یمن حاضر بودند. معاویه اراجیف سر هم میکرده و مردم احمق هم باور میکردن. معاویه در اراجیف خودش شروع به خودستایی میکنه و میگه: همانا خداوند بلندمرتبه جانشینان خود را بزرگ داشت و بهشت را بر آنان واجب کرد و آنان را از دوزخ رهایی بخشید، سپس مرا از آنان قرار داد (زپرشک.. مردک چسو خودشو بهشتی کرده) و یاران مرا مردم شام قرار داد که از حریم خدا دفاع مینمایند و با پیروزی از جانب خدا تأیید شدند و برای مبارزه با دشمنان خدا یاری شدند. (مردک دین رو نردبان حکومتش کرده)
خب.. در این مسجد جامع، از اهل عراق احنف بن قیس و صعصعة بن صوحان از شیعیان حاضر بودند. احنف به صعصعه گفت: (أتکفینی أم أقوم أنا إلیه؟) یعنی تو جوابشو میدی یا خودم به خدمتش برسم ؟ صعصعه گفت: خودم به خدمتش میرسم عن آقا رو. پس برخاست و گفت: ای پسر ابو سفیان! سخنی گفتی و حرف خودت را زدی و هرچه خواستی به زبان آوردی و در کلام کوتاهی نکردی. (یابن أبی سفیان، تکلّمت فأبلغت و لم تقصر دون ما أردت) چگونه این سخنان را میگویی درحالی که به زور و اکراه بر ما سوار شدی؟ و به اجبار حاکم ما شدی و بدون هیچ حقّی ما را به اطاعت خودت واداشتی؟ و با زور بر ما چیره شدی؟ ( کیف یکون ما تقول و قد غلبتنا قسرا و ملکتنا تجبّرا و دنتنا بغیر الحقّ، و استولیت بأسباب الفضل علینا؟) و اما این که اهل شام در برابر تو فروتن هستند: من گروهی را چنین مطیع نسبت به تو سراغ ندارم. آنها گروهی هستن که تو با پول، و به اسم دین. و زور آنان را خریده ای، اگر به آنها مفت بخشی کنی ازت حمایت میکنند و باهات هستن و اگر اموال خود را از آنان بگیری ولت میکنند و تو را نمیخواهند. معاویه گفت: ساکت شو ای فرزند صوحان! اگر چنین نبود که من هرگز ناراحت و خشمگین نمیشم و اخلاقم صبوریست و آدم بزرگوار و با گذشتی هستم که نادانی مثل تو را میبخشم وگرنه، تو دیگر جرات نمیکردی چنین سخنانی را تکرار کنی. صعصعه نشست و معاویه هم شعری براش سرود: از روی بردباری و بزرگواری. آدم نادانی از این گروه را پذیرفتم و بردباری در هنگام قدرت کرامتی از روی بزرگواری است.
(قبلت جاهلهم حلما و تکرمة و الحلم
عن قدرة فضل من الکرم)
خلاصه پوز خلیفه ی آبگوشتی رو میزنه و به خیر میگذره. بعدش اینجا حدیث عجیبی هست از پیامبر (ص) که : فإنّ اللّه (عزّ و جلّ) لا یملّ حتّی تملّوا. یعنی خدا ملول و ناراحت نمیشه مگر زمانی که شما ملول و ناراحت بشید. اینم شما برام معنی کنید. مرد تنهای شب. یا مولا علی علیه السلام