-
دیوانه
جمعه 17 اسفند 1403 01:05
نیمه شب دیوانه ای گریه می کرد و با خود می گفت: ای عالمیان، من بگویم که این عالم چیست؟ این عالم مانند جعبه ای در دار است که ما درون آن زندگی می کنیم و از نادانی و جهل خود هرلحظه وسوسه و سودای جدیدی در سر خود می پرورانیم. وقتی که اجل سر این جعبه را باز کند هر کسی که بال و پرش در اثرجهل و آز و غرور کمتر سوخته باشد می...
-
کارگر ساده
پنجشنبه 16 اسفند 1403 19:21
حسن آقا میگفت: هیچ وقت عادت نداشتم و ندارم موقعی که ٢ نفر با هم حرف میزنند، فال گوش وایسم، ولی یک شب که دیر وقت به خونه آمدم و داشتم از حیاط رد میشدم، به طور اتفاقی صدای گفتگوی همسرم و کوچکترین پسرم را شنیدم. پسرم در آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او حرف میزد. من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرفشون گوش دادم....
-
حکایت
پنجشنبه 16 اسفند 1403 18:39
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر بیاورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن...
-
شکوه طبیعت
پنجشنبه 16 اسفند 1403 03:17
عکاسی که عکساشو به کسی نمیده!!! گروه بر فراز جنگل ما وروستا وآش ترش و ماجراهای بعدش!!! به سوی روستای اتو... شالیزارهای پاشاکلا دو عاشق گردنه ی گدوک رد پای برف... با تشکر
-
زنگ تفریح
چهارشنبه 15 اسفند 1403 21:11
یه بابایی میخوره زمین دستش پیچ میخوره ، منتها تنبلیش میاد بره دکتر نشونش بده ...دستش یه مدت همینجور درد می کرده ، تا یه روز رفیقش بهش میگه : این داروخونه ی سر کوچه یه کامپیوترآورده که صد تومن میگیره ، فوری هر مرضی رو تشخیص میده !!!یارو پیشِ خودش میگه : خوب دیگه صد تومن که پولی نیست ، بریم ببینیم چه جوریاس ...میره...
-
مهربانی
چهارشنبه 15 اسفند 1403 21:10
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟ مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی...
-
حکایت
چهارشنبه 15 اسفند 1403 21:08
برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد. دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، . آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، .کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین...
-
مادر
چهارشنبه 15 اسفند 1403 01:15
نه. فردا نه. چند ساعت بعد هم نه. چند ثانیه دیگه هم نه. همین الان. برای مادرت یک کاری بکن. اگر زنده است دستش را. اگر به آسمان رفته است. قبرش را. اگر پیشت نیست... یادش را. اگر قهری...چهره اش را. اگر آشتی هستی پایش راببوس گذشته گذشته پس ولش کن پیری برای جمعی سخن میراند... لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار...
-
محک
سهشنبه 14 اسفند 1403 10:41
سالهاست که سکوت کردهام چون که خوب میدانم. هر واژهای را برایت دم کنم، بازهم آنقدر دیر میآیی که از دهن بیوفتد. فاطمه نادریان میدونید محک چیه؟ اواخر سال ۸۰ بود . اجازه داده بودن که محک توی پاساژ ونک واسه تبلیغ و جمع آوری کمک مردمی یه میز بذاره . یه شب نوبت من بود که پشت میز باشم . دیدم یه پسر بچه ۷ ، ۸ ساله که آدامس...
-
ریشه و رشد
دوشنبه 13 اسفند 1403 21:35
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟و جواب او مرا شگفت زده کرد.او گفت :آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم :بلی.فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس...
-
واقعی
دوشنبه 13 اسفند 1403 15:42
بعضی ها حوصلشـــون ســر مـــیره خــیال مـــیکنند دلشــــون تـــنگ شـــــده شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت. پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش...
-
یک پدر
یکشنبه 12 اسفند 1403 21:35
غلامحسین اسحاقی روایتی از پدر و ۱۱ فرزند شهیدش جالب بود که وقتی در بسیاری از خانواده ها حتی یک شهید یا جانباز و ایثارگر پیدا نمی شود، چه طور است که از نسل یک پدر ۱۱ شهید تقدیم انقلاب شده است. به گزارش جهان به نقل از جام نیوز،«شجره صالحه» عنوان یادواره ای است که برای پنجمین بار در فروردین ماه امسال برگزار شد. یادواره...
-
باقالی پلو
یکشنبه 12 اسفند 1403 15:36
خــداونـدا زیبــــاترین لــحظه هـا را نـصیب مـــادرم کـن کـه زیبـــاتـریـن لــحظه هـایـش را به خـاطر مـن از دسـت داده اسـت . . . مــــادرم دوستت دارم ، روزهایت مبــــــــــــارک چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما...
-
امید
شنبه 11 اسفند 1403 23:06
خشکسالی امان مردم را بریده بود، چنانکه دیگر هیچ کاری را نمی توانستند انجام دهند. کشیش همه مردم را برای دعای باران به بیرون شهر دعوت کرد، تا از خدا بخواهند که با بارش باران، آنها را از خشکسالی نجات دهد. همه مردم در جایی که از پیش تعیین شده بود گرد آمدند و منتظر شروع مراسم دعا شدند. کشیش بر بالای بلندی قرار گرفت و رو به...
-
گناه
شنبه 11 اسفند 1403 18:15
با آن گُلــــی بازآ کـــــه وقت صبحـــــــگاهی بــــوی خوشش را بـــــاد می آورد گاهـــــی حــــوض دلم خالـــــــی ست از مـاهی بیا و ُ پُر کن برایم حـــوض را از " عشق – ماهی " دلــــــدادگــــــــی شاید که کار اشتباهیست من با تــــــــو امّا مایلـم هر اشتبـــــــاهی ... فرقـــــی نــــــدارد در شمـــــالی یا...
-
دوست داشتن
شنبه 11 اسفند 1403 15:47
برای خودت زندگی کن کسی که تو را دوست داشته باشد با تو میماند برای داشتنت می جنگد... اما اگردوست نداشته باشد،به بهانه ای میرود.. شکسپیر میگه؛ اگر کسی را دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده. اما ویکتور هوگو میگه؛ کسی رو که دوستش داری هر چند وقت یه بار بهش یادآوری کن که او را...
-
موبایل
جمعه 10 اسفند 1403 23:30
اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد میکنید با همسرتان بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید اگر هر روز شارژش میکردید باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید پایِ صحبتهایش می نشستید ... پیغامهایش را دریافت میکردید پول خرجش میکردید براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید دورش یک محافظ محکم میکشیدید در نبودش احساسِ...
-
دختر کشاورز
جمعه 10 اسفند 1403 23:18
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یکمعامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش...
-
عاقد
جمعه 10 اسفند 1403 05:16
عاقد دوباره گفت: وکیلم..؟. . . پدر نبود ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند: رفته گُل. . .نه. . .گُلی گُم. . . دلش گرفت یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل های سرد که بی دردسر نبود ای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیه ای رویای دخترانه ی او بیشتر نبود عکس پدر، مقابل آیینه، شمعدان آن روز،...
-
لبخند
جمعه 10 اسفند 1403 00:13
دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم… هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم… وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود روبرو شدم… به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید… چپ، موتوری هم چپ… خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از...
-
سیاست
پنجشنبه 9 اسفند 1403 19:05
بتازگی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟جواب داد:به مردم گرسنه و بیخانمان کمک میکنه.بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از...
-
اشتباه
پنجشنبه 9 اسفند 1403 00:30
بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد! چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد! نکند وارث لبـــخند مونالیـــــــــزایــی! که لبت مثل لبش، راز نهـــــــانی دارد؟ هُـــرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو گاه گاهی هــــوس خوشگذرانــی دارد کاش تکلیف مرا چشــم تو روشن بکند! کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟ با دوتا بوسه بیــــا...
-
حیا
چهارشنبه 8 اسفند 1403 19:24
پیشتــــر عــــاشق ِکســـی بودم دختـــــــــری اهل ِ این حوالی بود نه مـــدل، نه ستـــــاره، نه مانکن ساده امــــا عجیــــب عــــالی بود مثل ِقالیــــچهی پـــــــرنده ، مدام از خــــوشی توی ابــــــــرها بودم روزهــایـــم ستــــاره بـــــــاران و رنــــگ ِ شبهــام پرتقــــالــی بود من به پاییـــــز فکــــر...
-
بهترین کتاب
چهارشنبه 8 اسفند 1403 15:28
برای روح غریبم صدایتان خوب است شنیدن نفس آشنایتان خوب است بدون فاصله با من همیشه صحبت کن نبند پنجره را چشمهایتان خوب است قرار بود از این راه رفته برگردی درون سینه ام انگار جایتان خوب است..! مرا به عصر دو فنجان داغ دعوت کن عزیز طعم دل انگیز چایتان خوب است غروبها که دلم تنگ و آسمان ابری است. . . چه قدر پرسه زدن در...
-
واقعی
سهشنبه 7 اسفند 1403 20:55
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم...
-
حکایت کوتاه
سهشنبه 7 اسفند 1403 15:33
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : ادامه نوشته
-
شعر
سهشنبه 7 اسفند 1403 03:47
بغلم کـــــــردن و هی ناز کشیدن، ممنوع! دست دور کمرم حلقـــــــه، اکیــدآٌ ممنوع! روی زانـــــــــو بنشینی و به صدها ترفند از لبم مزه ی گیـــــلاس چشیـدن، ممنوع! مثل یک مار که اطراف طــــــــلا می لغزد تو در آغوش من این گونه خزیـدن، ممنوع! مرغ عشق منی! آواز بخوان، ولولــه کـن پـر پـــــرواز من! از لانه پریـــــــدن...
-
شعر
دوشنبه 6 اسفند 1403 22:29
تو را دل برگـــــزید و کار دل شک برنمی دارد که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد تو در رویـــــــای پروازی ولی گویا نمی دانی نـــــخ کوتاه دست از بادبــــــادک برنمی دارد برای دیــــــــــدن تو آسمان خم می شود اما برای من کـــــــلاهش را مترسک برنمی دارد اگر باخنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را اتاقــــــم را صــــــدای...
-
مزاح
یکشنبه 5 اسفند 1403 19:00
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﻣﻬﺪﮐﻮﺩﮎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﻴﮕﻪ: ﺷﻌﺮﺑﺮﺍﺕ ﺑﺨﻮﻧﻢ؟ ﻣﻴﮕﻢ :ﺑﺨﻮﻥ ﻋﺰﻳﺰﻡ! ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻩ: ﺩﺧﺘﺮﺍﻱ ﻻﻟﻪ ﺯﺍﺭ ﺧﻮﺷﮕﻼﺷﻮﻥ, تیغ ﻣﻲﮐﺸﻦ ﺑﻪ ﭘﺮ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮﻥ, ﺁﺩﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ. ﺁﺩﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ! ﻣﻴﮕﻢ : ﺍﻳﻨﻮ ﮐﻲ ﺑﻬﺖ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ؟ ﻣﻴﮕﻪ : ﻣﺮﺑﻴﻤﻮﻥ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻗﺎﺟﻤﺎﻝ (ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺳﺮﻭﯾﺲ) ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه...
-
شعر
شنبه 4 اسفند 1403 22:03
گفته بودی خوشت از ما نمیــــــــــاید، به درک حــــــــالــت از دیدنمــــــــــــــــــان جـــــــا نمیاید، به درک کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی مرد ِ دیوانه به لیــــــــــــــــــــلا نمیـاید، به درک هرچه در کوچــــــــه تان پرسه زنـم پنجره ات قدر ِ پلکـــــــــــــی به تماشــا نمیاید، به درک راست گفتی لب ِ...